نبردی نابرابر

زندانیان از بوی گندیدگی اجساد در بندهایشان به ستوه می آیند و متعاقب آن سمپاشی شدن اجسادی را می بینند که در کامیون ها بارگیری می شوند! سپس کامیون های بزرگ یخچالداری را می بینند که اجساد بسیاری را داخل آنها پر کرده و خارج می کنند! ..... شاید گریستن می توانست اندکی از دردهایمان بکاهد! بنا بر این می گریستم، در گوشه یکی از سلول ها که تا چند روز پیش جای بچه هائی بود که دیگر نبودند بی اختیار به یاد کسانی که دیگر با ما نبودند اشک می ریختم .....

گزارشی از هفت سال زندان - ۱۳۶١ تا ۱۳۶۸

زندان اوین

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

(شعری از اخوان ثالث حک شده بر در سلول)

غروب یکی از روزهای پایانی زمستان ١۳۶١ با یکی از دوستانم در حد فاصل میدان قزوین و میدان گمرک در ضلع غربی خیابان قرار داشتم، از تابستان همان سال رابطه سیاسی نزدیکی پیدا کرده بودیم، قرار بود من و او به اتفاق رفیق دیگرمان با فردی که به تازگی با جمع ما ارتباط یافته بود نشست و گفتگو داشته باشیم، این اولین نشستمان نبود، طی ماه های اخیر جلسات دیگری با آن فرد داشتیم، هرچند من تازه با او آشنا شده بودم ولی دیگر دوستان هم جمع من او را از سال های دور می شناختند، در آن قرار دوستم خبر دستگیری فردی را که آن شب با او گفتگو داشتیم داد، گویا دو، سه روز قبل در یک قرار خیابانی دستگیرش کرده بودند، در بین راه از احتمال لو رفتن محل خانه و افراد جمعمان توسط فرد دستگیر شده با یکدیگر صحبت داشتیم اما از آنجا که او همیشه چشم بسته به خانه آورده شده بود و فردی با تجربه محسوب می شد با خیالی آسوده و فارغ از نگرانی به آن خانه واقع در یکی از محلات جنوب شهر تهران وارد شدیم، در خانه، دوست دیگر هم جمعمان منتظرمان بود.

از بدو ورود هر سه نفر بر سر خبر دستگیری اخیر و چگونگی لو رفتن او صحبت کردیم اما اطلاع دقیقی از چگونگی و تاریخ دستگیری او نداشتیم و بیشتر بر سر احتمالات ممکن بحث می کردیم، در همین حال شام را نیز آماده کرده بودیم و هر سه نفر مشغول خوردن شام بودیم که صاحبخانه که مردی پنجاه، شصت ساله می نمود و تا کنون رابطه بسیار خوبی با ما داشت در اتاق را زد و به رفیقم گفت که از طرف مسجد محل می خواهند دفترچه بسیج شما را مهر بزنند، لطفا یک نفر از شما با دفترچه بسیج به دم در بیاید، همان رفیقم که مخاطب او بود به همراه دفترچه بسیجی که مشخصات جعلی در آن ثبت بود دم در رفت، من و رفیقم به یکدیگر چشم دوختیم و غیر عادی بودن وضعیت را احساس کردیم! هر دو برخاستیم و به طرف پنجره که به حیاط کوچک خانه مشرف بود حرکت کردیم که ناگهان در اتاق با ضربه لگد یک پاسدار کلت به دست از هم گشوده شد! پشت سر او دو پاسدار دیگر نیز با مسلسل وارد اتاق شدند!

فردی که کلتی به دست و لباس شخصی بر تن داشت به ما هشدار داد که سر جایمان بنشنیم و دستانمان را روی سرمان بگذاریم! پشت سر آنها پاسداری رفیقم را که به دم در رفته و دستانش روی سرش قرار داشتند به درون اتاق هل داد! همان پاسدار در حالی که یک شیشه محلول ضد سیانور به همراه داشت دهانمان را از جهت احتمال استفاده از سیانور وارسی کرد! پاسداری دیگر شروع کرد به بازرسی اتاق و به هم ریختن وسائل! ضمن بازرسی اتاق مقداری جزوات و نشریات جریانات سیاسی، یک دستگاه چاپ دستی، مقداری کتاب و نوار پیدا کرد و همه را داخل یک ملافه ریخته از اتاق بیرون برد! در همین حین مرد صاحبخانه هم در چارچوب در ظاهر شد و خطاب به پاسداری که لباس شخصی به تن داشت و به نظر فرمانده گروه می آمد شروع کرد به خودش را تبرئه کردن! این وضعیت مورد اعتراض رفیقم قرار گرفت و از آن پاسدار خواست که او را از اتاق بیرون ببرد! بعد از رفتن او همه لباسمان را پوشیدیم و از اتاق خارج شدیم، بعد از خروج از اتاق متوجه شدیم که در حیاط نیز چند پاسدار با اسلحه ایستاده اند!

دیگر مستأجرین خانه، دو کارگر مجرد که در همان حیاط اتاق داشتند نیز در کنار در اتاق هایشان ایستاده ما را تماشا می کردند، قبل از خروج از خانه همان پاسدار به ما هشدار داد که تا زمان سوار شدن به ماشین می بایست مراقب حرکات خود باشیم، هر سه نفرمان از صاحبخانه و دیگر مستأجرین آن به گرمی خداحافظی کردیم و از در منزل خارج شدیم، در بیرون منزل نیز سه ماشین بنز پارک کرده و منتظر بودند! بعد از سوار شدن به دست تک تک ما دستبند زده و راه افتادند، یک ماشین بنز در جلو و یک ماشین بنز در عقب ما در حرکت بودند، خیابان ها کاملا خلوت و شهر در خاموشی شب فرو رفته بود، بنزها آژیرکشان و با سرعت فوق العاده ای می رفتند، گوئی جانیان خطرناکی را با خود می بردند! پس از نیم ساعت وارد زندان اوین شدیم، پیش از ورود به چشمان تک تک ما چشمبند زدند، ماشین پس از چند لحظه حرکت در داخل زندان در جلوی پارکینگ شیبدار دفتر مرکزی اوین توقف کرد.

هر سه نفرمان را از ماشین خارج کرده و در یک صف هر کدام دست خود را روی شانه فرد جلویی قرار دادیم و به طرف داخل پارکینگ راه افتادیم! پس از چند قدم به سمت دری در قسمت چپ پارکینگ پیچیدیم و وارد یک راهرو مربع شکل شدیم، هر یک از ما را به داخل اتاقی بردند و پاسداری که از لحن صدایش می شد حدس زد که بسیار جوان است شروع کرد به تفتیش بدنیمان، پس از اتمام تفتیش بدنی همان پاسدار در مورد مشخصات، اسامی مستعار و تعلق سیاسیمان پرسش هائی کرد، من در پاسخ به مشخصات خودم منکر هر گونه اسم مستعار و تعلق سیاسی شدم و به بازداشت خویش اعتراض کردم که با ضربه غافلگیرانه مشتی بر شکمم نفسم گرفت و از درد به حالت نیم خیز زانو زدم! فردی که ضربه را زده بود هشدارم داد و گفت: "می بایست مراقب شماره پای خودم باشم که زیاد بزرگ نشود!" در آن لحظه به طعنه او پی نبردم اما روز بعد به خوبی متوجه کنایه او شدم! مجددا مرا به جای اول در همان راهرو کوچک مربع شکل برگرداندند.

متوجه شدم که دیگر دوستانم نیز در گوشه ای از راهرو نشسته اند، همچنین با کمی بالا زدن چشمبندم توانستم فرد چهارمی را هم ببینم، همان کسی بود که ما را لو داده بود! پس از چند لحظه پاسداری ما را مجددا به صف کرد، با قرار دادن دست هایمان روی شانه فرد جلو از پلکان ساختمان بالا رفتیم، دیگر برایم مسجل شده بود که ضربه از کجا ناشی شده است، تمام ذهن و حواسم متوجه این مطلب بود که او چه اطلاعاتی می توانسته از من داشته باشد؟ چه اطلاعاتی را ممکن است در اختیار گذاشته باشد؟ هیچ تنفری از او نداشتم، تا همین چند روز پیش رفیقم بود و مطمئن بودم که فشار زیادی را متحمل شده است، چندی بعد مطلع شدم که او را در خیابان شناسائی کرده اند و پاسداران او را که در حال فرار بوده است با شلیک تیری به پایش دستگیر کرده و با همان وضعیت او را در اوین سه روز تمام شکنجه داده بودند! بعدها که به ماجرای دستگیریمان می اندیشیدم بیش از پیش مسئولیت خودمان را سنگینتر می یافتم، درک اسطوره ایمان از مقاومت و ذهنیت گرائیمان نسبت به تحمل شکنجه های جانفرسا به مراتب بارزتر می شدند!

به هر حال این ضعف او در اولین مرحله و لو دادن ما کار را بدان جا کشاند که او را در حالی که لباس پاسداری به تن داشت در خیابان ها و معابر می گرداندند و به شکار عناصر سیاسی وا می داشتند! مدتی بعد که این اخبار را از وضعیت او شنیدم بیش از پیش متوجه عمق وحشیگری ژریمی شدم که برای درهم کوبی شخصیت انسانی قربانیان خود هیچ حد و مرزی نمی شناسد! بعد از بالا رفتن از پلکان در اولین طبقه وارد یک سالن بزرگ شدیم، در قسمت روبرویمان یک راهرو قرار داشت که چند نفر با چشمبند روی یک پتو خوابیده و یا نشسته بودند و به نظر می آمد آنها نیز دستگیر شدگان همان روز باشند، پاسدار مسئول آن سالن جهت تحویل گرفتن ما جلو آمد، پاسداری که ما را آورده بود در گوش تک تکمان گفت فردا صبح اگر به سراغ شما آمدند جزء شعبه شش هستید.

سپس ما را نیز در کنار بقیه قرار دادند، پاسدار مسئول آن سالن به هر یک از ما یک پتو داد و هر چهار نفرمان در گوشه راهرو نشستیم، سکوت سنگینی بر سالن حاکم بود، تنها صدائی که شنیده می شد صدای پوتین های پاسدار سالن بود که در حین راه رفتن بر کفپوش سالن طنین می انداخت، نور سفید مهتابی های سالن بر سطح کفپوش سفید چشم ها را حتی از زیر چشمبند می آزرد، آن پاسدار در عین حال مراقب بود که کسی چشمبند خود را بالا نزند و یا با کسی دیگر حرف نزند! حوالی ساعت یازده شب همگیمان را به دستشوئی بردند و او اعلام کرد که می توانیم بدون صحبت و دست زدن به چشمبند در دستشوئی سیگار بکشیم، من در دستشوئی چند لحظه از غفلت پاسدار استفاده کرده و در حالی که او متوجه نبود با رفیقانم صحبت کردم و از آنها خواستم که با رفیق دیگرمان صحبت کنند و از حد اطلاعاتی که در اختیار گذاشته جویا شوند، بعدها متوجه شدم که فرصت آن شب بسیار گران قیمت بوده است زیرا بسیار کسان را بدون چنین فرصتی به زیر بازجوئی برده بودند!

این فرصت مناسبی بود جهت جمع و جور کردن ذهن و حواس خویش در بازجوئی چرا که تمامی تلاش بازجو بر شکستن انسجام ذهنی زندانی استوار است، در حین کشیدن سیگار در دستشوئی متوجه شدم که او در کنار من ایستاده است و دارد سیگار می کشد، بعد از چند لحظه احساس کردم که نمی تواند بایستد و روی زمین نشست! از زیر چشمبند هیکل او را می دیدم، پاهایش به شدت ورم کرده بودند و به زور داخل کفش جای می گرفتند! در قسمت بالای ران راست شلوارش سوراخ و خونی شده بود، مطمئن بودم که می بایست فشار زیادی را تحمل کرده باشد، مجددا ما را سر جایمان برگرداندند، هنگام بازگشت متوجه شدم که در قسمتی که ما نشسته ایم چندین در قرار دارند، دری که روبروی من قرار داشت در بالای آن نوشته شده بود: "شعبه یکم دادگاه انقلاب اسلامی" و در کنار آن: "شعبه دوم دادگاه انقلاب اسلامی" و در سوم: "اجرای احکام" روی در دیگری که من به آن تکیه داده بودم و روبروی شعبه یک بود نوشته شده بود: "تعزیرات"

در کنار شعبه یک شوفاژی قرار داشت که فردی با پاهای پانسمان شده و رو به دیوار به آن شوفاژ بسته شده بود و نمی توانست به دلیل بسته بودن دست هایش برگردد ولی گه گاه همان پاسدار سالن با زدن ضربه پوتین به پا یا بدن او ناله بی حال او را درمی آورد، به نظر می رسید از زندانیان مجاهد باشد که در شعبه هفت تحت بازجوئی قرار داشت، بعد از مدتی روی زمین دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم، چند لحظه بعد با ضربه دستان رفیقم متوجه شدم که می خواهد با من صحبت کند، ضمن صحبتی که به نجوا با یکدیگر داشتیم متوجه شدم که در پی شکنجه سه روز گذشته تمامی اطلاعات مربوط به جمعمان را در اختیار بازجو گذاشته است و هر آن چه هم که در مورد گذشته مان می دانسته گفته است، در چنین وضعیتی رفیقم ضمن صحبتی به من یادآور شد که به هر حال او و رفیق دیگرمان اعدام خواهند شد و بنا بر این در بازجوئی ها و دادگاه از نظرات خود دفاع خواهند کرد و اضافه کرد که شانس زنده ماندن را در این میان من خواهم داشت و به احتمال زیاد فردا ما را از یکدیگر جدا و به صورت جداگانه بازجوئی خواهند کرد.

من نیز ضمن صحبت به مواردی اشاره کردم که می شد پذیرفت و در عین حال نقش کمرنگ تری را به فعالیت های جمعمان می داد، بنا بر این قرار شد که در صورت طرح موارد جدی تر تا حد امکان از پذیرش آن خودداری کنیم و تنها مواردی را که رفیقمان گفته است بپذیریم، دستان یکدیگر را محکم فشردیم، می دانستم که دیگر آنها را نخواهم دید و این آخرین دیدار ماست! فکر نمی کنم هرگز بتوانم خاطره آن شب را از یاد ببرم، زندان، دشمن، شکنجه، صدای پوتین های پاسداری که در سالن قدم می زد، فریادها و ضجه هائی که هر از گاهی سکوت سالن را شکسته و به خودم می آورد، ابهامی که بر سرنوشت من و دوستانم سایه انداخته بود، نور سفید و آزار دهنده مهتابی ها همه و همه مرا متوجه این نکته می کرد که دشمن ما در این نبرد بیش از ما جدی بوده است! نکته ای که طی سال های زندان به موضوعی انکار ناپذیر برایم بدل گشت، از آن شب آموختم که در این زندگی همه چیز را می بایست جدی گرفت و بار این جدیت را هنگامی که از حوزه فردیمان خارج می شود و وسعتی اجتماعی می یابد به مراتب سنگینتر احساس و درک می کنیم.

تا صبح نتوانستم بخوابم، گه گاه صدای فریادی در سالن می پیچید و ما را بیش از پیش متوجه موقعیت جدیدمان می کرد! ساعت شش صبح ما را مجددا به دستشوئی بردند و بعد در یک دیس بزرگ مقداری نان و پنیر آوردند و پاسداری که آن را آورد یادآور شد که این دیس برای ده نفر است، به هیچ وجه میلی به خوردن نداشتم، ساعت هشت صبح پاسداری به دنبالم آمد و چهار نفرمان که مربوط به شعبه شش بودیم برخاستیم و به صف دستانمان را روی شانه فرد جلویی قرار داده و از پلکان ساختمان پائین رفته و وارد فضای باز شدیم، هجوم هوای تازه و خنک حکایت از یک روز زیبای نزدیک بهار داشت، فشار ملایم و نوازشگرانه رفیقم را بر شانه خود احساس کردم، می دانستم که آخرین لحظاتی است که در کنار یکدیگر خواهیم بود، من نیز با فشار ملایم شانه های رفیق جلویی تلاش کردم احساسات وعواطف خودم را بیان کنم، آن چه در پیش بود کاملا مبهم و ناشناخته بود و با جدائی از رفیقانی که در تمام حوادث سال های اخیر در کنار یکدیگر بودیم فاجعه به اوج خود می رسید!

سرنوشت خودم در آن لحظه برایم مهم نبود و تا آنجا که به حافظه ام رجوع می کنم هیچ به وضعیت خودم و آن چه که ممکن بود بر سرم آید نمی اندیشیدم، بیش از هر چیز به سرنوشت رفیقانم می اندیشیدم که مطمئن بودیم اعدام خواهند شد! پس از چند لحظه پیاده روی در هوای باز از پلکان ساختمانی بالا رفتیم و از طبقه ای گذشتیم، بوی تند الکل حاکی از محل بهداری بود، در همان لحظه متوجه یک چرخ ویلچر شدم که در کنار راه پله قرار داشت، به یاد پای پانسمان شده فردی افتادم که شب قبل در روبروی من به شوفاژ بسته شده بود، پس از بالا رفتن از چند پلکان دیگر در کنار دری ایستادیم، پاسداری که پیشاپیش ما حرکت می کرد زنگ در را به صدا درآورد، احساس کردم که ابتدا دریچه و سپس تمام در باز شد و وارد شعبه شش بازجوئی شدیم که در ساختمان ٢٠٩ قرارداشت، داخل شعبه شلوغی خاصی حاکم بود، عده ای زندانی با چشمبند در راهرو و در کنار اتاق های بازجوئی نشسته و یا ایستاده بودند و از هر گوشه صدای فریاد و کتک خوردن به گوش می رسید! ما را در کنار یک اتاق نگه داشتند.

ابتدا رفیقی که ما را لو داده بود را از میان ما چهار نفر جدا کردند و بردند، سپس یک نفر که کاغذ و قلمی در دست داشت به سراغمان آمد و از مشخصاتمان، وابستگی سیاسی و اسامی مستعارمان جویا شد، من همچون شب گذشته منکر هر گونه وابستگی سیاسی و داشتن نام مستعار شدم! چهره او را نمی توانستم ببینم اما از زیر چشمبند هیکل و دستان درشت او را که به تندی حرکت می کردند می دیدم، شلوار سربازی به تن داشت و پشت کفش خود را نیز خوابانده بود، پیراهنش به سبک لباس حزب اللهی های آن ایام روی شلوارش افتاده بود و شکمی برآمده از زیر پیراهن خودنمائی می کرد، کاملا مسلط و از بالا برخورد می کرد، این برخورد در من اضطرابی برانگیخت، احساس کردم شاید او همه اطلاعات مربوط به مرا می داند، اولین لحظات برخورد با هر کس از مهمترین لحظات برخورد با اوست، زندانی از پیش نقش تدافعی به خود گرفته است و چشمبند هم ارتباط طبیعی او را با محیط مختل می کند و بالاخره خود محیط که سراپا ارعاب است به بازجو نقش مسلط و به زندانی نقشی بیش از پیش تدافعی می دهد.

از نخستین برخورد بازجو با زندانی درهم کوفتن شخصیت و روحیه زندانی آغاز می شود، هر بازجو سبک خاصی دارد، برخی در اولین لحظه برخورد سیلی محکمی به زندانی می زنند و سپس سؤال و جواب را آغاز می کنند، از لحن تحکم آمیز و ریشخندی که در صدایش بود متوجه شدم که حرف مرا باور نکرده است اما برایم مهم نبود! بعدها وقتی از نحوه بازجوئی زندانیان دیگر نیز اطلاع پیدا کردم فهمیدم که من بدون هیچ گونه اطلاع قبلی همان برخوردی را کرده ام که اغلب زندانیانی که با آنها برخورد داشته ام کرده اند یعنی انکار تمام آن چیزهائی که به خاطر آنها دستگیرشده بودیم و این نحوه برخورد تا مدت ها مایه مزاح بین خودمان بود! باری، بازجو دو رفیق مرا با خود به داخل یکی از اتاق ها برد و تا نزدیکی ظهر به سراغم نیامد! آرام آرام بر اضطراب خود فائق آمدم، یک بار دیگر تمام اطلاعاتی را که ممکن بود بازجویم از من داشته باشد در ذهن خود مرور کردم، آن چه را که می توانستم بپذیرم و آن چه را که به هیچ وجه نمی بایست بپذیرم در ذهن خود مجددا بررسی کردم.

تمام راه هائی را که می توانستند در این نپذیرفتن به من کمک کنند برای خود مشخص کردم، دروغ هائی که می بایست زندگی مرا منطقی و طبیعی جلوه دهند و نکاتی را که روی آنها باید سرسختی کرد همه را یک بار دیگر در ذهن مرور کردم، در این لحظات بیشتر متوجه وضع ساختمان شدم، ساختمان ٢٠٩ دو راهرو موازی یکدیگر دارد، در حد فاصل این دو راهرو بزرگ، در طول ساختمان، راهروهای بندها قرار دارند که این بندها از سلول های یک ردیفی تشکیل یافته اند و در هر راهرو ده سلول قرار دارند، ردیف بندهای ده و بیست و سی در آن زمان اختصاص به زندانیان زن داشت و ردیف سلول های نود و صد نیز به سپاه (انتهای ساختمان ٢٠٩) که بعضی افراد را به طور مستقل مورد بازجوئی قرار می دادند، در ابتدای هر راهرو یک سلول وجود داشت که سقف آن باز بود و تنها با میله های مشبک پوشیده شده بود و در اصطلاح زندانیان به هواخوری ٢٠٩ معروف بود، در کنار هواخوری یک حمام بود که دریچه آن به همین هواخوری باز می شد، سپس ردیف سلول های انفرادی آغاز می شد که در سمت چپ راهرو قرار داشتند.

هواخوری ٢٠٩ نه فقط جهت هواخوری زندانیان بلکه جهت امور گوناگون مورد استفاده بازجویان بود، در طرف دیگر راهرو در قسمتی که من ایستاده بودم روبروی راهرو بندها اتاق های بازجوئی قرار داشتند، آن اتاق ها در واقع سلول های جمعی بودند، هر یک از بازجویان یک اتاق مختص به خود داشتند و چند اتاق نیز جهت بازجوئی از زندانیان در اختیارشان بود، حوالی ظهر همان فردی که صبح از ما سؤال کرده بود و به نظر می آمد بازجو باشد به سراغم آمد و با گرفتن یقه ام مرا به داخل یکی از هواخوری ها کشاند و شروع کرد به فحاشی و بد و بیراه گفتن و کتک زدن! ظاهرا از این که منکر وابستگی سیاسی خود شده بودم عصبی و خشمگین می نمود! بعد از نیم ساعت کتک زدن مرا از آنجا خارج کرد و به داخل یک سلول برد، هنگامی که در سلول بسته شد توانستم چشمبندم را بردارم، یک سلول انفرادی بود که در قسمت راست آن یک دستشوئی با شیر آب گرم و سرد قرار داشت، در کنار دستشوئی، دیوار زاویه پیدا کرده و متصل به آن یکی توالت فرنگی بود.

بالای توالت دگمه سیفون دستشوئی از دیوار بیرون آمده بود و بالای دگمه سیفون یک اطلاعیه در خصوص میزان استفاده از آب برای بیماران مبتلا به بیماری معده به امضای باتمانقلیچ دیده می شد، حوصله خواندن آن را نداشتم، در قسمت بالای سلول پنجره ای قرار داشت که یکی از دریچه های آن باز بود و توسط میله مسدود شده بود و نور خورشید با لطافت خاصی از لابلای میله ها در درون سلول سایه روشن هائی ایجاد می کرد، کف سلول کفپوش بود و فوق العاده کثیف، بعدها متوجه شدم که زندانیان موقت یا زندانیان شکنجه شده را تا زمانی که بازجو نظر دهد در این سلول نگه می دارند، در انتهای سلول در داخل دیوار یک شوفاژ قرار داشت که جلوی آن با یک تور سیمی مسدود شده بود، در همین اثناء دریچه کوچکی که در قسمت پائین در سلول قرار داشت باز شد و پاسداری که لهجه ترکی داشت و به نظر سن و سالدار می آمد از من خواست که ظرفم را جهت غذا بدهم، هر چه در سلول نگاه کردم ظرفی ندیدم، بالاخره او در داخل یک ظرف مقداری آش رشته ریخته و از همان دریچه به من تحویل داد.

چندی بعد متوجه شدم که او پاسدار مسنی است و در برخوردهای ظاهری با زندانیان بسیار ملایم است و گه گاه نیز به خواسته های زندانیان در مورد سیگار و یا کبریت و غیره به ویژه بعد از شکنجه رسیدگی و توجه می کند و زندانیان او را به نام عباس آقا ٢٠٩ می شناختند، حال و حوصله خوردن چیزی را نداشتم، شاید یک ساعت بعد صدائی از پشت در سلول به من گفت: "چشمبندت را بزن!" من بلافاصله چشمبندم را زدم و بازجویم وارد شد و مجددا مرا به داخل یکی از اتاق های بازجوئی برد و روی یک صندلی دسته دار چوبی نشاند، خودش یک صندلی دیگر کنار من گذاشت و یک بسته برگ بازجوئی آورد و روی آن شروع به نوشتن کرد، از مشخصات، نام مستعار، وابستگی سیاسی و شرح کلیه فعالیت های سیاسی از ابتدا تا لحظه دستگیری پرسید، من پس از پاسخ به مشخصاتم در پاسخ به سؤالات دیگر هر گونه فعالیت سیاسی را انکار کردم و مدعی شدم که افرادی که با من دستگیر شده اند از بستگانم هستند و به هیچ وجه با آنها ارتباط سیاسی ندارم!

پس از نوشتن این جملات بازجو که به خشم آمده بود در حالی که گردن مرا با دو دست می فشرد سرم را محکم به دیوار روبرویم کوبید و این کار را چندین بار تکرار کرد! احساس خفگی می کردم و توان روی پا ایستادن نداشتم، شل شدم و روی زمین افتادم، بازجو در حالی که به بدنم می کوبید دستور داد که بلند شوم و بنشینم، مجددا روی صندلی نشستم، در همین لحظه بازجو خطاب به فردی که به فاصله ای در پشت سر من نشسته بود گفت: "آقای ..... به او بگوئید که چه بر سرش خواهد آمد!" و آن فرد خطاب به من گفت: "همه چیز لو رفته است! آنها همه چیز را می دانند از جمله ارتباط تو را با این جمع و فعالیت های گذشته ات را !" از صدایش متوجه شدم همان فردی است که ما را لو داده است! در پاسخ گفتم: "مثلا چه ارتباطی داشته ام که لو برود؟" بازجو خشمگینانه به من سیلی زد و باز مرا از صندلی بلند کرده و در حالی که یقه پیراهنم را گرفته بود کشان کشان از اتاق خارج کرد و در راه بارها بد و بیراه گفت! به قسمت ورودی ٢٠٩ رسیدیم.

در کنار در ورودی راهروئی قرار داشت که از پلکان آن پائین رفتیم، احساس کردم که نور رفته رفته کمرنگ تر می شود، سپس از دری وارد فضای زیرزمین شدیم، از کنار یک تخت رد شدیم، از روی رنگ لباس فردی که روی آن خوابیده بود حدس زدم که شاید رفیق هم جمع من باشد ولی اطمینان نداشتم، چند قدمی از آن تخت دور نشده ضربه غافلگیرانه مشتی بر شکمم مرا نقش زمین کرد! بلافاصله لگدهای پیاپی بر بدنم وارد آمدند، پس از چند لحظه بازجو در حالی که موهایم را می کشید مرا به طرف یک تخت برد، ابتدا کفش و سپس ژاکت و جورابی که به تن داشتم درآوردم، مرا بر روی شکم خواباندند، پاهایم را محکم به یک سر تخت بستند و پاسداری در حالی که شعار الله اکبر می داد شروع کرد به زدن کابل به کف پاهایم! شکنجه گران زیرزمین تیم ثابتی بودند، این افراد علاوه بر بازجوها که در برخی موارد شخصا زندانی را شکنجه می کردند جزء شکنجه گران ثابت زیرزمین محسوب می شدند، برجسته ترین آنان فردی به نام حاجی بود که زندانیان او را به این نام می شناختند.

اولین ضربات همچون یک شوک الکتریکی از پاها به طرف سرم به جریان افتادند! ضربات پیاپی بودند و هر ضربه با شدت بیشتری فرود می آمد، حدود ده تا پانزده ضربه را بدون فریاد زدن تحمل کردم، پس از آن احساس کردم که این موضوع موجب خشم شکنجه گر می شود بنا بر این شروع به فریاد زدن کردم! احساس خفگی شدیدی به من دست داده بود، نیاز شدیدی به هوا در خود احساس می کردم، قدرت تفکر را از دست داده بودم و در همان حال احساس می کردم که کاسه سرم دارد از مغزم جدا می شود! ضربات پیاپی و صفیرکشان فرود می آمدند و با هر ضربه شوک شدیدی وارد می شد، احساس می کردم که استخوان کف پایم دارد می شکند، فریادهایم شدت گرفته بودند و پاسداری پتوئی را روی سرم انداخت و ضربات از کف پایم به سمت ران و کمر و پشتم بالا رفتند، یک نفر روی گردنم نشسته بود، زیر پتو نمی توانستم فریاد بزنم! کاملا داشتم خفه می شدم! آرام آرام سرم سنگین شد و بیهوش شدم، وقتی به هوش آمدم سکوت بود! متوجه شدم که سر و موهایم خیسند، ظاهرا برای به هوش آمدن آب به رویم ریخته بودند، پتو را نیز از روی سرم برداشته بودند.

ضربات مجددا شروع شدند! درد عجیبی همچون دراز کشیدن روی تلی از تیغ و خار در پشت و کمرم احساس می کردم! نمی دانم چه مدت بدین منوال گذشت، زمان را از دست داده بودم، چند لحظه به حال خود رها شدم، پاسداری بالای سرم آمد و پاهایم را باز کرد و گفت: "بایست و درجا بزن!" برایم تعجب آور بود که خود شکنجه می دهند و بعد این گونه توصیه ها را می کنند ولی بعد متوجه شدم که این درجا زدن برای جلوگیری از خونمردگی در کف پاهاست تا کف پا را همچنان برای شکنجه های بعدی آماده نگه دارند! خوراندن آب و بردن به دستشوئی هم برای جلوگیری از دیالیز شدن است! نمی توانستم بایستم، پاهایم سرخ و ورم کرده بودند، بیش از چند لحظه نتوانستم روی پا بایستم و بر زمین افتادم، مرا بلند کرد و به طرف دستشوئی برد و گفت: "هر طور شده باید ادرار کنی!" بالاخره به زور توانستم ولی ادرارم کاملا خونی بود! بسیاری از زندانیان در اثر این شکنجه ها دچار عفونت های کلیه یا به اصطلاح "افت کلیه" می شدند، در اثر تداوم و تکرار این شکنجه ها برخی از زندانیان به بیماری دیالیز مبتلا شده در بهداری اوین بستری می گردیدند!

ادامه کابل زدن به کف پاها به پارگی پوست و گوشت کف پا منجر می شود و در برخی موارد به عفونت، یک زندان را دیده ام که هر دو پایش را از شدت عفونت با پلاستیک بسته بودند و روی زانو راه می رفت! در بسیاری موارد در اثر پارگی پوست و کف پا توده گوشت اضافی در کف پا ایجاد می شود و یا در اثر برخورد کابل با ناخن ها و انگشتان، یک یا دو ناخن انگشت کبود و سیاه شده و سپس می افتد! احساس عطش شدیدی می کردم و حالتی تب آلود و بیمار داشتم، مجددا مرا روی تخت خواباندند و پاهایم را به تخت بستند ولی زدن کابل شروع نشد، هنگام خوابیدن روی تخت متوجه شدم که تخت دیگر نیز خالی است و کسی را که پیشتر روی آن خوابیده بود از آنجا برده اند! فوق العاده بی حال و ناتوان بودم و نمی توانستم به چیزی فکر کنم، تا صبح روز بعد به همین منوال روی تخت افتاده بودم، هنگام شب چندین بار از ضجه ها و فریادهای دختری که او را برای شکنجه به آنجا آورده بودند بیدار شدم! در سکوت زیرزمین صدای الله اکبر پاسداری که او را با کابل می زد همراه ضجه ها و فریادهای آن دختر مرا در آن حال به خود می آورد.

فضای تاریک زیرزمین و وجود چشمبند مانع از دیدن او می شد ولی از لحن صدا و فریادهایش متوجه شدم که باید بسیار جوان باشد، از او در مورد برادرش و افرادی که با او رفت و آمد می کردند می پرسیدند و او اظهار بی اطلاعی می کرد! پس از چند ساعت (به درستی نمی دانم چقدر طول کشید) او را از آنجا بردند، پیش از بردن همان پاسداری که او را می زد چندین ضربه کابل به کف پایم زد! ظاهرا برای هشدار به من یا شاید هم برای وحشت بیشتر آن یکی! احساس می کردم پایم سنگین و بی حس شده ولی هر ضربه کوچکی به آن تمام رشته های اعصابم را متشنج می کرد و همچون یک شوک الکتریکی قوی در تمام بدنم به جریان می افتاد! پس از بردن آن دختر مجددا سکوت بر فضای زندان حاکم شد، صبح روز بعد بازجو به سراغم آمد و پاهایم را باز کرد و طعنه زنان گفت: "آدم شده ای یا نه؟" مرا کشان کشان به ساختمان بالا برد، قدرت راه رفتن نداشتم، به محض تماس پاهایم با زمین درد شدیدی در تمام بدنم می پیچید، پاهایم قدرت تحمل وزن بدنم را نداشتند.

مرا به یک اتاق بازجوئی برد و روی یک صندلی نشاند، احساس کردم که رفیقانم نیز در همان اتاق هستند، از درد شدید پاهایم نفس نفس می زدم، بازجو پیش از شروع بازجوئی خطاب به یکی از رفیقانم گفت: "آقای فلانی به ایشان بگوئید که چه چیزهائی را باید بنویسد!" و همان برگ بازجوئی را پیش رویم گذارد، رفیقم خطاب به من گفت: "اینها از روابط جمعمان و شکل گیری آن و گذشته سیاسیت مطلع هستند و قضایا لو رفته اند!" با توجه به صحبت هائی که در همان شب دستگیری با رفیقانم داشتم گفته او چندان غیر منتظره نیامد! بازجو مجددا یقه پیراهنم را گرفت و کشان کشان مرا به اتاقی دیگر برد و دوباره همان برگه ها را جلوی رویم روی صندلی گذاشت و خود از اتاق بیرون رفت، تا هنگام ظهر بخش هائی از فعالیت سیاسی گذشته و فعالیت هائی که با جمعمان داشتم را نوشتم، برایم مسلم شده بود که نبایستی بیش از این بر سر اطلاعاتی که رو شده و در محدوده شخص خودم است اصرار بورزم.

از طرفی مطمئن شده بودم که پس از انکار اولیه من در روز گذشته نسبت به هر گونه فعالیت سیاسی بازجو را به حداقل اطلاعات از جانب خودم قانع خواهد ساخت ولی مهم برای من این بود که بدانم آیا این حداقل اطلاعات کنجکاوی آنها را نسبت به من از بین خواهد برد یا خیر؟ بنا بر این بایستی کاملا محتاط و گام به گام پیش می رفتم! بازجو هنگام ظهر مجددا به سراغم آمد، نگاهی سرسری به برگ بازجوئی انداخت و مرا کشان کشان به درون یک سلول برد.

انفرادی

به محض ورود به سلول و بسته شدن در آن از شدت درد پاهایم روی زمین افتادم، چشمبند خود را باز کردم و متوجه شدم که در سلول فرد دیگری نیز هست، مردی تقریبا شصت ساله با مو و ریش سفید در انتهای سلول در قسمتی که شوفاژ وجود داشت رو به دیوار نشسته بود، (زندانیان مجبور هستند به محض شنیدن صدای در سلول رو به دیوار مقابل در بنشینند تا از دیدن چهره بازجو توسط زندانی ممانعت شود و فقط پس از بسته شدن در می توانند مجددا روی خود را برگردانند!) در سلول که بسته شد روی خود را برگرداند، تا متوجه بدحالی من شد مرا کمک داد و به قسمت بالای سلول برد، من او را با نام حاج آقا اخوت شناختم، او را به عنوان گروگان گرفته بودند تا پسرش که از فعالان سازمان پیکار بوده خود را معرفی کند! مردی بسیار مهربان بود، همان روز، عصر پاها و پشتم را با تکه پارچه خیسی ماساژ داد و از اندوخته قند خود در سلول برایم آب قند درست کرد، از این که موفق به دستگیری پسرانش نشده اند راضی بود ولی از این که در این سن و سال مجبور بود در زندان به سر برد ناراحت بود.

هنگام غروب، قبل از اتمام کار بازجوها مجددا در سلول باز شد و فرد دیگری را به درون سلول آوردند، او را از زیرزمین بدان جا آورده بودند و کف پاهایش سرخ و ورم کرده بودند و بر روی صورتش جای سیلی هائی که خورده بود هنوز کاملا مشخص بود! او خود را ولی الله رودگریان معرفی کرد، از فعالان سازمان پیکار بود که در تابستان ١۳۶١ دستگیر شده بود ولی موفق به شناسائی او نشده بودند، و خود را راننده تریلی معرفی کرده بود و حتی می خواستند او را آزاد کنند و به اتاق آزادی هم برده بودند ولی دست آخر فردی به نام محمدرضا نصیری که او نیز از فعالین سازمان پیکار بود و دستگیر شده و کارش به همکاری کشیده بود ولی الله رودگریان را شناسائی می کند! ولی الله را مجددا به ٢٠٩ آورده و پس از یک هفته دادگاهی کرده بودند! او در دادگاه از مارکسیسم دفاع کرده بود و در پاسخ حاکم شرع دادگاه در مورد مارکس و انگلس و لنین گفته بود: "آنها گل های سرسبد جامعه بشری هستند!" و حاکم شرع خشمگینانه درآمده بود که: "پیغمبر گل سرسبد است!"

همین امر موجب شده بود که باز او را به ٢٠٩ آورده در آنجا تحت شکنجه قرار دهند! فردی بسیار با روحیه و مسلط بر خود به نظر می آمد، می دانست که او را اعدام خواهند کرد ولی به هیچ وجه نگران به نظر نمی رسید! پس از دادگاه و دفاع او از مارکسیسم بازجویش در صدد برآمده بود تا روحیه و شخصیت او را بشکند اما او مسلطتر و استوارتر از آن بود که بتوانند به آسانی بر شخصیتش چیره شوند، خودش برایمان تعریف کرد که همان روز صبح، قبل از این که او را به زیرزمین ببرند حسین روحانی، قاسم عابدینی و صمد علیزاده با بازجوی او به سراغش آمده از او می خواستند که دفاع خود را پس بگیرد و در برنامه ای رادیو - تلویزیونی از جمهوری اسلامی دفاع کند ولی او به هیچ عنوان حاضر به پذیرفتن چنین شرطی نشده بود! به همین سبب او را همان صبح به زیرزمین برده و تا زمانی که به سلول آوردند تحت شکنجه قرار داده بودند! اطلاعاتی که او آن شب از وضع زندان و بازجوئی ها در اختیارم گذاشت بسیار مفید بودند.

از صحبت او متوجه شدم که سلول ما زیر نظر بازجوئی است به نام رحیم که افراد وابسته به سازمان پیکار را بازجوئی می کند، آن شب پس از خوردن شام در حالی که با یکدیگر سیگار می کشیدیم از سرنوشت او جویا شدم، می دانست که اعدام خواهد شد، ظاهرا برادرش اسماعیل رودگریان را در شهرستان آمل در سال ١۳۶٠ اعدام کرده بودند، او و خانواده اش در آن شهرستان محبوب و برخوردار از وجهه ای مردمی بودند، در سال ١۳۶١ نامزدش را هم در شهرستان آمل اعدام کرده بودند، با توجه به دفاعی که در دادگاه کرده بود به احتمال قوی خودش را هم اعدام می کردند ولی تأسف او از این بود که اگر چند روز دیگر هم لو نمی رفت حتما آزاد می شد! همان شب در خصوص مراقبت های بعد از شکنجه توصیه هائی به من کرد، از جمله این که به هیچ رو محل شکنجه، کف پا یا پشت بدن را با آب ماساژ ندهم (هرچند این کار را قبل از ورود او حاج آقا با دستمال خیس برایم انجام داده بود!) زیرا باعث زدن تاول و برآمدن پوست می شود و همین گونه نیز شد! همچنین توسط او از نام کلیه بازجوها و از جمله بازجوی خودم باخبر شدم!

بازجوی فعالان پیکار همان طور که گفتم شخصی به نام رحیم بود که فردی به نام علیرضا معاونش بود، این دو بازجوئی فعالان "سهند" را نیز به عهده داشتند، احسان بازجوی اتحادیه کمونیست ها، حامد بازجوی اقلیت که در خشونت و شکنجه زبانزد زندانیان بود، انصاری بازجوی راه کارگر و جریانات دیگر از قبیل توفان و رنجبران بود، ساعت شش صبح روز بعد چای آوردند با مقداری نان و پنیر و چند عدد قند، همان صبح زود متوجه شدم که کف پاهایم تاول زده است، به توصیه ولی الله بایست از ترکاندن آن خودداری می کردم، ساعت هشت صبح کار بازجوها آغاز شد، ابتدا بازجوی ولی الله به سراغ او آمد و او را با خود به بیرون برد، ناهار را درهمان سلول همراه با حاج آقا اخوت خوردیم، بعد از ناهار در سلول زده شد و بازجویم مرا صدا زد، بلافاصله چشمبند زدم، نمی توانستم راه بروم و از ترس این که مبادا تاول ها بترکند پاهای خود را از گوشه روی زمین می گذاشتم، بازجو مرا کشان کشان به راهرو اصلی برد و از آنجا از ردیف چند سلول گذشته و در یکی از راهروها پیچیده و در کنار در یک سلول ایستادیم.

به محض باز شدن در مرا به داخل آن هل داد و در را بست، کنار در سلول که ایستاده بودیم موضوع تاول های کف پایم را مطرح کردم و گفتم: "حالم خوب نیست و نیاز به دکتر دارم!" او به تمسخر پاسخ داد: "برای خوب شدن باید دوباره زیرزمین بروی!" و در سلول را بست و رفت! در سلول کسی نبود، چند پتو در قسمت بالای سلول به طور مرتب چیده شده بودند و چند بشقاب و قاشق نیز در قسمت ورودی سلول در زیر دستشوئی قرار داشتند، تاول کف پایم حالم را به شدت خراب کرده بود، احساس تب شدیدی می کردم و فوق العاده ناتوان شده بودم و تمایلی به خوردن غذا نداشتم، ردیفی که سلول من در آن قرار داشت به نظر می رسید از اتاق های بازجوئی فاصله زیادی دارد زیرا سر و صدای کمتری نسبت به سلولی که شب قبل در آن بودم شنیده می شد، مدت پنج ماه به تنهائی در همین سلول بودم، آن شب تا چندین شب دیگر حالم رفته رفته خرابتر شد، عرق می کردم و تب شدیدی به من دست می داد ولی رفته رفته حالم بهبود پیدا کرد.

تاول ها ترکیده بودند ولی پوستشان را دست نمی زدم، می دانستم خطر عفونت هست، درد پشت و کمرم آرام آرام بهتر و اشتهایم به خوردن غذا بیشتر می شد، طی روز سه وعده چای می دادند و همراه با هر وعده سه تا قند، با صرفه جوئی در مصرف قند مقداری از آن را ذخیره کرده بودم و هر از گاهی با آب گرم درون سلول شربت قند می خوردم، زندانیان به این آب گرم و قند "آیی" می گفتند زیرا به نیت چایی خورده می شد ولی فاقد چای بود، در آن روزها پس از اتمام ساعت کار بازجوئی نوشیدن آیی برایم خوشایند بود و در آن سکوت حاکم بر فضای ٢٠٩ لذت خاصی از خوردن آن می بردم، به تدریج روال حاکم بر زندگی ٢٠٩ دستگیرم شده بود، صبح ها ساعت شش با آوردن چای برمی خاستم، پس از خوردن صبحانه مشغول خواندن روزنامه می شدم که ده صبح می گرفتند و به جای آن روزنامه جدید می دادند، روزنامه ها با فاصله یک روز به دستمان می رسیدند و در واقع هر روز اخبار روز قبل را می خواندیم، از ساعت دوازده تا یک ناهار می دادند، بعد از ساعت چهار الی پنج کار بازجوها به اتمام می رسید.

البته هر شب یک بازجو برای کشیک شب می ماند، ساعت هشت شب شام می دادند که اغلب آش و یا سوپ بود، ساعت ده شب چراغ سلول ها را خاموش می کردند، هر روز ساعت هشت صبح پاسداری که کاغذ و قلمی در دست داشت دریچه پائینی سلول را باز می کرد و زندانیان اگر درخواستی در مورد بازجوئی، دکتر و غیره داشتند یادداشت می کرد، این درخواست ها را بازجوها می دیدند وبه تشخیص خودشان ترتیب اثر می دادند یا نمی دادند! شنبه ها صبح نیز یک عدد صابون به عنوان جیره هفتگی می دادند و جمعه ها هم نوبت حمام سلول ها بود، هر سلول برای حمام فقط هفت دقیقه وقت داشت و هر چه جمعیت سلول بیشتر بود حمام گرفتن به مراتب مشکلتر می شد! رفته رفته به روزهای عید سال ۱۳۶٢ نزدیک می شدیم، حالم کمی بهتر شده بود اما تاول های کف پاهایم هنوز خوب نشده بودند، یکی دو روز مانده به عید دو نفر کرد را که گویا تازه دستگیر شده بودند و یکی  از آنها را هم به شدت شکنجه کرده بودند به سلول سمت راست من آوردند.

همان شب چند لحظه پس از خاموشی چراغ سلول ها یکی از آنها به شدت به در سلول می کوبید و با فریاد نگهبان را صدا می زد! چند لحظه بعد پاسداری در سلول را باز کرد و زندانی با لهجه کردی به نگهبان توضیح می داد که همسلولیش خودکشی کرده است! بلافاصله رفت و آمد پاسداران در راهرو شروع شد! من از دریچه پائینی سلول به زحمت به راهرو چشم دوختم و دیدم که یک نفر را با برانکار از سلول خارج کردند! پس از آن پاسداران همگی به سراغ زندانی دیگر رفتند و او را به باد کتک گرفتند و او هر چه توضیح می داد که متوجه خودکشی رفیقش نشده و فکر می کرده است که رفیقش خوابیده، پاسداران قانع نمی شدند! از توضیحات او فهمیدم که دوستش رگ خود را با شیشه بریده و زیر پتو رفته است! بعد از مدتی متوجه می شود که پتو و زمین خیس شده و به سراغ رفیقش می رود و می بیند که رگ خود را زده است! در هر حال خودکشی همسلولیش تاوان سنگینی برای او به بار آورد و روز بعد او را پس از شکنجه های زیاد دوباره به سلول برگرداندند!

در مدت یک ماهی که پس از این واقعه در سلول کناری من به سر می برد هر چه تلاش می کردم با او تماس بگیرم متأسفانه به من پاسخی نمی داد! شاید پس از شکنجه هائی که دیده بود دیگر اعتماد نمی کرده است! برای من در روزهای سکوت سنگین سلول ٢٠٩ داشتن تماس با فردی در سلول کناری هرچند او را نشناسی، رد و بدل کردن یک احوال پرسی ساده و حتی کمتر از آن، نواختن ضربه ای به دیوار سلول برای این که به او بگوئی من هنوز در سلول کناری تو هستم لذتبخش ترین رابطه می توانست باشد، عید را در انفرادی گذراندم، حالم هنوز کاملا خوب نشده بود، از طرفی هم نگران سرنوشت رفیقانم بودم، نمی دانستم که چه بر سر آنها آمده است ولی مطمئن بودم که آنها هم در همین ٢٠٩ هستند، یک بار روی در حمام با تکه ای سیم که از حفاظ شوفاژ سلول کنده بودم قطعه شعری را نوشتم که می دانستم مورد علاقه رفیقانم است و می تواند توجه آنها را به حضورم در بند جلب کند ولی متأسفانه در نوبت حمام هفته بعد جوابی در آن قسمت ندیدم!

در ایام تعطیلی عید بازجوئی ها نیز تعطیل شده بودند، سراسر ساختمان ٢٠٩ را سکوتی عمیق فراگرفته بود، این تنها لذتی بود که در آن روزها نصیب ما زندانی ها شد! دست کم هرچند کوتاه توانستیم از فریاد و ضجه و ناله انسان هائی که تحت شکنجه بودند در امان باشیم و آرامش را تجربه کنیم، هنوز چند روزی از سال ۱۳۶٢ نگذشته بود که در اخبار ساعت دو رادیو که از بلندگوئی در راهرو سلول ها پخش می شدند خبر دستگیری اعضا و رهبری حزب توده را شنیدم! خبری که برایم غیر منتظره و تعجب برانگیز بود! پس نوبت حزب توده هم رسیده بود! در هر حال فهمیدم که بازجوئی آنها در ٢٠٩ صورت نمی گیرد و گر نه ما خیلی زودتر بایستی مطلع می شدیم! از قرار معلوم آنها را در شعبه پنج بازجوئی می کردند که اختصاص به جریانات حزب توده و اکثریت داشت، زمان همچنان می گذشت، پاهایم نسبتا بهبود یافته بودند، ظاهرا مدتی را بایست در همین سلول می ماندم و لذا برنامه روزانه ای برای خودم ترتیب دادم.

صبح ها بین شش و شش و نیم با آوردن چای از خواب برمی خاستم، بعد از خوردن صبحانه تا ساعت ده صبح روزنامه می خواندم، پس از دریافت روزنامه جدید نگاهی به تیترها می انداختم، سپس تا ساعت دوازده و هنگام ناهار در سلول قدم می زدم، پس از ناهار به اخبار رادیو که از بلندگو پخش می شد گوش می سپردم و سپس تا ساعت پنج روزنامه می خواندم، پس از اتمام ساعت کار بازجوها، بین پنج تا پنج و نیم بی سر و صدا ورزش می کردم، چون در سلول های انفرادی ورزش ممنوع بود کوشش می کردم نگهبان ها متوجه نشوند، پس از ورزش بدنم را می شستم یعنی زیرپیراهنم را خیس می کردم و قسمت بالاتنه را می شستم، بعدها شنیدم که در تابستان ها برخی از زندانیان در همان سلول آفتابه را از آب پر می کردند و سپس روی دستشوئی به وسیله آن بدن خود را می شستند، بعد از شستشو شام می خوردم و پس از آن یک لیوان "آیی" برای خودم درست می کردم و ساعت ده با خاموشی چراغ ها می خوابیدم، روزهای جمعه که نوبت حمام بود ورزش را از برنامه روزانه حذف می کردم، چند ماه بدین ترتیب گذشتند.

از سرنوشت رفیقانم بی اطلاع بودم، دلم می خواست بازجو مرا بار دیگر به بازجوئی ببرد تا شاید بیرون از سلول بتوانم رفقایم را ببینم و از سرنوشت آنها مطلع شوم ولی گویا بازجویم به هیچ عنوان خیال بازجوئی دوباره مرا نداشت! از قرار معلوم پس از بازجوئی اولیه اطمینان پیدا کرده بود که اطلاعات زنده ای در اختیار ندارم، به همین دلیل مرا در این سلول انفرادی نگه داشته بود تا شاید با دستگیری های جدید اطلاعات بیشتری از موقعیت و وضعیت من به دست آورد! مسلم بود به اطلاعاتی که از من در اختیار داشت قانع نبود و نسبت به وضعیت من مشکوک بود! سال ها بعد در دوران زندان هنگامی که به زندگی خود در این سلول کوچک ٢٠٩ می اندیشیدم آن را سرشار از تجربه های غنی می یافتم، ساعاتی که در سلول قدم می زدم افکار گوناگونی را در ذهن خویش مرور می کردم، بیش از همه فکر بازجوئی مرا به خود مشغول می داشت، به هر ترتیب ممکن نباید به بازجو فرصتی داد تا بتواند از آن چه که در بازجوئی اول گفته ام تناقضی دربیاورد اما اگر افراد جدیدی دستگیر شوند چه باید کرد؟ و اگر با دستگیری ها اطلاعات دیگری لو بروند؟ پس باید آماده رویاروئی با چنین شرایطی  نیز بود!

تجربه دستگیری و سپس لو رفتنمان و مشاهده افرادی که در ٢٠٩ در سطوح مختلف همکاری می کردند مرا بیش از پیش متقاعد می ساخت که عکس العمل افراد در چنین شرایطی قابل پیش بینی نیست و در این میان تنها بر توانائی های خود باید متکی بود اما ..... در سلول هیچ گونه وسیله یادداشت نداشتم، چقدر دوست داشتم قلمی در اختیارم بود و می توانستم در حاشیه روزنامه ها چیزهائی برای خودم بنویسم، از همه چیز، از هر آن چه که می دیدم و به ذهنم خطور می کرد، از افکار آزار دهنده ای که در طول روز (حتی پس از چند ماه که در سلولم جز روزهای جمعه برای وعده حمام باز نمی شد) همچنان مرا می آزرد بنویسم، از ترس ها و امیدهایم، از نگرانی هایم نسبت به سرنوشت دوستانم و ..... اگر در آن روزها می توانستم نامه ای برای رفقائی که در بیرون زندان بودند بنویسم حتما توصیه می کردم که به هر ترتیب ممکن از کشور خارج شوند توصیه ای که تا چندی قبل به شدت با آن مقابله می کردم!

کنار دریچه آهنی و مربع شکل سلول و نیز در کنار چارچوب های در، تاریخ دستگیری های متعددی نوشته شده بودند و قدیمی ترین آن مربوط به اردیبهشت سال ۱۳۶٠ بود، کنار دریچه قسمتی از یک شعر از اخوان ثالث با خودکار نوشته شده بود، هر بار که هنگام قدم زدن به کنار در می رسیدم بی اختیار به آن نگاه می کردم و احساسم این بود که نویسنده انتخاب دقیقی کرده زیرا شعر به نظرم مضمونی شورانگیز داشت: "بیا ره توشه برداریم / قدم در راه بی برگشت بگذاریم / ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟" روی مضمون این شعر فکر می کردم و آن را با زندگی سال های اخیر در جامعه مان، به ویژه جوانانی که قالب های کهنه زندگی را دیگر قانع کننده نمی یافتند نزدیک می دیدم، ترکیبی از انقلابی گری و اراده گرائی، من نیز از حفاظ سیمی شوفاژ انتهای سلول قطعه کوچک سیمی را کندم و در کنار تاریخ های دیگر، تاریخ دستگیری و تعلق سیاسی خود را همراه با اسم کوچکم نوشتم، دوست داشتم برای آن سلول تنگ و خفه کننده که در آن روزها تمامی دنیای من بود یادگاری از خود به جا بگذارم!

دادگاه

پس از گذشت پنج ماه در سلول انفرادی در یکی از روزهای تابستان سال ۱۳۶٢ بازجویم وارد سلول شد! نمی دانستم برای چه به سراغم آمده است؟ صبح بود و اول کار بازجوها، فرض های مختلف را در سرم مرور می کردم، شاید افراد جدیدی را دستگیر کرده باشند و یا شاید قرار است مرا به آموزشگاه منتقل کنند، بعد از چندین ماه دوباره وارد راهرو بازجوئی شده بودم و در کنار در اتاق بازجوئی در انتظار بودم، هر چه کردم از زیر چشمبند نشانی از رفیقانم در آنجا ندیدم! شاید آنها را تا کنون از ٢٠٩ برده اند، ساعتی منتظر ماندم تا بازجویم به سراغم آمد، به طرف در ورودی ٢٠٩ رفتیم، یک لحظه احساس کردم که شاید می خواهد مرا دوباره به زیرزمین ببرد، خودم را برای زیرزمین آماده کرده بودم اما در کنار در ورودی ٢٠٩ مرا به دست پاسداری سپرد و رفت! پاسدار در حالی که یقه پراهنم را گرفته بود مرا از پلکان ٢٠٩ پائین برد، بار دیگر از طبقه بهداری اوین رد شدیم و پس از آن وارد فضای باز شدیم، هوای آزاد و نسیم ملایم صبحگاهی چقدر لذت بخش بود.

بعد از مدتی پیاده روی از پلکان ساختمانی بالا رفتیم و دوباره وارد همان سالنی شدیم که شب اول دستگیریم را در آنجا نگهداری کرده بودند، سر و صدای کتک زدن و فریاد زندانیان به گوش می رسیدند، از زیر چشمبند مرتب به اطرافم نگاه می کردم، در کنار در یکی از اتاق ها که روی آن نوشته شده بود: "شعبه یک دادگاه انقلاب اسلامی" ایستادیم، پاسدار مرا همان جا گذاشت و رفت، بعد از مدتی انتظار در اتاق باز شد و یک نفر یقه پیراهنم را گرفت و مرا به داخل اتاق کشاند و آهسته به من تذکر داد که: "اینجا دادگاه است! چشمبندت را دست نزن و سپس چشمبندم را پائین تر کشید!" از صدایش متوجه شدم که بازجویم است! روی یک صندلی نشستم و او در کنارم نشسته بود، صدائی از روبرویم شنیدم که با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کرد و مشخصات مرا برشمرد و سپس تذکر داد که بعد از شنیدن کیفرخواست موارد عدم پذیرش خودم را اعلام کنم، شروع کرد به خواندن کیفرخواست که آخرین بند اتهام در آن کتمان حقایق در مراحل بازجوئی بود، سکوت کرده بودم و پاسخی نمی دادم.

سپس پرسید آیا مسلمان هستی؟ گفتم: "هیچ زمانی اسلام را خود اختیار نکرده ام تا کنار بگذارم! اگر مسلمان نامیده می شدم فقط به این دلیل بوده که از پدر و مادری مسلمان زاده شده ام و گر نه خود انتخابی نداشته ام!" سپس پرسید: "بنا بر این آیا مارکسیسم را خود انتخاب کرده ای؟" پاسخ دادم: "من اطلاع و دانش عمیقی نسبت به مارکسیسم ندارم که خود را مارکسیست بنامم!" پرسید: "آیا حاضری در رادیو - تلویزیون سازمان خودت را محکوم کنی؟" پاسخ دادم: "خیر!" پرسید: "آیا حاضری در جمع زندانیان اوین در حسینیه زندان سازمان خود را محکوم کنی؟" گفتم: "خیر!" باز هم پرسید: "آیا حاضری در همین دادگاه سازمان خود را محکوم کنی؟" پاسخ دادم: "خیر!" سپس برگه ای را که گویا متن سؤال و جواب های دادگاه در آن نوشته شده بود بدون این که فرصت خواندن آن را داشته باشم امضا کردم و از دادگاه بیرونم آوردند! حدس می زنم تمامی دادگاه بیش از ده دقیقه طول نکشید! تا غروب پشت در همان دادگاه ایستاده بودم، حوالی غروب پاسداری به سراغم آمد و مرا به دنبال خود برد.

پس از مدتی پیاده روی وارد محوطه زیر هشت آموزشگاه شدیم، پاسدار دیگری که یک برگه در دست داشت به سراغم آمد و نظری به مشخصات و تعلق سیاسیم در آن یادداشت انداخت، بعد پرسید آیا مسلمان هستم یا نه؟ و نماز می خوانم یا نه؟ پاسخ دادم: "خیر، نماز نمی خوانم!" باز پرسیدند که آیا حاضر به انجام مصاحبه هستم یا نه؟ که پاسخ منفی دادم! مدتی گذشت و پاسدار دیگری به سراغم آمد و مرا از پلکان آموزشگاه بالا برد، بعد از عبور از یک طبقه در محوطه زیر هشت، سالن سه و چهار که روبروی یکدیگر قرار داشتند ایستادیم، مرا تحویل پاسدار دیگری داد که مرا به سلول شماره شصت و سه در سالن شماره سه واقع در سمت چپ راهرو برد، در سلول که بسته شد و چشمبندم را برداشتم دیدم سلول پر از زندانی است! بعد از آن همه تنهائی یکه خورده و جریان دادگاه را فراموش کردم، بالاخره از دست آن تنهائی خلاص شده بودم و می توانستم با افراد زیادی زندگی کنم، از فرط خوشحالی با تک تک افراد اتاق دست دادم و خودم را معرفی کردم.

این کار برای همسلولی های جدیدم جالب بود، بعد وسط اتاق نشستم و داستان خودم را برای آنها بازگو کردم، از ماجرای سلول انفرادی و دادگاهی که همان روز پشت سر گذاشته بودم گفتم، فکر می کردم بقیه هم همین پروسه را طی کرده اند اما در کمال تعجب متوجه شدم که این طور نیست و تنها من و دو نفر دیگر از هم اتاقی هایم چنین پروسه ای را طی کرده ایم! وحید خسروی و احمد شیرازی که هر دو از همان ٢٠٩ به دادگاه رفته و سپس به آموزشگاه انتقال یافته بودند، با شگفتی دریافتم که بیشتر افراد اتاق همچنان زیر بازجوئی هستند و حتی برخی از آنها از سال ١۳۶٠ تا آن زمان بدون محاکمه در سلول های اوین در انتظار به سر می بردند! وحید و احمد از فعالان پیکار بودند که در اسفند ١۳۶١ دستگیر شده و دو ماه بعد دادگاهی شده بودند و در دادگاه از سازمان خود و مارکسیسم دفاع کرده بودند و احتمال می دادند که به زودی اعدام شوند، از توضیحاتی که نسبت به دستگیری خود می دادند فهمیدم که آن دو نیز توسط محمدرضا نصیری لو رفته اند!

من برای آنها از آشنائی خودم با ولی الله رودگریان در روزهای اول دستگیریم صحبت کردم، گفتند ولی الله را پس از شکنجه در ٢٠٩ به همان سلول شصت و سه آورده بودند و در یازدهم اردیبهشت سال ۱۳۶٢ او را در حالی که سرود انترناسیونال می خوانده از سلول برده اند و به جوخه اعدام سپرده اند! خبر اعدام "ولی" برایم بسیار تأسف انگیز بود، گر چه او را کاملا نمی شناختم ولی آشنائی آن شب من در آن سلول تأثیر عمیقی بر من گذاشته بود، آرام آرام با روال و نحوه زندگی زندان و زندانیان آشنا شدم، سلول های سالن سه همچون سایر سلول ها مملو از جمعیت بودند، اتاقی با ابعاد شش متر در چهار متر که در انتهای آن قفسه ای سرتاسری از بالا تا پائین برای گذاشتن وسائل قرار داشت و در ضمن از تماشا و نگاه کردن زندانیان به محوطه بیرون جلوگیری می کرد! ساختمان آموزشگاه روی تپه بلندی قرار داشت که از داخل اتاق های آن کاملا می شد اتوبان و هتل اوین را دید، برای ممانعت از نگاه کردن به بیرون، پنجره اتاق را با توری های ضخیم آهنی پوشانده بودند ولی به هر حال زندانیان با کج کردن این توری ها روزنه ای برای تماشای محوطه بیرون و نیز محوطه هواخوری درست کرده بودند!

در نوبت هواخوری سلول های دیگر، ما به نوبت از میان روزنه کوچکی که در میان پوشش های آهنی پنجره ایجاد شده بود به تماشای آنها می پرداختیم و از حال و وضع دوستان و آشنایان خود مطلع می شدیم و حتی گاه بدین وسیله از وضع دستگیری ها هم باخبر می گشتیم، خود من که در جستجوی رفیقانم بودم از این طریق از شماره اتاق آنها مطلع شدم، بالاخره یک بار توانستم آنها را از روزنه در هواخوری ببینم! این آخرین باری بود که آنها را می دیدم زیرا چندی بعد در بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان به سراغ آنها رفته بودند و شب هنگام آنها را اعدام کرده بودند! در روز سه وعده نوبت دستشوئی داشتیم، جمعیت اتاق ما چهل و پنج تا پنجاه نفر بود! برای این همه آدم یک ربع وقت دستشوئی می دادند! داخل دستشوئی چهار ردیف توالت و سه دوش قرار داشتند، یک مسئول نظافت داشتیم که تنظیم زمان دستشوئی و دوش گرفتن و رختشوئی به عهده او بود، دائم وقت کم می آوردیم و به هیچ کاری درست نمی رسیدیم، وضعیت سختی بود گر چه از قدیمی ها شنیده بودیم که در سال ١۳۶٠ وضع به مراتب وخیمتر بوده است!

در آن زمان جمعیت هر سلول به صد نفر هم رسیده بود! بسیاری از توالت ها خراب بوده و تنها یک یا دو دستشوئی برای کل جمعیت یک سلول وجود داشته است! از قرار معلوم در آن زمان برای خوابیدن هم فضای کافی وجود نداشته افراد سلول در دو نوبت جداگانه می خوابیده اند! یک دسته سرپا می ایستاده بقیه می خوابیده اند و هنگام صبح نوبت را عوض می کرده اند اما بعد از انتقال به سالن های آموزشگاه وضع قابل تحملتر شده بود، با این همه در آن زمان هم هنگام خواب افراد کیپ هم می خوابیدند تا جا برای همه باز شود! مجبور بودیم همیشه به پهلو بخوابیم و برای چرخیدن از این سمت به آن سمت عملا فرد کناریمان را بیدار می کردیم، با وجود آن جمعیت حتی پچ پچ های ساده نیز به همهمه ای بدل می گشت و ناچار در ساعت یازده شب سکوت مطلق در اتاق برقرار می شد و همگی موظف به رعایت آن بودیم، برای تنظیم کارها و سر و سامان دادن به وضعیت سلول تقسیم مسئولیت کرده بودیم، هر مسئولی که توسط افراد سلول انتخاب می شد اداره کاری را به عهده می گرفت.

این نوع تقسیم مسئولیت از زندان های دوران شاه و همچنین تجربه تشکل های سیاسی به ارث رسیده بود، برقراری نظم و انضباط ضروری به نظر می رسید و همه آن را پذیرفته بودند، گر چه گسترش و ابعاد چنین نظم و انضباطی در میان زندانیان مجاهد (شاید من جمله به دلیل هم سازمان بودن) به مراتب چشمگیرتر و جدی تر از زندانیان چپ بود اما در محتوی و حتی شکل نیز چندان تفاوتی با یکدیگر نداشت، بعد از گذشت چند سال نگرش زندانیان نسبت به چنین نظمی به تدریج تغییر کرد و مایه اختلافات بسیاری در بین زندانیان شد، هفته ای یک شب و معمولا جمعه شب ها جلسه عمومی اتاق برگزار می شد، در این جلسات هر انتقاد و ایرادی که نسبت به افراد مسئول اتاق داشتیم بیان می کردیم و فرد مسئول هم یا پاسخ و توضیح می داد و یا انتقاد را می پذیرفت، مهمترین مسئولیت را در اتاق "مسئول اتاق" به عهده داشت که در واقع نماینده زندانی ها محسوب می شد، مسئول اتاق موظف به پاسخگوئی به پاسداران بود و مشکلات و درخواست های زندانیان را به بیرون منتقل می کرد.

مسئول اتاق بیشتر از میان افرادی که وجهه مقبولتری داشتند انتخاب می شد و تا حد امکان تلاش صورت می گرفت که از میان زندانیان حزب توده و اکثریت نباشد، اگر کسی از افراد این جریانات کاندیدا می شد به او رأی نمی دادند! دوره این مسئولیت یک ماه و حتی بیشتر بود، بعد از مسئول اتاق، "مسئول صندوق" یا مسئول فروشگاه اهمیت داشت، افراد اتاق بعد از هر ملاقات می بایست پول هائی را که در ملاقات دریافت کرده اند به مسئول صندوق تحویل دهند، او با توجه به موجودی مالی صندوق لیستی برای خرید از فروشگاه تهیه می کرد، این لیست را هفته ای یک بار از سلول ها می گرفتند و برخی از اقلام درخواستی را برایمان می آوردند، بعد از مسئول صندوق، "مسئول نظافت" بود که مسئولیت تنظیم ساعات و ترتیب دستشوئی و شستشوی لباس افراد را بر عهده داشت، تنظیم وظایف "کارگری" در اتاق هم با او بود، هفت تا ده نفر وظیفه "کارگری" یعنی نظافت روزانه اتاق، ظرفشوئی و دیگر کارهای روزانه را بر عهده داشتند.

یک "مسئول غذا" هم داشتیم که تحویل گرفتن غذای سلول، پخش کردن غذا در بین افراد و همچنین تهیه و تدارک تنقلات و مصرف آن بر عهده او بود، یک نفر هم "مسئول مطبوعات" بود که کار تحویل دادن روزنامه ها، نگهداری آنها و بریدن مقالات دنباله دار و تنظیم شب های شعر در شب های پنجشنبه را به عهده داشت، در آموزشگاه بر خلاف ٢٠٩ روزنامه های صبح و عصر را بعد از یک روز تأخیر می دادند و هر روزنامه را پس از یک هفته از سلول پس می گرفتند، بچه های سلول مقالات گوناگون فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی را که بیشتر از منابع خارجی ترجمه شده بود و به صورت سلسله مقالات دنباله دار منتشر می شدند از روزنامه ها جدا و در سلول نگهداری می کردند، در واقع این مقالات همچون منابع و کتاب محسوب می شدند، علاوه بر این روزنامه و صفحات آن در آموزشگاه و حتی زندان های دیگر ارزش و کارائی فراوانی داشت، از جمله استفاده هائی که از روزنامه می کردیم این بود که لوله کاغذی فشرده و محکمی تهیه می کردیم و با آن قفسه هائی برای نگهداری اثاثه و وسائل سلول می ساختیم.

البته این کار بر خلاف مقررات زندان محسوب می شد و هر چند یک بار پاسداران به درون سلول ها می ریختند و تمامی طبقه بندی ها را از بین می بردند و یا از سلول خارج می کردند، از دیگر سرگرمی های زندانیان درست کردن کاردستی های گوناگون با هسته خرما بود، پس از مصرف خرما که از فروشگاه زندان می خریدیم هسته ها جمع آوری شده و در یک ظرف آب به مدت یک هفته خوابانده می شدند، هسته ها کاملا نرم و شکل پذیر می گشتند، بعد با تراشیدن و سوراخ کردن هسته ها تسبیح یا گردنبند و یا کاردستی های دیگر تهیه می کردند، پنجشنبه شب ها بعد از شام برنامه شعر و سرود و آوازخوانی داشتیم، البته ناچار بودیم چیزهائی را بخوانیم که در صورت شنیده شدن مشکلی اساسی به بار نیاورند! هر کس که صدای بهتری داشت اشعار و آوازهای مناسب حال می خواند، بیشتر ترانه های پروین (امشب در سر شوری دارم)، مرضیه، بنان و آوازهای آذری می خواندیم، همه افراد دور تا دور سلول می نشستیم و سکوت می کردیم و چند تن شروع به خواندن آوازها و ترانه ها می کردند.

گه گاهی نیز صدای جمع آنها را همراهی می کرد، گاه اتفاق می افتاد هنگامی که یکی را برای اعدام می بردند قبل از خروج او از اتاق آخرین آواز را با او می خواندیم، در سکوتی که در شب های شعر در سلول برقرار می شد در تنهائی عمیقی فرو می رفتیم و به سرنوشت نامعلومی که در پیش بود، به دوستان و عزیزانی که تا چندی پیش به اتفاق هم شب های شعر را برگزار کرده بودیم و دیگر در میان ما نبودند و ..... می اندیشیدیم اما چندی نگذشت که با تشدید سیاست سرکوب در زندان ها کلیه این فعالیت ها توسط لاجوردی و دار و دسته اش در اوین ممنوع شدند! با فرستادن چند تواب در هر سلول و ضرب و شتم وسیع زندانیان از هر نوع فعالیتی جلوگیری می شد! دیگر امکان برگزاری شب های شعر و جلسات هفتگی اتاق و انتخاب مسئولین اتاق را از دست دادیم، ورود من به آموزشگاه همزمان بود با انجام مصاحبه های طولانی تلویزیونی کیانوری، طبری و دیگر رهبران سرشناس حزب توده، گویا از تمام آنها در اردیبهشت همان سال مصاحبه تلویزیونی گرفته بودند ولی انجام این مصاحبه ها و میزگردها همچنان ادامه داشت!

همچنین در داخل زندان اوین تلویزیون مداربسته ای تعبیه کرده بودند که طی روز از ساعت نه تا دوازده ظهر و از ساعت دو تا چهار بعد از ظهر مصاحبه های گوناگون و برنامه های آموزش اسلام و ..... را پخش می کرد، در آن زمان نگاه کردن به این برنامه ها اجباری نبود به خصوص برای سالن سه که سالنی جدا افتاده بود، اجباری کردن این برنامه ها برای زندانبانان کار آسانی نبود ولی مدتی بعد با فرستادن توابین به درون سلول ها رفته رفته این برنامه ها اجباری شدند! کسانی که در سال ۱۳۶٠ دستگیر شده بودند ماجراها و مصاحبه های فراوانی دیده بودند، تعریف می کردند که حسین روحانی و منیژه هدائی با انجام مصاحبه موافقت می کنند، آنها را به محل تجمع زندانیان در حسینیه اوین می برند و آنها در حضور لاجوردی مصاحبه ای می کنند و سازمان پیکار را محکوم و جمهوری اسلامی را تأیید می کنند، شب بعد در ادامه مصاحبه ابتدا منیژه هدائی به مصاحبه شب گذشته خود انتقاد می کند و اعلام می نماید که به جریان سیاسی خود همچنان وفادار است و حاضر نمی شود جمهوری اسلامی را تأیید کند!

بعد به حسین روحانی خطاب کرده مواضع او را در بیرون و در درون زندان افشا می کند! پس از او حسین روحانی پشت بلندگو رفته به انتقاد از خود می پردازد و سازمان پیکار را تأیید می کند، در همین حال لاجوردی پشت تریبون می رود و با لحن تهدید کننده ای از حسین روحانی می خواهد که به فکر عواقب صحبت هایش باشد و حتی او را به "زیرزمین" تهدید می کند و ..... پس از صحبت های لاجوردی، حسین روحانی دوباره پشت تریبون رفته از صحبت های چند لحظه پیش خویش پوزش می خواهد و بار دیگر به تأیید جمهوری اسلامی و محکومیت جریان سیاسی خویش می پردازد! پس از آن در شب بعد قرار می گذارند که منیژه هدائی از مواضع ایدئولوژیک خویش در مقابل فردی معروف به "آقای تناقض" دفاع کند، آخوندی به نام موسوی مدعی شده که توانسته است دویست تناقض فلسفی، سیاسی و اقتصادی در مارکسیسم بیابد وجزوه ای به نام: "دویست تناقض از مارکسیسم" منتشر کرده بود، این جزوه که رونویسی از کتاب: "درس هائی از مارکسیسم" نوشته: "جلال الدین فارسی" بود مایه شوخی و سرگرمی در میان زندانیان چپ بود.

یکی از تناقضاتی را که او در مارکسیسم پیدا کرده بود به یاد دارم که نمی دانم تناقض چندم بود ولی مضمونش چنین بود: "مارکسیسم مدعی است که همه پدیده های جهان با یکدیگر مربوط هستند، چه کسی می تواند توضیح دهد که بزرگ بودن دماغ کلئوپاترا چه تأثیری در تحولات آن سال های زندگی وی داشته است؟" این آقا در بین زندانیان به آقای دیوانه نیز مشهور بود! در یکی از مصاحبه های ویدئوئی که در داخل آموزشگاه پخش کردند و من خود شاهد بودم میزگردی با شرکت کیانوری، طبری، وحید سریع القلم و چند تن دیگر از اعضای جریانات گوناگون که از آنها خواسته بود با وجود این که ندامت کرده اند اگر در مقابل او از مارکسیسم دفاع کنند و بتوانند به تناقضاتی که او در مارکسیسم پیدا کرده پاسخ دهند به هر کدام یک اسکناس هزار تومانی خواهد داد! شب بعد منیژه هدائی پشت تریبون می رود و می گوید حاضر است به بحث سیاسی - اقتصادی بپردازد و از مواضع سیاسی خویش دفاع کند! هر چه موسوی اصرار می کند تا بحث فلسفی راه بیاندازد او حاضر نمی شود و می گوید فقط پیرامون معضلات سیاسی - اقتصادی جامعه حاضر است بحث کند!

جلسه خاتمه می یابد و پس از آن دیگر صحبتی از منیژه هدائی به میان نمی آید، او را اعدام می کنند! برخی از زندانیان سال ۱۳۶٠ همچنین از دو زندانی دیگر از سازمان پیکار یاد می کردند که در اعتراض به وضعی که برای حسین روحانی در برابر لاجوردی پیش آمده بود از میان جمعیت برخاسته به دفاع از سازمان پیکار و علیه جمهوری اسلامی موضع می گیرند و به لاجوردی و حسین روحانی پرخاش می کنند، آن دو را که یکی ارژنگ رحیم زاده بوده و دیگری را به نام عارف می شناخته اند از همان جا به زیر شکنجه می فرستند و اعدام می کنند! قدیمی ترها به مصاحبه ای از مسعود جیگاره ای نیز اشاره می کردند، وی در آغاز مصاحبه از سازمان خود، پیکار انتقادهائی می کند اما می گوید که آن جریان را مارکسیست می داند و هم خود را ولی لاجوردی فقط مقدمه مصاحبه را که جنبه انتقادی داشت از رادیو و تلویزیون پخش می کند در حالی که فیلم کامل مصاحبه در زندان پخش شده بود!

در زمستان ۱۳۶١ بعد از سی خرداد و اوج گیری سیاست سرکوب و شکنجه در جامعه و زندان و بازتاب آن در محافل خارجی و در درون جامعه هیأتی از طرف مجلس به ریاست هادی خامنه ای از زندان اوین بازدید می کند، تا قبل از آن شکنجه های رایج در زندان اوین دستبند قپانی به مدت طولانی، زدن کابل به بدن و آویزان کردن از مچ دست ها بودند، زندانیانی که در سال ۱۳۶٠ دستگیر شده بودند می گفتند که خیلی ها در اثر قپانی های طولانی مدت و آویزان ماندن از مچ دست آسیب های شدیدی دیده بودند، برخی از ناحیه مچ دست دچار فلج موضعی شده و برخی از ناحیه شانه دچار دررفتگی یا پاره شدن پی مفاصل کتف شده بودند، در بازدید آن هیأت این زندانی ها آثار شکنجه، کتف های دررفته و یا مچ دست سیاه شده خود را نشان می دهند، پس از آن از زمستان ۱۳۶١ به بعد شکنجه متداول همان کابل زدن به کف پا و بدن بود هرچند دستبند قپانی زدن و آویزان کردن نیز در مواردی اعمال می شد، به خصوص در مورد افرادی که مقاومت زیادی از خود نشان می دادند و یا قرار بود آنها را اعدام کنند از اعمال هیچ گونه شکنجه ای خودداری نمی شد!

از آن جمله می توانم به شهرام جناب و علی داوری (هر دو از پیکار) اشاره کنم که زندانیان از مقاومت آنان در زیر شکنجه و اعدامشان در سال ۱۳۶٠ یاد می کردند، همچنین از وازگن سفریان که در زمستان ۱۳۶١ اعدام شده بود، بچه های سالن سه به دلیل مقاومتی که او در زیر شکنجه از خود نشان داده بود شعر معروف شاملو: "وارتان سخن نگفت" را به: "وازگن سخن نگفت" تغییر داده در شب های شعر در درون اتاق ها می خواندند! در ماه های اردیبهشت و خرداد ۱۳۶٢ موج وسیع دستگیری های عناصر و فعالان سازمان پیکار و اقلیت شروع شده بود، تعدادی از افراد دستگیر شده را پس از بازجوئی به سالن سه آورده بودند، از آن میان فردی به نام غلام حیدری از فعالان سازمان پیکار که در خردادماه دستگیر شده بود را به سلول ما آوردند، او را نیز پس از بازجوئی در ٢٠٩ به دادگاه برده و سپس به سلول ما در سالن سه آورده بودند، در دادگاه از مارکسیسم و از مواضع خویش دفاع کرده بود و می دانست که به احتمال زیاد اعدام خواهد شد! ما از طریق تماسی که با سلول های دیگر داشتیم متوجه شدیم که چند تن دیگر از فعالین این سازمان از جمله محمدرضا کریمی و محمد نورائی و احمد میراحسان را به سلول های دیگر برده بودند.

با اخباری که از طریق غلام شنیده بودیم مطلع شدیم که ضربات جدیدی بر سازمان اقلیت وارد آمده و تعداد زیادی از افراد این سازمان را دستگیر کرده اند، صبح یکی از روزهای مردادماه اسم مرا از بلندگو خواندند، نمی دانستم آیا می خواهند مرا دوباره به بازجوئی ببرند یا این که حکم دادگاه را به من ابلاغ کنند؟ بعد از خروج از سلول پاسداری مرا به همان محلی برد که دادگاه در آن قرار داشت، بلافاصله وارد اتاقی شدیم و پشت میزی قرار گرفتیم، در حالی که چشمبند به چشم داشتم برگه ای را جلویم گذاشتند و خواستند که آن را امضا کنم، وقتی دلیل این کار را پرسیدم گفتند چون به هفت سال زندان محکوم شده ام! پس از امضاء برگه دوباره مرا به سلول برگرداندند، تمام بچه ها از شنیدن حکم من خوشحال شده بودند و تبریک می گفتند! خودم هم بسیار راضی بودم! انتظار محکومیت بیشتر از اینها را هم داشتم! از طرفی گرفتن حکم به منزله پایان دوران اوین نیز بود، دست کم تا مدتی! اگر چه افرادی را که از زندان های قزلحصار یا گوهردشت برای بازجوئی دوباره به اینجا می آوردند خبرهائی از وخامت وضعیت زندان های گوهردشت و قزلحصار می دادند! در هر حال فشار و سرکوب جزء ثابت زندگی زندانی محسوب می شد!

آرام آرام خود را برای وضعیت جدید آماده می کردم و در این میان نداشتن حق ملاقات و بی خبر ماندن از خانواده ام در تمامی این مدت روز به روز بیشتر آزارم می داد تا این که هفته بعد از دریافت حکم دادگاه یک روز صبح اسم مرا هم برای ملاقات خواندند، بسیار خوشوقت بودم زیرا هم حکم خود را دریافت کرده بودم و می دانستم که تا مدتی زنده خواهم ماند و هم خانواده ام به ملاقاتم آمده بود، پس از خروج از اتاق مرا همراه با عده ای دیگر در مینی بوس سوار کردند و به طرف سالن ملاقات در محوطه زندان حرکت کردیم، در سالن ملاقات بالاخره بعد از مدت ها مادر و پدرم را می دیدم، چهره هر دویشان شکسته و پیرتر از پیش به نظر می رسید! مدام اشک می ریختند، هر چه سعی می کردم که آنها را آرام کنم بی فایده بود! شاید خبر حکم دادگاه برایشان تسکین باشد اما وقتی شنیدند که هفت سال زندان گرفته ام چون پتک بر سرشان فرود آمد و ناراحتیشان به اوج رسید! بدین ترتیب اولین ملاقات برای من هم مثل همه زندانیان و خانواده هایشان خاطره ناخوشایندی به همراه داشت!

چند روز پس از ملاقات و پیش از انتقال من به قزلحصار در بیست و دوم مرداد حوالی ساعت یازده صبح در سلول باز شد و پاسدار سالن اسامی وحید خسروی و احمد شیرازی را خواند تا کلیه وسائلشان را جمع کنند و برای بعد از ناهار آماده باشند! مدتی که آنها در سلول ما بودند من با آنان دوست شده بودم و علاقه عمیقی پیدا کرده بودم، نام آنها را که خواندند بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد، آنها تمامی رفقای سلول را تک تک در آغوش گرفتند، همه می دانستیم که تا ساعتی دیگر هر دوی آنها را اعدام خواهند کرد ولی آخر چرا؟ چرا این دو جوان باید اعدام می شدند؟ وحید بیست و دو سال بیشتر نداشت و احمد بیست و چهار ساله بود! بعدها فهمیدم بیشتر کسانی که اعدام می شدند جوان بودند و جسور و انقلابی و همین جسارت بود که ژریم را به وحشت می انداخت! آخرین ناهار را با یکدیگر خوردیم، پیش از این که از سلول خارج شوند همگی سرود انترناسیونال خواندیم، در آخرین لحظات پیش از بسته شدن در سلول با ولعی وصف ناپذیر چشم به همدیگر دوخته بودیم، آخرین کلام آنها همچنان در گوشم می پیچد: "ما را فراموش نکنید! نام ما را زنده کنید!" تمام آن شب را گریستم، آن شب به یاد آنها شب شعری در سلول برگزار کردیم.

قزلحصار

تابستان گرم و خفه کننده آرام آرام جای خود را به پائیز می داد، در سلول های مملو از جمعیت غروب ها می توانستیم بادها و نسیم های خنک پائیزی را از کناره پنجره مسدود شده سلول و یا از میان دریچه کوچکی در میان حفاظ های پنجره احساس کنیم، از همان روزنه های کوچک می توانستیم تغییر چهره طبیعت اطراف زندان را ببینیم و حضور پائیز را حریصانه لمس کنیم، در یکی از همین روزهای پائیزی پاسداری در سلول را باز کرده از روی کاغذی که در دست داشت نام مرا خواند تا وسائل خویش را جمع کنم! "با تمام وسائل ....." در این سلول و یا دیگر سالن ها این عبارت در مورد افرادی که به دادگاه رفته ولی هیچ حکمی دریافت نکرده بودند به معنای آماده شدن برای اعدام بود و در مورد افرادی که حکم خود را دریافت کرده بودند به معنای انتقال به قزلحصار بود! جدائی از اوین با همه نفرتی که می توانستم از آن داشته باشم برایم مشکل بود! احساس می کردم انسان هائی را که در همان جا از دست داده بودیم در همان جا باقی می گذارم! نسبت به سرنوشت دوستانی که این مدت با یکدیگر زندگی کرده بودیم نیز نگران بودم!

زندگی در سلول جمعی تجربه ای بود که با زیستن در سلول انفرادی ٢٠٩ متفاوت بود، زیستن با انسان های گوناگون، با تاریخ های متفاوتی که در زندگی فردی و اجتماعیشان وجود داشته و توجه به موقعیت کسانی که علیرغم کلیه تفاوت های فکری و سیاسی تشابه و نزدیکی های بسیاری با یکدیگر دارند و سرنوشت و رنج های مشترک دوران زندان مواد بسیاری برای اندیشیدن و دقت در خصوصیات جنبش سیاسی چپ در اختیارمان می گذاشت، در ذهن خود سلول شماره شانزده سالن سه را آئینه تمام نمای جنبشمان تصور می کردم، در این سلول از تمامی جریان های فکری - سیاسی چپ می توانستم فرد یا افرادی را بیابم، چقدر این افراد متفاوت به یکدیگر شبیه بودند، در رفتار روزمره شان، در ارزش هائی که به خاطر آن رنج زندان را تحمل می کردند، در قضاوت ها و عکس العمل هایشان، در برابر سختی ها و فشارهای زندان و ..... علیرغم تفاوت های فکری و سیاسی که با آنها داشتم با احساس نگرانی و علاقه آنها را درک می کردم زیرا آنها خود من بودند که در اوین با سرنوشت مبهم خود، با ترس لو رفتن و یا شکنجه مجدد و با سایه دائمی اعدام بر زندگیشان، با تناقضات درونی خود که من نیز داشتم همچنان به جا می ماندند و من مجبور به ترک آنها بودم!

من همراه با عده ای دیگر از زندانیان از سالن های سه و پنج و یک و دو و چهار به قزلحصار منتقل شدیم، به محض ورود همه مان را به زیر هشت واحد یک بردند، غیر از من دو نفر دیگر نیز از سالن سه به اتهام چپ جزو گروه بودند، همه چشمبند داشتیم! پاسداری سر رسید و از تک تکمان مشخصات و اتهام سیاسیمان را پرسید، از ما چپ ها سؤالات دیگری هم کرد از جمله این که آیا نماز می خوانیم یا نه؟ و آیا حاضر به مصاحبه در جمع زندانیان هستیم یا نه؟ هر سه نفرمان به هر دو سؤال پاسخ منفی دادیم! از کسانی که متهم به وابستگی به سازمان مجاهدین بودند نیز همین سؤال ها شد، آنها اتهام سیاسی خود را وابستگی به "منافقین" می گفتند و برای انجام مصاحبه نیز اعلام آمادگی می کردند، هرچند در اوین درباره برخوردهای این دسته از زندانیان چیزهائی شنیده بودم ولی این نخستین بار بود که برخوردهای آنها را با پاسداران شاهد بودم، حوالی ساعت شش عصر ما را به بند یک بردند، در قسمت زیر هشت بند بار دیگر مسئول بند که تواب کار کشته ای بود به نام سیامک نوری و در ضرب و شتم زندانیان گوی سبقت را از پاسداران ربوده بود همان سؤال ها را تکرار کرد و ما نیز همان پاسخ ها را دادیم!

تا صبح در همان زیر هشت ماندیم، تمامی بند در سکوتی عمیق فرو رفته بود، ساعت خاموشی بند بود، حوالی ساعت دوازده شب از ردیف سلول های بند گذشتیم، به جز چند سلول اول که متعلق به توابین بودند در بقیه سلول ها بسته بود! سلول ها درهای میله ای داشتند و در دو طرف راهرو بند روبروی یکدیگر قرار گرفته بودند، همان جا متوجه شدم که سلول های ردیف سمت راست به شماره های فرد و سلول های سمت چپ به شماره های زوج هستند، در این بند بیست و چهار سلول وجود داشتند که هشت تا از آنها بزرگتر بودند و در قسمت انتهای بند قرار داشتند و شانزده سلول دیگر کوچکتر و مستطیل شکل بودند، در داخل سلول های کوچکتر سه ردیف تخت سه طبقه در طول و عرض سلول قرار داشتند و روی زمین نیز زندانیان کنار یکدیگر خوابیده بودند! در سلول های بزرگتر که مربع شکل بودند شش تخت سه طبقه دور تا دور سلول قرار داشتند و روی زمین نیز زندانیان گوش تا گوش خوابیده بودند! دو نفر تواب نگهبان بند تا صبح در طول راهرو قدم می زدند و مراقب زندانیان بودند!

آن شب فکر می کردم که نگهبانی آن دو تواب به منظور برآوردن نیازهای زندانیان در طول شب است ولی فردای آن روز فهمیدم چند روزی است که حاج داود رئیس زندان این بند را به بند تنبیهی و مجرد تبدیل کرده است و تمام روز و شب دو نفر تواب به نگهبانی و مراقبت از رفتار زندانیان مشغولند! روز بعد دو نفر از ما را در یکی از سلول های بزرگ و نفر سوم را در یکی دیگر جا دادند، با ورود ما جمعیت سلول به سی و هشت نفر رسید! جمعیت سلول های بزرگ دیگر بین سی و پنج تا چهل نفر بود و جمعیت سلول های کوچکتر پانزده تا بیست نفر! همان روز با این که تازه وارد بودم و کسی را هم نمی شناختم از ماجرای تبدیل بند توسط حاج داود به بند تنبیهی و مجرد مطلع شدم، گویا چند روز پیش از ورود ما مسئول بند که یکی از تواب های سرشناس زندان قزلحصار بود یکی از زندانیان را زیر هشت می برد و زیر ضربات مشت و لگد می گیرد! سایر زندانی ها به این کار اعتراض می کنند و بیشتر زندانی ها از سلول های خود بیرون می ریزند و جلوی زیر هشت تجمع می کنند و شروع می کنند به هو کردن مسئول بند!

وی از این عمل یکپارچه و اعتراض زندانی ها به وحشت می افتد و بلافاصله پاسدارها را خبر می کند! آنها با ضرب و شتم، زندانی ها را به داخل سلول برمی گردانند و در سلول ها را می بندند! از آن پس تمام بند به حالت بند مجرد درمی آید! همان روز حاج داود به داخل بند می آید و تعدادی از زندانی ها را به بیرون بند می برد، آنها را با چشمبند سه روز در زیر هشت واحد سرپا نگه می دارد و با چوب و کابل می زند و پس از سه روز به بند بازمی گرداند! داخل سلول جای کافی برای نشستن همه افراد وجود نداشت بنا بر این عده ای از زندانیان مجبور بودند تمام روز روی تخت ها بنشینند و هر از گاهی برای قدم زدن جای خود را با زندانیان دیگر عوض کنند! برای بسیاری از زندانیان این وضعیت چندان جای تعجب نبود زیرا حاج داود تا کنون چندین بار زندانی ها را تنبیه کرده و بندها را به صورت زندان مجرد درآورده بود! از نظر بسیاری از زندانی ها این وضعیت نمی توانست چندان به درازا بکشد و این بار کمتر کسی باور می کرد که مجرد کردن بند سرآغاز سیاست های سرکوبگرانه ای باشد که بیش از یک سال به درازا کشید!

در همان روزهای اولیه ورودم به سلول فردی را شناختم که شخصیت بارز او تا این لحظه در ذهن من به جا مانده است، نادر سرخابی خامنه از هواداران راه کارگر بود، بسیار مقاوم و پر روحیه بود و با طنزها و رفتارش محبوبیت خاصی میان زندانیان داشت، به همین خاطر حاج داود او را بارها و بارها به جرم روحیه دادن به زندانیان مورد تنبیه و ضرب و شتم قرار داده بود! چندی نگذشت که او را دوباره به اوین بردند و چون اطلاعات تازه ای از فعالیت هایش لو رفته بودند او را دوباره محاکمه و در زمستان ۱۳۶٢ اعدام کردند! به تدریج با آمدن زندانیان جدیدتر جمعیت سلول ها افزایش می یافت و دیگر برای همه ما مسلم شده بود که مجرد شدن بند فقط یک تنبیه ساده نیست! با اخباری که از دیگر بندهای واحد یک می شنیدیم بیش از پیش متوجه شدیم که یک سیاست همگانی در کار است و سایر بندهای واحد یک نیز به صورت مجرد و تنبیهی درآمده اند! رفته رفته قوانین داخلی بند شدیدتر و خشن تر شدند! محدودیت های شدیدی اعمال می شدند و کوچکترین رفتار زندانیان زیر نظر قرار گرفت!

امکانات زندگی زندانیان هر چه محدودتر شدند و تنبیه کردن آنان به بهانه های واهی و بی اساس به سیاست روزانه تبدیل گشت! هر روز عده ای از زندانیان را به بهانه های گوناگون به زیر هشت می بردند و چند روز سرپا نگه می داشتند و با کابل می زدند و مورد ضرب و شتم قرار می دادند و در این میان زورگوئی و محدوده عمل تواب ها بیشتر شده بود! طی روز هر سلول یک ربع هواخوری داشت! دیگر نه در هواخوری حق ورزش کردن داشتیم و نه در داخل سلول! هر سلول فقط حق سه نوبت وعده دستشوئی داشت که زمان آن برای سلول های بزرگ ده تا پانزده دقیقه و برای سلول های کوچک هفت تا ده دقیقه بود! با گسترش تنبیهات حاج داود نوبت دستشوئی روزانه افراد و یا تمام سلول نیز به دایره تنبیهات افزوده گشت! گاه اتفاق می افتاد که نوبت دستشوئی بعضی افراد سلول را دو یا سه روز قطع می کردند و گاه تمام افراد سلول را یک یا دو روز از نوبت دستشوئی محروم می کردند!

وضعیت غذا روز به روز بدتر می شد! جیره غذائی عبارت بود از نصف یک نان ماشینی برای هر وعده، ده تا پانزده گرم پنیر برای صبحانه، پنجاه گرم کره و مربا برای دو وعده صبحانه در هفته و دو عدد قند برای هر وعده چای! هفته ای سه یا چهار روز ناهار یا شام آبگوشت می دادند که برای هر نفر یک تکه کوچک گوشت بود همراه با استخوان، یک سیب زمینی و یک ملاقه آب آن و کمی لوبیا یا نخود، اکثر شب ها سوپ یا آش می دادند، چند روز هفته هم برنج داشتیم به اندازه ده تا پانزده قاشق برای هر نفر! اغلب افراد دچار ضعف جسمانی شده بودند و به تدریج ضعیفتر و لاغرتر می شدند، رفته رفته کارهای دستی هم ممنوع شدند و هر کس که چیزی می ساخت به این بهانه که: "خط می دهد!" مورد شدیدترین تنبیهات قرار می گرفت! گاه اتفاق می افتاد که به خاطر کاردستی زندانیان را از سه تا چهار روز در زیر هشت بند سرپا نگه می داشتند و می زدند!

حاج داود هر چند گاه همراه با پاسدارانش به درون بند می آمد و از ردیف سلول ها رد می شد و مسئول بند به او گزارش می داد و گاه افراد خاصی را به او نشان می داد، این افراد را با چشمبند از سلول بیرون می کشیدند و به زیر هشت می بردند و کتک می زدند! هر بار که وارد بند می شد سکوتی عمیق بر همه جا سایه می انداخت و سر و صدای سلول ها فروکش می کرد و تنها صدای پوتین های او و پاسداران همراهش بر کفپوش راهرو بند و باز شدن در سلول ها و بردن بچه ها به گوش می رسید! غروب یکی از روزهای پائیز سال ۱۳۶٢ بود، نزدیک وقت شام که ناگهان سر و کله حاج داود با عده ای از پاسداران پیدا شد که به سمت سلول های بزرگ می رفتند، سکوتی سنگین بر تمامی بند حاکم شد، حاجی در مقابل سلول ما ایستاد، زندانیان روی تخت ها و روی زمین گرداگرد سلول نشسته بودند، حاجی تک تک ما را از نظر گذراند، نمی دانستیم این بار نوبت چه کسی است و چه کسی را بیرون خواهد کشید؟ همه به او زل زده بودیم، سلول های دیگر نیز در سکوتی عمیق فرو رفته بودند.

ناگهان یکی از زندانیان از جا برخاست و کنار میله های سلول در جلوی حاجی ایستاد و از وضع نوبت های دستشوئی گله کرد و از او خواست اجازه دهد افرادی که دچار بیماری کلیوی و یا مثانه هستند خارج از نوبت به دستشوئی بروند، در پاسخ او حاجی با لحن لات منشانه همیشگی خود به مسئول بند دستور داد که از هر سلول چند نفر را که نیاز به دستشوئی دارند خارج از نوبت به دستشوئی ببرد، سپس به فردی که با او صحبت کرده بود گفت: "اولا از این به بعد دیگر "ما" نداریم و هر کس باید مشکل خود را جداگانه طرح کند! ثانیا شما کمونیست ها یک بار نشده است که خواست هائی غیر از شکم و مسائل مادی داشته باشید! مرتب به دنبال خواسته های مادی هستید!" سپس با صدای بلندتر و لحن خشن تری به افراد سلول تذکر داد که: "از این به بعد نفس شما کمونیست ها را می گیرم! اگر کسی جرأت کند خواسته های مادی طرح کند جگرش را درمی آورم! شماها آدم نیستید! همه اش دنبال شکم و مادیات هستید!" سپس از جلوی سلول ما گذشت و به سمت سلول های دیگر رفت.

کسی که با او صحبت کرده بود خیلی شانس آورد که او را زیر هشت نبردند! در هر حال این آخرین باری بود که زندانی ها پیرامون خواسته هایشان با حاجی صحبت می کردند! در واقع دیگر جائی برای صحبت از خواسته هایمان باقی نمانده بود، چندی بعد مسئول بند دستورالعمل های جدید حاج داود را برای ما قرائت کرد، با این قوانین جدید تمام فشارهائی که تا کنون اعمال شده بودند رسمیت می یافتند! طبق این قوانین از آن پس هر گونه خرید جمعی افراد سلول ممنوع شد! هر کس می بایست برای شخص خودش خرید کند و از وسائل خود به صورت فردی استفاده نماید! استفاده مشترک از هر چیزی غیر از تخت و فضای سلول شدیدترین تنبیه ها را به همراه داشت! هر گونه تماس با افراد سلول های دیگر هم ممنوع شد و مقررات بند همان مقررات بند انفرادی شد! طبق این دستورالعمل هر گونه ورزش در هواخوری یا سلول ها ممنوع و حق قدم زدن جمعی از میان برداشته شد! در داخل سلول ها بیش از دو نفر حق قدم زدن نداشتند و در هواخوری فقط دو نفر، دو نفر حق قدم زدن با یکدیگر داشتیم! قدم زدن به صورت صف و یا دایره وار هم ممنوع شد!

طبق این دستور در زمان پخش مصاحبه زندانیان تواب و یا دیگر زندانیان و یا زمان پخش درس های آموزش اسلام و فلسفه اسلامی از طریق بلندگوهای بند تمامی سلول ها باید سکوت می کردند و حق انجام هیچ کاری را نداشتند! از آن پس هر تواب نماینده مسئول زندان و مسئول زندان نماینده ولی فقیه در زندان محسوب می شد و هر کس به توابین توهین می کرد گوئی به ولی فقیه توهین کرده است و مستوجب شدیدترین تنبیه ها بود! تنها شرط خروج از سلول های دربسته پذیرش اسلام و خواندن نماز و مصاحبه در جمع زندانیان و تواب شدن بود! با صدور این دستورالعمل ها برای همه ما روشن شده بود که رژیم به سیاست سرکوب هر چه بیشتر زندانیان کمر بسته است! معلوم بود که می کوشند با سختگیری هر چه بیشتر و محدود کردن و گسترش سرکوب و شکنجه زندانیان مقاومت آنان را به کلی درهم بشکنند! مدتی بعد در اوایل زمستان ۱۳۶٢ عده ای از زندانیان کرد را از زندان قم به بند ما آوردند، اتهام تمامی آنها تعلق به گروه های چپ بود.

آنها تعدادی از زندانیان سنندج بودند که ابتدا به زندان قم و سپس به قزلحصار تبعید شده بودند، تعدادشان زیاد بود، به جز معدودی بقیه نماز می خواندند و گروه های سیاسی را که به آنها تعلق داشتند محکوم می کردند و در یک کلام تواب شده بودند! کسانی را از آنها که مقاومت می کردند و نماز نمی خواندند در یکی از سلول های دربسته جای دادند! در آن روزها جمعیت سلول به حدود هفتاد نفر رسیده بود و در سلول های کوچکتر سی تا سی و پنج نفر! با افزایش زندانی های تواب در هر یک از سلول های دربسته یک تواب کار نظارت بر رفتار بچه ها را به عهده داشت و می بایست مراقب رفتار تک تک زندانی ها باشد و کوچکترین رفتارها را زیر نظر بگیرد و گزارش کند! بر اساس گزارش های او مسئول بند و حاج داود افراد را تنبیه می کردند! آنها را از سلول ها بیرون می کشیدند و از طریق جدا کردن افراد به اصطلاح "خط دهنده" از افراد "خط گیرنده" به شناسائی "رهبران تشکیلات زندانیان" (عنوانی که حاج داود در آن روزها باب کرده بود) می پرداختند!

با ورود تواب ها به درون سلول ها وضع زندگی هر روز وخیمتر و شرایط زیستی دشوارتر می شد! هر شب عده ای از افراد سلول ها را به بهانه های واهی به زیر هشت می بردند و گاه تا صبحدم و گاه به مدت سه یا چهار روز سرپا نگه می داشتند و مرتب کتک می زدند، از سوی دیگر با ورود زندانیان کردی که نماز می خواندند و افزایش تعداد تواب ها هر روز هنگام نماز ظهر و شب در راهرو بند همه توابین نماز جماعت می خواندند، صبح ها نیز از ساعت پنج یا شش صبح از طریق بلندگوی بند برنامه رادیو قرآن را که در آن ایام تازه آغاز به کار کرده بود پخش می کردند، هیچ لحظه ای ما را به حال خود رها نمی گذاشتند! به نظر می آمد مرگ یا دیوانگی بهترین فرجام ما خواهد بود اما آنها خیال کشتن ما را نداشتند! آنها تسلیم و خرد شدن ما را می خواستند! با گسترش چنین شرایط سختی چند تنی از افراد سلول های دربسته تسلیم شدند و به شرایط حاج داود تن دادند و به جمع تواب ها پیوستند اما روحیه عمومی زندانیان همچنان مقاوم بود و در برابر فشارهای حاج داود ایستادگی می شد!

با گسترش سیاست رعب و وحشت در داخل بندها گاه تواب ها در مقابل سلول های ما دست به تظاهرات می زدند و شعار: "مرگ بر کمونیست، مرگ بر سرموضعی" می دادند، در چنین فضای رعب و وحشت دائم و روزمره ای هر روز به شمار بیماران عصبی و روحی بند افزوده می شد! هرچند کلیه زندانی ها به نوعی دچار بیماری های عصبی و روحی بودند اما شدت و عمق آن تفاوت می کرد، در این مورد هیچ گونه رسیدگی خاصی هم به بیماران وجود نداشت و بدین ترتیب برخی از زندانیان دچار عدم تعادل روحی و روانی می شدند! هر شب چند نفری دچار کابوس بودند و در خواب فریاد می زدند و کل بند را با فریادهای خود از خواب بیدار می کردند! در آن روزها دیدن بچه هائی که چندی قبل رفتار مقاومی داشتند ولی رفته رفته با تداوم وضع خشونت بار و غیر قابل تحمل بند دچار رفتارهای نامتعادل و عصبی شده بودند غم انگیز و اندوهبار بود با این همه کمتر کسی از این افراد حاضر به همکاری با دشمن بود!

هم از اینجا بود که حاج داود مرتب می گفت: "چرا اینها که دیوانه می شوند سرموضعی تر می شوند و به جبهه ما (یعنی پذیرش اسلام و نماز) نمی پیوندند؟" و سپس نتیجه می گرفت که: "اینها سالم هستند ولی خود را به دیوانگی می زنند!" گاه نیز پاره ای از این افراد دست به خودکشی می زدند ولی دیگر زندانیان مانع از خودکشی آنها می شدند! فورا آنها را به زیر هشت می بردند و پس از انتقال به بهداری و مداوا آنها را مجددا به سلول ها برمی گرداندند! در آن اوضاع فاجعه بار به خودم دلداری می دادم که دیوانه شدن سرنوشتی به مراتب بهتر از تواب شدن و پیوستن به اردوی شکنجه گران است! شاید کسانی که دچار چنین بیماری هائی می شوند بیش از هر چیز به خاطر مقاومت شدیدشان در مقابل فشار پیوستن به اردوی رژیم باشد که منجر به درهم شکستن تعادل روحیشان می گردد، هر چه بود ما می کوشدیم از آنها مراقبت بیشتری کنیم و با محبت و مهربانی کمی از خشونت محیط بکاهیم، همین محبت ها و رسیدگی ها نیز از چشمان تواب ها دور نمی ماند! خیلی ها را به این بهانه که بیمارها را تشویق می کنند و سرموضع نگه می دارند تنبیه می کردند!

در یکی از روزهای زمستان بعد از شام که در انتظار نوبت دستشوئی شبانه خود بودیم مسئول بند جلوی سلول ما آمد و با اشاره به من مرا از داخل سلول بیرون کشید! یک نفر دیگر از سلول ما و دو نفر از بچه های سلول های دیگر را هم بیرون کشید و همه را به زیر هشت برد، در آنجا پاسداری ما را زیر سؤال گرفت که: "چرا با افراد دیوانه سلول ها صحبت می کنید و اصلا با آنها چه کار دارید؟" من سعی کردم توضیح دهم که صحبت با آنها لازم است چون هر چه منزوی تر شوند بیماریشان تشدید می شود و توجه به آنها لازم است، بچه های دیگر نیز به نوبت همین دلائل را آوردند، پس از آن هر چهار نفر ما را با چشمبند بیرون بردند و در راهرو واحد رو به دیوار نگه داشتند! چند لحظه بعد تعدادی پاسدار به سراغمان آمدند، اول شروع کردند به تمسخر ما و بعد افتادند به جانمان! بی وقفه مشت و لگد می زدند! با ضربه پوتین یکی از پاسداران نقش زمین شدم و صورتم را با دستانم محافظت می کردم! آنها پشت سر هم لگد می زدند! پس از مدتی از روی زمین بلندم کردند و رو به دیوار نگه داشتند!

هر چهار نفرمان را حسابی کتک زدند و سپس ما را ایستاده نگه داشته به دنبال کار خود رفتند! می دانستیم که دست کم سه روز مهمان آنها هستیم تازه اگر بخت یارمان باشد و قضیه به همین جا ختم شود و این ماجرا بهانه ای نباشد برای فشارهای ایدئولوژیک و این که چرا نماز نمی خوانیم و یا چرا حاضر به انجام مصاحبه نیستیم و غیره! در نیمه های شب سرما و سوز زمستانی هم ما را زیر ضرب گرفت! کم کم احساس خواب آلودگی می کردم و لحظاتی در همان حال که سرپا ایستاده بودم خوابم می برد و سرم به دیوار می خورد و از خواب می پریدم! فاصله ما از دیوار آن قدر بود که نتوانیم به آن تکیه دهیم و اگر پاسداری می دید که کسی به دیوار تکیه داده است او را با مشت و لگد از دیوار دور می کرد! ساعت از نیمه شب گذشته بود که حاجی همراه با چند پاسدار ظاهر شد! با همان لحن لات منشانه و جاهلانه اش همگی را مورد خطاب قرار داد که: "نمی دانستم که در این زندان دکتر هم داریم!" سپس در کنار من ایستاد و گفت: "مگر نمی دانی که در اینجا هر کس باید خودش به تنهائی به نتیجه برسد؟ هر کس خودش برسد فریاد خواهد زد! حالا دیگر کار به جائی رسیده که روی دیوانه ها کار می کنید و به آنها خط می دهید؟"

اولین کلمه از دهانم خارج نشده بود که با پوتین لگد محکمی به کمرم زد! تعادلم را از دست دادم و با سر به دیوار روبرو خوردم! چند چک محکم هم نثار صورتم کرد و به سراغ نفر بعدی رفت، بعد از او نوبت پاسدارها بود که روی سرمان ریختند و با مشت و لگد به جانمان افتادند! مجال صحبت نبود اما فرصت مناسبی بود تا برای خستگی درکردن خودمان را روی زمین بیاندازیم! پس به حالت چمباتمه روی زمین نشستم و آنها نیز همچنان می زدند! بعد از این که هر چهار نفرمان را خوب زدند پاسداری ما را مجبور کرد رو به دیوار بایستیم، سرپا که ایستادم احساس کردم کمرم از شدت ضرب پوتین حاجی درد شدیدی دارد و قدرت روی پا ایستادن ندارم اما می دانستم که اگر بنشینم همگی دوباره به سرم خواهند ریخت! بعد از مدتی احساس کردم که دیگر نمی توانم راست بایستم و کمرم خم می شود! در همان حال خمیده ایستادم، این پا و آن پا می شدم تا از خستگی و درد کمرم بکاهم! تا ناهار روز بعد همچنان ایستاده بودیم!

ظهر روز بعد برایمان غذا آوردند و فرصتی یافتیم که برای خوردن غذا بنشینیم، از شدت درد کمر قدرت نشستن هم نداشتم! بعد از خوردن غذا دوباره ما را وادار کردند سرپا بایستیم! بعد از ظهر ما را به داخل اتاقی بردند که در اصطلاح زندانیان قرنطینه نامیده می شد، آنجا هم ما را کتک مفصلی زدند و دوباره به همان محل اول که ایستاده بودیم برگرداندند! از شدت خستگی و خواب هر ضربه ای که می خوردم برایم لذت بخش بود و دلم می خواست همچنان کتک بخورم تا بیدار بمانم! شب دوم را هم به همین منوال گذراندیم! نیمه های شب سوم یکی از بچه ها شروع کرد به هذیان گفتن و راه رفتن در راهرو! سه نفر دیگر هم گیج بودیم و حالی بهتر از او نداشتیم! بلافاصله دو پاسدار به سراغش آمدند و او را کتک مفصلی زدند و سر جایش برگرداندند! این بار آرامتر شد، این وضعیت بحرانی برای بیشتر کسانی که چنین تنبیه هائی را متحمل می شدند پیش آمده بود، بیشتر افراد در روز سوم دچار هذیان گوئی می شوند، زیر فشار بی خوابی آدم به کلی دچار پریشانی احوال می شود و قادر نیست به چیز مشخصی بیاندیشد!

پاهایمان باد کرده بودند، درست مثل مواقعی که با شلاق تعزیر می شدیم! کف پاهایم آن قدر درد گرفته بود که قدرت راه رفتن نداشتم، دیگر حتی کتک زدن هم آراممان نمی کرد! از شدت فشار غیر قابل تحمل به فکر خودکشی افتاده بودم و در ذهن خود راه های خودکشی را بررسی می کردم! بعدها آن راه ها به نظرم خنده آور و غیر عملی می آمدند، شب چهارم باز سر و کله حاجی پیدا شد با چند پاسدار و همراهش، باز هم ما را کتک مفصلی زدند و به داخل بند فرستادند، پس از ورود به بند تازه متوجه شدم که چه به سرم آمده است، از شدت درد کمر دولا دولا راه می رفتم! صورتم از شدت ضربات مشت و سیلی کج شده و پاهایم همچون یک توپ ورم کرده بودند! مسئول بند مرا که به داخل سلول می آورد نیشخندی بر لبانش بود! بچه ها تختی برایم آماده کردند و روی تخت افتادم و تا صبح روز بعد خوابیدم و تا مدت ها کمرم همچنان درد می کرد! از این گونه تنبیهات رایج و فراوان شده بودند و هر روزه اعمال می شدند!

یک بار هنگامی که حاجی یکی از بچه ها را به زیر هشت برده و کتک می زده او گردن خود را با شیشه ای بریده و رگ را پاره می کند! او را به بهداری منتقل کردند و از مرگ حتمی نجات دادند اما بریدگی گردنش آن قدر شدید بود که او دیگر نمی توانست گردنش را به راحتی به اطراف بگرداند! یکی دیگر از زندانی ها از شدت ضربه های سیلی شنوائی یکی از گوش ها را به کلی از دست داد! چند نفر دیگر زیر ضربه های شدید در ناحیه کمر دچار دیسک شدند! چند نفر هم در نتیجه سرپا ایستادن و پیوسته کتک خوردن سرانجام دست به خودکشی زده بودند اما دیگران فهمیده نجاتشان داده بودند! در این میان حاج داود و لاجوردی کینه خاصی به اعضاء گروه فرقان که از سال ۱۳۵٨ در زندان بودند نشان می دادند، از سال ۱۳۶١ حاج داود بیشتر فرقانی ها را که حکمشان بیش از هشت سال بود به بند زندانیان چپ منتقل کرده بود و به بهانه های گوناگون آنها را به زیر هشت می برد و مورد تنبیه قرار می داد!

حتی یک بار سر و کله خود لاجوردی هم در زیر هشت بند ما پیدا شد و مسئول بند را به سراغ یکی از فرقانی ها که حکم ابد گرفته بود فرستاد و لاجوردی که حکم عفو مشروط او را در اختیار داشت از او پرسید که آیا حاضر است گروه فرقان را در جمع زندانیان محکوم کند؟ وی که نامش حسین ملکی بود و لاجوردی هم او را خوب می شناخت پاسخ منفی داد و گفت: "به هیچ وجه حاضر نیست گروه فرقان را محکوم کند!" لاجوردی همان جا حکم عفو مشروط او را از جیب درآورد و پاره کرد! در همین ایام بود که مصاحبه هائی با زندانیان زن نیز آغاز شدند، اینان کسانی بودند که پس از یک دوره مقاومت و مبارزه جوئی به انفرادی های گوهردشت منتقل شده بودند و یا در همان زندان قزلحصار از بندهای تنبیهی شش و هشت به محلی که به ابتکار حاج داود ایجاد شده و در اصطلاح زندانیان به  "جهنم" معروف بود منتقل شده بودند، جهنم حاجی اتاق های واحد سه و واحد یک معروف به قرنطینه بودند، در این اتاق ها تخت های سه طبقه را به عرض روی زمین خوابانده بودند و بدین ترتیب جعبه یا فضای ایزوله ای به وجود می آوردند.

زندانیان زن و بعد مردها را با چشمبند در این فضای بین تخت ها می نشاندند و زندانی در این وضع چمباتمه زده حق هیچ گونه حرکت و یا ایجاد سر و صدا نداشت و در غیر این صورت با مشت و لگد و کابل روبرو می شد! در اتاق چند تواب یا پاسدار مراقب این زندانی ها بودند، حتی هنگام خواب هم حق برداشتن چشمبندهایشان را نداشتند! این وضع تا زمانی که زندانی به توبه کردن نمی افتاد ادامه داشت! تعدادی از زندانیان زن بعد از چندین ماه که در این جهنم مانده بودند بالاخره حاضر شدند توبه کنند! شنیده بودیم که برخی از این زن ها حتی شش یا هفت ماه این جهنم را تحمل کرده بودند و حاضر نشده بودند توبه کنند! افرادی که زیر آن فشارهای عجیب به چنین مصاحبه هائی تن می دادند بیشتر از میان زندانی های مبارز و مقاوم بودند که تجارب مبارزاتی بیرون از زندان را به داخل زندان تعمیم می دادند و به راحتی توسط زندانبانان شناسائی و زیر فشار قرار می گرفتند! حاج داود هم سرمست از موفقیت طرح و برنامه سرکوبش همان روش ها و برنامه ها را به دیگر زندانیان مقاوم تعمیم داده بود تا بدین ترتیب هر گونه مقاومتی را از جانب زندانیان درهم شکند!

محتوی و مضمون اصلی این مصاحبه ها را هم طوری انتخاب کرده بودند که تنها به رد گروه های سیاسی و تأیید جمهوری اسلامی محدود نمی شد بلکه هدف از آن درهم کوبیدن شخصیت و اهانت به حیثیت زندانی بود و طبیعی است که در آن فضای ارعاب و وحشت حاکم بر زندان خرد شدن شخصیت و حیثیت انسانی هر زندانی حمله مستقیمی بود به روحیه مقاومت جویانه سایر زندانیان! هنوز از یادم نرفته است که یک زن زندانی پس از تحمل چندین ماه جهنم حاج داود نیمه های شب در حالی که اشک می ریخت از طریق بلندگوی زندان که از راهروی واحد سه برای بندهای واحد یک و جهنم پخش می شد از همسرش که همراه با او دستگیر و اعدام شده بود ابراز انزجار و تنفر می کرد! او اولین کسی نبود که چنین مصاحبه هائی انجام می داد و چنین حرف هائی می زد! تعداد زیادی از زنان مبارز و مقاوم بندهای شش و هشت پس از تحمل چندین ماه جهنم و یا انفرادی های گوهردشت و تحمل فشارهای طاقت فرسا تن به چنین مصاحبه هائی دادند!

گاه اتفاق می افتاد که یک مصاحبه چهار تا شش ساعت به درازا می کشید و مصاحبه کننده طی آن کل زندگی مبارزاتی خویش را رد می کرد و از تمام زندگیش ابراز تنفر و ندامت می نمود! بیشتر دخترهائی که به جهنم حاج داود منتقل شده بودند اعضا و هواداران سازمان های چپ بودند بنا بر این فضای سنگینی بر بند ما حاکم شده بود! می دانستیم که از میان ما نیز کسانی به جهنم حاج داود منتقل خواهند شد و همین طور شد! در همان بهمن ماه در اوج و گرماگرم مصاحبه دختران، از بلندگو ده نفر از بچه های بند ما را از سلول های مختلف صدا کردند و چشمبند زدند و بیرون بردند! ابتدا تصور می کردیم که قضیه همان تنبیه های همیشگی است، احتمال می دادیم پس از چند روز بیداری و سرپا ایستادن و کتک خوردن به بند بازخواهند گشت، پس از چند روز از طریق یکی از تواب ها خبر رسید که آنها را به جهنم حاج داود برده اند و بعد کسان دیگری را نیز خواهند برد! از آن افراد برخی را هرگز ندیدم، تنها یک نفرشان را چند سال بعد در زندان گوهردشت دیدم.

آنها اگر چه پس از تحمل چندین ماه جهنم حاج داود حاضر به پذیرش مصاحب نشده بودند ولی به افرادی منزوی و گوشه گیر و نسبت به تمامی تجارب بدبین شده بودند و تا حد امکان زندگی فردی را در زندان برگزیدند، پس از انتقال این عده به جهنم حاج داود فشار و ارعاب روز به روز گسترش می یافتند و تمامی بچه ها منتظر آن بودند که نوبتشان فرا برسد! در چنین شرایطی تحمل سه یا چهار روز و حتی یک هفته سرپا ایستادن در زیر هشت و تحمل کتک های حاج داود برایمان بسیار عادی جلوه می کرد! در چنین اوضاعی به استقبال سال ۱۳۶٣ می رفتیم، یک سال از دستگیریم گذشته بود و در تمام این مدت هرگز به سلول ها یا بند عمومی نرفته بودم، در آن روزها جمعیت سلول های بزرگ به شصت نفر می رسید! فکر می کنم جمعیت کل بند نهصد تا هزار نفر بود! تراکم جمعیت در سلول های دربسته زندگی را بسیار دشوار کرده بود، گاه حتی تنفس به دشواری صورت می گرفت! هوای داخل بند سنگین و غیر قابل تنفس بود! گاه هوا چنان سنگین می شد که بچه ها به نوبت بالای تخت کنار پنجره سلول می رفتند و نفس عمیق می کشیدند! کاری که همیشه هم امکان پذیر نبود!

وضعیت غذا نیز با تراکم جمعیت روز به روز بدتر می شد، خرید از فروشگاه، به خصوص مواد خوراکی و میوه را خودمان تحریم کرده بودیم چون طبق قوانین حاج داود خودمان حق نداشتیم نحوه استفاده از آن را مشخص کنیم! ضعف بدنی و بیماری های ناشی از آن در بین زندانیان همه گیر شده بودند، ماه ها تحمل سه نوبت دستشوئی در روز آن هم در فرصت بسیار کوتاه بیشترمان را دچار بیماری های مثانه یا کلیه کرده بود، بیماری های روحی و عصبی ناشی از زندگی در فضای ارعاب و وحشت حاکم بر اوین و قزلحصار هم جای خود داشتند، با این همه همچون شکاری که دیگر راه گریز ندارد و هر لحظه شکارچی به او نزدیکتر می شود جز به مقاومت به چیز دیگری نمی اندیشیدیم، باید از خود، از حیثیت و هویت انسانی خود دفاع می کردیم، تمام وجودمان یکسره به دفاع از حیثیتمان تبدیل شده بود، روز پیش از نوروز مرا همراه تعداد دیگری از بچه های بند به زیر هشت بردند، چشمبند زدند و سرپا نگه داشتند، ما جزو کسانی به شمار می آمدیم که با تواب ها تندی کرده بودیم!

آن روز و آن شب به ما کتک مفصلی زدند، نیمه شب تک تکمان را بیرون بردند و خود حاج داود به ما کتک زد و به داخل بند فرستاد، هنگام تحویل سال نو مسئول بند از بلندگو اعلام کرد که هر گونه تبریک گفتن به یکدیگر و روبوسی ممنوع است! پس از تحویل سال نو دو نفر از بچه ها را به دلیل روبوسی با یکدیگر به جمع ما در زیر هشت اضافه کرده بودند! بدین ترتیب همراه بیست و یک نفر دیگر از بچه ها در زیر هشت به استقبال سال ۱۳۶٣ رفتیم و تا روز دوم سال نو همچنان در آنجا ماندیم! روز سوم همه مان را به داخل بند برگرداندند، در اواخر اردیبهشت ۱۳۶٣ چند نفر از افراد فعال در سازمان های رزمندگان، اتحاد مبارزان کمونیست، پیکار و اتحادیه کمونیست ها که در اوین با بازجوها همکاری وسیعی کرده بودند به داخل بند ما آمدند! از میان آنها می توانم به سیروس مرادی از اتحادیه مبارزان کمونیست، علی صدیقی و فرهاد غریب هر دو از پیکار، وحید سریع القلم از اتحادیه کمونیست ها اشاره کنم که افراد وابسته به تمام جریان های موسوم به خط سه را مورد بازجوئی مجدد قرار دادند!

به مدت یک ماه هر روز بچه هائی را که متهم به فعالیت با این جریان ها بودند از بلندگوی بند صدا می کردند و به بازجوئی می بردند، بعدها پی بردیم که به دنبال ضربات وسیع به این گروه ها و دستگیری بسیاری از کادرها و رهبران آنها لاجوردی و بازجوها در صدد برآمده بودند از طریق همکاری پاره ای از توابین، پرونده ها و اطلاعات خود را تکمیل کنند، مصاحبه های زنان بند هم همچنان ادامه داشتند، در سال ۱۳۶٣ ماه رمضان مصادف با اردیبهشت بود، حاج داود اعلام کرد هیچ کس حق ندارد در روز غذا بخورد و اگر کسی در حال غذا خوردن دیده شود شخصا حسابش را با او تصفیه خواهد کرد! در شبانه روز بیش از دو بار غذا نمی دادند! یکبار ساعت دو نیمه شب قبل از سحر و یکبار هنگام افطار، ناچار هر کسی که گرسنه بود باید پنهان از چشم تواب ها تکه نان یا چیزکی می خورد! چند روزی به پایان ماه رمضان مانده بود که یک شب پس از خوردن غذا ساعت سه بعد از نیمه شب در حالی که تمام سلول ها منتظر نوبت دستشوئی بودند یکباره مسئول بند همراه چند تواب دیگر در تک تک سلول های بزرگ را باز کردند و تعداد زیادی از بچه ها را به زیر هشت بردند!

از سلول ما من و سه نفر دیگر را بیرون کشیدند، باز هم به محض ورود به همه چشمبند زدند و از بند بیرون بردند، تعداد کل بچه هائی که از سلول ها بیرون کشیده بودند بیست و شش نفر می شد، حاج داود در بیرون بند منتظرمان بود! پس از این که همه را در راهرو واحد رو به دیوار به خط کردند تواب ها ما را یکی یکی می بردند جلو حاجی که در وسط راهرو ایستاده بود و بدون کلامی شروع می کرد به زدن ما ! اولین باری نبود که از دست او کتک می خوردم، دیگر روانشناسی او به دستم آمده بود اما این بار با کینه و حرص بیشتری می زد! بر خلاف دفعات گذشته که اول خودش کتک می زد و بعد ما را به دست پاسداران می سپرد تا ادامه دهند این بار با حرص و نفرتی عجیب یک تنه تا آنجا که زورش می رسید تک تک ما را می زد! به نفس نفس افتاده بود با این همه دست نمی کشید! وی همچنان با حرص و نفرت تک تکمان را می زد، بعد ما را مجددا در راهرو واحد نگه داشتند و تا ظهر روز بعد همچنان سرپا ایستاده بودیم!

باز هم حاجی همراه پاسدارانش به سراغمان آمد و دوباره همه شروع کردند به زدن ما ! مدتی بدین نحو همگیمان را زیر مشت و لگد گرفتند و به هر جائی از بدنمان که دستشان می رسید می کوفتند! تعدادی از بچه ها که سرشان را به دیوار کوبیده بودند از حال رفته بودند با این حال حاجی آنها را هم که از حال افتاده بودند می زد! پس از کتک های مفصلی که خوردیم حاجی در حالی که نفس نفس می زد ما را به داخل بند فرستاد بی آن که کلامی بگوید! این آخرین باری بود که او را می دیدم!

یک جشن واقعی!

ماه رمضان به پایان رسید و مدتی پس از آن تواب ها را از سلول ها بیرون بردند! فضا عوض شده بود و به نظر می آمد همه چیز تغییر کرده است! چندی بعد خبر رسید که حاج داود و لاجوردی را کنار گذاشته اند! تا پائیز همان سال سلول ها همچنان دربسته باقی ماندند ولی برخوردها یکباره تغییر کرده بودند، دیگر کسی را به زیر هشت نمی بردند! پاسدارها عوض شده بودند! پاسدارهای جدیدی را می دیدیم که به داخل بند می آیند و به بسیاری از قوانین حاج داود دیگر چندان توجهی نمی کردند! بعد از مدتی تصمیم گرفتیم سفارش خرید از فروشگاه را شروع کنیم و از این که می توانستیم دوباره خودمان نحوه استفاده از آن را تعیین کنیم راضی بودیم! تعداد نوبت های دستشوئی هم بیشتر شده بود، دیگر مسلم بود که تغییر و تحولاتی در حال رخ دادنند، از طریق روزنامه اطلاع یافتیم که یک "سازمان زندان ها" ایجاد شده به ریاست فردی به نام حجة الاسلام انصاری، برایمان روشن نبود که کدام یک از جریانات داخلی رژیم روی کار آمده اند ولی از طریق روزنامه برایمان مسجل شده بود که این سیاست مربوط به کلیت نظام است!

می دانستیم که سازمان های حقوق بشر جهانی اعمال شکنجه و فشار بر زندانیان سیاسی را بارها محکوم کرده اند و جمهوری اسلامی کوشش می کند که سیاست سرکوب را در زندان ها تغییر دهد و در سطح جهان چهره بهتری از خود ارائه نماید! آن چه برای ما مهم بود این بود که حاجی رفته بود و این به معنای پایان فشارها و وحشت و ارعابی بود که بر زندگیمان در زندان سایه افکنده بود! دیگر مطمئن بودیم که به این زودی ها از پای در نخواهیم آمد! تابستان را با همان جمعیت شصت نفره در داخل سلول های دربسته به پایان رساندیم، هرچند زندگی در چنین شرایطی بسیار مشکل بود ولی در آن لحظات لذت بسیاری از زندگی باهم می بردیم، حال که سایه وحشت و رعب کنار رفته بود می توانستیم به لذت زندگی با یکدیگر بیاندیشیم، سر و صدای بچه ها از سلول های مختلف به گوش می رسید، دیگر کار بدان جا کشیده بود که از اولین سلول بزرگ با آخرین سلول بزرگ که در انتهای بند قرار داشت با یکدیگر بلند بلند صحبت می کردیم! تواب های داخل راهرو بند نگهبانی متوجه می شدند ولی عکس العملی نشان نمی دادند و همین موضوع لذت این تماس ها را دو چندان می کرد!

بعد از مدتی ملاقات با خانواده به صورت هفتگی درآمد، هفته ای یک روز می توانستیم خانواده هایمان را ببینیم، در یکی از روزهای اوائل پائیز میثم مسئول جدید زندان قزلحصار که گفته می شد از بستگان منتظری است به بندمان آمد، بی هیچ صحبتی از ردیف تمام سلول های دربسته رد شد و از بند بیرون رفت، یک هفته بعد به جز هشت سلول بزرگ انتهای بند و چهار سلول کوچک در بقیه سلول های کوچک را باز کردند! چند روز بعد مسئول بند ابتدا در آن چهار سلول کوچک را هم باز کرد و سپس وارد سلول هجده، اولین سلول بزرگ شد، از زندانیان این سلول خواست تعهد دهند قوانین بند را رعایت کنند، بچه ها نیز استدلال می کردند که: "مگر ما را به دلیل عدم رعایت قوانین بند در سلول نگه داشته اند که می خواهند از ما تعهد بگیرند؟ ما چنین تعهدی نمی دهیم!" سرانجام مسئول بند تهدید کرد که اگر قوانین را رعایت نکنید مجددا همان شرایط برقرار می شوند! در سلول را باز گذاشت و رفت سراغ سلول های دیگر و همه درها را باز کرد!

من در آن روز در آخرین سلول بزرگ بودم، بچه هائی که سلول هایشان باز شده بودند به سراغ ما آمدند و در سلول را باز کردند و این پایان تمام رنج های آن دوره وحشت بود! همه یکدیگر را در آغوش می گرفتیم، تعدادی می گریستند، از یکی از سلول ها صدای سرود: "بهاران خجسته باد" به گوش می رسید! از لحظه دستگیری تا آن شب چنین شادی و سروری به من دست نداده بود، احساس می کردیم واقعا زنده ایم و پس از مدت ها تحمل مشترک تمام فشارها و تهدید ها و شکنجه ها حال می توانستیم صمیمانه یکدیگر را در آغوش بکشیم و به هم شادباش بگوئیم، آن شب بند در دست ما بود، تا ساعت دوازده شب سرود می خواندیم و جشن گرفته بودیم! هیچ توابی در بند دیده نمی شد! ما را کاملا به حال خود گذاشته بودند! شاید آنها می توانستند بفهمند که ما برای رهائی از چنین شرایطی شادمانیم و جشن می گیریم و این حداقل حقوق ماست! نمی توانم بگویم پیروز شده بودیم هرچند این تعبیر در آن روزها از برخی بچه ها شنیده می شد و تغییر و تحولات داخل زندان را بیش از هر چیز ناشی از مقاومت زندانیان می دانستند!

ولی عده زیادی از ما چنین ارزیابی نداشتیم و این تحولات را بیش از هر چیز ناشی از اختلافات درونی میان جناح های رژیم می دانستیم و نیاز ژریم به ارائه یک چهره با ثبات و معتدل برای سرمایه جهانی! ولی در هر صورت برای بسیاری از ما (شاید بهتر است بگویم همگیمان) سرفصل جدیدی از زندگی در زندان بود و آغاز دوره جدیدی از مقاومت، از طرف دیگر همگیمان تجارب وسیعی را پشت سر گذاشته بودیم، تجاربی سنگین از وحشیگری ها و درنده خوئی زندانبانانی که مرزی برای درهم شکستن شخصیت انسانی قائل نبودند اما این تمام آن تجارب نبود! روی دیگر آن حکایت از ضعف ها و کاستی های عمیق در اندیشه و مفاهیم پذیرفته شده مان دارد، نیاز به بازبینی تجاربی که داشته ایم اگر چه نزد همه عمومیت نداشت اما چون و چراهای بسیاری برای برخی از بچه ها به وجود آورده بود که پاسخ بدان ها نیاز به درهم کوبیدن بت های ذهنی و پی ریزی مفاهیمی نو داشت، آری، دوران اسطوره سازی و تقدس اندیشه های آسیب ناپذیر به پایان رسیده بود!

ما نیازمند پاسخ های جدیدی بودیم تا بتوانیم چنین تجاربی را تبیین کنیم و آن چه را که نمی دانیم و پاسخی برای آن نداریم با صدای رسا اعلام کنیم، دیگر زیستن و رفتار کردن برای آن که مقبول دیگران باشیم بس است! دیگر پنهان کردن خود و خواسته هایمان در میان کلیت جمع بس است، ما نیازمند شناخت عمیقتری از خویش و انگیزه های فردی و اجتماعیمان می باشیم، در جمعبندی از دورانی که پشت سر گذاشته بودیم این نکته بیش از پیش برایم روشن گشت که هرچند مقاومت و تن در ندادن به خواست های رژیم موضوع انکارناپذیر زندگی زندان می باشد اما اگر نیازی را که به پالایش فکری آن هم نه تنها در عرصه فردی بلکه در کلیت جنبش چپ و به دست یافتن به مفاهیمی عمیقتر و غنی تر داریم نادیده بگیریم این بار با شکستی فاجعه بارتر روبرو خواهیم شد! بنا بر این باید تلاش می کردیم، دیگر آن دوره سراپا ارعاب تمام شده بود و می توانستیم با اعتماد بیشتری به بحث با یکدیگر بنشینیم، کاستی های خود را ببینیم و از هر توان خویش برای رفع آنها استفاده کنیم.

اما دست های ما خالی بودن و مهمتر این که بسیاری چنین ضرورتی را تشخیص نمی دادند و این دردآور بود، در همان ایام خبر دستگیری داریوش کایدپور را شنیدم و از جمله این که او را اعدام نکرده اند و "زیر حکمی" شده است! با شنیدن این خبر احساسات متناقضی داشتیم، این دستگیری از یک سو حکایت از تداوم فعالیت جریانات در بیرون زندان داشت و از سوی دیگر نشانه چرخش رژیم در سیاست اعدام سریع بود! معلق نگه داشتن اعدام چنین عناصری بی شک از روی حساب و کتاب بود و بیان سیاست های جدید رژیم در عرصه سرکوب جنبش سیاسی ایران! با باز شدن در سلول ها و عمومی شدن بند ورزش را شروع کردیم، به طور دسته جمعی و با انتخاب یک مسئول ورزش، به نظر می آمد که رژیم و زندانبانان در این سیاست جدید سعی دارند در عین دادن برخی امتیازات وامکانات زیستی، ایستادگی و مبارزه جوئی زندانیان را نیز کنترل کنند! چندی گذشت و تعدادی از بچه های بند را از بلندگو صدا کردند و با کلیه وسائل بیرون بردند! مدتی بعد باخبر شدیم که آنها را به بند شش، واحد یک، بخش مربوط به زندانیان مجاهد برده اند!

مدتی بعد هم تعدادی از زندانیان مجاهد را به بند ما آوردند! آن چه مسلم بود این بود که مسئولان جدید زندان سعی در اختلاط زندانیان مجاهد و چپ دارند و به احتمال قوی قصدشان این بود که از این طریق حرکات مقاومت گرایانه و مبارزه جویانه زندانیان را بهتر کنترل کنند! تجربه دوران لاجوردی برای آنها اثبات کرده بود که در صورت جدائی زندانیان مجاهد و چپ زمینه و امکان حرکت اعتراضی و مبارزه جویانه زندانیان به مراتب بیشتر و فراهم تر از زمانی است که اینها باهم یکجا باشند! قصدشان این بود که از اختلاف های فکری و سیاسی میان زندانیان مجاهد و چپ بهره جویند و آن را دامن بزنند! در زمستان همان سال قوانین و دستورالعمل های جدیدی را از سوی مدیریت زندان برای بند ما و دیگر بندها خواندند، از جمله این که از ساعت یازده شب (ساعت خاموشی) تا ساعت هفت صبح بند به حالت مجرد (دربسته) می باشد و کسی حق خروج از اتاق های آن را ندارد! طی روز نیز کسی حق ورود به اتاق های دیگر بند را ندارد و سرپیچی از این موارد هم تنبیه در پی داشت!

بدین ترتیب فضای نسبتا قابل تحمل تر و پز دموکرات مآبی مدیریت جدید بیش از سه ماه به طول نیانجامید! این قضیه با اعتراض بچه ها مواجه شد! در اولین شب اجرای این قانون در هیچ یک از سلول های بزرگ حاضر نشدند در سلول هایشان را ببندند و قانون جدید را رعایت کنند! تواب ها بلافاصله پاسدارها را خبر کردند! چند پاسدار به درون بند آمدند و در برابر ردیف سلول ها ایستادند، من در آخرین سلول بزرگ انتهای بند بودم و درست کنار در سلول، روی زمین می خوابیدم، پاسدارها از هر سلول یک نفر را بیدار کرده از آنها می خواستند که در سلول را ببندند و هر کس پاسخ منفی می داد از بند بیرون می بردند! پاسدارها به سلول ما که رسیدند مرا بیدار کردند، مرا هم که حاضر نشده بودم به دستور آنها عمل کنم با تعداد دیگری از زندانی ها از بند بیرون بردند! به همه مان چشمبند زدند و در زیر هشت واحد سرپا نگه داشتند تا صبح! دو بار هم چندین پاسدار با چوب و مشت و لگد به جانمان افتادند و ما را کتک مفصلی زدند و صبح دوباره به بند بازگرداندند!

تا چند شب قضیه به همین نحو تکرار شد! ما که در سلول های بزرگ بودیم تصمیم گرفتیم به نوبت کنار در سلول بخوابیم و هر شب یک نفر داوطلب کتک خوردن باشد! این قضیه به ویژه برای بچه هائی که هیکل درشت تری داشتند به صورت شوخی درآمده بود! بعد از شب چهارم با سلول های دیگر به گفتگو نشستیم و قرار شد قوانین فوق را بپذیریم و بیش از این سرسختی نشان ندهیم! مهم این بود که نسبت به فشارها و دستورالعمل ها اعتراض کنیم و چهار شب این کار را کرده بودیم! مدتی بعد لیست بچه هائی را که ملی کش بودند از بلندگو خواندند، اینان کسانی بودند که حکمشان به اتمام رسیده بود ولی به دلیل نپذیرفتن مصاحبه و یا تشخیص عدم صلاحیت از سوی حاج داود مدت ها و گاه تا چندین سال همچنان در زندان مانده بودند! از میان اینان کسانی را که حاضر به انجام مصاحبه ویدئویی در یک اتاق دربسته بودند آزاد می کردند و آنهائی که حاضر به انجام این مصاحبه نبودند همچنان در زندان می ماندند!

به خوبی به یاد دارم که یکی از بچه ها که در سال ۱۳۶٠ دستگیرشده و در سال ۱۳۶١ حکم او به اتمام رسیده بود مدت شش سال بدون داشتن هیچ حکمی و تنها به دلیل این که حاضر به انجام مصاحبه نبود را در زندان نگه داشته بودند! او در سال ۱۳۶٧ پس از اعدام های دسته جمعی آزاد شد! تازه بخت یارش بود چون کسان دیگری بودند که در سال های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ حکمشان به اتمام رسیده بود و انجام مصاحبه را نپذیرفته و همچنان در زندان مانده بودند، سرانجام در سال ۱۳۶٧ به جوخه اعدام سپرده شدند! در این سال ها تنها کسانی آزاد می شدند که حاضر به انجام مصاحبه ویدئویی بودند! در غیر این صورت به اوین منتقل می شدند و در بند ملی کش ها می ماندند! در زمستان همان سال یک نمایشگاه کتاب در راهرو واحد یک ترتیب دادند، کتاب های دست سوم و چهارم را که در بازار، دیگر خریداری نداشتند در این به اصطلاح نمایشگاه عرضه می کردند! در هر حال برای زندانی ها که تشنه مطالعه بودند همین نمایشگاه نیم بند هم بسیار غنیمت بود!

سال ها بود غیر از کتاب های مطهری و دیگر کتب اسلامی چیز دیگری نخوانده بودیم و خواندن مطالب اقتصادی و اجتماعی برایمان نعمتی بود، در واقع اولین جلوه گرایش های فکری در بین زندانیان از همین نمایشگاه آغاز می شد، جریانات فکری درون زندان متناسب با نگرش خود دست به انتخاب کتاب می زدند، هرچند با توجه به محدودیت شدید کتاب های عرضه شده انتخاب بسیار مشکل بود ولی مهم این بود که تا حد امکان کتاب های بیشتری به درون بند راه یابند، برخی به هدف ها و سیاست های رژیم نیز فکر می کردند که باهدفمندی خاصی از میان موضوعات گوناگون بیش از هر چیز کتب آموزش زبان انگلیسی را عرضه می کرد، گفته می شد که باید هدف رژیم از یک سو سرگرم کردن زندانیان و از سوی دیگر دامن زدن به گرایش های پاسیفیستی باشد، به همین دلیل برخی از زندانیان برای ایستادگی و مقابله با این هدف رژیم هر گونه مطالعه و به خصوص مطالعه زبان را تحریم کرده بودند و آن را حرکتی پاسیفیستی و روشنفکرانه ارزیابی می کردند!

این افراد معتقد بودند که سیاست های رژیم سرپوشی است بر فشار و سرکوب در زندان ها و در جامعه، می گفتند برای مقابله با این هدف رژیم باید از هر کاری که به پاسیفیسم دامن می زند خودداری کرد و تلاش ها باید برای افشای چهره سرکوبگر رژیم به کار گرفته شوند، این طرز برخورد به جریان آفتاب نشین ها معروف شده بود، جالب این بود که بعد از پایان نمایشگاه از میان موضوعات گوناگون بیش از هر چیز کتاب های زبان خریداری شده و به درون بند راه یافته بودند! بعدها در زندان گوهردشت که با زندانیان مجاهد بندهای دیگر آشنا شدم متوجه شدم که گرایش کتاب خوانی بیش از هر جا در بند زندانیان چپ وجود داشته است، زندانیان مجاهد چندان استقبالی از مطالعه کتاب نکرده و چندان تمایلی به آموزش از خود نشان نمی داده اند، همچنین به نظر می رسید که اوضاع برای آنها چندان تغییری نکرده بود، آنها تحت سیستم "مرید و مرادی" پرورش یافته بودند! مرید هیچ گاه به خود اجازه نمی دهد سؤالی غیر استاندارد از مراد بکند! ظاهرا دنیای چپی ها بود که به هم ریخته و مغشوش شده بود!

از فردای برگزاری نمایشگاه زندگی زندانیان با برنامه تر شده بود، اکثر بچه ها برای مطالعه روزانه خویش برنامه ریزی کرده بودند و طی روز چند ساعت معین به مطالعه می پرداختند و بقیه ساعت ها به قدم زدن در هواخوری و گپ زدن با دیگر بچه ها اختصاص یافته بود، بعد از شام از ساعت هشت تا یازده شب نیز در یک دایره بزرگ در راهرو بند به قدم زدن و صحبت با یکدیگر می پرداختیم، گاه در راهرو بند آن چنان همهمه ای می شد که دو نفر که در کنار هم قدم می زدند به سختی صدای یکدیگر را می شنیدند! از پائیز به بعد جمعیت سلول ها و بند کاسته شده بود و جمعیت سلول های بزرگ به سی تا سی و پنج نفر می رسید، رفته رفته به عید سال ۱۳۶٤ نزدیک می شدیم ولی در همان زمستان دو اتفاق ناگوار هشداری بود برای همه ما و یادآور تلخی زندان!

جمیل یکی از زندانیان کرد اهل سنندج و هوادار کومله درگذشت! او در سال ۱۳۶١ دستگیرشده بود و در شهر خود به ده سال زندان محکوم شده بود، در زمستان سال ۱۳۶٢ همراه تعداد زیادی از زندانیان کرد به زندان قم و سپس به زندان قزلحصار و بند ما تبعید شده بود، جمیل از جمله زندانیان کردی بود که از بدو ورود به زندان قزلحصار به دلیل نخواندن نماز و عدم پذیرش مصاحبه مورد توجه خاص حاج داود قرار گرفته بود! او بیشتر وقت ها یک پای گروه های تنبیهی بود و حاج داود همواره او را با کینه خاصی مورد ضرب و شتم قرار می داد! در اواخر دوره حاج داود جمیل دچار بیماری شده بود اما به وضع او کوچکترین توجهی نمی شد! حتی آخرین باری که حاجی زندانی ها را از بند بیرون کشیده بود او را نیز که بیمار و ناتوان بود کتک مفصلی زده بود! در تمام این مدت حال او روز به روز بدتر می شد! سرانجام او را به بهداری بند بردند و دیگر هرگز به بند برنگرداندند، پس از مدتی شنیدیم که او را از بهداری قزلحصار به بهداری اوین منتقل کرده اند و بعد باخبر شدیم که از بیماری سرطان گلو درگذشته است!

هنگام مرگ بیش از بیست و چهار سال نداشت! مرگ این انسان صدیق و پرشور برای همه ما تأسف انگیز بود، من مدتی با او همسلول بودم و نسبت به یکدیگر احترام و مهربانی خاصی داشتیم، خاطره آخرین باری که باهم تنبیه شده بودیم و در راهرو سرپا ایستاده بودیم فراموش شدنی نیست، او بیمار بود و ناتوان و دیگر نمی توانست خود را سرپا نگه دارد، شال کردیش را تا آنجا که می توانست محکم به کمرش گره زده بود تا شاید به کمک شال سرپا بماند! پس از کتک ها و مشت و لگدهائی که از حاجی خوردیم او ناتوان تر از همیشه به سلول بازگشت و از آن روز به بعد حالش وخیم و وخیمتر شد! مرگش بسیار تلخ بود و هشداری برای همه ما، در سوگ جمیل بودیم که اتفاق ناگوار دیگری بند ما را به لرزه درآورد!

علیرضا حسینی هوادار سازمان پیکار که بیش از هفده سال نداشت تعادل روانی خود را به کلی از دست داد! او به چهار سال زندان محکوم شده بود و با برادرش نادر حسینی هوادار اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) در یک بند به سر می برد، در زمستان ۱۳۶٢ نادر را دوباره دادگاهی کردند و در اوائل سال ۱۳۶٣ به جوخه اعدام سپردند! شنیده بودیم که در کیفرخواست نادر غیر از اطلاعات جدیدی که لو رفته بودند مسأله سرموضعی بودن او در زندان قزلحصار و شرکت در تشکیلات درون زندان جزء اتهامات او برشمرده شده بودند! علیرضا که علاقه و وابستگی شدیدی به برادر خود نادر داشت پس از اعدام او دچار افسردگی و انزوای عمیقی شد، رفته رفته حالش وخیمتر شد و در زمستان ۱۳۶٣ تعادل روانی خود را از دست داد! پس از تغییر و تحولات زندان و جایگزینی مسئولان جدید بارها درباره وخامت حال روحی علیرضا با آنها صحبت کرده بودیم ولی آنها هیچ گونه توجهی نمی کردند تا آنجا که او به عنوان یک بیمار روانی در درون بند شناخته شده بود اما همچنان در میان ما به سر می برد! او را سرانجام در سال ۱۳۶۵ پس از اتمام حکم محکومیتش آزاد کردند، تا آنجا که اطلاع دارم معالجات پس از آزاد شدنش مؤثر واقع نشده و او هنوز تعادل روحی خود را بازنیافته است!

اولین عید

عید سال ۱۳۶٤ اولین عیدی بود که می توانستیم جشن بگیریم! به همین دلیل از مدتی قبل تدارکات آن را چیده بودیم، از هر طریقی هم که ممکن بود دانه گندم یا دانه دیگری برای تهیه سبزه عید فراهم کردیم، هر سلولی سبزه را به رنگ و فرم خاصی درآورده بود، یکی سبزه را به شکل نقشه ایران، دیگری به شکل: "بهاران خجسته باد" و یکی از سلول ها هم به شکل: "ماهی سیاه کوچولو با خنجری در دهان" درآورده بود! از مدتی قبل هم دست به ذخیره پنیر و کره جیره هفتگی زده بودیم تا برای روز عید کیکی تهیه کنیم! بچه هائی که در این امر باتجربه تر بودند پنیر را مدتی در آب می خواباندند و نمک آن را می گرفتند، پنیر بی نمک و کره را مخلوط و چیزی شبیه خامه درست می کردند، بعد با خرده نان هائی که ذخیره کرده بودیم آرد کیک تهیه می کردند، این خرده نان را در آب کمپوت هائی که از فروشگاه تهیه می شد خیس می کردند و با آن "خامه" و شکر مخلوط می کردند، سپس این مخلوط را لایه به لایه میان نان سوخاری هائی که از فروشگاه تهیه شده بودند قرار می دادند و آخر سر یک لایه "خامه" هم روی کیک می ریختند، این کیک ها برای ما لذت خاصی داشتند!

قبل از عید سلول ها را حسابی تمیز و مرتب کرده بودیم و لباس های تمیز پوشیده بودیم، در تمام سلول ها سفره هفت سین با کیک و سبزه چیده شده بود، تحویل سال نو را ابتدا با یک دقیقه سکوت برای بزرگداشت خاطره جمیل و یک دقیقه سکوت برای همه آنهائی که از میان ما رفته بودند آغاز کردیم، پس از آن با همسلولی هایمان روبوسی کردیم و به طور دسته جمعی سرود: "بهاران خجسته باد" را خواندیم، بعد به سراغ سلول های دیگر رفتیم و با همه روبوسی کردیم و سپس در همه سلول ها مراسم آواز و سرودخوانی برگزار شد، این اولین عیدی بود که پس از سال ها می توانستیم جشن بگیریم، شاد باشیم و غریو شادی خود را به گوش زندانبانانی که همواره از این احساس شادی ما در هراس بودند برسانیم! من و بسیاری از بچه ها از این بابت احساس غرور می کردیم، در یکی از روزهای فروردین سال ۱۳۶٤ برای اولین بار میثم رئیس جدید زندان برای گفتگو با ما به بند آمد، همه زندانی ها در راهرو بند جمع شدیم و مشکلات و خواسته هایمان را که حول وضعیت زندگی و امکانات بند بود با او مطرح کردیم.

از جمله این که جمعیت سلول ها بیش از حد است، هرچند در مقایسه با زمان حاج داود نسبت این جمعیت کاهش یافته و به سی تا سی و پنج نفر در هر سلول بزرگ رسیده بود باز هم تراکم بیش از حد بود و زندگی مشکل! نکات دیگر عبارت بودند از این که کمبود جیره مواد غذائی جبران شود و ضرب و شتم و تنبیهات که همچنان توسط پاسداران اعمال می شدند متوقف گردند، همچنین برای ادامه تحصیل زندانیان به خصوص زندانیان جوان که از ادامه تحصیل محروم شده بودند امکاناتی در نظرگرفته شوند و تسهیلات و امکانات مناسبتری برای ملاقات خانواده ها که مجبور بودند ساعت ها در محوطه باز و بدون سرپوش در زمستان و تابستان زیر برف و بوران یا آفتاب سوزان در انتظار نوبت بایستند ایجاد شوند، میثم رئیس جدید زندان نیز وعده هائی بابت بهبود وضعیت زندان داد، غیر از فراهم شدن امکان ادامه تحصیل در زندان و ایجاد سالن انتظار برای خانواده ها، دیگر خواسته های ما همه بی پاسخ ماندند!

در اواخر فروردین شخصی به نمایندگی از طرف اداره آموزش و پرورش کرج به بند ما آمد و توضیح داد که امکان تحصیل تنها تا سطح دیپلم فراهم شده است، کتاب های درسی در اختیار زندانی قرار خواهد گرفت و زندانی می تواند خودش را برای امتحان که در راهرو واحد سه برگزار می شود آماده کند، بدین ترتیب تا مدت دو سال زندانی هائی که پیش از گرفتن دیپلم دستگیرشده بودند اجازه گذراندن امتحان دیپلم را داشتند اما در سال ۱۳۶۶ این امکان از میان رفت! در سال تحصیلی ۱۳۶۵ -۱۳۶٤ کسانی که خواهان گذراندن امتحان دیپلم بودند کتاب های درسی دریافت کردند و به کمک زندانیان دیگر خود را برای امتحان آماده نمودند، کلاس های درس آمادگی برای دیپلم در ساعت های معینی در روز ترتیب داده بودیم.

تشکیل کلاس های درسی توسط دانشجویان و یا معلمان زندانی انگیزه ای شد برای تشکیل کلاس های زبان توسط بچه هائی که زبان خارجی می دانستند، همزمان با این کلاس ها شکل گیری جمع های دو، سه نفره مطالعه نیز از دیگر مشغولیت های آن دوره زندان بود، افرادی که گرایشات نزدیکتر فکری داشتند با هم مطالعه می کردند اما به دلیل بیمی که از تجربه سال های گذشته زندان وجود داشت (در زمان حاج داود و لاجوردی که پاره ای از زندانیان را به اتهام گرد آمدن به دور هم به قصد سازماندهی و تشکیلات در درون زندان به جوخه اعدام سپرده بودند) ما می کوشیدیم مطالعات جمعیمان را در حد ممکن با رعایت پنهانکاری انجام دهیم!

گوهردشت

از اوایل سال ۱۳۶٤ مناقشات و درگیری های میان زندانیان و تواب های داخل بند بیشتر شده بودند! از بندهای واحد یک که بیشترشان مجاهد بودند حتی اخباری حاکی از زد و خورد میان زندانی ها و تواب ها به گوش می رسیدند! در بند ما هم درگیری کم نبود! یکی از تواب های فعال دوره حاج داود هنگامی که قصد داشت به زور مانع از ورود یکی از افراد سلول های بزرگ به سلول دیگر شود کارش به زد و خورد با آن فرد کشید! در پی این ماجرا بیشتر زندانی های سلول های بزرگ به راهرو ریختند و شروع کردند به هو کردن تواب ها ! مسئول بند هم که خودش یکی از تواب های فعال دوره حاج داود بود زنگ بند را به صدا درآورد، عده ای از پاسدارها به درون بند ریختند و از میان جمعیتی که در راهرو ایستاده بود حدود سی نفر را با خود بردند، آنها را یک روز سرپا نگه داشته کتک مفصلی زدند و بعد به قرنطینه واحد یک بردند و آنها را پنج ماه در آنجا نگه داشته و به بند بازگرداندند! بعد از این ماجرا درگیری با تواب ها به شکل روزمره درآمد و خواسته اخراج و جداسازی تواب ها از سایر زندانیان به خواسته اصلی و مهم بچه های بند های مختلف تبدیل شد!

اما به نظر می آمد که رئیس جدید زندان در صدد است تواب ها را که وسیله مهمی برای سرکوب و فشار بودند همچنان در بندها نگه دارد! اگر چه در اوین بعد از برکناری لاجوردی همه تواب ها را در سالن های دو، چهار، شش و بند جهاد گرد آورده بودند اما در زندان قزلحصار به دلیل وضع خاص بندها و عدم امکان کنترل خاص زندانیان همچنان از تواب ها به عنوان ابزار کنترل استفاده می شد! در زمستان ۱۳۶٤ رئیس زندان دستور داده بود که زندانیان در نظافت محوطه بیرون بند (راهرو واحد) و نیز در پاره ای از کارهای دیگر شرکت و همکاری نمایند و برای این کار سلول ها را نوبت بندی کرده بود اما زندانی ها با تجربه ای که از گذشته داشتند حاضر به بیگاری نبودند و کارهای مربوط به بیرون بند را به تواب ها محول می کردند! این گونه بیگاری ها از قبیل نظافت راهرو واحد، خالی کردن کامیون هائی که مواد غذائی برای آشپزخانه زندان می آوردند و ..... در زمان حاج داود در واحد سه اجباری شده و با زور و ضرب و شتم برای زندانیان جا افتاده بود!

ما حتی شنیده بودیم که در برخی از بندهای زندان پاک کردن برنج و دیگر مواد، جزو کارهای اجباری و دائمی آنها درآمده بود اما در واحد یک که واحد تنبیهی ها به شمار می آمد چنین کارهائی معمول نشده بودند، در اسفند ۱۳۶٤ برای نظافت اجباری راهرو واحد به سراغ سلول ما آمدند! من و چند تن دیگر از همسلولی هایم اعلام کردیم که حاضر نیستیم راهرو خارج از بند را نظافت کنیم! بلافاصله مسئول بند همراه چند پاسدار به سراغ ما آمدند و همگیمان را از سلول ها بیرون برده چشمبند زدند و در راهرو واحد به خط کردند! در مجموع پانزده نفر می شدیم، بعد از چند لحظه پاسداری آمد و اعلام کرد که هر کس حاضر به انجام نظافت واحد نیست یک گام به جلو بگذارد که همه مان چنین کردیم! بلافاصله ما را زیر مشت و لگد گرفتند و بعد از کتک مفصل ما را تا غروب روز بعد همچنان سرپا نگه داشتند و چند نوبت کتک زدند! غروب روز بعد ما را به درون یکی از اتاق های زیر هشت واحد یک که یکی از اتاق های قرنطینه بود بردند.

در داخل اتاق یک دستشوئی وجود داشت، این اولین بار نبود که وارد این اتاق می شدم ولی دفعات پیش همیشه با چشمبند بودیم و زمانی ما را به اینجا می آوردند که می خواستند سر و صدای کتک زدن در نیمه شب در راهرو واحد طنین نیندازد اما این بار ما را در این اتاق یک ماه و نیم نگه داشتند! به ما گفته بودند تنها به شرطی ما را از آنجا می برند که حاضر شویم کار نظافت بیرون واحد را انجام دهیم! مدتی که در این اتاق بودیم ملاقات نداشتیم، هواخوری هم نمی رفتیم و وضع غذائی هم به مراتب بدتر شده بود! ناگزیر عید سال ۱۳۶۵ را در همان جا و به دور از بچه های بند برگزار کردیم! در فروردین سال ۱۳۶۵ یک روز صبح میثم وارد اتاق شد، همه گرداگرد اتاق نشسته بودیم، او گفت: "در صورتی که تعهد ندهیم و حاضر به انجام کار نباشیم ما را همان روز به گوهردشت خواهد فرستاد!" هیچ یک از ما حاضر نشدیم تعهد بدهیم و بیگاری را بپذیریم، بلافاصله به ما چشمبند زدند و همگی را از اتاق بیرون بردند، وسائل و ساک های لباسمان را نیز از بند آورده بودند، تک تکمان را اول زیر مشت و لگد گرفتند و بعد سوار یک مینی بوس کردند!

به طرف زندان گوهردشت به حرکت درآمدیم و حوالی ظهر به آنجا رسیدیم، پس از خروج از مینی بوس با چشمبند ما را به صف کردند، هر کدام دستمان را روی شانه فرد جلوئی قرار دادیم، از یک راهرو و پلکان پیچاپیچ گذشتیم و وارد یکی از بندهای گوهردشت شدیم، بعد از ورود به بند و برداشتن چشمبندهایمان متوجه شدیم که بچه های بندهای چهارم و سوم واحد یک را نیز قبلا بدان جا آورده اند! سلول های بندهای گوهردشت تماما انفرادی بودند، به جز بندهای یک و دو که سلول های بزرگ داشتند در سایر بندها سلول ها انفرادی بودند، فضای داخلی سلول ها شبیه سلول های انفرادی ٢٠٩ بود، یک دستشوئی و یک توالت فرنگی، در هر بند مجموعا بیست و چهار سلول انفرادی وجود داشتند و چهار تا از سلول ها را به حمام و توالت بند اختصاص داده بودند، طی سال های ریاست لاجوردی و حاج داود زندانیان بسیاری را در این سلول ها به طور تک نفره یا دو نفره نگه می داشتند که گاه تا دو سال و نیم طول می کشید! در تمام این مدت زندانی حتی حق هواخوری هم نداشت!

بعد از برکناری لاجوردی بیشتر زندانیان را از بندهای قزلحصار به آنجا منتقل کرده بودند، از سال ۱۳۶۵ از یک سو به خاطر آن که در قزلحصار درگیری ها و مشکلات زندانیان با تواب ها گسترش یافته بودند و از سوی دیگر به خاطر آن که زندان قزلحصار از بابت فشار و آزار و شکنجه زبانزد شده بود تصمیم گرفته بودند که قزلحصار را تخلیه و از زندان گوهردشت استفاده کنند، در ماه های بعد دسته دسته بچه های بندهای گوناگون واحد یک و واحد سه را به زندان گوهردشت منتقل کردند، در عین حال تعدادی از زندانیان را نیز به زندان اوین و سالن های سوم و پنجم آموزشگاه انتقال دادند و زندانیان زن را نیز به جز عده معدودی از آنان به زندان اوین و ساختمان بندها منتقل کردند، زندان گوهردشت در مجموع از سی و سه یا سی و شش بند تشکیل شده بود و بندها به صورت ساختمان های سه طبقه روی هم قرار داشتند، از بندهای طبقه اول فقط در موارد تنبیهی و در انفرادی قرار دادن زندانیان استفاده می شد تا زندانیان نتوانند در ساعات هواخوری باهم تماس بگیرند!

بندها در دو ردیف روبروی هم قرار گرفته بودند و در فاصله بین دو بند مجاور هم حیاط هواخوری قرار داشت، این حیاط سی تا سی و پنج متر طول و ده تا پانزده متر عرض داشت، هر بند از یک ساختمان به نوبت هواخوری داشت که بیش از چهار ساعت نبود، بدین ترتیب یکی از بندها صبح و بند دیگر هنگام ظهر هواخوری داشتند و نوبت بندها هر هفته جا به جا می شد، بعد از تخلیه زندان قزلحصار جمعیت این بندها به صد تا صد و پنجاه نفر رسیده بود، در هر سلول سه تا پنج نفر زندگی می کردیم و از آنجائی که فضای کافی برای خواب نداشتیم تعدادی به نوبت در راهرو بند می خوابیدیم! در این نقل و انتقال به گوهردشت تواب ها به چشم نمی خوردند! در داخل بندهای گوهردشت هیچ توابی حضور نداشت و چه موفقیتی پس از آن همه درگیری برای جداسازی تواب ها در زندان قزلحصار! بعدها اطلاع یافتیم که تواب های زندان قزلحصار را به بند جهاد در اوین منتقل کرده اند، در اوین نیز سالن ها از وجود تواب ها خالی شده بودند!

دوره ای جدید، اختلافاتی جدید

در زندان گوهردشت زمینه و امکانات مناسبتری برای زندگی و حفظ هویت سیاسیمان فراهم آمده بود، از میان خودمان یک نفر را به عنوان مسئول بند انتخاب کرده بودیم که خواسته ها و مشکلات بند را با زندانبانان مطرح می کرد و همچنین وظیفه تقسیم و هماهنگی کارهای داخل بند به عهده او بود، مسئول های دیگری نیز انتخاب کرده بودیم از جمله مسئول نظافت بند که وظیفه برنامه ریزی و نظارت بر انجام کارها، سفارش خرید مواد نظافتی برای بند و غیره را به عهده داشت، یک مسئول ورزش داشتیم که سازماندهی مسابقات و تنظیم ورزش دسته جمعی روزانه به عهده او بود و نیز مسئول غذا که وظیفه اش تقسیم غذا بین سلول ها بود، مسئول کتابخانه و مطبوعات کار جمع آوری و نوبت بندی کتاب ها و روزنامه های درون بند را به عهده داشت، تقسیم بندی مسئولیت ها و شیوه زندگی در زندان که از دوران شاه در زندان ها رایج شده و در آغاز، در اوین و قزلحصار هم معمول بود در دوره سرکوب و فشار به ریاست لاجوردی و حاج داود به کلی از میان رفته بود اما این بار مجددا به عنوان تنها شکل صحیح زندگی جمعی در میان ما آشکار شد به ویژه آن که زندانیان مجاهد و بسیاری از زندانیان چپ خواهان چنین زندگی جمعی بودند.

در آن ایام با خود فکر می کردم با توجه به تجارب وسیع و عمیقی که بارها شکنندگی چنین شکل زندگی جمعی را نشان داده اند باید عمیقتر و هوشیارانه تر نسبت به چنین اشکال ارتباطی میان خود بیاندیشیم اما آن چه بر خلاف همه اینها بر من ثابت شد این بود که معیارهای تفکر سنتی همچنان سایه سنگین خود را بر زندگی ما حفظ کرده اند! ما آموخته ایم که به همان اشکال و روش هائی زندگی کنیم و بیندیشیم که بدان ها خو گرفته ایم! در واقع این گونه آسوده تریم اما در این میان عده ای از زندانیان هم بودند که مخالف چنین شکلی از زندگی جمعی بودند، آنها خواهان اداره امور بند توسط کارگری بند بودند و استدلال می کردند که برای یک زندگی جمعی و رفیقانه نیازی به جعل مسئولیت و چنین تقسیم کارهائی نمی باشد بلکه افراد می توانند به طور داوطلبانه در کارهای مربوط به زندگی جمعی شرکت داشته باشند، این برداشت ها در زندگی زندان دائما در برابر هم قرار می گرفتند اما از آنجا که برداشت اول بیشتر مورد پشتیبانی زندانیان بود همچنان به عنوان شکل غالب زندگی جمعی در بندها باقی ماند.

در اوین نیز وضع به همین ترتیب بود، سالن سه به زندانیانی اختصاص داشت که محاکمه شده ولی همچنان زیر حکمی بودند یعنی همچنان در انتظار دریافت حکمشان به سر می بردند، از جمله آنان داریوش کایدپور، رضا قریشی و محمود محمودی را می شناختم، سالن پنج به زندانیان قزلحصار اختصاص داده شده بود که بدان جا منتقل شده بودند، برای نگهداری زندانیانی که تحت بازجوئی بودند و بازجوئی آنان هنوز پایان نیافته بود محل جدیدی به نام آسایشگاه ساخته بودند، ساختمان آسایشگاه مانند زندان گوهردشت متشکل از سلول های انفرادی بود که افراد تازه دستگیرشده و تحت بازجوئی را آنجا نگه می داشتند، مدتی پس از ورود ما به زندان گوهردشت یک روز فردی با لباس آخوندی همراه چند پاسدار وارد بند شد به نام مرتضوی که زندانی های قدیمی او را می شناختند، مرتضوی رئیس زندان گوهردشت بود، او در انتهای بند ایستاده و زندانی ها مشکلات بند و خواسته هاشان را مطرح می کردند.

از جمله مسأله جمعیت زیاد بند و شلوغی سلول های چهار تا پنج نفره، نداشتن تلویزیون، نامناسب بودن غذای زندان و نبود بهداشت مناسب و نداشتن آب گرم برای استحمام مطرح شدند، پس از پایان صحبت زندانیان رئیس زندان با لحن تمسخرآمیزی پرسید: "چرا شما زندانی ها فقط خواسته های مادی دارید و انگار نه انگار که انسان هستید و به خواسته های معنوی هم نیاز دارید؟" روشن بود که هر صحبت دیگری بی فایده است! فورا پراکنده شدیم و به سلول های خودمان بازگشتیم! این اولین و آخرین گفتگوی ما با رئیس زندان گوهردشت بود! روشن بود که امکان دستیابی به حداقل حقوقمان نیز بسیار مشکل است! متفرق شدن ما نیز نوعی اعتراض به این وضع بود! گویا پس از آن رئیس زندان دیگر از موعظه های اخلاقی آن چنانی در سایر بندها دست برداشته بود اما هیچ پاسخ روشنی هم به هیچ خواستی نمی داد! از آن پس دیگر می بایست چگونگی دستیابی به خواسته هایمان را خودمان مشخص کنیم!

برای این کار باید به دو عامل مهم توجه می کردیم، نخست این که از اخبار دیگر بندها و زندان ها (به خصوص اوین) و نیز خواسته ها و میزان مقاومت آنها اطلاع داشته باشیم، دوم این که رابطه مان را با بیرون از زندان تقویت نموده نظر آنها را به حمایت از خواسته هایمان جلب کنیم، به طور کلی هر گونه اقدامی از جانب ما بدون خبرگیری از دیگر زندانیان مشکل بود و دریافت خبر اهمیت به سزائی داشت، کوشش زندانبانان بر این بود که از همان لحظه ورود به زندان با زدن چشمبند رابطه ما را با دنیای پیرامونمان قطع کنند و چه بسا ما را در موقعیتی قرار می دادند که مدت ها از هر گونه ارتباطی محروم می ماندیم! در چنین موقعیتی احتمال خطا از جانب زندانی بسیار زیاد بود آن هم در محیطی که هر خطای ریز و درشتی پیامدهای فاجعه باری به همراه می آورد! بنا بر این همان گونه که تلاش زندانبانان این است که ارتباط زندانی را با محیط پیرامون قطع کنند هر زندانی نیز از همان لحظات دستگیری تمام تلاشش بر این است که با محیط پیرامون خود رابطه برقرار کند!

به همین علت اطلاع یافتن از اخبار بندها و زندان ها اهمیت به سزائی داشت به حدی که همین تلاش در برقراری تماس با سایر بندها در بحبوحه اعدام های سال ۱۳۶٧ موجب نجات جان بسیاری از زندانی ها شد! تماس در زندان به اشکال مختلف صورت می گیرد، در سلول های انفرادی، هنگام بازجوئی و یا در مواقع تنبیهی با زدن مورس ضربه ای میان زندانی ها تماس برقرار می شود هرچند لو رفتن این تماس مخاطرات زیادی از جمله شکنجه را به دنبال داشت اما این تماس ها به رغم مخاطراتی که داشتند امری حیاتی بود و به بود و نبود ما بستگی می یافت، در زندان گوهردشت از زمان سلطه لاجوردی و دار و دسته اش در زندان ها که بیشتر زندانیان به شکل انفرادی و منزوی در سلول ها نگهداری می شدند این تماس ها با ضربه های مورس جزء ثابت برنامه روزانه زندانیان بودند، در واقع کسانی که حتی مدت دو سال و نیم در انفرادی های گوهردشت مانده بودند از طریق این تماس ها توانسته بودند بر انزوا و تنهائی کشنده سلول های انفرادی غلبه کنند!

پس از انتقال به زندان گوهردشت برای برقراری تماس با بندهای مجاور به تلاش افتادیم و زود متوجه شدیم که ناگزیریم از مورس نوری استفاده کنیم، این تنها امکان تماس ما با بندهای مجاور بود از طریق انعکاس نور و استفاده از سایه ها، فقط کافی بود هر کس می خواست با دوستانش که در بندهای مجاور بودند تماس برقرار نماید الفبای مورس را حفظ کند و پس از چندین بار تمرین، با دوستانش تماس بگیرد، اگر پاسدارها متوجه تماس زندانیان با یکدیگر می شدند ناگهان به داخل بندها می ریختند و کسانی را که در حال تماس بودند با خود به بیرون می بردند و کتک مفصلی می زدند و آنها را به سلول های انفرادی می انداختند! غیر از این امکان تماس با بندهای مجاور در ساعت هواخوری نیز وجود داشت که این نیز البته خالی از خطر نبود زیرا بندهای طبقه اول همیشه خالی بودند و خیلی از اوقات پاسدارها و نگهبان ها در این طبقه گوش می ایستادند! برای مقابله با این خطر بیشتر از طریق انتقال نوشته به اشکال مختلف اخبار را رد و بدل می کردیم! در اینجا به عمد از توضیح دقیق شیوه های تماس خودداری شد تا اگر لو نرفته اند همچنان بتوانند مورد استفاده زندانیان قرار گیرند!

اما خبرگیری و برقرار کردن تماس بایستی در حد ممکن به نحوی دموکراتیک و بر اساس واقعیت ها انجام بگیرند تا بتوانند به راستی در زندان کارساز باشند، یعنی جنبه پیشبرد خط سیاسی و احیانا بهره برداری سیاسی در انتقال اخبار نقشی نداشته باشند اما بسیاری از زندانی ها چه در اوین و چه در گوهردشت بیشتر بر جنبه سیاسی این تماس ها تأکید می کردند و به جز با افراد گرایش سیاسی خودشان اخبار را رد و بدل نمی کردند، گاه حتی از درز اخبار نیز جلوگیری می نمودند یعنی خبر را بلوکه می کردند! واضح است که چنین برخوردی به امر خبررسانی و تماس گیری در زندان که لازمه حیات هر زندانی است آسیب های زیادی به زندانیان وارد کرده به ویژه در سال ۱۳۶٧ و بحبوحه کشتارهای همگانی که پیامدهای آن را با جان و روح خویش پرداختیم و چه سنگین و مهیب!

در مورد ارتباط با بیرون از زندان و جلب حمایت و تحکیم پیوند با بیرون نیز دچار مشکلات جدی بودیم، با نگاهی عمیق تر به هستی اجتماعی جریانات سیاسی ایران به سادگی می توان دریافت که ضعف پیوند توده ای و اجتماعی این جریان ها تا چه حد زندانیان سیاسی را آسیب پذیر می کند، اگر به این ضعف یورش وحشیانه رژیم را نیز بیافزائیم به خوبی می بینیم که تنها پل ارتباطی ما زندانیان با جامعه و توده ها خانواده هایمان بودند، خانواده هائی که به رغم تمام مخاطرات با تمام وجود از ما حمایت می کردند، حرکت های اعتراضی آنان در حمایت از ما از سال ۱۳۶٤ به این سو ابعادی جدیدتر، پیگیرتر و پایدارتر به خود گرفته بودند، هر هفته باخبر می شدیم که خانواده ها در مقابل دادستانی انقلاب و یا سازمان زندان ها به تحصن و تجمع دست می زنند یا در مقابل خانه منتظری و یا دیگر جاها جمع می شوند، ما نیز سعی می کردیم اخبار اعتصاب های غذا در اعتراض به وضعیت غذائی و بهداشتی و دیگر امکانات زیستی در زندان را در بندهای مختلف به اطلاع آنها برسانیم.

سال های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ سال های اوج گیری اعتراض ها و مقاومت های زندانیان بودند، همان طور که پیشتر هم اشاره کردم حرکات اعتراضی خانواده های زندانیان سیاسی از سال ۱۳۶٤ ابعاد جدیدتری به خود گرفته بودند، اخبار اعتراض ها و تحصن خانواده ها در مقابل نهادهای مختلف رژیم بازتاب نسبتا وسیعی در بین مردم پیدا کرده بودند، به نظر می رسید رژیم در پی آن است که حرکات اعتراضی خانواده ها را نیز همزمان با مقاومت های درون زندان سرکوب کند! تا آنجا که ما از جمله از طریق خانواده ها باخبر شدیم قضیه از این قرار بوده که در تابستان ۱۳۶۵ هنگامی که خانواده های زندانیان سیاسی در مقابل دادستانی انقلاب در خیابان معلم دست به تحصن زده بودند همه آنها را در محوطه دادستانی چشمبند می زنند و با اتوبوس به اوین منتقل می کنند، در اوین همه را بازجوئی کرده نسبت به جوان ها حساسیت زیادتری به خرج می دهند و از ضرب و شتم خانواده ها نیز دریغ نمی کنند! برخی از آنها را حتی تا یک هفته در بازادشت نگه می دارند! تعدادی را هم دادگاهی می کنند و برای بعضی از یک تا شش سال حکم صادر می کنند!

جریان دستگیری اعضای خانواده های زندانیان بازتاب وسیعی در میان خانواده ها پیدا کرد، در داخل زندان نیز به دو واکنش و ارزیابی متفاوت انجامید، نخستین ارزیابی از وضعیت این بود که ژریم در مقابل حرکات رشد یابنده اعتراضی مردم قرار گرفته است و با توجه به مشکلات اقتصادی و اجتماعی و جنگ چاره ای جز سرکوب ندارد اما ظرفیت حرکات اعتراضی توده ها بالاتر از آن است که رژیم بتواند آن را تا به آخر سرکوب کند و سرانجام ناگزیر به عقب نشینی خواهد بود، ارزیابی و تلقی دوم این بود که حرکات خانواده ها بیش از هر چیز متکی به سازماندهی سازمان مجاهدین در بین خانواده هاست و ربطی به جنبش اعتراضی توده ها ندارد و نباید حرکات سازمان یافته نیروهای سیاسی را ملاک سطح جنبش اعتراضی توده ها دانست و به همین دلیل است که رژیم با جرأت دست به سرکوب زده است، در واقع هر یک از این دو ارزیابی به دو شیوه برخورد متفاوت در میان زندانیان می انجامید.

کسانی که از وضعیت عمومی طرز تلقی اول را داشتند خواهان گسترش حرکات اعتراضی در زندان و همگامی با جنبش اعتراضی در حال رشد جامعه بودند اما کسانی که طرز تلقی دوم را داشتند برعکس خواهان آن بودند که حساب شده تر گام بردارند، برای آنها صرف مقاومت در زندان، عدم همکاری با زندانبانان، عدم پذیرش مصاحبه و دفاع از هویت سیاسی - ایدئولوژیک زندانیان کافی بود، این جدائی در نگرش نسبت به وضعیت سیاسی - اجتماعی تنها محدود به رفتار و حرکات مبارزاتی زندانیان نمی شد بلکه به بسیاری از عرصه ها نیز گسترش می یافت تا آنجا که در مناسبات شخصی و دوستی میان افراد همبند تأثیر فراوان می گذاشت، چه بسا اتفاق می افتاد که بسیاری از زندانی ها که در زمان ریاست باند لاجوردی و حاج داود دوشادوش یکدیگر و با همدلی فشارها را تحمل می کردند و به یکسان حاضر به دادن امتیازی به زندانبانان نبودند در این دوره به دلیل طرز تلقی متفاوت از هم فاصله گرفته بودند و دوستی و رفاقتشان رنگ می باخت!

در این دوره حتی بحث و جدل های سیاسی - ایدئولوژیک فقط میان "هم نظرها" رواج داشت! در عوض سیاست طرد و بایکوت گرایش و نظر مخالف با شدت هر چه بیشتر نسبت به یکدیگر اعمال می شد و بدین ترتیب فضای تبادل نظر و گفتگوهای سیاسی - ایدئولوژیک روز به روز تنگتر می شد! اگر چه اعضا و هواداران سازمان مجاهدین می کوشیدند مواضعی بینابینی اختیار کنند اما غالبا از آن نظری دفاع می کردند که با سیاست خودشان در داخل بند همسوئی داشت، باری، پس از تغییر و تحولات در سیاست های زندان و انتقال زندانیان از قزلحصار به گوهردشت و اوین بیشتر زندانیان چپ در تمام سؤال و جواب هائی که هر از چند گاه صورت می گرفتند خود را مارکسیست معرفی می کردند و در برابر این پرسش که: "آیا حاضر هستید جریان سیاسی را که به آن تعلق دارید نفی کنید؟" پاسخ منفی می دادند! بیشتر زندانیان مجاهد نیز از سال ۱۳۶۵ در برابر این سؤال که: "آیا حاضر به مصاحبه علیه سازمان منافقین هستید؟" پاسخ منفی می دادند!

حتی تعدادی از این زندانیان که به اوپوزیسیون چپ این سازمان معروف شده بودند و گرایش مبارزه جویانه تری داشتند از همان سال ۱۳۶٤ دیگر حاضر نبودند سازمان خود را آن طور که رژیم می خواست و در زندان فشار می آوردند "منافقین" بنامند بلکه خود را به نام مجاهدین معرفی می کردند! این گرایش در اوائل سال ۱۳۶٧ همه گیر شد و غالب زندانیان مجاهد از آن پس خود را متعلق به سازمان مجاهدین معرفی می کردند! بدین ترتیب اولین عرصه های مقاومت و جدال زندانیان با زندانبانان گشوده شده بودند، مقاومت در برابر آن چه رژیم به زور شکنجه و کابل و فشار به زندانیان تحمیل می کرد، این عرصه های مقاومت در واقع اولین جلوه ایستادگی برای حفظ هویتمان به عنوان زندانی سیاسی بود، پس از این مرحله آغاز، می بایست این هویت را اثبات می کردیم، در این مورد بین زندانیان دو نظر متفاوت وجود داشتند.

یک نظر بر آن بود که پس از این مرحله باید به مرحله اعتراض و تعرض علیه شرایط زندگی زندان می پرداختیم و برای دستیابی به خواسته های صنفیمان مبارزه می کردیم و از این طریق هویت سیاسیمان را اثبات می کردیم و می افزود که مبارزه زندانیان برای به کرسی نشاندن هویت سیاسیشان از طریق مبارزه صنفی میسر است زیرا رژیم در صورت سیاسی تر شدن خواسته ها و اعتراض ها به شدت در صدد سرکوب برمی آید! نظر دوم این بود که پس از مرحله اول یعنی اعلام هویت سیاسی - ایدئولوژیکمان و به رسمیت شناخته شدن آن از سوی زندانبانان و رژیم می بایست گامی فراتر بگذاریم و خواسته های سیاسی تری را در دستور بگذاریم تا بتوانیم هویت سیاسیمان را تثبیت کنیم، این نظر بر آن بود که مبارزه زندانی سیاسی باید بر پایه تلاش جهت دستیابی به حقوق سیاسی باشد، این هر دو نظر به موازات هم در زندان ها پیش می رفتند،  نظر نخست در زندان گوهردشت طرفدار بیشتری داشت و در بسیاری از بندهای آن عملی می شد، طرفداران این نظر بیشتر از مجاهدین بودند و چون در زندان گوهردشت اکثریت داشتند این نظر غالب شده بود.

نظر دوم در بین زندانیان اوین طرفداران بیشتری داشت، هم از این رو در سال های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ در اوین و گوهردشت اعتصاب غذاهای متعددی سازماندهی شدند، اعتراض ها و اعتصاب ها در اوین بیشتر حول خواسته های سیاسی بودند از جمله لغو شکنجه، لغو تفتیش عقاید و سؤال و جواب های عقیدتی، همچنین لغو ضرب و شتم زندانیان توسط زندانبانان و پاسداران، حق انتخاب وکیل در دادگاه ها، علنی شدن دادگاه ها و ..... اما اعتراض ها واعتصاب ها در زندان گوهردشت بیشتر حول خواسته های صنفی بودند، از جمله بهبود شرایط زندگی بند، کاهش جمعیت بندها، بهبود وضعیت غذائی زندان، در اختیار گذاشتن وسائل و امکانات لازم زندگی، حق ورزش دسته جمعی و ..... در مقابل، رژیم نه تنها طی این سال ها خواست های زندانیان را مسکوت می گذاشت بلکه با آزار و اعمال فشار و سرکوب با آنها مقابله می کرد!

ما تازه به زندان گوهردشت منتقل شده بودیم که فشارها و سرکوب ها تشدید شدند، از آنجا که بیشتر ما از زندان قزلحصار به گوهردشت منتقل شده بودیم و در آنجا در پی برکناری لاجوردی و حاج داود ورزش را به طور دسته جمعی انجام می دادیم همان روال را در گوهردشت هم ادامه دادیم و به جز چند تن بقیه دسته جمعی ورزش می کردیم، سال ۱۳۶۵ در زندان گوهردشت کسانی را که دسته جمعی ورزش می کردند به دفعات و در بندهای گوناگون از حیاط هواخوری بیرون می بردند و تنبیه می کردند! در ابتدا به مدت یک هفته در انفرادی نگه می داشتند، بعدها به تدریج سرکوب اشکال خشن تری به خود گرفت و حتی هواخوری بند را قطع می کردند! مثلا بند چهارده گوهردشت بیش از پنج ماه از هر گونه هواخوری محروم ماند! در پی آن، یک سلسله اعتصاب غذاهای کوتاه مدت برای بهبود وضع غذا در بندهای مختلف صورت گرفتند که با سرکوب پاسخ داده شدند!

سرکوب در سال ۱۳۶۶ بدان جا کشید که داود لشکری سرپرست داخلی زندان همراه با چند پاسدار زندانیانی را که دسته جمعی ورزش می کردند از هواخوری بیرون می برد، همه را چشمبند می زد و در راهرو به خط می کرد و با مشت و لگد و کابل می زد! زندانی را آن قدر می زدند تا تعهد بدهد که دست از ورزش دسته جمعی برمی دارد! طی چند هفته به طور روزمره به این کار ادامه دادند تا بالاخره موفق شدند با مشت و لگد و کابل زندانیان را به عقب نشینی وادارند! بدین ترتیب مشت و لگد و کابل هم به تنبیهات رایج روزمره اضافه شدند! از آن پس هر زندانی را که در حال تماس با بند دیگر می گرفتند یا کسانی را که برای خواسته هایشان دست به اعتصاب غذا می زدند به انفرادی می بردند و با آزار و شکنجه و کابل تنبیه می کردند! در آن دوران در بحبوحه این بگیر و ببندها اتفاق خنده دار و به نگاه ما بسیار زیبائی رخ داد.

در تابستان سال ۱۳۶۶ که مدتی از سرکوب خواست ورزش دسته جمعی می گذشت یک روز صدای هیاهوی عجیب و متفاوتی با آن چه در بندها معمول بود از بند مجاور ما به گوش می رسید، پس از مدتی متوجه شدیم که عده ای زندانی زن را از اوین به آنجا آورده اند! ظاهرا ساعت هواخوریشان بود، شنیدن صدای ظریف زنانه آن هم پس از سال ها همه ما را سرشار از نشاط و شگفتی کرد! آری، به همین سادگی زنانی زندانی در کنار بندمان داشتیم! چندی گذشت، در یک روز تابستان، بعد از ظهر، متوجه شدیم که آنها دارند دسته جمعی ورزش می کنند! حرکات ورزشی آنها هم به کلی با نرمش ها و حرکاتی که بین ما مردها در گوهردشت معمول بود فرق داشت، درست مثل این که داشتند تمرین نظامی می کردند! ضرب پای چهارم با قدرت هر چه تمامتر به زمین کوبیده می شد و در سکوت سنگین زندان گوهردشت طنین می انداخت! همه بچه ها یکسره سکوت کرده بودند و به ضرب آهنگ ورزش آنان گوش می دادند، ما از طریق روزنه هائی که در کنار میله های حفاظ پنجره ایجاد کرده بودیم می توانستیم تکه کوچکی از حیاط هواخوری آنان را زیر نظر بگیریم.

یک باره دیدیم که در حیاط هواخوری گشوده و یک زن پاسدار وارد حیاط شد و دستور داد ورزش دسته جمعی را پایان دهند! آنها ورزش را قطع کردند و مشغول جر و بحث با زن پاسدار شدند! این جریان بالا گرفت تا آنجا که زن پاسدار روسری یکی از آنها را کشید و خواست او را از حیاط هواخوری بیرون بیندازد اما زن زندانی مقاومت می کرد و با او درگیر شده بود! این کشاکش موجب شد همه مردهائی که از پشت میله ها ناظر این صحنه بودند شروع کنند به کف زدن، هورا کشیدن و تشویق کردن! صدای فریاد تشویق ما از پنجره در حیاط طنین انداخت و زن پاسدار را غافلگیر کرد! به شتاب از حیاط بیرون رفت تا پاسدارهای مرد را خبر کند! ما همه از پشت میله پنجره ها کنار رفتیم! کمی نگذشته بود دو پاسدار وارد بند شدند اما کسی را در سلول های مشرف به هواخوری پیدا نکردند! گشتی در سراسر بند زدند و رفتند اما همین قضیه باعث شد که آن زندانیان زن را از کنار بند ما به بند دیگری منتقل کنند و به جای آنها تعدادی از زنان تواب را بیاورند!

ماه رمضان در زندان با یک سری درگیری ها و اعتراض ها از جانب نیروهای چپ همراه بود! در رمضان سال ۱۳۶۵ در زندان گوهردشت و اوین بعد از تخلیه زندان قزلحصار اعضا و هواداران نیروهای چپ برای به رسمیت شناخته شدن هویت سیاسی - ایدئولوژیک خود دست به یک سری اعتراض و اعتصاب غذا زدند، این ماه همیشه ماه فشار مضاعف بر زندانیان چپ بود! در رمضان سال ۱۳۶۵ در گوهردشت بر سر شروع اعتصاب غذا بحث های زیادی بین زندانیان چپ در گرفت، مجاهدین که روزه می گرفتند خود را از ماجرا کنار کشیده بودند، بخشی از زندانیان اعتصاب غذا را اقدامی غیر منطقی می دانستند و استدلال می کردند رژیمی که در کل جامعه روزه نگرفتن را مجاز نمی داند به یقین آن را در زندان ها تحمل نخواهد کرد اما بخش دیگری از زندانی ها با این که احتمال سرکوب را رد نمی کردند تلاش در جهت به رسمیت شناخته شدن هویت سیاسی - ایدئولوژیک را لازم می دانستند و اعتصاب غذا را تنها راه!

به هر حال در بندهای مختلف افرادی که موافق اعتصاب غذا بودند دست به اعتصاب زدند اما قرار بر این گذارده شد که چون چنین اقدامی در زندان به کلی تازگی دارد اعتصاب غذا کوتاه مدت باشد، خواست اصلی اعتصاب غذائی ها این بود که اعضا و هواداران نیروهای چپ بتوانند در همان ساعات معمول اوقات دیگر، غذای گرم دریافت کنند، این اعتصاب غذا چه در اوین و چه در گوهردشت به شدت سرکوب شد! همه کسانی که دست به اعتصاب غذا زده بودند به انفرادی منتقل شدند و به زور مشت و لگد و کابل اعتصاب را شکستند! تعدادی از زندانیان را نیز تا پایان ماه رمضان در انفرادی نگه داشتند و فقط پس از پایان ماه رمضان به بند بازگرداندند! در اوین حسین زاده مسئول آموزشگاه بود و میثم پس از تخلیه قزلحصار به ریاست زندان اوین رسیده بود، در آن سال تمام بچه های اعتصابی را به انفرادی های آسایشگاه بردند و حتی چند تن را به بندهای زندانیان عادی و یا بند زندانیان سلطنت طلب تبعید کردند! پس از چند ماه انفرادی مجددا به آموزشگاه باز گرداندند.

در سال ۱۳۶۶ نیز ماجرا دوباره تکرار شد! این بار در زندان گوهردشت با نزدیک شدن ماه رمضان بحث و جدل هائی بین بچه های چپ آغاز شد، در آن زمان نیز عده ای از زندانی ها مخالف اعتصاب غذا بودند، برخی هم با اعتصابی کوتاه مدت موافق بودند، در بندی هم که من بودم دو نفرمان تصمیم گرفتیم اعتصاب غذا کنیم، در بندهای دیگر به نسبت کمیت زندانیان چپ تعداد اعتصاب کنندگان بیشتر از بند ما غذای سحری را به داخل بند فرستاد، "کارگری بند" غذا را در بین بچه های مجاهد که روزه می گرفتند پخش کرد، باقی مانده غذا متعلق به بچه های چپ بود که روزه نمی گرفتند، ما هم سهم غذای خودمان را جدا کردیم و به بیرون بند فرستادیم و به پاسدارها گفتیم که چون جزو زندانی های مذهبی نیستیم روزه نمی گیریم! بندهائی هم بودند که هیچ اعتصابی نداشتند، شب اول رمضان ساعت دو بعد از نیمه شب به پاسدار سالن گفتیم: "نمی توانیم غذای سحر را برای ناهار نگه داریم، ما برای ناهار غذای گرم می خواهیم!" پاسدار سالن نیز غذا را از بند بیرون برد.

همان روز داود لشکری مدیر داخلی زندان به درون بند آمد، مسئول بند در آن زمان یکی از زندانیان مجاهد بود و حاضر نبود در حضور لشکری از خواست بچه های اعتصابی دفاع کند، پس خودمان نزد او رفتیم و توضیح دادیم که ما زندانی چپ هستیم نه مذهبی و خواهان آنیم که غذایمان را طبق روال همیشگی دریافت کنیم! او ما را تهدید کرد که: "اگر دفعه دیگر غذای خود را گرفتید چه بهتر و گر نه من می دانم و شما !" و سپس از بند خارج شد، همان روز باخبر شدیم که همین ماجرا در بندهای دیگر نیز رخ داده است، روز بعد باز هم از گرفتن غذای خودمان خودداری کردیم و آن را بازپس دادیم، پاسدار سالن بلافاصله در بند را باز کرد و دستور داد کلیه کسانی که غذا نمی خورند به بیرون بند بروند! همه کسانی که قرار بود اعتصاب غذا کنیم به بیرون بند رفتیم، به ما چشمبند زدند و در راهرو بند سرپا نگه داشتند، روشن بود که در پی سرکوب این حرکت برخواهند آمد!

تا حوالی ساعت سه یا چهار صبح، بعد از اتمام مراسم سحر در راهرو بندها همچنان ایستاده بودیم که چند پاسدار به سراغمان آمدند و ما را زیر مشت و لگد گرفتند و پس از کتک های مفصل به یکی از بندهای انفرادی بردند! من سومین نفر بودم که داخل یکی از سلول های انفرادی شدم، دیگران را نیز به فاصله یک در میان به سلول های انفرادی همان بند بردند تا تماسی با یکدیگر نداشته باشیم! به احتمال زیاد ما در بند دوازده زندان گوهردشت بودیم، شنیده بودیم بند یازده و دوازده را برای موارد تنبیهی به صورت انفرادی درآورده اند و در راهرو داخل بند یک تیغه دیواری کشیده اند، از پیش قرار گذاشته بودیم که از گرفتن افطار و سحری روز بعد نیز خودداری کنیم و تا آنجا که می توانیم در خواسته مان پیگیر باشیم! من در سلول تنها بودم و در قسمت انتهای آن خوابیدم، سکوتی سنگین بر فضای بند حاکم بود، حدس می زدم که فعلا پاسدارها مشغول رسیدگی به تنبیهی های دیگر هستند و تا چند روز دیگر به سراغمان نخواهند آمد تا شاید از فشار گرسنگی از پا درآئیم!

غروب روز بعد صدای ورود چرخ غذا را به داخل بند شنیدم و صدای باز شدن در اولین سلول و سپس صدای سیلی و لگد و کتک در بند طنین انداخت! در دومین سلول همین ماجرا تکرار شد و بالاخره در سلول من باز شد، دو نفر پاسدار که قبلا نیز با آنها بر سر مسائل مختلف درگیر شده بودم جلوی در سلول ظاهر شدند و بشقابم را خواستند، گفتم: "تا زمانی که پاسخ روشنی دریافت نکنم غذا نمی گیرم!" حرفم تمام نشده هر دویشان مرا زیر مشت و لگد گرفتند و مرتب فریاد می زدند: "شماها کافر هستید! جز این پاسخی در کار نیست!" این ماجرا با سلول های دیگر نیز تکرار شد! هنگام سحری بار دیگر همه سلول ها کتک مفصلی خوردیم! سه روز بود که در اعتصاب بودیم و در انفرادی هم هیچ ذخیره غذائی حداقلی وجود نداشت! سکوتی سنگین بر بند سایه انداخته بود، از هیچ جا صدائی شنیده نمی شد، از بندهای روبرو هم که احتمالا بند انفرادی بود صدائی درنمی آمد! روز چهارم هنگام افطار داود لشکری با چند پاسدار وارد اولین سلول شدند، ابتدای صدای گفتگوی آنها را شنیدم و سپس صدای داد و فریاد زندانی که او را با کابل می زدند!

همین ماجرا با دومین سلول نیز تکرار شد تا به سلول من رسیدند، به نظر می رسید که در سلول های قبلی اعتصاب را شکسته اند، داود لشکری با هیکل درشتش همراه چند پاسدار و چرخ غذا در وسط در سلول ظاهر شد، من بی حال در انتهای سلول افتاده بودم، می دانستم که مرا می خواهند به زور به غذا خوردن وادارند! عجله ای برای کتک خوردن و از جا برخاستن از خود نشان ندادم، لشکری دستور داد که چشمبند را بزنم، اسم و مشخصاتم را به خوبی می دانست، چشمبندم را زدم، پرسید: "چرا غذا نمی خوری؟" گفتم: "من مذهبی نیستم و شما خوب می دانید که روزه نمی گیرم، چرا غذای ما را به شکل معمول ماه های دیگر نمی دهید؟" با لحنی تند یادآور شد که: "مگر نمی دانی کجا هستی؟ در کشور اسلامی رعایت قوانین اسلامی اجباری است و تو نمی توانی برای ما تعیین کنی که چه کار باید بکنیم!" سپس پرسید: "حالا حاضری غذا بخوری یا نه؟" پاسخ دادم: "نه!" بلافاصله ضربات کابل را بر سر و بدنم حس کردم! مدتی تمام بدنم را با کابل زدند و سپس دو پاسدار مرا زیر مشت و لگد گرفتند!

این چنین بالاخره حاضر شدم غذا بخورم اما این را هم همان جا اعلام کردم که حاضر نیستم روزه بگیرم! او گفت: "برای ما فرق نمی کند که تو روزه می گیری یا نه ولی بایستی غذا بخوری!" بقیه سلول ها نیز به همین ترتیب اعتصاب غذا را شکستند! همگی ما را تا ده روز دیگر در انفرادی نگه داشتند و سپس به بند بازگرداندند، باخبر شدیم که ماجرای اعتصاب غذا در بندهای دیگر نیز به همین ترتیب بوده که بر ما گذشته بود اما از اخباری که از اوین به دستمان می رسیدند فهمیدیم که زندانی های سالن سه و پنج اوین که تعدادشان زیاد بوده توانسته بودند ایستادگی بیشتری بکنند و سرانجام زندانبانان را به انجام خواسته هایشان وادارند! البته درز کردن اعتصاب غذای زندانیان اوین به خارج از زندان و انعکاس وسیع آن در میان خانواده ها و خطر گسترش بیشتر این اخبار در تن دادن زندانبانان به خواسته های زندانیان اوین بی تأثیر نبوده است!

به یاد ابروندی

در سال ۱۳۶۶ واقعه دیگری در زندان گوهردشت رخ داد، در تابستان هنگامی که زندانی ها در هواخوری مشغول ورزش بودند یکی از زندانیان که از دیگران مسن تر بود به نام محمد ابروندی ناگهان دچار حمله قلبی شد و در همان محوطه هواخوری جان سپرد! او در سال ۱۳۶١ به خاطر هواداری از سازمان اقلیت دستگیر شده بود و از کارگران باسابقه و مبارز جنوب تهران محسوب می شد، بعد از تخلیه زندان قزلحصار او به بند شش زندان گوهردشت منتقل شده بود، مدت ها بود که از بیماری قلبی رنج می برد و هیچ گونه رسیدگی به وضع او نمی شد! سرانجام در اثر پافشاری سایر زندانیان گوهردشت او را چند بار به بهداری بردند اما هر بار فقط چند قرص آرامبخش به او دادند و دوباره به بند فرستادند! محمد ابروندی در میان زندانیان از محبوبیت و احترام ویژه ای برخوردار بود و مرگ نا به هنگامش تأثیر فوق العاده ای در روحیه و زندگی ما زندانیان گذاشت، نمی دانم همسر و فرزندانش چگونه فقدان انسان والائی چون او را تحمل کرده اند؟ یاد ابروندی، این کارگر باسابقه و مبازر و انسان، از یاد و خاطره ما زندانیان به آسانی زدودنی نیست!

سال ۱۳۶۶ سال اوج گیری مبارزات زندانیان در اوین و گوهردشت

اعتصاب ماه رمضان در گوهردشت سرکوب شد اما فضای اعتراض همچنان بر بندها چیره بود! زندانیان بندهای گوناگون به کمبود غذا، تراکم جمعیت و وضعیت بد بهداشتی اعتراض داشتند و برای دستیابی به حداقل حقوق انسانی تلاش می کردند اما هر خواستی و هر گونه اعتراضی (حتی به ابتدائی ترین شکل آن) بامشت و لگد و کابل و انتقال به سلول های انفرادی به مدت طولانی روبرو می شد! در اوین نیز وضعیت همین گونه بود، زندانیان سالن سه و پنج دست به اعتصاب غذا و اعتراضات گوناگون زده بودند و خواهان دستیابی به حداقل حقوق سیاسی و انسانی خود بودند، از جمله حق داشتن وکیل در دادگاه، لغو شکنجه زندانیان، بهبود وضعیت زیستی در زندان و ..... آنجا نیز پاسخی جز ضرب و شتم و کابل و انتقال به انفرادی دریافت نمی کردند! در چنین فضائی بود که به پایان سال و نوروز ۱۳۶٧ نزدیک می شدیم! زندانی هائی که محکومیتشان پایان یافته بود ولی شرط مصاحبه و ابراز ندامت را برای آزادی نمی پذیرفتند به بند معروف "ملی کش ها" منتقل می شدند و هر روز بر تعداد ملی کش ها افزوده می شد!

بخش وسیعی از زندانیان بدین ترتیب به نحوی که با قانون خود رژیم هم سازگاری نداشت در زندان ها باقی مانده بودند! از سال ۱۳۶۵ رفته رفته معمول شده بود که غیر از مراسم نوروز به مناسبت های سیاسی نیز مراسمی برگزار شود، ما می کوشیدیم به طور جمعی یا در گروه ها و دسته های کوچکتر مراسمی از جمله در اول ماه مه یا سالگردهای مهم دیگر برگزار کنیم اما جشن نوروز تنها جشنی بود که همه بر سر آن اتفاق نظر داشتیم و می کوشیدیم با همیاری و دسته جمعی به بهترین شکل آن را برگزار کنیم اما با گذشت سال ها در اثر اختلاف نظرهای سیاسی و تلقی های گوناگون نسبت به مسائل سیاسی و مبارزاتی برگزاری نوروز نیز از شکل همگانی به در آمد! پاره ای از گروه بندی ها و دسته ها این جشن را نیز مستقل و جدا از دیگران برگزار می کردند! هر دسته و جریانی شیرینی و کیک برای روز عید تدارک می دید اما پس از انجام مراسم در سلول ها همگی به راهرو بند می آمدیم و با دیگر بچه ها روبوسی می کردیم و سرود: "بهاران خجسته باد" را دسته جمعی می خواندیم، سپس در هر یک از سلول ها مراسم سرود و آوازخوانی به طور جداگانه ادامه می یافت.

در این میان تنها هواداران مجاهدین بودند که دسته جمعی و یکپارچه این مراسم را برگزار می کردند و تنها تعدادی از آنها که با بچه های چپ مناسبات بهتری داشتند پس از اتمام مراسم به دیدار دیگر زندانی ها در سلول ها می آمدند و در مراسم آنان نیز شرکت می کردند، زندگی این سال ها در زندان گوهردشت خصوصیاتی داشت که با سال های اولیه زندانم متفاوت بود، برای همه همین طور بود، اندک فضائی که در زندان ایجاد شده بود ما را از موضع صرفا دفاعی بیرون آورده بود و می توانستیم به خودمان، به فکرمان، به تفاوت هایمان و به آن چه که می خواهیم یا نمی خواهیم نیز بیاندیشیم، هرچند افراد در گروه یا طیف های معینی تقسیم بندی می شدند و در نتیجه از یکدیگر دورتر می شدیم اما مهم این بود که اختلافات خود را بهتر می فهمیدیم، روابطمان وضوح بیشتری می یافتند و حقایق بسیاری را در زندگیمان بر ما آشکار می کردند، از این که فضای بحث و تبادل نظر عمومیت نداشت، از این که کنترلی بر اختلافات فکری میان خود نداشتیم و اجازه می دادیم که دامنه این اختلافات تا سطح روابط شخصی و عاطفیمان نیز رسوخ کند تأسف می خوردم ولی این ما بودیم، این گونه تربیت شده بودیم و چه بهتر که با چهره واقعی خویش روبرو می گشتیم!

کتابخانه زندان

کتابخانه زندان گوهردشت تنوع بیشتری نسبت به کتابخانه زندان قزلحصار داشت، رمان های مختلف کلاسیک از قبیل جنگ و صلح تولستوی، جنایت و مکافات داستایوسکی، آثاری از چارلز دیکنز، مارک تواین و ..... همچنین دوره تاریخ فلسفه از فلسفه یونان تا فلسفه عصر روشنگری (قرن نوزدهم) و آثار کانت، کتاب های اجتماعی، آثاری از اریک فروم، هانا آرنت، کتاب های روانشناسی و نقد روانشناختی و ..... را می توانستیم بخوانیم، حریصانه مطالعه می کردم و از خواندن آنها لذت می بردم، هر کتابی برایم یک گفتگوی دوستانه بود و نیاز بی حد و حصری به این گفتگوها احساس می کردم، کتاب: "شناخت اندیشه هگل" نوشته: روژه گارودی را چندین بار خواندم، و نیز "فلسفه هگل" اثر استیس ترجمه: حمید عنایت و آثاری از فروم، بر سر مطالب آنها با دوستان خود بحث می کردیم و طبیعی بود که دامنه بحث ها به جنبش سیاسیمان کشیده شود، این جدل ها در دنیای تنگ و محدود ما گاه حساسیت هائی برمی انگیختند و منجر به این می شدند که به خاطر همین اختلافات تا چند روز به سراغ یکدیگر نرویم!

دنیایمان در محدوده تنگ و خفه کننده زندان متنوع تر شده بود و ما کم کم از لحاظ فکری متواضع تر می شدیم و می فهمیدیم که آن چه داریم همه چیز نیست بلکه به تعبیری که یکی از دوستانم به کار می برد پول خردی است که در جیب یک رفیق جرینگ، جرینگ صدا می کند! مدتی بعد کتاب: "تزهائی درباره فوئرباخ" و "ایدئولوژی آلمانی" که به صورت دستنویس در اوین تهیه شده بودند به درون بندمان راه یافتند، من آنها را نمی خواندم بلکه می خوردم و می کوشیدم زیر زبان خود مزه کلمات را احساس کنم! سال پشت سال می گذشت و به سال های زندگی در زندان افزوده می شدند، مدت ها بود که با افراد تازه دستگیر شده روبرو نشده بودیم، تازه ترین افراد بند ما در سال ۱۳۶٤ دستگیر شده بودند اما بیشتر ما از دستگیر شدگان سال های ۱۳۶٠ و ۱۳۶۱ و ۱۳۶٢ بودیم، زندگی آزاد و بیرون از زندان برای ما به رؤیا و خیالی دور تبدیل شده بود و چندان امیدی به آزاد شدن نداشتیم!

سال ۱۳۶۷ - زندان گوهردشت

"قلبم را بر تیرکی آویختند!"

عید سال ۱۳۶۷ ویژگی خاصی نداشت، مانند تمام عیدهائی بود که در سال های قبل (از سال ۱۳۶٤ به بعد) در زندان برگزار می کردیم، در زندان حادثه جدیدی هم رخ نداده بود، همان شیوه سرکوب و خفه کردن خواسته های زندانیان همچنان ادامه داشت و زندانیان نیز بی وقفه برای دستیابی به حداقل خواسته های انسانی خویش در گوهردشت و اوین در تلاش بودند، با وجود گذشت شش یا هفت سال بدین نحو به نظر نمی آمد که زندانیان از ادامه این تلاش ها خسته شده باشند! به هر حال زندگی چند ساله زندان تنها این نکته را اثبات می کرد که رژیم وقیح تر از آن است که حقوقی را برای ما به رسمیت بشناسد و تنها ضامن کسب حقوق انسانی و اولیه مان تلاش و مبارزه بی وقفه خودمان خواهد بود! هرچند می دانستیم این تلاش در تار و پود مبارزات اجتماعی توده ها گره خورده و به هم بافته شده است و بدون تلاش وسیع از جانب مردم بی شک موقعیت ما به عنوان زندانی همواره مورد تهدید خواهد بود! با وجود این وقایعی که مدتی پیش از عید سال ۱۳۶۷ در زندان های گوهردشت و اوین رخ داده بودند آن عید را به عیدی با خصوصیاتی جدید بدل کرده بود!

شاید ذکر این وقایع به درک رخدادهائی که مدتی بعد به کشتار وسیع زندانیان انجامید کمک نماید، در بهمن ماه ۱۳۶۶ در تمامی بندهای گوهردشت دست به یک سؤال و جواب بسیار مهم زدند که البته ما بعدها به اهمیت آن پی بردیم و متوجه شدیم که سلسله وقایعی که بعدها اتفاق افتادند بر طبق یک برنامه از پیش تعیین شده بوده اند که شروع آنها از همین سؤال و جواب ها فهمیده می شد! در آن ماه یکایک بندهای زندان گوهردشت و کلیه وسائل زندانیان را تفتیش کردند، هر چه دستنویس و یادداشت که متعلق به زندانیان بود از بند خارج کردند و مدتی بعد تک تک زندانیان بندها را در حالی که چشمبند زده بودند از بندها بیرون بردند و یکایک بچه ها را مورد سؤال و جواب قرار دادند! سؤال و جواب ها بنا بر تعلق سیاسی افراد به گروه های چپ و یا سازمان مجاهدین به دو دسته اساسی تقسیم می شدند، سؤال و جواب هائی که از زندانیان چپ صورت گرفتند از این قرار بودند:

١ - مشخصات کامل زندانی

٢ - تعلق سیاسی (مورد اتهام)

٣ - آیا مسلمان هستید یا خیر؟

٤ - آیا مارکسیسم را قبول دارید یا خیر؟

۵ - آیا حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانیان برای محکوم کردن جریان خود هستید یا خیر؟

سؤال و جواب هائی هم که از زندانیان مجاهد صورت گرفته بودند از این قرار بودند:

١ - مشخصات کامل زندانی

٢ - تعلق سیاسی (مورد اتهام)

٣ - آیا سازمان مجاهدین (به گفته رژیم منافقین!) را قبول دارید یا نه؟

٤ - آیا حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانیان و محکوم کردن سازمان مجاهدین هستید یا خیر؟

گر چه این سؤال و جواب ها چیز تازه ای نبودند و از سال ۱۳۶٤ به این طرف هر چند وقت یک بار برای ارزیابی وضعیت زندانیان از آنها چنین سؤال و جواب هائی صورت می گرفتند ولی این بار نحوه سؤال و جواب تازگی داشت که آن را از سؤال و جواب های قبلی متمایز می کرد و از اهمیت آنها برای پرسش کننده حکایت داشت! بگذارید این حادثه را دقیق تر توضیح بدهم:

بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه زندانی های بند ما در انتظار باز شدن در هواخوری بودند زیرا نوبت هواخوری بند ما بعد از ظهرها بود، پس از مدتی یک پاسدار در حالی که لیستی در دست داشت اسامی ده نفر از بچه های بند را خواند و آنها را با زدن چشمبند از بند خارج کرد اما هیچ یک دیگر به بند باز نگشتند! متوجه شدیم که برنامه ای در کار است زیرا در هواخوری را هم باز نکردند! پس از مدتی در حالی که سری آن بچه هائی که بیرون رفته بودند هنوز بازنگشته بود سری دوم اسامی را که شامل ده نفر دیگر بود خواندند! از سری اسامی که خوانده می شد متوجه شدیم که اسامی بر طبق حروف الفبا می باشند و انتخاب خاصی در میان نیست، سپس سری های بعدی اسامی خوانده می شدند، هر یک از بچه ها در انتظار نوبت خویش بود، تقارن این حادثه با تفتیش بند و ضبط کلیه دستنویس ها و یادداشت های بچه ها این حادثه را مرموزتر و سؤال برانگیزتر می کرد! سپس اسم مرا نیز همراه چند نفر دیگر از بچه ها خواندند، با زدن چشمبند از در بند خارج شدیم و در راهرو بندها در حالی که چشمبند به چشم داشتیم در انتظار ایستادیم!

مجددا به آهستگی اسم یک یکمان را خواندند و به داخل یکی از اتاق های فرعی بند بردند، در پشت یک میز ایستادم، فردی که دستان او را از زیر چشمبند می دیدم و کت و شلوار پوشیده بود شروع به سؤال و جواب کرد، بعد از سؤال در مورد مشخصات و اتهام سیاسیم پرسید مسلمان هستم یا خیر؟ که پاسخ دادم: "خیر، مسلمان نیستم!" و سپس پرسید آیا مارکسیست هستی یا خیر؟ که پاسخ دادم: "مارکسیست هستم!" بعد پرسید آیا حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانیان برای محکوم کردن جریان سیاسی خویش هستم یا خیر؟ که پاسخ منفی دادم و سپس مرا از اتاق خارج کرده و به جمع دیگر بچه هائی که پرسش و پاسخ را جواب داده بودند فرستادند، تمامیمان را در راهروی بندها با چشمبند نگه داشتند، تا آخرین فرد بند را نیز مورد سؤال و جواب قرار دادند و سپس حوالی شب همگیمان را مجددا به بند بازگرداندند، بعد از ورود به بند متوجه شدیم که اکثر بچه های چپ در پاسخ سؤال مربوط به مارکسیست بودن پاسخ مثبت داده اند و در مورد مسلمان بودن و نیز پذیرش مصاحبه جواب منفی داده اند!

در عین حال تعداد اندکی از بچه ها اعلام نکرده بودند که مارکسیست هستند و در پاسخ به سؤال مصاحبه هم جواب مثبت داده بودند، همچنین برخی بچه های مجاهد در پاسخ به اتهام سیاسی خویش خود را وابسته به سازمان مجاهدین خلق اعلام کرده بودند که بعضی از آنها به دنبال چنین موضعگیری بلافاصله مورد ضرب و شتم پاسداران قرارگرفته و آنها را به انفرادی برده بودند که دیگر موفق به دیدار آنها نشدیم و در اینجا بی مناسبت نخواهد بود از یکی از آن بچه ها به نام حمید اردستانی یاد کنم که از زمان ورود من به زندان گوهردشت با یکدیگر همبند بودیم و علیرغم اختلافات سیاسی فاحشی که میان ما بود دوستی عمیقی میان ما شکل گرفته بود و به همین دلیل او جزء نادر افرادی از بچه های مجاهد بود که در تمامی این دوران رابطه بحث و جدل خویش را با ما حفظ کرده بود، او را بعد از این واقعه مدتی در انفرادی نگه داشتند و چندی بعد در اولین سری اعدام ها او را اعدام کردند!

مدتی پس از این سؤال و جواب در اسفند ۱۳۶۶ دست به یک تغییر و تحول اساسی در ترکیب بندها زدند، بدین نحو که علیرغم آن که از سال ۱۳۶٤ به این سو اختلاط زندانیان مجاهد و نیروهای چپ جزو سیاست های آنان در اوین و گوهردشت محسوب می شد تمامی زندانیان مجاهد و چپ را از یکدیگر جدا کردند! در واقع زندان را به دو قسمت تقسیم نمودند، قسمتی را که شامل بندهای ورودی ساختمان بندها بود اختصاص به زندانیان مجاهد داده و طرف انتهای زندان را که شامل بندهای قسمت انتهائی متصل به ساختمان آمفی تئاتر گوهردشت بود اختصاص به زندانیان چپ دادند و برای جلوگیری از اطلاع زندانیان از وضع و ترکیب بندها شماره گذاری بندها را نیز مجزا کردند! بدین ترتیب که قسمت زندانیان مجاهد و زندانیان چپ را مجزا شماره گذاری کردند و در هر یک از دو قسمت زندانیان را بر حسب میزان حکم آنان از یکدیگر تفکیک کردند! یعنی زندانیانی را که حکمشان زیر ده سال بود در بندهای معین جا دادند.

در مورد زندانیان چپ دو بند به زندانیان زیر ده سال اختصاص داشت یعنی بندهای هفت و هشت که در قسمت انتهای زندان واقع شده بودند با حدود هشتاد و پنج تا نود نفر در هر بند و زندانیان محکوم به ده تا پانزده سال را در یک بند، بند دوازده با جمعیتی حدود صد و بیست تا صد و سی نفر و زندانیان پانزده سال تا ابد را در بند دیگری از بقیه تفکیک کردند، همچنین آن دسته از بچه هائی را که پاسخ مثبت به مصاحبه داده بودند در بند چهارده، بند زیرین بند دوازده با حدود پنجاه نفر جای دادند، همزمان با این واقعه تمامی زندانیان ملی کش اوین یعنی آنها که حکمشان به اتمام رسیده بود ولی به دلیل عدم پذیرش شرط مصاحبه برای آزادی همچنان در بازادشت بودند را به گوهردشت منتقل کردند و در بند ده زندان گوهردشت مابین بند زیر ده سال و بند ده تا پانزده سال با حدود صد و بیست نفر جای دادند.

اردیبهشت ماه ۱۳۶۷ انتخابات مجلس بود و رژیم از مدت ها قبل در مطبوعات و رادیو و تلویزیون بر سر اهمیت این انتخابات تبلیغ می کرد، هرچند در تمامی این سال ها به دلیل عدم مشارکت زندانیان در رأی دادن هرگز به سراغ آنها نمی آمدند و جز توابین در زمان لاجوردی زندانی دیگری حاضر به رأی دادن نبود! در روز انتخابات ناصریان دادیار زندان گوهردشت و اوین که همراه با دادیار دیگری به نام عباسیان که در تمامی مدت اخیر تغییر و تحولات زندان را سازماندهی می کرد و به نظر می آمد که جای مرتضوی رئیس زندان گوهردشت عمل می کند در بندها را گشوده و اعلام می نماید که تمامی افراد چشمبند زده و از بند خارج شوند که بلافاصله تمامی بچه ها با زدن چشمبند از بند خارج می شویم! همگیمان را در راهروی بندها به صف کرده و سپس اعلام می کنند که هر کسی که حاضر به رأی دادن نمی باشد می بایست اسم و مشخصات خود را اعلام کند! به دنبال آن یکایک بچه ها نیز با دادن اسم و مشخصات خود اعلام می کنند که مایل به رأی دادن نیستند!

در این میان برخی بچه های بند هفت و هشت اعتراض می کنند که این امر تفتیش عقاید است و حاضر به دادن اسامی خود نمی باشند و در نتیجه مورد ضرب و شتم ناصریان و پاسداران قرار می گیرند و همان شب آنها را به بندهایشان بازمی گردانند، همزمان ما از طریق تماسی که با بندهای ملی کش ها برقرار کردیم متوجه شدیم که همین ماجرا برای آنها نیز رخ داده و آنها نیز با دادن اسم و مشخصات خود عدم تمایل خویش را به رأی دادن اعلام کرده اند! از آنجائی که بندهای زندانیان مجاهد به کلی از قسمت بندهای ما مجزا شده بودند نتوانستیم از وضع آنها اطلاع دقیقی به دست بیاوریم اما در خردادماه اخبار متعددی از اعتراضات گسترده و اعتصاب غذاهای گوناگون از بندهای زندانیان مجاهد به دستمان می رسیدند که حکایت از تغییری در سیاست های اعتراضی آنان می کرد زیرا در سال های اخیر سیاست آنان در اکثر موارد محافظه کارانه و بیشتر بر حفظ نیروی خویش استوار بوده اما اکنون اوج گیری حرکات اعتراضی آنان حکایت از تغییری در سیاست آنان می کرد.

در همین ایام، اواخر خرداد ۱۳۶۷ کلیه محکومین دادستانی انقلاب کرج را که در طی سال های اخیر با ما بودند از ما جدا کرده و در یکی از بندهائی که به این دسته زندانیان اختصاص دادند و در قسمت مربوط به بندهای زندانیان مجاهد قرار داشت انتقال دادند، در بین آنها به جاست از داود حیدری یاد کنم که از معلمین مبارز و از فعالین سازمان پیکار بود و به ده سال زندان محکوم شده بود و مدتی بعد با شروع اعدام ها جزو اولین سری از اعدامی ها بود! اواخر تیر ۱۳۶۷ وقایعی که در بیرون زندان رخ می دادند به کلی ما را غافلگیر کردند! در یکی از روزهای پایان تیر در روزنامه ها خواندیم که رفسنجانی جلسه فوق العاده مجلس خبرگان را تشکیل داده و فردای آن روز خمینی در پیام مشهور خود موافقت خویش را با پذیرش صلح اعلام کرده است! برایمان باورکردنی نبود! هنگامی که در ساعت دو بعد از ظهر از طریق بلندگوهای بند پیام خمینی را پخش می کردند در تمامی بند و حتی در سراسر زندان سکوتی سنگین برقرار شده بود! تمامی زندانیان حیرت زده به اخبار گوش می دادند!

به نظرمان می آمد که رژیم در وضعیتی بسیار بحرانی قرار گرفته است و خمینی به پایان نقش خویش نزدیک می شود! همان شب مجددا از طریق تلویزیون پیام او را پخش کردند، در میان بچه های بند و حتی در ارتباطشان با دیگر بندها بحث های گوناگونی درگرفته بودند، عده زیادی از بچه ها این حادثه را ناشی از موقعیت بحرانی رژیم و فشار جنبش اعتراضی توده ای می دانستند و وقوع تغییر و تحولات بزرگتری را پیش بینی می کردند و دست کم تغییر در سیاست های سرکوب فاشیستی رژیم و چرخش به سو ی سیاست های لیبرالی را پیش بینی می کردند، در عین حال تعدادی دیگر از بچه ها پذیرش صلح را حاکمیت جناح رفسنجانی در قدرت می دانستند که از مدت ها قبل خواهان پایان گرفتن جنگ بوده است ولی در این میان به دلیل عدم اطلاع کافی از وضعیت بیرون برای هیچ یک از ما به درستی علل این تحولات روشن نبودند.

چند روز بعد، پنجم مردادماه پاسداران تلویزیون ها را از بندها بیرون بردند و بلندگوی تمامی بندها را که به پخش اخبار در ساعت دو بعد از ظهر و هشت شب می پرداخت قطع کردند و از آن روز هواخوری کلیه بندها نیز تعطیل شد و همچنین ملاقات تمامی بندها را نیز قطع کردند و بدین ترتیب ارتباط ما با دنیای خارج به کلی از بین رفته و با قطع شدن هواخوری در نوعی حالت قرنطینه و انزوا قرار گرفتیم! تنها ارتباطات ما تماس گیری با مورس با بندهای ملی کش ها و از طریق آنها با بندهای دیگر بود! پاسداران به هیچ یک از سؤالات بچه ها پاسخ نمی دادند و جز سه وعده در روز برای دادن غذا در بند را باز نمی کردند! در یکی از همین شب ها حال یکی از بچه ها به شدت بد و دچار تهوع شدید شد، ما در بند را به شدت کوبیدیم و وخامت حال او را اطلاع دادیم اما آنها در بند را مجددا بسته و در نیمه های شب به سراغ او آمدند و پس از معاینه دکتر او را بلافاصله به بند بازگرداندند!

در همین ایام ماه رمضان ۱۳۶۷ نزدیک می شد، با فرا رسیدن این ماه در کمال تعجب متوجه شدیم که رژیم به هیچ وجه خواهان درگیری با بندهای چپ نیست و از این رو پیشدستی کرده طبق همان روال سابق ماه های گذشته در همان ساعات روزانه سه وعده غذا دادند و بدین ترتیب امکان اعتراض و برخورد بندهای چپ را از بین بردند! آن چه که از سال ۱۳۶٤ به این سو برای تحقق آن در اوین و گوهردشت به حرکات اعتراضی وسیع زندانیان چپ انجامیده بود و علیرغم آن رژیم در تمامی این سال ها به ضرب کابل و یا زندان انفرادی و ..... کوشیده بود این خواسته آنان را سرکوب کند یک باره و بدون کوچکترین واکنشی از سوی رژیم پذیرفته شده بود! در همین حال این سیاست رژیم از سوی بسیاری از بچه ها ناشی از موقعیت بحرانی رژیم در بیرون زندان ها و ترس او از شروع خیزش و شورش های مردمی و به عنوان یک پیروزی قلمداد می شد و با توجه به شکست رژیم در جنگ چندین ساله و موقعیت تضعیف شده اش پیش بینی می شد که با اتخاذ سیاست درهای باز و ایجاد فضای باز سیاسی سعی در حفظ قدرت و موقعیت نظام داشته باشد!

در این میان بسیاری از زندانیان گمان می کردند که در آینده ای نه چندان دور بسیاری از آنان را آزاد خواهند کرد تا در عرصه جهانی خود را رژیمی دموکراتیک و دارای فضای باز سیاسی جلوه دهند! شاید ذکر بسیاری از این نکات چندان ضروری به نظر نیاید اما برای پی بردن به فضای فکری و ذهنی زندانیان که محصول چندین سال قطع ارتباط با اجتماع بوده و در واقع بیانگر فضای فکری است که عکس العمل و رفتار بسیاری از زندانیان را در آن زمان تعیین می کرده لازم به نظر می رسد، در آن ایام در حالی که تمامی ارتباط ما با بیرون و اجتماع قطع شده بود و در گونه ای حالت انفرادی قرار گرفته بودیم بحث و جدل حول تحلیل دقیق تر از مجموعه حوادث و رخدادها به مشغله دائمیمان تبدیل شده بود و حتی دامنه بحث و تحلیل ها از حیطه بند نیز خارج شده و در ضمن تماس با بندهای دیگر (از طریق مورس نوری) آخرین تحلیل ها و بحث ها را با یکدیگر رد و بدل می کردیم.

آن چه که در این میان مدتی پس از این وقایع جلب نظرمان را می کرد این بود که پاسداران به هیچ عنوان از تماس بندهای چپ با یکدیگر جلوگیری به عمل نمی آوردند و حتی به نظر می آمد با اطمینانی که از قرنطینه بودن بندهای چپ و جدائی آنان از بندهای زندانیان مجاهد داشتند مطمئن بودند که آنها نمی توانند اخبار خاصی را با یکدیگر رد و بدل کنند، بنا بر این گاه اتفاق می افتاد که بچه های بندمان دو تا سه ساعت با بچه های بند ملی کش ها در حال مورس زدن بودند بدون این که پاسداران تلاشی برای جلوگیری از آن به عمل آورند هرچند این نکته در آن لحظات به هیچ نظرمان را جلب نمی کرد! در مجموع با اطلاعاتی که از فضای فکری دیگر بندها به دست آوردیم بچه های دیگر بندها نیز بیش از همه بر احتمال تضعیف موقعیت رژیم و احتمال آزادسازی زندانیان به عنوان گامی در جهت دموکراتیزه کردن فضای سیاسی جامعه و اعمال سیاست درهای باز تأکید داشتند.

در اوین نیز آن گونه که مدتی بعد متوجه شدیم همچون گوهردشت همین حوادث رخ داده بودند، در آنجا نیز در بهمن ۱۳۶۶ دست به یک پرسش و پاسخ مشابه زده بودند و مدتی بعد در اسفندماه زندانیان مجاهد و زندانیان چپ را از یکدیگر جدا کرده بودند و تمامی زندانیان مرد را به ساختمان بندها انتقال داده و زندانیان زن را به سالن های آموزشگاه منتقل کرده بودند و متعاقب پذیرش صلح از سوی رژیم، در روز پنجم مردادماه همچون زندان گوهردشت تمامی بندها را به حالت انفرادی درآورده و ملاقات آنها را قطع کرده و از هواخوری آنان ممانعت کرده بودند اما ظاهرا بچه های اوین به مراتب زودتر از بچه های گوهردشت متوجه حوادثی که در حال وقوع بودند شده بودند زیرا که در اولین سری اعدام ها در اوین در خرداد ۱۳۶٧ زندانیانی را که مدت ها قبل دستگیرشده بودند و همچنان در انتظار دریافت حکم خویش بودند و به همین جهت زیر حکمی محسوب می شدند از قبیل داریوش کایدپور و رضا قریشی از اعضای مرکزیت سازمان رزمندگان، انوشیروان لطفی از سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت و ..... اعدام کرده بودند و در سری های بعدی که از پنجم مردادماه به این سو صورت گرفت بچه هائی را که حکم ابد داشتند اعدام کردند!

ولی علت اعدام ها همچنان برایشان مبهم مانده بود! در بند ما پس از چندی توسط یکی از پاسداران خبری شنیدیم که ظاهرا مجاهدین به مرزهای غربی ایران و شهرهای کرمانشاه حمله کرده اند و در حال پیش روی هستند! برایمان این خبر که با تمسخر و ریشخندهای نقل کننده اش همراه بود باورکردنی نبود! چندی بعد از طریق بندهای هفت و هشت که توسط بند ملی کش ها با ما تماس می گرفتند مطلع شدیم که بچه های این بندها طی ساعات شب و حتی هنگام روز کامیون های بزرگ یخچالداری را می بینند که در محوطه آمفی تئاتر که متصل به ساختمان این بندها بود در زندان گوهردشت اجساد بسیاری را داخل آنها پر کرده و خارج می شوند! عده ای از زندانی ها ماجرای این اجساد را به کشته شدگان در حمله مجاهدین در مرزها نسبت می دادند! چندی بعد مجددا از طریق همین بندها مطلع شدیم که زندانیان بند هفت و هشت از بوی تعفن و گندیدگی اجساد در بندهایشان به ستوه آمده اند و موضوع را با پاسدار بندهایشان طرح کرده اند و متعاقب آن هنگام شب پاسدارانی را دیده اند که مشغول سمپاشی اجسادی می باشند که در کامیون ها بارگیری می شوند!

به فاصله چند روز پس از دریافت این اخبار، در فرعی بند ما، در هنگام شب متوجه شدیم که تعدادی زندانی جدید آورده اند، در نیمه های شب موفق شدیم از طریق پنجره اولین سلول بندمان که نزدیک پنجره فرعی آنها واقع بود با آنها تماس حاصل کنیم، ابتدا یکی از آنها مشخصات کامل خود را داده و خواستار صحبت با بچه های بند ما شده بود، او یکی از مجاهدین بود که بچه های بند او را می شناختند، پس از تماس با او متوجه شدیم که از تاریخ پنجم مردادماه در زندان گوهردشت و نیز در اوین دادگاهی به ریاست اشراقی و نیری تشکیل شده است، در تمام این روزها کلیه زندانیان مجاهد را دسته دسته محاکمه مجدد می کنند و آنان که خود را وابسته به سازمان مجاهدین معرفی می کنند و یا حاضر به پذیرش مصاحبه و محکوم کردن حمله مجاهدین به مرزها نیستند در آمفی تئاتر زندان به دار می آویزند و تا کنون بچه های بسیاری را هر روزه اعدام کرده اند! باور کردن خبر برایمان بسیار مشکل بود! هرچند خبر اعدام و به دار آویختن زندانیان در آمفی تئاتر زندان با اخباری که از طریق بندهای هفت و هشت به دستمان رسیده بودند جور درمی آمد ولی فاجعه ای که رخ می داد آن قدر هولناک بود که به هیچ عنوان با ذهنیاتی که برای خود ساخته بودیم تطابق نداشتند!

در همان نیمه شب بسیاری از زندانی های بند با شنیدن خبر از خواب برخاسته بودند و بیشترین بحث این بود که آیا بایستی این خبر را به بندهای دیگر، بندهای ملی کش ها و بند هفت و هشت اطلاع بدهیم یا خیر؟ برخی می گفتند خبر اخیر ناشی از بزرگ نمائی و غلوگوئی اخبار مجاهدین است که تا کنون در بسیاری از موارد اخبار دروغی را در میان زندانیان پخش کرده بودند! از جمله خبری که مدتی قبل از این وقایع توسط مجاهدین دریافت کرده بودیم این بود که چند صد تن از زندانیان مجاهد را در اوین اعدام کرده اند! در صورتی که پس از مدتی روشن شد که این خبر به هیچ عنوان صحت نداشته است و یا این که مدتی قبل از تفکیک زندانیان مجاهد از زندانیان چپ خبری توسط بچه های مجاهد دریافت کرده بودیم که مسعود رجوی به تهران بازگشته و از داخل مشغول سازماندهی است که پس از مدتی کذب آن روشن شد! در هر حال تعدادی از زندانی ها خبر اخیر را نیز ادامه همان غلوگوئی و اغراق در اخبار توسط زندانیان مجاهد تلقی می کردند!

در عین حال تعدادی از بچه ها نیز با پخش این خبر در میان دیگر بندها به دلیل پائین آوردن روحیه مبارزاتی زندانیان موافقتی نداشتند، در همان حال این بحث هم بود که چه این خبر صحت داشته باشد و چه نداشته باشد ما موظف هستیم که این خبر را به اطلاع دیگر بندها برسانیم زیرا اگر درصدی احتمال صحت آن وجود داشته باشد این حق تمامی زندانیان است که از آن مطلع شوند و در صورت وقوع هر رویدادی واکنش خود را با توجه به آن تنظیم کنند، من خود تصمیم گرفتم که در اولین تماسم با زندانیان ملی کش این خبر را به اطلاع آنها برسانم، صبح روز بعد، پنجم شهریورماه، ساعت ده صبح با یکی از بچه های بند ملی کش ها قرار تماس داشتم، در همان لحظه ای که مشغول انتقال خبر دریافتی بودم پاسدار بندمان در را باز کرد و اسامی تعدادی از بچه ها را خواند! بلافاصله پس از این قضیه و برقراری تماس مجدد متوجه شدم که اسامی بچه های دیگری نیز از سایر بندها، بند ملی کش ها، بند هفت و هشت را خوانده اند! در عین حال قبل از پایان تماس تکیه نمودم که قبل از خروج بچه ها از بند (همچنین بند هفت و هشت) خبر را به آنها برساند.

به نظر می رسید که نوبت بندهای بچه های چپ نیز فرارسیده است! خبر همان روز در دیگر بندها نیز انعکاس یافته بود، هرچند در آن زمان در مورد پخش کردن اخبار دریافتی در میان زندانیانی که گرایشات متفاوت داشتند از سوی برخی از بچه ها گونه ای کنترل صورت می گرفت اما به درستی نمی دانم آیا بچه هائی که همان روز صبح هنگام تماس من با بند ملی کش ها اسامیشان را خوانده بودند از خبر مطلع شده بودند یا نه؟ ولی این را به درستی می دانم که از میان بچه هائی که همان روز اسامیشان را خواندند (مجموعا حدود پنجاه تا شصت نفر از تمامی بندها) جز یکی دو تن کس دیگری زنده نماند و تمامی آنها در همان روز اعدام شده بودند! از میان آنان اسامی تعدادی را که در همان روز اول دادگاهی و اعدام شده بودند به خاطرم مانده است و به آنها در همین جا اشاره می کنم:

١ - جهانبخش سرخوش از هواداران فدائیان - اقلیت، مدت محکومیت هشت سال، بند هشت، زندان گوهردشت

٢ - ماشاء الله محمدحسینی از هواداران فدائیان - اقلیت، مدت محکومیت شش سال، بند هفت، زندان گوهردشت

٣ - مجید ولی از هواداران فدائیان - اقلیت، مدت محکومیت پنج سال، بند هفت، زندان گوهردشت

٤ - هوشنگ قربان نژاد از هواداران حزب توده، مدت محکومیت هشت سال، از زندانیان دوره شاه!

۵ - حسن نظری از هواداران حزب توده، مدت محکومیت ده سال، بند هشت، زندان گوهردشت

۶ - داود حیدری از هواداران سازمان پیکار، مدت محکومیت ده سال، بند محکومین کرج در زندان گوهردشت

هرچند از سرنوشت بسیاری از این بچه ها چند روز بعد مطلع شدیم ولی عدم بازگشت آنها به بندهایشان برای ما هشداری جدی بود! در سراسر آن روز و آن شب با بندهای دیگر تماس داشتیم و هیچ یک اطلاعی از سرنوشت آنها نداشتند! صبح روز بعد در تماسی که با بند ملی کش ها داشتیم متوجه شدیم که تمامی افراد بندهای هفت و هشت را با چشمبند از بند خارج می کنند و تمامی بچه های این دو بند را بعد از خروج در راهرو به صف کرده و داود لشکری به همراه چند پاسدار مشغول سؤال و جواب از آنها می شود، از جمله نوع جرمشان، مدت محکومیت، آیا مسلمان هستید یا نه؟ و آیا نماز می خوانند یا نه؟ تعداد زیادی از بچه های بند هفت را در همان روز پس از انجام این سؤال و جواب به دادگاهی به ریاست نیری برده بودند و از میان حدود هشتاد و پنج تا نود نفر جمعیت این بند تنها سی نفر زنده مانده و بقیه را همان روز به دار آویخته بودند! بچه های بند هشت را نیز به دلیل اتمام ساعت کار دادگاه به یکی از بندهای انفرادی برده و تمامی آنان را در انفرادی نگه داشته بودند! اینان در انفرادی موفق می شوند با یک نفر از باقی ماندگان روز اول تماس برقرار کنند و از طریق او اطلاع یابند که تمامی زندانیانی را که در روز اول از بندها خارج کرده بودند دادگاهی کرده و در همان روز اعدام کرده اند!

اطلاع این بچه ها از سرنوشت زندانیانی که در روز اول اعدام شده بودند کمک زیادی به زنده ماندن بسیاری از آنان کرده بود! دادگاه ها در اوین و گوهردشت به مدت دو روز (روزهای هفتم و هشتم شهریورماه) به دلیل سالگرد کشته شدن رجائی و باهنر تعطیل شده بودند، در این دو روز تنها بندهائی که از بچه های چپ باقی مانده بودند بند ما و بند ملی کش ها و بند چهارده بودند که به هیچ وجه خبری از سرنوشت هیچ یک از بچه هائی که از بندهای هفت و هشت رفته بودند نداشتیم! در این دو روز هر یک از جریانات داخل بند تماس های مستمر و دائمی با رفقای خود در بند ملی کش ها برقرار ساخته تا به محض کوچکترین اتفاقی از حال یکدیگر باخبر شویم، آن چه برایمان مسلم بود این بود که وقایعی بسیار جدی در شرف وقوعند و بنا بر این می بایست آماده هر گونه برخوردی باشیم و در صورتی که احتمال اعدام وجود داشته باشد می بایست در بسیاری از موضع گیری های سیاسی که تا کنون بچه های چپ داشته اند با تعمق بیشتری بیاندیشیم، در هر حال می دانستیم که وقوع اعدام جدی است و هر یک از افراد با توجه به آن می بایست مواضع خود را تنظیم کند.

در ساعت نه شب هشتم شهریورماه از بند ملی کش ها خبری به این مضمون به بند ما مخابره شد که یکی از بچه هائی که روز اول اسم او را خوانده اند و از بند ..... به نام ..... می باشد او را به تنهائی به داخل بند هشت که در آن موقع از تمام زندانیان تخلیه شده بود آورده اند و او اظهار می دارد که تمامی کسانی را که اعلام می کنند مسلمان نیستند و نماز نمی خوانند به دادگاه می برند و در صورتی که در دادگاه نیز اعلام کنند مسلمان نمی باشند اعدام خواهند کرد! وی همچنین گفته بود که اکثر زندانیانی که در روز اول از تمامی بندهای چپ خارج کرده اند همان روز اعدام شده اند و این که ناصریان وی را نیز تهدید به اعدام کرده بود ولی از آنجائی که او در دادگاه پذیرفته بود که مسلمان می باشد اعدامش نکرده اند! فرد مورد نظر که خبر از سوی او به بند ما ارسال شده بود از افراد مورد اطمینان بچه ها بود و می دانستیم که خبر ارسالی از سوی او به هیچ عنوان نمی تواند ساختگی و یا توجیهی برای انعطاف و نرمش خودش باشد زیرا او از زندانیان مقاوم و مبارز محسوب می شد و شکی در اخبار ارسالی او نمی توانستیم داشته باشیم!

مسلم بود جریان رخدادها از آن چه که ما در اذهان خویش داشتیم بسیار متفاوت بود! بنا بر این تنها زمان ممکن برای انطباق ذهنمان با جریان و رخدادها و تصمیم گیری بر سر این که در صورتی که صبح روز بعد به سراغ بندهای ما بیایند چه موضعی می بایست اتخاذ کرد همان شب بود! در ساعت دوازده شب خبر دیگری از بند ملی کش ها به دستمان رسید و آن این که زندانیان هوادار حزب توده در بند ملی کش ها گفته اند که فردا صبح در صورتی که دادگاهی شوند دفاعی از مواضع خویش نخواهند کرد و حاضر به پذیرش مصاحبه نیز هستند! در همان حال خبر دیگری نیز از همان بند ملی کش ها به دستمان رسید که چند تن از بچه ها به اسامی عباس رئیسی و اسماعیل موسائی هر دو از هواداران سازمان پیکار اعلام کرده اند که آنها در هر حال به دفاع از مارکسیسم می پردازند و این صرفا تصمیم شخصی خودشان است! صبح روز بعد، نهم شهریور، در ساعت هشت صبح ناصریان به همراه چندین پاسدار در بندها را گشود و سپس اعلام کرد که همه بچه ها چشمبند زده از بند خارج شوند! پس از خروج از بند متوجه شدیم که زندانیان ملی کش را نیز از بند خارج کرده و در راهرو بند به صف کرده اند!

تک تک بچه ها را به درون یکی از اتاق های فرعی بند روبرویمان می بردند، در آنجا داود لشکری به همراه چند پاسدار نشسته و مشغول سؤال و جواب بودند، هر یک از بچه ها را که اظهار می کردند مسلمان نیستند و نماز نمی خوانند در سمت چپ راهرو می نشاندند و هر یک از آنها را که اظهار می کردند مسلمانند در قسمت راست راهرو می نشاندند و آنهائی که در قسمت راست راهرو نشانده بودند در صورتی که حاضر به خواندن نماز نبودند به فرعی ها و یا انفرادی ها می بردند تا با زدن کابل آنها را وادار به نماز خواندن بکنند! برای هر وعده نماز بیست ضربه، صبح و ظهر و شب! و کسانی را که حاضر به نماز خواندن بودند به بند هشت می بردند و بچه هائی را که در قسمت چپ راهرو نشانده بودند دسته دسته به قسمت طبقه اول، قسمت اداری زندان گوهردشت که در آن دفتر ریاست و دفتر مدیر داخلی زندان و ..... قرار داشتند می بردند و در آنجا در یک اتاق در مقابل نیری همین سؤال و جواب را مجددا تکرار می کردند و در صورتی که در آنجا نیز کسی اظهار می کرد که مسلمان نیست در سمت چپ در دادگاه می نشاندند و از آنجا او را به آمفی تئاتر گوهردشت می بردند و در آنجا دسته دسته زندانیان را به دار می آویختند!

من همچنان در نوبت بودم که ناگهان یکی از پاسدارها که در موارد مختلف در انفرادی و ای در درون بند با او جر و بحث داشتم از پشت پیراهنم را گرفته و خارج از نوبت مرا به درون اتاق داود لشکری برد و در آنجا به او گفت: "حاج آقا شما که این را می شناسید!" و لشکری چک محکمی به صورتم زد و سپس شروع به سؤال و جواب کرد که آیا مسلمان هستی؟ که پاسخ دادم: "خیر!" سپس ادامه داد: "آیا حضرت محمد را به عنوان پیامبر قبول داری و یا خیر؟" که پاسخ دادم: "خیر!" آیا به جهنم و بهشت هیچ اعتقاد داری؟ (با ریشخندی که از لحن صدایش شنیده می شد!) که گفتم: "خیر!" آیا نماز می خوانی؟ که پاسخ دادم: "خیر!" سپس مرا از اتاق خارج کرده و در قسمت چپ راهرو نشاندند! از شب گذشته تا آن موقع مشغول فکر بودم، نمی توانستم به درستی برای خود مشخص کنم که چه موضعی بایست اتخاد کنم؟ من حتی در اولین دادگاه خود نیز حاضر نشده بودم بپذیرم که مسلمانم هرچند در آن دادگاه اظهار هم نکرده بودم که مارکسیست هستم ولی نگفته بودم که مسلمان هستم!

حال چه موضعی باید می گرفتم؟ آیا پذیرش آن به معنای دادن امتیازی بزرگ به رژیم است؟ آیا کوتاه آمدن من و سایر بچه هائی که می پذیرند خیانت محسوب خواهد شد؟ اما مگر ما کی هستیم؟ پذیرش یا عدم پذیرش ما، زنده ماندن یا مردن ما چه تأثیری در مبارزات توده ها خواهد داشت؟ شاید مرگ ما تأثیرات به مراتب وسیعتری در جامعه باقی بگذارد تا زنده ماندنمان! نمی دانم اگر پذیرش ما خیانت باشد چگونه می توانم به صورت مردم نگاه کنم؟ منی که آنها را دوست می داشتم مگر نمی گفتم که حاضرم جانم و زندگیم را فدای توده ها کنم؟ پس آیا آن لحظه فرا رسیده است؟ آیا این همان لحظه ای است که ادعاها و حرف هایمان محک می خورند؟ ولی در یک نبرد قرار نیست همه کشته شوند! بسیاری کسان کشته می شوند و بسیاری زنده می مانند، آیا آنها که زنده مانده اند خائن هستند؟ در تمامی دوران زندان همه تلاش من و بسیاری دیگر از بچه ها بر این بود که تا حد امکان در هر زمینه کمترین امتیاز را به آنها بدهیم و در عوض ثبات ایدئولوژیک و شخصیتمان را به آنها اثبات کنیم ولی با پذیرش این امر آیا دچار بی شخصیتی نخواهیم شد؟ و این آزمونی سخت بود!

تمامی آن شب و آن لحظات درگیر چنین افکاری بودم! شاید اگر بلافاصله پس از این سؤال و جواب داود لشکری و همدستانش مرا اعدام می کردند از آنها متشکر هم می شدم زیرا به تمامی سؤالات به جای این که من پاسخ دهم آنها پاسخ می دادند و من با رضایت کامل اعدام را می پذیرفتم، در آخرین لحظات همه چیز را رها کردم و با خود این گونه اندیشیدم: بگذار اگر توان پذیرش مرگ را داری خود پاسخ خواهد داد و اگر توان آن را نداشتی بدون این که توجیهی لازم باشد کوتاه خواهی آمد! آیا واقعا کوتاه آمدن بود؟ هر چه بود در آن لحظات با خود این گونه می اندیشیدم و این مفاهیم در ذهنم می گذشتند! احساس می کردم همه چیز در حال پایان یافتن است! تمام دغدغه ها، همه اضطراب ها، تمام شادی ها، تلخی ها، همه و همه به پایان خویش نزدیک می شوند! چند تن دیگر نیز در کنارم نشسته بودند، پاسداری به سراغمان آمد، از راه پله کنار فرعی به طبقه پائین وارد شدیم، به این قسمت جز یک بار که مرا برای بردن به انفرادی آورده بودند وارد نشده بودم اما احساس کنجکاوی هم نداشتم، در گوشه ای از راهرو نشسته بودم، در کنار تعداد دیگری از بچه ها که در انتظار نوبت دادگاه خویش بودند.

شماری از بچه ها که متأسفانه نامشان به ذهنم نمی آیند پس از محاکمه در قسمت چپ در دادگاه نشسته بودند و در انتظار اعدام خویش بودند! صدای فریادی از درون دادگاه بلند شد! فحش و بد و بیراه بود که رد و بدل می گشت! در دادگاه با ضربه لگدی به شدت باز شد! چند پاسدار روی سر یکی از بچه ها ریخته بودند و ضمن کتک زدن او فحش و ناسزا می دادند! ناصریان، دادیار زندان نیز مدام او را سیلی و لگد می زد و زندانی نیز به آنها و به اشراقی فحش و دشنام می داد، به اسلام و به تمام وحشیگری آنها مدام دشنام می داد و آنها هم او را زیر مشت و لگد خود گرفته بودند! او یکی از زندانی های شناخته شده بند ملی کش ها عباس رئیسی بود! برای آخرین بار او را که به طرف آمفی تئاتر می بردند از پشت سر دیدم، او را همان روز اعدام کردند! بلافاصله یکی دیگر از زندانیان را که در جلوی صفمان قرار داشت وارد دادگاه کردند، ظاهرا او پذیرفته بود که مسلمان است! او را در قسمت راست راهرو نشاندند و سپس نفر بعدی، او را نیز پس از خروج در قسمت راست راهرو نشاندند!

نوبت به من رسید! ناصریان مرا از یقه پراهنم گرفته به درون اتاق دادگاه برد و پس از ورود چشمبندم را برداشت، اتاق بوی خون می داد! طی دو ماه گذشته تمام افراد این اتاق در حال کشتن زندانیان بودند و آن چنان به نظر می آمد که سیری ناپذیرند! ناصریان عصبانی و متشنج بود، نیری جلوی من پشت یک میز با لباس آخوندیش نشسته بود و هیکل درشتش تمام صندلی را پوشانده بود، درون اتاق، روی میز چند پاسدار در حال جمع آوری پرونده های زندانیان بودند، نیری شروع به سؤال و جواب از من کرد، ابتدا مشخصات مرا پرسید، سپس اتهام سیاسیم را و بعد افزود: "آیا مسلمان هستی یا خیر؟" من پاسخ دادم: "در صورتی که اعدامم کنید مسلمان هستم و در صورتی که اعد امم نکنید پاسخ دیگری خواهم داد!" نیری اضافه کرد: "آیا تا به حال نماز خوانده ای؟" پاسخ دادم: "بله، هنگامی که بچه بودم!" سپس اضافه کرد: "آیا تا به حال مسجد رفته ای؟" پاسخ دادم: "بله، رفته ام!" آیا در زندان نماز می خواندی؟ "خیر! تا به حال در زندان نماز نخوانده ام!"

سپس ناصریان با خشمی که ناشی از نفرت او بود وارد صحبت شد که بالاخره مسلمان هستی یا نه؟ من پاسخ دادم که: "اگر می خواهید با اعدام ما را مسلمان کنید مسلمان هستم و گر نه هیچ!" سپس اضافه کرد که: "باید سبیل هایت را هم بزنی!" و رفت یک ماشین سلمانی آورد و گفت: "اگر نزنی من خودم می زنم!" که من پاسخ دادم: "مرا برای این محاکمه می کنید که سبیل های پرپشتی دارم؟" سپس با ضرب و شتم ناصریان از اتاق خارج شدم و او ضمن زدن چک و لگد چشمبندم را مجددا به چشمم بست و در حالی که مرا به قسمت راست راهرو می برد اضافه کرد که: "می بایستی همه تان را اعدام کرد! همه تان خبیث هستید!" و سپس مرا به حال خود در کنار سایر بچه ها رها کرد! پس از مدتی مجددا ما را به یکی دیگر از اتاق های همان طبقه که داود لشکری در آن بود بردند، چند پاسدار دیگر نیز در آنجا بودند، همان پاسداری که آن روز مرا از صف جدا کرده و خارج از نوبت مرا به اتاق داود لشکری برده بود مجددا به سراغم آمد و ضمن نیشخندی که در لحن صدایش مشخص بود از من پرسید: "تو هنوز زنده هستی؟"

سپس داود لشکری از تک تک بچه ها می پرسید که آیا نماز می خوانید یا خیر؟ و هر کس را که حاضر به خواندن نماز بود از صف جدا کرده به بند هشت می فرستاد و کسانی را که حاضر به خواندن نماز نبودند در همان اتاق روی تخت می خواباندند و شروع به زدن کابل به کف پای او می کردند! (برای هر وعده نماز بیست کابل!) من و چند نفر دیگر گفتیم که نماز نمی خوانیم! ما را در همان اتاق نگه داشتند و بقیه را که حاضر به خواندن نماز بودند به پاسداری سپردند تا آنها را به بند هشت ببرد، سپس یکایک ما را جداگانه روی تختی خوابانده و شروع به زدن کابل به بدن و کف پاهایمان کردند و برای صرفه جوئی در وقت، برای آن که در هنگام زدن کابل پاهایمان و بدنمان را حرکت ندهیم، پاسداری روی کمرمان می نشست! آن وعده را از آنجائی که نماز ظهر و عصر در یک وعده خوانده می شد به جای بیست ضربه چهل ضربه کابل زدند! پس از تحمل کابل پاسداری ما را به صف کرده و در همان حال به طبقه دوم، به درون فرعی بند روبروی بند هشت برد و اضافه کرد: "تا زمانی که حاضر به خواندن نماز نباشید هر وعده نماز همین وضع خواهد بود!"

مدتی بعد متوجه شدیم که وضع در اوین نیز به همین منوال است! در اولین سری اعدام ها در اوین زندانیان بند زیر حکمی را اعدام کرده و سپس بچه هائی را که حکم ابد داشته اند مجددا محاکمه و اعدام کرده اند و پس از آن بندهای دیگر را ولی در اوین خوشبختانه بچه های بندها زودتر از شروع کار دادگاه ها و کشتار زندانیان اطلاع یافته بودند، پس از ورود به فرعی متوجه شدیم که با رفقائی از بند خودمان و بند ملی کش ها و بند هشت می باشیم که به دلیل عدم پذیرش نماز ما را بدان جا آورده اند! در هر صورت وسعت کشتار زندانیان خارج از حد تصور بود! همان روز اول اکثر بچه های بند هفت را اعدام کرده بودند! شبانگاه همان روز هنگام نماز مغرب و عشا پاسداری در فرعی بند را باز کرد و همگیمان را از آنجا خارج نمود، وارد بندی شدیم که فرعیمان متصل بدان بود و در آن روبروی بند هشت قرار داشت، داخل بند هیچکس نبود، در وسط راهرو بند تختی گذارده و چند پاسدار با کابل در کنار تخت ایستاده بودند! تک تک ما را روی تخت می خواباندند و پاسداری هم روی کمرمان می نشست و شروع می کردند به زدن کابل!

هنوز جای ضرباتی که در وعده نماز ظهر زده بودند درد می کرد که باز روی آن کابل زدند! این بار نیز چهل ضربه! پس از این که زندانی از تخت پائین می آمد پاسداران دیگر با کابل به جان او می افتادند و کابل را به هر جائی فرود می آوردند! بچه ها برای دفاع از خویش سر خود را با دست می پوشاندند و تا حد امکان سعی می کردند جلوی ضربات را بگیرند، پس از مدتی در حالی که مشت و لگد نیز به ضربات کابل اضافه شده بودند ما را به فرعیمان بازگرداندند! در همان لحظات از راهرو بندها فریاد زندانیانی که کابل می خوردند سکوت حاکم بر سراسر زندان را می شکست و در فضای راهرو آن طنین می انداخت! پس از ورود به فرعی، همگیمان بی حال گرداگرد اتاق نقش زمین شدیم! ضربه کابل به صورت یکی از بچه ها خورده بود و روی صورت او خط قرمزی ایجاد کرده بود! صورت همه مان از شدت ضربات سیلی و مشت سرخ و ملتهب شده بود! کف پاهای همه ورم کرده بود! پس از مدتی شام آوردند، "شام!" در سکوتی سنگین برگزار شد! چند نفر از شدت ضعف و درد حال و حوصله شام خوردن نداشتند.

در همان حال آهسته و با زمزمه با یکدیگر صحبت می کردیم: تا کی خواهند توانست این قدر فشار بیاورند؟ چند روز؟ چند ماه؟ آیا امکان دارد که مجددا (همان طور که بچه های مجاهدین را طی چند مرحله اعدام کرده اند) از میان بچه هائی که زنده مانده اند اعدام کنند؟ در آن صورت دیگر کسی زنده نخواهد ماند! شاید اینها همین را می خواهند! آیا دیگر نمی خواهند زندانی داشته باشند و تا آنجا که از دستشان برآید خواهند کشت؟ اما مگر این امکان پذیر است؟ تا حالا شمار زیادی از زندانیان را اعدام کرده اند! چندی بعد آمار نسبتا دقیق تری از شمار اعدامیان به دست آمد، طبق برآوردی که کردیم طی ماه های تیر و مرداد و شهریور در زندان های اوین و گوهردشت بیش از دوهزار و پانصد و در کل زندان های ایران چهارهزار و پانصد تا پنج هزار نفر تخمین زده می شد که اعدام شده باشند!

همان شب حدود ساعت ده سه پاسدار به درون فرعی که ما در آن بودیم آمدند، هر سه کابل به دست داشتند و بلافاصله با کابل به جان همگیمان افتادند و ما در کنار دیوار با پوشاندن سر و صورت از خود دفاع می کردیم! چاره ای جز تحمل کتک ها نبود! آنها بعد از حدود نیم ساعت کتک زدن رفتند! پس غیر از وعده های نماز وعده های دیگری نیز برای کتک زدن وجود داشتند! حدود ساعت چهار صبح مجددا در فرعی باز شد، پاسداری از یکی از بچه ها پرسید که نماز خوانده اید یا خیر؟ و جواب منفی شنید! بلافاصله دستور داد چشمبند زده از فرعی خارج شویم! باز به همان بندی که فرعی ما در آن قرار داشت وارد شدیم، تک تک ما را روی تخت خواباندند و شروع به زدن کابل به کف پاهایمان کردند! این وعده بیست ضربه زدند ولی به دلیل ضربات قبلی درد آن شدت بیشتری داشت! فریادها همه جا طنین انداز بودند! پس از پائین آمدن از تخت پاسداران دیگر با کابل به جانمان افتادند اما این بار هر یک از بچه ها لنگ لنگان به طرف در فرعی می دوید تا شاید با رفتن به درون فرعی از ضربات کابل در امان بماند!

در کنار دیوار اتاق بزرگ فرعی همه بی حال افتاده بودند! یکی دو نفر از بچه ها اعلام کردند که نماز خواهند خواند و گفتند: "بیش از این تحمل این وضع فایده ای نخواهد داشت! بچه هائی را که دفاع کنند اعدام می کنند تا از مواضعشان دست بردارند!" صبح هنگامی که در فرعی را برای دادن چای باز کردند آنها به پاسدار اعلام کردند که حاضر به خواندن نماز هستند! حوالی ده صبح در فرعی باز شد، داود لشکری همراه با چند پاسدار دیگر جلوی در فرعی آمدند، لشکری گفت: "کسانی که حاضر به خواندن نماز هستند چشمبند زده بیرون بیایند!" غیر از آن دو نفر، چند نفر دیگر هم از بچه ها چشمبند زده راه افتادند! لشکری آنها را به دست پاسداری سپرد تا به بند هشت ببرد، بعد گفت: "بقیه نیز چشمبند بزنند!" ما حدود سه، چهار نفر بودیم و چشمبندها را زدیم و راه افتادیم، در حالی که با کابل به سر و بدنمان می زدند وارد فضای بند فرعیمان شدیم، هر یک از ما را به پاسداری که کابل به دست داشت سپردند و آنها باز شروع به زدن کردند!

از شدت ضربات و درد و سوزش ناشی از آن ایستادن در یک جا امکان پذیر نبود! بی اختیار شروع به فرار از دست پاسداران کردیم که از دست یکی به دیگری پاس داده می شدیم! ضربات بی وقفه و بدون هیچ حساب و کتابی به هر جائی از بدن اصابت می کردند! خشم و نفرت پاسداران را از شدت ضرباتی که بر ما وارد می آوردند می شد فهمید! از شدت درد نفس هایم به شمارش افتاده بودند! با تمام وجود فریاد می زدم! بچه های دیگر نیز به همین ترتیب اما ضربات مجالی برای شنیدن فریادهای خودمان و دیگر زندانیان نمی دادند! پس از حدود یک ساعت مجددا هر سه نفرمان را به درون فرعی فرستادند، یک ساعت دیگر نوبت کتک خوردنمان فرا می رسید! من به آن دو نفر دیگر گفتم که پس از نوبت ظهر من نیز خواهم پذیرفت هرچند می دانم که مسأله اینها نه خود نماز خواندن بلکه مجبور کردن ما به ترک مواضعمان می باشد! آن دو نفر نیز گفتند: "پس از وعده ظهر خواهند پذیرفت!" حدود دوازده و نیم ظهر به سراغمان آمدند! چشمبندها را زدیم و پاسداری ما را به درون بند برد!

ابتدا من و سپس دو نفر دیگر را روی تخت خواباند و شروع به زدن کابل کرد! این وعده می بایست چهل ضربه می خوردیم! هر یک از ما با آخرین توان خویش فریاد می زد! تنها کابل نبود که درد می آورد، درد دوستانی که با یکدیگر زیسته بودیم و هم اکنون اعدام شده بودند، درد تلخ شکست، درد چیرگی زندانبانانی حقیر که بر اجساد همرزمان و همزنجیرهای ما نیشخند می زدند، درد جوانانی که در همان زندان چراغ زندگیشان را خاموش کرده بودند و هزاران درد که از سال ها قبل با خود داشتیم و ..... پس از آن وعده کابل خوردن، اعلام کردیم که حاضر به خواندن نماز می باشیم! ما را نیز به بند هشت فرستادند! پس از ورود به بند دیدن چهره برخی از دوستان که هنوز زنده مانده بودند در آغوش گرفتن همدیگر و گریستن به یاد آنها که دیگر در بین ما نبودند، آری، شاید گریستن می توانست اندکی از دردهایمان بکاهد! بنا بر این می گریستم، در گوشه یکی از سلول ها که تا چند روز پیش جای بچه هائی بود که دیگر نبودند!

همه کسانی را که زنده مانده بودند به بند هشت می آوردند، در عین حال هنوز برخی از بچه ها در انفرادی به سر می بردند که از سرنوشتشان اطلاعی نداشتیم، از تعداد زندانیان پنج بند که به زندانیان چپ اختصاص داشت (مجموعا حدود پانصد نفر) حدود دویست و پنجاه تا سیصد نفر زنده مانده بودند! یعنی نزدیک به نیمی از زندانیان چپ گوهردشت اعدام شده بودند! در اوین نیز وضع به همین منوال بود! مرگ سایه خود را بر زندان گوهردشت افکنده بود! به مدت یک هفته پاسداران همراه با داود لشکری و یا ناصریان به درون بند می آمدند، تمامی بچه ها را در راهرو بند می نشاندند و از بین بچه ها افرادی را انتخاب کرده، چشمبند زده با خود به بیرون می بردند! به درستی نمی دانستیم که چه بلائی بر سر آنها می آوردند ولی بعد متوجه شدیم که آنها را به انفرادی می برند! وقتی برای شکار تازه وارد بند می شدند سکوتی سنگین بر فضا حاکم می شد! زندانیان را در راهرو بند می نشاندند و از راه باریکی که از میان جمعیت باز می کردند می گذشتند و برخی را از لابلای جمع گرفته با خود می بردند که تا مدت ها از وضع آنان اطلاعی به دست نمی آوردیم!

برخی از آنها را در آبان ماه از انفرادی ها به بند بازگرداندند، تا اواسط مهرماه وضع بدین ترتیب بود، تازه پس از آن بود که آرام آرام احساس کردیم ممکن است زنده بمانیم! در همین ماه وسائل و لباس های افراد اعدام شده را که در داخل بندها و تا آن زمان نزد ما بودند از ما خواستند! بچه ها وسائل و لباس های بسیاری از افراد اعدام شده را در بین رفقای نزدیک او به عنوان یادگاری تقسیم کردند (که رسمی بود دیرین و معمول از سال ۱۳۶٠ و اعدام های آن سال در اوین) و جهت اطمینان خانواده ها از وضع بستگانشان بخش اندکی از وسائل هر فرد را جهت تحویل به خانواده ها به پاسداران دادند! تا آنجا که مطلع شدم رژیم اخبار اعدام ها را با کندی و کنترل شده به بیرون درز می داد! بسیاری از خانواده ها تا آذرماه و حتی چند ماه پس از اعدام عزیزانشان از آنها خبری نداشتند! در درون بند نیز سکوت بود و نگاه های بهت زده باقی ماندگان! دیگر هیچ گاه از هیچ سلولی صدای شادی برنخاست و دیگر هیچ سرودی خوانده نشد! از میان خیل عظیم زندانیان اعدام شده در اوین و گوهردشت من تنها می توانم به اسامی زیر که فعلا به خاطرم هستند اشاره کنم:

١ - فرهاد مهدی نو هوادار سازمان پیکار، اعدام شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت

٢ - اسماعیل موسائی هوادار سازمان پیکار، اعدام نهم شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت (مدت دو سال در بند ملی کش ها بوده و حکمش پایان یافته بود!)

٣ - عباس رئیسی هوادار سازمان پیکار، اعدام نهم شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت (مدت دو سال در بند ملی کش ها بوده و حکمش پایان یافته بود!)

٤ - حمید قدیمی هوادار سازمان پیکار، اعدام نهم شهریور ۱۳۶۷ در اوین

۵ - علیرضا زمردیان همکار تحریریه پیکار تئوریک، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ در اوین (از اعضای قدیمی مجاهدین با هفت سال زندان در زمان شاه و هفت سال در رژیم کنونی، برادر لیلی زمردیان مبارز معروف سال های ۱۳۵۰)

۶ - داود حیدری از تشکیلات معلمین هوادار پیکار، اعدام در شهریورماه ۱۳۶۷ در گوهردشت (در بند محکومین دادستانی کرج بوده است)

٧ - ناصر الماسیان هوادار سازمان پیکار، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ در اوین

٨ - سیامک الماسی هوادارسازمان پیکار، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت

٩ - میرشمس ابراهیمی هوادار سازمان پیکار، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت

١٠ - محمدعلی پژمان همکار تحریریه پیکار تئوریک، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ (از فعالان کنفدراسیون در آلمان و از مؤسسین گروه پیکار خلق، اهل شیراز با نام مستعار علی کاکو)

١١ - بیژن ..... هوادار سازمان پیکار، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ در گوهردشت

١٢ - حمید حیدری هوادار سازمان پیکار، اعدام در سال ۱۳۶۷

١٣ - عباس زارع هوادار سازمان پیکار، اعدام در سال ۱۳۶۷ - اوین

١٤ - جعفر مقامی هوادار سازمان پیکار، اعدام در سال ۱۳۶۷ - اوین، دستگیری در سال ۱۳۵٩ در جریان پخش اعلامیه پیکار در قم، هنگام اعدام حدود سی سال داشته و از سری دانشجویان خلبانی بوده که دوره خلبانی اف - چهارده را گذرانیده بود.

١۵ - رضا قریشی از اعضای کمیته مرکزی سازمان رزمندگان، از زندانیان زمان شاه و از مؤسسین گروه "کامل" یکی از جریانات منشعب از رزمندگان که از زمان دستگیری در سال ۱۳۶٢ تا هنگام اعدام در اوین و در بند زیر حکمی ها بوده است، اعدام در خردادماه ۱۳۶۷ در اوین

١۶ - داریوش کایدپور از اعضای کمیته مرکزی سازمان رزمندگان، از زندانیان زمان شاه و از مؤسسین گروه "کامل"، اهل مسجد سلیمان و از زمان دستگیری در سال ۱۳۶٢ تا هنگام اعدام در بند زیر حکمی ها بوده است، اعدام در خردادماه ۱۳۶۷ در اوین

١٧ - فتح الله گلاب لو از سازمان رزمندگان، اعدام در سال ۱۳۶۷ - اوین

١٨ - جعفر بیات از اتحادیه کمونیست ها، اعدام در سال ۱۳۶۷ - اوین

١٩ - هاشم ..... اتهام نامشخص، صرفا خط سه، اعدام در ششم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢٠ - محمود قاضی پور از جناح چپ اکثریت، اعدام در ششم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢١ - بهمن رونقی از حزب رنجبران، اعدام در نهم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢٢ - همایون آزادی هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در نهم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢٣ - مجید ولی هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در پنجم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢٤ - ماشاء الله محمدحسینی هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در پنجم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢۵ - جهانبخش سرخوش هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در پنجم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢۶ - امیرهوشنگ صفائیان هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در ششم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٢٧ - ناصر ..... هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت (دستگیری در ضربه سال ۱۳۶٤ به گروه "کار ویژه" که به ده سال محکوم گردیده و تا زمان اعدام در اوین بوده است)

٢٨ - هاشم الیاسیان هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در تیرماه ۱۳۶۷ - اوین (در بند ابدی های اوین بوده است)

٢٩ - انوشیروان لطفی از سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت، از زندانیان زمان شاه، اعدام در خردادماه ۱۳۶۷ - اوین

٣٠ - ابراهیم نجاران هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٣١ - جلال فتاحی هوادار فدائیان - اقلیت، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٣٢ - علیرضا تشید از فعالان سازمان راه کارگر، از اعضای قدیمی مجاهدین با هفت سال زندان در زمان شاه و هفت سال در رژیم کنونی، اعدام در اوین، شهریور ۱۳۶۷

٣٣ - منصور نجفی شوشتری از سازمان وحدت کمونیستی، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت (از فعالین کنفدراسیون در زمان شاه در سوئد)

٣٤ - رضا عصتمی از فعالان کومله، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٣۵ - داود ناصری از فعالان کومله، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٣۶ - علی صفری از اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٣٧ - قدرت الله جوان از اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٣٨ - محمد رحیم زاده از اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٣٩ - محمد صبوری گرگری کادر مرکزی وحدت انقلابی در راه آزادی طبقه کارگر، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - اوین

٤٠ - هوشنگ قربان نژاد از حزب توده، اعدام در پنجم شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٤١ - خلیل بینائی ماسوله از حزب توده، خودکشی در هفتم شهریور ۱۳۶۷ در بند انفرادی گوهردشت (وی در سال ۱۳۵٨ به جرم حمل اسلحه برای فدائیان دستگیر شده و در زندان به حزب توده گرایش یافته بود)

٤٢ - حسن نظری از حزب توده، اعدام در شهریور ۱۳۶۷ - گوهردشت

٤٣ - حمید اردستانی از مجاهدین، اعدام در تیرماه ۱۳۶۷ - گوهردشت

٤٤ - سعید از مجاهدین، اعدام در تیرماه ۱۳۶۷ - گوهردشت

باز هم در اوین!

در اواسط آبان ماه برگه ای به زندانیان بند هشت دادند تا همه آن را پر کنیم: اسم و مشخصات، نام پدر، سال تولد، اتهام، میزان محکومیت، آیا مسلمان هستید یا خیر؟ آیا حاضر به مصاحبه در جمع زندانیان هستید یا خیر؟ و ..... برایمان روشن بود که رژیم در پی برآورد وضعیت فکری و روحی زندانیان پس از کشتار عمومی در تابستان است! همه ملی کش ها که تا آن زمان مصاحبه را به عنوان شرط آزادی نپذیرفته بودند پس از آن کشتار حاضر به انجام مصاحبه بودند! این بار حد و حدود این مصاحبه ها برای زندانیان اهمیت چندانی نداشت، مهم این بود که انجام مصاحبه از جانب زندانی پذیرفته شود، برای این زندانی ها نیز مصاحبه دیگر چندان پراهمیت تلقی نمی شد چرا که پیش از این ناگزیر شده بودند از مواضع سیاسی - ایدئولوژیک خود پائین بیایند و اسلام را بپذیرند هرچند در حرف! بدین ترتیب در جمع سیصد نفره زندانیان بند هشت به جز پنجاه نفر بقیه در برابر این پرسش که: "آیا حاضر به انجام مصاحبه در جمع زندانیان هستید؟" پاسخ مثبت دادند!

مدتی گذشت، تمام ملی کش ها را از انفرادی های گوهردشت و یا بند هشت به اوین منتقل کردند و پس از گرفتن یک مصاحبه از تک تک آنها در جمع خود ملی کش ها، در پائیز و زمستان ۱۳۶۷ آنها را آزاد کردند، بقیه زندانی ها را نیز به سه رده مجزا تقسیم کردند، بند دو و بند هشت شامل زندانی هائی می شدند که حاضر به پذیرش مصاحبه بودند و بند دوازده شامل پنجاه نفری بود که به پرسش مربوط به انجام مصاحبه پاسخ منفی داده بودند، در اوائل آذرماه دوباره هواخوری برای بندها برقرار شد و در اواسط آذرماه مطلع شدیم که به بند دو اجازه ملاقات داده اند، یک هفته بعد به بند هشت و هفته بعد از آن به بند دوازده ملاقات دادند، از وضعیت زندانیان مجاهد به کلی بی خبر بودیم! آنها همچنان در قسمتی مجزا از بند زندانیان چپ نگهداری می شدند! در بهمن ماه همان سال مطبوعات و تلویزیون رژیم تبلیغات پر سر و صدائی بر سر عفو زندانیان سیاسی به راه انداختند و ری شهری وزیر وقت اطلاعات ادعا کرد که تمام زندانیان مشمول عفو شده اند و فقط نهصد نفر زندانی داریم که آزادی آنها خطرناک است!

در اواخر بهمن ماه ۱۳۶۷ یک روز صبح داود لشکری به بند ما آمد و دستور داد که تمام افراد بند وسائلشان را جمع کنند! ابتدا فکر کردیم می خواهند بند ما را تغییر بدهند، پس از جمع کردن وسائلمان و زدن چشمبند ما را از بند خارج کردند، وارد قسمت انتهائی راهروها شدیم، از پلکانی پائین رفتیم و به محوطه ای باز رسیدیم، همگی را سوار اتوبوس کردند و از گوهردشت بیرون بردند، یقین داشتیم که ما را به زندان اوین می برند، نزدیک به سه سال بود که در زندان گوهردشت به سر برده بودیم، در داخل اتوبوس توانستیم چشمبندهایمان را برداریم، دو نفر پاسدار مسلح در جلوی اتوبوس نشسته بودند، یک ماشین در جلو و یک ماشین در عقب اتوبوس ما را اسکورت می کردند! با ولع مناظر و خیابان ها و مردم آزادی (!) را که در حال رفت و آمد بودند نگاه می کردیم، با خود می اندیشیدم آیا این افراد که این چنین آرام در حال رفت و آمد هستند اطلاع دارند که چه تعداد انسان در همین نزدیکی آنها کشته شده اند؟ بی اختیار به یاد کسانی که دیگر با ما نبودند اشک می ریختم.

آنها در گوهردشت و اوین بی دفاع به دار آویخته شده بودند اما طنین صدای آنها را از سراسر ایران، تمام شهرها و خیابان ها و کوچه پس کوچه ها می شنیدم، آنها را در همه جا می دیدم، حتی در خارج از کشور نیز با فرسنگ ها فاصله به یاد آنان اشک در چشمانم حلقه می زند، سرانجام وارد زندان اوین شدیم، از در بزرگ و آهنی آن گذشتیم و چشمبندهایمان را زدیم، ما را به بند دو بالا بردند، متوجه شدیم که بند دو و هشت گوهردشت را نیز همان روز زودتر از ما به بند دو پائین اوین منتقل کرده اند، بدین ترتیب گوهردشت را از کلیه زندانیان چپ تخلیه کرده بودند! در بند دو بالا با بسیاری از بچه ها روبرو شدیم که در سال ۱۳۶۵ قبل از انتقال به گوهردشت در بند یک واحد یک زندان قزلحصار باهم بودیم، شاید در موقعیتی جز این از دیدن بچه های قدیمی، بچه هائی که چند سال در قزلحصار باهم گذرانده بودیم دلشاد می شدیم اما در آن وضعیت جائی برای شادی نمانده بود! دوستان و همزنجیری ها همدیگر را در آغوش گرفتیم، آنها که در اوین مانده بودند از وضعیت و سرنوشت دیگر زندانی ها پرس و جو می کردند.

ما نیز از سرنوشت کسانی که در اوین مانده بودند می پرسیدیم و خیلی زود فهمیدیم که بسیاری از رفقا و دوستان مشترک دیگر زنده نیستند! تمام زندانی های بند دو و بند هشت گوهردشت را به بند دو پائین منتقل کرده بودند و ما را نیز با بازماندگان زندان اوین یکجا قرار دادند، برایمان روشن بود که این وضعیت موقتی است، اواخر بهمن ماه بود و در هر یک از سلول های بند، بیست تا بیست و پنج نفر می خوابیدیم! آن شب تا صبح با دوستانی که بعد از چند سال همدیگر را یافته بودیم گپ زدیم و برای یکدیگر از وضعیت اوین و گوهردشت و وقایعی که از سر گذرانده بودیم تعریف کردیم، بعد از ظهر روز بعد ناصریان به بند آمد و شروع کرد به خواندن اسامی تک تک زندانی ها ! نمی دانستیم دوباره چه برنامه ای برایمان چیده اند؟ نام هر کس را که می خواندند از بند خارج می شد و پشت در به سؤال های ناصریان باید پاسخ می داد: اسم و مشخصات، نام پدر، سال تولد، مدت محکومیت، آیا مسلمان هستی یا خیر؟ آیا حاضر به مصاحبه هستی یا خیر؟ آیا حاضر به شرکت در کنفرانسی علیه مجامع حقوق بشر هستی یا خیر؟

باز هم زندانی های چپ را بنا به پاسخی که به دو سؤال آخر می دادند در راهرو ردیف می کردند! کسانی که به دو سؤال آخر پاسخ منفی می دادند در سمت چپ راهرو و کسانی که به دو سؤال آخر پاسخ مثبت می دادند در سمت راست راهرو می نشاندند! از میان تمام زندانیان چپ که حدود چهارصد تا چهارصد و پنجاه نفر بودیم (از بند دو بالا و پائین) فقط هفتاد نفرمان به آن دو سؤال آخر پاسخ منفی دادیم، بقیه همه به آن دو سؤال پاسخ مثبت داده بودند! ما هفتاد نفر را در قسمت چپ راهرو نشانده بودند و پس از پایان کار همه مان را به بند چهار پائین بردند و در سه سلول انتهای بند جا دادند و در هر سه سلول را بستند! در هر یک از این سلول های مجرد (بسته) بیست تا بیست و پنج نفر بودیم، ابتدا روزانه سه وعده برای دستشوئی در سلول را باز می کردند و پس از چند روز برای هر سلول روزانه نیم ساعت هواخوری هم دادند! روزنامه های صبح و عصر را هم برایمان می آوردند.

در یکی از روزهای اسفند در روزنامه کیهان خبر تشکیل کنفرانسی با شرکت زندانیان علیه مجامع حقوق بشری دیدم! همه دور آن برگ روزنامه جمع شده بودیم، عکس کیانوری را با جمعیت پشت سرش چاپ کرده بودند و نوشته بودند: "زندانیانی که در این کنفرانس شرکت کرده اند در پایان کنفرانس آزاد و به خانواده هایشان ملحق شده اند!" روزگار غریبی است! چند سال پیش از آن در همین سلول ها و در همین رونامه ها لیست اعدامی ها را با صدای بلند برای یکدیگر می خواندیم و امروز خبر شرکت همان زندانی ها و دوستانمان را در چنین کنفرانسی داشتیم می خواندیم! نمی دانستیم که با ما چه رفتاری خواهند کرد؟ اعدام همه ما هفتاد نفر برای رژیم که چند ماه پیش هزاران نفر را کشته بود کاری بسیار ساده به نظر می آمد اما نمی دانستیم که آیا ما را خواهند کشت و یا همچنان در زندان نگه خواهند داشت؟ چند روز پس از خواندن آن خبر چند نفر از میان سه سلول ما به پاسدارهای بند اعلام کردند که حاضر به انجام مصاحبه هستند! یک ساعت بیشتر طول نکشید که آنها را از ما جدا کرده بردند!

سایه تردید و ابهام در رفتار همه مان مشهود بود! چند روزی گذشت، ناصریان در سلول ها را باز کرد و اسامی چند نفر را خواند و به آنها چشمبند زد و با خود برد و با این کارها به تردید و ترسی که در اثر موج اعدام ها فضا را فرا گرفته بود دامن می زد! می دانست چه می کند! ما در ابهامی دائمی به سر می بردیم! نمی دانستیم کسانی را که از سلول می برند به کجا می برند؟ بعدها فهمیدیم که آن زندانی ها را به انفرادی های آسایشگاه برده بودند، در یکی از روزهای فروردین ماه سال ۱۳۶٨ ناصریان باز هم وارد سلول شد، لیست اسامی بچه های سلول را در دست داشت و گفت: "هر کس تعهد بدهد که هیچ گونه فعالیتی علیه نظام نخواهد کرد آزاد خواهد شد!" من و چند نفر دیگر آمادگی خودمان را برای دادن تعهد اعلام کردیم! در میان ما سه، چهار نفر آماده دادن تعهد کتبی نبودند! بلافاصله به ما چند نفر چشمبند زدند و ما را از سلول بیرون بردند، دوباره وارد بند بالا شدیم، فردای آن روز پاسداری اسم من و تعدادی دیگر را خواند، ما را به دفتر مرکزی اوین بردند، همان جائی که روز اول دستگیری شب را به صبح رسانده بودیم!

ناصریان برگه ای جلوی ما گذاشت، برگه تعهد بود، تعهد به این که هرگز فعالیتی علیه نظام اسلامی نخواهیم کرد و با هیچ گروه مخالفی همکاری نخواهیم نمود! برگه را امضا کردیم، برگه دیگری را هم که مکمل برگه اول بود امضا کردیم و در آن تعهد دادیم که در صورت فعالیت مجدد علیه نظام اسلامی مستوجب اشد مجازات هستیم! پس از دادن امضاها ما را دوباره به بند دو بالا بردند، بعد از ظهر همان روز حوالی ساعت پنج بعد از ظهر اسامی تک تکمان را خواندند، چشمبند زده به سمت بیرون حرکت کردیم، مسافت کوتاهی طی شد و پشت در ورودی زندان توقف کردیم، ابتدا چشمبندهایمان را گرفتند و سپس تمام بدنمان را تفتیش کردند و تک تکمان را از در زندان بیرون فرستادند، آزاد شده بودیم، خانواده هایمان اشک شوق می ریختند و ما را در آغوش خویش می فشردند، من نیز می گریستم، زندان اوین را با کوهی از خاطرات تلخ و شیرین دوران اسارت، خنده ها، اشک ها و فریادهائی که در آن خفه شده بودند ترک می کردم!

هنگامی که فاصله زندان تا خانه را طی می کردم بغض گلویم را می فشرد و حلقه های اشک منظره خیابان های تهران را پیش دیدگانم تیره می کرد، بی اختیار شعری را که یکی از بچه ها به یاد رضا قریشی (و همه آنان که دیگر نبودند) سروده بود زمزمه می کردم:

قلبم را به تیرکی آویختند

بر شانه های مجروح وطنم

جراحتی دیگر وارد آوردند

دخترم

آنگاه که از کنارم می گذری

آهسته برو

زیرا که با تو سخنی دیگر دارم

سخنی دیگر

(اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و چهار)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنویس ها:

۱ - در سال ۱۳۶١ گروه ضربتی متشکل از پاسداران برای عملیات دستگیری ایجاد شده بود، ساختمانی که بخش های اداری اوین و همچنین شعب بازجوئی افراد سازمان مجاهدین در آن قرار داشت در بین زندانیان به دفتر مرکزی اوین معروف بود.

٢ - از سال ۱۳۶١ به بعد در ساختمان دفتر مرکزی شعبه های یک، سه، چهار و هفت را به بازجوئی زندانیان مجاهد اختصاص داده بودند، شعبه پنج به بازجوئی جریان اکثریت و حزب توده و شعبه شش به بازجوئی سایر جریان های چپ اختصاص داشت.

۳ - شعبه شش بازجوئی در محل ساختمان ٢٠٩ که متصل به ساختمان بندها بود قرار داشت و از سال ۱۳۶١ به زندانیان زن اختصاص داده شد.

٤ - اصطلاح "زیرزمین" بین زندانیان و همچنین بازجوها برای شکنجه گاه به کار برده می شد! از انواع شکنجه ها شلاق و کابل، دستبند قپانی و آویزان کردن از دست یا پا رایج بودند.

۵ - حاج آقا اخوت پدر حسین اخوت بود از فعالان سازمان پیکار، خواهر اخوت پس از دستگیری، حسین را پای قرار می کشد اما او که سر قرار متوجه وضعیت مشکوک می شود خود را از مخمصه بیرون می کشد و فرار می کند! پاسداران در عوض پدرش را گروگان گرفته به زندان می اندازند!

۶ - اتاق آزادی در اصطلاح زندانیان به اتاقی در دفتر مرکزی اوین گفته می شود، آخرین مراحل پیش از آزادی در این اتاق می گذرند از جمله پر کردن برگه تعهد، دادن ضمانت و .....

۷ - حسین روحانی عضو مرکزیت سازمان پیکار بود، پس از دستگیری ضعف نشان داد و به همکاری با زندانبانان پرداخت، از آن پس در پاره ای بازجوئی ها از کادرها و فعالان سازمان پیکار شرکت داشت، با این همه او را در سال ۱۳۶۳ اعدام کردند!

٨ - قاسم عابدینی از مسئولین سازمان پیکار بود و همراه با همسر خود مهری حیدرزاده در بازجوئی اعضای این سازمان شرکت می کرد! او را هم در سال ۱۳۶٢ اعدام کردند! مهری حیدرزاده در سال ۱۳۶۵ آزاد شد و هم اکنون گاه داستان یا مقاله های ادبی برای کیهان یا اطلاعات می نویسد.

٩ - صمد علیزاده یکی از فعالان سازمان پیکار بود، همکاریش از بازجوئی از اعضای این سازمان ابعادی گسترده داشت و چند سال بعد آزاد شد.

١٠ - به احتمال زیاد بازجوها از نام های مستعار استفاده می کردند.

١١ - از اواسط سال ۱۳۶١ ساختمان بندهای اوین که در زمان شاه برای کلیه زندانیان بود به زندانیان زن اختصاص داده شد و ساختمان اداری زندان ساواک در زمان شاه برای نگهداری زندانیان مرد اختصاص یافت که به ساختمان آموزشگاه معروف شده بود، این ساختمان شش سالن داشت، در هر طبقه دو سالن روبروی هم قرار گرفته بودند و برای همه این سالن ها از یک محل به عنوان "زیر هشت" استفاده می شد، سالن های یک و پنج به زندانیان مذهبی و مجاهد اختصاص داشت و سالن سه به زندانیان چپ که نماز نمی خواندند، در سالن ها بسته بود و به اصطلاح مجرد یا ایزوله بودند! هر سلول سه نوبت در روز وقت دستشوئی و نیم ساعت هواخوری داشت، سالن های دو و چهار مختص تواب ها بودند و به شکل عمومی اداره می شدند، سالن شش مختص به زندانیانی بود که سنشان کمتر از بیست سال و تواب بودند، علاوه بر این سالن ها، در محوطه حسینیه نیز زندانیان توابی بودند که در کارگاه های اوین کار می کردند، این زندانیان که تواب بودنشان مسلم شده بود یونیفورمی طوسی به تن می کردند.

١٢ - وحید خسروی از فعالان سازمان پیکار بود که پس از دستگیری رهبری این سازمان به فعالیت محفلی در کارخانجات تهران روی آورد، در اسفند ۱۳۶١ توسط محمدرضا نصیری لو رفت و دستگیر شد، در دادگاه از مواضع خود و مارکسیسم دفاع کرد، او یک بار نیز در سال ۱۳۶٠ در شهرستان آمل دستگیر شده و از زندان فرار کرده بود! حاکم شرع در آن زمان نیری از اهالی همان شهرستان ها بود! نیری پرسیده بود: "دفعه قبل به تو دو سال حکم دادم از زندان فرار کردی، این دفعه چقدر حکم دهیم تا فرار نکنی؟" و او پاسخ داده بود: "شما هر حکمی به من بدهید من اگر بتوانم باز هم فرار می کنم!" او را در بیست و دوم مرداد سال ۱۳۶٢ اعدام کردند.

۱۳ - احمد شیرازی نیز از فعالان سازمان پیکار بود که بعد از دستگیری رهبری این سازمان به فعالیت محفلی در کارخانجات تهران روی آورد، او نیز در اسفند ۱۳۶١ توسط محمدرضا نصیری لو رفت و دستگیر شد، حاکم شرع، نیری از او خواسته بود تا نظرش را نسبت به جمهوری اسلامی اظهار کند: "حتی اگر مرا خاک کنید باز هم استخوان های پوسیده ام شعار مرگ بر جمهوری اسلامی سر خواهند داد!" او را در بیست و دوم مرداد سال ۱۳۶٢ اعدام کردند.

۱٤ - وحید سریع القلم از فعالان اتحادیه کمونیست ها بود که با مسئولین زندان همکاری می کرد و در بعضی موارد در بازجوئی از فعالین این سازمان شرکت داشت، او را در سال ۱۳۶٣ اعدام کردند!

۱۵ - محمدرضا کریمی از فعالین سازمان پیکار بود، در زندان از مواضع سیاسی خود همواره دفاع می کرد، او را در پائیز ۱۳۶٢ اعدام کردند.

۱۶ - محمد نورانی از فعالان سازمان پیکار بود که در زندان و در دادگاه از مارکسیسم دفاع کرد و در پائیز ۱۳۶٢ اعدام شد.

۱۷ - احمد میراحسان (سرتوک) از فعالان سازمان پیکار بود که در سال ۱۳۶٢ دستگیرشد، در زندان و زیر فشار به اسلام روی آورد و به دوازده سال زندان محکوم شد، در سال های ۱۳۶٣ -  ۱۳۶٤ دچار بیماری روانی شد و در سال ۱۳۶۶ آزاد گردید.

۱٨ - این پرسش ها و تفتیش عقاید که مرتب و هر از چند گاهی توسط زندانبانان انجام می گرفتند تنها وسیله سنجش افکار زندانی ها به شمار می آمدند اما این سنجش در مورد زندانی های مجاهد متفاوت بود چرا که مجاهدین غالبا در آن سال ها اظهار ندامت می کردند و سازمان خود را منافقین می نامیدند و برای مصاحبه ابراز آمادگی می کردند، به این خاطر زندانبانان برای سنجش وضعیت و افکار آنها میزان همکاری های فعال آنها را ملاک قرار می دادند.

۱٩ - حاج داود رحمانی که به حاج داود معروف بود رئیس زندان قزلحصار و از دار و دسته لاجوردی محسوب می شد، فشارها و شکنجه هائی که او بر زندانیان اعمال می کرد زبانزد شده بود تا آنجا که قزلحصار همپای اوین مشهور شده بود!

٢٠ - نادر سرخابی خامنه از هواداران سازمان راه کارگر بود که در سال ۱۳۶٢ به چهار سال زندان محکوم شده بود، در پی دستگیری افراد جدید و لو رفتن اطلاعاتی جدید او را دوباره دادگاهی کردند و در زمستان ۱۳۶٢ اعدام شد.

٢۱ - سیروس مرادی از فعالان اتحاد مبارزان کمونیست (سهند) که نادم شد و با بازجویان همکاری داشت، با این همه او را چند سال بعد آزاد کردند.

٢٢ - فرهاد غریب با نام مستعار عباس از سازمان پیکار بود، در زندان همکاری وسیعی با بازجوها داشت و بعد از چند سال آزاد شد، علی صدیقی نیز همین طور.

٢۳ - داریوش کایدپور (کائیت پور) از مرکزیت سازمان رزمندگان و گروه "کامل" بود که در سال ۱۳۶٢ همراه رضا قریشی یکی دیگر از اعضای رهبری این سازمان دستگیر شد، تا ۱۳۶۷ هیچ حکمی به او نداده بودند با این همه در کشتارهای آن سال در اولین سری اعدام شد!

٢٤ - رضا قریشی از مرکزیت سازمان رزمندگان در سال ۱۳۶٣ دستگیرشد و تا سال ۱۳۶۷ در انتظار دریافت حکم خویش بود و همراه با داریوش کایدپور اعدام شد.

٢۵ - محمود محمودی از فعالین سازمان اقلیت در سال ۱۳۶٤ دستگیر شد، خبر دستگیری او را همراه با عده ای دیگر از افراد این سازمان در روزنامه ها خواندیم، در دادگاه از مارکسیسم و عقایدش دفاع کرد و در سال ۱۳۶۵ اعدام شد، گویا او جریانی به نام: "کار ویژه" را در درون سازمان خود رهبری می کرده است، به همین دلیل زمانی که او در انتظار اعدام خویش در سالن سه به سر می برد پاره ای از فعالان اقلیت به او انگ همکاری با پلیس زده بودند، او در انزوا و تنهائی به جوخه اعدام سپرده شد.

٢۶ - داود لشکری از پاسداران قدیمی زندان گوهردشت بود و از سال ۱۳۶۵ به بعد مدیر داخلی زندان به شمار می رفت و سرکوب زندانیان زیر نظر مستقیم او صورت می گرفت و از عوامل اجرائی کشتار سال ۱۳۶۷ بود.

٢۷ - فرعی بند: در زندان گوهردشت در کنار هر بند مجموعه ای شامل دو اتاق (یک اتاق بزرگ و یک اتاق توالت و دستشوئی و حمام) قرار داشت که در آن به راهرو بندها باز می شد، در بسیاری از موارد برای جدا کردن برخی از زندانی ها از دیگران از فرعی ها استفاده می شد و چون جزو بند به شمار نمی رفته زندانیان از قدیم آن را فرعی بند نام گذاری کرده اند.

٢٨ - ناصریان: وی پس از برکناری دار و دسته لاجوردی دادیار زندان قزلحصار و گوهردشت و اوین بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این نوشتار پر از نادرست نویسی ها و آشفتگی های دستور زبانی بود و تا جائی که این نوشتار از ریخت نخستینش نیفتد ویراسته شد، برای نمونه بارها واژه (درب) به جای واژه (در) نوشته شده است که به کارگیری (درب) به جای (در) از نگر دستور زبان پارسی نادرست است و واژگانی مانند: (درب سلول، درب خانه، درب زندان، درب ماشین و .....) همگی از نگر دستور زبان نادرست هستند و باید گفت و نوشت: (در سلول، در خانه، در زندان، در ماشین و .....) از سوی دیگر شاید برای شتابزدگی نویسنده و یا تایپیستی که این نوشتار را تایپ کرده است واژگان نادرستی نیز در این نوشتار به برده شده اند مانند: (وزارت آموزش و پرورش کرج) که باید نوشته می شد: (اداره آموزش و پرورش کرج) و یا از کتابی که جلال الدین فارسی نوشته است در این نوشتار با نام: (مارکس و مارکسیسم) یاد شده است اما نام درست این کتاب (درس هائی از مارکسیسم) است! و یا نوشته شده است: (..... در یکی از روزهای پایان خرداد در روزنامه ها خواندیم که رفسنجانی جلسه فوق العاده مجلس خبرگان را تشکیل داده و فردای آن روز خمینی در پیام مشهور خود موافقت خویش را با پذیرش صلح اعلام کرده است! .....) روشن است که (پایان خرداد) نادرست و (پایان تیر) درست است! و یا نوشته شده است: (داود لشکری مدیر داخلی بند به درون بند آمد) روشن است که داود لشکری (مدیر داخلی بند) نبود و (مدیر داخلی زندان) بود و ما پستی به نام (مدیر داخلی بند) نداریم! و یا نوشته شده است: (دادگاهی به ریاست ایة الله اشراقی و ایة الله نیری تشکیل شده است!) نخست آن که مرتضی اشراقی آخوند نبود که ایة الله باشد! دیگر آن که حسینعلی نیری با آن که آخوند بود اما حجة الاسلام بود نه ایة الله! و حتی روح الله خمینی در فرمان ننگینش برای کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ حسینعلی نیری را (حجة الاسلام نیری) نامیده است نه (ایة الله نیری!) و یا نوشته شده است: (اشراقی جلوی من پشت یک میز با لباس آخوندی نشسته بود!) که باید نوشته می شد: (نیری جلوی من پشت یک میز با لباس آخوندی نشسته بود!) و یا انوشیروان لطفی وابسته به سازمان فدائیان - اقلیت نامیده شده است که نادرست است و انوشیروان لطفی وابسته به سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت بود! این باره ها نیز مانند نادرست نویسی های دستور زبانی تا آنجا که این نوشتار از ریخت نخستینش نیفتد ویراسته شدند.

 

 

منبع: 
کتاب: "نبردی نابرابر" نوشته: "نیما پرورش" انتشارات: "اندیشه و پیکار"
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با سر فرود اوردن و احترام به همه زندانیان و بازمانده گان ان گشتار محمدی . هرچه بیشتر در پیرامون گشتار سال 67 و اعدامهای نظام اسلامی از مخالفان کنگاش میشود به این نتیجه خواهیم رسید که حکم قتل زندانیان ناشی از دستورات و ایات قرانی رسول الله است. در قران صد ها ایه وجود دارد که مشرکان و منافقان و کفار و و دشمنان دین الله و محمد و قران را از میان بر دارید . خمینی وگروه مرگ او د رحقیقت ایات قتال قران را عملی کردن و نه بیشتر . خمینی و گروه اخوند خود را در برابر قران و الله مسئول میدانند ونه در برابر مردم.. به دیگر سخن با امدن خمینی به ایران و تسلط دین اسلام انتظار برخورد انسانی به هم نوع یک ساده لوحی کودکانه است.مطمن باشید که اگر روز ی رجوی و گروه او پایش به ایران باز شود معیار قضاوت مجاهد همان اصول قرانی خواهد بود و قصاص و دشمنی با الله و