مادر

کمیته چی با نیشخندی گفت: "شما مادر مجید هستین؟" گفت: "بله، من مادر مجیدم!" کمیته چی در حالی که ساک شکلاتی رنگ مجید رو در دست داشت با خونسردی گفت: "خدا رو شکر کنین که این لکه ننگو از دامن شما پاک کردیم! به درک واصل شد!" دیگه چیزی نشنید! دست راستشو گذاشت روی میز ولی نتونست خودشو کنترل کنه، افتاد روی .....

 

صبح، کله سحر از خواب بیدار شد، با عجله دست و صورتی شست و شروع به پوشیدن لباساش کرد، عجیب بود، یه مدتی بود که سرما و دلشوره توی دلش لونه کرده بودند و از توی جونش بیرون نمی اومدن! عجب دلشوره سختی داشت، این حالت از موقعی بهش دست داد که ملاقات ها قطع شده بودند و او دیگه از مجید خبری نداشت، هفت سال بود که توی سرما و گرما با تمام گرفتاریاش خودشو می رسوند به زندون برا ملاقات! روزای اول خیلی سخت بود، مخصوصا دوره بی خبری، اون که کسی رو نداشت ولی تموم بیمارستان ها، پزشکی قانونی و بهشت زهرا رو با مشقت زیر و رو کرده بود تا تونسته بود اونو توی اوین پیدا کنه! از اون به بعد پا به پای مجید زندون کشیده بود! از اوین گرفته تا قزلحصار و گوهردشت!

طی این مدت با خیلی از خونواده ها آشنا شده بود، همیشه با اونا به ملاقات می رفت و با اونا برمی گشت، از طریق اونا توی یه شرکت کار پیدا کرده بود، با اونا یک خونواده بزرگ تشکیل داده بود، امروز هم قرار بود دوباره به قم برن، شاید بتونن خبری از زندان بگیرن و علت قطع شدن ملاقاتو متوجه بشن، این دفعه سومی بود که بعد از قطع ملاقات ها خونواده ها قرار گذاشته بودند برن قم، جلو دفتر منتظری، فقط تونست یه لیوان آب بخوره، آخه هر کاری می کرد چیزی از گلوش پائین نمی رفت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با صدای زنگ انگار از خواب بیدار شده بود، به سرعت به طرف در رفت، احمد آقا پدر محسن بود، محسن از سال ۱۳۵۹ زندانی بود، بعد از سلام و علیک بدون این که تعارف کنه از در بیرون زد، مادر محسن هم توی ماشین منتظرشون بود، احمد آقا با سرعت راه افتاد و گفت: "خونواده ها ساعت ده و نیم جلوی بیت منتظری جمع می شن، باید هر جور شده سر ساعت برسیم!" با مادر محسن از هر دری حرف زد، در کنار اینها زمان براش به سرعت می گذشت، حوالی ساعت ده به قم رسیدند، تعدادی از خونواده ها اونجا منتظر بودند، کم و بیش دیگه همه خونواده ها رو می شناخت و با اونا تماس داشت، بعد از این که از ماشین پیاده شدند متوجه شد حالا حدود بیست نفر شدند و هر چه به بیت منتظری نزدیکتر می شدن تعدادشون بیشتر می شد، بر خلاف دفعات قبل اطراف بیت پر بود از مأمور! یه عده هم معلوم بود با لباس شخصی اون حوالی پرسه می زنن!

حالا حدود شصت نفر شده بودند، حدود سیصد متر با بیت فاصله داشتند که دیدند پاسدارها خیابونو بسته اند! همه شون هم یکی یه باتوم چوبی تو دست داشتند! پچ و پچی بین خونواده ها رد و بدل شد: "مثل این که نمی خوان بذارن بریم جلو!" خودشو کشید جلو صف، درست مثل هفته قبل جلو دفتر سازمان ملل که بهشون حمله کردند و با فحش و کتک متفرقشون کرده بودند اونجا هم جلو همه بود! هنوز هم پاش از ضربات لگد درد می کرد، پاسداری که به نظر فرمانده اونا بود جلو اومد و داد زد: "برگردین خونه هاتون، آقا امروز وقت ملاقات ندارن!" مثل این که می دونستن این جمعیت برا چی اونجا اومده!

احمد آقا داد زد: "ما از تهرون و بعضی از شهرای دور اومدیم، باید به ما اجازه بدین ملاقات کنیم تا بتونیم حرفامونو بزنیم!" همون پاسدار گفت: "به من ربطی نداره که از چه جهنمی اومدین! باید برگردین!" دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، داد زد: "ما از اون جهنمی اومدیم که شما برامون درست کردین! امروز تا تکلیف ما و بچه هامونو روشن نکنین از اینجا نمی ریم!" پاسدار در حالی که با تهدید باتومشو تکون می داد گفت: "آقا گفته برین خونه هاتون، به زودی تکلیفتون روشن می شه!" یه عده زمزمه می کردن: "تا جوابمونو نگیریم از اینجا نمی ریم!" پاسدار گفت: "مثل آدم متفرق می شین یا این که خودمون متفرقتون کنیم؟" دیگه نتونست جلو خودشو بگیره، داد زد: "هر غلطی که دلتون می خواد بکنین! مگه تا حالا کم کردین؟" هنوز حرفش تموم نشده بود که از هر طرف حمله شروع شد! با لباس پاسداری و لباس شخصی، مشت و لگد و باتوم و چوب بود که نثارشون می کردن!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقتی به خودش اومد که احمد آقا و مادر محسن زیر بغلشو گرفته بودند و می بردنش! به ماشین که رسیدند دید از سر احمد آقا خون جاریه و یقه پیراهنشم خونیه! در حالی که اونا کمک می کردن سوار ماشین بشه شروع کرد به داد زدن و فحش دادن! مادر محسن با دست جلوی دهنشو گرفت و به زور وادارش کرد روی صندلی بشینه! وقتی خواستند از دروازه تهرون رد بشن چن تا ماشین خونواده ها منتظرشون بودند، یکی پرسید: "کسی رو دستگیر کردند یا نه؟" احمد آقا جواب داد: "من متوجه نشدم، رسیدیم تهرون به اونایی که می شناسم زنگ می زنم و پیگیری می کنم!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقتی رسیدند به تهرون رمقی براش نمونده بود! با کمک مادر محسن رفت تو خونه، احمد آقا هم ماشین رو پارک کرده بود و دنبالشون وارد خونه شد، بعد از این که یه کم آب به سر و صورتشون زدند احمد آقا گفت: "من می رم، بهتره مادر محسن پیش شما بمونه" و قبل از این که آن دو اظهار نظری بکنن گفت: "من الان باید برم کسی رو ببینم، اگه تونستم آخر شب میام و گر نه فردا صبح زود میام دنبال مادر محسن" خداحافظی کرد و تندی از در زد بیرون، این دفعه اولی بود که مادر محسن به این صورت بدون تعارف پیش او می موند، براش یه مقدار غریب بود ولی فکر کرد شاید به خاطر وضعیتی که در قم پیش اومده بود این کارو کردند که او تنها نباشه!

حالا مونده بودند چه کار دیگه ای از دستشون ساخته است و چطوری می تونن از بچه هاشون خبر بگیرن؟ مادر محسن سعی می کرد به او دلداری بده ولی مثل مرغ سرکنده می مونست! توی صحبت هاش احساس کرد یه چیزی نهفته که نمی خواد بگه، چند بار انگار اومد سر زبونش ولی اونو قورت داد! با زحمت بلند شد یه چیزی درست کنه که بخورن، مادر محسن با اصرار وادارش کرد چن تا تخم مرغ نیمرو کنه، حدود ساعت یازده و نیم شب بود که در زدند، وقتی درو باز کرد احمد آقا را خسته و آشفته دید، وقتی اومد یه لیوان بزرگ چایی جلوش گذاشت و پرسید: "شام براتون درست کنم؟" احمد آقا گفت: "نه متشکرم، اشتها ندارم" و سیگاری روشن کرد، وقتی زیر سیگاری را جلو احمد آقا گذاشت احساس کرد احمد آقا از صبح تا حالا چقدر پیرتر شده! خیلی بدجوری به سیگار پک می زد، مادر محسن طاقت نیاورد و پرسید: "خب، رفتی چی شد؟ اونا چی گفتند؟ چقدر می تونه درست باشه؟"

او که سر درنیاورده بود که منظور مادر محسن چیه با تعجب چشم دوخته بود به احمد آقا، بعد از سکوت طولانی، احمد آقا گفت: "میگن هشتاد درصد مطمئنن ولی از میزان و چگونگی اون خبر ندارن!" هاج و واج مونده بود که این چه سؤال و جوابیه بین این زن و شوهر رد و بدل می شه؟ پیش خودش گفت: "شاید مشکل خونوادگی دارن و به او ربطی نداره که بدونه!" یه دفه یاد صبح توی قم افتاد! دلش هری ریخت و با دلهره پرسید: "کسی رو توی قم دستگیر کردند؟ اتفاقی برا خونواده ها افتاده؟ چی شده؟ اگه اشکالی نداره به منم بگید بدونم!" احمد آقا گفت: "نه، برا خونواده ها تا اونجائی که من می دونم اتفاقی نیفتاده ولی ..... " با شک و تردید پرسید: "ولی چی؟ چی شده؟ من هم می تونم بدونم؟" احمد آقا با من و من و مکث زیادی گفت: "البته این چند ماهه همه رو کلافه کرده، اخبار ناگوار زیادی به گوش می رسه، اما، اما آدم نمی دونه چقدر می شه روی اونا حساب کنه!"

یه لحظه چشمش به صورت مادر محسن افتاد که غرق اشک بود، دیگه کلافه شده بود و اگه کس دیگه ای به جز احمد آقا بود حتما با داد و فریاد دق دلیش رو خالی می کرد اما احمد آقا کس دیگه ای نبود، احمد آقا همدرد و همرنج او بود، با التماس گفت: "چه شایعاتی؟ به منم بگید، آخه مگه من نباید باخبر شم؟" احمد آقا به آهستگی گفت: "من امشب پیش خونواده ساسان بودم، چند تا پدر و مادر دیگه هم اونجا بودند، می گفتن ..... می گفتن بچه ها رو قلع و قمع کردند! می گفتن زندانیا رو قتل عام کردند، می گفتن زندانیا رو ..... می گفتن ..... می گفتن ....." دیگه چیزی نمی شنید، دنیا جلوش تیره و تار شده بود، انگار سقف اتاق روی سرش خراب شده بود، دیگه چیزی نفهمید!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وقتی چشاش رو باز کرد روی تخت بیمارستان بود و ماسکی جلوی دهنش و سرمی به دستش! نمی دونست چند ساعت و یا چند روزه که تو بیمارستانه، پرستار که متوجه او شده بود دکترو خبر کرد، دکتر با مهربونی دستی به پیشونی او گذاشت و گفت: "خب، به سلامتی خطر رفع شد!" به زحمت سعی کرد لباشو باز کنه و چیزی بگه ولی قدرت این کارو نداشت! دکتر که متوجه تلاش او شده بود گفت: "خودتو اذیت نکن، به زودی حالت بهتر می شه و می تونی بری توی بخش" بعد از ظهر که احمد آقا و مادر محسن اومدند، برای ملاقات فقط پنج دقیقه به مادر محسن اجازه دادند که وارد بخش سی - سی - یو بشه، نمی دونست چه اتفاقی افتاده، اصلا یادش نمی اومد چرا به این روز افتاده؟ فقط به زحمت از مادر محسن پرسید: "چن وقته من اینجام؟" مادر محسن پنجه اش رو به او نشون داد و با ورود و اخطار پرستار از اتاق بیرون رفت! مونده بود پنج دقیقه است یا پنج ساعت یا پنج روز؟ دو روز بعد که به بخش منتقل شد فهمید یه هفته است که در بیمارستان بستری است! پدر و مادر محسن هر روز به ملاقات او می اومدند، وقتی حالش بهتر شده بود احمد آقا با شرم و ناراحتی گفته بود: "اون قضیه یه شایعه بوده و همه چی رو به راهه!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هفده روز در بیمارستان بود! احمد آقا قرار بود بیاد و برنامه مرخص شدنشو فراهم کنه ولی نیومد! عجیب بود! احمد آقا آدمی بود که سرش می رفت حرفش نمی رفت! شاید براش کاری پیش اومده بود، نمی دونست و همین موضوع کلافه اش کرده بود، تلفن احمد آقا اینا از یادش رفته بود، پیش خودش می گفت: "من فراموش شده ام!" سه روز پر عذاب گذشت که سر و کله احمد آقا پیدا شد با صورتی نتراشیده و چهره ای شکسته! بر خلاف ظاهر مرتبش در حالی که سعی می کرد نگاهشو از چشمای او بدزده سلامی کرد و گفت: "بلند شو بریم خونه، شما مرخص شدین!" در حالی که از زحمات او تشکر می کرد سراغ مادر محسن رو گرفت که احمد آقا گفت: "یه کم مریض احواله، تو ماشین براتون تعریف می کنم."

با بی قراری تا توی ماشین خودشو کشید، وقتی حرکت کردند پرسید: "چی شده؟ از زندان و بچه ها چه خبر؟ ملاقات برقراره یا نه؟" پرسید و پرسید و پرسید! خودشم تعجب می کرد با چه انرژی این سؤالاتو پشت سر هم می پرسه! وقتی ساکت شد احمد آقا با اندوه گفت: "همه چی حل شد! به ما ملاقات دادند! اونم حضوری! توی کمیته خیابان زنجان! یه ساک لباس اضافه هم داشت، به من تحویل دادند! از اون لحظه مادر محسن شوکه شده!" در حالی که ذوق زده شده بود گفت: "حتما نوبت مجید هم بوده! باید برم ببینم کی می تونم اونو ملاقات کنم؟ اول بریم خونه شما، من یه سر به مادر محسن بزنم، بعد فردا صبح می رم گوهردشت ببینم چی می شه!" انگار احمد آقا متوجه حرف او نشده بود و در حالی که اونو به طرف خونه خودش می برد گفت: "امیدوارم ملاقات نداشته باشی!"

از تعجب دهنش باز مونده بود! چند ماه منتظر این بود که بتونه بره ملاقات، حالا احمد آقا می گفت: "امیدوارم ملاقات نداشته باشی!" با دلخوری و نگرانی گفت: "حالا زخم و زیلی باشن، لاغر و ضعیف شده باشن، عیبی نداره، همین که من مجید رو دوباره ببینم برام کافیه" رسیدند در خونه، احمد آقا گفت: "ببخشید نبردمتون خونه خودمون، مادر محسن مریض بود فرستادمش شهرستان!" در حالی که متحیر و گیج بود از ماشین پیاده شد و خداحافظی کرد، احمد آقا به سرعت دور شد، احساس ناخوشایندی داشت، شکل برخورد احمد آقا براش غریب بود! بدجوری احساس تنهائی می کرد، درو که باز کرد متوجه نامه ای شد که از زیر در انداخته بودند توی خونه، به سرعت نامه رو برداشت، از این که مهر دادستانی روی آن بود ذوق زده شد! نمی دونست چه طوری نامه رو باز کنه، وقتی نامه رو باز کرد فقط چند کلمه به چشمش خوردند: "لطفا به کمیته خیابان پیروزی مراجعه نمائید!" نه تاریخی، نه چیزی!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

عجب نامه غریبی بود! ساعت حدود دوازده بود، از دولت آباد تا پیروزی حتما یه ساعتی طول می کشه، یه لحظه یاد احمد آقا افتاد، پیش خودش گفت: "خوب اونا هم رفتند محسن رو توی کمیته خیابان زنجان دیده اند، منم باید برم خیابان پیروزی اما ننوشته چه روزی، چه ساعتی!" پیش خودش گفت: "عیبی نداره، یه بار می رم، اگه دادند که عالیه، ندادند میگن کی بیا برا ملاقات!" با این فکر بود که به سرعت وارد اتاق شد، مقداری پول که زیر فرش داشت رو برداشت و با سرعت از خونه خارج شد، به اولین ماشینی که جلوش بوق زد گفت: "دربستی!" بدون این که منتظر واکنش راننده بشه سوار شد! با سلامی که راننده کرد خشکش زد! "احمد آقا؟ شما این جا چه کار می کنین؟" احمد آقا بدون این که به سؤال او جواب بدهد پرسید: "نامه داشتی؟" با تعجب گفت: "بله، شما از کجا می دونین؟"

باز احمد آقا بدون این که جواب بده گفت: "شما نمی خواد برید، من خودم می رم و ....." نگذاشت حرف احمد آقا تموم بشه، گفت: "من حالم خیلی خوبه، خودم می رم!" و ادامه داد: "اگه برا شما مشکله، همین میدون خراسان منو پیاده کنین، با اتوبوس هم می تونم برم!" خودش از حرفی که زده بود خجالت کشید، احمد آقا هم بدون این که دلخور بشه گفت: "این چه کاریه شما می کنین؟ اصلا معلوم نیس ملاقات باشه یا نباشه، شاید چیز دیگه ای باشه! خواهش می کنم شما برگردین، بذارین من برم، اگه تاریخ ملاقات دادند به شما روز و ساعتشو اطلاع می دم!" از این همه سماجت احمد آقا متحیر بود! داشت کم کم عصبانی می شد، گفت: "شما تا به حال در حق من خیلی برادری کردین، نگران نباشین، من کاملا سالم و سر حال هستم و از این که این کارو خودم بکنم لذت می برم!"

سکوتی بینشون برقرار شد، پیش خودش فکر می کرد: "از وقتی من مریض شدم احمد آقا چش شده؟ همه حرکاتش عجیب و غریب و مشکوکه!" ذهنش هزار جا کشید، حتی کار به جائی رسید که فکر کرد: "اینا بچه خودشونو دیده اند خیالشون راحت شده اما چرا نمی خوان من مجید رو ببینم؟" ولی سعی کرد همه نقاط منفی ذهنشو پاک کنه و به مجید فکر کنه که الان چه ریختی شده!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نزدیک کمیته که رسیدند احمد آقا خیلی به هم ریخته بود! بعد از پارک ماشین باز برگشت و گفت: "اگه می شه نامه رو بدین به من و توی ماشین بشینین، خودم می رم صحبت می کنم، لازم شد میام دنبالتون!" در حالی که از ماشین پیاده می شد گفت: "خیلی ممنون، خودم می رم، شما همین جا باشین" احمد آقا گفت: "نه، منم میام!"

جلو در کمیته مأمور کمیته با قیافه اخمالو جلو اونا رو گرفت و پرسید: "با کی کار دارین؟" بلافاصله نامه رو به دست او داد، کمیته چی گفت: "باید صبح می اومدین، الان مسئولش نیس!" ولی انگار خشم و نفرتی که در چشاش موج می زد اونو میخکوب کرد چرا که بلافاصله سرشو کرد توی کمیته و گفت: "یکی دیگه از اوناس!" می خواست داد بزنه: "از کدوما؟" که کمیته چی گفت: "بفرمائید تو، ابتدای راهرو، اتاق سمت چپ، پیش حاج قاسم، راستی این آقا پدرشونه؟" گفت: "نه، یکی از اقواممونه!" کمیته چی گفت: "ایشون اجازه ندارن بیان تو!" احمد آقا در حالی که اعتراض می کرد خواهش کرد اجازه بدن اونم وارد کمیته بشه، کمیته چی قبول نمی کرد، یه لحظه دید احمد آقا داره درگوشی با کمیته چی حرف می زنه! توجهی نکرد و خودشو رسوند به در اتاق که نیمه باز بود، در همین موقع احمد آقا رو هم کنار خودش دید!

تقه ای به در زد، کسی از داخل گفت: "بیا تو" وارد اتاق که شد میزی روبروش بود و سمت چپ میز عکس بزرگی از خمینی و گوشه اتاق تعداد زیادی ساک و کیسه قرار داشت، پشت میز شخصی نشسته بود حدود سی ساله با لباس کمیته و ریش بلند، به ظاهر سرش پائین بود ولی زیر چشمی اونا رو می پائید! قبل از این که چیزی بگه او نامه رو جلوش روی میز گذاشت، فرد مذکور با نیشخندی که تمام وجود آدمو می آزرد گفت: "شما مادر مجید هستین؟" گفت: "بله، من مادر مجیدم!" کمیته چی گفت: "یه سری نکاته که باید خوب توجه و رعایت کنین و الا برا خودتون دردسر درست می کنین! اولا جار و جنجال راه نمی اندازین! دوما لباس سیاه نمی پوشین! سوما حق برگزاری ختم و مراسم و این جور چیزا رو ندارین!"

در حالی که تمام بدنش می لرزید و هاج و واج مونده بود این اراجیف چیه که میگه کمیته چی که از پشت میز بلند شده بود و بین ساک ها و کیسه ها می گشت ادامه داد: "بچه تونو خوب تربیت نکردین! ما هم هر کاری کردیم بی فایده بود! اسلام تحمل ضد انقلابو نداره!" در حالی که ساک شکلاتی رنگ مجید رو در دست داشت و به او نزدیک می شد گفت: "خدا رو شکر کنین که این لکه ننگو از دامن شما پاک کردیم!" دیگه نتونست خودشو کنترل کنه، با فریاد گفت: "چی کار کردین؟ مجید من ..... مجید من ..... مجید من ..... کو؟" کمیته چی با خونسردی گفت: "به درک واصل شد!" دیگه چیزی نشنید! دست راستشو گذاشت روی میز ولی نتونست خودشو کنترل کنه، دست چپش خورد به عکس خمینی که با صدا از روی میز واژگون شد روی زمین! و پشت سرش خودش با تموم سنگینیش افتاد روی قاب شکسته عکس خمینی!

 

 

منبع: 
http://dialogt.de/madar-khalili-26-06-2015
برگرفته از: 
کتاب: "گورها و آدم ها" نوشته: محمود خلیلی
انتشار از: