حسین ملکی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

دو، سه روز از آغاز اعدام ها گذشته بود و ما هنوز خبر نداشتیم! می پرسیدیم: "چی شده؟ چرا این طوری شده؟ پس بقیه بچه ها کجا هستند؟" بعد که ما تازه بیدار شده بودیم همگی منتظر بودیم که آن بالا کار تمام شود و بیایند سراغ ما ! آمار گرفتیم که چه کسانی مانده اند و چه کسانی رفته اند؟ از همه زندانی ها تنها کمتر از سیصد، چهارصد نفر زنده مانده بودند و دوستان دیگرمان همگی اعدام شده بودند!

 

تاریخ بازداشت: مهرماه سال ۱۳۵۹

تاریخ آزادی: اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۰ پس از یازده سال زندان

محل بازداشت: زندان های اوین، قزلحصار و گوهردشت

اسم من حسین ملکی است، من از هواداران گروه فرقان بودم و از سال ۱۳۵۹ تا سال ۱۳۷۰ زندانی سیاسی بودم، در سال ۱۳۷٤ از کشور خارج شدم، این شهادت برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

فعالیت های قبل از دستگیری و بازداشت

من در پانزده سالگی جذب مسائل سیاسی شدم، در هفده سالگی از طریق پسرخاله ام با گروه فرقان که طرفدار شریعتی بود و با اکبر گودرزی تئوریسین تشکیلات فرقان آشنا شدم، در گروه فرقان من هوادار بودم، از شهریور ۱۳۵۷ فرقان در مقابل خمینی موضع گیری داشت و درک ایدئولوژیک فرقان از مذهب اسلام با آن چه روحانیت ارائه می داد متفاوت بود، آن زمان برداشت فرقان این بود که ما باید با عمل، مرزی بین اسلام ارتجاعی روحانیت و اسلام انقلابی خودمان بکشیم، من هوادار مخفی نبودم و به صورت علنی نشریه و کتاب پخش می کردم، در دی ماه ۱۳۵۸ گروه فرقان ضربه خورد و اعضا اصلی از جمله خود اکبر گودرزی و اعضای مهم رده بالا دستگیر شدند اما دو سه نفر از اعضای رده بالا توانستند از دستگیری نجات پیدا کنند و فرار کردند، اینها رسول گیاهی و محمد متحدی نام داشتند که توانستند بعد از سه، چهار ماه دوباره گروه را بازسازی کنند و نشریاتش را دوباره منتشر سازند.

در آن موقع من ارتباط مستقیم نداشتم و به اصطلاح ارتباط تشکیلاتی نداشتم، غیر مستقیم از طریق همان پسرخاله ام که همسن من بود نشریات را می گرفتم و جاهائی که لازم بود پخش می کردم، در سال ۱۳۵۸ پس از دستگیری نوه خاله ام کمیته به خانه ما آمد و دو برادر مرا که اصلا سیاسی نبودند برای ۲٤ ساعت بازداشت کرد! در همان سال یک روز که من در خانه خاله ام بودم همراه با دو پسرخاله و علی حاتمی (عضو فرقان که در سوم خرداد ۱۳۵۹ اعدام شد) دستگیر شدم! حدود ٤۸ ساعت در کمیته بودیم و پس از یک بازجوئی مختصر من و پسرخاله کوچکم آزاد شدیم، آنها ما را به خاطر یک سری مناسباتی که از زمان شاه داشتیم می شناختند، یک سری از کسانی که در محفل ما بودند بعدها حزب اللهی شدند، پسرخاله دیگرم شش، هفت ماه در زندان بود و بعد از آزادی مخفی شد ولی در سال ۱۳۶۰ دوباره دستگیر و اعدام شد!

دستگیری

روز پنجم مهر ۱۳۵۹ در خیابان انقلاب در حالی که یک ساک در دست داشتم دو نفر لباس شخصی مرا گرفتند! در این ساک جزوه های تفسیری فرقان از قرآن بودند، ساک را باز کردند و کتاب ها را دیدند! مرا به کمیته نزدیک دانشگاه، سر خیابان وصال بردند، ۲٤ ساعت بعد من به کمیته باغشاه و سپس در هفت مهر به زندان اوین منتقل شدم، در فاصله پانزدهم شهریور تا پنجم مهر پسرخاله و خواهر شانزده ساله من دستگیر شده بودند! در کمیته اول یک آخوند از من بازجوئی کرد و گفت: "این کتاب ها مال فرقان است، تو کی هستی؟" من اسم مستعار دادم! او گفت: "اسمت که دروغ است، حتما آدرست هم دروغ است، اگر حقیقت را نگوئی ترا می فرستیم جائی که آدمت کنند!"

مرا به بند ۲۰۹ اوین فرستادند، لاجوردی آمد و گفت: "می دانی که ما همه شما اعضا و هواداران فرقان را دستگیر کرده ایم، این کارها چیست؟" و از این حرف ها ..... من گفتم: "سرم درد می کند و به من قرص بدهید!" او رفت و عصر همان روز مرا برای بازجوئی بردند، غذا نیاوردند! قبل از بازجوئی یکی از بچه هائی که قبلا می شناختم و پس از دستگیر شدن با آنها همکاری می کرد آمد و گفت: "بهتر است همه حقایق را بگوئی! ما اشتباه می کردیم، اینها همه مسائل را می دانند!" بازجوئی که شروع شد اول یک کاغذ و مداد دادند و گفتند: "مشخصات خودت را بنویس" بازجوی من فردی بود به نام صادق، مرا به اسم کوچکم صدا کرد و گفت: "من ترا می شناسم، پس حقیقت را بنویس!" من اسم واقعیم را نوشتم، بعد گفت: "فعالیت هایت را بنویس!" من نوشتم: "فعالیتی نداشتم!" با چشمبند مرا بردند در یک اتاق و روی تخت خواباندند و شروع کردند به کابل زدن!

شاید سی، چهل تا که زد بلندم کرد و پرسید: "کتاب ها را از چه کسی گرفتی؟" می خواست بداند کتاب ها را از کجا آورده ام؟ حدود هفت و نیم، هشت شب مرا به سلول برگرداندند، پایم درد می کرد، برایم شام هم آوردند اما نخوردم، تا صبح خوابیدم، از روز بعد تا یک هفته هر روز یک ساعتی بازجوئی بود، دفعات بعد دیگر شلاق نمی زدند، فقط یک بار در مورد مطهری حالت توهین آمیز داشتم که یک کشیده توی گوشم زدند! آن زمان یعنی تا قبل از سی خرداد ۱۳۶۰ بازجوها روبند می زدند و از صورتشان فقط چشم هایشان معلوم بود ولی ما هم موقع بازجوئی و هم موقع کتک خوردن چشم هایمان باز بودند، از خرداد ۱۳۶۰ به بعد قضیه برعکس شد! یعنی بازجوها صورتشان باز بود ولی متهم را با چشمبند کاملا بسته مورد بازجوئی قرار می دادند! بعدها مسأله ای پیش آمد که متوجه شدم اطلاعاتشان راجع به فعالیت های من تقریبا کامل بوده است!

در سال ۱۳۵۷ بچه های همسایه های ما سه قبضه اسلحه از توی پادگان ها آورده بودند که بعد من این اسلحه ها را از آنها خریدم، حتی خود من هم در آن موقع واقعا نمی دانستم قضیه چه بود اما به بهانه این که می خواهیم اسلحه ها را مثلا برای افغانی ها و یا دیگران بفرستیم آنها را با قیمت خیلی ناچیزی خریدیم. آن موقع تازه قضیه افغانستان شروع شده بود، مبارزه در افغانستان بین گروه های افغانی علیه دولت بود، بعدها من فهمیدم مثلا پسرخاله بزرگ من در همان دوره اواخر ۱۳۵۷ و اوایل ۱۳۵۸ سفری به آن منطقه کرده بود و حتی با خود احمدشاه مسعود دیدار و صحبت کرده بود، تحت این عنوان من اسلحه ها را از آنها خریدم و گر نه اصلا هیچ ارتباطی با خود افغانی ها نداشتیم، بعد از طریق پسر خاله ام که همسن من بود اسلحه ها را برای نوه خاله ام فرستادم، سه هفته از بازجوئی ها گذشته بود که صدایم کردند پائین و گفتند: "به خانه تلفن کن و با مادرت احوالپرسی کن!" اواخر صحبت با مادرم بازجو گفت: "قطع نکن، من یک پیغام دارم، به داداشت بگو پول آن اسلحه ها را از همسایه ها بگیرد و بیاورد اینجا !"

من خیلی شوکه شدم و پرسیدم: "قضیه اسلحه ها چیست؟" گفت: "خودت بهتر می دانی! این را هم می گذاریم به حساب دروغ هائی که به ما گفته ای!" ولی دست روی من بلند نکرد، فکر می کنم دو روز بعد مرا به بهداری ۲۰۹ بردند، برادرم همراه یک پاسدار آنجا بود و گفت: "پول را گرفتم و آوردم!" اولین ملاقاتم به غیر از ملاقات کوتاهی که با برادرم در قضیه اسلحه داشتم حدود سه ماه بعد از دستگیریم بود، هر هفته یک بار ملاقات می دادند و یک پاسدار از بند ۲۰۹ همراهم بود، من از هفت مهر ۱۳۵۹ که به اوین منتقل شدم تا پانزده فروردین ۱۳۶۰ در انفرادی بودم! در بهمن یا اسفند ۱۳۵۹ یک هیأت بررسی شایعه شکنجه به سلول من آمد و از این که من بازجوئیم تمام شده اما هنوز در انفرادی هستم تعجب کردند! به آنها گفتم: "من فشار می آورم که دادگاه بروم اما می گویند باید کسانی که با تو ارتباط داشته اند دستگیر شوند تا اگر اطلاعاتی هست پرونده تو تکمیل شود!" گفتم: "اینها بهانه است حالا آمدیم تا ابد هم دستگیر نشدند، من باید همین جا بمانم؟!"

می دانستم که تنها یک نفر از افرادی که با من در ارتباط بودند هنوز دستگیر نشده بود، بعدها شنیدم که متأسفانه او در یک درگیری کشته شد! پانزدهم فروردین ماه ۱۳۶۰ به بند عمومی که مخصوص بچه های فرقان بود منتقل شدم، دو یا سه هفته بعد من و یک نفر دیگر را به عنوان عناصر نامطلوب به بند پنج منتقل کردند! آنجا زندانیان مربوط به کودتای نوژه (قیام تعدادی از عوامل ارتش و فعالان سیاسی طرفدار دموکراسی) بودند، در مجموع چهل و دو یا چهل و سه نفر بودیم، بعد که بند شلوغ شد ما و نوژه ای ها را به یکی از بندهای چهارگانه بردند، تقریبا دو هفته آنجا بودیم و دوباره ما را برگرداندند به بند پنج که جمعیتش به هفتاد، هشتاد نفر رسیده بود! در مهر ۱۳۶۰ بند را خالی کردند و همه را به بند شش بردند، از آنجا ما را از زندانیان عادی و نوژه ای ها جدا کرده و به قسمت جدیدالتأسیسی به نام آموزشگاه منتقل کردند، من در اتاق دربسته بودم تا آبان ۱۳۶۰ که به دادگاه رفتم.

دادگاه

در آبان ۱۳۶۰ تقریبا یک سال و یک ماه پس از بازداشت مرا به اتاقی در ساختمان ۲۰۹ برای دادگاه بردند و گفتند: "چشمبندت را بردار" روبرویم یک قفسه کتاب و پشتم یک میز بود، یک نفر گفت: "اسلحه ها را چه کار کردی؟!" شخص دیگری که پهلوی او بود گفت: "حاج آقا این اسلحه ها مربوط به این نیست، مال کس دیگری است!" بعد به من گفت: "مصاحبه می کنی؟!" جواب دادم: "نه، من کاره ای نبودم که مصاحبه کنم!" گفت: "از نظر ما سرباز یزید با خود یزید هیچ فرقی ندارد!" من باز هم گفتم: "به هر جهت من کاره ای نبودم!" بعد پرسید: "همکاری می کنی؟!" گفتم: "من کاری نکردم که همکاری کنم!" گفت: "بلند شو برو!" این دادگاه من بود! بعدها فهمیدم که رئیس دادگاه نیری بوده، پشت من نشسته بود! در واقع من پشتم به یک میز بود که او پشت آن نشسته بود ولی فهمیدم که خود نیری بوده! آن موقع به جز خود گیلانی که خیلی سرشناس بود حاکم شرع ها مبشری و یا نیری بودند، یک سری از بچه های فرقان را مبشری محاکمه کرد یک سری را هم نیری محاکمه کرد.

مبشری تیپ نسبتا مسنی داشت حول و حوش مثلا پنجاه و خرده ای ولی نیری شاید سی سال بیشتر نداشت، می توانم بگویم کمتر هم بود، صدای خیلی جوانی داشت که از آن می فهمیدیم نیری است! دوباره مرا به انفرادی بردند اما سه نفر دیگر هم در سلول بودند، روز بعد از دادگاه صدایم کردند و بازجو گفت: "مصاحبه می کنی؟" من همان جواب را دادم: "من که کاره ای نیستم، چرا باید مصاحبه کنم؟" گفت: "اگر مصاحبه نکنی اعدام می شوی!" بعد مرا به اتاقی بردند که دو نفر از بچه های فرقان که با آنها همکاری می کردند از جمله نوه خاله ام با من صحبت کنند، آنها به من گفتند: "باید مصاحبه را قبول کنی و گر نه اعدامت می کنند! تو فقط بگو قبول می کنی!" من هم قبول کردم و دو روز بعد حکم مرا آوردند، حکم یک صفحه بود با یک سری توضیحات، مثلا به دلیل محاربه و فساد در ارض و باغی ..... اعدام هم خط زده شده بود و بالایش نوشته بود: "حبس ابد!" من امضا کردم و نوشتم: "رویت شد."

روز بعد مرا از انفرادی به بند عمومی فرستادند، چون واقعا پرونده من چیزی نداشت! خود بازجو هم نظرش این نبود که من باید حکم اعدام بگیرم منتهی آن موقع به هر جهت اگر مصاحبه را می پذیرفتی این برایشان یک معیار بود! مثلا حداقل نشان این بود که دیگر طرفدار جریانی که مثلا به آن وابسته بودی نیستی! پسرخاله من حسن ملکی پور مصاحبه را قبول نکرد و در سال ۱۳۶۰ اعدام شد!

شرایط زندان

بعد از این که حکم را گرفتم مرا به سالن شش که همه انفرادی ها در آن بودند فرستادند، بین این سالن و بندهای دیگر ارتباط نبود، از زندانی ده ساله بود تا حداکثر سی و یک ساله! به طور متوسط در هر اتاق بیست و پنج نفر و آنجا حدود چهارده، پانزده اتاق بود! در این اتاق ها تخت نبود و برای خوابیدن جای کافی نبود و به هم چسبیده می خوابیدیم! پاسداری بود به اسم محمدرضا نقده، چند شب یک بار چند نفر از بچه های کوچک را صدا می کرد و می برد، به اینها اسلحه می دادند که زندانی ها را اعدام کنند، بعد هم جنازه ها را جمع کنند و در ماشین بیندازند! وضع روحی این بچه ها خیلی بد بود و شب ها داد می زدند و دچار تشنجات روحی می شدند، وقتی هم مرا تحویل بند دادند دیدم بیرون یک کپه است و یک پتو هم روی آن، محمدرضا نقده توی پتو زد و گفت: "آدم شدی یا هنوز نشدی؟!" من دیدم تکان خورد! بعد من از یکی از زندانیان پرسیدم: "اینها که بیرون هستند کیستند؟" گفت: "مثل این که این افراد را برده بودند جوخه های اعدام که بکشند و جنازه جمع کنند، قبول نکرده بودند و سه روز است که در تنبیه هستند!"

پاسداری به نام سیدجواد حسینی بود که می توانم بگویم تلاش می کرد از بچه های کم سن و سال سوء استفاده بکند! یکی هم بود به اسم عبدالله که یکی دو بار از بچه ها سوء استفاده کرده بود! چند تا از فرقانی ها فهمیده بودند و به لاجوردی خبر دادند و او را از آن جا بردند، من خودم در این مورد چیزی ندیدم ولی بعدها که زندانیان عادی با ما بودند به او می گفتند: "صورت باز!" یعنی انحراف جنسی داشت اما فقط دوست داشت در کنار خوشگل ها باشد و نگاهشان کند! من از آبان ۱۳۶۰ تا خرداد ۱۳۶۱ در همین بند بودم.

اوایل تیرماه من و هفت نفر دیگر را به زندان قزلحصار، واحد سه، بند یک انتقال دادند، رئیس زندان حاج داود رحمانی بود، مشکلات ما همان بود که کم و بیش همه زندانیان داشتند، گاهی پاسدارها به بهانه ای یکی را می بردند و می زدند! تنبیهات این طوری همیشه در سیستم زندان بود که یک وقت زندانی احساس نکند که دیگر آزاد است و هر کار دلش می خواهد بکند! همیشه رعب و وحشت بالای سرمان بود، وقتی حاج داود رفت مکه جو زندان عوض شد! مثلا صف نماز جماعت کم شد تا جائی که فقط تواب ها می رفتند! حاج داود که برگشت و جو را دید شروع کرد به کتک زدن و از سی، چهل نفر بند ما بیست و دو نفر را تنبیهی به زندان گوهردشت برد! هواخوری را کم کردند، ما را مجبور می کردند مصاحبه هائی را که گرفته بودند گوش کنیم و کلاس عقیدتی گذاشته بودند! من دو بار تنبیهی زیر هشت رفتم، ما را تا صبح سرپا نگاه می داشتند! بار دوم به این دلیل بود که از فروشگاه زندان برای یکی از بچه ها آبلیمو خریده بودم، خرید برای زندانیان سرموضعی ممنوع بود!

یک روز یک هیأت بازدید آمد و یکی از آنها پرسید: "اینها چرا این طوری اینجا ایستاده اند؟!" مدتی بعد رئیس بند آمد و به ما گفت: "بروید گم شوید!" و ما را به بند فرستادند! من از تیر ۱۳۶۱ تا سال ۱۳۶۵ در زندان قزلحصار بودم، یک روز در سال ۱۳۶۲ حاج داود به بند آمد، نمی دانم مسئول بند به او چه گفته بود که حاج داود گفت: "اینها را صدا کن بیایند!" من توی اتاق بودم، دیدم بلندگو اسم مرا هم خواند! هفت، هشت نفری را با اسم صدا زدند و حاج داود و یک پاسدار دیگر که همیشه همراهش بود شروع کردند ما را کتک بزنند! بعد حاج داود به مسئول گفت: "بروید هر کس را می شناسید بیاورید بیرون!" آن طور که ما شمرده بودیم آن روز حدود نود نفر را کشیدند زیر هشت به کتک زدن! یک سری را دسته جمعی و بعد یکی یکی کتک می زدند! باید می گفتیم که غلط کردیم تا بفرستند داخل! به جز دو نفر همه گفتیم و فرستاده شدیم داخل!

بعد از این قضیه حدود دو روز بعد اسم من و پانزده نفر دیگر را خواندند و ما را از بند تنبیهی به بند یک واحد یک بردند! آنجا بند بچه هائی بود که همه اتهامات مارکسیستی داشتند، بندهای دو و سه و چهار مربوط به بچه های مجاهدین بودند، در این بند ما چیزهای وحشتناکی دیدیم! بعضی از همبندان ما تواب هائی بودند که در تنبیه زندانیان زن با مأموران همکاری کرده بودند و دخترها را برده بودند داخل تابوت ها ! کسانی که تحت این فشارها بریده بودند شروع کردند به مصاحبه کردن و جو زندان کلا تغییر کرد! دیگر ما کارمان شده بود فقط صبح تا شب بنشینیم پای مصاحبه ها ! یعنی فشار طاقت فرسائی بود، برای خود من این فشارها به مراتب بدتر از کتک هائی بود که می زدند! این جو اگر اشتباه نکنم از آذر ۱۳۶۲ شروع شد تا حول و حوش خرداد ۱۳۶۳ که کم کم زمزمه رفتن حاج داود مطرح شد! بعد زندانیان سیاسی را به کلی از آنجا (قزلحصار) بردند، تعداد زیادی را به زندان گوهردشت و ما را به زندان اوین منتقل کردند، تا اواخر بهمن ۱۳۶۶ در اوین بودم.

در این دوران وضع زندان با رفتن حاج داود رحمانی و لاجوردی بهتر شده بود! این وضعیت جدید تا حدی نتیجه تلاش خود بچه ها بود وهمچنین نتیجه فشارهائی که در رابطه با حقوق بشر مراجعبین المللی از جمله سازمان ملل بر رژیم گذاشته بودند، ما زندانیان دیگر به راحتی فشارها را قبول نمی کردیم! اعتصاب غذا و تحریم غذا می کردیم! مسئول بند و اتاق را خودمان انتخاب می کردیم و حتی توانستیم کاری کنیم که تواب ها به بندهای دیگر منتقل شوند، وضع غذا از سال ۱۳۶۱ بد شده بود، خیلی شب ها غذا را نمی توانستیم بخوریم، در بهمن ۱۳۶۶ من به زندان گوهردشت برده شدم، آنجا در فرعی های مختلف تقسیم بندی شدیم، زندانیان بیشتر کسانی بودند که حکمشان در آستانه تمام شدن بود و مواضع سیاسی تند نمی گرفتند، ما را هم در بندی که خودشان می گفتند بند آدم های آرام که زیاد مشکل ساز نیستند گذاشتند، یک دوره هم که انتخابات مجلس بود ما را برای رأی دادن بردند اما ما رأی ندادیم! کاغذ را همین طور در صندوق انداختیم!

سه تا مسأله برای خود من اتفاق افتادند که وقتی آنها را کنار هم قرار می دهم به قضیه ۱۳۶۷ می رسم، منظورم این است که یک چیزی بود که از قبل طراحی شده بود، یعنی از یکی دو سال قبل از این قضایای قتل عام و عملیات مجاهدین، یکی مسأله آمدن حسین شریعتمداری و همکارانش به زندان قزلحصار در اواخر ۱۳۶۳ بود، آنها نشریات گروه ها را می آوردند و برای ما فضای جدیدی بود که به نقطه نظرهای جریانات سیاسی ممنوع شده دسترسی پیدا می کردیم اما همه اینها حساب شده بودند! می خواستند مثلا کارهای تبلیغی و سیاسی بکنند، به قول خودشان کارهای روشنگری در رابطه با جریانات سیاسی! ولی سیستمشان دیگر این طور نبود که اجبارا بچه ها را بیاورند پای صحبت های خودشان و برنامه های ویدئویی را اجباری بکنند، من نمی دانم دقیقا از طرف کدام یکی از این نهادهای حکومت آمده بودند؟ از طرف دادستانی و یا از طرف وزارت اطلاعات؟ در تابستان ۱۳۶٤ که من در بند مجرد چهار قزلحصار بودم یک روز معصومی که از کادر آموزشی بود به بند ما آمد، بعدها شنیدم این شخص همان حسین شایان فر است که در روزنامه کیهان با شریعتمداری کار می کند.

او و شریعتمداری کارهای تبلیغاتی - سیاسی می کردند، احتمالا در اواخر تیر یا مرداد بود، هوا گرم بود، وی وارد بند شد و انتهای بند نشست، از قضا هفت، هشت نفر از زندانیان از جمله خود من رفتیم و کنارش نشستیم، او شروع کرد به صحبت کردن و گفت که: "ما مسأله مون اینه که توی زندان ببینیم که بچه هائی که توی زندان هستن دارای چه وضعیتی هستن، ما به این نتیجه رسیدیم که سه تیپ زندانی داریم، یکی تیپ کسانی هستند که از جریانات سیاسی بریدن و با ما دارن در اینجا همکاری می کنن که به اصطلاح شما بهشون میگین توابین، یک تیپ کسایی هستن که به اصطلاح از جریانات سیاسی شون بریدن ولی با ما هم نیستن، می خوان برن پی زندگیشون، یک تیپ هم کسانی هستند که نه تنها از جریانات سیاسیشون نبریدن بلکه حتی علیه ما هستن، ما می خواهیم این سه تا تیپ رو شناسائی بکنیم و با هر کدوم برخورد خاص خودشون رو بکنیم، اونهائی که بریدن و تواب هستن که خوب هیچی آزاد میشن میرن، اونهایی هم که می خوان برن واقعا دنبال زندگیشون دیگه دنبال سیاست نمی خوان باشن ولی با ما هم نیستن از نظر من اینام باید برن می خوایم اون تیپ سومم را هم برخورد خاص خودشونو باهاشون بکنیم." این دقیقا عین جملاتی است که او به کار برد!

آن چه که معصومی در این ملاقات مطرح کرد نشان می داد هدف اینها سبک، سنگین کردن و ارزیابی درست پیدا کردن از بچه های زندان و موقعیت زندان است، او سعی می کرد وارد موضع گیری های خودشان با بحث های سیاسی شود، مثلا چپ و یا مجاهدین، این که مجاهدین به عراق رفته اند و قصد دارند با صدام ائتلاف کنند و یا راجع به موضع گیری بچه ها ولی زندانیان راجع به مشکلات صنفی صحبت می کردند! به خصوص زندانیان مجاهد وارد بحث سیاسی نمی شدند و بحث را به مسائل صنفی می کشاندند! ما یکی دو تا از این مشکلات صنفی را مطرح کردیم، معصومی می خواست وارد عرصه سیاسی شود ولی می دید که زندانیان تمایلی به بحث سیاسی نشان نمی دهند! مورد دوم این که ما در بهمن ۱۳۶۶ در بند سه پائین اوین بودیم، حدود ٢٢ بهمن یک دفعه آمدند و هر کس را در اتاق خودش حبس کردند، سه روزی این مسأله ادامه پیدا کرد، بعد از سه روز درها را دوباره باز کردند! روز اولی که درها را بستند من و بچه های دیگر از پنجره اتاق ها که مشرف به پشت بام بندها بودند دیدیم بالای پشت بام ها پاسدارها مسلح ایستاده اند و تعدادشان هم زیاد است!

چیزی که طی هفت سالی که از زندانم می گذشت به هیچ وجه سابقه نداشت که داخل بندها یا بالای پشت بام بندها پاسدارها موقع کشیک مسلح باشند! این برای ما تعجب انگیز بود، بعد از باز شدن درها یکی از بچه ها در این باره از یکی از پاسدارها سؤال کرده بود و او گفته بود: "مانور بوده و تمام شده است!" این بند سه پائین که ما بودیم ترکیبی بود از بچه های مجاهدین و بچه های چپ که عمدتا همیشه با بیرون درگیری داشتیم و اعتصاب غذا می کردیم، بعد از این جریان کل بند را به زندان گوهردشت منتقل کردند، نکته سوم این که یکی از مجاهدین به اسم مسعود مقبلی (در سال ۱۳۶۷ اعدام شد) در بند ما بود اما به گوهردشت منتقل نشد و برای بازجوئی به زندان کمیته مشترک برده شد، در اوایل سال ۱۳۶۷ یکی از بازجوها که فردی بود معروف به توانا در آخر بازجوئی به او گفته بود: "برو به بچه هاتون بگو که ما داریم می آئیم، این دفعه اگر بیائیم دیگه از اون دفعه ها نیست!"

در دوره یک ساله ای که ما در اوین بودیم، از ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۶ هر چند وقت یک بار ما را می بردند به دفتر وزارت اطلاعات در اوین و یک سری پرسش های سیاسی و فکری مطرح می کردند، در این یک سال خود من یک بار رفتم، ( بعد از عید، در بهار ۱۳۶۶ مرا بردند) آن روز من و چند نفر دیگر را صدا کردند، ما چشمبند زدیم و رفتیم بیرون، یک پاسدار ما را برد به آن ساختمان، آنجا نشستیم و یکی یکی صدایمان کردند داخل اتاق، فرم ها را جلویمان گذاشتند، هر کس دلش می خواست پاسخ می داد، هر کس هم که دلش نمی خواست پاسخ نمی داد! سؤال ها سیاسی و ایدئولوژیک بودند، مثلا: "نظرتان راجع به جمهوری اسلامی چیه؟ نظرتان راجع به آمریکا چیه؟ نظرتان راجع به فلان سیاست جمهوری اسلامی چیه؟ نظرتان راجع به اسلام چیه؟ و ....." و یا مثلا: "سیاست نظام جمهوری اسلامی در مورد جنگ" فکر می کنم فرم سه صفحه بود، بین سؤال ها یک فاصله سفید چند سانتی بود که اگر می خواستی بنویسی جا داشته باشی (راجع به فامیل، مشخصات خانوادگی و مسائل شخصی سؤال نبود)

سؤال راجع به این بود که مثلا: "جمهوری اسلامی را قبول دارید؟" یا مثلا: "جمهوری اسلامی را چه جوری می بینید؟" چنین سؤالاتی مطرح می شدند، بعد باید فرم را امضا می کردیم، اکثرا من مثل بیشتر همبندانم جواب می دادم: "به دلیل تفتیش عقاید حاضر نیستم بنویسم!" من به همین ترتیب نوشتم و فرم را پس دادم! گفت: "بلند شو برو!" هیچ چیز خاصی هم نگفت، مأموران با اکثریت زندانیان برخورد خیلی ملایمی داشتند، نه کتک می زدند نه چیز دیگری، هیچ عکس العملی نشان نمی دادند و خیلی طبیعی برخورد می کردند! ما تعجب کردیم که چرا آنها عکس العمل تندی نشان نمی دهند؟ پیش خودمان می گفتیم که جمهوری اسلامی دموکرات شده که ما می گوئیم تفتیش عقایده، اینها هم خیلی راحت می پذیرند و هیچ عکس العمل تندی نشان نمی دهند! در حالی که همان موقع اگر در دادستانی یا جاهای دیگر در پاسخ به این که هوادار چه سازمانی هستی، غیر از منافقین چیز دیگری می گفتند کتک می خوردند! اینها مشغول ارزیابی کردن بچه ها بودند!

