در زندان کشته شویم دنیا می فهمد چه سر ما آورده اند!

گفتند بسته پستی داری، باید بیائی تحویل بگیری! برگشتم خانه، در را که باز کردم دو نفر پشت سر من وارد شدند! دیدم سه نفر دیگر هم داخل خانه هستند! گفتند حکم دستگیری و تفتیش خانه را داریم! به من چشمبند زدند و سوار ماشین کردند! من همیشه رو به دیوار بازجوئی می شدم، من یک زن متأهل و مادر دو بچه بودم، من خیلی آسیب دیدم .....

 

گفتگوی فرشته قاضی با نغمه شاهسوندی شیرازی

آن چه می خوانید همه متن مصاحبه ای که با نغمه شاهسوندی شیرازی انجام داده ام نیست! فعال سایبری که خود می گوید تنها جرمش شهروند خبرنگاری بوده و این که درباره وضعیت زندانیان، اعدام ها و اتفاقاتی که روزمره می افتد در چند صفحه فیسبوکی اطلاع رسانی کرده است، هفت سال و نود و یک روز زندان حکمی است که برای او از سوی قاضی مقیسه قاضی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب صادر شده و پورعرب قاضی دادگاه تجدید نظر بدان مهر تأیید زده است! با اتهاماتی چون تبلیغ علیه نظام، اهانت به آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای و همچنین انتشار تصاویر مبتذل! در متن حکم نغمه شاهسوندی آمده است:

..... در خصوص فعالیت تبلیغى علیه نظام مقدس جمهورى اسلامى مستندا به ماده ۵٠٠ قانون مجازات و ١٣٤ به تحمل ٢ سال حبس با احتساب ایام بازداشت، در خصوص اهانت به حضرت امام و رهبر مستندا به ماده ۵١٤ قانون مجازات اسلامى به تحمل ٣ سال حبس، در خصوص انتشار تصاویر مبتذل از طریق سامانه رایانه مستندا به ماده ١٤ قانون جرایم رایانه اى به ٢ سال حبس و در خصوص انتشار تصاویر مبتذل به تبصره یک ماده ١٤ قانون جرایم رایانه اى و ماده ١٣٤ قانون مجازات اسلامى به تحمل ٩١ روز حبس محکوم می شود .....

به دلیل شرایط خاص فعلی نغمه شاهسوندی بخش هائی از مصاحبه او به امانت می ماند، برای روزگار مناسب! او یکی از ۸ فعال سایبری است که سال ۹۲ بازداشت و درمجموع به ۱۲۸ سال زندان محکوم شده اند! امیر گلستانی به بیست سال و یک روز، مسعود قاسم خانی به نوزده سال و ۹۱ روز، فریبرز کاردارفر به هیجده سال و ۹۱ روز، امین (فرید) اکرمی پور به سیزده سال، مهدی ری شهری به یازده سال و رؤیا صابری نژاد نوبخت به بیست سال و یک روز زندان محکوم شده اند! مسعود سیدطالبی ابتدا به پانزده سال و یک روز محکوم شده بود که پنج سال دیگر به حکم او اضافه شد و در مجموع به بیست سال حبس محکوم شد! رؤیا صابری نژاد نوبخت در زندان قرچک ورامین زندانی است و بقیه در بند هفت زندان اوین به سر می برند، نغمه شاهسوندی شیرازی اما قبل از برگزاری دادگاه و با قرار وثیقه از زندان آزاد شده است، نغمه شاهسوندی شیرازی در این مصاحبه از بازجوئی ها، توهین ها، تحقیرها و تهدیدهائی سخن می گوید که در بند ۲ الف سپاه متحمل شده و فشارهائی که بر خانواده او و سایر هم پرونده ای هایش وارد شده و این که:

( ..... خانواده ها باید ترس را دور بریزند، باید بلند شوند، بگویند اصلا بچه های ما را بکشید اما چنین چیزی تحویل ما ندهید! حداقل دنیا بفهمد چی بر سر ما می آید، این همه گمنام، پرونده نارنجی که در کرمان گرفتند و بردند کی می داند اسمشان چیست؟ چی شدند؟ دوست های خود من، کی می داند؟ در زندان کشته شوند همه دنیا می فهمد، خانواده ها نباید بترسند، نباید پا در اوین بگذارند، اینها همین را می خواهند، اشک مادر مرا می خواهند، دوست دارند ما ذلیل باشیم! اصلا خانواده ها نروند، تماس هم بگیرند بگویند بکشید بچه های ما را، آن موقع است که دنیا می فهمد چی بر سر ما می آید ولی با رفتن و التماس کردن و ضجه و وثیقه گذاشتن و ..... مادران این هشت نفر را ببینید، ما مرده بشویم همه بفهمند، کسی می داند نغمه کجا است؟ هیچکسی پیگیر وضعیت آن هفت نفری که زندان هستند نیست، دو روز دیگر هم همه فراموش می شوند، می آیند، می برند و هیچکسی نمی داند کیست، کجا است، هیچکسی نمی فهمد، درد ما این است، درد شخصی من این است، من خیلی شکنجه دیدم، خیلی تحقیر شدم، خیلی به من توهین شد به عنوان یک زن، این قدر که می گفتم هر چی می خواهید می کنم فقط بسه، دیگر نکنید ..... ) این مصاحبه در پی می آید:

خانم شاهسوندی وضعیت پرونده و حکم شما اکنون به چه صورتی است؟

ما هشت نفر بودیم که بازداشت شدیم، در زمان های مختلف بازداشت شدیم، دوستان را زودتر از من گرفته بودند، بیست و پنج فروردین دادگاه تشکیل دادند، حکم را صادر کردند و مهرماه هم تجدید نظر گذاشتند که حکم ها تأیید شد! با این حال عملا پرونده هنوز بسته نشده می خواهند مسائل دیگر اضافه کنند! همان طور که سیدمسعود طالبی را بردند و پنج سال اضافه کردند!

شما چه فعالیتی داشتید؟ چی شد شما را بازداشت کردند؟

من شغلم آزاد بود اما با چند تا از دوستان در فیسبوک چند پیج داشتیم، کارمان این بود که درباره نقض حقوق بشر و اعدام ها و زندانیان می نوشتیم، شهروند خبرنگار بودیم، هیچ کدام به هیچ جای سیاسی وصل نبودیم، به هیچ ارگانی، فقط اطلاع رسانی می کردیم، سال ۹۲ شروع کردند به هک کردن پیج ها و ادمین های پیج ها، یکی یکی هک کردند و بازداشت کردند، از طریق ایمیل ها و مسیج هائی که به هم داده بودیم رد ما را گرفتند و ما را بازداشت کردند!

این صفحات الان روی فیسبوک است؟

نه، با گرفتن اولین نفر پیج ها یکی یکی از روی فیسبوک برداشته شدند و نمی توانید پیدا کنید اما بیشتر ایرانی ها در ایران، پیج "چو ایران نباشد تن من مباد" و پیج "این چه وضعشه مسئولین رسیدگی کنند" را می شناسند، الان هیچ کدام نیستند اما پروفایل های شخصی ما هست.

چی می نوشتید در این صفحه ها؟

از لحاظ تاریخی برگردید به سال هائی که ما این پیج ها را داشتیم، تمام اتفاقاتی که در ایران می افتاد را می نوشتیم، در کنارش کاریکاتور هم داشتیم که بابت آنها اتهام توهین به سران سه قوه و رهبر و آقای خمینی را زدند! یکی از دوستان شاعر بود و شعر می گفت، موضوع این نبود که ما بخواهیم جمهوری اسلامی را از جا بکنیم، در توان ما نبود، ما برانداز نبودیم، شهروند خبرنگار بودیم که صحنه ای را می دیدیم، فیلم یا عکس می گرفتیم و توی صفحات می گذاشتیم، بابت اینها اتهام تبانی علیه نظام و انتشار تصاویر مبتذل و تشویش اذهان و توهین به مقدسات و اتهامات دیگری زدند! مثلا می گفتند چرا آقای جنتی با این کاریکاتور است؟ چرا آقای خمینی را کاریکاتور کردید؟ یا آقای خامنه ای را ؟ و همین را کردند تصاویر مبتذل! البته وارد حریم خصوصی ما هم شدند، هر کسی در خانه شخصی خودش فیلم های هالیوودی دارد و هر کسی طبق علاقه اش فیلم نگاه می کند، ممکن است یک فیلمی یک صحنه ای هم داشته باشد، این فیلم ها از نظر اینها بد و مبتذل محسوب می شوند، چیزی نداشتند اضافه کنند به پرونده ما، می خواستند پرونده را جنجالی کنند، اینها را اضافه کردند و آن بلاها را سر ما آوردند، حالا دوستان همچنان در زندان هستند و من از وضعیتشان آگاهی ندارم.

شما چطور بازداشت شدید؟

دوستان را دستگیر کرده بودند اما نمی گذاشتند ما آگاهی پیدا کنیم، خانواده ها را تهدید کرده بودند، من تماس می گرفتم اما خانواده ها نمی گفتند بازداشت شده اند! می گفتند رفته حمام یا بیرون است و گوشی را نبرده! من رفته بودم سوپرمارکت نزدیک خانه که با من تماس گرفتند که بسته پستی داری، باید بیائی در خانه کارت ملی را نشان بدهی و تحویل بگیری! برگشتم خانه، کلید را که گذاشتم در را باز کنم دو آقا پشت سر من وارد شدند! پرسیدم اینجا کاری دارید؟ گفتند بفرما بالا ! رفتیم بالا، دیدم سه نفر دیگر هم داخل خانه هستند با دو خانم! آن موقع مادر و عمه ام هم آمده بودند پیش من، گفتند حکم دستگیری و تفتیش خانه را داریم و برای من خواندند! بعد وسائل شخصی مرا برداشتند و توی راهرو به من چشمبند زدند و سوار ماشین کردند اما پروازهای آن شب به خاطر وضعیت هوا کنسل شده بود، برای همین مرا به بازداشتگاه بردند، البته قبل از آن مرا به دادگاه بردند، برای تفهیم اتهام!

چه اتهامی تفهیم کردند؟

مرا بردند توی دادگاه، عذرمی خواهم از این ادبیات اما در دادگاه به من گفت فکر می کنی جمهوری اسلامی این قدر گشاد است که امثال شما می خواهید نفوذ کنید؟ این تفهیم اتهام من بود! بعد مرا بردند بازداشتگاه و بعد منتقل کردند تهران! از هواپیما که پیاده شدیم چشمبند زدند و مرا سوار ماشین کردند و بردند اوین! مرا داخل اتاقی بردند با چشمبند، پشت سر من آقایان باهم حرف می زدند و کسی با من حرف نمی زد، خیلی برای من ترسناک بود، خیلی سخت بود که وارد شده بودم و نمی دانستم چی در انتظار من است، یعنی الان می خواهند مرا بزنند؟ می خواهند چه بکنند؟ من چه باید بکنم؟ بعد یک خانمی آمد و مرا بردند بهداری اوین و سؤالاتی از این دست که بیماری خاصی داری یا شکستگی داشته ای و ..... بعد مرا فرستادند بند ۲ الف، از فردای آن روز بازجوئی های من شروع شد و تا زمانی که آزاد شدم هر روز به جز روزهای تعطیل بازجوئی می شدم!

با خانواده تان تماسی داشتید یا دیداری؟

نه، دیدار اصلا نداشتم، تماس هم روزهای اول اصلا نداشتم، بچه کوچک من دوسالش بود وقتی مرا گرفتند، یک بار مرا صدا کردند، گفتند بیا با بچه ات حرف بزن، درهمان زمانی که من اوین بودم و بازجوئی می شدم مسائلی هم با خانواده ام داشتند، آنها را هم بازجوئی می کردند، خواهر من خارج از کشور است، حتی از بستگانم که در خارج از کشور هستند تلفنی بازجوئی می کردند! مادرم گفته بود که بچه هایش حالشان خیلی بد است، بگذارید حرف بزنند، آمدید این طور جلوی بچه ها بردید، بدانند مادرشان سالم است، بعد آن هر از گاهی تلفن به من می دادند که با بچه هایم فقط حرف بزنم!

بازجوئی ها چطور بود؟ چی می خواستند و چی می پرسیدند؟ شما چه جوابی می دادید؟

در آن فاصله ای که ما دستگیر شدیم از پیج هائی که ما داشتیم هر چی خودشان می خواستند درآورده بودند و روز اول گذاشتند جلوی من و گفتند این اتهاماتت است! اول که کی هستی و چرا اهانت کردی؟ به خاطر کوچکترین چیزها شاید یک روز، دو روز به خاطر یک عکس بازجوئی می شدم، خیلی به من توهین می کردند، خیلی، خیلی توهین می کردند!

چه جوری؟ چی می گفتند؟

حرف هائی که من فقط در شأن خود همان انسان ها می دانم، توهین به یک زنی که، عذر می خواهم نمی خواهم به هیچکسی توهین کنم، یک نفر را به جرم مواد مخدر بازداشت می کنید یا به جرم این که از خیابان جمع می کنید اما به کسی مثل من که از خانه ام برده اید هزار حرف کثیف می زنید، اهانت می کنید، از مسائل خصوصی زندگی و خانواده می گذارند جلوی آدم، تحقیر می کنند، اهانت می کنند، تهدید می کنند که تو که راجع به اوین فلان چیزها را نوشتی می خواهی الان به تو تجاوز کنیم؟ می خواهی همان صحنه را برایت درست کنیم؟ حرف های کثیفی می زنند، هیچ چیزی هم نمی توانی بگوئی! طوری شده بود که روزهای آخر می گفتم شما چی می خواهید؟ من می نویسم فقط این حرف ها را نزنید! شما فراتر از آن چیزی که من هستم می گوئید، من هیچ یک از این کارها را نکرده ام، من با هیچ شبکه خارجی در تماس نبوده ام، ما فقط چند نفر بودیم که در چند پیج فیسبوکی می نوشتیم.

من را می زدند، خیلی بیشتر از زدن اهانت شد، سعی می کردند بیشتر از جرائمی که برای ما پرینت کرده بودند گردن ما بگذارند که شما به فلان گروه وصل هستید یا با فلان شبکه کار می کنید یا چون یکی از دوستان ما ویزا داشت و می خواست سفری خارج از کشور برود می گفتند شما جاسوس هستید! فکر می کنم در زندان ها خیلی از آدم ها مثل ما هستند، از ما فیلم می گرفتند، از من کلی فیلم گرفتند، می گفتند باید یک جوری حرف بزنی که همه بدانند حق آمدن به فیسبوک و فضای مجازی را ندارند و اگر بیایند نتیجه این است، به من دیکته می کردند که باید بگوئی، چقدر تحت فشار قرار دادند که از ما مستند بسازند! خیلی تهدید می کردند، می خواستند به مسائل آلوده تر دامن بزنند، می گفتند شما چون یک گروه هستید که هم آقا هم خانم هستید پس شما خیلی چیزهای دیگر هم باهم دارید!

تهدید چی؟

من یک زن متأهل و مادر دو بچه بودم، همیشه وقتی در فیسبوک بودم شوهرم هم کنار من بود اما می گفتند هم گروهی تو اعتراف کرده که با تو رابطه نامشروع دارد! می خواستند ما را آدم های آلوده ای نشان دهند، اتهام رابطه نامشروع می زدند، هیچ مدرکی در این قضیه نداشتند، فقط با فشارهای روحی می گفتند اعتراف کن، برو! دو بچه ات در خانه دارند می میرند و باید اعتراف کنی! دلت برای بچه هایت نمی سوزد؟ ما قول می دهیم هیاهو به پا نکنیم، می گفتم چطور من می توانم به چنین چیزی اعتراف کنم؟ چرا با زندگی من بازی می کنید؟ بعد صدا زدند که حاج آقا بیا این را ببر آنجا که خودش منتظر است، مثل این که این طوری بیشتر دوست دارد! خیلی حرف های کثیف به من می زدند راجع به رابطه جنسی من با شوهرم!

هر کسی ممکن است تلفنی چیزی به شوهرش گفته باشد اما به خاطر شنود من مثلا من گفته بودم به شوهرم که فلان چیز را بخر یا فلان دارو را بخر، اینها را می گفتند، راجع به خصوصی ترین قسمت های بدن من باهم حرف می زدند! عکس های خانوادگی من که یک جائی مثلا لباس های من پوشیدگی لازم را نداشت می گذاشتند جلویشان و راجع به بدن من باهم حرف می زدند! من مدام تحت فشار روحی بودم از بابت این قضیه، یا مرا می فرستادند توی اتاقی که برو بنشین ما بیائیم! یعنی فضائی می ساختند که قرار است تجاوز شود! کاری با من کرده بودند که من حاضر بودم بگویم نه تنها من دارم علیه نظم و امنیت کار می کنم که اصلا من تروریست هستم! می خواستم آقا را هم ترور کنم! می دانید منظور من چی است؟ جوری اعتراف گرفتند که خواسته خودشان را که ایجاد رعب و وحشت در رابطه با بحث فیسبوک بکنند در سال ۹۲ !

گفتید شما را کتک زدند، چه کسانی کتک زدند و چگونه؟ به صورت مداوم بود و .....

نه، به صورت مداوم نبود، مثلا من داشتم می نوشتم، خب یک جائی آدم از شدت ترس می ماند یا واقعا نمی دانستم چی بگویم، هم نوع من آنجا بود، می گفتند بنویس این را، علیه آن بنویس! من نمی توانستم بنویسم، بلند می شدند با یک کتابی می زدند پس گردن من! یک صندلی را زدند به کمر من، پنج مهره من آسیب دیده، کافی بود من کمتر بنویسم یا کمتر حرف بزنم یا شل برخورد کنم، اصلا فرصت دفاع به من نمی دادند، می گفتند ما دیکته می کنیم تو بنویس، اگر می نوشتم و همکاری می کردم با آنها به خیر تمام می شد و برمی گشتم اما اگر این طور نبود با ضربه ای به گردن و کمر مواجه می شدم! من همیشه رو به دیوار بازجوئی شدم، به بازویم خیلی ضربه خورد در این فاصله، من خیلی آسیب دیدم، به خاطر ضربه ای به حدی به خونریزی افتاده بودم که توی سلول افتاده بودم اما حتی مرا به دکتر نبردند! یک بار بردند، من گفتم خواهش می کنم مسکن بدهید، می گفتند اینجا دکتر اجازه ندارد مسکن بدهد، خیلی آسیب دیدم و از وقتی آزاد شدم تحت درمان بودم، هم دکتر زنان هم درمان ستون فقرات، جوی نبود که بشود مخالفت یا از خودم دفاع کنم، وقتی من رفتم آنجا اصلا پرونده مرا بسته بودند، می گفتم چرا بازجوئی می شوم؟ اصلا حکمم را صادر کنید!

شما چه مدت بازداشت بودید؟

من هفت دی ماه ۹۲ بازداشت شدم و بیست و چهار اسفند آزاد شدم.

گفتید فیلم گرفتند از شما، پخش کردند؟

من چیزی از خودم ندیده ام که پخش شده باشد ولی ساعت های زیادی از من فیلم گرفتند! می گفتند به مردم بگو من غرق شده در محیط مجازی هستم، من زندگیم را خراب کرده ام، زندگیم خراب شده! به عنوان یک قربانی محیط مجازی از من اعتراف گرفته می شد عملا، بعد از آزادی هم دو هفته یک بار مرا به تهران می خواستند و می رفتم، حتی یک روز بازداشت شدم در دادسرای اوین، دوباره از من سؤال می پرسیدند.

یعنی چطور بازداشت کردند؟

مرا خواسته بودند، رفتم بازپرس شعبه هشت حرف زدم، بعد گفتند نباید بروی! یک اتاقی بود، گفتند باید بنشینی توی اتاق! بعد آقائی که تنها کسی بود که من در دوران بازداشت می دیدم آمد و سؤال می کرد که بیرون کجا رفتی؟ با کی رابطه داشتی؟ کجا رفتی؟ توی فیسبوک دوباره هستی؟ برای چی فلان ساعت فلان جا رفتی؟ چرا با مادر فلان هم پرونده ایت حرف زدی و ..... بعد گفتند برو، دو بار دادگاه خواستند، رفتم، دادگاهی نبود، فقط سؤال، جواب کردند.

قاضی کی بود؟

مقیسه، دادگاه بدوی بود و پورعرب دادگاه تجدید نظر.

چطور شد شما را آزاد کردند؟

با وثیقه، صد و هفتاد میلیون وثیقه گذاشتیم و من آزاد شدم، علت این که من آزاد شدم این بود که در بند ۲ الف سپاه حال من خیلی بد بود، نه تنها حال من که حال همسر یکی از متهمانی که بازداشت شده بود هم خیلی بد بود، نمی دانم چه ضربه ای به او وارد کرده بودند اما بر اثر ضربه ای که به من زده بودند حتی توان راه رفتن نداشتم، مرا به اتاق بازجوئی می خواستند، خیلی طول می کشید برسم، نمی توانستم، خیلی حالم بد بود، به خاطر همین گفتند با وثیقه می روی تا دادگاهت تشکیل شود، وقتی برگشتم بچه ام را هم نمی شناختم! زندگی خانوادگی مرا از هم پاشیدند، من قربانی شدم، شوهر من بعد از آزادی مرا باور نکرد، نتوانست بپذیرد، بچه های من خیلی آسیب دیدند، نیم ساعت از خانه بروم بیرون بچه های من می گویند مامان نکند باز تو را ببرند؟!

چند بچه دارید؟

دو بچه دارم، یک دختر هشت ساله و یکی هم الان چهار سالش است.

اشاره کردید به همسر یکی از متهمان، یعنی اعضای خانواده بازداشت شدگان را هم بازداشت کرده بودند؟

بله، به ما که رحمی ندارند، ما را مثل دیگر فعالان مدنی و خبرنگاران که زندانی می شوند کسی نمی شناسد، ما را که نتوانند خانواده های ما را آزار می دهند، من از ترس این که اگر احوال همسر دوستم را بپرسم او را اذیت کنند نتوانستم، فقط ۲۵ فروردین که دادگاه رفتم همسر هم پرونده ایم را دیدم، با او حرف زدم که گفت بازداشتش کرده اند و خیلی حالش بد بوده، بیشتر از این سعی کردم ارتباطی نداشته باشم با خانواده ها، من آزاد بودم و هر کار اشتباهی که من می کردم به آنها آسیب می رسید ولی می دانم که همسر دوست مرا گرفته بودند و تحت فشار روحی و آسیب های جسمی قرار داده بودند که حالش بد شده بود و با قید وثیقه آزاد کردند، مرا هم تهدید می کردند که شوهرت را هم می گیریم می آوریم، خواهرت را از فلان کشور می آوریم، من را ده روز فقط به خاطر یک پرچم شیر و خورشید که بچه خواهرم در یک فستیوال در خارج از کشور دستش گرفته و عکس گرفته آزار دادند! بعد می گفتند که چرا فامیلیت شاهسوندی است؟ خب فامیلی است، پدر من که نگذاشته چند نسل آن طرفتر گذاشته اند، می گفتند یک چیزی دارید که این قدر اهانت کرده ای، من اهانت نکرده بودم، حقیقت را می گفتم، اگر حقیقت اهانت است پس شما آن اهانت را از گردن خودتان بردارید اما اگر چنین چیزی را می گفتم مورد آسیب جسمی قرار می گرفتم، آسیب های روحی هم که دیگر فراتر از آن چیزی است که بتوانم برای شما توضیح بدهم.

تمام مدت انفرادی بودید؟

دو روز یک خانمی را آوردند سلول من و بعد بردند و گفتند آزاد شده، من نمی دانم، آنجا کسی جرأت نمی کند اطلاعاتی به کسی بدهد، ایشان هم می گفت که از فعالین شبکه های اجتماعی بود.

شما وقتی بند ۲ الف بودید از هم پرونده ای هایتان خبری داشتید؟

هیچ خبری نداشتم، فقط مرا یکی دو بار برای مواجهه بردند، مرا می بردند اتاق بازجوئی و یکی از دوستان را آوردند، با چشمبند بودیم، جز اینها هیچ اطلاعاتی نداشتم آنجا.

دادگاه چگونه برگزار شد؟ شما وکیل داشتید؟

نه، من اجازه وکیل گرفتن نداشتم، گفتند نمی توانی وکیل داشته باشی! دادگاه از صبح تا بعد از ظهر بود، دوستان را از اوین آورده بودند، رؤیا صابری را از قرچک آورده بودند، توی دادگاه هم اجازه دفاع از خودم نداشتم، مقیسه گفت تو به رهبر توهین کردی، در کارهای مملکتی دخالت کردی، به تو چه ربطی داشت که خبرها را پخش کنی؟ چه قصدی داشتی؟ چرا یک مشت جوان از خانه هایتان مملکت را به هم می ریزید؟ گفتم آقای قاضی این طور نیست، گفت برو بیرون! بعد شروع کرد به اهانت کردن! گفت برو بنشین با شوهرت زندگی کن، چه کار داری توی کار مملکت دخالت می کنی و خبرنگاری می کنی و ..... ؟ من نتوانستم هیچ دفاعی بکنم! فقط راجع به اهانت به مقدسات گفتم راجع به هر چیز پرونده بگوئید می توانم بپذیرم اما توهین به مقدسات را نه، درست است که من یک صفحه ای داشتم با عنوان خدا کجاست اما خدا کجاست به معنی این نیست که خدا وجود ندارد یا بخواهم توهین به اعتقادات شخصی کسی بکنم، اگر خبری گذاشتیم می گوئید توهین به مقدسات می کنید، به من گفت برو بیرون و دادگاه تمام شد! بعد هفت سال و ۹۱ روز حکم دادند! تجدید نظر هم من اصلا نرفتم ولی چند روز قبل از دادگاه تجدید نظر وکیل گرفتم و در واقع اصلا برای تجدید نظر مرا صدا نزدند، قرار بود گروهی دفاع کنیم نه این که تک تک ببرند اما مرا نخواستند، بچه های دیگر از خودشان دفاع کرده بودند، شاکی پرونده سپاه بود اما آمده بودند و اشد مجازات را خواسته بودند، بعد هم که گفتند پرونده ها می رود شهرستان ها آنجا هم رسیدگی شود!

یعنی یک بار دیگر باید در شهرستان های خودتان محاکمه شوید؟

بله، مرا وقتی گرفتند در دادگاه باهم حرف می زدند که اول بگذارید اینجا رسیدگی شود، گفتند حکم داریم می بریم تهران و بعد در اختیار شما می گذاریم، آنجا هم گفته اند که پرونده ها را می فرستند شهرستان، یعنی هفت سال و ۹۱ روز به من داده اند و باید بار دیگر در دادگاه شهرستان محاکمه شوم! خب اگر محل جرم است چرا بردید تهران؟ و من نمی فهمم برای چی؟ من مادر دو بچه ام، رؤیا دو بچه در خارج از کشور دارد، امیر یک بچه کوچک دارد، امین یک نوزاد دارد، وقتی دستگیر شد همسرش حامله بود، به جز رؤیا بقیه زیر سی سال هستند، بیست سال زندان داده اند، خب بعد بیست سال بیاید بیرون؟ فقط به خاطر شعر؟ بعد از ۳۵۰ ببرند بند هفت؟ نمی دانم! اینها فشارهای روحی است برای من و حرف می زنم با شما، خانواده های ما می ترسند، مادر من هنوز می ترسد، به خاطر این که وقتی مرا تحویل مادرم دادند مادر من فقط مرا دکتر می برد و می آورد و به من می گفت نفس نکش! گوشی دست من می بیند می گوید بگذار زمین، باز داری یک کاری می کنی؟!

نرو، نیا ! دو بچه داری، قربانی می شوند، واقعا هم قربانی شدند ولی خانواده ها باید ترس را دور بریزند، باید بلند شوند بگویند اصلا بچه های ما را بکشید اما چنین چیزی تحویل ما ندهید! حداقل دنیا بفهمد چی بر سر ما می آید، این همه گمنام، پرونده نارنجی که در کرمان گرفتند بردند کی می داند اسمشان چیست؟ چی شدند؟ دوست های خود من، کی می داند؟ در زندان کشته شوند همه دنیا می فهمد، خانواده ها نباید بترسند، نباید پا در اوین بگذارند، اینها همین را می خواهند، اشک مادر مرا می خواهند، دوست دارند ما ذلیل باشیم، اصلا خانواده ها نروند، تماس هم می گیرند بگویند بکشید بچه های ما را ! آن موقع است که دنیا می فهمد چی بر سر ما می آید ولی با رفتن و التماس کردن و ضجه و وثیقه گذاشتن و ..... مادران این هشت نفر را ببینید، کسی می داند نغمه کجا است؟ هیچکسی پیگیر وضعیت آن هفت نفری که زندان هستند هم نیست، دو روز دیگر هم همه فراموش می شوند، می آیند می برند و هیچکسی نمی داند کیست؟ کجاست؟ هیچکسی نمی فهمد، درد ما این است، درد شخصی من این است، من خیلی شکنجه دیدم، خیلی تحقیر شدم، خیلی به من توهین شد به عنوان یک زن، این قدر که می گفتم هر چی می خواهید می کنم، فقط بسه، دیگر نکنید!

اشاره کردید که همسرتان بعد از زندان شما را نپذیرفت، چه اتفاقی افتاد؟ برای او هم مشکل ایجاد کرده بودند؟

دیگر اصلا بعد از آزادی من خانه مادرم زندگی می کردم، دیگر خانه خودم نرفتم، همسرم نمی توانست بپذیرد، به او فشار آن چنانی نیاورده بودند، تماس گرفته بودند که چرا گذاشتی زنت فلان کار کند و ..... بعد از آزادی می گفت من نمی توانم بپذیرم زن من رفته زندان، نمی دانم به تو تجاوز شده یا چی شده و ..... شاید از خجالت نمی توانی بگوئی، من نمی توانم زندگی با تو را بپذیرم، عملا زندگی مرا از من گرفتند.

منبع: 
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem2/article/-4e46d06981.html
انتشار از: