شهاب شکوهی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

مرا به سلول کوچکی بردند، از پشت پنجره صداهائی شنیدم، سعی کردم از درز پنجره نگاه کنم، یک کامیون بزرگ از آن نوع که یخچال دارند دیدم و چند پاسدار که اجسادی را پشت کامیون می گذاشتند! پس آن همه آدم را کشته بودند؟ وقتی متوجه ابعاد کشتار شدیم در حالت شوک دچار یأس و دل زدگی شدیم و تخمین زدیم که از هزاران زندانی گوهردشت و اوین تنها هشتصد نفر باقی مانده اند!

 

بازداشت نخست: سال ١٣۵٣ بیش از یک سال در زندان

بازداشت دوم: اردیبهشت ماه سال۱۳۶۰ در زندان قم

آزادی: شهریورماه سال ۱۳۶۱

بازداشت سوم: خردادماه سال ۱۳۶۲

آزادی: اسفندماه سال ۱۳۶۷

روی هم بیش از هشت سال زندان در رژیم های شاهی و آخوندی

محل بازداشت: زندان های قم و اوین و گوهردشت

اسم من شهاب (در شناسنامه عبدالرضا) شکوهی است، به مدت هشت سال و نیم در ایران زندانی سیاسی بودم، در زندان های اوین و گوهردشت نگهداری می شدم، در سال ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت بودم، در رابطه با سازمان کارگران انقلابی ایران، راه کارگر (مارکسیست – لنینیست) دستگیر شدم، برادرم علیرضا شکوهی عضو همین سازمان بود و در سال ۱۳۶۲ اعدام شد، من ایران را در سال ١٣٧۸ ترک کردم، اکنون پناهنده سیاسی در انگلستان هستم، این شهادت برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

دستگیری و شکنجه

برادر بزرگترم در اواخر دهه چهل فعال سیاسی و عضو گروه چریکی کوچک کمونیستی به نام ستاره سرخ بود، در سال ١٣۵۰ دستگیر شده و به اتهام مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه به حبس ابد محکوم شده بود، من پسر نوجوانی بودم و ماجرای برادرم تأثیر عمیقی بر من گذاشته بود بنا بر این وقتی که بزرگ شدم به سمت فعالیت سیاسی کشیده شده و به سازمان چریک های فدائی خلق (مارکسیست - لنینیست) ملحق شدم، اولین بار در سال ١٣۵٣ دستگیر شدم اما در آن زمان تنها پانزده سال داشتم و فقط به یک سال زندان محکوم شدم، در زمان انقلاب وقتی که به زندانیان سیاسی مخالف شاه عفو داده شد برادرم از زندان آزاد شد من و برادرم هر دو از انقلاب دفاع کردیم، انقلاب فرصت مناسب و خوبی برای مردم ایران بود اما ملاها این فرصت را از مردم گرفتند! ما همگی خیلی خوشحال بودیم چرا که فکر می کردیم سرانجام ایران یک دموکراسی خواهد شد و مردم آزاد خواهند بود اما چند ماه بعد دولت جدید شروع به گرفتن آن دسته از زندانیان سیاسی قدیمی کرد که دولت جدید را مورد انتقاد قرار می دادند!

دولت جدید دولتی اسلامی بود، رژیم دگراندیشان را تحمل نمی کرد و با دموکراسی فاصله بسیار داشت، آنها ما را دستگیر می کردند برای این که مخالف دولت اسلامی بودیم، در اردیبهشت ۱۳۶۰ زمانی که در راه جبهه جنگ ایران و عراق بودم به خاطر حمل اعلامیه های سازمانی مرا دستگیر کردند، من طرفدار راه کارگر و مخالف دولت بودم، در آن زمان مرا تنها به سه ماه حبس محکوم کرده و در زندان شهر قم نگه داشتند، وقتی که در زندان بودم طرفداران رئیس جمهور وقت (بنی صدر) و مجاهدین خلق تظاهرات بزرگی علیه سرکوب سیاسی سازماندهی کردند در نتیجه مجلس به رئیس جمهور رأی عدم اعتماد داد و خمینی او را برکنار کرد! آنگاه مجاهدین به مخالفت با رژیم برخاسته و علیه جمهوری اسلامی سلاح به دست گرفتند، بعد از انفجار مقر حزب جمهوری اسلامی (حزب سیاسی طرفدار رژیم) دولت سیاست ترور پیشه کرد! بسیاری از دستگیر شدگان را به خصوص اگر مظنون به هواداری از مجاهدین بودند بدون محاکمه اعدام کردند!

زمانی که در زندان قم بودم با جوانی بنام علی شریعتمداری یا شریعتی آشنا شدم که تنها هفده سال داشت و پسر یک روحانی مهم قم بود، وقتی موج اعدام های روزانه در قم شروع شد و هر روز پنج تا هفت نفر را اعدام می کردند آنها او و چند جوان دیگر را به دادگاه بردند، روز بعد مطلع شدیم که او را به ظن هواداری از مجاهدین اعدام کرده اند اما او مجاهد نبود! به من گفته بود که عضو هیچ گروه سیاسی نیست، او دوست داشت تا اتفاقاتی را که شاهدش بود یادداشت کند و برای همین هم دستگیر شده بود، از او دفترچه ای پیدا کرده بودند که در آن هر چه را در خیابان های قم دیده بود نوشته بود! افکار عمومی قم خشمگین شده بودند به خصوص که پدرش روحانی مهمی بود و در آن شهر پیروانی داشت، افکار عمومی به خاطر این که یک پسر بی گناه و جوان به این سادگی اعدام شده بسیار منقلب شدند، مقامات قضائی گفتند که اشتباه شده و در خطبه نماز جمعه آن هفته موسوی اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور رسما تأیید کرد که اشتباهات قضائی صورت گرفته که مورد رسیدگی می باشند!

در این شرایط در حالی که قبلا محاکمه و محکوم شده بودم مرا همراه با پنج متهم دیگر در اوایل شهریور ۱۳۶۰ به جرم مخالفت با رژیم مجددا به دادگاه بردند، این که از رأی دادن به رئیس جمهور جدید (رجایی) خودداری کرده بودم و پیش از ترور بزرگ شعارهای مخالف روی دیوارهای زندان نوشته بودم به عنوان مدرک علیه من به کار رفتند، در واقع یک تواب مجاهد علیه من خبرچینی کرده بود! قاضی عندلیبی مسئول کشتار دسته جمعی در قم و از جمله اعدام علی هر پنج نفر ما را به مرگ محکوم کرد! جلسه دادگاه تنها چند دقیقه طول کشید! من شانس آوردم چرا که پاسدار حیدری که ما را به دادگاه برده بود فردی مهربان بود و صحت اطلاعات مجاهد سابق را نفی کرد و گفت که حرف هایش دروغند، با این همه قاضی عندلیبی به هر کدام ما گفت که همه ما را به جهنم می فرستد و این به خدا بستگی خواهد داشت که تصمیم بگیرد مجرم هستیم یا بی گناه! آنها ما را به سلول بازگرداندند تا روز بعد برای اعدام ببرند! صبح زود آمدند تا ما را ببرند و ما برای اعدام آماده بودیم!

پاسدار حیدری به سلول آمد و گفت که به دستشوئی برویم، پرسیدیم: "چرا دستشوئی؟ مگر نمی خواهند ما را اعدام کنند؟" او گفت که شکر خدا هنوز برای شما نیامده اند! بعدا در آن روز مطلع شدیم که اعدام به خاطر ارجاع پرونده های ما به شورای عالی قضائی برای بازبینی معلق شده است! پانزده روز بعد باخبر شدیم که حکم ما به حبس ابد تنزل یافته است! هنوز یک سالی بیشتر در قم زندانی نبودم که خمینی در اواسط ۱۳۶۱ فرمان اصلاحات برای زندان ها را صادر کرد، اجازه دادند تا بسیاری از زندانیان به مرخصی بروند مشروط بر این که بتوانند وثیقه مالی یا به صورت سند مالکیت و یا پول به عنوان ضمانت رفتار خوب بگذارند! من به مقامات زندان گفتم که مادرم در بیمارستان حالش خوب نیست و من نگرانم که نگذارند بروم، آنها مدارکی خواستند و برادر بزرگترم که آموزگار بود مدارک بیمارستان و دکتر را فراهم کرد و من آزاد شدم، برادرم گفت که دیگر نباید به زندان بازگردم و باید کشور را ترک کنم!

برادرم رفت و به آلمان نقل مکان کرد اما من در ایران ماندم ولی به زندان بازنگشتم! در یک خانه امن زندگی کردم، در این دوره کوتاه آزادی بود که با همسرم آشنا شدم، ما ازدواج کردیم ولی نه جشنی گرفتیم و نه گواهی ازدواج! می بایست زیرزمینی زندگی می کردیم، همسرم نیز در آن زمان فعال سیاسی بود، حدود نه ماه پس از آزادیم برای گرفتن من آمدند چرا که یکی از اعضای سازمان ما را دستگیر کرده و زیر شکنجه وادار به لو دادن کرده بودند! شنیدم که پاسداران می آیند و کوشیدم تا با بالا رفتن از پنجره و دویدن روی بام خانه های بغلی فرار کنم اما یک پاسدار در خودروئی که آخر خیابان بود پنهان شده و منتظر نشسته بود! او مرا دید و فریاد زد: "بایست!" اما من نایستادم! او به طرفم شلیک کرد و آرنجم را زد، آرنجم متلاشی شد! هنوز از درد و محدودیت تحرک آرنجم رنج می برم، مرا به کمیته ٣۰۰۰ بردند، سابقا یک زندان یا بازداشتگاه بود ولی اکنون موزه ای در تهران است.

مرا به شدت زدند! برای سه یا چهار روز مدام به کف پاهایم و سایر قسمت های بدنم شلاق می زدند! دستم، جائی که موقع دستگیری تیر خورده بود عفونی شده بود برای این که تحت هیچ درمانی قرار نگرفته بودم! چون خون زیادی از دست داده بودم و اشتهائی برای خوردن نداشتم بسیار ضعیف شده بودم، عفونت دستم بدتر و بدتر شد، تعفن وحشتناکی داشت! سرانجام مرا به بیمارستان مخصوصی بیرون از کمیته به نام بیمارستان نجمیه بردند، مرا در اتاق جداگانه ای سوا از بیماران دیگر به تخت زنجیر کرده بودند! پاسدار به دکترها گفت که بازویم را قطع کنند چرا که شروع به سیاه شدن کرده بود اما دکتر نپذیرفت و گفت که هنوز امکان دارد بتوان دست را با درمان مناسب نجات داد، پاسدار خیلی عصبانی شد و سر دکتر که رئیس بیمارستان بود داد زد: "کاری را بکن که می گویم!" دکتر که بسیار شجاع بود قاطعانه پاسخ داد: "اینجا من دکترم و به شیوه خودم انجام خواهم داد، من به تو نمی گویم چطور کارت را انجام دهی، تو هم به من نگو چطور کارم را انجام دهم!"

پاسداران زندان به مرکز سپاه پاسداران تلفن کردند و توصیه دکتر را با آنها در میان گذاشتند، آنها تصمیم گرفتند که بگذارند دکتر کارش را انجام دهد و او دست مرا نجات داد، دکتر رئیس بیمارستان بود و مردی بسیار خوب بود، او روی دست من عمل جراحی انجام داد و آنرا گچ گرفت تا خوب شود، وی همچنین به درمان زخم هائی که بر اثر شلاق داشتم پرداخت، سه روز در بیمارستان بودم، دکتر شکایت کرد که هنوز درست التیام نیافته ام و برای بهبودی به زمان بیشتری احتیاج دارم ولی این بار پاسداران به او توجهی نکردند! وقتی که به زندان بازگشتم مجددا با شلاق شروع کردند! آنها پیش از آن که مرا برای نوبت دیگری از شلاق زدن ببرند شب ها در کنار راهرو رها می کردند! یک ماه و نیم این وضع ادامه داشت! از زیر چشمبندم می توانستم انتهای راهرو را ببینم، مملو از آدم بود، شاید پنجاه نفر را آنجا نگه داشته بودند اما هیچکس نمی توانست با دیگری صحبت کند! یک بار که من سعی کردم حرف بزنم چنان مرا کتک زدند که دیگر چنان خطائی نکردم!

بعد از حدود یک ماهی که در اوین بودم نگهبانان مرا از سلول بیرون بردند، آنها از من پرسش هائی کردند، گفتند: "راستش را بگو، اگر نگوئی تو را می کشیم!" نام بازجویان من مرتضی و مسعود بود، مسعود یکی از دانشجویان معروف به خط امام بود که سفارت آمریکا را اشغال کرده و دیپلمات هایش را به گروگان گرفتند، چون تمام مدت چشمبند داشتم نمی توانستم آنها را ببینم اما صدای آنها را می شناختم و به سادگی تشخیصشان می دادم، مدام به آنها می گفتم: "نمی دانم، چه می خواهید؟" بعد از این مرا به بند ٢۰٩ زندان اوین و یک سلول انفرادی بردند که به مدت هفت ماه آنجا بودم! فکر می کردم دارم دیوانه می شوم! خیلی بد بود، همسرم همزمان با من دستگیر شده بود، هر دوی ما پیش از انتقال به اوین به مدت شش هفته در کمیته بودیم، تنها پس از یک سال اسارت در اوین بود که پی بردم همسرم کجا بوده و این که زنده ولی زندانی است! وقتی که از حرف زدن سرباز زدم آنها مرا به بند ٢۰٩ بردند که هشت راهرو برای شکنجه داشت!

چون تمامی اتاق های کوچک شکنجه مورد استفاده قرار می گرفتند مرا در طبقه بالا کنار ورودی و نزدیک پنجره بستند تا منتظر نوبتم شوم! خیلی وحشتناک بود که منتظر نوبت بنشینی و صدای فریاد درد افراد را بشنوی! می توانستم صدای شلاق زدن به مردی را بشنوم، شروع به شمارش کردم تا هم حواسم را پرت کرده باشم و هم این که می خواستم ذهنم را آماده کنم ببینم آیا می توانم آنچه را که در انتظارم بود تحمل کنم؟ آنها به این مرد بیچاره بیش از ٣۵۰ ضربه شلاق زدند! نمی توانستم ببینم اما از صداهائی که می شنیدم کاملا واضح بود که این مرد درد وحشتناکی می کشد! چندین بار بیهوش شد و پاسداران را خشمگین کرد چنان که آب سرد رویش می ریختند و بیدارش می کردند تا شکنجه ادامه یابد! سرانجام از شلاق زدن دست برداشتند، از زیر چشمبند می دیدم که فردی زخمی و خونین را از کنار پای من می کشیدند! صحنه دهشتناکی بود، خون همه جا بود و پارگی گوشت به قدری عمیق بود که می توانستم آش و لاش شدن پایش را ببینم!

وقتی که خیلی نزدیک شدند توانستم نظری به چهره مرد زخمی بیندازم که آهی از درد کشید، تنها آن زمان بود که فهمیدم این مرد برادرم است! در این موقع به رغم این که سه ماه شکنجه شده و سلول انفرادی را تحمل کرده بودم احساس شکست کامل کردم، دیدن برادرم به آن شکل مرا شکست! عصر پاسداران کارشان را پایان دادند و مرا ساعت ها به حال خود رها کردند، گمان کردم مرا از یاد برده اند لذا از نگهبانی پرسیدم اما او گفت که بازجویان می خواهند که من آنجا بسته باشم! مرا تمام شب مجبور کردند که بایستم در حالی که با دستبند یک دستم به در بسته بود و دست دیگرم با زخم آرنجم در بغلم بود، آنها گذاشتند تا سه بار به دستشوئی بروم اما مجبورم کردند در اتاق شکنجه آن قدر بایستم تا روز بعد پاسداران به سر کارشان برگردند! صبح، مسئول پرونده سراغ من آمد و پرسید: "حالا آدم شدی؟ و حالا با ما همکاری می کنی؟" گفتم: "راجع به چی صحبت می کنید؟" گفت: "باشه، خیلی خوب، اگر این راهشه!" آنها مرا به آن وضع به مدت سیزده روز نگه داشتند اما نمی گذاشتند بخوابم!

بعد از پنج روز خیلی گیج شدم، از هوش می رفتم، نمی توانستم بگویم که بیدارم یا خواب! خواب می دیدم که زیر دریا هستم و آب زیادی خورده ام چنان که گوئی دارم غرق می شوم! بعد از پنج روز هیچ چیز نمی فهمیدم، بعضی وقت ها همان طور از دست آویزان به خواب می رفتم و سرم پائین می افتاد اما نگهبانان با لگد زدن به پایم مرا بیدار می کردند! بعد از سیزده روز محرومیت از خواب مرا به یک سلول بردند که برای چهار روز پی در پی خوابیدم! نمی توانستم برخیزم، وقتی که سرانجام بیدار شدم نمی دانستم کجا هستم و چه وقتی است! آنها مرا در سلول انفرادی گذاشتند، به مدت هفت ماه با هیچکس تماس نداشتم به جز پاسداری که پشت در می آمد و همان پرسش ها را می کرد، غذا را از لای در به داخل هل می دادند! هر از چند گاهی مرا برای بازجوئی برده و شلاق می زدند! در طول شلاق زدن پاسداران می گفتند که: "تو باید طرف ما باشی و هر چه می دانی بگوئی! اگر هر چه می خواهیم بدانیم را به ما بگوئی آنگاه می توانیم کاری کنیم که اعدام نشوی، اگر نه تو را خواهیم کشت!"

طی این هفت ماه برای تنبیه جیره غذائی مرا نصف کرده بودند به طوری که همواره گرسنه بودم و خیلی سخت بود! بعد از هفت ماه امیدشان را از دست دادند و مرا به سلول بزرگی با بیست و پنج تا سی نفر بردند! در سال ۱۳۶۵ ایة الله منتظری جانشین خمینی برخی اصلاحات در سیستم زندان را پیاده کرد به طوری که در سلول ها باز شد و توانستیم با زندانیان دیگر بخش قاطی شویم، قلم و مداد برای نوشتن داشتیم و مغازه کوچکی بود که می توانستیم مایحتاج اولیه خود را با پولی که خانواده ها می فرستادند خریداری کنیم، همچنین ملاقات داشتیم، بعد از دو سال و نیم اسارت اجازه یافتم برای اولین بار با همسرم ملاقات کنم، به ما تنها ده دقیقه وقت دادند تا باهم باشیم، او گفت که برای مدتی طولانی نمی دانسته که آیا زنده ام یا مرده! حتی به ما اجازه بوسیدن یکدیگر را ندادند! طی شش سالی که در زندان بودم تنها سه یا چهار ملاقات ده دقیقه ای با همسرم داشتم اما می توانستم با خانواده ام ماهانه ملاقات کنم، مادر و خواهرم را منظما می دیدم.

در این زمان می بایست به دادگاه می رفتم و قاضی نیری که مسئول پرونده من بود گفت که مرا نزد برادرم خواهد فرستاد! من فهمیدم که برادر عزیزم را اعدام کرده اند و نیری تاریخ اعدامش را به من گفت! بعد مرا هم به اعدام محکوم کرد اما محکومیت من به پانزده سال حبس تنزل پیدا کرد چرا که یکی از اقوام ما با روحانی قدرتمندی رابطه داشت! وی از اعضای بالای شورای عالی قضائی بود و از طریق رشوه توانست محکومیت من و تنی چند از سایر دوستان را تغییر بدهد اما برای برادرم نتوانست کاری بکند برای این که برادرم از اعضای رهبری سازمان بود و مقاومتش در زندان افسانه ای شده بود، به او رحم نکردند! اصلاحات منتظری برای حدود یک سال در زندان دوام آورد، سال ۱۳۶۵ بهترین سالی بود که در زندان گذراندم، مسئول زندان اصلاح طلب بود و تحت مدیریت او شرایط برای زندانیان خوب بود، نام او میثم بود که اصلاح طلبی نظیر منتظری بود، خود وی در زمان رژیم شاه زندانی سیاسی بود، فکر می کنم می دانست که چطور با زندانیان رفتار کند و چطور آنها را خنثی کند، او مدیری باهوش بود و از خشونت وحشیانه بی حاصل اجتناب می کرد.

یک سال بعد آدم های منتظری از اداره زندان برکنار شدند و شرایط به مراتب بدتر شد! در سال ۱۳۶۶ شرایط به قدری بد شد که زندانیان تمام مدت دست به اعتصاب می زدند و با نگهبانان درگیر می شدند! در این دوران من در زندان اوین بودم اما در پائیز ۱۳۶۶ به زندان گوهردشت منتقل شدم، من به همراه گروه بزرگی از زندانیان از اوین منتقل شدیم چرا که پاسداران نگران این بودند که منظما در اعتراض به شرایط زندان اعتصاب کنیم! تصمیم گرفتند تا زندانیان را از هم جدا کنند تا مانع از سازماندهی ما شوند! من در میان کسانی بودم که به گوهردشت منتقل شدند، آنها ما را بر مبنای مدت محکومیت و حبسمان از هم جدا کردند، ابتدا آنهائی را که مجازات های سنگینتری داشتند جدا کردند، اولین گروهی که می بایست به گوهردشت منتقل می شدند کسانی بودند که بین ده سال تا حبس ابد داشتند، بعدا زندانیانی را فرستادند که حبس های کوتاه مدت تر داشته یا حتی مدت محکومیتشان تمام شده بود ولی به خاطر آن که توبه نکرده یا عقاید سیاسیشان را نفی نکرده بودند آزاد نشده بودند! این زندانیان به "ملی کش" معروف بودند!

به محض آن که وارد زندان گوهردشت شدیم آنها به ما حمله کرده و ما را شدیدا زدند! بعد سبیل های ما را تراشیدند! این مجازات ما به خاطر اعتصاب در اوین بود، بعد ما را دو یا سه نفری در سلول ها انداختند، می خواستند ما را سوای از یکدیگر نگه دارند تا نتوانیم مثل یک گروه سازماندهی کنیم!

وقایع پیرامون ۱۳۶۷

در سال ۱۳۶۷ فضای جامعه در حال تغییر بود، این بر روحیه حاکم در زندان اثر گذاشت، خانواده ها در ملاقات ها به زندانیان می گفتند که جامعه علیه رژیم است و مردم به این فکر روی آورده اند که رژیم رفتنی است! به خاطر این زندانیان جسارت بیشتری یافتند، بعضی وقت ها حتی به نگهبانان حمله می کردند! زمانی در تیرماه مقامات زندان جلوی ملاقات خانواده ها را گرفتند، حدود مرداد ۱۳۶۷ بود که با خبر شدیم مجاهدین به کشور حمله کرده اند! در این مقطع جریان اطلاعات قطع شد، نگهبانان داخل زندان آمده و تلویزیون را بردند! گفتند که نه ملاقات، نه تلویزیون، نه روزنامه و نه خریدی در کار نخواهد بود! تمامی امتیازات زندانیان گرفته شدند، هر گونه تماس با دنیای خارج قطع شد!از طریق ارتباط با مورس از سایر زندانیان شنیدیم که دادگاهی برای تعیین سرنوشت زندانیان تشکیل شده است، بعضی وقت ها که نگهبانان باهم صحبت می کردند هم این حرف ها را می شنیدیم اما باور نمی کردیم!

حدود بیست و نهم مرداد بود که به سلول های بخش ما آمدند و گفتند که چشمبندها را ببندیم! در بخش ما هم مجاهد بود و هم چپی، وقتی بیرون رفتیم پاسداران مجاهدین را سوا کردند، ما را از سلول هایمان به راهرو بزرگی بردند، ما هفتاد و دو نفر بودیم که از سلول بیرون آمده و در صف ایستاده بودیم، پاسداران گفتند که از ما چند سؤال خواهد شد! وقتی پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده و ما را کجا می برند؟ آنها نگفتند که ما را به دادگاه می برند! به ما گفتند که با هیأت عفو دیدار خواهیم کرد! در آن زمان به اهمیت حرفی که به ما زدند واقف نبودیم، برای آن دسته از ما که چپی بودیم اساسا دو پرسش مطرح می شد: "آیا مسلمان هستی؟ آیا نماز می خوانی؟" آنهائی را که می گفتند مسلمان هستند فورا به سلول هایشان بازمی گرداندند! از مجاهدین پرسش های دیگری می کردند، از آنها می پرسیدند: "به کدام گروه تعلق داری؟" اگر پاسخشان "منافقین" بود آنها را فعلا در سلولشان نگه می داشتند، آنهائی را که پاسخ داده بودند "مجاهدین" به دادگاه می بردند تا بعد اعدام شوند!

ما بعدها توانستیم این ماجراها را به هم پیوند بزنیم، در آن زمان هیچ ایده ای نداشتیم که از سایر زندانیان چه می پرسند و یا آنها چه پاسخی می دهند، نمی دانستیم چه می گذرد! هفتاد و دو زندانی را از بخش ما بیرون بردند، از این عده تنها نه نفر بازگشتند! چنان که بعد دانستیم بقیه را به راهرو اصلی برده بودند تا اعدام شوند! پیش از آن که نوبتم برای رفتن به دادگاه برسد مرا برای ساعت ها در راهرو نگه داشتند! راهرو مملو از آدم بود! از جمله زندانیانی از دیگر بندها که نمی شناختم، دادگاه اتاقی معمولی بود که به صورت محکمه درآمده بود، وقتی نوبتم رسید پاسداری مرا به داخل اتاق همراهی کرد و گفت که چشمبندم را بردارم، داخل اتاق تنها نیری و اشراقی را شناختم، دیگرانی نیز کنار نشسته بودند اما به من گفتند که به آنها نگاه نکنم! توانستم یکی از آنها را ببینم اما او را نشناختم، نیری پرسید: " آیا مسلمان هستی؟" – "نه!"، "از چه زمانی مسلمان نبوده ای؟" – "هرگز به یاد ندارم که نماز خوانده باشم یا گفته باشم خدا !"، "آیا والدین تو مسلمان بودن؟" – "بله"، "چطور والدین تو می توانند مسلمان باشند ولی تو نیستی؟"

آنها این پرسش را برای به دام انداختن من کردند چراکه اگر می گفتم در مقطعی از زندگیم مسلمان بوده ام ولی حالا نیستم بنا بر این مرتد شناخته شده و مرا می کشتند! بنا بر این پاسخ دادم: "شما را با ملاهای محله خودمان آشنا می کنم که مشروب الکلی می نوشند و روزهای جمعه می رقصند!" نیری خیلی ناراحت شد، فریاد زد: "او را ببرید و آن قدر شلاق بزنید تا مسلمان شود!" پاسداران مرا برای شلاق خوردن بیرون بردند، حکم من پنجاه ضربه بود، بعد غروب شد و نمی دانستند که با من چه باید بکنند، پاسدار رفت تا بپرسد، بازگشت و مرا به آمفی تئاتر برد، وقتی در باز شد متعجب شد و با خود گفت: "چرا این قدر تاریک و ساکته؟" سر من داد زد که: "همین جا بمان، دست به چشمبندت نزن تا من برگردم!" به محض آن که فهمیدم رفته است چشمبندم را بالا بردم، واقعا تاریک بود، کمی نور در حوالی صحنه بود، می توانستم توده عظیم کفش های زندانیان را که روی کف صحنه قرار داشت همچون کپه های لباس ببینم! بدون فکر به بالا نگاه کردم، آنگاه بود که شش طناب آویزان در طول صحنه را دیدم!

سرانجام دریافتم که تا چه حد قضیه جدی است، آنها همه را اعدام کرده بودند! در این زمان پاسدار بازگشت و سرم داد زد که به چی نگاه می کنی؟ گفتم: "هیچ چی! اینجا خیلی تاریکه، هیچ چی نمی توانم ببینم!" از خوش شانسی من دیر شده بود و اعدام ها متوقف شده بودند، بنا بر این مرا به سلول بازگرداندند، آنجا تنها بودم، به خاطر چیزی که دیده بودم خوابم نمی برد! نگران بودم که بعد چه خواهد شد؟ شبی بسیار طولانی بود، صبح روز بعد مرا باز به دادگاه بردند، همان طور که در راهرو منتظر بودم اشراقی بیرون آمد و با من حرف زد، من چشمبند داشتم اما از صدا و لباسش او را شناختم، اشراقی گفت: "چرا این را نمی گوئی که مسلمان هستی؟ بعد همه چیز روبراه خواهد شد!" گفتم: "آیا تمام مردم ایران مسلمان هستند؟ کسانی هستند که مسلمان نیستند، مرا یکی از آنها به حساب آورید!" آنگاه اشراقی گفت: "تو یا مسلمان هستی و یا هیچ چیز! این را توی کله ات بکن!" او بازگشت و به دادگاه رفت.

چند دقیقه بعد مرا به دادگاه نزد اشراقی و نیری بردند، نیری را می شناختم چرا که رئیس هیأت بود و محکومیت اصلی مرا به من ابلاغ کرده بود، پرسش ها به این نحو پیش رفتند: "اگر آزادت کنیم چه خواهی کرد؟ ایران کشوری اسلامی است و تو مسلمان نیستی!"، – "من یک شهروندم و زندگی خودم را خواهم کرد، برایم مهم نیست که هر کس چه مذهبی دارد، آیا یهودی است، مسیحی است یا مسلمان؟ من زندگی خودم را خواهم کرد!"، "پیغمبر اسلام چه کسی بود؟"، – "او مردی در تاریخ بود که عقاید و پیروانی داشت!"، "اصول پایه ای اسلام چیست؟"، – "می دانم پنج تاست ولی نمی دانم کدامند!" می دانستم پنج اصل چه هستند اما نمی گفتم! می دانستم که از من پرسش های مذهبی می کنند تا به من کلک بزنند تا اقرار کنم که مرتد هستم! کلکشان این بود که چیزی بگویم تا نشان دهد در واقع مسلمان هستم و اعتقاداتم را نفی می کنم! اشراقی به نظر منصف می آمد، خطاب به نیری گفت: "ببین، واضح است که هرگز مسلمان نبوده!" اما نیری کماکان پرسش هایش را به همین نحو ادامه می داد تا مرا فریب دهد!

تا این که بالاخره نیری از دست من حوصله اش سر رفت و فریاد زد: "ببریدش!" اشراقی از او درخواست کرد که حاج آقا لطفا بگذارید یک سؤال دیگر از او بکنم! اشراقی به طرف من برگشت و پرسید: "اگر به یک جامعه اسلامی بروی آیا تبعیت از قوانین آن جامعه را خواهی پذیرفت؟" من گفتم: "بله!" به نظرم رسید که اشراقی می دانست که می خواهند مرا اعدام کنند اما با آن همه اعدام موافق نبود و به دنبال راهی بود تا جان تعدادی از زندانیان را نجات دهد! اشراقی گفت: "ببین حاج آقا، او مسلمان است برای این که حاضر است از قوانین ما تبعیت کند!" آنگاه آنها اعلام کردند که من هرگز مسلمان نبوده ام و بی خدا هستم ولی مرتد نیستم! نیری دستور داد که مرا ببرند و سه روز شلاق بزنند: "به تو سه روز مهلت می دهیم تا مسلمان شوی اگر نه اعدام خواهی شد! او را ببرید!"

مرا به سلول کوچکی بردند، از پشت پنجره صداهائی شنیدم، سعی کردم از درز پنجره نگاه کنم، یک کامیون بزرگ از آن نوع که یخچال دارند دیدم و چند پاسدار که لباس های مخصوصی (سفید) پوشیده بودند که سر تا پایشان را پوشانده بود، آنها اجساد را حمل کرده و پشت کامیون می گذاشتند! بعضی از آنها کپسولی بر پشت داشتند مثل آن که پودر شیمیائی یا چیز مشابهی را پخش می کردند! خدای من، آن همه آدم را کشته بودند؟ آن شب نتوانستم بخوابم! روز بعد مرا به بند بزرگی که بند شش می نامیدند بردند، یازده نفر در این سلول بودند، همگی چپی بودیم، تعدادی پاسدار به این بند آمدند اما ظاهرشان متفاوت بود، سرهایشان را تراشیده بودند و چکمه های پلاستیکی بلند و سیاهی پوشیده بودند، چنان به ما حمله ور شدند که گویی قصد کشتن ما را داشتند! بدترین کتکی بود که در زندان خوردم! موقع زدن ما یکی از پاسداران گفت: "پاداش ما برای کشتن هر کدام از شما مرتدان چهل روز بهشت است!" همان طور که ما را می زدند دیدم که سر یک بچه جوان را به رادیاتور کوبیدند، سرش شکافت و خون فواره زد! رعشه گرفت و او را از بند بیرون کشیدند، فکر می کنم مرد چرا که دیگر هرگز ندیدمش!

دنده های من مثل سایر زندانیان شکستند، به یاد دارم با دنده های شکسته روی زمین از درد می نالیدم، وقتی که پاسداری روی پشتم پرید چنان به سختی مجروح شده بودم که سال ها بعد وقتی که از زندان آزاد شده بودم ناگزیر از انجام عملی جراحی روی پشتم شدم! بعد از یک ساعت کتک زدن ما را به بند کوچکی بردند، همگی با دندان های شکسته و صورت کبود شده خونریزی داشتیم، یک روحانی به اتاق ما آمد و گفت: "حالا حاضرید که نماز بخوانید؟" مستأصل بودیم، می خواستیم کتک ها قطع شوند اما نمی خواستیم نماز بخوانیم! یکی از زندانیان به روحانی گفت: "ما همگی خونریزی داریم و نمی توانیم در حالی که پاک نیستیم نماز بخوانیم!" پاسداران موافقت کردند و موقتا ما را به حال خود رها کردند، آن شب شروع به مشورت باهم کردیم که چه بکنیم؟ بعضی از زندانیان گفتند که ما نماز نخواهیم خواند، بگذار اعداممان کنند! اما اکثر زندانیان موافقت کردند که باید تظاهر به نماز خواندن کنیم! یک یا دو زندانی فکر کردند که بهتر است خودشان را بکشند! نمی خواستیم تسلیم شویم و از باورهایمان دست بکشیم!

من یک تکه شیشه پیدا کردم و خود را با این فکر تسکین دادم که اگر شرایط بدتر شوند خود را خواهم کشت! روز بعد پاسداران به سلول ما آمدند و پرسیدند: "برای نماز خواندن آماده اید؟" همان زندانی به آنها گفت: "در این شرایط نمی توانیم نماز بخوانیم، به ما نگاه کنید، سر تا پایمان خون و کثافت است، به قدری مجروح هستیم که حتی نمی توانیم بایستیم و خم شویم!" روحانی که آنجا بود برای چند لحظه همراه پاسداران نبود، بنا بر این به ما گفت: "بسیار خوب، به پاسداران خواهم گفت که شما پذیرفته اید تا دیگر مشکلی برایتان به وجود نیاورند!" روز سوم ما را به بندی بردند که سایر بازماندگان نیز در آنجا بودند، وقتی وارد شدیم برخی از دوستانمان را دیدیم و هیجان زده از دیدن یکدیگر همدیگر را در آغوش کشیدیم، بعد متوجه شدیم که ما تنها کسانی هستیم که زنده مانده ایم! به سرعت حساب کردیم و تخمین زدیم که از پنج هزار زندانی گوهردشت و اوین تنها حدود هشتصد نفر باقی مانده اند! تنها هشتصد نفر در سلول های مجاور مانده بودند و ما همگی چپی بودیم، هیچ مجاهدی نبود، بعدها که به اوین بازگشتم فهمیدم که برخی از مجاهدین (شاید حدود دویست و پنجاه نفر) زنده مانده اند!

وقتی متوجه ابعاد کشتار شدیم در حالت شوک دچار یأس و دل زدگی شدیم! برای دوستم علی محبی که یکی از دوازده نفرسلول من بود آگاهی از کشتار خیلی ناگوار بود، وقتی فهمید که تنها هشتصد زندانی در گوهردشت باقی مانده دچار حمله قلبی شد و مرد! ابتدا چنان افسرده و شوکه بودیم که درباره آنچه رخ داده بودباهم حرف نزدیم، هیچکس نمی خواست درباره اش حرف بزند وبرای کنار هم قرار دادن اطلاعاتمان داوطلب گفتن آن شود که برایش چه اتفاق افتاده است؟ بهترین دوستانم در زندان دو برادر بودند، چنان در کنار یکدیگر برای مدتی طولانی به سر برده بودیم که من بویشان را هم می شناختم، همه چیز را درباره یکدیگر می دانستیم، به خاطر دارم که پاسداری به ناصریان گفت: "آنها برادرند" و ناصریان پاسخ داد: "مهم نیست، ببرشان!" این چنین بهترین دوستانم کشته شدند، یک قطعه فلزی در زندان پیدا کرده بودم و به خاطر دارم با خود فکر می کردم که اگر ناصریان را دوباره ببینم او را خواهم کشت و یا لااقل برای کشتنش خواهم مرد! اگر چه از اعدام گریخته بودم اما فکر می کردم که اعدامم قطعی است و تنها به تأخیر افتاده است! هرگز باور نداشتم که آزادخواهم شد.

دو ماه در آن سلول گوهردشت منتظر بودیم تا برای اعدام صدایمان کنند، ناگهان یک روز پاسداری داخل سلول آمد و یک سری اسم را خواند، نام من هم در فهرست بود، به ما گفتند که وسایلمان را هم بیاوریم، فکر کردم که قرار است مثل سایرین اعدام شوم اما ما را به زندان اوین منتقل کردند، در اوین مرا برای یک ماه در سلول انفرادی نگاه داشتند، واقعا فکر می کردم که منتظر اعدام هستم! بعد از یک ماه نگهبان آمد و گفت که با وسایلم بیرون بروم، به خاطر دارم که زمستان بود و هوا خیلی سرد و من می بایست یک کیلومتر را در حیاط با دمپائی و پیراهن نازک می پیمودم! یخبندان بود، معمولا ما را با اتومبیل انتقال می دادند، مرا برای ملاقات با خواهرانم بردند، آنها سیاه پوشیده بودند و نمی توانستند جلوی گریه شان را بگیرند! پرسیدم: "چه اتفاقی افتاده؟" اما آنها از گریه بازنمی ایستادند و دچار حمله احساسی شده بودند، خیلی زود بعد از آن از سلول انفرادی به سلول عادی منتقل شدم، آنگاه بود که فهمیدم مادرم را از دست داده ام! او در آن زمستان زمانی که در سلول انفرادی بودم فوت کرده بود!

تا زمان آزادی بین مقامات و زندانیان بر سر امضای اعتراف نامه و پذیرش رژیم درگیری بود! رژیم نمی خواست دیگر زندانی سیاسی داشته باشد اما تا اعترافات را امضا نکنند نمی خواست آزادشان کند! از طرف دیگر زندانیان نمی خواستند بعد از پشت سر گذاشتن آن همه سختی ها اعتقاداتشان را زیر پا بگذارند و اعتراف کنند اما گروه، گروه امضا کردند و آزاد شدند، نهایتا نگهبانان زندانیان را سوا کردند، آنها می دانستند که وادار کردن زندانی به صورت فردی برای تسلیم و امضای اعتراف نامه راحت تر است تا این که در جمع و برخوردار از حمایت دیگران!

سرانجام کس دیگری به جز من در سلول باقی نماند، پاسداران مرا فراموش کرده و بدون غذا مرا در تاریکی رها کردند! بالاخره نگهبانی را که از جلوی سلولم رد می شد صدا کردم، او ترسید و فرار کرد! قرار نبود هیچ زندانی در سلول مانده باشد، نگهبان خیال کرد من روح یا چیزی شبیه به آن هستم! سرانجام یکی از مسئولان مرا کشف کرد و به مقامات زندان گزارش کرد! آنگاه آزاد شدم، فکر می کنم آخرین زندانی اوین بودم، من هشت سال و نیم در زندان گذراندم، برادرم و دوستان بسیاری را از دست دادم، همسرم هم برای سال ها در زندان به سر برد، این تنها بخش کوچکی از داستان من است و گر نه گفتنی ها بسیارند!

 

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.