محمود خلیلی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

گروهی زندانی را از جلویم عبور دادند، ناصریان گفت: "اینها کارشان تمام شده، می توانید ببریدشان بند بالا !" (یعنی اعدامشان کنید!) سپس عده دیگری را آوردند، صدای یكی دو ماشین سنگین را شنیدم و سپس شنیدم که: "حاجی کامیون ها آمدند!" این بار لشكری گفت: "ما هم کارمان را شروع کردیم!" (یعنی زندانیان را داریم اعدام می کنیم تا سپس جسدهایشان بار کامیون ها شوند!) به زندانیان گفته بودند: "چاه های فاضلاب پر شده اند، در حال تخلیه آنها هستیم!"

 

 

تاریخ بازداشت: آبان ماه سال ۱۳۶۰

تاریخ آزادی: اسفندماه سال ۱۳۶۷ پس از هفت سال زندان

محل بازداشت: زندان های اوین، قزلحصار و گوهردشت

 

گفتگوی نشریه پیام فدائی با محمود خلیلی از بازماندگان کشتار تابستان ۶۷

با تشکر از این که این گفتگو را پذیرفتید، لطفا خودتان را معرفی کنید و قبل از هر چیز بگوئید که در چه تاریخی و به چه اتهامی دستگیر شدید؟

محمود خلیلی هستم، متولد یکی از روستاهای لرستان، من در تاریخ چهارم آبان ۱۳۶۰ ساعت نه صبح در حوالی محل کارم در تهران، کوچه برلن با راهنمائی، همراهی و مشارکت مستقیم خواهرزاده ام که یک بسیجی بود به همراه برادر یکی از دوستان دبیرستانیم که از قدیم با همدیگر معاشرت فراوانی داشتیم و آنها از تفکرات من مطلع بودند دستگیر شدم! در همین جا بی مناسبت نیست بگویم که بعد از قیام، آن دو برادر به عنوان هواداران رژیم در کمیته و ارگان های امنیتی نظام فعالیت می کردند و هم اکنون از مأمورین رده بالای وزارت اطلاعات هستند! در هر حال خود چگونگی و علل دستگیری من موضوع ویژه ای است که شاید گنجایش و مناسبت بحث ما را در اینجا در بر نگیرد و از آن می گذرم.

وقتی دستگیر شدید شما را به کدام بازداشتگاه بردند و چه مدت آنجا بودید؟

من بعد از دستگیری به خانه امنی منتقل شدم و تا روز بیست و پنجم آبان در این مکان نگهداری می شدم.

لطفا کمی در مورد شرایط بعد از دستگیری و فضای آن خانه امن توضیح دهید

در همان ابتدای دستگیری به ماشینی منتقل شدم، در حالی که دستانم را از پشت با دستبند بسته بودند چشمانم را هم بستند و مدت مدیدی این ماشین در خیابان های مختلف می چرخید! در داخل ماشین لودگی های یکی از مأمورینی که مستقیما دستبند را به دستانم زد را تحمل می کردم، بعد از مدتی خیلی طولانی به نظرم ماشین متوقف شد و ظاهرا از دری عبور نمود و مرا از ماشین بیرون کشیدند، احساس می کردم محلی که ماشین در آنجا متوقف شد باید حیاط نسبتا کوچکی باشد چرا که با تمام نمایشی که اجرا می کردند و دستور خم کردن سر، دولا شدن و چرخاندن های متعدد دور حیاط، دو نفری که بازوهایم را گرفته بودند مجبور بودند یا از من عقبتر حرکت کنند و یا مقداری جلوتر! در نهایت از چند پله بالا برده شدم و وارد فضای راهرو مانند و سپس اتاقی شدم، پس از بازرسی بدنی سیگار، دو بسته کبریت که داخل یکی از آنها یک سری مدرک (ملات) جاسازی شده بود، کمربند و کفش هایم، ساعت و سه هزار تومان پولی که همراه داشتم را از من گرفتند!

سپس از پله های باریک و کوتاهی با در نظر گرفتن این که شخصی که زیر بغل مرا گرفته بود و به عنوان راهنما مرا هدایت می کرد یک پله جلوتر از من حرکت می کرد و در اصل مرا می کشید به طبقه دوم منتقل شدم و روی سکوئی به عرض شصت سانت و طول هشتاد سانت و ارتفاعی به اندازه یک زانو قرار گرفتم که تا روز انتقال به اوین در این محل که بعدها متوجه شدم حمام ساختمان است نگهداری شدم! این خانه در نزدیکی یک مدرسه قرار داشت چرا که صبح ها صدای زنگ مدرسه و همهمه بچه ها به گوش می رسید، در طبقه اول یک اتاق برای بازجوئی و در زیرزمین یا نیم طبقه زیرین اتاقی قرار داشت که تخت شکنجه در آنجا مستقر بود، ظاهرا از این محل صدا به بیرون انتقال پیدا نمی کرد چرا که موقع کابل زدن دهان مرا نبسته بودند و یکی از بازجویان می گفت: "اینجا تا دلت می خواهد هوار بکش! صدایت به گوش هیچ احدی نمی رسد!" مرتب هم می گفت که  قبل از تو هم خیلی از کله گنده ها را اینجا به حرف آوردیم!

شکنجه گران تا چه حد از فعالیت های سیاسی شما مطلع بودند و می خواستند که به چه چیزهائی اعتراف کنید؟ به عبارت دیگر خواهان چه نوع اطلاعاتی بودند؟ در ضمن کمی هم در مورد برخوردهای اولیه آنها توضیح دهید

از فعالیت های سیاسی من اطلاعات آن چنانی نداشتند و در ابتدا فقط به دنبال همسر خیالی من می گشتند و در خصوص او سؤال می کردند ولی بعد که ملات های جاسازی شده در قوطی کبریت را پیدا کردند دنبال، چگونگی و نحوه تحویل آنها و همچنین مشخصات افراد و قرار آنها را از من می خواستند! به طور خلاصه اشاره کنم که از اواخر سال ۱۳۵۹ مسأله محل کار من مشکلی شده بود لاینحل، از یک طرف مسئول قدیمم که حالا یک اکثریتی بود این محل را می شناخت و از طرف دیگر خیلی از کسانی که با آنها کار می کردم یعنی رفقای مختلف تشکیلاتی و غیر تشکیلاتی! ضمنا عناصر آشکار و مخفی رژیم هم کم و بیش به من به عنوان یک ناراضی سیاسی در آن منطقه نگاه می کردند! حتی یک بار در اوائل سال ۱۳۶۰ یکی از افراد امنیتی رژیم که همان برادر همکلاسیم بود به همراه شخص دیگری قصد داشتند من و یکی از پسر خواهرهایم را زیر یک کامیون بفرستند که با هوشیاری راننده کامیون و خلوتی خیابان جان سالم به در بردیم اگر چه من به واسطه جراحات وارده یک شب را در بیمارستان سینا گذراندم!

اما در مورد نحوه برخورد اولیه آنها، ابتدا مرا با دست بسته و چشم بسته داخل اتاقی بردند و در وسط اتاق ایستادم، لحظات به کندی می گذشتند و من هر لحظه منتظر جرقه آن کبریت لعنتی بودم! سکوت بود و سکوت ولی از صدای نفس کشیدن ها می دانستم تنها نیستم و عده ای در آنجا هستند! حس می کردم مخصوصا مرا در آن حالت قرار داده اند و در حال تماشا هستند! عاقبت سکوت شکست و در حالی که شخصی بازویم را می کشید صدای شعبان برادر همکلاسم را شناختم که راهنمائیم به نشستن روی یک صندلی می کرد! اطرافم دو یا سه نفر ایستاده بودند و سؤال و جواب ها با اسم و مشخصات شروع شدند، آدرس خواستند که آدرس خانه پدری را دادم، نجوا و پچ پچ شروع شد، انگار تبادل نظر می کردند که چه بپرسند! هوادار چه جریانی هستی؟ چه فعالیت هائی می کردی؟ رفقایت کیا هستند؟ می دانستم در این خصوص اطلاعات ویژه ای ندارند، تنها نگرانی من کبریت بود!

سعی می کردم پاسخ های کوتاه و خلاصه ای بدهم که ناگهان با لگدی پخش زمین شدم و ضربات لگد به جز صورت به تمام نقاط بدنم وارد می شدند! پس از مدتی زیر بغلم را گرفتند و دوباره روی صندلی نشاندند، سؤالات این بار در مورد به اصطلاح همسرم بودند! نام، آدرس و شماره تلفن او را می خواستند و این که چگونه می توانند او را از وضعیت من مطلع کنند؟ وقتی به آنها گفتم همه اینها شایعه است کسی یقه ام را گرفت و از روی صندلی با کشیده بلندم کرد! با مشت و لگد و دستانی که از پشت بسته بودند به هر سمتی پرتاب می شدم و داد می زدم، خودم را روی زمین انداختم و مچاله شدم، هر کسی از هر طرف می زد، حالا فریادم به ناله و خرخر تبدیل شده بود! به هر حال مرا رو به دیوار نشاندند و کاغذ و قلم دادند، به سؤالاتی که می شدند می بایست جواب می نوشتم، ابتدا درباره همسر تخیلی و بعد درباره هواداری از جریانات سیاسی سؤال کردند که همه جواب ها را کوتاه می نوشتم و حرف هائی که زده بودم را تکرار می کردم، هدف من فقط وقت تلف کردن بود!

با صدائی که آنها را برای نماز مغرب فرا می خواند ظاهرا بازجوئی به پایان رسید! مرا از آن اتاق خارج کردند که به احتمال زیاد به همان اتاق قبلی بردند و کنار دیوار نشاندند، از خستگی و کوفتگی به خواب رفتم، نمی دانم پنج دقیقه بود یا پنج ساعت ولی با لگدی که به پهلویم خورد از خواب پریدم! به زور روی پا ایستادم، ناگهان از هر طرف باران مشت و لگد به طرفم شروع به باریدن کرد و در همان حال که می زدند یکیشان یقه ام را گرفت و از اتاق بیرون کشید، در اثر تقلاهای زیاد دستبند توی گوشت دستانم فرو رفته بود، در حالی که می زدند از پله ها به طرف پائین هلم دادند، وقتی به پائین رسیدیم دستبندم را باز کردند و روی تختی خواباندند و دستانم را به بالای تخت بسته و پاهایم را هم بستند! همان صدائی که به او حاج آقا می گفتم گفت: "جونور ولدالزنا ! حالا به امام توهین می کنی؟ این آت اشغالا را به کی می خواستی بدی؟!" بند دلم پاره شد و فهمیدم کبریت را پیدا کردند! پس از آن مدتی بدون سؤال فقط با کابل زدند، معلوم بود از غیظ و عصبانیت است، تازه بعد از آن برای سؤال و جواب بازم کرده و به بالا منتقلم کردند! سؤال و جواب با مضمون تازه شروع شدند!

گفته می شود که اغلب کسانی که در آن زمان در زندان های جمهوری اسلامی به کار شکنجه گری مشغول بودند در کار خود حرفه ای نبودند و در نتیجه ضربات فیزیکی غیر قابل جبرانی به زندانی سیاسی وارد می نمودند، تجربه شخصی شما در مورد خودتان در این مورد چیست؟

دقیقا، به خاطر عدم تجربه شکنجه ها غیر سیستماتیک انجام می گرفتند! مثلا زدن ضرباتی با چوب و حتی میله آهنی هم امری عادی بود! یا مدت های مدیدی با دستبند قپانی در گوشه ای رها کردن یا آویزان کردن با همان دستبند قپانی که عوارض وخیمی را به بار می آورد، در خصوص خود من زدن با میله یا چوب توی سرم موجب شکستگی سرم شد، بعدا وقتی در اوین مجددا زیر شکنجه قرار گرفتم این شکستگی باز شد! یا به خاطر سی ساعت دستبند قپانی انگشتان دست چپ من از کار افتاده بودند که با تلاش رفقای هم اتاقی و کمک دکتر مفیدی توانستم حرکت را به انگشتانم بازگردانم ولی پنجه دست چپ من قدرت یک دست معمولی را هیچ گاه دوباره پیدا نکرد!

وقتی شما را به اوین منتقل کردند مستقیما به کدام قسمت بردند؟

زمانی که من به اوین منتقل شدم در همان بدو امر به ساختمان دادستانی و طبقه دوم آن و به شعبه شش که در آن محل مستقر بود منتقل شدم.

آیا در اوین هم شکنجه شدید؟ در صورت امکان نوع شکنجه هائی که شما خود شخصا تجربه کرده اید را بگوئید

شاید بیشترین شکنجه را در همان خانه امن شدم چرا که در طبقه پائین و یا زیرزمین آن، اتاق و تختی قرار داشت که در چند نوبت به آن بسته شدم و با کابل مورد شکنجه قرار گرفتم، حداقل سی ساعت قپانی را تحمل کردم و البته یک بار هم برای اعدام مصنوعی به خارج از این محل منتقل شدم! شرایط جسمی من طوری بود که پس از مدتی که به اوین منتقل شدم هر بیننده ای در اوین تصور می کرد که من چند روز قبل در همان جا شکنجه شده ام! در ضمن این که سرم هم در اثر ضربه با میله یا لوله فلزی شکسته بود و لباس هایم هم خونی بودند! البته تمام اینها دلیلی برای این نبودند که در اوین به تخت بسته نشوم و یا توپ فوتبال نگردم و یا مجددا قپانی نشوم! اگر در آن خانه امن قرار با رفقایم را می خواستند اینجا در اوین به علت این که قرارهایم را سوزانده بودم، به خاطر خواستن هر گونه رد و نشانی تحت فشار قرار داشتم.

آیا در محلی که شما را بازجوئی یا به زبان دیگر شکنجه می کردند شاهد شکنجه دیگران هم بودید؟ اگر آری این مورد را توضیح دهید

من در اوین بارها و بارها شاهد (شاهد چشم بسته) شکنجه دیگران بودم، از زمانی که بازجوئی ها در سال ۱۳۶۰ در دادستانی صورت می گرفتند تا زمانی که به زیرزمین ۲۰۹ منتقل گردیدم در اغلب موارد یا با داشتن دستبند قپانی در گوشه اتاق قرار داشتم یا پشت در بازجوئی بودم و یا خودم روی تخت قرار داشتم در تخت کناری شخص دیگری را شکنجه می کردند! شاید بزرگترین تجربه زندگیم در زندان را همان روز اول ورود به زندان اوین کسب کردم، در آن روز در حالی که منتظر بازجوئی بوده و در حد فاصل دو اتاق بازجوئی قرار داشتم متوجه شدم تقریبا دو زن یا دو دختر را همزمان در دو طرف من به تخت بسته اند! ظاهرا حوالی ساعت یازده بود، یکی از آنها فقط داد می زد و دیگری هر از چند گاهی می گفت: "می گم، می گم!" با این گفته اگر چه مدت کوتاهی صدای زدن و ناله کردن قطع می شد ولی چند دقیقه بعد مجددا صدای فریاد او به آسمان می رفت! دختر دوم را که فقط از شدت شکنجه داد می زد بی وقفه تا ساعت یک زدند! بعد از او مرا به جای او بردند و به همان تخت بستند!

البته من از زیر چشمبند دختری را که تازه از تخت باز کرده بودند را دیدم، او به سختی روی باسن خودش را روی زمین می کشید! حوالی ساعت پنج بعد از ظهر وقتی از تخت بازم کردند و به سختی به راهرو منتقل شدم متوجه شدم آن کسی که هی می گفت: "می گم، می گم!" همچنان کتک می خورد! در انتها متوجه شدم که قرار شده با پاسداران برای جمع آوری اسامی که داده بود به بیرون از زندان برود، معلوم بود که او باید به همراه پاسداران به خانه هم رفته و در انتظار تلفن بنشیند! این درس بزرگی بود که نشان می داد با هر کلمه حرف زدن، بازجویان تقاضای حرف زدن بیشتر را دارند و فکر می کنند هنوز هم با مقدار بیشتری شکنجه اطلاعات به دست خواهند آورد! پس ادامه می دهند تا جائی که مطمئن شوند طرف تقریبا تخلیه اطلاعاتی شده است اما از طرف دیگر اگر اطلاعاتی به دشمن ندهی شکنجه سریعتر به پایان می رسد!

آیا از شهادت زیر شکنجه زندانیان سیاسی در آن زمان اطلاعی دارید؟ اگر دارید لطفا توضیح دهید

از نظر من تعداد کسانی که ناشناس در زیر شکنجه کشته شدند خیلی زیاد است و شاید هیچ گاه نتوان به اسناد آن دسترسی پیدا کرد ولی تا آنجائی که من به یاد دارم در آن مقطع یکی از مشهورترین کسانی که در زیر شکنجه کشته شد رفیق جانفشان علیرضا سپاسی آشتیانی بود، بارها خود من شاهد بودم که شخص لاجوردی در زمانی که بازار حسین روحانی کساد شده بود و یخ تأثیرگذاری او روی زندانیان چپ نگرفته بود اعلام می کرد همین روزها علیرضا سپاسی را هم می آوریم اینجا تا برای شما بلبل زبانی کند! خوشبختانه سپاسی با مقاومت قابل تحسینش مرگ سرخ و سرافرازانه را برگزید! به همین خاطر از آبان ماه ۱۳۶۱ هیچ گاه دیگر لاجوردی اشاره ای به علیرضا نکرد! دومین کسی که من می دانم در زیر شکنجه به خیل جانفشانان پیوست رفیق جانفشان زهرا بهکیش معروف به اشرف بهکیش بود که من بارها در نوشته های خودم به آن اشاره داشتم. (۱)

در پائیز سال ۱۳۶۰ که شما دستگیر شدید اوین یکی از خونین ترین دوران خود را می گذراند، اندکی از مشاهدات خود در این مقطع بیشتر صحبت کنید

سال ۱۳۶۰ را شاید از نظر شکنجه و کشتار بتوان یکی از سخت ترین دوران دهه ۶۰ نامید، در این دوره هیچ  نورم و روش خاصی بر زندان ها حاکم نبود! از این رو از یک شکنجه سیستماتیک هم خبری نبود بلکه شکنجه به طور افسارگسیخته ای با تمامی ابزارهای موجود و بی برنامه صورت می گرفت! از مشت و لگد یا به قول معرف فوتبال که ابتدائی ترین شکنجه ها محسوب می گردید تا از کابل با ضخامت های متفاوت استفاده می شد! قطر کابل و طول آن و تشخیص کاربرد آن بستگی به بازجو داشت که آن هم بی هیچ معیار خاصی این انتخاب را انجام می داد! مدت شروع تا خاتمه شکنجه با کابل بستگی به موقعیت زندانی و شرایط روز، رده تشکیلاتی، میزان مقاومت، میزان تحمل پاها و ..... داشت، البته کسی که در مرحله اول لب به سخن باز نمی کرد تقریبا می توان به جرأت گفت که دیگر شگنجه گران نمی توانستند او را به حرف آورند!

هشت ساعت اولیه سرنوشت سازترین مرحله مقاومت در برابر خواست شکنجه گران است، ظرف بیست و چهار ساعت مقاومت می توان چنان بازجویان شگنجه گر را خوار و ذلیل ساخت که کنترل عصبی خود را از دست بدهند چرا که برای تداوم کابل زدن دیگر باندپیچی پاهای ترکیده هم جوابگو نیست! البته بماند که این جانیان خشم و غضب خود را فقط با کوبیدن کابل به تمام بدن فرومی خواباندند که این مرحله را می توان مرحله به زانو درآمدن کابل و شگنجه گر در برابر مقاومت و پایداری زندانی نامید! در آن زمان شکنجه گران از چوب دسته بیل و حتی میله آهنی هم برای شکنجه زندانیان سیاسی استفاده می کردند! در واقع شکنجه صرفا جنبه سلیقه ای داشت که بازجو، شکنجه گر و هر یک از پاسداران به سلیقه خود به کار می بردند! برای این که مثالی در این مورد ارائه دهم باید از رفیق جانفشان منصور اسکندری (دکتر مهران) یاد کنم که خود من در انفرادی ۲۰۹ از نزدیک او را دیده بودم.

شکنجه گر با دسته بیل توی کمر او کوبیده بود به طوری که دسته بیل از وسط دو نیم شده بود! بدتر از این آنها دسته بیل را از قسمتی که شکسته بود و تراشه، تراشه بود در کمر او فرو نموده و چرخانده بودند! این عمل و ماندن تراشه های چوب در وسط کمر او باعث ایجاد زخمی چرکی و عفونی و حفره بدمنظره ای شده بود که هر روز باید تراشه های چوب را از میان چرک و خون بیرون می کشیدند! این شمائی کوچک از شکنجه فیزیکی بود!

به غیر از شکنجه های فیزیکی چه شکنجه های دیگری اعمال می کردند و چه شرایط شکنجه باری وجود داشتند؟

در کنار شکنجه فیزیکی حضور در یک اتاق سی و شش متری (شش × شش) با جمعیتی بیش از صد نفر و سه شیفته خوابیدن، سه چهارم یک نان تافتون جیره سه وعده غذائی در بیست و چهار ساعت، عدم بهداشت و حمام، بیست دقیقه وقت توالت برای بیش از یکصد نفر با بودن تنها شش توالت که اغلب یک یا دو تای آن خراب بود همراه با شلاق نگهبان! در این وضعیت نگهبان با کابل یا شلنگ نفرات آخری را که در توالت بودند یا هنوز به آنها نوبت نرسیده بود می زد و وادار می کرد به اتاق برگردند! به هنگام بیماری امکان رفتن به بهداری وجود نداشت مگر این که زندانی به حال مرگ افتاده باشد که در این صورت هم پاسدار باید تشخیص می داد بیمار در سر حد مرگ است تا او را به بهداری بفرستد! تازه در این صورت هم معمولا فقط یک نفر چنین شانسی پیدا می کرد! زندانیانی که امکان رفتن به بهداری را پیدا می کردند بیشتر پیرمردها و بیماران قلبی بودند، آنها سعی می کردند از بهداری داروهای بیشتری برای مصرف افراد داخل اتاق، تحت عنوان بیماری خودشان بگیرند و به اتاق بیاورند!

وضعیت بسیار دردناکی که در آن زمان خیلی از زندانیان  سیاسی در اوین از سر گذراندند به ویژه به دوره ای مربوط می شود که نیروهای رژیم با گلوله سینه آزادیخواهان را می شکافتند (مقطع آبان و آذر ۱۳۶۰) زمانی که تعداد زیادی را باهم  تیرباران می کردند صدائی مثل خالی کردن بار تریلر تیرآهن به گوش می رسید! اولین باری که صدای خالی شدن تیرآهن را شنیدم دیدم سکوتی محض اتاق را فراگرفت! من متعجب و حیران به دیگران نگاه می کردم که بعد با دقت تک تیرها (تیرهای خلاص) را می شمردند! بعدها وقتی من هم حکایت خالی شدن تیرآهن را که همان صدای گلوله های پی در پی و یا رگبار گلوله ها به سوی مبارزین آزاده بود را فهمیدم به جرگه کسانی پیوستم که با شمردن تیرهای خلاص تعداد اعدامی ها را در ذهنشان محاسبه می کردند!

بر اساس تجربه شخص شما آیا فضای زندان در مقطعی که شما دستگیر شدید فضای مقاومت بود و یا بر عکس؟ چه مشاهداتی را ملاک قضاوت خود قرار می دهید؟

شرایط و فضای زندان در آن زمان را نمی توان جدا از فضای جامعه آن روز در نظر گرفت، همان قدر که رژیم با تمام فشارها و سرکوب ها نتوانسته بود کاملا بر شرایط جامعه سوار گردد در زندان هم با در نظر گرفتن این که نیروهای جوان هنوز در شور و حال بیرون قرار داشتند جو مقاومت چشمگیر بود به طوری که نشانی از تواب و تواب بازی وجود نداشت! حتی عناصر بریده هم از فضای موجود وحشت داشتند، از کسانی که به نحوی تحمل شرایط را نداشتند و حدس زده می شد که ممکن است گزارشاتی از دیگر افراد زندانی به رژیم بدهند با عنوان "آنتن" یاد می شد! در آن شرایط که هیچ ارتباطی با بیرون و خانواده ها وجود نداشت زندانیان با حداقل امکانات خود به تیمار زخم های یکدیگر می پرداختند، ورزش جمعی در همان اتاق سی و شش متری با بیش از صد نفر جمعیت هرگز فراموش نمی شد، شب های شعر و مسابقات مختلف به همراه مراسم وداع های تلخ با اعدامیان که با شعر و سرود بدرقه می شدند (با در نظر گرفتن وجود آنتن در اتاق ها) همه و همه نشان دهنده فضای انقلابی و شور و شوق مبارزاتی و مقاومت و مقابله با رژیم بود.

اگر در طول دهه ۶۰ درصد بریده ها و توابین واقعی را در نظر بگیریم و با خیل عظیم زندانیان مقایسه کنیم شاید به جرأت بتوان گفت چیزی حدود ده درصد زندانیان حاضر به دادن اطلاعات و همکاری شدند و در این بین سهم بزرگ این مقاومت و مبارزه بر دوش خیل هواداران نیروهای انقلابی بود، تا جائی که حتی حسین روحانی در یکی ازمصاحبه هایش در حسینیه اوین مدعی و طلبکار بود که این هواداران بودند که ما را به انحراف کشیدند و به ما خط می دادند! خود این مسأله به تنهائی بزرگترین شکست رژیم محسوب می گردید چرا که حتی با به زانو درآوردن تعدادی از رهبران جریانات سیاسی نتوانسته بود ایده ها و آرمان های انقلابی را نزد نیروهای هوادار و جوان خدشه دار سازد، به راستی با تمام سرکوب ها و کشتارها و شکنجه ها وفاداران آرمان های انقلابی هیچ گاه حاضر به خیانت و ذلت نشدند، به این موضوع سردمداران رژیم هم بارها و بارها اقرار داشتند.

آیا کسانی را می شناسید که در زندان به چهره های مقاومت تبدیل شدند؟ اگر آری، لطفا نام آنها را بگوئید

چهره های مقاوم در زندان کم نبودند و کسانی که شاخص مقاومت باشند هم کم نبودند، البته خیلی از چهره ها هیچ گاه شناخته نشدند و هیچ زمانی نامی از آنها برده نخواهد شد، این چهره های گمنام برگ های زرین مقاومت در زندان بودند اما از کسانی که من می شناسم و می توانم نام ببرم منصور اسکندری (دکتر مهران ) از زندانیانی که شخص لاجوردی شناسائی کرده بود و بر اساس گفته خیلی از زندانیان خود لاجوردی شخصا در شکنجه وبازجوئی او شرکت داشت، وازگن منصوریان از بچه های رده بالای پیکار که در زیر شکنجه علیه رژیم شعار می داده، زهرا (اشرف) بهکیش پس از نجات او از خودکشی با سیانور به شدت شکنجه و در زیر شکنجه به جانفشانان مبارزه طبقاتی پیوست! علیرضا سپاسی آشتیانی که شرح ماوقع او یکی از حماسی ترین مقاومت های زندان بود.

رفیق گمنامی از کرمانشاه، بهار سال ۱۳۶۲ بود که من مجددا برای بازجوئی به زیرزمین ۲۰۹ رفتم، منتظر بسته شدن به تخت توسط روح الله شکنجه گر بودم که یکی از بچه های کرمانشاه را آوردند، مثل این که تازه دستگیر شده بود، احساس می کردم هیکل درشتی دارد چرا که با تقلا و تلاش فراوان او را به جای من به تخت بستند! من در گوشه ای قرار داده شدم، قبل از شروع کابل زدن، بازجوها از در نصیحت شروع به نطق کردند و پس از مدتی در حالی که او را مخاطب قرار می دادند گفتند: "بهتر است قبل از کابل خوردن هر چه می دانی بگوئی!" اما این دلاور کرمانشاهی با لهجه شیرین خود گفت: "می دانم و نمیگم، میتانی بگیر!" این جمله خشم چند بازجوئی که او را دوره کرده بودند را برانگیخت و با تمام وجود شروع به زدن کردند! تا نود ضربه را شمردم، سه یا چهار بازجو به نفس نفس افتاده بودند ولی حسرت یک آخ از طرف این دلاور به دلشان مانده بود! من داشتم بال در می آوردم و احساس نیروی عجیبی می کردم که با مشت و لگد مهدی دستیار روح الله روبرو شدم، او با خشم به من حمله کرد و بعد مرا به راهرو بالا منتقل کرد! دیگر نفهمیدم چه بر سر دلاور کرمانشاهی آوردند.

باراباس نام مجاهد شانزده ساله ای بود که  بر اساس تعریف های زندانیان (سینه به سینه) به طور حماسی در مقابل شکنجه گران ایستاده بود و مقاومتش زبانزد بود، این قصه (مقاومت های قهرمانانه و حماسی زندانیان سیاسی در دهه ۶۰) سر دراز دارد، اگر همه زندانیان باقی مانده از آن دهه دیده ها و شنیده های خود را بیان کنند باز هم گوشه ای کوچک از این مقاومت ها بیان شده است، در واقعیت هم از شهرها و شهرستان ها ما کمتر خبر داریم، مثلا در اراک از عبدالرضا ماهیگیر و یکی دیگر از یارانش می توان نام برد که نه تنها در زندان بلکه در خارج از زندان هم  مردم از مقاومت او و یارانش سخن فراوان نقل می کردند.

در سال ۱۳۶۰ خود رژیم اعتراف کرد که زندانیانی را اعدام می کند که حتی نام واقعی خود را به آنها نگفتند! این خود جلوه بارزی از مقاومت زندانیان سیاسی بود، آیا موارد مشخصی را در این رابطه می شناختید؟

دقیقا، این واقعه تأثیر خود را بر دیگر زندانیان هم داشت، در آن مقطع زمانی من در بند سه از بندهای قدیم زندان اوین، اتاق دو بالا بودم و هرگز فراموش نخواهم کرد روزهائی را که پاسداری در اتاق را باز می کرد و اسامی را می خواند، مثلا یک بار از شش نفری که از اتاق ما برای اعدام می بردند سه نفر آنها را تنها با اسم کوچک صدا زدند و این حالت را حداقل دو بار من و دیگران شاهد بودیم و شورانگیزترین لحظه، لحظه وداع با آنها بود که هر کدام با خواندن شعر و سرودی ما را ترک می نمودند، در این میان سرود "رود" یکی از ارکان این مراسم بود و عزیزی را که من نمی دانم به چه اتهام (به احتمال فراوان مجاهد بود) و نامش یاسر بود، سرود زیبای "دایه، دایه" را به عنوان آخرین یادگارش برای ما خواند و اژدر شعر زیبای: "گر از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران، به تمام خلق ایران، برسان سلام ما را" به زیبائی دکلمه نمود، البته قسمت "به تمام خلق ایران" را خودش به شعر دکتر شفیعی کدکنی اضافه کرده بود.

البته این را تنها من ناظر و شاهد نبودم، صد و هفت نفر در آن اتاق بودیم که از افراد سرشناسی که هنوز زنده اند جدای از تفکرات گذشته و کنونیشان شاهدین این موضوع بودند، می توانم از دکتر محمد ملکی رئیس سابق دانشگاه تهران، احسان نراقی و فریدون گیلانی نام ببرم و این را می دانم امثال نراقی ها اگر حافظه شان کپک نزده باشد منافعشان اجازه نمی دهد این مقاومت ها را به یاد بیاورند!

این اسامی که ذکر کردید فقط  نمونه هائی هستند که روحیه مبارزاتی خیلی از مبارزین دلیر را در زندان های جمهوری اسلامی نشان می دهند، همین نمونه ها در عین حال بیانگر دروغین بودن تبلیغاتی هستند که متأسفانه در رابطه با زندانیان سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی مطرح شده اند، این دلیران فرزندان همه خلق های رنجدیده ایران هستند و به همه مردم تحت سلطه ایران تعلق دارند، آیا می دانید که اژدر دلاور در ارتباط با چه سازمانی دستگیر شده بود؟ اگر آری این را ذکر کنید

همان طورکه بعدها در قسمت کامل خاطراتم خواهد آمد من در مدت کوتاهی که در ابتدای ورود به اوین در ۲۰۹ بودم با رفیق عزیز منصور اسکندری به همراه رفیق دیگری به نام اژدر که هر دو از سازمان فدائیان - اقلیت بودند همسلول بودم ولی این اژدر که در بند سه، اتاق دو بالا بود از رفقای پیکاری بود.

برگردیم به شرایط خودتان، چه مدت پس از دستگیری شما را به دادگاه بردند؟ در ضمن آن چه را که جمهوری اسلامی دادگاه می نامید را کمی تشریح کنید، آیا چشم بسته بودید؟ چه کسانی در آنجا حضور داشتند؟ چه حرف هائی زده شدند و ..... کلا چه گذشت؟

تا شانزده ماه پس از بازجوئی های اولیه پرونده من راکد مانده بود و طی این مدت به هیچ عنوان دیگر به بازجوئی نرفتم یعنی آخرین بازجوئی و شکنجه من در اوائل آذر ۱۳۶۰ انجام گرفت و به قول معرف توی آب نمک خوابانده شدم! اواخر فروردین ۱۳۶۲ دوباره بازجوئی و شکنجه  آغاز شدند که از نظر خودم جالبترین بخش کتک خوردن من در این قسمت بود چرا که وقتی از من قرار خواستند فهمیدم اینها به جز مسائل گذشته هیچ چیز جدیدی ندارند، از این رو وقتی در زیر ضربات کابل به مهدی دستیار روح الله می گفتم: "هر جا دوست داری می توانی بری و بایستی!" فکر می کرد او را دست انداخته ام و بر شدت ضرباتش می افزود تا روح الله مثل این که به او گفت که مدت ها از دستگیری من می گذرد از این رو فقط می زد و فحش می داد! فحش خواهر و مادر و ..... که ای کمونیست کثیف، دو ساله که خوردی و خوابیدی، حالا باید سزای کارهایت را بکشی! و این شیرینترین لحظه عمرم در زندان بود!

این مرحله بازجوئی چهار روز طول کشید و در اواسط اردیبهشت ۱۳۶۲ در حالی که فکر می کردم دوباره بازجوئی است مرا به زیر هشت بردند و یکی گفت: "اینو ببرید دادستانی!" و سپس به ساختمان دادستانی منتقل شدم، پس از مدتی که پشت در اتاقی انتظار می کشیدم کسی بازویم را گرفت و به داخل اتاق و روی صندلی هدایت کرد، من نه چیزی می دیدم و نه می دانستم اینجا کجاست ولی احساس می کردم یک نفر جلویم نشسته است! پس از چند دقیقه صدائی که سعی می کرد با ملاطفت صحبت کند اسم و مشخصات و اتهامم را پرسید، سپس گفت: "اینجا دادگاه انقلاب اسلامی است! من کیفرخواستت را می خوانم!" و شروع به خواندن کرد، تقریبا چند پاراگراف و گفت: "این ورقه را امضا کن!" گفتم: "من که نمی بینم!" گفت: "فقط مقداری که بتوانی پای ورقه را امضا کنی چشمبندت را بالا بزن!" من مقداری چشمبندم را بالا زدم و با یک نگاه آخوند فربهی را که روبرویم پشت میز نشسته بود دیدم و ورقه را امضا کردم.

گفت: "چشمبندت را بزن پائین!" و پرسید: "مصاحبه می کنی؟" گفتم: "نه!" گفت: "می خواهی فدای اقلیت شوی؟" گفتم: "نه!" گفت: "پس چرا مصاحبه نمی کنی؟" گفتم: "کاره ای نبودم که مصاحبه کنم!" گفت: "پس می خواهی قهرمان بشی و فدای مردم بشی؟" گفتم: "نه! من هیچ وقت عشق قهرمان شدن نداشتم!" با عصبانیت و داد گفت: "پس چرا مصاحبه نمی کنی؟" گفتم: "به خاطر خانواده ام!" که گفت: مادر ..... پدرسگ، حالا خانواده دوست شدی؟" گفتم: "حاکم شرع که این طور فحاشی بکنه نباید از پاسداراش توقع بیشتری داشت!" هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع کرد چپ و راست سیلی زدن توی گوشم و در حالی که می گفت: "فقط حکم اعدام برایت صادر می کنم!" از اتاق بیرونم کرد!

اتهام و محکومیتی که به شما دادند چه بود؟

بر اساس آن چیزی که حاکم شرع خوانده بود محاربه با خدا و رسول خدا، اهانت به رهبریت بر اساس دست نوشته ها و اشعار و گزارشی که از جیبم و داخل قوطی کبریت بیرون آورده بودند و دفاع از سازمان فدائیان - اقلیت که این هم بر اساس وصیتنامه ای که هنگام اعدام مصنوعی نوشته بودم و حال در کیفرخواستم بود به عنوان اتهام مطرح شده بود و بر اساس گفته حاکم شرع به اعدام محکوم شدم! البته متن کتبی صدور حکم اعدام را نیری در سال ۱۳۶۷ و در دادگاه دوم همان سال نشانم داد و در آنجا فهمیدم که اسم حاکم شرع در سال ۱۳۶۲ آخوندی به نام بیدمشکی بوده است!

به نظر می رسد که دادگاه شما دو مرحله ای بوده، آیا این طور بوده؟

دقیقا، اما خود من علت اصلی آن را نمی دانم شاید شکستن احکام در اواسط سال ۱۳۶۲ یکی از علت های آن بوده باشد، در ضمن این که از من به جز مدارکی که همراهم داشتم هیچ مدرک جدیدی نداشتند و من تک پرونده بودم، از ابتدا تا زمان آزادی پرونده ام تنها به خودم محدود می شد.

از شکسته شدن احکام در اواسط سال ۱۳۶۲ صحبت می کنید؟ در اواسط سال ۱۳۶۲ چه تغییری در سیاست های رژیم پیش آمد؟

بعد از مرحله اول سرکوب و قلع و قمع وسیع سازمان های سیاسی در بیرون و احساس تثبیت رژیم در عرصه های مختلف امنیتی دیدگاه های مختلف در خصوص سرکوب و شدت آن دوباره مطرح گردیدند، در رابطه با بقاء رژیم تمامی ارکان نظام که از لایه های متفاوت سرمایه داری تشکیل شده بودند نسبت به سرکوب وحدت نظر کامل داشتند و تمامی اختلاف سلیقه ها را کنار می گذاشتند! اگر هم اختلافی وجود داشت در خصوص چگونگی سرکوب بود! مثلا عده ای اعتقاد داشتند که پخش اسامی اعدامی ها از طریق رسانه های جمعی همچنان باید ادامه داشته باشد و عده دیگر معتقد بودند فضای جامعه به اندازه کافی اسیر رعب و وحشت است و دیگر نیازی به استفاده از این شیوه وجود ندارد، شاید استدلال آنها بر این بود که هر زمان اراده کنند می توانند دوباره از این اهرم استفاده نمایند، به ظاهر اعزام هیأتی جهت رسیدگی به وضعیت زندان ها متشکل از هادی خامنه ای، دکتر هادی و ..... گام اولیه ای بود برای شروع این عمل، در کنار آن ما شاهد چند پارگی در خصوص نحوه سرکوب بودیم.

همان طور که در زمان شاه این اختلاف بین ساواک و شهربانی وجود داشت در بین اینها هم اختلاف بین سپاه و کمیته و دادستانی نمود عینی داشت به طوری که در خیلی از موارد از تحویل دادن زندانی به یکدیگر خودداری می نمودند و یا زندانی که نزد یکی از این ارگان ها بازجوئی شده بود دوباره توسط ارگان دیگر به زیر بازجوئی و شکنجه کشیده می شد! از منظر دیگر رژیم تلاش داشت تثبیت خود را به رخ کارگران و زحمتکشان و کلا ملت ایران در داخل و نمایندگی های امپریالیسم در ابعاد جهانی برساند، ظاهرا نیروهای سیاسی متلاشی شده بودند و از این جهت خطر بالفعلی رژیم را تهدید نمی کرد، در جنگ ضد مردمی دو رژیم ایران و عراق پیشرفت هائی کرده بودند و برای پیشبرد مقاصدشان در جامعه به آرامش نیاز داشتند و خانواده زندانی بخشی از این جامعه را تشکیل می داد، از این رو است که ما شاهد تغییراتی در خصوص احکام در سطح زندان ها از نیمه دوم سال ۱۳۶۲ هستیم، به طور مثال اگر من در سال ۱۳۶۰ یا ۱۳۶۱ به دادگاه می رفتم به طور قطع حکم اعدام در مورد من به اجرا گذاشته می شد و اگر هم به جای نیمه اول سال ۱۳۶۲ در انتهای سال ۱۳۶۲ و یا اوائل سال ۱۳۶۳ به دادگاه می رفتم مطمئنا حکمی خیلی سبکتر دریافت می کردم چرا که نمونه های فراوانی از صدور این احکام را طی سال های ۱۳۶۳ به بعد شاهد بودیم.

وقتی در دادگاه اول شما را به اعدام محکوم کردند آیا شما را از بقیه زندانیان جدا کردند؟

نه، در آن سال ها هیچ کدام از بچه هائی که به اعدام محکوم می شدند را از دیگر زندانیان جدا نمی کردند و من مجددا به اتاق خود برگشتم.

شاید پاسخ به این سؤال چندان آسان  نباشد ولی اگر ممکن است کمی از احساس و تفکرات خودتان در زمانی که در زیر اعدام بودید صحبت کنید

قصد غلو ندارم چرا که در زندگی معلمین خوبی داشته ام که برایشان مرگ امری حل شده بود از جمله رفیق جانفشان منصور اسکندری، رفیق جانفشان اژدر، رفیق جانفشان وازگن منصوریان و مجاهد جانفشان منصور ربیعی و ..... که نظر هر کدام و نگاهشان را به مرگ می دیدم، در عین این که عاشق ترین عاشقان برای زندگی بودند مرگ در راه آرمان هایشان را به زیبائی پذیرفته بودند! بی تفاوتی من نسبت به این مسأله شاید از اینجا ناشی می شد که برای من مسأله مرگ و زندگی حل شده بود، من یک بار در سال ۱۳۶۰ اعدام مصنوعی شده بودم و در اطرافم هم تیر خلاص شلیک شده بود و از نظر خودم مزه مردن را یک بار چشیده بودم و از این رو با فضائی که آن هنگام بر زندان ها حاکم بود (اعدام شدن خیلی از عزیزان) امری عادی به نظرم می رسید و حتی قبل از دادگاه و در سال ۱۳۶۰ همسلولی های من که خوشبختانه تعداد زیادی از آنها هنوز هستند و گواه این قضیه می توانند باشند که هر زمان از من شرایطم را پرسیدند گفتم اعدامم می کنند ولی بعد از دادگاه، زمانی که با بعضی از رفقای داخل اتاق مطرح کردم به شدت با نحوه برخورد من در خصوص مصاحبه اعتراض کردند و حتی یکی از آنها از رفقای پیکار مطرح می کرد: "تو می پذیرفتی، ولی پای عمل نمی رفتی!" البته چون من آمادگی کامل داشتم این سخنان تأثیری در من نداشتند وهیچ مشکل ویژه ای نداشتم به ویژه که ممنوع الملاقات بودم و این کار مرا سهلتر کرده بود.

در دادگاه دوم چقدر حکم گرفتید؟

دادگاه دوم درست در اواخر تیرماه بود، من و هم اتاقی ها فکر می کردیم اجرای احکام است از این رو با همه آنها دیده بوسی کردم و وسائل نداشته ام را هم تقسیم کردم ولی دوباره مرا به دادگاه و پیش همان شخص بردند و دوباره عین سناریو قبلی تکرار شد و با چک و لگد از دادگاه بیرونم کردند! در دهم مرداد وقتی دوباره به بیرون صدایم کردند فقط به اعدام شدن فکر می کردم ولی به اجرای احکام رفتم و بدون احتساب ایام بازداشت به دوازده سال زندان محکوم شدم! در آنجا کسی که مأمور ابلاغ بود وقتی گفت: "پریدی!" گفتم: "از کجا؟" کشیده ای توی صورتم خواباند و گفت: "از اعدام!" زمانی که به اتاق برگشتم و حکمم را گفتم تمام بچه ها روی سرم ریختند و به قولی "ملیم" کردند! در زندان برای یک سری کارها اصطلاحاتی باب شده بودند، برای نمونه وقتی که چند نفر برای شوخی می ریختند سر یک زندانی دیگر و او را مشت و مال می دادند می گفتند ملیش کردیم و یا اگر غذا اضافه می آمد می گفتند غذای ملی کی می خواهد؟ و یا در خصوص لباس و غیره ..... البته این اصطلاح در بین زندانیان مقاوم بیشتر کاربرد داشت و الا در بین توابین و صغری های سالن شش می دانم عده ای تلاش داشتند همان اصطلاح لاجوردی یعنی "حجتی" را به کار برند ولی این در بین آنها هم جا نیفتاد و بیشتر شکل مسخره کردن را داشت تا کاربردی، جالب بود وقتی توده ای ها و اکثریتی ها فهمیدند این همه شور و هیجان به خاطر دوازده سال حکم است از تعجب مبهوت شده بودند!

در تمام این مدت شما در کدام زندان بودید؟

در تمام این مدت در ۲۰۹ ، بند سه، اتاق دو بالا و آموزشگاه اوین بودم.

هنگامی که اعدام های وسیع سال ۱۳۶۰ در اوین بر پا بودند آیا زندانیان غیر اعدامی را هم را به آن صحنه ها می بردند؟

دیدن اعدام دارای شرایط و ویژگی خاص خود بود چرا که هر کسی را برای دیدن نمی بردند مگر کسانی که بریده بودند یا کسانی که می خواستند آزمایش بریدن و تواب شدن را پس بدهند! تنها موردی را که من در زندان شنیدم زندانیان را برای دیدن اعدام می بردند به دارکشیدن حبیب الله اسلامی بود و دیدن جنازه موسی خیابانی و یارانش اما من در بند سه اتاق دو بالا وقتی هم اتاقی هایم را بردند به گوش خود صدای به رگبار بستن آنها و سپس تیر خلاص را شنیدم که چند نفر باهم تعداد تیر خلاص ها را می شمردیم، غالبا بالای سی تیر خلاص و حتی یک بار تا هشتاد و پنج تیر خلاص را شمردیم!

در خاطرات زندانیان سیاسی تا آن حد که در مورد همتای لاجوردی در قزلحصار یعنی داود رحمانی سخن رفته از خود وی گفته نشده است، با توجه به این که شما تقریبا دو سال در اوین به سر برده اید کمی از برخوردهای شخص لاجوردی رئیس وقت زندان اوین با زندانیان در بندها بگوئید، مثلا می توانید مورد و یا موارد برجسته ای از برخوردها و یا کارهای او را توضیح دهید؟

لاجوردی بر خلاف حاج داود رحمانی در انظار تلاش داشت چهره آرامی از خود نشان دهد و همیشه پیامد برخورد با او را مدتی بعد باید ملاحظه می کردیم، شخصیت بد دهن و فحاشی بود ولی زمانی که بدون چشمبند با او برخورد می کردی همیشه سعی داشت کنترل خود را حفظ نماید و در عین این که از موضع بالا برخورد می کند شخصا دست به خشونت نزند ولی پیامد هر برخوردی با او در جمع مصادف بود با تنبیه آن جمع! به طور مثال در اواخر آذر ۱۳۶۰ هنگامی که برای بردن حمیدی سبزواری شاعر نان به نرخ روز خور به در اتاق ما مراجعه نمود احسان نراقی از برخورد بد نگهبان ها، کمبود غذا و مدت کوتاه دستشوئی به او شکایت کرد، او هم در دو مورد اول گفت: "شما اینجا میهمانی نیامده اید و نباید توقع برخورد بهتری داشته باشید! برادرهای ما در چهارچوب اسلام با اسرا برخورد می کنند!" و در خصوص غذا گفت: "این هم از سر شما زیاد است! رزمندگان ما در جبهه ها می جنگند و آن وقت شما توقع دارید سهمیه غذائی آنها را به شما بدهیم؟ ما به شما غذا نمی دهیم که سیر شوید! ما به شما غذا می دهیم که نمیرید تا خودمان اعدامتان کنیم!" پیامد این صحبت هجوم شبانه پاسداران با کابل و چوب و شلنگ به کل اتاق بود! فقط پیرمردها را به یک گوشه فرستادند و بقیه را با زور کابل و شلنگ نزدیک به دو ساعت بشین و پاشو دادند که خود من تا یک هفته نمی توانستم به تنهائی بنشینم و یا بلند شوم!

علاوه بر چنین مواردی در آن دوره رژیم برای سرکوب زندانیان سیاسی چه سیاست هائی را سعی می کرد از طریق زندانبانانش به زندانیان تحمیل کند؟ مثلا تحمیل خواندن سرود و غیره؟

زندانیان مبارز چپ هیچ وقت زیر بار سرودخوانی تحمیلی رژیم نرفتند، سرود: "خمینی ای امام" بعد از عید سال ۱۳۶۱ اجباری شد که عید پر خاطره ای بود، شب عید سال ۱۳۶۱ و هنگام تحویل سال نو از بدشانسی نوبت دستشوئی اتاق ما بود، از دستشوئی که برگشتیم و وارد اتاق شدیم سال تحویل شد! در یک لحظه ابتدا صدای ضربات مشتی که به دیوارها می خورد از همه طرف بلند شد و بلافاصله سرود "بهاران خجسته باد" از هر طرف بلند شد! به جرأت می توانم بگویم همه سالن های آموزشگاه یک صدا این سرود را باهم می خواندند! از سالن شش بالای سالن چهار (سالنی که ما در آن بودیم) صغری ها پا به زمین می کوبیدند و تمامی دیوارها به لرزه درآمده بودند! بعد از این ماجرا که نشانه روحیه بالا و مقاومت زندانیان بود در اواخر فروردین بود که سرود "خمینی ای امام" را اجباری کردند!

کل اتاق های سالن چهار (به نوبت هر اتاق بیست دقیقه) را همیشه صبح ها به هواخوری می بردند، سه تا حیاط برای هواخوری سالن های چهار، دو و شش وجود داشتند (بعد از ظهرها هر سه حیاط مختص سالن شش بودند) که هر اتاق سالن چهار را به یکی از این حیاط ها می بردند و در ارتباطی حیاط ها همیشه بسته بود، اولین روزی که سرودخوانی را اجباری کردند قبل از ورود به حیاط  پاسدار مسئول هواخوری معرف به بوف کور یک تکه کاغذ دستش گرفته بود که سرود "خمینی ای امام" رویش نوشته شده بود، به هر کس می رسید می گفت این را بگیر تا بتوانی سرود را بخوانی! هیچکس حاضر نشد آن را بگیرد به جز یک اکثریتی که به او رضاسیاه می گفتند، بعد که وارد حیاط شدیم پاسدار (بوف کور) اعلام کرد: "همه جمع شوند و سرود را بخوانند!" ابتدا کسی توجه نکرد ولی او اعلام کرد هر کس سرود را نخواند تنبیه می شود! بلافاصله اکثریتی ها و توده ای ها و سه نفر از بچه هائی که اتهام نداشتند به خط چهار شدند (هر چهار نفر در یک ردیف) هفده نفر بقیه اتاق را بوف کور ابتدا کنار دیوار قرار داد که آنها سرود را بریده، بریده خواندند، بعد اعلام کرد: "شما حق هواخوری ندارید و باید سی دور، دور حیاط را بدوید!"

به قول قدیمی ها: "کور چی می خواد؟ دو تا چشم بینا !" ما در یک صف شروع به دویدن کردیم و جالب این بود که دور زدن ما را بوف کور شمارش می کرد! بعد همه ما را وادار به بشین و پاشو کرد و سپس گفت: "نفری بیست تا شنا بروید!" جالب این بود که شمارش او تمام می شد و ما همچنان به شنا رفتن یا بشین و پاشو ادامه می دادیم البته همراه با خنده و شوخی! آن روز ما یک ورزش کامل انجام دادیم، از روز بعد چهار نفری هم که با توده ای ها و اکثریتی ها رفته بودند به ما ملحق شدند! این برنامه حدود یک هفته به همین شکل ادامه داشت، این کار هر روز ما بود که خودمان با اشتیاق آن را انجام می دادیم، بعد از یک هفته در سیاست سرکوبشان تغییر دادند، در ابتدا همه بیست و یک نفر را به زیر هشت بردند، در آن زمان مسئول آموزشگاه شخص جوانی به نام ملک بود، او یکی از اعضای تیم فوتبال وحدت بود که در اواخر اردیبهشت ۱۳۶۱ ظاهرا در جبهه کشته شد و جایش را شخصی به نام حسین زاده گرفت.

ملک تقریبا نیم ساعتی برای ما از اجباری بودن این سرود و تنبیه های آتی صحبت کرد! سپس ما را به اتاق فرستادند، از آن روز به بعد تقریبا هر روز تعدادی از ما را به زیر هشت می بردند و کتک می زدند! بعد از چندی که بحث به شعبه بردن بچه ها و گزارش زدن تشکیلات در اتاق و ..... پیش آمد تعدادی از بچه ها تغییر رویه دادند، با این حال علیرغم تمام فشارها تا زمان برچیده شدن بساط سرود کشاکش بین بچه ها و مسئولین زندان ادامه داشت و آنها هیچ وقت نتوانستند همه ما را وادار به خواندن این سرود کنند و آن طور که دوست داشتند آن را پیاده کنند.

از وجود اکثریتی ها و توده ای ها در سالن چهار اوین  صحبت کردید، روابط زندانیان مبارز با زندانیان وابسته به اکثریت و حزب توده چگونه بود؟

از همان ابتدای دستگیری های گسترده سال ۱۳۶۰ کشمکش های فراوانی بین زندانیان سیاسی مبارز و اکثریتی ها و توده ای ها وجود داشتند، در بعضی از سلول های زندان و اتاق های آموزشگاه به صورتی خفیف که بستگی به کمیت آنها یعنی تعدادشان داشت و در بعضی از اتاق ها به صورت شدید این درگیری ها خودشان را نشان می دادند، برای نمونه می توان از فروردین ماه سال ۱۳۶۱ نمونه ای از عملکرد آنها در اتاق چهل و دو سالن چهار آموزشکاه را ذکر کرد، ما پنج نفر بودیم که به خاطر درگیری با اکثریتی ها و توده ای ها و گزارش یکی از آنها به نام علی دانشگری در روز بیست و سه فروردین تنبیه و مورد بازجوئی قرار گرفتیم چرا که به اسب خمینی گفته بودیم یابو! من این روز را فراموش نکرده و نخواهم کرد، مدتی بود که تعادل اتاق از نظر ترکیب آن تا حدودی تغییر کرده بود و ما دیگر اکثریت کامل نداشتیم و این فرصتی بود که توده ای - اکثریتی ها به فکر تغییر مسئول اتاق و مسئول روزنامه بیفتند! آنها این دو مسئولیت را خیلی مهم می دانستند!

در رابطه با مسئول اتاق برخوردهای ما را نمی پسندیدند و در رابطه با روزنامه هم مسأله بر سر خواندن تیترهای روزنامه قبل از این که پخش شود با صدای بلند بود، این یکی درگیری ها را خیلی تشدید کرده بود چرا که مسئول روزنامه که از طرف ما بود از به کار بردن القابی مثل: "امام، رهبر، ایة الله، حجة السلام، آقا و ....." خودداری می کرد و فقط به اسم بردن از آنها اکتفا می کرد! مثلا: "خمینی گفت! رفسنجانی، میرحسین موسوی و غیره!" تلاش آنها برای تغییر این مسئولیت ها بعد از یک هفته جلسه روزانه بی نتیجه مانده بود، از این رو سران توده ای - اکثریتی ها یعنی: رضا سیاه، عزت الله وثوقی، هرایر خالاتیان، محمد - ق، هاشم - و و ..... علی دانشگری که جوانی پر رو و بددهن بود را جلو انداختند تا درگیری به وجود آورند! بیست و سه فروردین وقتی که غروب پاسدار روزنامه کیهان را داخل اتاق داد طبق معمول سعید از بچه های پیکار و مسئول روزنامه، روزنامه را با صدای بلند خواند، هنوز صفحه اول به پایان نرسیده بود که علی دانشگری با داد و بیداد به سمت در اتاق رفت و در زد!

وقتی پاسدار در اتاق را باز کرد او زیر گوشش چیزی گفت و پس از لحظه ای از اتاق بیرون رفت، او بعد از بیست دقیقه در حالی که لبخند بر لبانش بود وارد اتاق شد و گفت من به رهنمود سازمان (منظور سازمان اکثریت است) عمل می کنم و پوزه ضدانقلاب را به خاک می مالم! یکی از بچه ها، مهرداد - خ در مقابل این برخورد گفت: "اونی که سازمان شما می مالد چیز دیگری است!" در این هنگام یکی دیگر از بچه ها، سعید - گ به طرف او یورش برد که با وساطت بقیه مانع زد و خورد شدیم، هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق باز شد و اسم پنج نفر را خواندند! علی - ب، سعید مسئول روزنامه، مهرداد - خ، زنده یاد نادر حسینی و من! ابتدا ما را به راهرو برده و برگ بازجوئی جلویمان گذاشتند! علاوه بر اتهامات دیگر ادعا می کردند که ما در داخل اتاق تشکیلات زده ایم که ما آن را به سخره گرفتیم، ما را زیر هشت بردند و پس از چک و لگد زدن در کنار دیوار نگه داشتند ولی بعد از یکی دو ساعت ما را به اتاق برگرداندند.

البته حدس ما این بود که به خاطر تنوع اتهامات (دو اقلیتی، یک پیکاری، یک سهندی و یکی از بچه های چریک ها) و اشتباهی که علی دانشگری کرده بود و همه را اقلیتی گفته بود ما را به اتاق برگرداندند! فردا صبح ما را به یکی از حیاط های هواخوری که در آخرین قسمت در انتها قرار داشت بردند و به جای بیست دقیقه هواخوری معمولی حدود سه ساعت در آنجا نگاه داشتند! وقتی برگشتیم تمام اتاق را زیر و رو کرده بودند! این کار (گشتن اتاق) سه بار در یک هفته تکرار شد! علی دانشگری مرتب گزارش رد می کرد، یادم نمی رود آخرین باری که او جلو در رفت وقتی بود که ما را می خواستند به حسینیه ببرند، او تا به پاسدار که همان پاسدار قبلی بود گفت: "برادر می خواستم یه چیزی به شما بگم" پاسدار کشیده ای به او زد و گفت: "خفه شو، لازم نکرده خود شیرینی کنی!"

به نظر می رسد این موضوع مربوط به سال های اول دهه ۱۳۶۰ است ولی رژیم که در این سال ها کاری به دستگیری اکثریتی ها نداشت، راستی چه کسانی از آنها در زندان بودند؟ به چه جرمی دستگیر شده بودند؟

من قصد ندارم از تهییج هواداران برای دستگیری نیروهای انقلابی یاد کنم چرا که اکثریتی ها آستان بوسی را تا جائی رسانده بودند که برای دستگیری عناصر سابق خودشان مثل منصور غبرائی از هیچ گونه همکاری فروگزار نکردند! البته با صحبت های اخیر فرخ نگهدار نیازی به بحث بر سر چگونگی این همکاری به وجود نخواهد آمد چرا که در این مصاحبه ها و صحبت ها نگهدار به صراحت اشاره می کند که با وجود نارضایتی غبرائی چگونه او را دو دستی تقدیم دادستانی می کنند! البته شما به موضوع دقیقی اشاره کردید، به راستی چرا اکثریتی ها در آن مقطع  در زندان بودند؟ شاید با اشاره ای که در بالا کردم اصل پاسخ را داده باشم ولی اگر نگاهی به قبل از سی خرداد داشته باشیم کریمی حصاری را هم در بین زندانیان می بینیم، او یک اکثریتی بود که در سال ۱۳۵۹ نمایندگی زندانیان اکثریتی را در زندان بر عهده داشت و حتی در همان زمان با نشریه کار در مورد این که: "برخورد زندانبانان با زندانیان خیلی خوب است و مثلا شکنجه وجود ندارد و پاسداران نگهبان های ما نیستند و برادران ما هستند!" مصاحبه کرده بود!

البته این جدای از کسانی است که قبل از انشعاب دستگیر شده بودند، مثل: جلیل هوشیار، جلیل شهبازی و علی لنگرودی، با این که اینها از نظر دیدگاهی تفکرات اکثریت را پذیرفته بودند (رژیم را ضد امپریالیست می دانستند) و ظاهرا از طرف سران اکثریت تأیید شده بودند ولی همچنان در زندان نگهداری می شدند، من فراموش نمی کنم خود جلیل هوشیار در مقطعی (قزلحصار سال ۱۳۶٤) می گفت اینها (منظور نگهدار، فتاپور و .....) ما را تأیید نکردند چرا که خود لاجوردی به او گفته بود فرخ نگهدار نسبت به اکثریتی بودن تو شک دارد و حاضر نشده تمام و کمال تو را تأیید کند! در عین این که خانواده او مدعی بودند نگهدار گفته است: "من به لاجوردی گفته ام و دیگر کاری از دست من برنمی آید!" این افرادی را که نام بردم در رابطه با جا به جائی سلاح و یا حفظ و نگهداری سلاح دستگیر شده بودند، تعدادی دیگر از هواداران اکثریت در رابطه با حملاتی که به میزهای کتاب و یا در رابطه با افراد دیگر خانواده دستگیر شده بودند (به نحوی گروگان برای عنصر فراری آن خانواده که یا چپ بود و یا مجاهد بودند، اینها نه این که نخواهند بلکه نمی دانستند برادر یا خواهر یا آن عضو خانواده شان کجاست و الا او را به راحتی تحویل می دادند!) و یا در حال فروش نشریه دستگیر شده و به اوین منتقل شده بودند.

شاید گفته شود عملکرد کمیته ها و دادستانی بیشتر سلیقه ای بود و بارها خود مسئولین زندان گفته بودند: "زندان های جمهوری اسلامی مثل قیف می ماند که جمعیت از سر گشاد آن وارد می شوند و باید از سوراخ باریک آن خارج شوند!" ولی واقعیت امر هوشیاری ضدانقلابی رژیم و تدارک برنامه درازمدت برای از میان بردن وفادارانی مثل حزب توده و اکثریت هم بود! با این حال در رابطه با دستگیری های بعد از سی خرداد رژیم به شدت از این واهمه داشت که نیروهای چپ وقتی دستگیر شوند به عنوان اکثریتی خود را معرفی کنند و رژیم مجبور گردد آنها را آزاد سازد! از این رو فیلتر شدیدی برای این افراد قرار داده بود تا اگر از نیروهای اقلیت، پیکار و ..... با عنوان هواداری از اکثریت بخواهند از زندان آزاد شوند این کار را نتوانند انجام دهند و نیاز به زمان و تحقیق باشد که طی این مدت احتمال شناسائی شدن آنها توسط توابین فراوان بود!

برای این که از همکاری سران اکثریت با دادستانی بیشتر مطلع شوید نمونه زیر را برایتان مثال می زنم، من در بهار سال ۱۳۶۱ در سالن چهار زندان اوین، اتاق چهل و دو زندانی بودم، در آنجا شاهد صحنه ای شدم که هیچ وقت فراموش نمی کنم، این را شاهد بودم که اکثریتی ها از لاجوردی سؤال کردند که چرا ما را آزاد نمی کنید؟ این سؤال را مشخصا عزت الله وثوقی، یک اکثریتی خالص! مطرح نمود، برای من جالب بود که دیدم که لاجوردی با چه روشنی و گویائی به این سؤال پاسخ داد! لاجوردی گفت: "دیروز فرخ و فتاپور اینجا بودند و تمام کسانی را که تأیید کردند ما لیستشان را داریم و آزاد می کنیم! هر هفته من با آنها جلسه دارم! شما هم اگر به اکثریتی بودن خود مطمئن هستید به خانواده تان بگوئید تا با آنها تماس بگیرند، مطمئنا ما نان خور اضافی نمی خواهیم و آزادتان می کنیم!"

اجازه بدهید روی موضوع تواب متمرکز بشویم، اولین بار در کجا و در چه رابطه ای واژه تواب را شنیدید و یا با آن عملا آشنا شدید؟

اولین بار این واژه را به مناسبت بیست و دو بهمن و از طریق بلندگوهای وصل شده در اتاق ها با این عنوان: "گروه سرود توابین شهید کچوئی" تقدیم می کند شنیدم و کم کم این واژه از طریق بلندگوها که مراسم عزاداری و یا صحبت های احمدرضا کریمی را پخش می کرد بیشتر به گوش می خورد و در مصاحبه های حسین روحانی آنها را دیدم و در آخرین بار بردن اتاق ما به حسینیه و شب اعدام صادق قطب زاده از نزدیک با آنها زد و خورد کردیم! زمانی که آنها از وسط حسینیه تا طبقه پائین کوچه درست کرده بودند یعنی در دو طرف ایستاده بودند و ما باید از بین آنها عبورمی کردیم آنها با مشت، لگد، سوزن و چوب می زدند و ما هم می زدیم تا کل مسیر را طی کردیم و به حیاط حسینیه رسیدیم، در آنجا لاجوردی ایستاده بود و با لبخندی کریه ما را بدرقه می نمود، ظاهرا می خواست نشان دهد همان طور که شما حال روحانی را گرفتید من هم این جوری حال شما را می گیرم!

شما اخیرا در یک گفتگوی پالتاکی از محاکمه ای صحبت کردید که لاجوردی در ابتدای سال ۱۳۶۱ در حسینه اوین در رابطه با چند تن از توابین برگزار کرد، لطفا از مشاهدات عینی خودتان در این رابطه بگوئید و این موضوع را برای خوانندگان پیام فدائی توضیح دهید

در سال ۱۳۶۱ که من در زندان اوین بودم از طریق بلندگو مطلع شدم که برنامه مصاحبه ترتیب داده شده، این در تاریخ پنجم فروردین ۱۳۶۱ بود و من جریان مصاحبه را از طریق بلندگوی سلول به طور مستقیم شنیدم، این جلسه به خاطر آن گذاشته شده بود که خانواده یکی از زندانیان صغری (کم سن و سال) که گویا از سرشناسان بازار بوده و با مسئولین رژیم هم مراوده داشته اند خواهان رسیدگی به موضوع تجاوز به فرزندشان در زندان  شده بودند! ابتدا لاجوردی صحبت کرد و گفت که به خاطر شکایت بعضی از خانواده ها به وضعیت و عملکرد توابین در قزلحصار این جلسه را تشکیل داده و می خواهد به این موضوع رسیدگی کند، او تشکیلات مجاهدین در زندان را مورد حمله قرار داده و گفت که مطلع شده که منافقین در زندان تشکیلات زده و بر خلاف عرف و معیارهای دادستانی اعمال خلافی انجام داده اند که این مسأله باعث ضربه زدن به حیثیت نظام شده است! در این جلسه چند تن که بعدا معلوم شد که از توابین سرشناس هستند شرکت داشتند که لاجوردی ادعا کرد که آنها به طور تاکتیکی تواب شده اند!

آنها عبارت بودند از بهزاد نظامی، مهرداد خسروانی، مهرداد و مهران سلطانی از زندان قزلحصار و مسعود داداش زاده از سالن شش آموزشگاه اوین، از صحبت ها چنین برمی آمد که می خواهند وانمود کنند که مسئولین زندان از این جریانات اطلاعی نداشته و این توابین خودسرانه عمل می نمودند! از آنجائی که بهزاد نظامی در نزد لاجوردی ارج و قربی داشت حملات بیشتر به سمت مهرداد خسروانی شکل گرفت و او که خود را در بد مخمصه ای می دید مجبور به افشاگری علیه دیگران شد! مهرداد خسروانی در صحبت هایش بیان داشت که در زندان قزلحصار بهزاد نظامی به عنوان مسئول بند و رابط با دادستانی به همراه مجتبی میرحیدری دستوراتی را برای سرکوب زندانیان داده و به آن عمل می کردند، از جمله تراشیدن سر زندانیان و وادار کردن آنها به خوردن موی خود، چهار دست و پا بردن زندانیان به توالت و وادار کردن آنها به این که صدای سگ از خودشان دربیاورند و یا آنها را در حمام لخت می کرده و بدن آنها را با آب سرد خیس نموده و با شلنگ به جان آنها می افتادند و خیلی چیزهای دیگر!

تواب مذکور در انتها به نکته ای اشاره نمود و آن هم تجاوز جمعی به یک زندانی کم سن و سال بود! آن نوجوان به خاطر این موضوع خودکشی کرده بود! زمانی که هر کدام از آنها سعی داشت گناه را گردن دیگری بیندازد و جهت حمله ها بیشتر به سوی مهرداد خسروانی بود مهرداد خسروانی مجبور به دفاع از خود و اطلاع داشتن لاجوردی و مسئولین زندان از اعمال وحشیانه ای شد که توسط آنان بر علیه زندانیان به کار رفته بودند! در یک لحظه جلسه حالت خیلی حادی به خود گرفت! از کوره در رفتن لاجوردی معلوم بود! او که حدس می زد ممکن است وضع پیچیده شود از قبل مسعود داداش زاده را برای به انحراف کشیدن موضوع در این جمع جا داده بود و وقتی که تعدادی از زندانیان بلاهائی را که باند بهزاد نظامی سر آنها آورده بود را بازگوئی کردند لاجوردی با زیرکی صحنه را عوض نمود و با بیان این که مسعود داداش زاده به عنوان تواب نفوذی در شعبه بازجوئی در پرونده ها دست می برده و در سالن شش هم با سوراخ نمودن آفتابه ها و باز گذاشتن شیر آب مبارزه اقتصادی با رژیم می کرده پای او را وسط کشید اما صحبت های زندانیان در مورد باند بهزاد نظامی نظر همه را جلب نمود!

هر کدام چیزی گفتند، یکی گفت که گوش مرا سوراخ کرده اند، یکی  دیگر گفت که شیشه های خرد شده لامپ مهتابی را به خوردش داده اند و دیگری از چهل و هشت ساعت دستبند قپانی که به او زده بودند صحبت کرد، در این جلسه مسائل دیگری هم رو شدند، معلوم شد که نوجوانان محبوس در زندان اوین علیرغم همه فشارها شعار مرگ بر خمینی در توالت ها می نویسند! طرح این موضوع باعث عصبانیت شدید لاجوردی شد و در حالی که صدای فریادش از بلندگو به گوش می رسید با تهدید اعلام کرد: "به جان امام قسم اگر من سر برسم و کسی را در حال شعارنویسی علیه امام ببینم با کلت یک گلوله توی مغزش خالی می کنم و اینجا هم بگویم اگر هر یک از برادرها هم شاهد این عمل بود می تواند در جا تیر خلاص شعار نویس را شلیک کند!" با این گفتار آخر، لاجوردی بساطی را که خودش به راه انداخته بود را به هم زد!

بعد چی شد؟ آیا برای رضایت آن خانواده با آن توابین برخوردی شد؟ آیا در آن جلسه و یا بعدا ادعای لاجوردی مبنی بر تواب تاکتیکی بودن آنها مشخص شد؟

قبل از این که به این موضوع بپردازم لازم می دانم به مجتبی میرحیدری اشاره کنم که چون خواهرزاده رضا زواره ای بود از او نشانی در این ماجرا ندیدیم یا از پسر ایة الله مشکینی اگر اشتباه نکنم محسن مشکینی نام داشت و یکی از کثیفترین توابین قزلحصار بود ولی چندی بعد مسعود داداش زاده و مهرداد خسروانی اعدام شدند اما بقیه همچنان از نزدیکان لاجوردی باقی ماندند! در مورد تواب تاکتیکی بودن آنها بارها لاجوردی مدعی شد دار و دسته بهزاد نظامی توابین تاکتیکی مجاهدین بوده اند ولی خب این ادعای لاجوردی بود و الزاما درست نیست! با این حال من در مورد دو نفری که اعدام شدند مطالبی شنیدم که حکم به تواب تاکتیکی بودن آنها می دهند، مهرداد خسروانی یکی از مسئولین نواحی سه گانه مجاهدین در سال ۱۳۶۰ بود و تیم های عملیاتی زیادی زیر دست او کار می کردند، او در تظاهرات پراکنده مسلحانه شهریور ۱۳۶۰ هم حضور داشته، این فرد قبل از پنج مهر ۱۳۶۰ دستگیر می شود و به ظاهر شروع به همکاری می کند و با این تاکتیک اعتماد بازجویان را به خود جلب می کند!

آن طور که من شنیدم وی به همراه مسعود داداش زاده در شعبات بازجوئی تلاش داشتند کسانی را که اتهامات سنگین داشتند و زیر فشار بودند را از زیر ضرب بیرون بیاورند، یکی از کسانی که در آن زمان در یکی از تیم های عملیاتی مجاهدین که زیر دست مهرداد خسروانی بود کار می کرد و هم اکنون زنده است به من گفت که مهرداد خسروانی هیچ گونه اطلاعات تشکیلاتی ویژه در اختیار رژیم قرار نداده بلکه چیزی حدود هشتاد نفر افراد ساده (کارگر، کارمند، محصل و افراد حزب اللهی) را با اطلاعات دروغ به زندان کشیده است! این شخص هنوز هم که هنوز است از مهرداد خسروانی به نیکی یاد می کند و می گوید او می توانست تعداد زیادی را در داخل زندان شناسائی کرده و به جوخه اعدام بسپارد!

بعضی از زندانیان در مورد اعمال بهزاد نظامی و باند او بر علیه زندانیان سیاسی صحبت می کنند که تصویر وحشتناکی به دست داده می شود، شما چه اطلاعاتی از او و کارهای او در زندان دارید؟

خود من بهزاد نظامی را از نزدیک ندیدم ولی یکی از رفقایم که در دی ماه سال ۱۳۶۰ در قزلحصار بود یکی از کسانی است که شکنجه های بهزاد نظامی و اعضای باندش در مورد او اجرا شده اند، آن رفیق اکنون در ایران به سر می برد، او بارها در خصوص اعمال بهزاد نظامی برای من و دیگران صحبت کرده، آن چه در اینجا می گویم از قول آن رفیق است، بهزاد نظامی یکی از هواداران سازمان مجاهدین بود که بعد از سی خرداد ۱۳۶۰ دستگیر و به سرعت تبدیل به مهره و عصای دست لاجوردی گشت! او در زمستان ۱۳۶۰ به عنوان مسئول یکی از بند‌های زندان قزلحصار با اختیارات تام و تمامی که داشت دست به فجیعترین اعمال ضد انسانی بر علیه زندانیان سیاسی می زد! از جمله این اعمال عبارت بودند از سینه خیز بردن زندانیان در طول راهرو واحد قزلحصار همراه با شلاق زدن با شلنگ آب! لخت کردن زندانیان در زیر دوش آب سرد و شلاق زدن آنها ! قپانی زدن به زندانیان و رها کردن آنها در زیر هشت! وادار کردن زندانیان به چهار دست و پا رفتن و صدای سگ (پارس کردن) درآوردن! خوراندن مدفوع به زندانیان! وادار کردن زندانی به خوردن موی سر! تزریق آمپول هوا در زیر پوست زندانی! پتو مالی، زندانی را داخل پتو پیچیده و با شلنگ و لگد مورد ضرب و شتم قرار دادن!

این نوع توابین بالاخره چی شدند؟ یعنی چه سرنوشتی پیدا کردند؟

مشکینی، مجتبی میرحیدری و بهزاد نظامی تا آنجا که من می دانم چند روز قبل از این که لاجوردی از زندان اوین برود آزاد گردیدند، بر اساس شنیده های داخل زندان او از اقوام همسر لاجوردی بود، برادران سلطانی (مهران و مهرداد) هم که بازوان چپ و راست بهزاد نظامی بودند وضعشان به خاطر نفوذ خانوادگی در دستگاه های اجرائی همانند بهزاد نظامی بود و آنها هم قبل از رفتن لاجوردی از اوین به پاس خدماتشان آزاد گردیدند!

بر مبنای مشاهدات شخصی خودتان اصلا این پدیده تواب از کی شروع شد و چطور شد که توابین در زندان نمود پیدا کرده و قدرت گرفتند؟

به طور کلی در سال ۱۳۶۰ و اوائل ۱۳۶۱ جو زندان جو بسیار رادیکالی بود، کسی ادعای تواب بودن نمی کرد و از جاسوس های رژیم به عنوان آنتن یاد می شد ولی به یک باره سربازان امام زمان (این عین کلام لاجوردی است) زیاد شدند! این پدیده در ابتدا فقط در بین مجاهدین رشد و نمو پیدا کرد از این رو بود که لاجوردی تصمیم به تفکیک مجاهدین از چپ ها را گرفت چرا که واهمه داشت این خط که در بین آنها (مجاهدین) رایج شده است با حضور و مخالفت چپ ها با بن بست روبرو شود! عمل جداسازی درست در تاریخ چهارم اسفند ۱۳۶۰ انجام گرفت، آن روز کلیه بچه های چپی که نماز نمی خواندند را به سالن چهار آموزشگاه منتقل نمودند و در سال ۱۳۶۲ بود که همه سالن چهار را دوباره به سالن سه منتقل کردند، مثلا اتاق چهل و یک سالن چهار را به اتاق شصت و یک سالن سه و اتاق چهل و دو که اتاق ما بود را به اتاق شصت و سه سالن سه منتقل نمودند، از اسفندماه ۱۳۶۰ به بعد ما کمترین رابطه را با بچه های مذهبی داشتیم مگر در مسیر بازجوئی و یا در بعضی از مواقع در حسینیه آنها را می دیدیم.

استدلال لاجوردی برای این تفکیک صرفا مسأله پاکی و نجاست نبود بلکه خودش بارها و بارها مطرح می کرد: "ما اجازه نخواهیم داد چپ ها دوباره روی بچه های مذهبی کار کنند و بلای سال ۱۳۵٤ را سرمان بیاورند! هر چند اینها منافق هستند ولی مسلمان و مسلمان زاده هستند و شیوه برخورد استدلالی چپ ها می تواند آنها را جذب کند و تبدیل به کفار شوند! ما این اجازه را در زندان به شما چپ ها نمی دهیم تا دوباره تاریخ را تکرار کنید و بچه های مذهبی را به سمت خود بکشید!" این استدلال بیشتر از این بابت بود که به ظاهر هم شده تعداد زیادی از توابین بچه های مجاهد جوان بودند که زمینه تأثیرپذیری آنها فراوان بود، در کنار نیروهای دیگر مجاهد که در این شرایط (شرایط زندان) نه نظرات گذشته را قبول داشتند و نه رژیم را و شاید با جوی که توسط چپ ها به وجود می آمد (نماز نخواندن، سرپیچی از سرود خواندن، درگیر بودن با همکاران رژیم یعنی اکثریتی - توده ای ها و توابین) می توانست شرایط نزدیکی فکری و روحی را بین نیروهای چپ و مجاهد فراهم سازد، به ویژه که هنوز به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک یا ارتقاء ایدئولوژیکی معروف صورت نگرفته بود و هنوز فتوائی از طرف رهبران مجاهد علیه چپ ها صادر نشده بود!

آیا منظور از رشد و نمو پدیده تواب در بین مجاهدین به معنای تاکتیکی آن است؟ چون می گویند که بعضی از آنها واقعا تواب نبودند؟

در مورد تاکتیکی تواب شدن بعضی از مجاهدین  به مورد مشخصی اشاره کنم که خود لاجوردی بیان نمود و آن هم این بود که یکی از دختران مجاهد که در شعبه به حد اعلا همکاری می کرده و به قول لاجوردی خودش کابل می زده را آزاد می کنند (دقیقا نمی دانم با برنامه بوده و رده تشکیلاتی او را می دانستند و یا اتفاقی) او یکی از کسانی بوده که جنازه اش را از خانه موسی خیابانی بیرون می کشند! در سال ۱۳۶۱ هم شاهد مصاحبه و سپس شنیدن خبر اعدام تعدادی از بچه های مجاهدین بودیم که در ۲۰۹ و شعبات بازجوئی تشکیلات زده و تشکیلاتی عمل می کردند! کارهای آنها مثل کاری بوده که مسعود داداش زاده انجام می داد، البته با وسعت و کیفیت بیشتر که تعداد زیادی از آنها اعدام شدند، البته من جدای از نکات اشاره شده در بالا شنیده بودم در نشریه ای که توسط آنها در زندان منتشر می شده (من شخصا ندیدم و نمی دانم منظور کدام یک از نشریاتی است که توابین منتشر می کردند) خط و خطوط تشکیلاتی را به هواداران داخل زندان منتقل می ساختند!

ظاهرا این نشریات در بین بندهائی که بچه های مجاهد در آن بودند پخش می شدند، من شخصا چند شماره نشریه "رجعت " و "مشکات" را دیدم و تا آنجائی که به یاد دارم ویژگی خاصی نداشتند که باعث جذب خواننده گردند، شاید هم من و دیگر رفقای چپ چون برایمان جذابیت نداشت و در ضمن از سیستم تشکیلاتی مجاهدین اطلاع آن چنانی نداشتیم در این خصوص دقت نکردیم یا متوجه این خط و خطوط نشدیم، البته این نکته را هم یادآوری کنم راه رفتن ما، حرف زدن ما، غذا خوردن ما و هر حرکتی را که یک زندانی سیاسی انجام می داد برای رژیم  رنگ و بوی تشکیلات را داشت که این را بارها و بارها لاجوردی و داود رحمانی به زبان آوردند که شما با یک لبخند هم با یکدیگر خط و خطوط تشکیلاتی را رد و بدل می کنید! البته اگر به ریشه قضیه نگاه کنیم تمام تلاش رژیم بر این بود که با به وجود آوردن مشکلاتی از این قبیل و درگیر کردن زندانیان با این گونه مقولات آنها را از تمرکز لازمه در خصوص مسائل تئوریک دور سازند و لاجوردی این را به خوبی می دانست که زندانیان از کوچکترین روزنه ها هم برای رشد و باروری تفکرات خود استفاده خواهند کرد.

حالا که بحث بر سر تواب است اجازه دهید بیشتر روی این موضوع متمرکز شویم و سعی کنیم تا هر چه عینی تر چهره توابین را بشناسیم، آیا توابی را می شناسید که گزارش او در بند باعث مرگ یک زندانی سیاسی شده باشد؟

یکی از مواردی که به عینه دیدم آمدن کوکلوس کلان ها بود در سال ۱۳۶۲ که باعث شناسائی نادر حسینی توسط سعید یزدیان شد، بعدها نادر قبل از این که اعدام شود در آخرین ملاقاتی که  با خانواده اش داشته گفته بود که سعید یزدیان او را شناسائی کرده است و خانواده نادر این موضوع را به علیرضا برادر نادر که همبند ما بود منتقل نموده بودند که او را به اوین بردند و بعد از چندی اعدام نمودند، گزارشات توابین باعث بازجوئی مجدد تعدادی از زندانیان می شد به ویژه کسانی که تازه می بریدند و تواب می شدند، هر اطلاعاتی از همبندی ها و هم پرونده ای های خود داشتند و نگفته بودند را بیان می کردند! مورد دیگر شناسائی ولی درودیان که با نام مستعار سیاوش یاوری در زندان بود، او منتظر ضمانت نامه برای آزادی بود، درودیان از بچه های کیفی سازمان پیکار بود، او با زیرکی تمام توانسته بود خودش را به عنوان یک بچه پرورشگاهی جا بزند به طوری که وقتی برای تحقیقات به پرورشگاهی که در خیابان فردوسی، کوچه سیرک قرار داشت رفته بودند تمام مشخصاتی را که داده بود با مدارک موجود پرورشگاه جور در می آمد و همه اینها باعث گردیده بود رژیم متقاعد شود او را آزاد نماید و تنها منتظر یک ضمانت نامه برای آزادی او بودند که توسط محمدرضا سپرغمی و قاسم عابدینی شناسائی و به جوخه اعدام سپرده شد!

آن طور که بعضی از زندانیان توضیح می دهند خیلی از دستگیر شدگان که رژیم به هویتشان پی نبرده بود را توابین در زندان شناسائی و به رژیم معرفی کردند، آیا شما اطلاعاتی در این مورد دارید؟

گزارشات توابین باعث بازجوئی مجدد تعدادی از زندانیان می شد به ویژه همان طور که قبلا هم گفتم کسانی که تازه می بریدند و تواب می شدند هر اطلاعاتی از همبندی ها و هم پرونده ای های خود داشتند و نگفته بودند را بیان می کردند، نمونه ای را در خصوص بیژن فتاحی یکی از عناصر اتحادیه کمونیست ها ذکر کنم که با او در سال ۱۳۶۱ در زندان اوین هم اتاق بودم، درست روز قبل از این که آنها را برای اعدام به آمل ببرند در سلول را زد و گفت: "با بازجویش کار دارد!" وقتی او را بردند و بعد از چند ساعت برگشت خودش گفت: "آخیش، راحت شدم! جا به جائی یک محموله اسلحه که توی بازجوئی ها نگفته بودم را به بازجویم اطلاع دادم!" که فقط او و حسین تاجمیر ریاحی از آن اطلاع داشتند! او اضافه کرد: "ولی ناراحت هستم که باعث کتک خوردن حسین تاجمیر ریاحی شدم!"

مورد دیگر در خصوص زیر بازجوئی رفتن دکتر احمد – ش بود، او یکی از فعالین سازمان وحدت کمونیستی بود ولی رده و موقعیت او را کسی نمی دانست، فقط به خاطر پدرش شخصیت شناخته شده ای بود، مسعود کوچک زاده در بهداری او را می بیند و شناسائی می کند! کوچک زاده با این که در رابطه با راه کارگر دستگیر شده بود ولی دکتر احمد - ش را می شناخت و می دانست از رهبران وحدت کمونیستی است و از فعالیت های خارج از کشور او در کنفدراسیون اطلاع کامل داشت! دکتر احمد را از اتاق ما بردند، چندی بعد یکی از رفقائی که مدتی در بهداری بستری بود توضیح داد که به طور وحشیانه ای او (دکتر احمد) را شکنجه کرده بودند و شرح ماجرا را از زبان خودش شنیده بود!

آیا شما از این موضوع که لاجوردی با کمک عده ای از توابین تشکیلاتی درست کرد که از طریق آن عده ای از طرفداران مجاهدین را گیر انداخته و دستگیر نمود اطلاعی دارید؟

من از عده ای از توابین به نام توابین تئوریک نام می برم، توابین تئوریک کسانی بودند که در تشکیلات خود به عنوان عناصر نظری حامل دیدگاه های تئوریک بوده و در درون تشکیلات به ویژه در بخش نشریه فعالیت می کردند، این جور تواب ها کارهای زیادی به نفع رژیم انجام دادند، یکی از ابتکارات گروهی از توابین تهیه و پخش نشریه مجاهد بود! این نشریه کاملا با شکل و شمایل نشریه اصلی سازمان مجاهدین و با مقالات تند و تیز چاپ و در بیرون از زندان پخش می شد! نیروهای امنیتی با کمک مجاهدین تواب شده در زندان از این طریق توانستند عده ای از عناصر قطع ارتباط شده مجاهدین را جذب نمایند! آنها با این هواداران تیم های عملیاتی تشکیل داده و تا مرحله اقدام به عملیات نیز پیش می رفتند (حتی به تعدادی از آنها اسلحه با گلوله مشقی داده بودند!) از این طریق تعداد زیادی از هواداران مجاهدین دستگیر شدند!

این طیف از دستگیر شد‌گان که معروف بودند به تشکیلات مجاهدین وصل به دادستانی (عنوانی که خودشان هنگام معرفی به کار می بردند) اغلب نیاز زیادی به بازجوئی نداشتند چرا که پیشاپیش همه مسائل را دادستانی می دانست! در زندان اوین یکی از سالن های انفرادی ۲۰۹ با سلول های درباز به این دستگیر شدگان اختصاص داده شده بود! من در سال ۱۳۶۲ در حین یکی از بازجوئی هایم در این سالن به یک مجاهد به نام مهدی که در این رابطه دستگیر شده بود برخورد کردم، او تعریف می کرد که دستگیری خود را باور نکرده بود و موقعی که مورد بازخواست و سؤال قرار گرفته بود فکر کرده بود که این عمل توسط سازمان مجاهدین برای امتحان او از نظر صداقت تشکیلاتی صورت می گیرد! در نتیجه خیلی راحت خودش تمامی عملکرد‌ها و فعالیت های گذشته اش را برای کسی که فکر می کرده مسئولش است ولی در اصل بازجوی زندان بوده تعریف نموده بود!

مهدی تنها وقتی متوجه شگرد‌های زندانبانان شده بود که با دستگیری پدر و مادرش که در سال ۱۳۶۰ امکانات مالی در اختیار مجاهدین گذاشته بودند روبرو می شود! او به خاطر وضعی که پیش آمده بود به شدت آسیب روحی دیده بود، می دانست که با اعترافاتی که کرده است اعدامش خواهند کرد ولی مسأله ای که به شدت ذهنش را اشغال کرده بود این بود که این نشریه مجاهد به چه صورت تهیه و توزیع می گردیده است؟ چون وی با دیدن نشریه مجاهد در دست رابطش بود که او را یک مجاهد مبارز پنداشته بود! توابین تئوریک پس از بریدن هم تلاش داشتند با نقد دیدگاه های خود در ضمن مرزبندی و نفی دیدگاه های گذشته به ایدئولوگ جدیدی برای حاکمیت تبدیل شوند و با به همراه داشتن تزهای رژیم (دیدگاه های مذهبی) به جنگ نیروهای مقاوم بروند، از این جماعت بیشتر در بازجوئی عناصر رده بالای تشکیلات متفاوت استفاده شد.

مسائل بسیار دردناکی در واقعیت هائی که توضیح دادید وجود دارند، گفته می شود که توابین در درون زندان یک نشریه به نام منافق هم چاپ می کردند که در بین زندانیان پخش می شد، آیا شما از وجود چنین نشریه ای اطلاعی دارید؟

من شخصا نشریه ای به نام منافق را ندیدم، به احتمال فراوان این نشریه بین بچه های مجاهد پخش می شد اما نشریاتی مثل رجعت و مشکات را دیده ام که ظاهرا نشریه مشکات توسط کسانی که در کارگاه و یا کانون بازپروری کرج بودند منتشر می شد، در سال ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ جمعی از توابین تئوریک که به ظاهر حکم محکومیت هم دریافت نموده بودند (قاسم عابدینی ده سال، حسین روحانی پانزده سال، سعید یزدیان دوازده سال، مهری حیدرزاده هشت سال و .....) با کمک و مساعدت شخص لاجوردی نشریه ای به نام رجعت را چاپ و تکثیر کرده و در نماز جمعه در اختیار نمازگزاران قرار می دادند و تعدادی از آن را هم در زندان بین سلول ها و زندانیان پخش می نمودند.

از بعضی از توابین به نام توابین تئوریک نام بردید که در کار بازجوئی به رژیم کمک می نمودند، لطفا این موضوع را بیشتر توضیح دهید

نمونه های مختلفی وجود دارند، برای مثال از حسین شیخ الحکما، ابوالقاسم اثنی عشری و احمدرضا کریمی برای برخورد با عناصر و نیروهای مقاوم مجاهدین استفاده می شد، اینها از عناصر تشکیلاتی مجاهدین بودند و احمدرضا کریمی از بریده های قبل از قیام ۱۳۵۷ بود، از حسین روحانی، قاسم عابدینی و مهری حیدرزاده برای درهم شکستن نیروهای مقاوم سازمان پیکار استفاده می شد، مسعود کوچک زاده و یاراحمدی از عناصر تشکیلاتی راه کارگر بودند، از احمد عطاء اللهی، عطا نوریان، گسکری و فرامرز نریمیسا (البته نریمیسا بیشتر در تیم های سرکوب بهزاد نظامی و مجتبی میرحیدری مشارکت داشت) در رابطه با سازمان فدائیان - اقلیت استفاده می شد، از سعید یزدیان و رنجبر برای سهند و کومله استفاده می شد، از نورالدین کیانوری، احسان طبری، عموئی و پرتوی برای توده ای - اکثریتی ها استفاده می شد، از هر یک از عناصر فوق در جایگاه های ویژه و در شعب بازجوئی استفاده می شد، مثلا سعید یزدیان به بازخوانی پرونده زندانیان می پرداخت و جاهائی را که بازجو نتوانسته بود حدس بزند با ظفرمندی عنوان می کرد! کار به جائی رسیده بود که دخالت بعضی از این عناصر در بازجوئی ها صرفا منوط به تشکیلات و جریان سابق خودشان نبود بلکه به دنبال بازخوانی پرونده زندانیان جریانات سیاسی دیگر بودند!

گفته می شود که تواب ها حتی زندانیان سیاسی را مورد ضرب و شتم نیز قرار می دادند، آیا چنین موردی هیچ وقت برای شخص شما پیش آمده؟ اجازه دهید خیلی مشخص تر سؤال شود: آیا هیچ وقت توابی خود شما را کتک زده و یا گزارش او باعث کتک خوردن و یا اعمال تنبیه خاصی از طرف پاسداران در مورد شخص شما شده؟ البته اگر در مورد زندانیان دیگر هم که خودتان شاهد بودید اطلاعی دارید لطفا توضیح دهید

من فکر می کنم کمتر زندانی باشد که حداقل یک بار توسط توابین مورد ضرب و شتم واقع نشده باشد! خود من که شاید نسبت به رفقای دیگرم رکورد کمتری در این زمینه داشته باشم از دست توابین زیر کتک خورده ام: حسن قربانی، سیامک نوری و عزیز رامش، این هر سه به ترتیب مسئول بند یک واحد یک قزلحصار بودند، در ضمن بچه ها به عزیز رامش به خاطر ریش بلندش ابوپشمک می گفتند! احمد معروف به احمد اصفهانی، ناصر نوذری، سعید خداجو، فتاح قادری و حسین معرف به حسین مورچه خوار (که متأسفانه از بس این اسم برای او به کار رفته تمامی زندانیان به این نام او را می شناسند و فامیلی او را فراموش کرده اند!) همایون معروف به گالیور، مشایخی، محمد آوندی معروف به بازرس ژاور و ممد کبابی (این اسم به خاطر انحرافات اخلاقی این فرد تواب از طرف زندانیان روی او گذاشته شده بود!)

از موارد فوق اجازه دهید تنها یک مورد را به صورت خاطره تعریف کنم: بهمن ۱۳۶۲ من در سلول هجده، بند یک، واحد یک بودم، روز وفات فاطمه بود و جلسه شکستن و خرد شدن یکی از توابین (اگر اشتباه نکنم هما کلهر) از طریق بلندگوها پخش می شد، من روی تخت طبقه دوم، پشت به راهرو و تکیه داده به نرده های سلول نشسته بودم و با خودم سرودی را زمزمه می کردم، بدون این که متوجه شوم که محمد آوندی پشت سرم و بین دو سلول ایستاده و گوش هایش را تیز کرده است که تشخیص دهد که من چه زمزمه می کنم! محمد آوندی همان توابی بود که لقب بازرس ژاور به او داده بودیم! وی پیگیری ضد انقلابی ویژه ای در خصوص اذیت و آزار زندانیان داشت! با اشاره یکی از بچه ها متوجه او شدم و به طرفش برگشتم، او بلافاصله پرسید: "چه سرودی می خواندی؟" من گفتم: "سرود نمی خواندم!" بازرس ژاور رفت و پس از چند دقیقه با دو تواب دیگر (حسین مورچه خوار و همایون گالیور) برگشتند، من هم که در آن فضای اختناق معنی آن سؤال و جواب را می دانستم لباس پوشیده و خود را آماده کرده بودم!

آنها مرا به زیر هشت بردند و بلافاصله با چشمبند به راهرو واحد منتقل شدم، بعد از چند دقیقه چند نفر پاسدار دوره ام کردند و سؤال و جواب ها شروع شدند که چه ترانه ای می خواندی؟ آنها سه، چهار نفره ریختند به سرم و بعد توابین هم آمدند و آنها هم روی سرم ریختند! بعد از این مرا با چشمبند چهل و هشت ساعت در زیر هشت سر پا نگاه داشتند! از کتک خوردن و تنبیه زندانیان می توان نمونه های مفصلی آورد و تقریبا تمام آنها با گزارش توابین صورت می گرفتند ولی من لازم می دانم از رکوردداران زیر هشت رفتن، سر پا ایستادن و کتک خوردن نام ببرم که به ذکر اسامی این عزیزان اکتفاء می کنم: محمود - گ با بیش از صد و هشت ساعت یک سره سر پا ایستادن، همایون آزادی با نود و شش ساعت، مسعود - ط  با هفتاد و چهار ساعت، علی - ب با هفتاد و چهار ساعت، تعداد زندانیان سیاسی‌ که آنها را به عنوان تنبیه هفتاد و چهار ساعت سر پا نگاه داشته اند زیاد است! سر پا ایستادن به مدت چهل و هشت ساعت در هر زیر هشت رفتن امری معمول بود که گاه این تنبیه را به ده تا پانزده نفر باهم اعمال می کردند! کسانی را که نام بردم به انضمام رفیق عزیزی که هم اکنون در یکی از کشورهای غربی زندگی می کند تقریبا پای ثابت زیر هشت رفتن و کتک خوردن بودند!

مسلما برخوردهای جنایتکارانه از طرف کسانی که در زندان تواب شده و خود را در خدمت دستگاه سرکوب قرار دادند هیچ وقت نمی تواند لاپوشانی شود، همان طور که مقاومت جانانه زندانیان سیاسی مبارز نیز در مقابل دستگاه سرکوب هرگز فراموش نخواهد شد، آن طور که از صحبت شما معلوم است این رویدادها در زندان قزلحصار بوده اند، شما را چه زمانی به این زندان منتقل کردند و چرا؟ و چه مدت در این زندان بودید؟

در آن زمان تقریبا اغلب کسانی که به ظاهر دادگاهی (همان دادگاه چند دقیقه ای) می شدند و حکم زندان دریافت می کردند به زندان قزلحصار منتقل می شدند، البته بودند تعدادی که مستقیما به گوهردشت انتقال داده شده بودند، تقریبا بیستم یا بیست و دوم مردادماه ۱۳۶۲ من به قزلحصار منتقل شدم و تا اواخر بهار ۱۳۶۵ در این زندان بودم.

انتقال زندانی از یک زندان به زندان دیگر به چه ترتیبی بود و چه ملاحظات امنیتی رعایت می شدند؟

من و تعدادی دیگر از زندانیانی که حکم گرفته بودیم را با یک اتوبوس از زندان اوین خارج کردند، تعداد ما تقریبا از تعداد صندلی های اتوبوس بیشتر بود چرا که روی بعضی از صندلی ها به جای دو نفر، سه نفر نشسته بودیم! تمام پرده های اتوبوس کشیده شده بودند، بعد از خروج از زندان به ما گفتند که چشمبندهایمان را برداریم، داخل اتوبوس به ظاهر راننده و سه مأمور مسلح به کلاشینکف (یک نفر روی صندلی کنار راننده، یک نفر روی رکاب یا پله در جلو و یک نفر روی رکاب یا پله در عقب) اتوبوس را کنترل می کردند! با این حال با کمی دقت می شد تشخیص داد چه تعداد تواب و مأمور به شکل مخفی در بین زندانیان وجود دارند چرا که زندانی سرموضعی حرکات کنجکاوانه ای نسبت به بیرون زندان، خیابان، اتوبان، انسان ها، داخل اتومبیل ها و ..... با کنار زدن گوشه پرده اتوبوس یا سرک کشیدن از خود نشان می داد ولی این افراد بیشتر جمع زندانیان را زیر نظر داشتند و حرکات آنها را کنترل می کردند! وقتی وارد زندان قزلحصار شدیم آنها به سرعت از اتوبوس خارج شدند، در جلو اتوبوس یک بنز شخصی و یک پاترول حرکت می کردند و مطمئنا در پشت اتوبوس هم همین حالت وجود داشت، من که تقریبا در صندلی وسط نشسته بودم نمی توانستم از پشت سر اتوبوس مطلع باشم، چندین موتورسوار دو ترکه هم اتوبوس را اسکورت می کردند! من متوجه بودم که گاهی موتورسیکلتی از کنار ما با سرعت عبور می کرد و پس از چند لحظه سرعتش را کم می کرد تا از اتوبوس عقب بماند! این حالت و بودن این موتورسیکلت ها در نزدیکی زندان قزلحصار به خوبی خودش را نشان می داد!

حدودا چه تعداد از زندانیان را همراه شما از اوین به قزلحصار منتقل کردند؟

همان طور که در پاسخ سؤال قبل گفتم من به همراه تعدادی زندانی به صورت جمعی به قزلحصار منتقل شدم، اگر اتوبوس را چهل و هشت صندلی در نظر بگیریم با در نظر گرفتن مأمورین و توابین و با توجه به این که روی بعضی از صندلی ها به جای دو نفر، سه نفر نشسته بودیم می توان گفت که حداقل چهل زندانی با این اتوبوس منتقل می شدند!

زندانبانان در زندان قزلحصار در هنگام ورود به زندان جدید چه برخوردی با شما کردند؟

اتوبوس که وارد زندان قزلحصار شد ما مجبور شدیم دوباره چشمبند بزنیم، ما را به زیر هشت راهرو اصلی واحد یک منتقل کردند و در کنار دیوار با فاصله زیاد از همدیگر نشاندند، تا مدتی فقط صدای تردد و کاغذ به گوش می رسید، بعد از حدود یک ساعت حاج داود رحمانی (برای اولین بار بود صدای او را می شنیدم و بعدها بود که فهمیدم او داود رحمانی است) با لحن لمپنی خود بدین شکل به ما خیر مقدم گفت: "دوران خوشگذرانی های شما در اوین به سر رسیده! اینجا قزلحصاره، اینجا یا با مائید یا بر ما ! اگه با ما باشید راحت زندگی می کنید ولی اگه بر ما باشید حسابتان با کرام الکاتبینه!" من متوجه شدم انگار چیزی را تکان می دهند که صدای به هم خوردن قلوه سنگ یا چیزی بدین شکل را تداعی می کرد، از چند نفر سؤالاتی کردند و صدای چک و لگد به همراه ناله بود که بلند شد! بعد از مدتی احساس کردم تعدادی دور و بر من ایستاده اند، همان صدای لاتی (حاج داود) گفت: "دستت را بکن توی این کیسه!" دستم را توی کیسه فرو کردم، چیزهائی را که فکر می کردم قلوه سنگند حالا برایم مشخص شدند، اینها نارنجک بودند!

حاج داود پرسید: "یواش بگو اینا چی هستن؟ گفتم: "آهنه!" یک ضربه خورد تو سرم! گفت: "منم می دونم آهنه ولی چه آهنی؟" گفتم: "من از کجا بدونم چه آهنیه؟ یه چیزی مثل سنگ ترازو می مونه!" هنوز حرفم تمام نشده بود که مشت و لگد از هر طرفی شروع به باریدن کردند! حاج داود اتهامم را پرسید، بعد گفت: "خب، سر راست بگو کافر! کمونیست! نجس! حالا باید بریم دست و بالمون را آب بکشیم! تو یا از اون زرنگا هستی یا خیلی خنگی! اینا نارنجکه، فهمیدی؟ می دونی به چه دردی می خوره؟" گفتم: "بله، برای جنگ خوبه!" با پوتین ضربه ای به پهلویم کوبید که نفسم بند آمد و در حالی که صداش را بلند کرده بود گفت: "ببینین چی دارم می گم، این گونی نارنجک را نشونتون دادم تا بفهمید اینجا کجاست! اگه فکر کردید یه روزی اون موبورهای چشم زاغ میان شما را نجات میدن کور خوندید! این نارنجک ها برای اون روزه! خیالتون تخت باشه، به اندازه کافی از اینا اینجا هست، اگه من آخرین نفر باشم فقط جنازه های تیکه، تیکه شده شما از اینجا میره بیرون!"

در قزلحصار شما را به کدام قسمت فرستادند؟

بند یک، واحد یک.

کلا تقسیمات داخلی این زندان چگونه بود و ظرفیت پذیرش چه تعداد زندانی را داشت؟

بند یک واحد یک مختص زندانیان سیاسی چپی بود که از نظر زندانبانان سرموضع بودند و به جز توابین و تعدادی از کسانی که ظاهرا منفعل بودند کسی نماز نمی خواند! شاید بتوان آن را با سالن چهار در سال ۱۳۶۱ و سالن سه در سال ۱۳۶۲ به بعد زندان اوین مقایسه کرد، البته در بند یک واحد سه هم تعدادی از زندانیان بودند که در این مقطع هم  نماز نمی خواندند، اغلب بندها در هر دو واحد به زندانیان مجاهد تعلق داشتند، این دو واحد به زندانیان سیاسی تعلق داشتند و واحد دو به زندانیان عادی تعلق داشت، بند یک واحد یک دارای بیست و چهار سلول بود که هشت سلول انتهائی دو برابر بزرگتر از سلول های یک تا شانزده بودند، در سلول های بزرگ حدودا سی و هشت تا چهل و پنج زندانی گنجانده شده بودند و در سلول های کوچک بین هجده تا بیست نفر! با در نظر گرفتن گنجایش بند که در سلول های کوچک سه تخت سه طبقه برای نه نفر و سلول های بزرگ شش تخت سه طبقه برای هجده نفر قرار داشتند و مقایسه با تعدادی که در بالا گفتم می توان کمبود جا را ترسیم کرد.

البته در مقطعی که من به بند یک واحد یک قزلحصار منتقل شدم می توان گفت تقریبا نزدیک ششصد زندانی در این بند زندان وجود داشتند که در بعضی از مقاطع این تعداد افزایش پیدا نمود، مثلا با آمدن هفتاد و پنج زندانی از زندان های کردستان و سپس صد و یازده زندانی توده ای تعداد زندانیان این بند به هفتصد تا هفتصد و سی نفر هم رسید! با مقایسه ظرفیت کلی این بند (دویست و هشتاد و هشت نفر) با افراد موجود می توان کمبود جا را به راحتی محاسبه نمود، یعنی تقریبا در این بند، دو و نیم برابر ظرفیت آن زندانی جا داده بودند! این از یک بند و از یک واحد، با در نظر گرفتن کل دو واحد که هر واحد شامل چهار بند بزرگ و چهار بند مجرد که تقریبا نصف بندهای بزرگ هستند می توان حدود زندانیان موجود در مقاطع مختلف را برآورد نمود، چون من در بندهای دیگر زندان قزلحصار نبودم نمی توانم آمار دقیقی از کل زندانیان در سال های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۵ ارائه دهم ولی در مجموع مطمئن هستم که چیزی بیش از پنج هزار زندانی در دو واحد موجود بوده اند!

مسلما کمبود جا در زندان خود را بیشتر شب، هنگام خوابیدن نشان می داد، زندانیان با این موضوع چگونه برخورد می کردند؟

همان طور که در پاسخ سؤال قبل گفتم کمبود جا یکی از معضلات اصلی ما بود، برای این که شمائی کلی به خوانندگان عزیز پیام فدائی ارائه داده باشم در رابطه با یکی از سلول های بزرگ بند یک واحد یک این موضوع را برای شما توضیح می دهم: در حالت نرمال که بند زندان ششصد زندانی داشت در هر یک از سلول های بزرگ سی و هشت زندانی قرار داشتند، با در نظر گرفتن شش تخت سه طبقه (هجده تخت) هجده نفر روی تخت ها می خوابیدند و بیست نفر دیگر روی زمین! چون تخت ها به صورت L (ال) قرار داشتند تنها می شد از فضای زیر دو تخت در هر طرف استفاده نمود و هر چهار نفر تقریبا تا کمر پاهایشان زیر هر تخت قرار می گرفت و فقط تنه آنها بیرون بود! بدین ترتیب در هر طرف هشت نفر زیر تخت ها می خوابیدند که می شد شانزده نفر! چهار نفر الباقی در دو ردیف بین سرهای آنها درست وسط سلول می خوابیدند! اگر به آمار سلول، زندانیان دیگر اضافه می شدند در زیر هر تخت پنج نفر و در دو ردیف وسط هم شش نفر می خوابیدند که جمع افراد موجود در سلول به چهل و چهار تا چهل و شش نفر هم می رسید! البته این را باید در نظر گرفت که تعدادی از توابین که توابین کرد تازه از کردستان آورده را نیز شامل می شدند در یک مقطع در حسینیه بند هم می خوابیدند!

به این ترتیب کلا در بندی که بودید چند نفر زندانی وجود داشتند و در چند اتاق نگهداری می شدند؟

بین پانصد و هشتاد نفر تا هفتصد و سی نفر زندانی در کل بند بودند که در بیست و چهار سلول نگهداری می شدیم.

آیا در بدو ورود زندانیان را معمولا به انفرادی می فرستادند و یا به بندهای عمومی؟

تا آنجائی که من اطلاع دارم زندان قزلحصار انفرادی به آن شکلی که در اوین و گوهردشت موجود بود نداشت، من خود به یکی از سلول های دربسته در بند یک واحد یک فرستاده شدم، این بندعمومی نبود و همان طور که گفتم تقریبا مثل سالن سه اوین دربسته بود، با این تفاوت که اینجا به جای در نرده وجود داشت و می شد رفتن زندانی ها به دستشوئی و حمام یا زیر هشت را دید.

آیا امکان هواخوری و ملاقات داشتید؟

در ابتدا که من به زندان قزلحصار رفتم امکان ملاقات و هواخوری وجود نداشت ولی بعدا روزی بیست دقیقه تا نیم ساعت هواخوری بود که گاهی قطع می شد، در یک مقطع زمانی نیز یعنی در اوج سرکوب های حاج داود که از دی ماه ۱۳۶۲ تا اواخر بهار ۱۳۶۳ طول کشید چنان این امر (هواخوری) بی نظم و یا با حضور تعداد کثیری تواب (برای این که کنترل کنند کسی با کس دیگری حرف نزند!) صورت می گرفت که کسی میل به رفتن به هواخوری از خود نشان نمی داد! در رابطه با ملاقات تقریبا ماهی یک بار از طریق روزنامه ها خانواده ها مطلع می شدند که نوبت ملاقات است، من اولین ملاقاتم را در قزلحصار رفتم.

آیا امکان مطالعه داشتید؟ چه روزنامه ها و یا کتاب هائی در دسترس شما بودند؟

تا دی ماه ۱۳۶۲ روزنامه های کیهان، اطلاعات، جمهوری اسلامی برای هر سلول یک عدد قابل خرید بودند، بعدا به خاطر این که خرید جمعی ممنوع شد فروش روزنامه هم قطع شد! البته نه فقط به خاطر جمعی بودنش بلکه با بریدن تعداد جدیدی از زندانیان و گزارشات آنها حاج داود اعلام کرد: "شما از آگهی تسلیت هم تحلیل بیرون می کشید! از این رو نیازی به خواندن روزنامه ندارید!" کتاب های موجود در آن زمان (۱۳۶۲ تا ۱۳۶۳) شامل آثار مطهری، قرآن، نهج البلاغه، مفاتیح، کتاب های جلال الدین فارسی، سروش و ..... بودند، در دی ماه ۱۳۶۲ به جز قرآن و مفاتیح و کتاب هائی از جوادی آملی، دستغیب، جعفر سبحانی و مکارم شیرازی الباقی کتاب ها به سرنوشت روزنامه گرفتار و ممنوع شدند!

وضع غذا و بهداری چگونه بود؟ گفتید که در دوره ای خرید جمعی ممنوع شد، به طور کلی امکان خرید از فروشگاه زندان چگونه بود؟

وضع غذا برای من که از اوین رفته بودم در ابتدا بد به نظر نمی رسید ولی هر چه زمان می گذشت بر وخامت آن افزوده می شد، شرایط طوری شد که همیشه از گرسنگی رنج می بردیم، کمبود نان و کمبود مواد غذائی ما را وادار می کرد این کمبود را با خرید از فروشگاه زندان که بر اساس لیست اتاق اجناس را می آورد تا حدودی حل کنیم، خالی از لطف نیست که خاطره ای را از تواب مسئول بند در این رابطه ذکر کنم، او (حسن قربانی) وقتی لیست تقاضای سلول ها به زیر هشت می رسید آنها را کنترل می کرد و تغییراتی را که به نظرش لازم بود در آنها ایجاد می کرد! این تغییرات را خیلی از مواقع از بلندگو هم اعلام می کرد، مثلا: "سلول بیست و چهار چرا ده بسته خرما سفارش داده؟" و بعد خطاب به تواب مسئول فروشگاه می گفت: "خرماهای اتاق بیست و چهار را خط بزن! به جاش وایتکس بنویس!" یا می گفت: "سلول هفده هشت تا عسل سفارش داده، خط بزن جاش آبلیمو بنویس!" و ..... زمانی که مواد سفارشی به سلول می رسید می دیدی اثری از خرما نیست ولی بیست تا وایتکس باید تحویل می گرفتیم و پولش را می پرداختیم!

آیا در مدتی که در زندان بودید هیچ وقت امکان زندگی کمونی یا مشترک را پیدا کردید؟

تا اواخر دی ماه سال ۱۳۶۲ تمام سلول ها دارای کمون مشترک بودند که شامل صندوق مشترک و خرید های ضروری می شد ولی از دی ماه به بعد با حضور توابین در سلول ها (سه تواب برای کنترل روابط و خرید و مصرف) تا حدودی این کمون ها از بین رفتند و یا به صورت زیرزمینی در آمدند! در این زمان هر زندانی باید از تمامی وسائل به صورت شخصی استفاده نماید، هر کس باید روی اجناس خود اسمش را می نوشت و آنها را در کیسه خود قرار می داد، مثلا قند، پودر لباسشوئی، دمپائی، خمیر دندان، آبلیمو، نان و ..... کار به جائی رسیده بود که پودر لباسشوئی، قند و دمپائی و نان همه روی هم تلنبار می شدند!

همین موارد خود به تنهائی نشان می دهند که بدون وجود توابین امکان دخالت تا این حد در خصوصی ترین مسائل زندگی زندانی و تحمیل چنان شرایط اختناق آمیز در زندان توسط رژیم وجود نداشت، در آن ابتدا وقتی از زندان اوین به قزلحصار منتقل شدید چه فرقی با اوین احساس کردید؟ در ضمن آیا احساس می کردید که به محیط سخت تری وارد شده اید یا به محیطی با امکانات بیشتر؟

برای من فقط دوری از شعبه بازجوئی مهم بود! تحمل شرایط بازجوئی از هر چیزی سخت تر بود! در ضمن در ابتدا فکر می کردم شرایط قزلحصار باید بهتر از اوین باشد، فکر می کردم در آنجا از وجود توابین رسمی در امان خواهیم بود و انتظار داشتم که شرایط یک زندان برای محکومین را داشته باشیم، بعد از مدت کوتاهی با چنان شرایطی در زندان قزلحصار مواجه شدم که من تمامی سختی های اوین را به شرایط  حاکم در قزلحصار (حکومت مطلق توابین) ترجیح می دادم!

آیا در قزلحصار هم بساط بازجوئی و شکنجه برقرار بود؟

در قزلحصار از بازجوئی رسمی مانند شعبات اوین خبری نبود ولی شکنجه های اینجا دست کمی از اوین نداشتند و از جنبه روحی و روانی شکنجه های به مراتب سخت تر و درازمدت تری را باید تحمل می کردیم!

از صحبت های شما می توان متوجه شد که در سال ۱۳۶۲ که شما را به قزلحصار بردند کنترل بندها دست زندانیان نبود، این طور نیست؟

در زمانی که من به قزلحصار منتقل شدم در هیچ قسمتی کنترل بندها در اختیار زندانیان نبود بلکه تیم کامل توابین بر بندها حکمفرمائی می کردند!

شما می دانید که از چه زمانی تواب ها همه کاره زندان شدند؟

در سال ۱۳۶۲ توابین در زندان قزلحصارهمه کاره بندها بودند ولی دقیقا نمی دانم آیا قبلا یعنی در سال های ۱۳۶۱ و اوائل ۱۳۶۲ هم چنین بود و زندانیان در بندها کنترلی داشته اند یا نه.

تقسیم زندانیان در بندها به چه صورتی بود؟ آیا زندانیان را بر اساس موضع سیاسیشان در بندها تقسیم می کردند؟

زندانیان را بر اساس زندانیان چپ و زندانیان مذهبی تقسیم بندی کرده بودند و زندانیان چپی که نماز می خواندند را هم به بند یک واحد سه منتقل می کردند.

در مورد اوین هم گفتید که برای مدت ها زندانیان چپ را از زندانیان مذهبی جدا کرده بودند، پس این وضع در قزلحصار هم حاکم بود، این طور نیست؟

همان طور که گفتم این تفکیک در قزلحصار هم انجام گرفته بود مگر در مواردی که مثلا یک زندانی چپ را تنبیهی به بند مذهبی ها و یا بالعکس می فرستادند و یا به بند سلطنت طلبان انتقال می دادند.

لطفا این موضوع را تصریح  کنید که زمانی که شما را به قزلحصار منتقل کردند چه کسی مسئول زندان بود؟

حاج داود رحمانی، آهن فروش سرآسیاب دولاب، یکی از لمپن های درجه یک تهران مسئول این زندان بود!

این فرد را چگونه توصیف می کنید و اگر ممکن است کمی از برخوردهای رئیس زندان به صورت خاطره هم شده بگوئید

حاج داود رحمانی اگر نگوئیم بی سواد ولی فردی کم سواد با خصوصیات کامل لمپنی ویژه خودش بود، او بر خلاف تصویری که عده ای از زندانیان برایش ترسیم کرده بودند فرد زیرک و باهوشی بود، از مسائل سیاسی کوچکترین اطلاعی نداشت، با این حال در مدرسه توابین به سرعت مدارج ترقی را طی کرد! به گفته زندانیان قدیمیتر کسی که هر را از بِر تشخیص نمی داد حالا حداقل چند واژه سیاسی مثل: امپریالیسم، سوسیالیسم، سوسیال امپریالیسم و راه رشد غیر سرمایه داری را در صحبت های جمعیش به خوبی استفاده می کرد! تازه کار به جائی رسیده بود که یک پا ادیب و سخنور و شاعر هم شده بود! مثلا نوروز سال ۱۳۶۳ را که من هیچ وقت فراموش نخواهم کرد چرا که ما را از چند ساعت قبل از تحویل سال نو که حوالی ساعت نه صبح بود مجبور کردند دور سلول بنشینیم تا تیم توابین سخنرانی کنند! شاید یک ساعتی از تحویل سال گذشته بود و ما همچنان گرسنه منتظر پایان این شو و تحویل گرفتن نهار بودیم که خطبه آخر را حاج داود رحمانی خواند:

"بهار شده، گل ها شکوفه داده، مردم خونه تکونی کردن، زمین از نو زنده شده، پس شما کی می خواید از خواب بیدار بشید؟ عمر شما داره پشت این میله ها هدر میره و بهار پشت بهار میاد، بیائید خودتون را رها کنید، خودتون را بشکنید و مثل سبزه و گیاه در دامن اسلام جوانه بزنید، شکوفه های امید باشید!" و ..... این از تغییراتی بود که در کلام جمعی او پیدا شده بود! البته لازم می دانم خاطره دیگری هم از او بگویم: فروردین ماه ۱۳۶۳ بود، حاج داود با یکی از نوچه هایش وارد بند شد، ظاهرا برای سرکشی و رسیدگی به مشکلات زندانیان، چند تا از توابین هم دور و برش پرسه می زدند، محمد آوندی، همایون گالیور، حسین مورچه خوار و توابی به نام داریوش، من توی سلول هجده بودم و یکی از بچه های کرد هوادار مفتی زاده در بالای تخت طبقه سوم در حال خواندن نماز بود، آنها (هواداران مفتی زاده معروف به شمسی ها) عادت داشتند مدت زیادی دو دست خود را به صورت کاملا باز به سمت آسمان دراز کنند و دعا بخوانند.

حاج داود حدود پنج دقیقه ای به او خیره شد و بعد با لحن جاهلی گفت: "لامصب بدجوری هوای سقف را داره، می ترسه سقف بریزه روی سرش!" توابین زدن زیر خنده و داریوش با صدای نازکی که داشت گفت: "حاجی نمازخوناش اینجورین، وای به حال بقیه که نماز نمی خونن!" حاج داود رحمانی سری تکان داد و گفت: "خاک بر سر ما ! هر چی آدم درست و حسابیه اون طرف میله وایساده، هر چی بچه مزلف سوسول مثل تو و امثال تو هست دور و بر ما را گرفته! تو هم اگر درست بودی سمت ما نمی اومدی!" این اولین بار نبود که من از مسئولین زندان این برخورد را با توابین می دیدم چرا که قبلا هم تحقیر آنها توسط لاجوردی و بازجویان اوین را دیده بودم ولی این، اولین باری بود که جلو جمع زندانیان مقاوم این کلمات از دهان کسی خارج می شد که خود را خدای قزلحصار و دارای قیامت با درجات مختلف می دانست! ابراز این موضوع از طرف حاج داود برای ما که در حالت دفاعی کامل بودیم اوج اقتدارمان را می رساند، همان جا مسعود- ط یواشکی زمزمه کرد: "دیگه این یارو هم بریده (حاج داود) همشون نا امید شدن، دیگه کاردشون کند شده و پوست ما چقدر کلفته، کاری نمی تونن بکنن!"

به زندانیان هوادار مفتی زاده اشاره کردید، جا دارد که در اینجا از چگونگی روابط زندانیان سیاسی با کسانی بگوئید که در ارتباط با سازمان هائی بودند که از رژیم حمایت می کردند

در رابطه با زندان اوین طی سؤالاتی که در این مورد شده بود توضیحاتی را در رابطه با برخورد زندانیان با توده ای - اکثریتی ها دادم، در قزلحصار هم تقریبا با تفاوت هائی همان روابط سابق (عدم برقراری روابط) حاکم  بودند با این تفاوت که آنها دیگر سینه چاک رژیم نبودند و کرک و پرشان ریخته بود! البته تا آمدن اکیپ توده ای ها (صد و یازده نفر) تعداد اکثریتی - توده ای های بند یک، واحد یک، بسیار کم و انگشت شمار بود، با آمدن این اکیپ صف آن تعداد اندک مستحکمتر نشد بلکه متزلزل تر شد! بالعکس صف توابین طویلتر شد! از این جمع فقط یازده نفر نماز نمی خواندند، قبلا به خاطر کم تعداد بودن نمازخوان ها و توابین نماز جماعت آنها در حسینیه برگزار می شد ولی حالا با حضور یکصد توده ای نمازخوان و پنجاه و پنج توابی که از کردستان آمده بودند صف طویلی در راهرو بند و روبروی سلول های ما بسته می شد! آنها بعد از نماز رو به سلول ها بر ضد زندانیان مقاوم شعار سر می دادند! این جماعت یکصد نفره توده ای تمام فشار و تلاششان را روی آن یازده نفر توده ای که حاضر به خواندن نماز نبودند گذاشته و تلاش داشتند آنها را هم وادار به نماز خواندن کنند!

البته به وجود آمدن چنین شرایطی خود به خاطر مرعوب شدن آنها از شوکی بود که رهبرانشان به آنها وارد ساخته بودند! تعدادی از اینها پس از مدتی که جو بند را دیدند دست از نماز خواندن کشیدند و الباقی بعد از رفتن حاج داود ترک نماز کردند! ناگفته نماند سیاست های این جماعت توده ای در درون زندان عین سیاست های آنها در خارج از زندان بود! یعنی حکایت مرید و مراد، درجه و رتبه، رده تشکیلاتی، هواداری و رهبری هم این طور فهمیده می شد که دور می زد! در یک کلام گاهی مواقع انسان را یاد برخورد امرا با گماشتگان در ارتش می انداخت، البته ناگفته نماند که تعدادی از آنها از این دایره مستثنی بودند که بیشتر این تعداد را می شد در بین یازده نفری که حاضر به خواندن نماز نبودند دید، در بین آنها افرادی بودند که با شهامت نه تنها عملکرد حزب توده بلکه کلیت حزب توده را نفی می کردند! مسلما برخوردی که زندانیان مقاوم با آنها داشتند متفاوت از برخوردی بود که با دیگر افراد حزب توده داشتند، من اینجا از دکتر ر - س نام می برم، به خاطر این که نمی دانم داخل ایران است یا خارج از ایران نام کامل او را نمی برم، تقریبا توده ای ها با او قطع رابطه کرده بودند و او با زندانیان دیگر رابطه عمیقی برقرار کرده بود.

در مجموع برخوردی که زندانیان بعد از رفتن حاج داود از قزلحصار با به پایان رسیدن یک دوره در زندان با توده ای ها و اکثریتی ها داشتند برخوردی در حد صنفی بود، این مرزبندی با تمام تلاشی که آنها برای به میدان فرستادن چهره های نسبتا خوبی چون خلیل ابرقوئی، علی نعیمی و کیوان مهشید و ..... به کار بردند هیچ گاه از بین نرفت و روابط زندانیان سیاسی مبارز با توده ای های مورد بحث بیش از این گسترش پیدا نکرد، در بین اکثریتی ها هم با این که طیف های متفاوتی را شاهد بودیم و در بین آنها کسانی بودند که فقط در یک مقطع کوتاه با این جریان همکاری کرده بودند و بعد از آن جدا شده بودند ولی به قول یکی از آنها (چون نمی دانم از طرف او مجاز هستم یا نه اسمش را نمی آورم) مهر و داغ ننگ روی پیشانی آنها هم خورده بود، اگر چه دیگر این افراد مشخص بر اساس گفته خودشان فرسنگ ها با اکثریت نگهدار، فتاپور و جمشید طاهری پور فاصله گرفته بودند، کلا بعد از حضور سران حزب توده در تلویزیون پر و بال این جماعت ریخته بود و تلاش برای جبران هم در بین زندانیان مقاوم سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ دیگر از اقبال خوبی برخوردار نبود!

روی وضعیت زندانیان سیاسی که با رژیم نساختند متمرکز شویم، آیا برای درهم شکستن مقاومت زندانیان سرموضع برنامه تبعید به شهرستان ها و یا برعکس آوردن تواب از شهرستان ها وجود داشت؟

من فکر می کنم همیشه از شهرستان ها به زندان های تهران تبعید می شدند نه بالعکس، شاید اولین سری از زندانیان تبعیدی شهرستان ها به بند یک، واحد یک چند تن از زندانیان سیاسی بلوچ زندان زاهدان بودند، آنها قبل از این که من به قزلحصار منتقل شوم به این بند منتقل شده بودند، از بین آنها تنها یک نفر تا آنجائی که من به خاطر دارم بعد از مدتی به صف توابین پیوست به نام دُرمحمد ریگی، این امر باعث خشم زندانیان بلوچ شده بود، طوری که یکی از این رفقا در سلول هفده هر گاه تواب مزبور از روبروی سلول عبور می کرد با لهجه شیرین و با خشم می گفت: "ای دُرممد مادرت به عزات بشینه که ننگ هر چه بلوچی!" این رفیق بلوچ عزیز در زمان محاصره رفیق جانفشان منوچهر کلانتر در زندان زاهدان بوده و از نزدیک عطاء نوریان خائن را دیده بود، از برخوردهای این رفیق و مادر گرامیش خاطره ای را نقل می کنم که فکر می کنم جالب باشد:

در سال ۱۳۶۲ زمانی که هنوز زندگی مشترک حاکم بود این رفیق که هنوز هجده سالش نشده بود نامش را در لیست سیگاری های سلول نوشته بود و جیره سیگاری را که می خرید در اختیار بچه های سیگاری قرار می داد که این کار در اغلب سلول ها مرسوم بود، چند نفری که بعدا تواب شدند این مسائل را به حاج داود گزارش دادند، از آن به بعد اعلام شد هر کدام از صغری ها که می خواهند سیگار بکشند باید رضایت نامه کتبی از خانواده هایشان دریافت کنند! این رفیق هم در ملاقات این موضوع را به مادرش گفته و توضیح داده بود که من می خواهم سیگار بکشم ولی دُرممد به حاج داود گفته او هم از من رضایت نامه کتبی شما را می خواهد، مادر او پاسداری که تازه به قزلحصار آمده بود و در سالن ملاقات قرار داشت را صدا می زند و می گوید: "کدام پدرسوخته به دُرممد گفته که به بچه من سیگار ندهد؟" پاسدار هم می گوید: "حاج داود!" مادر این رفیق می گوید: "او دیگر چه سگی است؟" پاسدار که از لحن هجومی این مادر جا خورده بود می گوید: "رئیس زندان!" باز مادر این رفیق می گوید: "برو بگو بیاد کارش دارم!"

بعد از چند لحظه حاج داود با پاسدار می آید و این مادر در حالی که فریاد می زده: "بچه مرا هزار کیلومتر تبعید کردند که گیر شما بیفته، من هم هزار کیلومتر بکوبم و این راه را بیام که رضایت بدم او سیگار بکشه، من از اینجا نمیرم تا به او سیگار بدهید!" حاج داود که جلو خانواده ها می خواست چهره آرام و مهربانی از خودش نشان دهد یکی از پاسداران را به سمتی که رفیقمان ایستاده بود می فرستد و یک پاکت سیگار به او می دهند تا موضوع ختم شود ولی بعد از ملاقات، رفیقمان را بردند بیرون و حسابی زدند! البته دیگر در وقت خرید جیره سیگار به او هم سیگار می فروختند و هر وقت توابین بازی درمی آوردند به شوخی می گفت: "باشه ندین، مامانم که اومد ملاقات به او می گویم!" این موضوع تا زمانی که او را به زندان زاهدان برنگرداندند یکی از سوژه های خنده ما بود! در سال ۱۳۶۲ تعدادی از بچه های خیلی خوب زندان های رشت و انزلی را به به بند یک، واحد یک منتقل کردند که اغلب آنها را در اواخر سال ۱۳۶۳ یا اوائل سال ۱۳۶٤ دوباره به زندان رشت و شهرهای دیگر شمال منتقل کردند.

همچنین در اواخر سال ۱۳۶۲ تعداد زیادی از زندانیان سیاسی کرد حدود هفتاد و پنج نفر از کردستان به تهران تبعید شدند، این انتقال از نظر من تلاش رژیم برای درهم شکستن جو و به هم زدن تعادل نیرو در بند یک واحد یک قزلحصار بود، از این خیل هفتاد و پنج نفره تنها بیست نفر تواب نبودند که اتفاقا در بین این بیست نفر هم شاهد مقاومت ها و رشادت های زیادی بودم، بر خلاف پنجاه و پنج نفر دیگر که در بین آنها کسانی بودند که در وحشیگری نسبت به توابین قبلی بند یک پیشی گرفته بودند در بین این بیست نفر کسانی بودند که روانی شدند ولی تسلیم نشدند! از جمله جوانی بود حدود هفده ساله که زندانیان به او سوره گل یا حمه سور می گفتند، او کسی بود که با تمام وجودش از توابین کرد نفرت داشت، بارها توابین کرد را به جلوی نرده صدا می کرد و با سیلی توی گوش آنها می زد! یا این که در زمان پخش مصاحبه و سکوت مطلق روی تخت طبقه سوم می ایستاد و به کردی چیزهائی می گفت و بعد به فارسی می گفت: "این صدای کردستان ایران است، مرگ بر خائنین، مرگ بر جنایتکاران، زنده باد حزب دموکرات ایران!" که خود این مسأله باعث ضرب و شتم شدید او می گردید! بعد از تحولات داخل زندان (تیر و مرداد ۱۳۶۳) در اسفند ۱۳۶۳ آنها (هفتاد و پنج نفر کرد) را به زندان های کردستان برگرداندند.

آیا زندانیان سرموضع به مناسبت سالگرد روزهای تاریخی مثل نوزده بهمن و اول ماه مه و ..... کار خاصی می کردند؟

بله، حتی در بدترین شرایط یعنی زمانی که توابین در سلول ها بودند زندانیان به شیوه های مختلفی روزهای تاریخی و یادبودها، شب یلدا و نوروز را برگزار می کردند، در اوین ما همه مراسم و یادبودها را اجرا می کردیم، تنها یلدای سال ۱۳۶۲ و نوروز سال ۱۳۶۳ از این قاعده مستثنی بود زیرا  یورش همه جانبه زندانبانان و توابین قدرت مانور را از ما سلب کرده بود، نوزدهم بهمن ۱۳۶۲ را حتی با یک لبخند مخفیانه و به تنهائی برگزار کردیم اما یلدای سال ۱۳۶۳ تا پاسی از شب در تمام سلول ها مراسم جشن و سرور و رقص (انواع رقص های محلی کردی و گیلکی و .....) برگزار گردید، در بیشتر این مراسم از نان سوخاری و موادی که از فروشگاه تهیه می کردیم کیک درست می شد، مثلا در نوزدهم بهمن ۱۳۶۳ علی – ه دوست عزیزی برای کیکی که من درست کرده بودم آرم سچفخا را به زیبائی طراحی کرد، در عین این که او یک انسان مذهبی بود!

در اواخر ۱۳۶۳ در زمان میثم تعدادی از رفقای شهرستانی را دوباره به شهرهایشان برگرداندند و به خاطر درگیری توابین با زندانیان و همچنین درگیری بر سر کار اجباری یعنی امتناع زندانیان سیاسی مبارز از این کار تعدادی از زندانیان بند ما را به قرنطینه بردند و تعدادی از بچه های مجاهد را به بند ما منتقل کرده و تقریبا سلول های مجزائی در اختیارشان قرار دادند که در بعضی از مواقع تنبیهی، زندانیان چپ را به سلول آنها منتقل می کردند یا بالعکس، در چنین شرایطی نوروز ۱۳۶٤ مراسم باشکوهی در سلول ها برگزار شد و مانند دید و بازدید فامیلی در اینجا افراد یک سلول به عید دیدنی سلول دیگر می رفتند و در آنجا میهمان و میزبان با شعر و سرود این دید و بازدید را انجام می دادند، مسابقات والیبال، فوتبال و ..... به مناسبت یادبودها و سالگردها برگزار می شدند ولی بیشتر افراد بند این مناسبت را نمی دانستند و متولیان و تعدادی از کسانی که این مسابقات را برگزار می کردند از مناسبت آن مطلع بودند!

نوزدهم بهمن ۱۳۶٤ در بیشتر سلول هائی که بچه های فدائی بودند کیک و شربت تدارک دیده شد، کم و بیش همه از این مراسم مطلع بودند ولی پوشش های امنیتی مثل تولد فرزندان رفقا برای این موارد در نظر گرفته می شدند چرا که هنوز هم بعد از یک سال و اندی پس از رفتن حاج داود توابین در بندها حضور داشتند و تجربه گذشته هم نشان داده بود که اعتماد مطلق به شرایط و افراد درصد ضربه پذیری را بالا می برد! بعد از رفتن حاج داود و شرایط جدید و کسب تجربه سخت آن دوران ما مشاهده می کنیم که تا کشتارهای سراسری ۱۳۶۷ در بین بچه های چپ شاید به تعداد پنجه یک دست (پنج نفر) هم به سمت رژیم نرفته باشند!

پس از تغییر کادر زندان و از جمله رفتن لاجوردی و داود رحمانی به نظر می رسد که زندانبانان جدید سعی می کردند خود را متفاوت از قبلی ها نشان بدهند، به همین خاطر در مقابل اعتراضات زندانیان تا حدی نرمش نشان می دادند، شما این موضوع را چگونه می دیدید؟ و آیا می توانید از نمونه هائی از اعتراض و مقاومت زندانیان که با تغییر فضا شاهد بودید نام ببرید؟

این سیاست جدید را قبلا رفقای دیگر و زندانیان دیگر هم توضیح داده اند، این شرایط، شرایط چماق و شیرینی بود و میثم کراسی! (این اصطلاح به خاطر آن است که اولین رئیس زندان قزلحصار بعد از حاج داود نامش میثم بود!) در پی شکست سیاست های فقط چماق و سرکوب لاجوردی و دار و دسته اش حاج داود رحمانی و ..... در پیش گرفته شد! اگر نگاه گذرائی به دورانی که مطرح می کنید بیندازیم می بینیم فقط تعدادی مهره جا به جا شدند و الا همان کادرهای سابق این بار زیر نظر میثم ایفای نقش می کردند و گرگ های دوره قبل حال لباس میش پوشیده بودند! آنها هر زمان که نیاز برای سرکوب زندانی احساس می شد چنگ و دندان های خود را در گوشت زندانیان فرو می کردند! شرایط جدید را در بعضی موارد مشخص توضیح می دهم: تقریبا یک ماهی از باز شدن در سلول ها می گذشت (اواسط یا اواخر مهر) نقش توابین در بند کاملا کم رنگ شده بود، یکی دو باری که میثم به بند آمده بود سعی داشت به نحوی زندانیان را با توابین آشتی دهد از این رو اعلام کرد ورزش فردی ممنوع و باید ورزش جمعی در حیاط زندان برگزار شود و مسئول ورزش را هم یکی از توابینی که بیشتر کار فرهنگی و تبلیغاتی برای رژیم انجام می داد به نام رضا معرفی نمود!

با این فکر که زندانیان روی او حساسیت ویژه ندارند ولی هیچ کدام از زندانیان زیر بار این کار، انجام ورزش جمعی زیر نظر رضا، شخصی که به ظاهر در بخش فرهنگی زندان مثل خط و نقاشی کار می کرد ولی از نظر ما تواب بود و در کلیت مانند دیگر توابین برای ما بود نرفت و کشمکش ها از اینجا آغاز شدند، اغلب بچه ها در حیاط ورزش فردی می کردند که آنها را به بیرون می بردند و تنبیهی چند ساعت نگه می داشتند ولی سعی می کردند ضرب و شتم به شیوه گذشته انجام ندهند، این عمل باعث شد ورزش به سلول ها کشیده شود و در سلول ها با گماشتن نگهبان، جمعی یا فردی نرمش انجام گیرد که باز هم بعضی مواقع تعدادی از زندانیان توسط توابین بند غافلگیر می شدند و برای مؤاخذه به زیر هشت انتقال پیدا می کردند! بعد از چند ماه حوالی آذرماه ۱۳۶۳ میثم که مورد بایکوت زندانیان واقع شده بود با یک عقب نشینی پذیرفت که زندانیان از بین خودشان مسئول ورزش انتخاب نمایند، با انتخاب مسئول ورزش کسانی که حتی از نظر جسمی هم مشکل داشتند در ورزش صبحگاهی شرکت می کردند!

استقبال از مسئول انتخابی ورزش، مسعود که به خاطر قد بلند و هیکل ورزیده به مسعود طولانی معروف بود به حدی بود که دور کامل حیاط برای دویدن پر می شد و در عمل جائی برای دویدن نبود که با ابتکارات مسعود این عمل انجام می گرفت، میثم برای تلافی این عقب نشینی (سیاست شیرینی) سیاست جدیدی در رابطه با تمیز کردن حبوبات و برنج (کار اجباری یا بیگاری نامی بود که زندانیان روی این کار گذاشته بودند) را ارائه داد (سیاست چماق!) در ابتدا اعلام کردند که تعدادی داوطلب برای تمیز کردن مواد غذائی مصرفی خودمان احتیاج دارند و وقتی با عدم استقبال زندانیان روبرو شدند خواستند به صورت سلول به سلول و اجباری آن را پیش ببرند، در آن زمان من در سلول هفده بودم و زندانبان ها و میثم بر اساس گزارش توابین و تواب مسئول بند (عزیز رامش) فکر می کردند خط موضع گیری روی مسائل مختلف از سلول های بزرگ به سراسر بند منتقل می گردد از این رو اولین شب سلول هفده، سلولی که من هم در آن بودم را برای بیگاری به راهرو واحد بردند!

از سی و هشت نفر افراد داخل سلول یک نفر به خاطر کهولت سن و یک نفر به خاطر بیماری در سلول ماندند، اینها فریدون فشم تفرشی و سیروس حکیمی از توده ای ها بودند، از الباقی دو نفر سهندی، یک نفر خط پنجی (کارگران سرخ)، دو نفر اقلیتی، دو نفر از اتحادیه و یک نفر توفانی و سیزده نفر توده ای - اکثریتی قبول کردند کار کنند ولی پانزده نفر دیگر زیر بار نرفتند! این اولین شب بود و تأثیر آن روی بند خیلی مهم بود، ما پانزده نفر را ابتدا داخل راهرو واحد بدون چشمبند رو به دیوار نگه داشتند، یکی از پاسداران گذری، کسی که ما کمتر او را دیده بودیم از اولین نفر از زندانیان، اورنگ که خیلی ریزه میزه بود پرسید: "برای چی شما اینجا ایستاده اید؟" ما همه به گوش بودیم و سرک می کشیدیم که چه خواهد شد؟ اورنگ که از بچه های آذری و از شهرستان نمین بود با لهجه گفت: "بیقاری (بیگاری)، باید برنج و لپه پاک کنیم ما هم نمی کنیم!" پاسدار گفت: "اگه شما این کار را نکنید کی باید بکنه؟ خود حاجی؟" منظور میثم بود! اورنگ جواب او را داد که: "من نمی گم حاجی بکنه، من می گم حاجی پرسنل بگیره!"

یک لحظه پاسدار به او خیره شد و شروع کرد با چک و لگد او را زدن! اورنگ و همه ما اعتراض کردیم که چرا می زنی ؟ او (پاسدار) در حالی که به زدن خود ادامه می داد داد می زد: "این باید خودش پرسنل بگیره! جد و آبادش پرسنل بگیره! اصلا همه شما باید پرسنل بگیرید!" ما در همان حال که رو به دیوار ایستاده بودیم زدیم زیر خنده! پاسدار به سرعت رفت زیر هشت واحد که نیروی کمکی بیاورد! یک یا دو پاسدار با او آمدند و به اورنگ گفتند: "چرا به میثم فحش دادی و پاسدار را مسخره کردی؟" من که نفر بعد از اورنگ بودم گفتم: "کسی فحش نداده و کسی هم این پاسدار را مسخره نکرده!" پاسدار گفت: "تو هم دروغگو هستی، همه شاهدند که این گفت حاجی پرسنل بگیره!" این را که گفت همه ما مثل توپ ترکیدیم، حالا نخند کی بخند! تازه متوجه شده بودیم که این پاسدار فکر می کند پرسنل اسم یک نوع بیماری خاص است!

بعد از این که پاسدارها متوجه شدند اورنگ از روی مسخره با پاسدار صحبت نکرده است ما پانزده نفر را به قرنطینه بردند تا ساعت یازده شب، در این ساعت ما را ابتدا به زیر هشت بند منتقل کردند و بعد همه بچه ها را به داخل سلول ها فرستادند، در این زمان عزیز رامش تواب من و داود را زیر هشت نگه داشت، داود را صبح روز بعد به سلول فرستادند ولی من مجبور شدم سی و شش ساعت سر پا زیر هشت بمانم، این برخورد سلول هفده با مسأله کار باعث شد که وقتی چند شب بعد سلول هجده را بردند به جز چند نفر هیچکس تن به بیگاری نداد! این مسأله در رابطه با سلول های دیگر نیز تکرار شد، کار به تنبیه های سخت تر، خشن تر، قرنطینه با چشمبند، تبعید به اوین و ضرب و شتم کشیده شد ولی در نهایت زندانبان مجبور به عقب نشینی و تسلیم شد و دیگر کسی را برای کار اجباری نبردند!

این موضوعاتی که مطرح می کنید خودشان بیانگر آنند که تغییر جو زندان و به کارگیری سیاست چماق و شیرینی تا حد زیادی به خاطر وجود روحیه مبارزاتی در بسیاری از زندانیان و شکست آنها در مقابل این زندانیان با سیاست تنها چماق بود، آیا نمونه های دیگری را هم به خاطر دارید که باز مسائل فضای جدید در دوره به قول شما "میثم کراسی" را نشان دهد؟

بلی، در مورد این موضوع بی مناسبت نیست که این خاطره را هم بگویم: تقریبا چند روزی بود که در سلول ها باز شده بود (شهریور۱۳۶۳) و روز ملاقات رسیده بود، یکی از زندانیان، باقر لر با پاسداری که زندانیان را به ملاقات می برد جر و بحث می کند، کار آنها بالا می گیرد و پاسدار او را به زیر هشت واحد می برد و در حین توضیح دادن به مسئول واحد سیلی محکمی به گوش او می زند، باقر در اعتراض به این عمل از رفتن به ملاقات سر باز می زند! مسئول واحد تهدید می کند که اگر ملاقات نری ال می کنم و بل می کنم! او قبول نمی کند! از او خواهش می کند، او قبول نمی کند! این عمل در حالی  انجام شده بود که ناصری داماد منتظری و میثم بین خانواده ها بودند و برای آنها از تحولات درون زندان و بهتر شدن اوضاع صحبت می کردند و خانواده او هم وارد سالن ملاقات شده بود!

در همین زمان ناصری و میثم می آیند و وقتی از موضوع باخبر می شوند از باقر می خواهند گذشت کند و به ملاقات برود اما او قبول نمی کند و می گوید: "من برای بلند حرف زدن و هل دادن یک پاسدار دادگاهی شدم و سی ضربه شلاق خوردم، در حالی که این پاسدار بی دلیل به من سیلی زده، پس او هم باید مجازات شود!" میثم برای این که سر و ته قضیه را هم بیاورد قول می دهد آنها را به دادگاه بفرستد، اتفاقا چند روز بعد او را به دادگاه بردند و در آنجا پاسدار به قصاص یا پرداخت یک شتر دیه محکوم می شود! در آنجا باقر می گوید: "من شتر را می خواهم!" باقر از آن به بعد هر زمان یکی از مسئولین زندان وارد بند می شد می گفت: "شتر من کو؟" یک بار هم میثم از او پرسید: "با شتر توی زندان چه کار می خواهی بکنی؟" باقر خیلی جدی گفت: "شتر را توی حیاط زندان نگهداری می کنم! در ضمن این حکمی است که خودتان صادر کردید، من شترم را می خواهم!" این موضوع تا مدت ها سوژه شده بود تا این که او را به زندان کرمانشاه منتقل کردند.

حتما در دوره "میثم کراسی" تسهیلاتی هم در زندان برای زندانیان ایجاد شد، این طور نیست؟

درست است، تغییراتی ایجاد شدند، مثلا فاصله ملاقات ها از ماهی یک بار به دو هفته یک بار رسید، برگزاری نمایشگاه کتاب و اجازه خرید کتاب های جدیدی داده شد که حداقل بعد از سی خرداد اثری از آنها در زندان ها دیده نمی شد، البته لازم به ذکر است که در مورد این نمایشگاه ها که دو بار در قزلحصار برگزار شد نباید فقط نیمه پر لیوان را دید بلکه باید به اهداف رژیم از برگزاری این نمایشگاه ها توجه نمود، مثلا در نمایشگاه دوم که تقریبا اواخر سال ۱۳۶٤ برگزار نمودند این نکته کاملا مشهود بود که در کنار برگزاری نمایشگاه هدف اصلی رژیم ایجاد شکاف بین زندانیان سیاسی بود چرا که در این نمایشگاه بریده انتخاب شده برخی از نشریات خارج از کشور و جریانات سیاسی را هم ظاهرا بدون شرح و تفصیل به دیوارها زده بودند! از جمله بریده نشریه مجاهد، کار اقلیت، نیمروز و کیهان هوائی، شاید بتوان گفت بیشتر این تبلیغات و بریده نشریات از نشریات سلطنت طلب بودند، مدت کوتاهی از تغییر و تحولات درون مجاهدین می گذشت و ظاهرا بحث ارتقاء ایدئولوژیک (ازدواج مسعود و مریم) سوژه داغی بود! شاید با مراجعه به آرشیو این نشریات بتوانید صحت کامل گفته های من و زاویه دیدی که رژیم داشت را بهتر بشناسید.

مثلا نشریه نیمروز با چاپ عکس های اشرف ربیعی، فیروزه بنی صدر، مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی تیتر زده بود: "داماد همیشه در حجله!" و در کنار این طنزها موضع گیری افراد مختلف در درون شورای ملی مقاومت را در رابطه با بیعت مجاهدین با رهبریت درج نموده بود، مثلا ابوذر ورداسبی در بحر طویلی پس از کلی توضیحات گفته بود: "همسر من تا دیروز به من حرام بود چرا که به رهبری و دیدگاه فکری مسعود شک داشتم و از خداوند به خاطر این تردید طلب عفو می کنم!" البته مضمون نوشته او را آوردم، یا اسماعیل وفا یغمائی در شعر بلندی وصف این تحولات را بیان داشته بود، اشخاصی مثل مسلم اسکندرفیلابی، حسین کازرانی، مهدی سامع، زینت میرهاشمی و منوچهر هزارخانی و ..... هم هر کدام به نحوی مسرور بودن خود را از این ارتقاء ایدئولوژیک نشان می دادند، مسأله پرویز یعقوبی و کتک خوردن خودش و هوادارانش در سیته پاریس، این که یعقوبی تمامی مخالفین این تحولات درونی مجاهدین در داخل خودشان را چی خوانده بود و برخورد شدید با آنها، همه اینها در بریده هائی که از نشریات ذکر شده به دیوار نمایشگاه زده بودند دیده می شدند.

در کنار موارد فوق می شد حمله نشریه اقلیت به مجاهدین در رابطه با افشاء لیست مرکزیت اقلیت توسط مجاهدین را مشاهده نمود، واکنش مسعود رجوی در رابطه با این موضع گیری ها که گفته بود: "در فردای انقلاب، پا به پای عناصر رژیم مثل لاجوردی ها و غیره با چپ نماهائی که با ما نیستند و بر ما هستند برخورد خواهیم کرد!" را هم دیدیم! از این دست مطالب فراوانند و شاید برای شما و خوانندگان گرامیتان زیاد جالب نباشد ولی تأثیر بریده همین نشریات روی زندانیان سیاسی به ویژه مجاهدین کاملا مشهود و تعیین کننده بود، به طوری که سطح روابطشان با زندانیان چپ در یک مقطع (تا اواخر سال ۱۳۶۶) به حداقل خود رسید، علاوه بر این هر کس در جمعشان با شیوه زندگی و یا دیدگاه های نظری مجاهدین همخوانی نداشت را با برچسب: "یعقوبی چی بودن!" از جمع خود کنار می گذاشتند! نمونه های خاص این موارد را در زندان گوهردشت در صورت لزوم با ذکر افراد بیان خواهم کرد، البته می دانم که از موضوع اصلی و مضمون سؤال دور شدم ولی این موضوع را نمی توانستم نادیده بگیرم.

در فاصله ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۵ که شما در قزلحصار بودید مبارزات و مقاومت های زندانیان در مقابل اجحافات زندانبانان چه اشکالی به خود می گرفتند؟ لطفا با خاطرات مشخصی این سؤال را توضیح دهید

فکر می کنم به شکل خاطره گونه در بخش های بالا به این پرسش پاسخ داده باشم ولی در اینجا تیتروار دوباره مرور می کنم امر مبارزه و مقاومت در زندان قزلحصار را، به طور کلی در یک مقطع (۱۳۶۲ تا اواخر بهار ۱۳۶۳) مقاومت و مبارزه زندانیان کاملا حالت تدافعی و مقابله منفی داشت و در زمان های مشخصی بار اصلی این مبارزه و مقاومت بر دوش زنان مقاوم زندان بود، آنها با تمام شداید و تلفات برجستگی خاصی از خود نشان دادند، بعد از رفتن حاج داود رحمانی زنان که در راه این مبارزه و مقاومت ضربات روحی و جسمی شدیدی خورده بودند به موضع کاملا دفاعی کشیده شدند و از این مقطع به بعد مردان نقش بیشتری در مقاومت و مبارزه در زندان ایفا نمودند، البته لازم به ذکر است که در تمامی زندان های جهان همیشه مبارزه در زندان ها نقش تدافعی دارد تا تعرضی چرا که زندانی تلاش دارد از حقوق انسانی و سیاسی خود در برابر تعرضات زندانبان دفاع نماید تا این حقوق را به دست آورد.

نمونه های مشخصی که زندانیان مرد در بند یک واحد یک قزلحصار در سال های ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵ تلاش نمودند از حقوق خود در برابر تعرضات زندانبانان دفاع نمایند به این شرح است: تلاش برای انتخاب مسئول ورزش، مقاومت در رابطه با کار اجباری (بیگاری)، اعتراض در رابطه با بستن در سلول ها از ساعت یازده شب به بعد، مبارزه و مقاومت در رابطه با تردد به سلول های یکدیگر که در مقطعی به زد و خورد زندانیان با توابین منجر می گردید، تحریم رئیس زندان پس از ضرب و شتم زندانیان و بردن آنها به قرنطینه در رابطه با بیگاری، ساختن حیاط زندان با خیابان و جدول بندی و زمین فوتبال و والیبال و .....

جهت خرد کردن زندانیان مدتی در زندان قزلحصار شاهد شکل گیری شکنجه ای به نام تخت، قیامت و یا تابوت بودیم، شما چه اطلاعی از این امر دارید؟ آیا این شکنجه مخصوص زنان بود یا برای زندانیان مرد هم به کار می رفت؟ آیا در زمانی که شما در قزلحصار بودید با کسانی که شخصا تخت ها را تجربه کرده بودند برخورد داشتید؟

من شخصا قیامت را تجربه نکردم ولی باید بگویم این شکنجه ابتدا با فرستادن زنان مقاوم به قیامت شروع شد و در تداوم خود مردان را هم در بر گرفت! اطلاعات من برگرفته از خاطرات کسانی است که این مرحله را پشت سر گذاشته اند که من در اینجا نمونه های مشخصی را ذکر می کنم: مدتی پس از رفتن حاج داود رحمانی در اوائل تابستان ۱۳۶۳ تعدادی از زندانیان قیامت رفته را به بند یک واحد یک منتقل کردند از جمله: فرزاد گرانمایه از مجاهدین، علی –  ه از بچه های آرمان مستضعفین، جواد – س از اقلیت، حاتم از سهند و کومله و .....  آنها در یکی دو روز اول روحیه مناسبی نداشتند ولی وقتی جو بند که در آن یک صمیمیت مبارزاتی بین بچه ها برقرار بود را دیدند دگرگون شدند و با اطمینان کامل با بچه ها وارد تماس و گفتگو شدند، تنها فرزاد گرانمایه بود که از بچه ها به ویژه مجاهدین دوری می کرد و به تنهائی در حیاط بند قدم می زد، پس از گذشت مدتی من یکی از معدود کسانی بودم که توانستم اعتماد او را جلب کنم و با او صحبت کنم.

مجموعه صحبت های او و دیگر افراد از قیامت برگشته را این طور می توانم خلاصه کنم که در چهارچوب کلی رفتارها در قیامت با آنها تقریبا همان برخوردی بود که با زنان و دختران انجام گرفته بود با این تفاوت که توابین در کنار اعمال فشارهای معمولشان به صورت ویژه هر کدام از آن زندانیان را که نشانه می گرفتند در وقت دستشوئی و یا موقعی که در دستشوئی نشسته بودند با شلنگ می زدند! به گفته علی – ه و فرزاد گرانمایه از جمله توابینی که این اعمال ویژه را در حق زندانیان مبارز انجام می دادند عبارت  بودند از: مشایخی، ناصر نوذری، محمد آوندی وعزیز رامش، این توابین همچنین کسانی بودند که در مواردی مانع خوابیدن زندانی در همان محدوده زمانی که در قیامت مقرر بود می شدند! زندانیان تنبیهی در وقت شب، حد فاصل نه شب تا شش صبح باید همچنان که در روز بود چهارزانو و بیدار می نشستند و این توابین هر زمان احساس می کردند زندانی نشسته در حال چرت زدن است با شلنگ توی سر او می کوبیدند و یا با لگد به پهلوی او می زدند!

جا دارد یک مورد از خاطرات فرزاد گرانمایه را اینجا نقل کنم و یادش را گرامی بدارم، این خاطره فرزاد را عزیزانی هم که در بالا نامشان را آوردم تأیید می کردند، او (فرزاد) تعریف می کرد که سه شب بود که به عنوان تنبیه نمی گذاشتند بخوابم که حاج داود هم در جریان آن و به طور کلی در جریان این قبیل تنبیهات قرار داشت، روز چهارم به حالت بی حسی فرو رفتم، در آن حالت احساس کردم که وارد دهانه غار تاریکی شدم که یک باره نورافکن ها روشن شدند و حاج داود به همراه پاسداران و توابین با مسلسل روبروی من ظاهر شده و خواستند مرا به گلوله ببندند، ناخودآگاه از جا بلند شدم و چشمبندم را بالا زدم، گوئی می خواستم از دست آنها فرار کنم که در این هنگام به تواب پشت سرم حمله ور شدم! فرزاد تعریف می کرد که وقتی به خودم آمدم زیر ضربات چک و لگد و شلنگ توابین توی راهرو واحد بودم و من ناخودآگاه و با حالت تشنج به همه آنها حمله می کردم، گویا با داد و فریاد تواب پشت سرم بود که چند نفر دیگر به کمکش آمدند، من دیگر دست خودم نبود، به همه طرف حمله می کردم که حاج داود هم سر رسید!

با چند پاسدار همگی ریختند سر من و تا رمق داشتم مرا زدند! بعد شنیدم که حاج داود گفت: "بسش است، بگذارید بخوابد!" فرزاد می گفت: "آن کابوس چند لحظه ای باعث این شده بود که از جایم بلند شوم و با تواب بالای سرم درگیر و گلاویز بشوم!" گویا در این حالت بوده که بقیه توابین او را کشان کشان به راهرو بند می برند، مسلم است که شدت خستگی و فشار باعث به وجود آمدن چنان حالتی و آن کابوس گشته بود، واقعیت این است که حتی بدون چنان تنبیهاتی نیز چهار زانو نشستن به مدت طولانی باعث خستگی مفرط و کرختی بدن می شد، در ادامه این موضوع باید به ابتکار دو تن از مبارزین نشسته در آن تخت ها جهت مقابله با آن شرایط تحمیلی نیز اشاره کنم، علی – ه و جواد – س روزهای خاصی را برای خودشان معین کرده بودند، جالب است که آنها بدون این که با همدیگر تماسی داشته باشند و هماهنگی بینشان برقرار شده باشد همزمان اقدام به چنین کاری کرده بودند و در آن روز آگاهانه با زیر پا گذاشتن مقررات مثلا دراز کردن پا، غذا خوردن با صدا یعنی طوری که قاشق به بشقاب بخورد و ..... کاری می کردند که توابین به حاج داود گزارش بدهند تا آنها را از تخت ها بیرون کشیده و کتک بزنند!

می گفتند که به این صورت با یک تیر چند نشان می زدند! اول از همه مدت کوتاهی از آن مکان خارج می شدند و از صدای گوش خراش و سوهان مانند بلندگوها نجات پیدا می کردند! بعد با کتک خوردنشان به نوعی ورزش کرده بودند و بدنشان تا حدودی از کرخی بیرون می آمد و هم می توانستند با داد زدن زیر ضربات تا حدودی فشارهای روحی وارده را تخلیه نمایند، در همان اوج اقتدار توابین و برقراری قیامت همواره ما با گوش خود می شنیدیم که حاج داود رحمانی از قیامت هشتاد درصدی نام می برد و وعده قیامت صد درصد را هم می داد! پس از سرنگونی حاج داود و آمدن تعدادی از بچه های قیامت من با آنها رابطه نزدیکی داشتم، به ویژه با فرزاد گرانمایه و علی – ه و حسین – ش، در این رابطه فرزاد تعریف کرد:

یک بار اوج صحبت های هیستریک هما کلهر بود که یکی از توابین که پشت سر من بود تکان دادن پاهایم را بهانه کرد و مرا به راهرو بند و زیرهشت واحد منتقل نمود! در آنجا مدتی سر پا ایستادم، البته پس از مدت ها چهار زانو نشستن از ایستادنم روی پا لذت می بردم! البته حاج داود و چند پاسدار و تواب تا حدودی به خدمتم رسیدند! پس از پایان مصاحبه هما کلهر و نزدیکی های صبح حاج داود که انگار خواب زده شده بود (شاید هم ذوق زده شده بود که توانسته بود با اراجیف هما کلهر سوهانی بر اعصاب زندانیان مقاوم بکشد!) به زیر هشت واحد یک آمد و با توضیحات حاج داود و تواب مربوطه گفت: "نه این آدم بشو نیست، این را ببرید قیامت صد درصد تا من بیام!" بعد از چند لحظه مرا به مکانی منتقل کردند، حاج داود هم آنجا آمده بود، او به من گفت: "اون چشمبند را بزن بالا !" چهار ماه بود که من به طور مدام چشمبند روی چشمانم بود! من با تردید چشمبندم را بالا زدم، نور کمی داخل اتاق بود با این حال چشمم را اذیت می کرد، حاج داود با همان لحن لاتی همیشگیش گفت: "تا امروز توی قیامت هشتاد درصد بودی، حالا اینجاشو نخونده بودی که می فرستمت جهنم، قیامت واقعی تا ببینم چطوری می شکنی!"

من که تازه چشمم به اتاق عادت کرده بود یک چیزی مثل تابوت یا یک لنگه کمد را روی زمین دیدم که در قسمت بالا و جلوی آن به اندازه یک مستطیل ده در پانزده سانتی متر عین دریچه سلول باز بود، حاج داود به یکی از پاسدارها گفت: "درش را باز کن!" و به من هم گفت: "برو بخواب توی تابوتت!" من هم رفتم داخل آن جعبه و دراز کشیدم! با این که لاغر بودم ولی به سختی توی آن جا گرفتم! حاج داود گفت: "چشمبندت را بیار پائین!" من هم این کار را کردم و در جعبه بسته شد! مدتی بعد احساس کردم جعبه را بلند کردند و من روی دو پا قرار گرفتم! من که به سختی نفس می کشیدم در آن سرمای زمستان خیس عرق شده بودم! پس از زمانی که نمی دانم چه مدتی گذشت ولی برای من خیلی طولانی بود و فکر می کردم ساعت هاست که در آن حالت و در آن جعبه قرار دارم در جعبه باز شد و مرا بیرون کشیدند! حاج داود گفت: "این بار گذشت می کنم ولی اگر بار دیگر مقررات قیامت را رعایت نکنی با این دستگاه کاری می کنم که مغز فاسدت از گوشات بزنه بیرون! اینجا قیامت واقعی را دیدی! کاری می کنم آرزوی مردن کنی و مردن برات عروسی باشه!"

این شکنجه از کی شروع شد و کی و چرا به آن خاتمه دادند؟

تاریخ شروع دقیق این شکنجه را زنان زندانی در بند هشت بهتر می دانند، من فکر می کنم بر اساس رکورد هشت یا نه ماه باشد، باید شروع آن از پائیز ۱۳۶۲ و خاتمه آن در آخر بهار و اوائل تابستان ۱۳۶۳ باشد، برای ما در آن زمان مهم نبود که به خاطر چی و کی این شکنجه خاتمه پیدا کرده، مهم خود این شکنجه بود که قطع شد ولی بعد از مدتی که از کابوس آن فاصله گرفتیم با نگاهی به جوانب آن به نتایج زیر رسیدیم: یکی ازاصلی ترین دلائل خاتمه دادن به این شکنجه نقش حیاتی خانواده ها و مراجعه مکرر آنها به مراجع مختلف بود، بر خلاف انتظار و تصور باند لاجوردی – حاج داود این شکنجه با مقاومت تعدادی از زندانیان دراز مدت شد! بازده این کار به جز توابین ماشینی (کسانی که طبق فرمان و به شکل روبات عمل می کردند) تعداد زیادی از زندانیانی بود که به خاطر تن ندادن به خواسته شکنجه گران دچار بحران های شدید روحی شده بودند، ایستادگی حتی یک نفر (البته تعداد افرادی که ایستادگی کردند کم نبود) هم برای آنها فاجعه و برای زندانیان روحیه بود، کشمکش های درون رژیم و مبارزه بر سر غنائم، فشارهای بین المللی و ناتوانی های رژیم برای برقراری روابط دیپلماتیک حداقل.

تجربه نشان داده که همان قدر که مقاومت زندانیان سیاسی حتی جلادان را مجبور به برخورد محترمانه با آنها می کند ضعف و سستی عناصر زبون هم به تحقیر و مسخره کردن آنها از سوی زندانبان می انجامد، آیا در این زمینه خاطره و یا تجربه ای دارید که بگوئید؟

در قسمت های قبل حکایت داریوش، یکی از توابین بند یک واحد یک و حاج داود را بیان کردم، در اینجا حکایت یکی از زندانیان مقاوم و خیلی خوب (علی - ه از هواداران فرقان) را که در سال ۱۳۶۳ از قیامت ها تعریف می کرد را برای شما ذکر می کنم: توابین بدون دمپائی در قیامت تردد می کردند و حساسیت آنها در هنگام غذا خوردن خیلی زیادتر می شد، به ویژه تلاش داشتند از خوردن قاشق به بشقاب جلوگیری کنند، آنها در پیش حاج داود ادعا کرده بودند که زندانیان بدین طریق به همدیگرمورس می زنند! علی بنا به گزارش مشایخی تواب چند بار به راهرو بند منتقل شده و توسط توابین و پاسداران کتک خورده بود! بار آخری که اورا به خاطر این موضوع بیرون می کشند زمانی بوده که خود حاج داود می دانسته دیگر رفتنی است از این رو وقتی تواب ادعا می کند او (علی) داشته با قاشق مورس می زده حاج داود از تواب می پرسد: "تو که متخصص مورسی بگو چی مورس می زده؟" تواب می گوید: "آخه کردی مورس می زد!" در حالی که علی  بچه تهران بود! حاج داود هم کشیده ای به تواب می زند و می گوید: "خاک بر سرت، این با چشمبند کردی یاد گرفته ولی تو بدون چشمبند با این تواب های کرد که دور و برت هستند هنوز کردی یاد نگرفتی؟!"

در قزلحصار برنامه های مربوط به فشارهای ایدئولوژیک چگونه پیش می رفتند؟

در زمان حاج داود تا مدتی (دی ماه ۱۳۶۲) در سلول های دربسته نظارتی بر گوش دادن یا ندادن برنامه هائی که از بلندگو پخش می شدند نبود، در اصل می توان گفت تا آن زمان فقط این برنامه ها را برای توابین پخش می کردند ولی از دی ماه زندانیان در سلول های دربسته حق قدم زدن و خوابیدن را نداشتند و باید ظاهرا به این برنامه ها گوش می کردند!

این برنامه ها را با تفصیل بیشتری توضیح دهید

این برنامه ها شامل سخنرانی های منتظری تحت عنوان درس هائی از قرآن، مصباح یزدی تحت عنوان اخلاق، جعفر سبحانی تحت عنوان احکام، مکارم شیرازی تحت عنوان خداشناسی، بهشتی در رابطه با برنامه های حزب جمهوری اسلامی، سروش در رابطه با فلسفه و ..... پخش می شدند.

آیا در قزلحصار هم مثل اوین حسینیه وجود داشت؟

در بند یک واحد یک، حسینیه کوچکی وجود داشت که تلویزیون در آنجا بود، بخشی از اجناس فروشگاه قبل از پخش در گوشه ای از آن جا داده می شد، مقداری کتاب و قرآن در آنجا بود و تا زمانی که توابین کرد و توده ای ها را بیاورند، آنجا نمازخانه توابین بود، در هر حال هیچ گاه به صورت حسینیه از آن استفاده نشد و بعد از حاج داود تبدیل به اتاق تلویزیون شد.

چه نوع مصاحبه هائی را از تلویزیون پخش می کردند؟

در سلول های بند هیچ تلویزیونی وجود نداشت و همان طور که قبلا گفتم تنها تلویزیون بند در آنجا قرار داشت و ما مصاحبه و یا هر چیزی را از طریق بلندگوی توی راهرو می شنیدیم، به جز موارد سخنرانی ها که در بالا ذکر کردم مصاحبه کیانوری، طبری، تکرار قسمت هائی از دادگاه اتحادیه (سربداران) را ما می شنیدیم، البته این قسمت آخر برای من تکرار بود چرا که در اوین از طریق بلندگو و تلویزیون مداربسته داخل اتاق در آموزشگاه همه آنها را دیده و شنیده بودم.

آیا دیدن این برنامه ها اجباری بود؟

ظاهرا برای توابین دیدن آن اجباری بود و برای ما موقعی که در سلول های دربسته بودیم شنیدن آن اجباری بود.

آیا در دوره ای که در زندان قزلحصار بودید خواندن نماز برای زندانیان غیر مذهبی اجباری بود؟

تلاش داشتند که زندانیان را وادار به نماز خواندن کنند ولی این تلاش بی ثمر بود! در واقع در بند یک واحد یک در این خصوص اجباری نبود، تنها توابین و تعداد خیلی اندکی از زندانیان نماز می خواندند.

حدود سال ۱۳۶۳ تغییراتی در کادر زندان رخ داد و کسانی که به دار و دسته منتظری معروف بودند قدرت گرفتند، این جریان چه بود؟

همان طور که در بالا اشاره کردم این جریان جدا از کل بافت حاکمیت نبود و به قولی از آسمان فرستاده نشده بودند بلکه جا به جائی مهره هائی در داخل یک سیستم صورت گرفته بود، اگر قبلی ها سعی داشتند در فضای رعب و وحشتی که برای جامعه ایجاد شده بود از زندان به عنوان یکی از اهرم ها استفاده کنند اینها هم برای نشان دادن یک جامعه آرام و امن سعی داشتند از زندان به عنوان بخش رام شده جامعه سود ببرند، می خواستند در اصل با پنبه سر ببرند ولی جائی که منافع جناح خودشان و کل حکومت به خطر می افتاد نشان می دادند که در قساوت و سرکوب دست کمی از جناح قبلی ندارند!

آیا با تغییر کادر زندان فشار به زندانیان کمتر شد؟ این را توضیح دهید

از اواسط تیرماه ۱۳۶۳ اوضاع زندان به هم ریخت و توابین را از سلول ها بردند (بند یک، واحد یک) ، خروج توابین از سلول ها به هیچ عنوان به عنوان خروج آنها از بند نبود بلکه آنها به پنج سلول ابتدای بند که همیشه مقرشان بود منتقل شدند، در اصل گرگ ها به لانه هایشان برگشتند! این انتقال با این که  بار شدید فشار روحی و روانی را در اتاق ها از بین برد ولی دلیلی برای محو کامل توابین از بند نبود، آنها اگر چه رفته رفته کم تعداد شدند ولی تا زمان متلاشی شدن بند یک واحد یک (انتقال زندانیان کرد به زندان سنندج، زندانیان شمالی به زندان رشت و انتقال تعدادی از زندانیان به اوین و سر آخر انتقال بخش وسیعی از زندانیان که من هم در بین آنها بودم به سالن دو زندان گوهردشت و الباقی که به بند یک واحد سه منتقل شدند) همچنان در بند بودند و کم و بیش نقش خدمه رژیم را به خوبی اجرا می کردند.

توابین این بار سرداران لشکر شکست خورده سپاه سرکوبگر بودند که باید به پشت خاکریزهای خود برمی گشتند! در این زمان آنها در نقش گماشتگی خود مدتی حیران بودند و هنوز نمی دانستند که جایگاهشان کجاست؟ به ظاهر پدر معنوی خود حاج داود را از دست داده بودند و پوچ بودن تلاش ها و خوش رقصی هایشان ثابت شده بود، حال نه اجر و قرب گذشته را در صنف توابیت داشتند و نه جایگاهی در صف نیروهای مقاوم و مبارز زندان، این شرایط ماحصل مقاومت و ایستادگی خیلی از زندانیان بود.

بنا بر این یکی از تغییرات مهمی که در تیرماه سال ۱۳۶۳ در زندان قزلحصار در زندگی زندانیان رخ داد همان جدا کردن توابین از زندانیان بود که به نظر می رسد در دو مرحله صورت گرفته است، این طور نیست؟

در مقایسه با شرایط گذشته خارج شدن توابین از اتاق ها تحول بزرگی در سلول ها به وجود آورد، درست است که آنها همچنان در بند و در پنج سلول ابتدائی بند مستقر شدند تا این بار به شیوه ای حقیرتر از گذشته به وظایف خود در شرایط و زمان عمل کرده و مورد بهره برداری قرار گیرند ولی نبود آنها در اتاق ها یک تحول در زندگی زندانیان بود، تا زمانی که در اتاق ها را باز کنند یک دوره چهل و پنج تا پنجاه روزه طول کشید که به این دوران بچه های زندان و حتی خود توابین دوره حسینقلی خانی می گفتند چرا که اسما در اتاق ها بسته بود ولی بچه ها دیگر از نگهبانان (توابین) اجازه نمی گرفتند و هر چند بار که دوست داشتند به دستشوئی می رفتند، کمون های خرید و مصرف اشتراکی مواد غذائی و غیره در اتاق ها دوباره برقرار شدند، از لای نرده ها به راحتی با یکدیگر صحبت می کردیم به طوری که خودمان مجبور شدیم به خاطر سر و صدای فراوان مقرراتی برای صحبت کردن وضع کنیم، حالا توابین در بهترین حالت برای جا به جائی کتاب، روزنامه و مواد غذائی و ..... از یک سلول به سلول دیگر مورد استفاده قرار می گرفتند.

خشن ترینشان هم خودش را چنان تحقیر شده حس می کرد که ترجیح می داد داخل سلول خود بماند و کمتر در راهرو آفتابی شود، بعد از این که در مردادماه چهارده نفر از بچه های قیامت را به بند یک واحد یک منتقل کردند و تعدادی از بچه های مجاهد را جای بچه های کرد که آنها را بعد از نه ماه مجددا به زندان کردستان برگرداندند آوردند آخرین قدرت نمائی عزیز رامش به عنوان مسئول بند جا به جائی تعدادی از بچه ها و مخلوط کردن بچه های چپ با مذهبی ها، مجاهدین، آرمان مستضعفین و فرقان بود، از جمله خود مرا به اتاق هشت بین بچه های مجاهد، فرقانی، آرمانی که تقریبا همه از بچه های قیامت بودند منتقل کرد، درست روز پنجم شهریور ۱۳۶۳ ساعت نه و نیم شب عزیز رامش از بلندگو اعلام کرد: "برای چند ساعت می توانید درها را باز کنید!" او مقداری در رابطه با مقررات روضه خواند که کسی توجه نکرد و با اعلام همان کلمات اولیه درها باز شدند و همه یکدیگر را در آغوش کشیدند، از نظر من این شب زیباترین شب زندان بود چرا که با در آغوش گرفتن یکدیگر ثمره مقاومت و ایستادگیمان را به رخ توابین و زندانبان ها کشیدیم، این روز، روز عمومی شدن بند یک واحد یک بود.

بعد از این تحولات چه کسی رئیس زندان شد؟

اول این را بگویم که با پشتوانه منتظری، مجید انصاریان به ریاست سازمان زندان ها انتصاب شد و بعد تمامی مسئولینی که عهده دار امور زندان ها گشتند تعیین شدند، منظور این است که مسئولین درجه یک و دو زندان ها تغییر کرده و مسئولین جدید (حداقل در مورد قزلحصار و اوین به طور کامل این امر صورت گرفت) با صلاحدید منتظری انجام وظیفه کردند، بعد از حاج داود، میثم به جای او آمد که البته قبلا رئیس زندان عادل آباد شیراز بود.

آیا برای آماده سازی این تغییرات هیأت هائی از زندان بازدید کردند؟

قبل از تغییرات، ما نه هیأتی را در رابطه با بازدید از بند دیدیم و نه شخص ویژه ای را مشاهده کردیم فقط مدتی بود که احساس می کردیم پاسداران و مسئولین زندان به هیچ عنوان داخل بند نمی شوند، در اصل ترددی از آنها طی این مدت در بند مشاهد نشد.

برخورد زندانیان با این هیأت ها چگونه بود؟ اگر خاطره ای در این زمینه دارید لطفا بگوئید

در رابطه با روی کار آمدن باند منتظری من خاطره ای را بیان می کنم که مربوط به داماد اوست، خاطره به این صورت است: اوائل مهرماه ۱۳۶۳ بود، اغلب بچه ها در هواخوری بودند، من هم به خاطر درد سابقه دارم، روی تخت طبقه دوم انتهای سلول دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم، به جز من فرزاد و علی روی تخت طبقه سوم نشسته بودند که کسی سلام کرد، نگاهی به جلو در سلول انداختم، آخوند تقریبا کوتاه قدی با یک پاسدار جلو در ایستاده بود، هم او بود که سلام کرد، با بی تفاوتی سرم را بردم توی کتاب، ناگهان او را کنار تخت دیدم، دوباره سلام کرد، زیر لب جواب او را دادم و نگاه کردم به پاسداری که همراه او ایستاده بود، او خودش را معرفی کرد: "من ناصری داماد ایة الله منتظری هستم و می خواهم با مشکلات زندانیان آشنا شوم، شما اتهامتان چی است؟ چقدر حکم دارید؟ چند سال است که زندان هستید؟ از مسئولین سابق زندان چه شکایتی دارید؟" و ..... یک ریز حرف می زد.

من در حالی که نیم خیز شده بودم گفتم: "به هیچ یک از سؤالاتتان جواب نمی دهم!" پرسید: "چرا؟" گفتم: "اولا اینجا محل زندگی من است، چرا شما با کفش وارد شدید؟ دوما تمام این چیزهائی را که می خواهید از من بپرسید خودتان بهتر می دانید و در جریان هستید، ثالثا از کی به کی شکایت کنم؟" او که تلاش داشت با خونسردی با من برخورد کند بلافاصله دولا شد و نعلین هایش را درآورد و برد جلوی در سلول توی راهرو گذاشت و دوباره به کنار تخت من برگشت، از این همه سماجت او خنده ام گرفته بود، گفتم: "تا زمانی که پاسدار زندان داخل سلول است من حرفی برای گفتن ندارم!" ناصری گفت: "این پاسدار شخصی خودم است و کاری در زندان ندارد!" گفتم: "پس ضرورتی هم ندارد که اینجا بایستد، مگر شما از چیزی واهمه داشته باشید!" با اشاره او پاسدار از سلول خارج شد و پشت نرده ها ایستاد، ناصری دوباره اتهام، مدت محکومیت و مدتی را که در زندان بودم را پرسید، کوتاه به او جواب دادم، توضیح داد: "ما از عملکرد مسئولین سابق کاملا خبر داریم و از قیامت عکس و فیلم تهیه کرده ایم، حالا از شما می خواهیم اگر از مسئولین سابق شکایت دارید به ما بگوئید، حتما رسیدگی می کنیم!"

گفتم: "از کی به کی شکایت کنم؟" گفت: "منظورت را نمی فهمم!" گفتم: "من عادت کردم هیچ وقت از زندانبان به زندانبان شکایت نکنم چرا که بارها چوب این عمل دیگران را من هم خورده ام!" گفت: "من زندانبان نیستم، نماینده قائم مقام رهبری هستم!" گفتم: "مگر با آمدن شما در زندان ها باز شده و ما آزاد شدیم و خودمان خبر نداریم؟ نه آقای ناصری، یک زندانبان رفته و زندانبان جدیدی آمده، برای من زندانی که می خواهم حکم خودم را سپری کنم فرقی ندارد که شما زندانبان باشید یا لاجوردی، زندانبان لباس شخصی و غیر شخصی هر دو برای من زندانبان هستند!" گفت: "شما خیلی بدبین هستید!" گفتم: "اگر یک ماه از این مدتی را که من در زندان گذراندم شما هم می گذراندید خوشبین تر از من نمی شدید، من می دانم الان هر حرفی بزنم شب باید زیر هشت تاوان آن را بپردازم، حال و حوصله این را ندارم که سر یک چیز الکی کتک بخورم!" ناصری شروع به قسم و آیه کرد که: "از صحبت بین ما کسی مطلع نمی شود، من فقط به قائم مقام رهبری گزارش می کنم، من همه جای زندان از جمله آشپزخانه و بهداری را هم دیده ام!"

گفتم: "حتما همه چیز بر وفق مراد بود؟" قبل از این که او جواب دهد پاسداری که بیرون ایستاده بود از لای نرده ها گفت: "من خودم شاهد بودم که از روی دیگ لوبیا با الک سوسک جمع می کردند! ما دیدیم چه کثافتکاری با غذا می کنند و چی می پزند!" به او گفتم: "خوب آقای محترم، حالا می توانی همه این چیزها را برای حاج آقا بنویسی تا دست خالی از زندان بیرون نرود!" ناصری گفت: "مثل این که خیلی دلخوری و ناراحت هستی از این که ما اینجا هستیم، در هر صورت حالا که حاضر نیستی صحبت کنی اگر خواسته ای داری بیان کن!" گفتم: "ناراحت که نه، راحت نیستم! شما از مسئولین زندان هستید و هر کجا که دلتان بخواهد می روید، در ضمن من هیچ خواسته شخصی ندارم و خواسته های عمومی را هم می توانید در یک جلسه عمومی از همه افراد بند سؤال کنید!" ناصری در حالی که زیر لب چیزی را زمزمه می کرد بدون خداحافظی از سلول بیرون رفت، او آن روز به سلول های دیگر هم سر زد، به جز یکی دو مورد (که بعدا بچه های دیگر توضیح دادند) از توده ای ها و اکثریتی ها کسی با او صحبتی نکرد و او دست از پا درازتر از بند خارج شد.

آیا در این دوره با تغییراتی که در جو زندان به وجود آمد کسانی را هم از زندان آزاد کردند؟

در ابتدای امر تعدادی از توابین را آزاد کردند و در سال ۱۳۶٤ کسانی که احکامشان پایان یافته بود را با تسهیلات ساده تری نسبت به قبل آزاد کردند، مثلا تعدادی را با اخذ تعهد و ضمانت ملکی و شخصی آزاد کردند، البته در کل این تعداد اندک بود، تعدادی را با اخذ شرایط قبل و انزجارنامه آزاد کردند ولی بعد از مدت کوتاهی به این شرایط مجددا پذیرش مصاحبه هم اضافه شد! به جز چند تواب تعداد کمی را شاید بتوان گفت کمتر از تعداد انگشتان یک دست که من نام تمامی آنها را می دانم از بند یک واحد یک قزلحصار با شرایط ساده آزاد کردند ولی خیلی از افرادی که حکمشان خاتمه یافته بود و به شرایط بعدی رژیم تن ندادند آزاد نکرده و آنها به جمع ملی کش ها پیوستند که تعداد زیادی از آنها در قتل عام سراسری زندانیان در تابستان ۱۳۶۷ به چوبه دار سپرده شده و به خیل جانفشانان مبارزه طبقاتی پیوستند.

آیا در فضای جدید وضعیتی به وجود نیامد که کسانی برای آزادی به خواست های رژیم تن دهند و یا به فکر تاکتیک زدن بیفتند؟

در ابتدای امر همان طور که در بالا گفتم شرایط تسهیل شده بودند و این خود چراغ سبزی بود برای کسانی که حکمشان به پایان رسیده بود و دوست داشتند نه با شرایط زمان حاج داود بلکه با شرایط آبرومندانه تری از زندان آزاد شوند، البته این خود فقط در باغ سبز نشان دادن رژیم به زندانیان بود و رفته رفته این شرایط سخت تر شدند و شروط جدیدتری به آن افزوده شدند، مجموعه ای که بعد از شرایط آسان اولیه تن به خواسته های جدید رژیم دادند این عمل را به عنوان یک تاکتیک در نظر می گرفتند، این را باید بگویم که به خاطر عدم انسجام تشکیلاتی یا خط سیاسی در بین چپ ها وضع طوری بود که به آن نمی شد به عنوان یک تاکتیک جمعی و تشکیلاتی نگاه کرد بلکه یک تصمیم گیری فردی بود و هیچ توجیه تشکیلاتی در پشت آن نبود، این خط را بیشتر چند نفری که از خط پنج بودند در پیش گرفتند، با این توجیه که تمامی این افراد که در زندان هستند عناصر خرده بورژوا هستند که می خواستند بر شانه های کارگران سوار شده و به قدرت برسند! آنها اضافه می کردند که خوشبختانه با این سرکوب ها همه آن خرده بورژواها متلاشی شدند و از بین رفتند، در نتیجه به هر شکل و عنوان باید از زندان خارج شد و خود را نجات داد!

این عین سخنان یکی از افراد موسوم به خط پنج به نام مهدی زرین فر است که هم اکنون در یکی از کشورهای اسکاندیناوی ساکن است، البته این توجیه و توبه تاکتیکی در بین چپ ها خریدار زیادی نداشت اما مجاهدین، وقتی یک تشکیلات به ظاهر منسجم و یک ارتش به ظاهر قوی در بیرون (منظور مجاهدین است) به وجود شما نیاز فراوان دارد این به اصطلاح تاکتیک با دو دیدگاه متفاوت به یک بستر واحد می رسد، توضیح بیشتری می دهم: در خصوص توبه تاکتیکی مجاهدین در سال ۱۳۶٤ باید بگویم در شرایط بعد از رفتن حاج داود رحمانی از قزلحصار عده ای از زندانیان مجاهد که حکم آنها به پایان رسیده بود با توجیه این مسأله که ما باید در بیرون از زندان با پیوستن به سازمان فعالیت خود را ادامه دهیم تن به مصاحبه و کار در کارگاه دادند، در عمل هم بعضی از آنها را که من از نزدیک می شناختم این عمل یعنی به کارگیری همان به اصطلاح تاکتیک را انجام داده و از زندان بیرون رفتند که بعد در درگیری یا بمباران مقرهای مجاهدین کشته شدند، از جمله فرزاد گرانمایه که متأسفانه خود مجاهدین هم هیچ نامی از او نمی برند!

می توانید کمی در مورد شرایط کار در کارگاه صحبت کنید؟ مثلا آیا به زندانیانی که در آنجا کار می کردند مزد هم می دادند؟

من اطلاعی از شرایط کار در کارگاه و چگونگی آن در زندان ندارم به ویژه در قزلحصار، تنها دو نفر در بند ما بودند که خودشان و توابین می گفتند آنها در کارگاه کار می کنند، شخصی به نام مهدی زرین فر و دیگری لک و بعدها سحرخیز که هر سه آنها از خط پنج یا کارگران سرخ بودند.

آیا نشریاتی که به وسیله توابین منتشر می شدند را در قزلحصار به زندانیان می دادند؟

در قزلحصار به ما هیچ نشریه ای که توسط توابین منتشر شود را نمی دادند، فقط یک بار نشریه ای به نام عبرت را به سلول روبروی ما دادند و بعد بلافاصله از آنها گرفتند!

همان طور که می دانید وزارت اطلاعات در سال ۱۳۶۳ شکل گرفت، به وجود آمدن این وزارتخانه چه تأثیری در شیوه برخورد با زندانیان داشت؟

در زندان قزلحصار شاید کمترین تأثیر را با تأسیس وزارت اطلاعات ما شاهد بودیم، البته از زندان های دیگر و نقش و تأثیر وزارت اطلاعات من بی اطلاع هستم، می توانم بگویم که تا سال ۱۳۶۶ هیچ اثر مشخصی از حضور وزارت اطلاعات در زندان من شخصا ندیدم.

در زندان های جمهوری اسلامی به دلیل فشار شدید گاه برخی از زندانیان تعادل روحی خود را از دست می دادند، آیا با چنین افرادی برخورد داشتید؟

کم نبودند زندانیان شریفی که حاضر به پذیرش شرایط خفت بار رژیم نبودند، انسان های والائی که تن به ننگ خیانت نداده و رنج بیماری روحی را به دوش می کشیدند، عده ای از آنها پس از سال های سال هنوز هم دست به گریبان این بیماری هستند، تعدادی خودکشی کردند و عده ای با تلاش خانواده تا حدودی سلامتی خود را بازیافتند، نمونه های اسمی آن فراوان است که در صورت لزوم می توانم توضیح دهم.

برخورد بقیه زندانیان با چنین کسانی چگونه بود؟

تلاش زندانیان، به جز توابین همواره در جهت کمک و بهبود حال آنها بود و با فراهم نمودن شرایط ویژه تلاش می کردند از وخیمتر شدن حال این افراد جلوگیری نمایند، این امر باعث به وجود آمدن شرایط عاطفی فرد بیمار با یک یا دو نفر زندانی می گردید و تا زمانی که این افراد با شخص آسیب دیده بودند به راحتی می توانستند او را کنترل کنند اما همین که آنها را از هم جدا می کردند حال شخص آسیب دیده رو به وخامت می رفت، من خودم با تمام نمونه هائی که در بالا ذکر شد زندگی کردم، در بند یک واحد یک علیرضا که برادرش اواخر ۱۳۶۲ اعدام شد، اسماعیل محمدی از بچه های پاک و با صفای مجاهد، حمه سور از نوجوانان غیور کرد، یکی از بچه های مجاهد که به مرحله امام زمانی رسیده بود، حسین و یا یکی دیگر از بچه های کرد که در بند یک واحد یک اقدام به فرار هم نموده بود، رفیق عزیزی که با من در اوین هم اتاق بود و مهندس ارتباطات بود (او تا زمانی که من در اوین بودم در مرداد ۱۳۶۲ کاملا سالم بود) این عزیز در اثر ضربه ای که به گوشش خورده بود و پرده آن پاره شده بود دچارتجمع عفونت در قسمت هائی شده بود که سیستم عصبی او را مختل نموده بود، او پس از آزادی تحت معالجه قرار گرفت و کاملا بهبود یافت.

برخورد زندانبانان با چنین کسانی چگونه بود؟

شکل کامل برخورد زندانبان ها را باید در چهره توابین مشاهده کرد چرا که با گزارش توابین این افراد به زیر هشت برده می شدند و به شدت تنبیه می گردیدند، البته زندانبانان همیشه تلاش داشتند تا از آنها در جهت تضعیف زندانیان و تحت فشار قرار دادن آنها استفاده نمایند، نمونه آن در سال ۱۳۶۶ و سالن یک گوهردشت یکی از زندانیان به نام مهرداد بود، او که به شدت آسیب دیده بود زمانی که به کمک تعدادی از زندانیان تا حدودی به زندگی عادی روی آورده بود توسط مسئولین زندان به بیرون بند برده شد و تحت فشار و تطمیع برای آزاد شدن گزارشاتی از او گرفته بودند و سپس سعی کردند از او به عنوان مسئول بند و اهرم فشار بر زندانیان استفاده نمایند، مهرداد با این که تن به خواسته آنها داده بود ولی سعی می کرد داروهایش را بخورد و همیشه بخوابد، در این پروسه او درست روال گذشته خود را پیدا کرده بود، شبی از شب ها که من با رفیق جانفشان محمدعلی بهکیش توی راهرو نشسته و تاریخ می خواندیم او به کنار ما آمد و با گریه به من گفت: "من خیانت کردم! من دروغ گفتم! من راجع به تو خیلی حرف زدم، من به آنها گفتم که تو مسئول تشکیلات بندی و همه کاره بند توئی! من نمی دونم چه کار باید بکنم!"

مهرداد چنین حرفی را به این خاطر می زد که کارهائی چون سیگار، دارو و حمام رفتن و سلمانی را من به همراه یکی دیگر از رفقا انجام می دادم، هر کس در رابطه با سیگار مراجعه می کرد او را پیش من می فرستادند، به این خاطر او فکر می کرد تشکیلاتی که می گویند همین است و مسئول آن من هستم! با شنیدن حرف های او در حالی که او را بغل کردم به او گفتم: "عیبی ندارد، هر چی راجع به من گفتی فراموش کن، کاری به کار دیگران هم نداشته باش!" شب بعد که پاسدار او را صدا زد و گفت: "مهرداد، وقت آماره، مگه تومسئول بند نیستی؟" گفت: "نه! من مسئول بند نیستم! من حال و حوصله هیچ یک از جمله شماها را ندارم!" او را بیرون بردند و بعد از ساعت ها برگرداندند!

مثل این که مقداری هم کتکش زده بودند! در هر حال او دیگر کاری به کار پاسدارها نداشت تا زمانی که خواستند آزادش کنند، من یک جفت کتانی ورزشی از فروشگاه خریده بودم و کاملا نو بود، وقتی آنها را به او دادم انگار دنیا را بهش دادند، در حالی که اشک تو چشماش جمع بود گفت: "این نشون میده تو از من دلخور نیستی." گفتم: "نه، من فقط امیدوارم در بیرون زندگی آرامی برای خودت داشته باشی." در حالی که سه یا چهار بار تا نزدیکی در خروجی می رفت و برمی گشت و داد پاسدار را در آورده بود و از تک تک ما می پرسید: "من تو را اذیت کردم؟" وقتی جواب منفی می شنید با خوشحالی به طرف در می رفت و دوباره برمی گشت و از شخص دیگری سؤال می کرد، خوب، چگونه می توان این انسان ها را فراموش کرد و یا حتی آنها را با کسانی که شرف و انسانیت خود را بی هیچ شرمندگی فروخته و حال ادعا دارند که بیمار بودند و یا هنوز هم بیمار هستند مقایسه کرد؟

کاملا درست است، چنین افرادی را که تحت شرایط بسیار سرکوبگرانه و ظالمانه شرایط روحی خاصی پیدا نموده و رفتارهائی که مناسب شخصیتشان نبود از خود نشان دادند به هیچ وجه نمی توان با کسانی مقایسه کرد که بین در صف مخالف یک رژیم جنایتکار ایستادن و انسان شریف ماندن و یا خود را به دشمن فروختن و به جزئی از ماشین سرکوب تبدیل شدن دومی را بر گزیدند، اجازه دهید در مورد خودکشی در زندان نیز سؤال کنیم، آیا در قزلحصار شاهد خودکشی زندانی بودید؟

در زندان قزلحصار از نزدیک شاهد خودکشی زندانی نبودم ولی دو مورد را به یاد دارم که در اواخر سال ۱۳۶۲ یا اوائل ۱۳۶۳ تقریبا به فاصله دو هفته دو تن از زندانیان کرد که از زندان سنندج تبعیدی به قزلحصار منتقل شده بودند در دستشوئی بند یک واحد یک دست به خودکشی زدند که متأسفانه من نام این دو را فراموش کردم، شاید هم علت فراموشی در این باشد که اینها در سلول های جلو که متعلق به نمازخوان ها و توابین بود زندگی می کردند ولی اولی به سبک فلسطینی ها در توالت خودکشی کرده بود و دومی سرش را به نبش دیوار توالت کوبیده بود که هر دو بار من در سلول بیست بودم و انتقال آنها را با پتو توسط توابین به عینه دیدم، البته در زندان اوین در اتاق شصت و سه سالن سه خودکشی حسن جهانگیری و در سالن یک زندان گوهردشت خودکشی حسن صدیقی را من از نزدیک ناظر بودم.

لطفا از تنبیهات زندانبانان با ذکر تاریخ آنها نیز بگوئید، چه تنبیهاتی در زندان رسم بودند و برای چه جرم هائی؟

از اوائل ۱۳۶۲ در اوین تنبیهی تحت عنوان "حد" برای زندانیانی که در جریان ملاقات رفتن یا بازجوئی رفتن با زندانی دیگر تماس می گرفتند برقرار شد، بدین صورت که در داخل اتاق، سالن سه، همه زندانیان را پشت به در می نشاندند، بعد نام متهم و میزان ضربات کابلی که باید بخورد را قرائت می کردند، زندانی باید عقب، عقب می آمد و کف اتاق دمر دراز می کشید و آنها غالبا بین پانزده تا سی ضربه شلاق را از پس گردن تا ران ها می زدند! خودم یک بار بدین شکل بیست ضربه شلاق خوردم، تفاوت با بازجوئی در این بود که در بازجوئی فرد را به تخت می بستند ولی اینجا آزاد بود، خود من شاهد بودم که پاسداران قرآن را زیر یک بغلشان می گذاشتند ولی با دستی که خالی بود ضربه می زدند! کلا این نوع تنبیه نسبت به کتک خوردن توی شعبه از یک ویژگی خاصی برخوردار بود چرا که برای زندانی جنبه رو کم کنی و روحیه بخشیدن به زندانیان دیگر را داشت.

به خاطر همین هم هیچ زندانی را من ندیدم که در این شرایط تنبیه فریاد کند که خود این باعث دلخوری، خشم و شدت ضربات پاسداران می شد اما در قزلحصار و در زمان حاج داود نیازی به جرم نبود! همواره و همیشه تنبیه با گزارش توابین و انتخاب آنها صورت می گرفت که کمترین آنهاعبارت بودند از قطع دستشوئی و دیگر تنبیه ها مثل فوتبال جمعی یک بار توسط پاسداران و یک بار هم توسط توابین، سر پا ایستادن مدت بیست و چهار تا بیش از یکصد ساعت! اینها چیزهائی بودند که من شخصا تجربه کرده و شاهد بودم، البته همین تنبیهات بعد از تغییر حاج داود کم و بیش و به انحاء دیگر اجرا می گردیدند.

آیا زندانی سیاسی را برای تنبیه به بند زندانیان عادی می فرستادند و یا برعکس با آوردن زندانیان عادی به بند سیاسی ها از آنها برای اذیت کردن زندانیان سیاسی استفاده می کردند؟

در زندان قزلحصار و در رابطه با بند یک واحد یک تنها دو مورد بود، یکی شخصی افغانی بود به نام نادر محبوبی معروف به دائی جان که یک چشمش هم مشکل بینائی داشت، او قبلا در نانوائی زندان کار می کرد و ظاهرا به خاطر مسأله اخلاقی با یک آخوند که خود او آن را رد می کرد تبعید شده بود، آخوند مزبور احمد الهی قمشه ای برادرزاده الهی قمشه ای معروف بود که نگارش قرآن و نهج البلاغه منسوب به اوست! او می گفت: "زمانی که در بهداری زندان بستری بوده با آن آخوند فاسد هم اتاقی بوده و چون تقاضای او را رد کرده او گزارشش را به پاسدارها و حاج داود داده است!" و این باعث تبعید او به بند ما شده است! بسیاری از زندانیان برخورد مناسبی با نادر محبوبی افغانی داشتند، مثلا بچه های بند یک واحد یک جانفشان ماشاء الله محمدحسینی، علی - ه از بچه های فرقان و محمود و یکی دیگر از زندانیان بند سواد خواندن و نوشتن را تا کلاس پنجم ابتدائی به او آموختند، زمانی که ما را به گوهردشت منتقل می کردند او با مشت به در بند می کوبید و می گفت: "من کمونیستم! من کادر مرکزیم! من فدائیم! من مجاهدم! من سیاسیم! مرا هم با اینها بفرستید!"

مورد دیگر فرستادن شش نفر از بزن بهادرهای واحد دو بود که در بین آنها فردی بود به نام رضا و ظاهرا همه آنها از او حساب می بردند، او زمانی که با برخورد زندانیان سیاسی روبرو شد، به ویژه رفیق عزیز اسدالله – ک نه تنها هیچ درگیری به وجود نیاورد بلکه با افرادی از این شش نفر که در ورزش جمعی فحاشی می کردند یا از الفاظ رکیک استفاده می کردند برخورد می کرد، به طور مثال خود من شاهد بودم که در بازی والیبال زمانی که یکی از آنها به دیگری فحش داد رضا سیلی محکمی به او زد و گفت: "اینجا بند زندانیان سیاسیه، اینجا واحد دو نیست که هر غلطی دلتان خواست بکنید، هر کدام از شما کوچکترین بی احترامی به زندانیان سیاسی بکند با من طرف است!" البته بعد از مدت بسیار کوتاهی  آنها را از بند ما بردند، مورد دیگر انتقال زندانیانی بود که در زمان میثم به خاطر بیگاری به حالت تنبیهی به قرنطینه منتقل شده بودند، آنها را مدتی به بند سلطنت طلب ها و امیرانتظام منتقل کرده بودند.

چرا و کی شما را به زندان  گوهردشت منتقل کردند؟

در اواخر بهار ۱۳۶۵ تصمیم بر این گرفته شده بود که واحد یک و سه زندان قزلحصار را از زندانیان سیاسی تخلیه نمایند و در اختیار زندانیان عادی قرار دهند، ظاهرا کمبود جا و حجم بالای جرائم اجتماعی باعث این گردیده بود که واحد دو زندان قزلحصار به تنهائی جوابگوی تعداد زیاد مجرمین عادی نباشد و نیاز به فضای بیشتر برای مجرمان این جرائم که رو به ازدیاد بود داشتند!

آیا شما را به طور فردی و یا به همراه دیگر زندانیان سیاسی به طور جمعی به زندان گوهردشت منتقل کردند؟

ما را به صورت جمعی به گوهردشت منتقل کردند، تقریبا صد و نود و سه نفر باهم بودیم که از بند یک واحد یک با چند اتوبوس به زندان گوهردشت منتقل شدیم، البته وسائلمان را با یک کامیون کانتینردار سبز رنگ حمل کردند.

لطفا در ابتدا کمی درباره موقعیت ساختمانی این زندان توضیح دهید، این زندان از چند بند یا قسمت تشکیل شده بود؟

کلا این زندان از هشت بلوک سه طبقه ساخته شده بود، سالن ها در دو طرف یک راهرو اصلی بزرگ قرار داشتند، البته پنج سالن یک و سه و پنج و شش و هشت در یک ردیف، یک طرف راهرو و سالن های دو و چهار و هفت در ردیف دیگر و یا سمت دیگر راهرو قرار داشتند، سه سالن اول یعنی سالن یک و سالن دو و سالن سه دارای سلول های بزرگتر بودند، یعنی در بند یک و دو و سه تیغه بین بیست و هشت سلول انفرادی را برداشته بودند! دو سلول را به یک سلول نسبتا بزرگتر تبدیل کرده بودند و چهارده سلول بزرگتر به وجود آورده بودند و در انتهای هر یک از این سه سالن و در هر طرف تیغه بین سه سلول را برداشته و دو سلول بزرگتر از سلول های داخل این سالن ها درست کرده بودند ولی سالن های دیگر فقط از سلول های کوچک تشکیل شده بودند.

سالن های چهار و هفت فاقد حسینیه بودند ولی شش سالن دیگر دارای حسینیه بودند، هر بلوک از سه طبقه تشکیل می شد که غالبا طبقه اول تمام این بلوک ها خالی بود، البته گاهی مواقع افرادی را به صورت انفرادی در آنجا برای چند ساعت یا چند روز نگهداری می کردند، آنجا را به این خاطر خالی نگاه می داشتند چون می شد از حیاط و هواخوری به راحتی با افراد داخل این سلول ها تماس گرفت، به طور مثال در یک زمان ما توانستیم با دو پزشکی که در اعتراضات نسبت به انتخابات نظام پزشکی شرکت داشتند در طبقه اول سالن دو تماس بگیریم، همچنین توانستیم با بعضی از زندانیانی که در بهداری بستری بودند صحبت کنیم، من البته در انتها شرحی از ساختمان های زندان گوهردشت همراه با تصویر ماهواره ای از این زندان را به طور مفصل ارائه خواهم داد.

آیا در بدو ورود شما را به انفرادی بردند یا عمومی؟

همه ما صد و نود و سه نفر را به سالن دو گوهردشت که خالی و عمومی بود فرستادند، البته در آبان ماه ۱۳۶۵ تعداد بیست نفر از زندانیان را به سالن سیزده که در طبقه زیر خودمان قرار داشت منتقل کردند، این سالن چند روزی بود که با انتقال تعدادی از زندانیان باقی مانده در قزلحصار پر شده بود.

در سال ۱۳۶۵ که شما را به گوهردشت منتقل کردند چه کسی مسئول این زندان بود؟

مرتضوی رئیس زندان بود و ناصریان دادیار زندان.

شما کلا چه مدت در این زندان بودید؟

من از اواخر بهار ۱۳۶۵ تا ۲۵ بهمن ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت بودم.

آیا در این زندان در زمانی که شما در آنجا بودید تواب ها قدرت داشتند؟

بعد از اوین در سال ۱۳۶۲ این زندان تنها زندانی بود که هیچ تواب علنی و رسمی در بند وجود نداشت و در اصل بند در دست خود زندانیان بود.

چه ترکیبی در سلول ها وجود داشت و روابط زندانیان باهم چگونه بود؟

در سالن دو و در سال ۱۳۶۵ ما این ترکیب را داشتیم و سلول ها بدین شکل تقسیم شده بودند: سلول پانزده (سلول بزرگ هجده نفره) و سیزده و یازده و نه و سه و یک متعلق به زندانیان مجاهد بودند که جمعا هفتاد و چهار نفر بودند، سه سلول هفت و شش و چهار متعلق به توده ای - اکثریتی ها بودند که سی و چهار نفر بودند و هفت سلول دیگر شامل هشتاد و سه نفر از زندانیان چپ (جریانات مختلف) و یک نفر از فرقان و یک نفر از بچه های آرمان مستضعفین که این دو در اتاق شانزده با ما بچه های چپ زندگی می کردند، در اصل سه ترکیب وجود داشتند: مجاهدین، توده ای - اکثریتی ها و زندانیان سیاسی طیف های مختلف چپ، این سه ترکیب هر کدام در چهارچوب ها و معیارهای خود زندگی می کردند و در رابطه با برخوردهای داخل سالن ها چه سالن یک و چه سالن دو تلاش بر این بود که از به وجود آمدن تنش جلوگیری شود، از این رو در رابطه با برخورد با زندانبانان مجبور بودیم در حداقل ها به تفاهم برسیم و از به وجود آمدن برخوردهای داخلی خود داری کنیم، در مجموع می توان گفت با تمام ایرادات موجود و عدم اعتمادی که چپ ها و مجاهدین به هم داشتند بین آنها در مجموع روابط نزدیکتری وجود داشت تا با توده ای - اکثریتی ها.

همه می دانیم که در فاصله بین سال های ۱۳۶۷ - ۱۳۶۵ با رشد اعتراضات و مبارزات توده ها بر علیه جنگ و مصائب مختلف زندگی در زیر سلطه رژیم جمهوری اسلامی یک جو مبارزاتی در جامعه حکفرما شده بود که مبارزه و مقاومت زندانیان سیاسی هم از آن تأثیر گرفته و روی آن تأثیر می گذاشت، در نتیجه کاملا منطقی به نظر می رسد که بند در این دوره در دست خود زندانیان بوده باشد، در این مورد بیشتر باید صحبت کرد، اکنون لطفا توضیح دهید که موقعیت زندگی عمومی زندانیان در دوره ای که شما در زندان گوهردشت بودید چگونه بود؟ از نظر جا، غذا، هواخوری و بهداری و ..... ؟

ما فضای نسبتا مناسبی داشتیم چرا که بر اساس تقسیم بندی، دو سلول انتها هر یک هجده نفر را اسما در خود جا داده بودند و دوازده سلول دیگر یازده نفر و دو سلول هم هر کدام دوازده نفر را در خود جا داده بودند، البته گفتم اسما چرا که شب ها تعداد زیادی از زندانیان سلول های مختلف در حسینیه سالن می خوابیدند! در نتیجه کمبود جا نداشتیم و فضا برای خوابیدن به اندازه کافی وجود داشت، در رابطه با غذا یک یا دو ماه اول نسبت به قزلحصار خیلی بهتر بود ولی رفته رفته جیره غذائی به ویژه قند، پنیر، مرغ و ..... کم شد! این مواد غذائی واضحا دزدیده می شدند! از آنجا که من مدتی مسئول بند بودم از کم و کیف دقیق این دزدی از طریق پاسدار - دانشجویانی مطلع و مطمئن شدم! بخشی از جیره ما را تعدادی از پاسداران با خود می بردند! مثلا در ابتدا به هر هشت نفر یک مرغ درسته می رسید، بعد از مدتی ما متوجه شدیم مرغ ها را خرد کرده و روی دیگ برنج می ریزند که تعداد آن معلوم نشود! یا در خصوص پنیر جیره هفتگی هر زندانی صد گرم بود که به شصت تا هفتاد گرم رسید!

از نظر هواخوری تقریبا موقعیت بدی نداشتیم، شاید مثل قزلحصار اواخر ۱۳۶۳ تا زمان انتقال در ۱۳۶۵ تمام روز نبود ولی در کل شرایط قابل تحملی بود، تا زمانی که طبقه زیر ما خالی بود اغلب صبح ها از ساعت هشت تا یک هواخوری داشتیم و یا بعضی مواقع که فراموش می کردند (پاسداران) بعد از ظهرها از دوازده و یک تا پنج و شش بعد از ظهر هواخوری داشتیم ولی زمانی که زندانیان سالن سیزده (طبقه زیرین ما) آمدند یک نوبت ما هواخوری داشتیم و یک نوبت آنها صبح یا بعد از ظهر به هواخوری می رفتند، در رابطه با بهداری ما هفته ای یک بار نوبت بهداری داشتیم که در این نوبت پنج تا هفت نفر می توانستند به بهداری بروند، این امر البته بستگی به پاسدار شیفت داشت، اگر او از جمع اراذل و اوباش بود همان پنج نفر هم با مشکلات فراوان به بهداری می رفتند ولی اگر از طیف سواددار پاسداران بود می شد تا هفت یا هشت نفر را به بهداری فرستاد.

سالن دو زندان گوهردشت شاید تنها سالنی باشد که تک افتاده بود، یعنی یک طرف آن به فضای سبز و محوطه میدان مانند و گلخانه زندان با در ورودی منتهی می شد و سمت دیگرش بهداری زندان قرار داشت، این سالن هیچ ارتباطی با دیگر سالن ها نداشت و کاملا محدود بود ولی این سالن از طریق حسینیه مشرف به محوطه خارج و سالن ملاقات بود، گفتنی است که زندانیان این سالن توانسته بودند با خم کردن نرده های حسینیه کاملا ترددها را کنترل کنند و برای استتار نور شب که از بیرون کسی متوجه این تغییرات نشود هم از تخته های جعبه میوه که با طناب بالا و پائین می رفتند استفاده کرده بودند، البته بعد از چند ماه در اثر سهل انگاری یکی از زندانیان که فراموش کرده بود تخته را سر جایش بگذارد این امکان لو رفت و منجر به بسته شدن دو هفته ای حسینیه و نصب یک ورقه فلزی جدید جلو پنجره مذکور گردید!

از اولین برخوردهائی که در این زندان با زندانبانان داشتید چه خاطره ای را به یاد دارید؟

از ابتدا که وارد سالن دو گوهردشت شدیم درگیری ما با زندانبانان و پاسداران بر سر این بود که ما کارگر روز را مسئول برخورد با بیرون می دانستیم ولی آنها تأکید بر این داشتند که باید مسئول بند انتخاب کنیم، در این رابطه بحث ما بین خود زندانیان بر سر این بود که زندانبان می تواند یک نفر مسئول بند را به راحتی زیر ضرب ببرد و مسئول بند همیشه باید آماده زیر فشار رفتن توسط زندانبان باشد در حالی که اگر زندانبان با کارگر روز طرف شود اولا او کارگر روز یک سلول است (در مجموع حداقل یازده نفر) دوما چون گردشی است همه در خطرات و پیامدهای آن دخیل هستند، این شروع درگیری با زندانبانان بود، در این رابطه آنها (زندانبانان) هواخوری، بهداری و خرید از فروشگاه را قطع کردند! بعد از تقریبا یک ماه بحث و جدل داخل بند با رأی گیری به این نتیجه رسیدیم که یک نفر مسئول بند شود.

بعد از کلی بحث و تبادل نظر به خاطر این که بچه های مجاهد از یک انسجام واحدتری برخوردار بودند قرار شد اولین مسئول بند از مجاهدین با رأی عمومی انتخاب شود و سه ماه این مسئولیت را داشته باشد و بعد از سه ماه یکی از بچه های چپ کاندید شود و با انتخاب عمومی مسئول بند گردد، دور اول انتخابات با مساعدت و همنظری منجر به انتخاب حسن – ر یکی از مجاهدینی که روابط عمومی خیلی خوبی داشت و بر خلاف بعضی از مجاهدین با بچه های چپ بیشتر رابطه داشت گردید، پیامد آن در اواخر مهر بچه های چپ مرا کاندید کردند، البته من از اقبال خوبی در بین توده ای - اکثریتی ها برخوردار نبودم، همچنین تعدادی از بچه های مجاهد هم به خاطر چپ ستیزی موافق مسئول بند شدن من نبودند، در هر حال در این زمان من در مجموع به خواست زندانیان به مسئولیت بند انتخاب شدم، این مسئولیت باعث شد که از نزدیک درگیر یک سری از برخوردها با پاسداران به ویژه بر سر نفت و بهداری گردم.

کلا فضای زندان گوهردشت از نظر سرکوبگری و مقاومت زندانی در بدو ورود شما چگونه بود؟

شرایط نسبت به زندان قزلحصار بهتر بود، در اینجا در ابتدا ما با دو طیف پاسدار مواجه شدیم: یکی پاسداران قدیمی زندان ها که همان لمپن های کمیته ها بودند و دیگری دانشجویان تحکیم وحدتی بودند که پاسدار - دانشجو بودند، برخورد با این دو طیف یک برخورد دوگانه بود، هر چند پاسدار - دانشجویان بیش از شش یا هفت ماه دوام نیاوردند و از زندان رفتند!

پاسدار – دانشجو؟ آنها چه کسانی بودند؟

اتفاقا در همان ابتدا بحث این که آنها چه کسانی هستند و ما چه برخوردی باید باهاشون داشته باشیم در بین خود ما مطرح بود، در اینجا مورد خاصی را که خودم برخورد داشتم توضیح می دهم: در بین نگهبانان پاسداری بود به نام مهدی، جوانی حدود بیست و دو ساله بود، هر بار که شیفت او بود ما به راحتی می توانستیم نفت دریافت کنیم و یا جیره غذائی که به ما داده می شد کاملتر بود، از اینجا می شد حدس زد که پاسداران دیگر از جیره غذائی می دزدند! در ابتدا من با او تند برخورد می کردم ولی او سعی داشت رابطه عاطفی با زندانیان به ویژه با من برقرار کند، ابتدا فکر می کردم که او تلاش دارد از این روابط سوء استفاده نماید و در بند جو بی اعتمادی به وجود آورد، از این رو در تمام موارد برخورد با او یکی از بچه های کارگری را هم به همراه خودم جلو در می بردم، در شرایطی چند روزی آنفلونزا در بند همه گیر شد، اغلب زندانیان به آن مبتلا شده بودند، خود من هم به شدت سرما خورده بودم، به هر کدام از پاسدارها می گفتیم که خارج از نوبت هفتگی یکی دو نفر از ما را به بهداری ببرند قبول نمی کردند!

این پاسدارها عبارت بودند از: عباس کولیوند که بچه ها به او خر گاز گرفته می گفتند چون یک طرف صورتش سالک داشت! ادهم، او مرد مسنی بود و ظاهر آرامی داشت ولی وای به روزی که کسی برای تنبیه چشم بسته گیر او می افتاد، یکی دیگر علی شوتی بود، بچه ها این اسم را به خاطر آن روی او گذاشته بودند چون در ابتدای ورود به گوهردشت تلویزیون مداربسته نبود و هر روز بچه های سالن او را برای تنظیم آنتن تلویزیون به روی بام می فرستادند، او در اصل آدم دمدمی مزاجی بود و خیلی از مواقع بچه ها به راحتی او را دست می انداختند، هر سه این پاسدارها در قتل عام های تابستان ۱۳۶۷ فعال بودند! در نوبت هفتگی، مهدی سر شیفت بود، بنا شد که او نه نفر را به همراه من (ده نفر) به بهداری بفرستد ولی من شخص دیگری را که از خودم بیمارتر بود با آنها فرستادم.

روز بعد حوالی هشت شب او در سالن را باز کرد، من چون در سلول دراز کشیده بودم کارگری جلو در رفت ولی مهدی خواهش کرد که مرا صدا بزنند، من رفتم جلو در و او پاکتی به دستم داد و گفت: "این داروها را از بیرون زندان تهیه کرده ام، خواهش می کنم از آنها خودت هم استفاده کن، ضمنا کسی نفهمد که این داروها را من برای تو آورده ام، امکان دارد داخل بند آنتن داشته باشید، برای من خیلی بد می شود!" مهدی در ادامه در توضیح علت این کار خوب خود گفت: "من در رابطه با برخوردی که دیشب کردی (یک بیمار دیگر را جای خودت به بهداری فرستادی) خیلی فکر کردم، دیدم این هم تنها کاری است که من از دستم برمی آید!" قسمت فوق را گفتم تا حداقل شناخت از مهدی را شما هم داشته باشید، او مفصلا توضیح داد که باندی از پاسداران جیره زندانیان را نصف می کنند و بقیه را با خود می برند خارج از زندان و گفت که از دست آنها (تعدادی از پاسداران دیگر) کاری ساخته نیست و این به شدت آنها را آزار می دهد!

جالب است، تا کنون در خاطرات زندانیان سیاسی به چنین موردی برخورد نکرده  بودیم، پس مهدی با بقیه پاسداران فرق داشت، شما چرا عنوان پاسدار - دانشجو را برای چنین تیپی به کار می برید؟

اجازه دهید با ذکر خاطره ای از مهدی این موضوع را روشن کنم: در شب یلدای سال ۱۳۶۵ بین ما و زندانبانان یک درگیری به وجود آمد که در این رابطه من از طرف پاسداران مورد ضرب و شتم قرار گرفته و در سلول انفرادی محبوس شدم، در جریان این موضوع چندی بعد که از هواخوری برمی گشتم روی پله ها مهدی را دیدم که از من پرسید: "اینجا چه می کنی؟" به سردی گفتم: "تو که باید بهتر بدانی!" و اضافه کردم: "حتما خودت در جریان همه مسائل هستی، شاید هم یکی از کسانی که آن شب مرا کتک می زد خودت بودی!" مهدی در حالی که خیلی ناراحت به نظر می رسید شروع به قسم خوردن کرد و گفت که: "من اصلا در آن شب در زندان نبودم، از چیزی خبر نداشتم، فقط بچه های سالن دو گفتند که تو توی انفرادی هستی!" این را گفت و بدون این که در هواخوری را ببندد رفت!

سه یا چهار روز بعد من توی سلول نشسته بودم که صدایم کردند، وقتی جلو در سالن رفتم مهدی را دیدم، گفت: "می خواهم خداحافظی کنم!" جوابی ندادم، فقط نگاهش کردم، مهدی به حرفش ادامه داده گفت: "ما چهل نفر دانشجو بودیم، با امید به این که می توانیم در زندان خدمتگزار نظام باشیم و می توانیم به خاطر معلوماتمان با زندانیان برخورد ارشادی داشته باشیم به اینجا آمدیم ولی متأسفانه اینجا پی بردیم که خانه از پای بست ویران است!" در ادامه صجت هایش او گفت که: "ما همگی استعفا داده ایم! البته استعفای ما را همین جوری قبول نمی کنند! گفتند یا جبهه یا اینجا ! ما هم عنوان کرده ایم می خواهیم به جبهه برویم!"

او نگرانیش را در مورد ما زندانیان سیاسی به این صورت ابراز داشت: "من نمی دانم چه بر سر شما در اینجا و چه بر سر من در جبهه خواهد آمد، ما در اینجا درس های زیادی گرفتیم، من خودم خیلی چیزها را که نمی دانستم حالا می دانم!" مهدی حرف هایش را با تشکر از ما پایان داد: "من نه به عنوان یک پاسدار بلکه به عنوان یک انسان برای تو آرزوی موفقیت دارم، من چیزهای خوبی یاد گرفتم!" در مقابل این صحبت ها در حالی که نمی دانستم چه جوابی به او بدهم کمی نگاهش کردم و بعد لبخندی زده و به او گفتم که: "امیدوارم در شرایط دیگری  دوباره ببینمت!" و دستش را به گرمی فشردم، او در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود در را بست و رفت، من نمی دانم بعدا چه بر سر مهدی و سی و نه نفر دیگرشان آمد ولی این تجربه مهدی بیانگر آن است که هیچکس حتی با اندک جوهره انسانی هم نمی تواند در خدمت این نظام باشد!

جمهوری اسلامی برای این که بتواند نظم ظالمانه سرمایه داری وابسته را در ایران حفظ کند مرتکب چنان جنایات و اعمال دیکتاتوری شده و می شود که هر کسی که خواستار کمک به همنوع خود باشد با اندک آگاهی و با اندک جوهره انسانی درمی یابد که در این سیستم خانه از پای بست ویران است! در اینجا بهتر است در مورد اشکال و نمونه های مقاومت زندانیان در مقابل زندانبانان در زندان گوهردشت صحبت کنید

در رابطه با اعتراضات زندانیان در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ در گوهردشت موارد فراوانی وجود دارند، آنها را می شود ذکر کرد که البته شاید از چهارچوب بحث خارج شود ولی من تیترهای آنها را در زیر می آورم:

سالن دو گوهردشت، اول دی ماه سال ۱۳۶۵ تحریم سه روزه غذا در اعتراض به انتقال مسئول بند و سیزده نفر از بچه ها به خاطر برگزاری شب یلدا به انفرادی! اوایل سال ۱۳۶۶ خودسوزی یکی از بچه های مجاهد در سالن سه با نفت چراغ خوراکپزی و اعتراضات و تحریم غذا و ملاقات! یورش شبانه بر سر آمار به سالن یک و بردن چراغ های خوراکپزی و اعتراض کل سالن، یورش گارد ضربت و انتقال بیست و سه نفر به انفرادی، تحریم غذای دو روزه و یک وعده ملاقات اوایل سال ۱۳۶۶ ، خردادماه سال ۱۳۶۶ سالن یک تحریم دو وعده غذا در رابطه با ضرب و شتم بچه های بند به خاطر ورزش جمعی! اوائل سال ۱۳۶۷ سالن شش پس از ضرب و شتم یکی از زندانیان (این سالن مختص زندانیان سیاسی چپ با احکام بالای ده سال به همراه سی و دو نفر از بهائی ها بود) تصمیم به تحریم یک وعده غذا گرفته شد که در پی آن مدیر داخلی زندان هر شب برای گرفتن آمار وارد سلول ها می شد و به علت جواب ندادن به سلامش زندانیان را مورد ضرب و شتم قرار می داد! از این رو با تحریم یک وعده ملاقات این ضرب و شتم ها قطع شدند! از پنجم مرداد ۱۳۶۷ و شروع کشتار زندانیان سیاسی و قطع کامل حداقل های موجود مثل ملاقات، بهداری، روزنامه، تلویزیون، هواخوری و ..... تا پنجم شهریور ۱۳۶۷ سه بار تحریم غذا در سالن شش گوهردشت صورت گرفت!

انتقال این تجربیات به دیگران واقعا کار لازمی است، مبلغین رسمی و غیررسمی رژیم همواره کوشیده اند این طور جلوه دهند که گویا در دهه ۶۰ در مقابل سرکوب و یا به زعم آنها قدر قدرتی جمهوری اسلامی زندانیان سیاسی یارای مبارزه و مقاومت نداشته و هیچکس نتوانست در مقابل آنها مقاومت نماید! متأسفانه در بعضی از خاطراتی نیز که در رابطه با زندان های دهه ۶۰ نوشته شده اند عمدتا بر سرکوب ها تأکید شده و در این کتاب ها گوئی که نویسنده بیشتر عدم مقاومت ها و روحیه باختن ها را در زندان دیده، از مقاومت و وجود روحیه مبارزاتی در زندانیان سیاسی در سال های مختلف کمتر سخن رفته است ولی همین مواردی که شما قبلا ذکر کردید و یا اکنون در مورد زندان گوهردشت می گوئید نشان می دهند که علاوه بر این نمونه های برجسته ده ها مورد کوچک دیگر نیز از مبارزات زندانیان سیاسی در زندان جریان داشته است که همگی در مجموع بیانگر مبارزه و مقاومت زندانیان سیاسی در برابر رژیم در آن دهه خونبار می باشد، اجازه دهید در مورد هر یک از این مبارزات که نام بردید تا آنجا که امکان دارد بپرسیم، پس لطفا بگوئید اعتراضاتی که در شب یلدا در سال ۱۳۶۵ به وجود آمدند چگونه بودند و چرا و چگونه شکل گرفتند؟

در رابطه با شب یلدا زندانیان تدارک مفصلی دیده بودند، آن شب، شب جمعه بود و بر خلاف هر شب پاسداران خیلی زود برای آمار گرفتن آمدند و سفره های چیده شده داخل اتاق ها را دیدند ولی واکنشی نشان ندادند اما ساعت ده شب در حالی که همه در سلول ها مشغول ترانه خوانی و سرودخوانی بودند به سالن یورش آوردند و آنهائی را که در راهرو قدم می زدند به حسینیه فرستادند! پاسداران در هر سلولی که جمعیت داخل آن بود (به هر تعداد) را قفل نمودند! من داخل سلول شانزده با نزدیک چهل و پنج تا پنجاه نفر نشسته بودم که در سلول را بستند! بعد متوجه شدم که دنبال مسئول بند می گردند، با زدن مشت به در آنها را متوجه حضورم داخل سلول دربسته کردم، وقتی آنها آمدند و از سلول بیرون آمده و وارد راهرو شدم در را پشت سر من بستند، من دیدم که گارد ویژه زندان به سرکردگی داود لشکری سالن را قرق کرده است! آنها در حالی که مرا به طرف زیر هشت و راهرو اصلی زندان هل می دادند داود لشکری می گفت: "وقتی مسئول بند این باشه بهتر از این نمیشه!"

در راهرو اصلی مرا لگد زدند و در زیر هشت چشمانم را بستند و مجبورم کردند که رو به دیوار سر پا بیایستم، بعد از مدتی تعدادی از بچه های سالن را هم بیرون آوردند و در کنار دیوار قرار دادند، بعد از مدتی وقتی اسامی آنها را می نوشتند متوجه شدم همه از سلول یازده و از بچه های مجاهد هستند که عبارت بودند از: ساسان محمودی، مجید ملکی انارکی، مسعود دلیری، عباس یگانه جا، محمدرضا شهیرافتخار، حمید لاجوردی، احمدعلی وهاب زاده، جواد ناظری، ابراهیم حبیبی، محمد - ا، ناصر - ق و محمدرضا – د، نه نفر از این عزیزان چندی بعد در قتل عام سراسری سال ۱۳۶۷ به دار کشیده شدند! بعد از حدود یک ساعت داود لشکری به اتفاق عباس کولیوند آمدند و شروع به بازجوئی کردند!

وقتی من توضیح دادم که داخل سلول خودم سلول شانزده بودم و هیچ کدام از ما کار خلافی انجام نداده ایم پس از مدتی جر و بحث لشکری گفت: "تو می توانی به سالن برگردی!" گفتم: "بقیه چی؟ چون اینها هم داخل سلول خودشان بوده اند و همه از یک سلول هستند!" لشکری گفت: "به تو چه ربطی دارد؟" گفتم: "شما مرا به عنوان مسئول بند بیرون کشیدید، پس من به عنوان مسئول بند می توانم درباره وضعیتی که برای تعدادی از افراد بند به وجود آمده سؤال کنم!" لشکری به عباس کولیوند گفت: "همه را به جز مسئول بند بفرست داخل بند!" وقتی بچه ها را فرستادند داخل بند، لشکری در حالی که هر چه ناسزا بلد بود نثار من می کرد به همراه چند نفر دیگر روی سر من ریختند و شروع به کتک زدن و ضرب و شتم من نمودند! پس از خوردن کتک مفصل تا حوالی صبح مجبور شدم توی راهرو اصلی سر پا بایستم! حدود ساعت شش مرا هم به بند برگرداندند، با این حال روز شنبه دوم دی ماه ۱۳۶۵ ساعت هشت و نیم صبح من و دوازده نفر از بچه های مجاهد را با چشمبند از بند خارج کردند، ابتدا همه ما را به یک فرعی و سپس به انفرادی فرستادند!

اتهاماتی که به ما زده بودند شورش در زندان به مناسبت بمباران کرمانشاه بود! جشن شب یلدا را اینها به بمباران کرمانشاه وصل کرده بودند! بعد از چهل روز مرا به جای سالن دو به سالن یک منتقل کردند، در آنجا فکر می کنم به خاطر آشنائی قبلی با یکی از زندانیان سیاسی به نام حسین حاج محسن که در سالن یک بود و من از اوین او را می شناختم مرا به سلول پانزده فرستادند در حالی که بچه های مجاهد همگی به سالن دو بازگردانده شدند، البته زندانیان سالن دو به ضرب و شتم من و به انفرادی فرستادن سیزده نفر از ما اعتراض کرده و از تحویل جیره هفتگی خودداری کرده بودند، همچنین آنها غذا را سه روز تحریم کرده بودند و بعد از آن هم هیچ وقت حاضر نشدند که مسئول بند دیگری به بیرون معرفی نمایند، شاید این اصلی ترین دلیلی باشد که مرا به جای سالن دو به سالن یک انتقال دادند.

از اعتراضات و مبارزات زندانیان در رابطه با چراغ خوراکپزی صحبت کردید، این موضوع چگونه بود؟

اوائل بهار سال ۱۳۶۶ بود، ساعت هشت شب زودتر از روزهای دیگر پاسداری در بند را باز کرد و اعلام نمود برای آمار به سلول های خودمان برویم، این کار طبق معمول بود اما هنوز چند دقیقه ای از به ظاهر آمارگیری نگذشته بود که حسین حاج محسن از همسلولی های ما در سلول پانزده طبق معمول همیشه از کنار در به داخل سالن سرک کشید و ناگهان شروع به داد زدن کرد که: "آی دزد، آی دزد!" همه زندانیان از سلول ها به راهرو ریختند و پاسداران را در حال بردن چراغ های خوراکپزی که خودمان خریده بودیم دیدند، زندانیان به سمت سلولی که چراغ های خوراکپزی در آنجا بودند و در واقع تبدیل به آشپزخانه شده بود رفتند، مدیر داخلی زندان هم در وسط سالن ایستاده بود که زندانیان او را دوره کردند، یکی از پاسداران به سرعت از بند خارج شد، مدیر داخلی زندان ما را به حفظ  آرامش فراخواند و وقتی اعتراضات بالا گرفتند حکم کرد که به داخل سلول ها برگردیم، در بین بحث و جدل با مدیر داخلی زندان گروه ضربت سر رسید و با ضرب و شتم ما را به سلول ها فرستادند! بعد از چند دقیقه بیست و سه نفر از زندانیان را از سلول ها بیرون کشیده و از بند (سالن) خارج کردند که بعدها متوجه شدیم آنها را در بیرون به شدت زده بودند و بعد به انفرادی فرستادند!

چرا یک مرتبه پاسداران اقدام به بردن چراغ های خوراکپزی از بند نمودند؟ این طور که معلوم است خودشان قبلا موافقت کرده بودند که زندانیان از این چراغ ها در بند استفاده کنند، آیا موضوع خاصی پیش آمده بود؟

بله، در همان زمان ما از طریق مورس یکی از زندانیان به نام نوری مطلع شدیم که یکی از زندانیان مجاهد با نفت چراغ خوراکپزی خود را به آتش کشیده و خودکشی نموده است، این را هم شنیدیم که این امر باعث شده بود که زندانیان مجاهد روز بعد را به عنوان تحریم و اعتصاب غذا اعلام کنند، در سالن یک نیز که ما بودیم بعد از کلی مشاوره و بحث در ارتباط با ضرب و شتم بچه ها و به انفرادی بردن آنها و همچنین بردن چراغ ها، از طرف زندانیان تصمیم به تحریم یک نوبت ملاقات و یک نوبت غذا گرفته شد که به اجرا در آمد!

جای اندوه بسیار است، همه توصیف های مربوط به شرایط زندان در دهه ۶۰ بیانگر آنند که به خاطر اعمال جنایتکارانه رژیم زندانیان سیاسی که خیلی از آنها عزیزانشان هم به دست این رژیم کشته شده بودند در شرایط بسیار دشواری به سر می بردند و این امر گاه موجب می شد که بعضی از زندانیان دست به خودکشی بزنند، این وقایع به گفته شما در اوایل بهار سال ۱۳۶۶ به وجود آمدند، در خردادماه همان سال نیز در رابطه با ورزش دسته جمعی مسائلی به وجود آمده اند که منجر به تحریم دو وعده غذا از طرف زندانیان شده است، لطفا این مورد را توضیح دهید

دویدن و ورزش جمعی در سالن یک به صورت مخفی انجام می گرفتند ولی بعد از مدتی در اوائل سال ۱۳۶۶ با شروع روش دویدن چهار نفره رفته رفته به تعداد دوندگان جمعی افزوده شد، این تعداد در بین بچه های چپ به پانزده نفر تا هفده نفر رسید که روی دیگران هم تأثیر گذاشت، به زودی نیمی از مجاهدین (حدود سی و پنج نفر) و توده ای - اکثریتی ها هم با ده یا یازده نفر شروع به ورزش جمعی کردند، دویدن و ورزش جمعی که مدتی بود تازه پا گرفته بود بدین شکل بود که بچه های مجاهد جدا، توده ای - اکثریتی ها جدا و زندانیان چپ هم جدا ورزش جمعی می کردند، این ورزش شامل دویدن و نرمش بود، بر اساس یک توافق نانوشته ما بچه های چپ یا اول می دویدیم و یا آخر، بدین صورت که نیم ساعت مدت دویدن اول که تمام می شد گروه دیگر شروع می کرد، مثلا دویدن ما که تمام می شد مجاهدین یا توده ای ها شروع می کردند، البته غالبا چند دقیقه به پایان وقت یک گروه، گروه دیگر شروع می کرد، در خرداد ۱۳۶۶ به خاطر ورزش جمعی مورد یورش قرار گرفتیم! در آن روز اول ما دویدیم و بعد از ما مجاهدین و در آخرین دقایق دویدن مجاهدین، توده ای - اکثریتی ها هم طبق روال شروع به دویدن کردند.

هنوز دویدن مجاهدین به پایان نرسیده بود که دری که از حیاط ما به راهرو طبقه اول (راهرو اصلی) راه داشت باز شد و داود لشکری و چند پاسدار به داخل حیاط آمده و صف دوندگان را وادار کردند که وارد راهرو اصلی زندان شوند! تقریبا حدود سی مجاهد و ده نفر توده ای - اکثریتی را به داخل راهرو بردند و در را بستند! پس از چند ساعت در حالی که همگی به شدت مصدوم و مضروب شده بودند وارد بند شدند، پس از این واقعه زندانیان سیاسی عکس العمل نشان دادند! دوباره قرار بر این شد که راه تحریم غذا و تحریم ملاقات و انعکاس این ضرب و شتم به خانواده ها را در پیش بگیریم! این کار را کردیم  که از نظر من موفقیت آمیز بود، در عین حال به انجام ورزش دسته جمعی ادامه دادیم، روز بعد در نوبت هواخوری وقتی ما شروع به دویدن کردیم تعدادی از بچه های مجاهدین هم به ما پیوستند ولی توده ای - اکثریتی ها این کار را نکردند، آنها در یک تحلیل ریشه ای نظر خود را به بند داده و گفتند که: "ما توده ای ها دچار چپ روی کودکانه شده و به دنبال جوی که افراطی های چپ راه انداخته بودند راه افتادیم، در نتیجه از این تاریخ به بعد ما در هیچ ورزش جمعی شرکت نخواهیم کرد!" آنها این طور برخورد کردند ولی جالبترین نکته این است که ما و مجاهدین هر روز ورزش می کردیم و تا مدتی که در سالن یک بودیم دیگر برخوردی سر ورزش جمعی با ما از طرف زندانبانان نشد!

یعنی توده ای - اکثریتی ها طبق معمول با اولین برخورد زندانبانان در لاک خود فرو رفتند؟ خب، مورد دیگری که شما از مبارزه زندانیان سیاسی ذکر کردید مربوط به ضرب و شتم یکی از زندانیان بهائی بود، این موضوع چگونه بود و چه پیش آمد؟

اوائل سال ۱۳۶۷ در سالن شش که متعلق به زندانیان سیاسی چپ با احکام بالای ده سال به همراه سی و دو نفر از زندانیان بهائی بود یکی از زندانیان بهائی هنگام بازگشت از ملاقات به خاطر اعتراض به برخورد توهین آمیز پاسدار سالن به شدت مضروب شد! با تشکیل جلسه ای در اعتراض به برخوردی که با این زندانی صورت گرفته بود تصمیم به تحریم یک روزه غذا گرفتیم، تحریم این طور صورت گرفت که غذای بهائی ها را جدا کردیم و الباقی را به پاسدار بند تحویل داده و علت را هم گفتیم، پس از این واقعه وقتی حاج محمود مدیر داخلی زندان که اغلب با لباس شخصی می آمد و دارای  قدی حدود ۱۵۵ سانتی متر، سفیدرو و با ریش و موئی بور و کوتاه بود به بهانه گرفتن آمار شب وارد اولین سلول زندانیان چپ شد و سلام نمود کسی جواب سلام او را نداد! وی از این امر به شدت عصبانی شد و با سیلی و لگد به جان بچه های درون سلول افتاد! بعد از چنین عملی از طرف او زندانیان همه تصمیم به تحریم حرف زدن با او را گرفتند به همین خاطر کسی جواب سلام او را نداد!

وی وارد هر سلولی که می شد سلام می کرد و بعد از این که جوابی نمی شنید شروع به زدن بچه های سلول می کرد! استدلال او این بود که سلام کردن مستحب است اما جواب دادن آن واجب می باشد! با این حال علیرغم همه برخوردهای زورگویانه او هیچ یک از زندانیان نه جواب او را می داد و نه به او محل می گذاشت! این حکایت را ما تا ملاقات بعد داشتیم، شب قبل از ملاقات تصمیم گرفتیم که هم ملاقات را تحریم کنیم و هم غذای روز ملاقات را، البته همه در این تحریم شرکت نداشتند از این رو اولین گروه ملاقاتی که خوانده شد و به ملاقات رفتند حکایت را به خانواده ها منعکس کرده و به خانواده ها گفتند که گروه های دیگر به ملاقات نخواهند آمد! این حرکت و اعتراض خانواده ها باعث شد که موضوع جواب سلام دادن زندانیان به پاسدارها منتفی گردد! یک موضوع جالبی در این دوره اتفاق افتاد، وقتی ما به خاطر این که غذا را تحریم کرده بودیم چای صبح و نهار را نگرفتیم پاسدار پرسید برای شام (برای بهائی ها) چه تعدادی غذا بیاورم؟ تعداد به او گفته شد، آن شب صدای دیگ غذا پشت در سالن شنیده شد ولی تا ساعت دوازده شب غذائی به بهائی ها داده نشد!

با این که چند با به زندانیان بهائی گفتیم که یا خودتان در بزنید یا کارگر روزتان آن زندانیان بهائی مخالفت کردند! ساعت دوازده پاسداری در سالن را باز کرد و خواست دیگ غذای آنها را تحویل یکی از زندانیان بهائی بدهد ولی او گفت که ما شام خوردیم و این غذای یخ زده را نمی خواهیم! پاسدار اصرار کرد که غذا را بگیرید و اگر نمی خواهید بخورید بریزید توی دستشوئی! زندانی بهائی گفت: "ما این کار را نمی کنیم!" پاسدار که مشخص بود سرش جائی گرم بوده و حال اگر غذای مانده را برگرداند باید دلیلی ذکر کند که یا باید بگوید زندانیان بهائی هم تحریم غذا کرده اند که نمی توانست این را بگوید و یا باید گناه فراموش کردن را به گردن بگیرد از این رو وی تلاش داشت ابتدا با تهدید زندانیان بهائی را وادار به قبول غذا کند ولی وقتی موفق نشد یکی از آنها را وادار کرد سر دیگ را بگیرد و به او کمک کند تا سوپ شام را در توالت زندان (سالن) خالی کند!

آن طور که از این رویدادها که مربوط به اوایل سال ۱۳۶۷ یعنی سالی است که آن جنایت بزرگ (قتل عام زندانیان سیاسی) صورت گرفت برمی آید زندانیان از روحیه مبارزاتی بالائی برخوردار بودند و مبارزه بین زندانی و زندانبان به طور مدام در زندان جریان داشته است، حتی بر مبنای گزارشات زندانیان سیاسی باقی مانده از آن سال ها تا آخرین روزهائی که سران رژیم مخفیانه کمر به قتل زندانیان بسته بودند این مبارزه ادامه داشت، شما رویدادهای آن تابستان خونین را چگونه توضیح می دهید؟

چند روز بعد از آخرین ملاقات درست روز پنجم مردادماه ۱۳۶۷ چند  پاسدار به سالن شش و احتمالا همزمان به همه سالن ها وارد شده و تلویزیون را به بهانه تعمیر از بند خارج کردند! آن روز به ما هواخوری ندادند! روزنامه هم ندادند! روز بعد هم که کارگری مسأله هواخوری را مطرح کرد با جواب سربالای پاسدار سالن روبرو شد! در مقابل این برخوردها ما تصمیم به تحریم غذای یک روزه گرفتیم! جالبترین نکته در این تحریم ها این بود که بهائی ها علیرغم این که به ظاهر در تحریم غذا مشارکت نمی کردند ولی جیره غذائی خود را دور می ریختند و نمی خوردند! این تحریم غذائی واکنش پاسداران را برنیانگیخت و بر خلاف همیشه بدون عکس العمل خاصی مواجه شد! بر اساس محاسبات ما هجده مرداد روز ملاقاتمان بود، از این رو قرار گذاشتیم اگر باز هم ملاقات ندادند غذا را بیرون بگذاریم، این کار را کردیم ولی آن روز هم بی هیچ واکنشی از طرف زندانبانان این کار صورت پذیرفت و ما نتیجه ای نگرفتیم!

آخرین روزهای مرداد بود و زندانیان نگران بوته های گلی بودند که در باغچه حیاط کاشته بودند و آنها به علت قطع هواخوری دچار بی آبی شده بودند، برای آبیاری گل ها جانفشان حسین حاج محسن ابتکاری به خرج داده بود، او با بریدن ابتدا و انتهای قوطی های پلاستیکی ریکا (مایع ظرفشوئی) لوله بلندی درست کرده و این لوله را پس از عبور از عرض دستشوئی از لای پلیت ها (منظور ورقه های افقی آهن مثل پرده کرکره است که جلو پنجره هر سلولی قرار داشتند) رد و آن را  تا وسط باغچه برده بود! وقت آبیاری شب هنگام بود، به این ترتیب شب از طبقه سوم آب با شر و شر فراوان وسط باغچه می ریخت، در این رابطه چند پاسدار وارد بند شده و پس از قطع آب و درآوردن لوله ها دنبال عامل این کار گشتند! حسین حاج محسن اعلام کرد: "من این کار را کردم!"

او را از بند خارج کردند، ما فکر می کردیم مدتی طولانی او را به انفرادی می برند ولی بعد از مدت کوتاهی به سالن برگشت در حالی که یک طرف صورتش سرخ شده بود! او (حسین) توضیح داد که در راهرو اصلی پرسیده بودند که چرا آب را هدر می داده؟ و او گفته بود به این دلیل که گل های باغچه در حال پژمردن و پرپر شدن هستند، بی درنگ یکی از پاسدارها در جواب او گفته بود که گل های باغچه مهم نیستند، گل های عمر شما دارند پرپر می شوند! حسین در جواب گفته بود: "گل های عمر کسانی پرپر می شوند که زیر قطعنامه را امضا کرده اند!" پاسدار با خشم سیلی محکمی به صورت او زده و او را به  سالن برمی گرداند، دوباره همه تصمیم گرفتیم در اعتراض به این موضوع روز بعد از گرفتن غذا خوداری کنیم، این کار را کردیم اما این عمل ما بی هیچ واکنشی از طرف زندانبانان مواجه شد!

از آنجا که شما در زمان قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در گوهردشت بودید لطفا چگونگی پیاده شدن این جنایت بزرگ را در گوهردشت تشریح کنید، در ضمن آیا شما قبل از این جنایت از قصد رژیم مطلع شده بودید؟

خیر، ما به خاطرعدم اعتمادی که به اخبار مجاهدین داشتیم (با توجه به تجربه های منفی که از آنها داشتیم) همه اخبار آنها را غلو شده می دانستیم! حتی زمانی که آنها با مورس به ما اطلاع دادند: "تعداد زیادی از آنها را کشته اند!" (چند روز قبل از شروع کشتار چپ ها) برای ما غیر قابل قبول بود چرا که طی این مدت ما سه بار پای تحریم غذا رفته بودیم و فکر می کردیم اگر به همان صورتی که اینها (مجاهدین) می گویند در حال کشتار زندانیان هستند پس چرا سراغ ما که این برخوردها را هم داشته ایم نیامدند؟ این نقطه کور معمای ما بود و فکر می کردیم قصد تبلیغ و تهییج در میان است!

لطفا جریان دادگاه های مرگ را توضیح دهید

روز پنجم شهریور حدود ساعت یك من و داود یكی از هم بندی هایم را صدا زدند و با چشمبند به طبقه پائین بردند، در راهرو تردد زیادی بود، پیش از آن كه وارد سالن و راهرو اصلی شویم ما را از یك راهرو باریك عبور دادند، در آنجا صدای کریه داود لشكری بلند شد، تنها یك سؤال می کرد: "نماز می خوانی یا نه؟" وقتی به او جواب: "نه!" دادم بین دو پاسدار قرار گرفتم و قبل از ورود به راهرو اصلی ناصریان پرسید: "مصاحبه می کنی؟" گفتم: "نه!" گفت: "ببریدش!" آن دو پاسدار مرا وارد راهرو اصلی کردند و در کنار دیوار نشاندند، در شرایط عجیبی قرار گرفته بودم، از خود می پرسیدم: "چه شده و اینها چه می خواهند؟" تقریبا دو ساعت بعد گروهی زندانی را از جلویم عبور دادند و در کنار دیوار مقابل نشاندند، پس از مدتی یكی از پاسدارها فریاد زد: "حاجی شروع کنیم؟" من فكر کردم قصد ضرب و شتم دارند! هر لحظه منتظر بودم که مشت و لگد بر سر و صورتم ببارند! منظور از حاجی همان ناصریان بود، او گفت: "اینها کارشان تمام شده، می توانید ببریدشان بند بالا !" آنها را بردند، بعد از حدود یك ساعت عده دیگری را آوردند و همان مراحل دوباره طی شدند با این تفاوت که این بار داود داد زد که: "کار من هم تمام شده، مرا هم ببرید بند!" پاسداری در جواب او گفت: "عجله نداشته باش، نوبت تو هم می رسد!"

از پاسداری که آنجا بود خواستم مرا به دستشوئی ببرد، قصدم این بود که موقع برگشتن به زندانی های دیگر نزدیك شوم و کمی اطلاعات به دست آورم، وقتی برگشتم پاسدار به اشتباه مرا عكس جهتی که نشسته بودم نشاند! صدای یكی دو ماشین سنگین را می شنیدم، اول فكر کردم اتوبوس یا مینی بوس کارکنان است، بعد فكر کردم شاید قصد تبعید زندانیان را به جای دیگری دارند اما پس از چند لحظه فریاد پاسداری را شنیدم که گفت: "حاجی کامیون ها آمدند!" این بار لشكری گفت: "ما هم کارمان را شروع کردیم!" تا ساعت هفت شب در راهرو منتظر نشسته بودم، کم کم راهرو خلوت شده بود، احساس می کردم تنها من در آنجا هستم ولی از صدای سرفه ای متوجه شدم یك نفر دیگر هم در آن نزدیكی است، یكی دو بار آهسته حرف زدم اما او چیزی نگفت! پاسداری آمد و به او گفت: "بلند شو!" پس از آن وقتی به نزدیكی من رسید گفت: "تو هم بلند شو!" بعد ما را همراه خود برد، پشت اتاقی ایستادیم، پاسدار در زد و کسی در را باز کرد و زندانی همراهم را به داخل برد، به من گفت: "همین جا بنشین، بعد از این که کار این یكی تمام شد نوبت تو می رسد!" بعد از حدود ده دقیقه او را بیرون بردند و در جهت عكس راهرو نشاندند! سپس مرا به داخل اتاق بردند!

گویا در چنین اتاقی بود که جلادان حکم مرگ برای زندانیان سیاسی صادر می کردند، شما در این اتاق با چه صحنه ای مواجه شدید؟

وقتی چشمبندم را برداشتند میزی را روبروی خود دیدم، چند نفر پشت آن نشسته بودند، در میان آنها نیری و اشراقی را شناختم، در کنار آنها ناصریان ایستاده بود، مرا روبروی آنها روی صندلی نشاندند، چند نفر هم پشت سرم در تاریكی ایستاده بودند!

چه کسانی با خود شما صحبت کردند و چه سؤالاتی کردند؟

ابتدا نیری اسم و مشخصات و اتهامم را پرسید، بعد گفت: "ما هیأتی هستیم از طرف امام برای عفو زندانیان! اگر می خواهی عفو شوی فرمی را که به تو می دهند امضا کن!" ناصریان فرمی را جلوی من گذاشت که روی آن نوشته شده بود: "من با علم و اطلاع از آئین شریف اسلام انزجار خود را از مارکسیسم و تمام جریانات اشتراکی به ویژه سازمانی که هوادار آن بودم اعلام می دارم!" (البته در خصوص معاد و عدل و ..... هم نوشته شده بود!)

پس خود دست اندرکاران زندان این دادگاه ها و اعدام ها را به این صورت توجیه می کردند؟

بله، وقتی آن فرم را خواندم به آنها گفتم: "حكم من پانزده سال است و تقاضای عفو ندارم! اگر قرار است عفو داده شود دیگر نیازی به امضای این فرم نمی باشد!" در اینجا اشراقی شروع به صحبت کرد و گفت: "تا به حال نماز خوانده ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "زیارت مشهد رفته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "پدرت نماز می خواند؟" گفتم: "پدرم مرده است!" گفت: "قبل از مرگ او که یادت هست؟" گفتم: "تا جائی که به خاطر دارم پدرم نماز نمی خواند و من هیچ وقت ندیدم او نماز بخواند!" ناصریان گفت: "حاج آقا ولش کن، این آدم بشو نیست!" نیری گفت: "من هم می دانم!" اما اشراقی گفت: "تو که بچه مسلمان هستی و اعتقاد به قیامت داری باید نماز بخوانی!" گفتم: "من نماز نمی خوانم!" گفت: "چرا، باید بخوانی!" گفتم: "نه! من نماز نمی خوانم!" گفت: "ببریدش بیرون و سه وعده با شلاق او را بزنید، اگر نماز نخواند اعدامش کنید!"

گفتم: "من نماز نمی خوانم!" در حالی که مرا از اتاق بیرون می بردند نیری گفت: "خوب کاری می کنی!" اشراقی گفت: "غلط می کنی!" در حیرت بودم که اینها چه می گویند و چه می خواهند؟ البته همان طور که مفصل گفتم اینها (دست اندرکاران زندان) به خود من گفتند هیأتی هستند از طرف امام که برای عفو زندانیان آمده اند ولی بعضی از پاسدارها به بچه های دیگر گفته بودند: "چاه های فاضلاب پر شده اند، در حال تخلیه آنها هستیم!"

کلا تا جائی که شما متوجه شدید چند نفر در گوهردشت در تابستان سال ۱۳۶۷ اعدام شدند؟

من آمار مجاهدین را در آن مقطع در زندان گوهردشت در اختیار ندارم ولی بر اساس آماری که از زندانیان غیر مذهبی در دست داشتم آنها بین پانصد و سی تا ششصد نفر بودند که از آن تعداد چیزی حدود سیصد و پنجاه نفر اعدام شدند، البته بر اساس مورس زندانیان مجاهد حدود هزار و صد تا هزار و سیصد نفر از آنها در گوهردشت اعدام شده اند، البته باز در هر دو آمار با این که تقریبا می توانند درست باشند ولی باید جای بالانس گذاشت، از نظر من آمار زندانیان در آن مقطع در زندان گوهردشت بین هزار و هشتصد و نهایتا دوهزار نفر است.

برخی قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ را عکس العمل جمهوری اسلامی در رابطه با حمله مجاهدین به غرب کشور در شرایط پایان جنگ ایران و عراق قلمداد می کنند، شما این موضوع را چگونه تلقی می کردید؟ در همان زمان در زندان ها در این باره چه می گفتند؟

امروز شاید خیلی از کسانی هم که در زندان نبودند با این مسأله به شکل واقع بینانه تری برخورد کنند چرا که با اطلاعاتی که از بازماندگان این کشتار ضد بشری به دستشان رسیده خیلی از نقاط مبهم این موضوع برایشان روشن شده است، شاید دقیقا حمله مجاهدین را بتوان بهانه ای برای شروع کشتارها دانست ولی این کودکانه است که فکر کنیم اگر مجاهدین حمله نمی کردند کشتاری صورت نمی گرفت! تدارک این کشتار یک روزه دیده نشده بود، برنامه ریزی این کشتار با خواب نما شدن فلان مرجع و یا ترس از سرنگونی رژیم نبود چرا که حرکت (عملیات فروغ جاویدان) مجاهدین شکست خورده بود و رژیم با سرکوبی وحشیانه، مجاهدین را تار و مار کرده بود، در نتیجه از طرف آنها خطری احساس نمی کرد، مسأله انتقام هم چیز مضحکی است چرا که به اندازه کافی از مجاهدین برای انتقام در این جنگ اسیر گرفته بود که آنها را هم بعدا اعدام کرد، دلیلی وجود نداشت که بخواهد انتقام عمل این افراد را از زندانیانی که سال ها بود اسیر او بودند بگیرد!

باز هم اگر روی انتقام کور پا فشاری شود عمل مجاهدین به چپ ها و نیروهای غیر مذهبی ربطی پیدا نمی کرد! واقعیت این است که تدارک این کشتار با لاینحل ماندن مشکل زندان ها و عدم توانائی رژیم در به خدمت کشیدن زندانیان مقاوم دیده شده بود، در سال ۱۳۶۶ با بازجوئی تمامی زندانیان و طرح سؤالات سیاسی - ایدئولوژیک و طبقه بندی زندانیان زمینه سازی لازم را برای اتخاذ تصمیم فراهم کردند، با این طرح می توان گفت کشتار زندانیان سیاسی برای رژیم دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت! حرکت مجاهدین پوششی شد برای به اجرا درآوردن نقشه درازمدتشان! برای رژیم این مسجل بود که بدنه سازمان های سیاسی متلاشی شده و یا به خارج منتقل شده در درون زندان ها نه تنها به حیات خود ادامه می دهد بلکه نیروها و عناصری را در دل خود پرورش داده است که می توانستند در تحولات خارج از زندان در صورت آزادی نقش تعیین کننده ای بر دوش داشته باشند، در اصل زندان ها به مدرسه کادر سازی سازمان های سیاسی تبدیل شده بودند و این بزرگترین معضل رژیم در رابطه با زندانیان سیاسی بود!

البته معضل زندان باید به دست کسی حل می شد که گرداننده ظاهری کل سیستم بود و صورت مسأله را راحت تر از بقیه می توانست پاک کند، بعد از مردن خمینی شاید جانشین یا جانشینانش به راحتی نمی توانستند این عمل را انجام دهند، ما همین امروز شاهد این هستیم که خیلی از جانیانی که در کشتارهای سال ۱۳۶۷ مسئولیت و نقش داشتند تلاش دارند آن را به گردن شخص خمینی بیاندازند و نقش خودشان را کمرنگ نشان دهند در حالی که در این جنایت علیه بشریت تمامی جناح ها و نیروهای چپ و راست نظام به یک اندازه دخیل بودند، در زندان هم بعد از کشتارها دقیق ترین تحلیلی که در سالن هشت انجام گرفت و در بین اغلب زندانیان مورد قبول هم بود همین تحلیل بود که رژیم به هر حال باید مسأله زندان ها را در کنار دیگر معضلات اجتماعی حل نماید و گفته می شد که بعد از این کشتارها بازماندگان را برای تبلیغ نزد افکار جهانی آزاد خواهد نمود!

مسلما بعد از اعدام ها برخی از بندها و یا کل بندهای سیاسی خالی شدند که بر این مبنی هم می شد تعداد زندانیان اعدام شده را تخمین زد، این طور نیست؟

دقیقا، این اعدام ها باعث خالی شدن بخش وسیعی از زندان گوهردشت و اوین گردیدند به طوری که از تقریبا پنج سالن و یک فرعی که در اختیار زندانیان غیر مذهبی بود فقط تعدادی باقی مانده بودند که آنها را در ابتدا در دو سالن هفت و هشت قرار دادند و بعد از مدتی زندانیان هر دو سالن در سالن یک گنجانده شدند!

چه زمانی و چرا شما را از گوهردشت منتقل کردند و به کجا؟

در زندان های جمهوری اسلامی هیچ چیز به جز خشونت قابل پیش بینی و روی برنامه و سیستماتیک وجود نداشت تا انسان  به دنبال چرائی آن بگردد! به هر حال اواخر بهمن ماه کلیه زندانیان چپ که در سالن یک گنجانده شده بودند را به اوین منتقل کردند، در آن زمان علت آن را نمی دانستیم و در اصل به آن فکر نمی کردیم.

در این دوره کلا چه مدت در اوین ماندید؟

دو یا سه هفته.

شرایط زندان اوین با توجه به کشتار سال ۱۳۶۷ چه وضعی داشت؟

شرایط  خشن و به هم ریخته ای داشت، کل جمعیت ما به انضمام تعدادی از بازماندگان مجاهد را در دو طبقه یکی از بندهای سابق اوین جا دادند، تنی چند از زندانیان مجاهد که از قزلحصار می شناختم و در مقطع کشتار در اوین بودند را هم در آنجا دیدیم، وضعیت اوین از بعضی جنبه ها به مراتب از گوهردشت بدتر بود به ویژه در رابطه با کشتار مجاهدین به طوری که بر اساس گفته محمد - الف در سلول های ۲۰۹ از طریق بلندگو برای آنها رادیو مجاهد و چگونگی پیشروی نیروهای مجاهد در ابتدای عملیات فروغ جاویدان را پخش می کردند تا آنها را تهییج کنند!

چه شروطی برای آزادی کسانی که از این کشتار جان به در بردند قائل شده بودند؟

در ابتدا و در گوهردشت تقریبا هر شب یا چند شب در میان همه را بیرون می کشیدند و سؤال و جواب های مختلفی انجام می دادند، پس از چند بار و بر اساس تجربه مشخص شد این سؤال و جواب ها نه بر اساس معیار مشخصی است و نه نظم و ترتیب خاصی دارند بلکه تنها برای تخریب روحیه صورت می گیرند ولی بیشترین تأکید روی انزجارنامه و تعهد و مصاحبه می چرخید، در هیچ موردی من شخصا صحبتی از همکاری و یا کار اجباری نشنیدم، در اوین تعدادی را بی هیچ ضابطه خاصی بیرون کشیدند و شرکت در مراسم تالار رودکی را با آنها در میان نهادند! تا آنجا که من می دانم تعداد زیادی موافق نبودند، البته در رابطه با تالار رودکی مثل این که ظرفیت اتوبوس هایشان کم بود یا از لحاظ امنیتی مسأله داشتند که کل زندانیان را نبردند! یا در مورد شرکت در مراسم جلو سازمان ملل و مجلس هم تعدادی را درهم، موافق یا مخالف بدون این که دقیقا بدانند (من تعدادی از آن جمع را می شناختم که جواب منفی داده بودند) با چند اتوبوس به آن محل بردند!

برخورد زندانیان با تهدیدات و شروطی که قائل می شدند چگونه بود؟

ظاهرا بعد از کشتار تلاش داشتند با زندانیان این طور برخورد کنند که شمائی که باقی مانده اید افرادی هستید که بریده و خیانتکار می باشید و در همه زمینه ها چون موم در اختیار ما هستید! این برخورد را در نحوه رفتارشان می شد مشاهده کرد، چنین برخوردی در پاره ای از موارد باعث واکنش زندانی می گردید، از جمله به عنوان نمونه می توان به مسعود - پ اشاره کرد که به شدت از شرایط به وجود آمده رنج می برد و بارها به پاسداران و مسئولین زندان اعلام کرد که من یک کمونیست هستم، مرا هم اعدام کنید! ولی با آخرین تلاشش (با سر به در بند کوبید) او را به انفرادی بردند و بعد از مدتی هم آزاد شد ولی در کل زندانیان باقی مانده عقب نشینی تا حد تعهد و انزجارنامه و وثیقه فردی ومالی را همه قبول داشتند و دیگر چشم انداز روشنی برای پافشاری مثل قبل نمی دیدند با این حال دلیل بر این نبود که به هر شکل باید آزاد شد!

شما خودتان سرانجام کی از چنگال جلادان جمهوری اسلامی خلاص شدید؟

برادر ناتنی من با یکی از مأمورین زندان روابط نزدیکی داشت و بر اساس همین روابط قرار بر این بود که من از جلو زندان آزاد شوم و به خاطر همین خانواده ام جلو زندان اوین منتظر بودند ولی علیرغم این امر مرا به همراه زندانیان دیگر سوار اتوبوس کردند و جلو دفتر سازمان ملل بردند! وقتی اتوبوس ها توقف کردند من و یکی از رفقای مازندرانی به نام الف از اتوبوس پیاده نشدیم و به این خاطر در داخل همان اتوبوس مورد ضرب و شتم پاسداران قرار گرفتیم! مرتضوی رئیس زندان خودش آمد و گفت: "باشه، نوبت من هم می رسه! بگذار اینا بمونن، وقتی برگشتیم زندان می دونم با اینا چیکار کنم!" اتوبوس پس از طی مسیری وقتی جلو مجلس رسید این بار ما هم هر دو پیاده شدیم و زمانی که خانواده ها در آنجا فرزندان خود را در آغوش می گرفتند تنها کسانی که هیچکس را در آن محل نداشتند ما دو نفر بودیم! (رفیق الف که خانواده اش بی اطلاع بود و من که خانواده ام تا ساعت هفت شب جلو اوین منتطرم بودند) خیلی از رفقای زندان و خانواده ها اصرار داشتند ما دو تا را با خود ببرند از جمله مسعود و منوچهر ولی ما دو نفر خیابان یک طرفه را به سمت توپخانه در پیش گرفتیم و پیاده راه افتادیم، در آنجا او به سمت ترمینال رفت و من هم با تاکسی به چهار راه استانبول، مغازه یکی از برادرهایم رفتم.

شنیدن این موضوع که بقیه زندانیان را به چه ترتیب از زندان رها کردند چیزی جز نفرت و خشم نسبت به رژیم سرا پا ننگ و جنایت جمهوری اسلامی ایجاد نمی کند، لطفا بگوئید که پس از آزادی آیا مجبور بودید که به طور مرتب خود را به کمیته و یا نهاد دیگری معرفی کنید؟

اولین معرفی همه این جمع که آزاد شد چهارم اردیبهشت ۱۳۶۸ و زندان اوین بود که من هم با برادرم رفتم، وسائلی که در آنجا داشتم (پتوی شخصی، لباس و مقداری کتاب) باید می رفتیم خودمان پیدا می کردیم چون همه وسائل را داخل اتاقی روبروی دادستانی ریخته بودند! وسایلم را آوردم و قرار شد دو هفته بعد خودم را به دادستانی انقلاب، شعبه سر پل وثوق معرفی کنم، در ابتدا هر دو هفته یک بار خودم را معرفی می کردم، بعد هر یک ماه و سپس هر دو ماه یک بار و آخرین مرحله  هر شش ماه یک بار.

با سپاس از این که با قبول این گفتگو پاسخگوی سؤالات ما بودید، بدون شک سال های طولانی که شما در زندان گذرانده اید مملو از خاطرات فراموش نشدنی و تجارب آموزنده ای است که امیدواریم بتوانید در آینده بخش های دیگری از آن را با خوانندگان پیام فدائی در میان بگذارید

با سپاس از شما و همه خوانندگان عزیزتان، امیدوارم چنین فرصتی هر چه زودتر پیش آید، امید من این است که تجربیات زندان های دهه ۶۰ که آنچه من گفتم بخش کوچکی از آن را تشکیل می دهد به نسل جوان کمک کند تا با کاربرد آن تجارب مبارزه خود بر علیه سرمایه داری و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی را هر چه مؤثرتر به پیش ببرد، شاد و پیروز باشید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنویس:

(۱) رفیق زهرا بهکیش از کادرهای مخفی سازمان چریک های فدائی خلق در دوره شاه بود که با نام (اشرف) نام سازمانیش در همان زمان شناخته می شد.

 ★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.siahkal.com/index/right-col/mosahebeh-Mahmoud-Khalili.htm
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نه بعنوان تهمت همکاری و یا هماوایی با چرندیاتی که میگن؛ بلکه فقط برای دانستن خودمون!

اینهمه حرف و حدیث در مورد علت رهایی مصداقی از دست هیئت مرگ خمینی جانی در 67 نوشته شده و من تعجب می کنم چرا مصداقی در چند خط درست مثل آقای خلیلی و یا اصلانی بازجویی و رهائیش رو توضیح نمیده و همه رو به خوندن چهار مجلد کتاب حواله میده؟! آقای مصداقی اگه ممکنه لطف کنید و کوتاه و مختصر ماجرا رو یه جایی بنویسین تا من هم بتونم بخونم، با تشکر!

بر و بچه های اسیر لیبرتی یادتون نره.
مخلص همه جانهای شیفته آزادی و برابری،
رفیق سائل.