رحمت غلامی و کشتار تابستان ۶۷ _ زنجان

زندانبان اسامی بیست و پنج یا بیست و شش نفر را خواند و گفت که وسایلشان را ببندند و آماده باشند! یکی دو روز بعد یک عده دیگر را صدا کردند و بردند! زندانبان ها هیچ چیز به ما نمی گفتند! ملاقات ها قطع شدند! تلویزیون را بردند! روزنامه ها را قطع کردند و از بلندگوی بند که صدای رادیو از آن پخش می شد دیگر هیچ صدائی نمی آمد و بند ساکت بود! هیچ ارتباطی با بیرون از زندان نداشتیم، وقتی ملاقات ها دوباره برقرار شدند ما فهمیدیم که چه فاجعه ای رخ داده است! تا آن موقع ما فکر نمی کردیم گروهی را ببرند و بکشند!

تاریخ بازداشت: اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲

تاریخ آزادی: بهمن ماه سال ۱۳۶۷ پس از نزدیک به شش سال زندان

محل بازداشت: بازداشتگاه مرکز سپاه زنجان و زندان زنجان

من رحمت غلامی متولد اول فروردین ۱۳۳۸ در بندر انزلی هستم، در سازمان فدائیان - اقلیت در زنجان فعالیت می کردم و آنجا زندانی شدم، من در طول کشتار ۱۳۶۷ در زندان زنجان بودم، این شهادت برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

دستگیری و شکنجه

من کارمند وزارت نیرو در زنجان بودم، از قبل از انقلاب اسلامی فعال سیاسی بودم اما این فعالیت ها بعد از انقلاب بیشتر شدند، من مسئول بخش تبلیغات سازمان در زنجان بودم، من و دیگر رفقای هوادار اقلیت مناسب با سطح جنبش جلساتی می گذاشتیم، اعلامیه می نوشتیم و روی دیوارها شعار می نوشتیم، سازمان ما در آن زمان همه جناح های حکومتی را ضد انقلابی و علیه منافع مردم و طبقه کارگر می دانست، از همین رو شعار آزادی زندانیان سیاسی و سرنگونی جمهوری اسلامی از جمله شعارهائی بودند که سازمان ما در آن زمان مطرح می کرد.

در روز یازدهم اردیبهشت ۱۳۶۲ توسط مأموران لباس شخصی در محل کارم بدون ارائه هیچ گونه حکم بازداشتی دستگیر شدم! به من گفتند: "با شما فقط به مدت دو دقیقه کار داریم!" و سپس مرا داخل اتومبیل نشانده و بلافاصله بر سرم یک کلاه کشیدند و با چشمان بسته مرا به ساختمان بازداشتگاه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واقع در میدان آزادی زنجان بردند! در طبقه زیرزمین آن ساختمان سلول های بسیار کوچکی وجود داشتند که بازجوئی ها در آنجا انجام می گرفتند، ابعاد سلول ها تقریبا ۷۰ در ١۸۰ سانتی متر بود به طوری که برخی از زندانیان قد بلند به سختی در آن می گنجیدند! بازجوی من شخصی به نام مصطفی یا بهروز قربانی بود، من فکر می کنم اسم اصلیش مصطفی بود اما دقیق نمی دانم، معمولا زندانیان را در دوره بازجوئی برای اعتراف گیری از طریق تعزیر یا شلاق با چشم بسته به اتاق مخصوص این کار که در طبقه بالاتر از سلول های انفرادی بود می بردند اما موقع بازجوئی در سلول انفرادی گاهی چشمبند را برمی داشتند.

دستگیری و بازجوئی

دستگیری و بازجوئی من همزمان بود با دستگیری سراسری اعضا و هواداران حزب توده و بازجوئی مجدد بعضی از افراد سازمان مجاهدین خلق که به اتهام فعالیت تشکیلاتی در زندان در سلول های انفرادی سپاه بودند، من دوازده روز در انفرادی و در حدود یک ماه در بند عمومی بازداشتگاه سپاه بودم، در این مدت فقط یک بار ملاقات داشتم که حدود یک ماه پس از بازداشتم بود، معمولا بازجوئی ها بیشتر در آخر شب بین ساعت دوازده تا یک یا صبح خیلی زود صورت می گرفتند، ساعاتی که تمرکز زندانی در حداقل ممکن باشد! بازجو برگه ای می داد و می گفت: "بنویس!" باید درباره تشکیلات و همرزمان می نوشتیم، بازجویان سعی داشتند از طریق من به دیگر اعضا و هواداران سازمان اقلیت برسند و دستگیرشان کنند ولی من کماکان ابراز بی اطلاعی می کردم و می گفتم که کسی را نمی شناسم ولی در حقیقت آنها را می شناختم! مثلا آقای مسعود مافان دوست تشکیلاتی و همخانه من فرار کرده بود و لیکن در تهران کماکان به فعالیت تشکیلاتی خود همچون گذشته ادامه می داد!

همچنین من آقای علی حسن لو رفیق تشکیلاتی و همچنین فعالان و چند تن دیگر را می شناختم، این اطلاعات توسط فردی از هم تشکیلاتی های من که قبلا دستگیر شده بود داده شده بودند، پس از آن که موفق به گرفتن اطلاعات نشدند بازجویم گفت: "اگر اطلاعات ندهی طبق فتوای حاج آقا (حاکم شرع) تعزیر می شوی!" منظور از تعزیر شکنجه با شلاق و کابل و ..... بود! در طول دوازده روز در بازداشتگاه سپاه سه بار شکنجه شدم! دو بار مرا برای گرفتن اطلاعات و اعتراف به اتاق تعزیر بردند، ابتدا چشمبند می زدند و سپس یک کلاه سیاه روی سرم می کشیدند که شکنجه گران را نبینم، بازجو را که البته قبلا دیده بودم! اولین وسیله شکنجه بدنی شلاق بود، در اتاق شکنجه ابتدا مرا روی زمین خواباندند و بعد دو نفر یکی روی سینه ام نشست و یکی پاهایم را بالا گرفت، بازجو و همکارانش به کف پاهایم شلاق می زدند، در حین زدن شلاق گاهی مکث هم می کردند تا شاید بر اثر درد مرگبار ضربه های شلاق اطلاعات بدهم!

من هر دو بار پس از چندین ضربه شلاق از هوش رفتم که با تلاش بازجو و همکارانش دوباره مرا به هوش آوردند و زیر دستانم را گرفتند و گفتند: "طناب بزن!" (اصطلاحی است برای زندانی شلاق خورده که در جا راه برود تا پاهایش عفونت نکنند!) طبق قانون شرع حکم تعزیر هفتاد و چهار ضربه شلاق بود ولی برای درهم شکستن زندانی و گرفتن اعتراف عملا این تعداد رعایت نمی شد! پاهایم بر اثر شدت شکنجه زخمی شده و عفونت کرده بودند! بار سوم زندانبان آمد و با عجله در سلول را باز کرد و با لحن تندی گفت: "بیا بیرون!" من در حالی که به دلیل ورم و درد کف پاهایم نمی توانستم خوب راه بروم بدون چشمبند مرا کشان کشان به اتاق زندانبانان برد و سپس با تهدید از من خواست که به روی تخت دراز بکشم و پاهای به شدت زخمیم را روی میله لبه تخت بگذارم و بعد با یک کابل برق پای مرا به تخت بست و شروع کرد به شلاق زدن با شلنگ! من پاهایم به شدت زخمی بودند و از درد به خود می پیچیدم و می گریستم، وقتی از او پرسیدم: "برای چی می زنی؟" گفت: "حرف بزن!" بعد همان طور که چشمم باز بود با شلنگ سی، چهل ضربه به پاهای زخمیم زد!

به علت دستگیری سراسری اعضا و هواداران حزب توده ایران و بازجوئی مجدد از برخی هواداران سازمان مجاهدین خلق به علت فعالیت تشکیلاتی داخل زندان با ازدحام زندانیان و کمبود سلول انفرادی مرا به یک بند عمومی بردند، در آن بند فقط یک توالت و دستشوئی کوچک و یک تخت سه طبقه بود و بقیه زندانیان روی زمین می خوابیدند! من هم که تازه وارد بودم در کنار در می خوابیدم! پس از حدود یک ماه من همراه با دیگر زندانیان آن بند به زندان اصلی زندانیان سیاسی واقع در جاده کمربندی، خیابان خیام شهر زنجان منتقل شدیم، این ساختمان که در اصل برای فعالیت گروه های پیشاهنگی ساخته شده بود بعد از انقلاب به مدرسه شهید روزبه و سپس به یک زندان غیر استاندارد تبدیل شده بود! ساختمان زندان از سه طبقه تشکیل شده بود:

الف - طبقه زیرزمین - عمدتا زندانیان سرموضعی در آن بودند وبه دو قسمت تقسیم شده بود، در یک قسمت یک بند عمومی وجود داشت و در قسمت دیگر بند دو، بند سه، بند چهار و بند پنج

ب - طبقه همکف - شامل دفتر رئیس زندان، زندانبانان و نگهبانان، بهداری زندان، چند سلول انفرادی و یک بند زندانیان

ج - طبقه بالا - که بیشتر زندانیان تواب آنجا بودند، تشکیل شده بود از یک مسجد، سالن عمومی، کتابخانه و بندهای شش، هفت وهشت

پشت پنجره ها را با میله های فلزی بسته بودند و بر روی آن ایرانیت زردرنگ نصب کرده بودند که استفاده از نور خورشید را برای زندانیان دشوار می کرد! تعداد زندانیان به نسبت گنجایش زندان بسیار زیاد بود و بندها به نسبت کوچک! ما را به طبقه بالا و به بند نسبتا بزرگی که قبلا مسجد زندان بود منتقل کردند، حدود هشتاد نفر در بندهای طبقه بالا بودیم، تعداد زندانیان متغیر بود و در مجموع می توان گفت در کل زندان در آن سال حدود صد و هفتاد تا صد و هشتاد نفر بودیم، از داخل بعضی بندها به سختی از گوشه شیشه های شکسته بیرون دیده می شد! اوایل سال ۱۳۶۲ حدود ده تا دوازده روز غذای زندانیان خیلی کم بود یعنی یک کمی ماست با کمی نان و یا نان و کمی پنیر با کمی انگور یک وعده غذائی ما بود اما بعد از آن دیگر به نسبت گذشته غذا کمی بهتر شد، گر چه مدتی هم به ما برنجی می دادند که سر و تهش سیاه بود! برخی از بچه ها ازخوردن آن سر باز می زدند، معمولا برای هواخوری ما را روزی یکی دو ساعت به حیاط زندان می بردند، زندانیان هر طبقه را جداگانه به هواخوری می بردند تا با یکدیگر تماس نداشته باشند!

محاکمه

دادگاه من تقریبا سه ماه بعد از دستگیریم تشکیل شد، یعنی اوایل تابستان ۱۳۶۲ مرا به دادگاه انقلاب اسلامی در ساختمان سپاه پاسداران واقع در میدان آزادی شهر بردند، صبح روز دادگاه بی آن که مطلعم کنند برای چه و به کجا خواهندم برد به من گفتند: "لباس بپوش و آماده باش!" و مرا به دادگاه بردند، محاکمه من خیلی کوتاه بود، می توانم بگویم که پنج دقیقه به طول انجامید! حاکم شرع حجة الاسلام ناصری بود، من بدون چشمبند بودم، فقط من و حاکم شرع در اتاق بودیم، او اهل زنجان و داماد امام جمعه شهر زنجان بود، ناصری سؤال هائی بسیار فشرده پرسید، در واقع بیشتر بازجوئی بود تا قضاوت! برای مثال قصد داشت از محل اختفا و فعالیت افرادی که دنبالشان بودند مطلع شود و بداند که آیا از ایران خارج شده اند یا نه؟ من هم در پاسخ: "نمی دانم!" یا "آنها را نمی شناسم!"، سپس به کنایه گفت: "تو می خواستی کشتی حکومت اسلامی را غرق کنی؟ این قدر در زندان نگهت می دارم تا موهایت رنگ دندان هایت سفید بشود!" و من فقط اتهامات را رد می کردم.

اتهاماتم از این قبیل بودند: همکاری با سازمان اقلیت برای سرنگونی جمهوری اسلامی و خواندن و توزیع کتاب هائی که در پرونده من نامشان آورده شده بود، ناصری خواندن این کتاب ها را در میان اتهامات من ذکر کرد و در آخر گفت: "اگر دفاعی داری از خودت دفاع کن!" من اصرار داشتم که در زمان دستگیری فعال نبودم ولی حجة الاسلام ناصری گفت: "وقت دادگاه تمام است! اگر مطلبی داری برایم بنویس!" یعنی اگر تمایل به همکاری داشتم می بایستی کتبی می نوشتم! پس از گذشت شش ماه در اواخر شهریور ۱۳۶۲ حکم زندان مرا به طور شفاهی توسط یکی از بازجویان به نام پناهعلی به من ابلاغ کردند، من به چهارده و نیم سال زندان محکوم شده بودم که با احتساب شش ماه دوره بازداشتم در مجموع پانزده سال حبس باید می کشیدم! در این زمان حکم ها را کتبی اعلام نمی کردند! نکته حائز اهمیت این است که قبلا حکم زندانیان را کتبی می دادند اما چون بعدا بعضی از زندانیان که حکمشان تمام می شد و آزادشان نمی کردند و این عده مدرک داشتند و بر مبنای آن اعتراض می کردند حکم به دست کسی نمی دادند!

زندان

در واقع از اوایل سال ۱۳۶۶ وضعیت زندان خیلی سخت و وحشتناک شد! به گمان من از اوایل سال ۱۳۶۶ عناصر وزارت اطلاعات از طریق سازمان زندان ها کنترل زندان را کم کم به دست گرفتند و زندان زنجان را به مکان بسیار وحشتناکی تبدیل کردند! قبل از آن چون ساختمان زندان استاندارد نبود ارتباط و نقل و انتقال اطلاعات بین بندها کم و بیش وجود داشت، رئیس زندان جدید فردی بود به نام خردمند که در آن ایام منصوب شده بود، بسیار سختگیر و خشن بود، برای کنترل هر چه بیشتر زندان تمام روزنه های موجود را بست و یک سکوت وحشتناک قبرستانی در زندان حاکم کرد! آنها لباس های فرم خاکستری رنگ زندانیان عادی را به ما زندانیان سیاسی داده بودند که بپوشیم! از منظر من و برخی از زندانیان سرموضعی تحمیل پوشیدن لباس فرم زندان چیزی نبود جز تحقیر و خرد کردن شخصیت و روحیه زندانیان سیاسی! تقریبا اکثر ما سرموضعی ها از پوشیدن لباس فرم زندان سر باز زدیم!

طبق مقرارت جدید زندان ساعت ده شب چراغ بندها توسط زندانبانان خاموش می شد، از ساعت ده شب شش تیر ۱۳۶۶ پس از خاموشی، تک تک زندانیان بندهای زیرزمین را برای چند سؤال به دفتر زندان فراخواندند و پرسیدند که آیا لباس زندان را می پوشی یا نه؟ در صورتی که با جواب منفی مواجه می شدند زندانی را به یک سلول کوچک واقع در طبقه همکف هدایت می کردند! من به همراه هفده نفر دیگر به خواسته مسئولان زندان پاسخ منفی دادیم! همه ما را به یک اتاق کوچک دو در سه متر بدون پنجره که توالت و دستشوئی هم نداشت بردند! از کمی جا و گرمای شدید تا صبح نتوانستیم بخوابیم! صبح روز بعد هم صابون را از دستشوئی برداشته بودند تا ببینند باز چه کسی اعتراض می کند؟ در هفتم تیر سال ۱۳۶۶ شش نفر از ما را که مقاومت کرده بودیم به عنوان شورشی و معترض به زندان های دیگر تبعید کردند! به نسبت می توان گفت از هر سازمان سیاسی و یا جریان فکری دو نفر انتخاب شده بودند، یک نفر به زندان عمومی شهربانی شهر ابهر و عده ای را هم به زندان عمومی شهربانی زنجان تبعید کردند!

از این جمع مرا به سلول انفرادی در بازدشتگاه سپاه (ساختمان استانداری سابق که بعد توسط سپاه پاسداران مصادره شد و در آن سلول های انفرادی وجود داشتند) بردند من مدت یک ماه در انفرادی بودم، در این مدت سخت مرا تحت فشار و آزار روحی و جسمی قرار دادند، روزی دو زندانبان به سلول من آمدند و با لحنی تهدیدآمیز به من گفتند: "برای ما شاخ و شانه می کشید؟ شاختان را می شکنیم!" برای نمونه در روزهای اول در سلول انفرادی مسواکم شکست، برای محک زدن زندانبان از او خواستم که از فروشگاه زندان یک مسواک برایم تهیه کند، برای فشار بیشتر و درهم شکستن روحیه ما حتی از خریدن مسواک از فروشگاه زندان هم محرومم کردند! برای دستشوئی و توالت رفتن وقت بسیار کمی در نظر می گرفتند و گرفتن سهمیه غذا هم همین طور، برای همه سخت می گرفتند اما به توصیه مسئولان چون من تنبیهی بودم سختگیری های بیشتری صورت می گرفتند! پس از بازگشت از انفرادی بازداشتگاه سپاه به زندان شهید روزبه مرا به بند بالا که به بند توابین مشهور بود بردند تا تحت کنترل مستقیم یکی از توابین به نام حسن باشم!

او مدام مرا کنترل می کرد! از دستشوئی رفتن تا هر حرکت دیگری همه حرکات مرا زیر نظر داشت! او از مجاهدین بود که به اعدام محکوم شده بود و سپس تواب شده بود و از اعدام نجات پیدا کرده بود! من تا کشتار سال ۱۳۶۷ در این بند بودم، دیگر بند تواب ها و سرموضعی ها جدا نبود، از آن زمان به بعد کوچکترین ارتباطی نمی شد با بندهای دیگر برقرار کرد، رئیس زندان همه راه های ارتباط بین بندها و زندانیان را قطع کرده بود! زندانی ها به هیچ وجه حق نداشتند با زندانبانان حرف بزنند یا چیزی از آنها بخواهند! قبلا هر بند برای خودشان نماینده ای از افراد بند انتخاب می کردند که برای خواست های صنفی با زندانبانان تماس بگیرد اما این بار مسئولان زندان گفتند: "ما خود از بین زندانیان نماینده انتخاب می کنیم و هر کس کاری با مسئولان زندان دارد باید به نماینده منتصب ما بگوید!" ترکیب بندها را تغییر دادند! چند تن از تواب های خیلی تندرو را به بند زیرزمین که کم و بیش بند زندانیان سرموضعی بود بردند! جو وحشتناکی بود، یعنی به معنای اخص کلمه وحشتناک!

به محض ارتباط دو زندانی با یکدیگر نماینده منتصب مسئولان زندان بلافاصله با آیفون نصب شده در بند با زندانبان تماس می گرفت و می گفت که این دو نفر در حال حرف زدن یا فی المثل تحلیل سیاسی با یکدیگرند! یعنی حتی حق حرف زدن با یکدیگر را نداشتیم! این وضعیت یک سالی ادامه داشت تا کشتارهای تابستان ۱۳۶۷ ، فشارها هر روز بیشتر می شدند، مدیریت زندان واقعاآهنین بود و هیچ گونه دلیلی برای سختگیری های جدید به زندانیان ارائه نمی کردند! فرصت حرف زدن به کسی نمی دادند! زندانی کم سنی بود که با وجود سن کمش باهوش بود و زیرک و به رغم سن کمش اوضاع و جو زندان را خوب تشخیص می داد، او به من اطلاعات خوبی داد که فی المثل چه کسی تواب و چه کسی نیست، وقتی مرا از انفرادی به بند طبقه بالا بردند او خوشحال بود که دوباره دوست و همسلولی قبلیش را پیدا کرده و به من نزدیک شد، به خاطر همین دوستی، مسئولان چند بار مرا به دفتر زندان بردند و با چشم بسته دو یا سه بار سرم را به دیوار کوبیدند! ملاقات ها ترتیب خاصی نداشتند چون خانواده من باید از تهران می آمدند در نتیجه ملاقات هایم مرتب نبودند.

وقایع سال ۱۳۶٧

در بهار ۱۳۶۷ اوضاع خیلی پیچیده بودند، از اخبار جنگ و سخنان مسئولین درجه یک کشور می فهمیدیم که جمهوری اسلامی در وضعیت بدی قرار دارد! خوردن زهر و پذیرش قطعنامه ۵٩۸ در بیست و هفتم تیرماه اتفاق افتادند، ما تا پنجم مرداد تلویزیون داشتیم و از حمله مجاهدین هم باخبر بودیم، روز پنجم یا ششم مرداد برای هواخوری در حیاط زندان بودیم که زندانبان به حیاط آمد و اسامی بیست و پنج یا بیست و شش نفر از مجاهدین را خواند و گفت که وسایلشان را ببندند و آماده باشند! هیچکس نمی توانست تشخیص بدهد که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ ما حدس می زدیم که شاید زندان استاندارد جدیدی درست کرده اند که آنها را به آنجا منتقل می کنند و سپس بقیه زندانیان را هم به آنها ملحق می کنند، در لیست افرادی که صدا زده بودند شخصی بود که با تمام وجود تواب شده بود و او بی خبر از این که او را به مسلخ خواهند برد بی صبرانه با آیفون با مسئولین زندان تماس می گرفت که ما آماده ایم، غافل از این که به کجا خواهد رفت!

زندانبان ها هیچ چیز به ما نمی گفتند! ملاقات ها قطع شدند! تلویزیون را بردند! روزنامه ها را قطع کردند و از بلندگوی بند که صدای رادیو از آن پخش می شد دیگر هیچ صدائی نمی آمد و بند ساکت بود! هیچ ارتباطی با بیرون از زندان نداشتیم، یکی دو روز بعد یک عده دیگر را صدا کردند و بردند! همه آنها مجاهد بودند! روزهای بعد ما از طریق گوشه شیشه شکسته توالت بند بالا نگاه کردیم و توانستیم بفهمیم که در هواخوری کسی دیگر حضور ندارد و از این راه فهمیدیم که چه کسانی را برده اند! در سال ۱۳۶۷ تمام کسانی که از زندان ما برده شدند همگی از طرفداران یا اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران بودند، لااقل من ندیدم که زندانی غیر مجاهدی را از زندان ما برای اعدام در تابستان سال ۱۳۶۷ ببرند، بعضی از این زندانیان پس از یک تا سه ماه به زندان برگشتند، هیچ چیز نمی گفتند که کجا بودند و چه شده! متأسفانه فضا این قدر بد و وحشتناک بود که کسی از بازماندگان توان برملا کردن آن فاجعه را نداشت و البته مجاهدین با ما چپی ها چیزی در میان نمی گذاشتند!

من الان نمی توانم آن فضا را توصیف کنم، هیچکس نمی خواست که از کس دیگری چیزی بداند! مثلا من می ترسیدم که اگر مرا ببرند و من چیزی از زندانی دیگری بدانم ممکن است زیر شکنجه آن را لو بدهم! یکی از اعدامیان ناصر حسن پور مجاهدی بود که به دلیل ناراحتی قلبی از زندان تبریز در سال ۱۳۶۵ آزاد شده بود، در زمان جنگ او برای گرفتن معافیت از سربازی اقدام کرد ولی به علت نیاز مبرم به سرباز به زور او را به سربازی بردند! او را به خط مقدم جبهه فرستادند، وقتی فهمیدند که ناصر به دلیل فعالیت سیاسی مدتی در زندان بوده او را در جبهه دستگیر کردند و به زندان زنجان آوردند! یک شب پس از خاموشی ساعت ده وقتی نگهبان زندانیان را کنترل می کرد که ببیند آیا همه خوابند یا نه، ناصر را از توی تختخواب بیرون کشید به بهانه این که تو چرا در تختخواب چشمهایت بازند؟ (مأموران شب ها به شکار زندانیان می آمدند! می آمدند و چراغ می انداختند توی چشم زندانیان!) ناصر با زندانبان درگیر شد و گفت: "من در رختخوابم و خوابم نمی برد!"

ناصر را به طبقه پائین بردند و وحشتناک کتکش زدند و ما دیگر صدایش را نشنیدیم! ناصر را بردند و او هرگز بازنگشت! یک زندانی شجاع در آن جو وحشتناک کتبا به رئیس زندان اعتراض کرد که چرا زندانیان را می برند و این چنین ضرب و شتم می کنند؟ الان دقیق نمی شود گفت که در سال ۱۳۶۷ چقدر از تعداد زندانیان کم شد، در بند خود ما کلا در عرض دو روز حدود سی نفر را بردند! دو تا برادر زندانی بودند، برادر بزرگ در بند ما بود و برادر کوچک در بند پائین، مأموران آمدند و به برادر بزرگ گفتند: "وسایلت را بردار بیا !" بعد گفتند: "نه، تو برو!" و به جای او برادر کوچک را انتخاب کردند، او اعدام شد! سختگیری ها تا اواخر آبان ۱۳۶۷ ادامه داشتند، در اواخر آبان ماه وقتی ملاقات ها دوباره برقرار شدند ما فهمیدیم که چه فاجعه ای رخ داده است! تا آن موقع ما فقط پیش خود حدس می زدیم که اوضاع وحشتناک است اما فکر نمی کردیم گروهی را ببرند و بکشند!

بیژن اسلامی اشپلا متولد ۱۳۳٩ در بندر انزلی و از گروه چریک های فدائی خلق شاخه اشرف دهقانی بود، او به سه سال زندان محکوم شده بود و مدت محکومیتش را در زندان گوهردشت می گذراند، او را نیز در سال ۱۳۶۷ اعدام کردند! از اندوه ملاقاتی هایم پی به عمق فاجعه بردم، من که قصد داشتم خودم را از زندان زنجان به زندان تهران انتقال بدهم از طریق ملاقات فهمیدم که نباید چنین کاری بکنم! بیژن به طریقی به ملاقاتی هایش گفته بود که به او بگوئید: "نیا، اینجا وضعش خراب است!" یکی از همبندی های من به نام مسعود مسعودی و برادرش سعید را در کشتار تابستان ۱۳۶۷ اعدام کردند، خبرها از طریق ملاقات منتقل شدند، مسعود مسعودی سی ساله و معلم بود، سعید مسعودی برادر کوچک وی به هنگام اعدام بیست و پنج یا بیست و شش سال داشت، هر دو برادر از طرفداران سازمان مجاهدین خلق ایران بودند.

روز بیست و نهم بهمن ۱۳۶۷ آزاد شدم و آخرین زندانی سیاسی بودم که از زندان بیرون آمدم، کم و بیش همه زندانیان را آزاد کردند، فقط عده ای را در بندهای انفرادی نگه داشتند که من آنها را نمی شناختم، خانواده ام یک سند ملکی برای وثیقه آزادیم ارائه کردند! روز آزادی هم فرمی دادند که امضا کنم، در فرم نوشته شده بود که اگر هر گونه فعالیت سیاسی کنم و دستگیر شوم به اشد مجازات محکوم می شوم! این فرم چاپی بود و ما زندانیان فقط باید امضا می کردیم، بعد از آزاد شدن هم بازجوئی داشتیم، تا یک سال من باید خودم را به دفتر اطلاعات سپاه واقع در کنار ساختمان سپاه در زنجان معرفی می کردم، اوایل هفته ای یک بار، بعد کم کم شد ماهی یک بار، آخرین بار به من گفتند: "می توانی بروی تهران و آنجا خودت را معرفی کنی" که ای کاش نمی رفتم! وقتی به تهران رفتم گوئی تازه دستگیر شده ام و بازجوئی هایم شروع شده اند! یک بار به این همه پرسش و بازجوئی اعتراض کردم که فرد مسئول با لحن بسیار تند پاسخ تهدیدآمیزی داد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۷۲ و هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ مدیر کل اداره کل اطلاعات استان زنجان مهرداد عالی خانی معروف به صادق مهدوی بود، مهرداد عالی خانی سپس مدیر کل اداره کل عملیات معاونت امنیت وزارت اطلاعات رژیم آخوندی شد، سرانجام مهرداد عالی خانی برای دست داشتن در قتل های زنجیره ای از سوی دادگاه های رژیم آخوندی به حبس ابد محکوم شد، علی اصغر عالی خانی پدر مهرداد عالی خانی پسرعمه دکتر علینقی عالی خانی است و دکتر علینقی عالی خانی یکی از کارگزاران سرشناس رژیم پهلوی بود، زمانی نشانی مهرداد عالی خانی در تهران - شهرک اکباتان - فاز الف دوم - بلوک سه - کاشی پانصد و شصت و یک بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نام چند تن از اعدام شدگان در استان زنجان از آغاز سال ۱۳۶۷ تا پایان آن سال:

شهر زنجان:

جواد ارشدی

مجید اصلانی

رضا اکرامی نقش

نصرالله امامی

هدایت الله امامی

فریدون جباری

طاهر بزازحقیقت طلب

بهروز حاج آقایی

خلیل حریری

یعقوب حریری

ناصر حسن پور

غلامرضا داوری

مجید رستمی

قربانعلی شیرمحمدی

کمال عتیقه چی

احد عطائی

کمال عطائی

حسن فضلی

محمود قلی پور

احمد کرمی

محمود کرمی

حمید کلانتری

خلیل جوزه کلانتری

امجد محجوبی

مسعود مسچی

سعید مسعودی

مسعود مسعودی

علیرضا معبودی

محسن میرزایی

میرفرج نبوی

سیروس نیکخواه

فیروز نیکخواه

طاهر واعظی

پرویز همایونی

شهر قزوین:

ارجمندی

مهران اسماعیل زاده

سیدحسین برهانی

علی تاب

علیرضا جباری

قاسم خدابنده

علی خلج

محمدتقی رئیس کریمی

عباس ربیعی

علی شهرکی

محمد شهرکی

علی گوارایی

مینو محمدی

ابوالفضل هاشمیان

مجید همایون راد

 

 

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نه بعنوان تهمت همکاری و یا هماوایی با چرندیاتی که میگن؛ بلکه فقط برای دانستن خودمون!

اینهمه حرف و حدیث در مورد علت رهایی مصداقی از دست هیئت مرگ خمینی جانی در 67 نوشته شده و من تعجب می کنم چرا مصداقی در چند خط درست مثل آقایان غلامی, هُشی، خلیلی و یا اصلانی بازجویی و رهائیش رو توضیح نمیده و همه رو به خوندن چهار مجلد کتاب حواله میده؟!

آقای مصداقی اگه ممکنه لطف کنید کوتاه و مختصر ماجرا رو یه جایی بنویسین تا من و خیلیهای دیگه هم بتونیم بخونیم، با تشکر!

بر و بچه های اسیر لیبرتی یادتون نره.
مخلص همه جانهای شیفته آزادی و برابری،
رفیق سائل.