این قضایا را من کنار آن سه موضوع که می گذارم برای خودم مسجل می شود که قضیه ۱۳۶۷ تصمیمی بوده که از قبل گرفته و سازماندهی شده بود، آنها ارزیابی و برآوردهایشان را از زندان کرده بودند، حتی در برخوردهائی که بعدامی کردندهم مشخص بود، مثلا در سال ۱۳۶۵ هیأتی که منتظری تعیین کرده بود حکم مرا از ابد به هشت سال تبدیل کرده بود و حکم من شهریور ۱۳۶۷ تمام می شد، در سال ۱۳۶۷ من و یک نفر دیگر را صدا کردند، در همان بحبوبه دادگاه ها بود، وقتی که ما رفتیم کسی که با ما صحبت می کرد گفت: "مصاحبه می کنی؟" گفتم: "بله!" گفت: "فلان، فلان شده، پارسال وقتی پرسیدیم گفتی تفتیش عقاید است و جواب نمی دهم، حالا که دیدی اوضاع این طوری است می گوئی مصاحبه می کنم؟" یعنی مشخص بود که به فرم هائی که ما قبلا پر کرده بودیم استناد می کرد! دادگاه ها هم به همین فرم ها استناد می کردند!

رویدادهای سال ۱۳۶۷

تا قبل از شروع اعدام ها ما متوجه هیچ چیز غیرعادی نشدیم! فقط فهمیدیم که تعدادی زندانی از کرمانشاه آورده اند و مجاهدین با مورس زدن فهمیدند که آنها مجاهد هستند، در اواخر تیر ۱۳۶۷ به ما گفتند در حیاط مشکل فاضلاب پیدا شده و باید درست کنیم و شما به پائین منتقل می شوید، اسم بند پائین جهاد بود که کسانی که می خواستند کار کنند آنجا می رفتند، بیشترشان از زندانیان عادی و تواب ها بودند، بند ما نمی خواست با جهادی ها باشد و یکی دو نفر اعتراض کردند و کتک خوردند! بالاخره رفتیم اما وسائلمان را باز نکردیم، ما را به سوله ای جدا از جهادی ها بردند، در آنجا دو روز تلویزیون نداشتیم و بلندگو دائم سرودهای جمهوری اسلامی پخش می کرد! حتی یادم هست که یک روز دو، سه بار سرود: "ای ایران، ای مرز پرگهر" پخش شد! ملاقات ها هم قطع بودند و شاید آخرین ملاقات یکی دو روز قبل از پذیرش قطعنامه بود! دیگر تا آبان ۱۳۶۷ ملاقات نداشتیم!  

دو، سه روز از شروع اعدام ها گذشته بود، البته ما هنوز خبر نداشتیم! به یک پاسداری که آرام بود و اهل کتک زدن نبود گفتیم: "ما نمی خواهیم اینجا بمانیم!" گفت: "سرتان را بیندازید پائین و زندگیتان را بکنید، وسائلتان را باز کنید بنشینید سر زندگیتان، اوضاع عادی نیست!" ما همچنان در بلاتکلیفی بودیم تا فکر می کنم یک هفته بعد از شروع اعدام ها ناصریان آمد در حیاط جهاد، یکی از بچه ها از او پرسید: "چرا تکلیف ما را روشن نمی کنید؟" ناصریان گفت: "نمی خواهی اینجا بمانی؟ برو بساطت را جمع کن و بیا !" بعد یک پاسداری که زندانیان "گیر ممد" صدایش می کردند گفت: "هر کس نمی خواهد اینجا بماند بیاید در صف!" همه رفتیم در صف، ناصریان به یکی از دفاتر رفت و پشت میز نشست، یکی یکی زندانیان را بردند در اتاقی که ناصریان بود، گیر ممد و دو پاسدار هم کنار صف ایستادند که آنهائی که از اتاق می آیند بیرون با بقیه تماس نگیرند! ما می دیدیم که مثلا  پنج نفر می روند چهار نفر برمی گردند به بند و یک نفر آن طرف می ایستد!

نوبت من که شد ناصریان پرسید: "اتهام؟" گفتم: "فرقان!" گفت: "برو گمشو تو بند!" من گفتم: "آقای ناصریان ما نمی خواهیم اینجا بمانیم!" دوباره همان جمله را تکرار کرد! مجاهدینی هم که گفته بودند منافقین هستند به بند برگشتند! از صد و ده، صد و بیست نفر حدود سی و پنج، سی و شش نفر را بردند بالا ! فردای آن روز چهارده، پانزده نفر از بچه هائی که برده بودند برگشتند، حالشان خیلی خراب بود، اصلا نمی توانستند حرف بزنند! بالاخره یکی از آنها گفت: "بالا دارند می کشند! همه را دادگاهی می کنند! من رفتم تو، ناصریان، اشراقی، رئیسی، نیری و یک نفر دیگر نشسته بودند، یک سری سؤال می کنند، میائی بیرون، یک عده را سمت چپ و یک عده را سمت راست می نشانند!" گفتیم: "قضیه تو چی بود؟" گفت قبل از این که برود داخل دادگاه، یکی از بچه هائی که رفته بود و خودش حدس می زد که می خواهند دارش بزنند ساعتش را به او می دهد و می گوید: "من دارم می روم، دیگر خداحافظ!"

او در اینجا متوجه شده بود که گویا قضیه جدی است و دارند اعدام می کنند! وقتی می رود توی دادگاه، نیری از او اتهامش را سؤال می کند، پاسخ می دهد: "منافقین!" بعد ناصریان که او هم توی دادگاه بوده می گوید که: "حاج آقا، این جزو همان هائی است که نمی خواهند توی بند جهاد باشند و کار کنند!" بعد نیری می پرسد: "خب! همین طوریه؟" و او پاسخ می دهد که: "نه، من به خاطر این نمی خواستم آنجا بمانم که می خواستند ما را با آدم هائی قاطی بکنند که بعضی هایشان از نظر اخلاقی مشکل دارند!" در زندان آخوندی بود که به خاطر مثلا انحراف جنسی خلع لباس شده بود، این را به خاطر آورده بود و آنجا بهانه کرده بود! اشراقی و نیری ظاهرا تلاش می کردند که قضیه را به اصطلاح ختمش کنند و او را ببرند جزو اعدامی ها ! رئیسی اما این وسط گیر داده بود که تو اگر به ما ثابت کنی که آن شخص کیست ما حرف تو را می پذیریم! برای همین بود که او را با دو پاسدار فرستاده بودند داخل آن سوله که به آنها نشان بدهد این آخوند که می گوید کیست؟ این طوری شد که جان سالم به در می برد!

بقیه زنده مانده ها هم مثلا گفته بودند اتهامشان منافقین بوده و بعد هم سابقه زیادی نداشتند، فکر می کنم کلا سی و شش، سی و هفت نفر را بردند که حدود چهارده، پانزده نفرشان برگشتند، بقیه را اعدام کردند! این تازه از سالنی بود که مثلا ناصریان خودش تحسین کرده بود و فکر می کرد سالن آرامی بود و مشکلی نداشت! یکی از همین بچه هائی که اعدام شد رضا عباسی نام داشت که فقط سرش توی لاک خودش بود و زبان می خواند، اصلا ما خودمان تعجب کردیم ولی آدمی بود که نمی توانست درست صحبت کند! بعد من با یکی دو تا از این بچه ها رفتیم با همان پاسداری که گفتم صحبت کردیم و خواهش کردیم که اگر می تواند برود و او را بیارود! گفتیم که او آدمی است که نمی تواند درست صحبت کند، حرف زدن بلد نیست، هر چی از او بپرسند چرت و پرت جواب خواهد داد اما او را می برند و اعدام می کنند، پاسدار مورد نظر رفت و گفت: "او را پیدا نکردم! نمی دانم کجاست! ما هم وقتی حاج آقا و دیگران هستند زیاد اجازه نداریم برویم بالا !"

همه منتظر بودیم که آن بالا کار تمام شود و بعد بیایند سراغ ما اما دیگر سراغ ما نیامدند! جو بند ما نسبت به بندهای دیگر از نظر موضع گیری پائینتر بود، بعد که قضایا تمام شدند و یکی دو ماهی از قتل ها گذشت ما تازه بیدار شده بودیم! می پرسیدیم: "حالا چی شده؟ چرا این طوری شده؟ پس بقیه بچه ها کجا هستند؟" یادمه یک بار از فروشگاه تقاضا کردیم به ما انجیر بدهند، انجیر که می خریدیم آن را می شستیم و تمیز می کردیم تا هر وقت که خواستیم استفاده کنیم مشکلی نداشته باشیم، یادمه انجیرهائی که آوردند و به ما فروختند انجیرهائی پاک شده بودند، بعد فهمیدم انجیرهای بچه هائی بودند که اعدامشان کرده بودند! آنها را از توی بندها جمع کرده و بعد آورده بودند به ما دوباره می فروختند! بعد از کشتارها تا آبان ۱۳۶۷ همان جا بودیم، گفتند هر کسی شماره تلفن بدهد تا برای ملاقات زنگ بزنیم، ٢٢ بهمن که خمینی عفو عمومی داد ما را به زندان اوین منتقل کردند، بعد از چند ماه که گذشت به خصوص وقتی که به اوین آمدیم تازه سؤال ها مطرح می شدند!

اول آمار گرفتیم که چه کسانی مانده اند و چه کسانی رفته اند؟ بعدش هم یک تعدادی آزاد شده و رفتند ما حدود سیصد، چهارصد نفری می شدیم که مانده بودیم، شاید هم کمتر، دقیقا یادم نیست، اصلا مسأله زندان دیگر کلا تغییر کرده بود، یعنی خود ما هم به قول معروف دست هایمان را برده بودیم بالا ! می گفتیم: "مقررات شما را پذیرفته ایم!" به ما می گفتند: "لباس فرم زندان بپوشید و بروید ملاقات" می پوشیدیم! بعد از اعدام ها ما دیگر نه اعتصاب می کردیم، نه جشن های سیاسی می گرفتیم و نه چیز دیگری ولی تا قبل از اعدام ها زیر بار چنین مسائلی نمی رفتیم، به نظر من آنها شکست خوردند! یعنی اگر در سیاستشان موفق شده بودند که دلیلی نداشت چنین جنایتی را مرتکب شوند و چنین فاجعه ای را به وجود آورند! اعدام ها روحیه ما را شکستند ولی یک مرز نانوشته ای بین بچه ها وجود داشت آن هم مرز همکاری یا عدم همکاری با رژیم جمهوری اسلامی بود!

بچه هائی که قبل از اعدام ها از زندان آزاد شدند و بچه هائی که بعد از اعدام ها از زندان آزاد شدند سعی می کردند که عمدا این حد را نگه دارند، برای همین من فکر می کنم برای ما موفقیت بزرگی بود، حداقل در وجدان خودمان راحت هستیم که قبل از بیرون آمدن پایمان را روی شانه کسی نگذاشتیم، آنها یک زمانی مسأله شان این بود که ما با آنها همکاری کنیم، زمانی دیگر مسأله شان این بود که فقط قوانین زندان را رعایت کنیم، در رابطه با قوانین زندان توانستند به این موفقیت دست پیدا کنند، واقعا یک جو غیر سیاسی حاکم شده بود، در عین حالی که خودشان هم می دانستند بخش عمده ما حداقل به لحاظ مذهبی هیچ وقت ذره ای به آنها اعتقاد نداریم! ممکن بود در ایران کاری علیه آنها نکنیم ولی حداقل به آنها گرایش و اعتقادی نداشتیم! آنها هم پذیرفته بودند که دیگر باید کاری به کارمان نداشته باشند، درست است که بچه ها تسلیم نمی شدند پای همکاری و این جور چیزها بروند ولی آنها هم دیگر این گونه مسائل را مطرح نمی کردند.

من یادم هست یک فردی به نام زمانی مسئول اطلاعات تهران بود، گاهی اوقات بچه ها را تک تک صدا می کرد و در مورد مسائلی با آنها صحبت می کرد، این بچه ها که برمی گشتند نقل می کردند که زمانی می گفت: "از نظر ما دیگر مسأله زندان تمام شده است، دنبال این هستیم که شما را آزاد کنیم بروید، فقط این را می گوئیم که این دفعه دیگر برگشتی به زندان وجود ندارد! یعنی اگر کسی را بگیریم همان جا سرش را زیر آب می کنیم!" واقعا هم همین کار را کردند! در این فاصله تا آزادی من، هیچ برخورد اداری با من صورت نگرفت، فقط یک بار رفتم پیش ناصریان چون خانواده ام تقاضای مرخصی کرده بودند، ناصریان پرسید: "چند وقته اینجائی؟" و یک سری سؤال هائی از این دست، اصلا خود من هم تعجب می کردم که چرا اینها روی من حساس هستند؟! در این قضایای اعدام ها حتی مرا دادگاه هم نبردند! حتی از من سؤال نکردند ولی بعدش مثلا وقتی خانواده من خیلی پیگیری می کردند که برای من مرخصی بگیرند ناصریان اجازه نمی داد!

وقتی که ناصریان رفت بازجوئی آمد به نام شیخ پور که اولین مرتبه ای که خانواده من درخواست مرخصی کردند موافقت کرد، یعنی دقیقا من ده سال و یک ماه که از زندانم می گذشت برای اولین به بار مرخصی آمدم، آبان ۱۳۶۹ بود، بار اولی که مرخصی رفتم، آدم های بیرون برایم جالب بودند شاید اغراق نکنم بیشتراز شش، هفت ساعت در سه روز نخوابیدم، بیدار بودم، دید و بازدیدهائی که می شدند، با برادرم آمدیم به خیابان و خوب، جالب بود، یکی دو ماه بعدش بود، دوباره خانواده من درخواست مرخصی کردند و آنها هم مرخصی دادند، من رفتم و به خانواده ام گفتم که اگر دوست دارید من راحت باشم دیگر برایم تقاضای مرخصی نکنید چون من اصلا خوشم نمی آید بیرون بیایم، وقتی که می آیم و این اوضاع و احوال را می بینم ترجیح می دهم همان جا باشم، آنجا راحت ترم!

یک روز لاجوردی آمد و ما را صدا کرد که با ما صحبت کند، از او پرسیدم: "حالا که شما این همه را آزاد کرده اید برای چی ما را نگه داشته اید؟" برگشت و با خنده گفت: "هر کاسب عاقلی ته دخلش یک چیزی نگه می داره، شما هم ته دخلم هستید!" اکثر بچه هائی که زنده مانده بودند در سال ۱۳۷۰ حکمشان تمام می شد، سیاستشان این بود و خودشان همیشه می گفتند که نمی گذاریم حکم کسی تمام شود، حتی اگر یک روز هم مانده باشد به عنوان عفو از زندان آزادش می کنیم! در سال ۱۳۷۰ شروع کردند به آزاد کردن تمام بچه های فرقانی که مانده بودند، حکم همه بیش از ده سال بود، چیزی که از همه بچه ها می خواستند این بود که بایستی تمام گروه های مخالف جمهوری اسلامی را محکوم می کردیم به اضافه این که قبول می کردیم که هر زمانی اگر از ما مصاحبه بخواهند مصاحبه بکنیم! می گفتند حاضری مصاحبه بکنی؟ غالب بچه ها می گفتند: "بلی" ولی بودند کسانی هم که مصاحبه را قبول نمی کردند اما آنها دیگر مصاحبه نمی گرفتند، فقط قبول کردن یا رد کردن مصاحبه برایشان مهم بود چون کلا سیاستشان تغییر کرده بود.

بعد از آزادی در سال ۱۳۷٤ در کنکور شرکت کردم (و با این که رتبه خیلی خوبی هم آورده بودم ولی حالا خودم فکر می کنم فقط به خاطر این که دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم شاید مثلا حد نصاب نمره را نیاورده بودم چون رتبه من رتبه خیلی عالی بود و بین چهارصد، پانصد هزار نفر رتبه من زیر هزار بود) به هر کس هم می گفتم تعجب می کرد که من چرا قبول نشدم! حالا یا ممکن بود که وزارت اطلاعات مخالفت کرده باشد یا به صرف این که من فقط دانشگاه های تهران را انتخاب کرده بودم حد نصاب نمره را نیاورده بودم، تعدادی از بچه ها هستند که توانستند به دانشگاه بروند ولی من فکر می کنم بچه هائی که می رفتند دانشگاه فقط تا مرحله لیسانس درس می خواندند و بیشتر از لیسانس اجازه نداشتند!

بعد از آزادی با برادرم کار چاپ انجام می دادیم، او دفتر تبلیغات داشت، من تا سال ۱۳۷۵ آنجا کار می کردم، از ۱۳۷۵ کار مستقل خودم را داشتم تا این که از ایران خارج شدم، من آنجا احساس امنیت نمی کردم، یعنی با توجه به اتفاقاتی که برای بعضی از بچه ها افتاده بود و جسته و گریخته خبردار می شدیم مثل هوشنگ محمدرحیمی، اصغر بیدی و مهرزاد حاجیان، مهرزاد در یک دارالترجمه در میدان انقلاب کار می کرد، من تقریبا به طور مرتب هفته ای یک بار مهرزاد را می دیدم، یک بار که رفتم آنجا همکارش گفت که نیامده و اطلاع هم نداده، دو، سه بار دیگر رفتم آنجا، باز هم نبود، تا این که بعد از مدتی خبردار شدم که به همراه چند نفر دیگر از جمله هوشنگ و اصغر دستگیر شده اند و هیچ خبری هم ازشان نیست که بعدها فهمیدم همه شان در خانه های امن رژیم سر به نیست شده اند!

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: