اعدام ددمنشانه دانشمندی به نام محمد پورهرمزان در تابستان ۶۷

هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ گناه بزرگ محمد پورهرمزان شصت و هفت ساله ترجمه صدها کتاب و نوشتار ناسازگار با آخوندیسم از کسانی مانند لنین و مارکس و انگلس و نویسندگان دیگر بود! محمد پورهرمزان که در زمان پهلوی غیابا به هفت بار اعدام محکوم شده بود در زمان رژیم آخوندی دستگیر و حتی با سخت ترین شکنجه ها هم به توبه نامه نویسی و شرکت در نمایش های تلویزیونی رژیم آخوندی تن نداد و سرانجام پس از شش سال زندان و شکنجه در تابستان سال ۱۳۶۷ اعدام شد!

 

بخش یک - چکیده ای از زیستنامه محمد پورهرمزان

محمد پورهرمزان در سال ۱۳۰۰ ‏خورشیدی در تهران زاده شد، پس از به پایان رساندن دبستان و دبیرستان به دانشکده افسری راه یافت و در سال ۱۳۲۲ ‏دانشکده افسری را در رسته توپخانه به پایان رساند، برای باورمندیش به سوسیالیسم در آذرماه سال ۱۳۲۲ پنهانی ‏به حزب توده ایران پیوست، در سال ۱۳۲٤ رکن دوم ستاد ارتش شاهنشاهی که به کارهای سیاسی او بدگمان شده بود او را به همراه چند تن دیگر از افسران ارتش به یکی از پادگان‌های جنوب ایران فرستاد! این افسران که زنده یاد خسرو روزبه نیز در میانشان بود از رفتن به چنین تبعیدگاهی خودداری کرده و برای پیکار با رژیم شاهنشاهی گروهی از افسران و سربازان را نیز با خود همراه کرده و به رویاروئی مسلحانه با رژیم پهلوی برخاستند!

محمد پورهرمزان یکی از برنامه ریزان و سران پیکاری بود که سپس قیام افسران خراسان و تهران نام گرفت، پیکارگران در گنبد قابوس با نیروهای ارتش و ژاندارمری جنگیدند و بسیاری از آنان در این نبرد کشته و زخمی شدند اما محمد پورهرمزان توانست با جنگ و گریز خود را به آذربایجان برساند و به نیروهای جعفر پیشه وری بپیوندد، پس از سرکوب جنبش افسران خراسان و تهران و پس از شکست نیروهای پیشه وری چون محمد پورهرمزان از سوی رژیم شاهنشاهی غیابا به اعدام محکوم شده بود به ناچار پنهانی از ایران به فرامرز رفت و بدین سان سه دهه دور از ایران و در کشورهای گوناگون زیست!

محمد پورهرمزان پس از رفتن به فرامرز به دانشگاه مسکو راه یافت و دانشجوی رشته مارکسیسم - لنینیسم در دانشگاه مسکو شد و سپس آموزش پیشرفته زبان های گوناگونی مانند زبان روسی و زبان آلمانی و زبان های دیگر را در پیش گرفت، پس از آن به ترجمه کتاب ها و نوشته های کسانی مانند کارل هاینریش مارکس فیلسوف نامدار آلمانی، فردریش انگلس، ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (لنین) و نویسندگان و اندیشمندان دیگر پرداخت و ترجمه صدها نوشته از لنین، مارکس، انگلس و نویسندگان دیگر فراورده سال ها کار شبانه روزی محمد پورهرمزان است، کتاب: "چنگیزخان" نوشته: "واسیلی یان" نیز کار ارزنده ای درباره بخشی از تاریخ ایران است که آن را هم محمد پورهرمزان به زبان فارسی ترجمه کرده است، کار محمد پورهرمزان تنها ترجمه نبود و محمد پورهرمزان از نویسندگان و گردانندگان رادیو پیک ایران نیز بود و نگارش نوشته هائی فزون از شمار برای مجله: "دنیا" و ماهنامه: "مردم" و انتشار مجله: "مسائل بین المللی" نیز بخشی از کارهای محمد پورهرمزان است.

بدبختانه مردم ایران در سال ۱۳۵۷ به جای آن که از زندان آریامهری خود را برهانند دست به انتحار اسلامی زدند و به جای زندان آریامهری خود را در دوزخی بی همتا در جهان به نام ایران آخوندی گرفتار کردند! پس از به روی کار آمدن رژیم ولایت فقیه شب تاریک مردم روز نشد و ایران ۱٤۰۰ سال پسرفت کرد و رژیمی بر سر کار آمد که با فرهنگ و روش های زمان برده داری و شترچرانی کشورداری می کرد و رژیم برخاسته از گور ولایت فقیه که در پی نا آگاهی مردمی که می خواستند از زندان رژیم پهلوی خود را برهانند اما در سال ۱۳۵۷ به جای انقلاب دست به انتحار اسلامی زدند از سرزمینی به نام ایران دوزخی بی همتا در جهان ساخت! از سوی دیگر پاره ای از سازمان های سیاسی چپ گرا مانند حزب توده ایران و سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت برای دچار شدن به بیماری دنباله روی از مردم کوچه و خیابان (پوپولیسم) و با این پندار نادرست که رژیم آخوندی دشمن امپریالیسم است از این رژیم دوزخی پشتیبانی کردند و با این روال نادرست کوبنده ترین آسیب ها را به سوسیالیسم و کمونیسم در ایران زدند!

پس از انتحار اسلامی محمد پورهرمزان که در زمان رژیم شاهنشاهی به هفت بار اعدام محکوم شده بود مانند بسیاری از کسانی که از دست رژیم پهلوی به فرامرز گریخته بودند به ایران برگشت اما هرگز آب محمد پورهرمزان با توده ای هائی که از رژیم برخاسته از گور ولایت فقیه با گشاده دستی پشتیبانی می کردند به یک جوی نمی رفت! و گاهی میان محمد پورهرمزان با توده ای هائی که از رژیم آخوندی بی دریغ پشتیبانی می کردند کار به بگومگوهای تند و همراه با پرخاش می کشید! باری، پس از بازگشت به ایران پورهرمزان چون سرپرست بخش انتشارات حزب توده ایران شده بود بی درنگ و در اندک زمانی انبوهی از کتاب ها و نوشته های کمونیستی را سیل آسا روانه کتابفروشی ها و کتابخانه های ایران کرد اما کوشش های گسترده و کارآمد محمد پورهرمزان برای شناساندن و گسترش فرهنگ سوسیالیستی به مردم ایران خشم آخوندهای مفت خور و بازداشت او را در فروردین ماه سال ۱۳۶۱ در پی داشت!

با آن که در فروردین ماه سال ۱۳۶۱ در یورش به دفتر انتشارات حزب توده محمد پورهرمزان و چند تن دیگر از توده ای ها دستگیر شدند اما گردانندگان حزب توده ایران که همچنان در خواب خرگوشی به سر می بردند نا آگاه از برنامه های آخوندیسم برای نابودی چپ گراهای ایرانی همچنان پشتیبانی از خط امام خمینی ضد امپریالیست! و رژیم ایران بر باد ده آخوندی را دنبال می کردند! چنان که نورالدین کیانوری دبیر کل حزب توده ایران در نشست پرسش و پاسخی در روز بیستم شهریورماه سال ۱۳۶۱ این شعر را خواند: "توده ای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام!" سرانجام زمان نابودی سرتاسری اکثریتی ها و توده ای هائی رسید که رژیم تشنه به خون کمونیست ها را ضد امپریالیست می نامیدند! و تاختن به حزب توده ایران و فدائیان خلق ایران - اکثریت از سوی رژیم ولایت فقیه آغاز و هزاران تن از توده ای ها و اکثریتی ها دستگیر، بازجوئی، شکنجه و تیرباران شدند!

برنامه دژخیمان برای پرونده سازی، تواب سازی، اعتراف گیری و برگزاری شوهای تلویزیونی و مصاحبه های فرمایشی و نمایشی درباره توده ای هائی که به سختی شکنجه شده بودند آغاز شد! در روز دهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ اعترافات دیکته شده و ساختگی نورالدین کیانوری و محمود اعتمادزاده (به آذین) که با زور شکنجه گرفته شده بودند در تلویزیون آخوندی به نمایش درآمدند! روح الله خمینی دستور داده و پافشاری کرده بود که این اعترافات باید یک روز پیش از روز جهانی کارگر پخش شوند تا برای مردم فریبی کارائی بیشتری داشته باشند! پس از شش روز احسان طبری تئوریسین حزب توده ایران که کمتر از ده روز از دستگیریش می گذشت در نمایش تلویزیونی رژیم آخوندی گفت که در اثر مطالعه کتاب های علامه‌ طباطبایی و مرتضی مطهری به اسلام روی آورده است!!! توده ای هائی نیز بودند که با آن که سخت ترین شکنجه ها به آنها داده شد نه توبه نامه نوشتند و نه به اعترافات دیکته شده و ساختگی دژخیمان در شوهای تلویزیونی تن دادند! توده ای هائی مانند ابوتراب باقرزاده و محمد پورهرمزان!

پس از بازجوئی و شکنجه و دادگاه برخورد و دیدگاه توده ای هائی که زندانی شده بودند درباره رژیم دژخیمان و شکنجه گران یکسان نبود، گروهی از توده ای ها دربست با رژیم همکاری کرده و برای دستگیری دشمنان رژیم و پرونده سازی برای آنان هر چه در توان داشتند انجام می دادند و هر خیانتی را می کردند! گروهی از توده ای ها با رژیم همکاری نکردند اما با رژیم هم به ستیز برنخاستند و روش: "نه سیخ بسوزد، نه کباب!" را در پیش گرفتند! گروهی از توده ای ها نیز هواداری بی حساب و کتاب و ترمز بریده گردانندگان حزب توده ایران و فدائیان خلق ایران - اکثریت از رژیم ولایت فقیه و ضد امپریالیست نامیدن این رژیم دوزخی را به سختی نکوهش کرده و خواستار براندازی رژِیم آخوندی و ریشه کن شدن آخوندیسم از ایران شدند که در میان توده ای های زندانی شده محمد پورهرمزان دشمن رژیم ولایت فقیه و خواستار براندازی بی چون و چرای این رژیم بود! دژخیمان رژیم آخوندی نیز زندانیان توده ای را از روی دیدگاه هایشان در بندهای گوناگون نگهداری می کردند!

باری، بیش از شش سال دانشمندی به نام محمد پورهرمزان در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه به زنجیر کشیده شد و سرانجام هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷ این دانشمند فرزانه اعدام شد و با اعدام ددمنشانه محمد پورهرمزان مردم ایران گوهری گرانمایه را در جهان دانش و فرهنگ از دست دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بخش دو - یادمانده های خسرو صدری درباره محمد پورهرمزان

خسرو صدری از وابستگان پیشین حزب توده ایران از نزدیک چگونگی دستگیری زنده یاد محمد پورهرمزان را دیده و سخنان ارزنده ای در این باره نوشته است که خواندن آنها سودمند هستند:

مهدی پرتوی، محمد پورهرمزان و پاسداران!

نهم تیرماه ۱۳۶۰ بود، تهران زیر سایه غبار انفجار دو روز پیش دفتر حزب جمهوری اسلامی ایران و التهاب ناشی از کشته شدن محمد بهشتی و ده ها تن دیگر حالت عادی نداشت! ساعت هشت صبح وارد محل کارم، دفتر انتشارات حزب توده ایران واقع در خیابان ایرانشهر، کوچه چوبین شدم، دقایقی بعد محمد پورهرمزان مسئول انتشارات نیز وارد ساختمان شد، در این دفتر تایپ، غلط گیری و صفحه بندی کتاب های حزب صورت می گرفت و دادستانی مرکز هم این را می دانست ولی دفتر رسمی نبود و ما نیز با احتیاط رفت و آمد می کردیم زیرا می پنداشتیم که گروه های غیر مسئول داخل حکومت و نه ارگان های رسمی ممکن است مزاحم کارمان شوند! حدود ساعت نه صبح ناگهان از روی پشت بام پاسداران مسلح وارد خانه شدند و همه ما را که ابتدا شش نفر بودیم در اتاق بزرگ طبقه اول جمع کردند و شروع به بازرسی خانه نمودند!

به تدریج دیگر دوستان همکار هم بی خبر از وجود افراد غریبه به محل آمدند و به جمع ما اضافه شدند! یکی از دوستان ولی پس از آن که زنگ در را می زند با اخطار یکی از همسایه ها در کوچه پا به فرار می گذارد! یکی از آنانی که غافل از وجود پاسدارها حدود ساعت ده به جمع ما اضافه شد کسی نبود جز محمدمهدی پرتوی (خسرو)! یکی دو بار دیگر نیز او را در همین دفتر دیده بودم که به اتاق پورهرمزان رفته بود، آن زمان البته هیچ کدام از ما او را نمی شناختیم و این سعادت اجباری را پاسداران برایمان فراهم کرده بودند که چند ساعتی چهره عبوس و نگران او را در آن اتاق تحمل کنیم! حدود سه سال دیرتر در مینسک عکس او را روی مجله ای که گزارشات اعترافات تلویزیونی رهبران زندانی حزب توده ایران را منتشر کرده بود دیدم و تازه به این فکر فرو رفتم که چگونه ممکن بود کسی مثل او چنین بی پروا به دفتر علنی انتشارات رفت و آمد کند؟ آیا با چنین سهل انگاری هائی سرنوشتی هم جز آن چه بر سر رهبری حزب و سازمان های مخفیش آمد انتظار می رفت؟!

مهدی پرتوی مسئول تشکیلات نظامی و مخفی حزب توده ایران با صد و چهارده نفر عضو و در تماس مستقیم با ناخدا افضلی، سرهنگ شمس، سرهنگ کبیری و سرهنگ عطاریان بود! طبق اعترافات خودش و کتاب: "خاطرات کیانوری" او یک بار در مرداد ۱۳۵۹ از طرف نیروهای امنیتی دستگیر می شود و حدود چهار ماه در بازداشت به سر می برد! کیانوری می نویسد: "پس از این دستگیری چون احتمال می دادیم که تحت تعقیب باشد او را به بخش علنی حزب آوردیم ولی پس از چندی به این نتیجه رسیدیم که کسی جز او شایستگی مسئولیت تشکیلات مخفی را ندارد و دوباره او را به جای اولش بازگرداندیم!"

هجوم پاسداران در آن روز بی ارتباط با انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی ایران و متعاقب آن میداندار شدن عناصر تندروی سازمان های اطلاعاتی حاکمیت  نبود! آنها ضمن کند و کاو در ساختمان به بحث و گفتگو با ما مشغول شدند! به خاطر دارم که پورهرمزان بسیار با اشتیاق با آنان بحث می کرد: "- پاسدار: شماها اگر ادعای دفاع از انقلاب دارید چرا به جبهه نمی روید؟ - پورهرمزان: هواداران حزب توده ایران هم اکنون در جبهه می جنگند، اسامی بسیاری از شهدا هم در روزنامه مردم منتشر شده است! - پاسدار: موقعی که ما انقلاب کردیم شماها کجا بودید؟ پورهرمزان: - من هفت بار غیابی از طرف رژیم شاه به خاطر فعالیت های سیاسیم به اعدام محکوم شدم! پاسدار: - خوب، الان چی میگی؟ بیا این ژ - ۳ را نگهدار ببینم! میتونی؟!"

یکی از همکاران پرید وسط صحبت و گفت: "خب بده من نگه دارم، مگه این کار هنره؟! پاسدار: - تو چی میگی؟ ما انقلاب نکردیم که شماها بیایید اینجا کتاب چاپ کنید! دوست همکار: - شما تنهایی انقلاب نکردید، من چند سال زمان شاه زندان بودم، تو خودت بگو آن موقع کجا بودی و چه کار می کردی؟!" پورهرمزان با بیرون رفتن پاسدارها از اتاق از حضورش در قیام افسران خراسان، درگیری گنبد و اسکندانی برایمان تعریف کرد! پرتوی آن روز مستمرا در گوشی و آهسته با پورهرمزان صحبت می کرد و می شد فهمید که از او می خواهد تا برای رهائی او اقدامی کند! سرانجام پورهرمزان با اجازه پاسداران به دیگر مسئولان حزب زنگ زد و حدود یک ساعت دیرتر پرتوی را پس از بازجوئی مختصری که در اتاق دیگر از او شد آزاد کردند!

رهبری حزب با برخی مقامات و ارگان های جمهوری اسلامی ایران تماس داشتند، خود ما در انتشارات زیر نظر فردی به نام تبریزی در دادستانی انقلاب فعالیت می کردیم و آدرس دفاتر خود و نام چاپخانه هائی را که کارمان را به آنها سفارش می دادیم به اطلاع او می رساندیم، امضای او پای ورقه ای بود که خود من همیشه به همراه داشتم و قرار بود در مواجهه با مشکلاتی که کمیته ها برای کار ما هنگام تردد و یا مراجعه به چاپخانه و لیتوگرافی ها فراهم می کردند به دادمان رسد ولی هیچ گاه نه تنها کسی تره هم برای آن ورق پاره خرد نکرد برعکس روی آن گوئی نوشته شده بود که دارنده ورقه را تا می توانید سر بدوانید و اذیت کنید! آن روز هم احتمالا مسئولین حزب با رابط هائی این چنین تماس گرفتند و شاید خود نیروهای امنیتی هم با اطلاعاتی که از دستگیری سال ۱۳۵۹ پرتوی از او داشتند صلاح در آن دانستند که خود را عجالتا به کوچه علی چپ بزنند تا رهبری حزب همچنان خام و خوش خیال به گشادبازی هایش ادامه دهد تا لحظه موعود فرا رسد!

البته در برخی اسناد مربوط به بازجوئی های اعضای کمیته مرکزی و خود پرتوی در زندان های جمهوری اسلامی گزارشی وجود دارد که نتیجه گیری های دیگری به دست می دهد و آن بازرسی خانه او درست در همین ایام (تیرماه) از طرف سازمان اطلاعات است که به احتمال زیاد در پی همین گیر افتادنش در دفتر انتشارات صورت گرفته است! طبق گزارش در منزلش اسنادی در ارتباط با سازمان مخفی به دست مأموران می افتد و او مجبور می شود برای ماستمالی کردن قضایا خود را به مقامات اطلاعاتی معرفی کند ولی دستگیر نمی شود! برخی گزارشات البته عمدا به صورتی عرضه می شوند که کماکان منابع اصلی لو رفتن ها که در اینجا می تواند خود پرتوی و زمان آغاز همکاریش با مقامات امنیتی باشد از دید دور بماند!

شب هنگام سرانجام همه ما را پس از یک بازجوئی سبک آزاد کردند! قرار بر این شده بود که پورهرمزان ما را به عنوان کارمند حقوق بگیر انتشارات معرفی کند که به خاطر مهارت های حرفه ای و نه ارتباط با حزب آنجا بودیم! ما هم در بازجوئی همین را گفتیم و آقایان هم ظاهرا پذیرفتند! از آن چه در آینده نزدیک برای حزب توده ایران رخ داد می توان حدس زد که امنیتی ها نمی خواستند با دستگیری ما موجب اخلال در روند تعقیب و مراقبت های نامحسوس رهبران حزب توسط همکاران زبده تر خود  شوند!

مهدی پرتوی را آخرین بار تابستان سال ۱۳۷۳ دیدم، در یکی از کتابفروشی های روبروی دانشگاه با دوستی مشغول صحبت بودم، آشنای دیگری از همان همکاران قدیمی انتشارات که محل کارش آن نزدیکی ها بود وارد شد و گفت: "برو تو کتابفروشی ابوریحان (سابق) ببین کی اونجا نشسته!" به هوای تماشای کتاب وارد کتابفروشی شدم، پرتوی پشت میز پیشخوان نشسته بود و چیزی می نوشت! چهره اش با وجود گذشت سیزده سال توفانی تغییر چندانی نکرده بود! برگشتم و راجع به حضور آن روزش در دفتر ایرانشهر صحبت کردیم!

مهدی پرتوی در جریان یورش دوم به حزب توده ایران در هفتم اردیبهشت ۱۳۶۲ دستگیر می شود و خیلی زود در کنار بازجویان به سنگین کردن پرونده اعضای سازمان مخفی می پردازد! وی پس از آزادی از زندان (۱۳۷۰) در "مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی" به ترجمه و تألیف کتاب از جمله علیه مارکسیسم و حزب توده ایران مشغول می شود! وادادن آسان او در زندان موجب گمانه زنی هائی در مورد همکاری هایش پیش از دستگیری آخر و احتمالا در جریان دستگیری اول و شاید هم جلوتر با اطلاعات جمهوری اسلامی شده است!

بیست و ششم فروردین ۱۳۶۱ به همراه همکارانی از انتشارات و پورهرمزان دستگیر می شوم! من و برخی دیگر دوستان چند ماهی بیش در اوین نماندیم، دوستی که پرتوی را در کتابفروشی دید سال ۱۳۶۷ آزاد شده بود و محمد پورهرمزان تنها کسی بود از آن جمع که دیگر هرگز آزاد نشد! یادش برایم همیشه گرامی است.

داستان دستگیری محمد پورهرمزان

پس از دستگیری مهدی پرتوی مسئول تشکیلات غیر علنی حزب توده ایران در سال ۱۳۵۹ و آزادیش پس از حدود چهار ماه، دکتر فریبرز بقایی عضو مشاور کمیته مرکزی در تیرماه ۱۳۶۰ فریبرز صالحی عضو مشاور در شهریور ۱۳۶۰ و ابوالحسن خطیب عضو مشاور در زمستان ۱۳۶۰ دستگیر می شوند، بقایی پس از سیزده سال آزاد می شود! صالحی و خطیب در سال ۱۳۶۷ در جریان قتل عام زندانیان  اعدام می گردند! با این حال دستگیری محمد پورهرمزان عضو کمیته مرکزی و مسئول انتشارات حزب توده ایران به همراه حدود ده نفر از کارمندان انتشارات (از جمله من!) در سال ۱۳۶۱ مهمترین زنگ خطر در مورد قصد رژیم برای برخورد شدید با حزب تا آن زمان محسوب می شد! محمد پورهرمزان  پس از این دستگیری تا اعدام شش سال شکنجه را نیز تاب آورد! سرنوشت او اهمیت زیرذره بین گذاشتن چگونگی دستگیریش را نشان می دهد و از آن رو که چنین کاری صورت نگرفته است من به عنوان شاهد ماجرا مشاهدات خود را بیان می دارم:

دو ماهی پس از حمله پاسداران در تاریخ نهم تیر ۱۳۶۰ به دفتر انتشارات واقع در خیابان ایرانشهر (قبلا شرح داده ام) به محل جدیدی واقع در خیابان حافظ، نرسیده به جمهوری، کوچه زرتشتیان نقل مکان کردیم، خانه ای بود بزرگ و جنوبی که طبقه دوم آن در اختیار ما قرار می گیرد، در زیرزمین بزرگ خانه و طبقه اول، کارگاه بسته بندی خرما و دفتر کار مربوطه قرار داشت که متعلق به یکی از ناشران قدیمی تهران بود، کتابی چند صد صفحه ای زیر چاپ داشتیم به نام: "حزب توده ایران و مسأله کردستان" به نگارش علی گلاویژ دکتر علوم اقتصاد و عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران  که در یورش اول در هفدهم بهمن ۱۳۶۱ به همراه بخش عمده رهبری حزب دستگیر و در سال ۱۳۶۷ اعدام می شود! کتاب مذکور حاوی بررسی وضعیت کردستان و عملکرد هیأت های اعزامی از طرف جمهوری اسلامی برای پایان دادن به درگیری ها، انتقاد از سرکوب ها و درج کلیه موضع گیری های حزب توده ایران در این رابطه بود.

در یکی از صفحات میانی کتاب اشاراتی هم به مواضع و اقدامات آقای ابوالحسن بنی صدر در ارتباط با کردستان وجود داشت، بنی صدر هنگام تدوین و آماده سازی کتاب رئیس جمهور ولی پس از چاپ از سمتش برکنار شده بود! وزارت ارشاد هم به این بهانه از صدور مجوز انتشار خودداری می کرد و کتاب های چاپ شده و آماده توزیع مدت ها در چاپخانه ای واقع در خیابان مجلسی بلاتکلیف مانده بودند! چند روزی از آغاز سال نو ۱۳۶۱ می گذشت، یکی از همکاران باتجربه ما که همین امروز مدیریت یک انتشاراتی بزرگ در تهران را به عهده دارد پیشنهاد می کند که کتاب ها را به دفتر بیاوریم و با کسب اجازه از همسایه خرمافروش از تعطیلی فصلی کارگاه استفاده کنیم و در زیرزمین صفحه مربوط به آقای بنی صدر را با تیغ از یک یک کتاب ها ببریم و یک صفحه هم جداگانه برای تکمیل نوشته هائی که با این کار ناقص می شدند چاپ کنیم و لای کتاب ها بگذاریم! حدود هشت نفر برای این کار بسیج شدیم، پس از دو سه روز کار جداسازی صفحات مشخص می شود که چنین طرحی عملی نیست و همین امر موجب عصبانیت پورهرمزان و انتقاد و پرخاش شدید او به همکار پیشنهاد دهنده نیز گردید!

من و یکی از دوستان به نوبت شب ها در دفتر انتشارات می خوابیدیم، یکی از این شب ها به صدای اصابت سنگ به شیشه پنجره اتاق که رو به کوچه بود بیدار شدم! این شیوه را دزدها برای پی بردن به این که کسی در خانه هست یا نه به کار می برند! کمی دیرتر متوجه شدم که کسانی از دیوار وارد حیاط که سمت دیگر ساختمان بود شده اند! چراغ اتاق را روشن کردم و آنها گویا فرار می کنند! صبح ماجرا را به پورهرمزان گفتم، همین روزها متوجه شدیم که عده ای دائما در کوچه پرسه می زنند و محل کار ما را تحت نظر دارند! آدرس این محل قبلا به مقامات اعلام شده بود از این رو می پنداشتیم که مانند دفعات قبل اینها هم افرادی غیر مسئول هستند! به تدریج متوجه شدیم که در خیابان ما را تعقیب می کنند و چند تن از دوستان و خود مرا با نشان دادن کارت جواز حمل اسلحه از دادستانی مورد تفتیش بدنی هم قرار دادند! احتمال داده می شد که حمل کتاب ها به دفتر موجب سوء ظن شده است و آنها ساختمان را که با سفارت شوروی هم فاصله چندانی نداشت زیر نظر گرفته اند!

مسئولین حزب ترجیح می دهند که از رفت و آمدها به دفتر بکاهند و برخی از پرسنل انتشارات را به مرخصی بفرستند! تا این که روز پنجشنبه بیست و ششم فروردین پورهرمزان پس از ورود به دفتر تصمیم می گیرد که برود بیرون و با این افراد صحبت کند! مشخص بود که این اقدام را به دنبال مشورت با دیگر مسئولین حزب انجام می داد، من مشغول صفحه بندی کتابی از احسان طبری در مورد حافظ، خیام و ..... بودم که صدای اعتراض پورهرمزان را از پنجره خطاب به این افراد در کوچه شنیدم: "شماها چی می خواهید اینجا؟ اگر کاری دارید بفرمائید تو تا ببینیم مشکلتان چیست؟ این که وضع نشد! ....." و آنها بدون این که معطل کنند یا با رؤسایشان تماس بگیرند ریختند داخل ساختمان! چند لحظه بعد نوجوانی حدودا شانزده ساله با چشمانی سبز و کمی بور وارد اتاق شد و کلتش را روی سر من گذاشت و گفت: "بلند شو برویم پائین!"

تنها سه ماه دیرتر او که از مأموران دادستانی مرکز بود به دست مجاهدین خلق به قتل می رسد! به دنبال اعترافات یکی از مجاهدین خلق که قبل از دستگیری سیانورش را هم قورت داده بود ولی با شستشوی سریع معده اش او را زنده نگه می دارند تا اطلاعاتش را تخلیه کنند محل دفن او کشف می شود! تلویزیون دولتی صحنه ای را نشان می دهد که این مجاهد در حالی که سرش باندپیچی شده است و به زحمت صحبت می کند در خرابه ای واقع در کوی شاهین تهران محل دفن دو جنازه را که به گفته او برای تخلیه اطلاعات در خانه تیمی ابتدا با اتو مورد شکنجه قرار گرفته و بعد به قتل رسیده بودند نشان می دهد! با دیدن عکس های قربانیان، یکی از آنها را که همان نوجوان بور بود شناختم! دیگر دوستان انتشارات نیز بعدها این امر را تأیید کردند.

با پورهرمزان و صاحب خرمافروشی و یکی از دوستان غیر انتشاراتی که پس از آمدن به محل گیر افتاد ده نفری بودیم که در طبقه اول تحت مراقبت افراد مسلح جمع شدیم! آنها بلافاصله خواهان گشودن در زیرزمین می شوند، از صحبت یکی از آنها متوجه شدم که گویا به آنها گفته بودند که این زیرزمین احتمالا به سفارت شوروی راه دارد و نیز دنبال دستگاه های چاپ مخفی می گشتند! سه، چهار ساعتی در همین وضعیت بودیم! معلوم بود که در مورد این که با ما چه باید بکنند دستور صریح و روشنی از مرکزشان که دادستانی اوین بود دریافت نمی کردند! پس از بازرسی محل اسلحه هایشان را غلاف کردند و برخوردشان ملایم شد، آنها اجازه می دهند که یکی از ما برای خرید ساندویچ بیرون برود، قرار می شود که من این کار را انجام دهم، پورهرمزان هم شماره تلفنی را روی کاغذ می نویسد و به من می دهد تا در خیابان به آن زنگ بزنم و جریان را اطلاع دهم! همین کار را می کنم.

وقتی بازمی گردم بچه ها می گویند که قرار شد به منزل برویم ولی شنبه بیست و هشتم فروردین ماه ساعت هشت صبح در همین محل جمع شویم تا برای یک بازجوئی مختصر به دادستانی اعزام گردیم! پورهرمزان هم تأکید کرد که حتما طبق قرار عمل کنیم، بیرون آمدیم و تنها پورهرمزان و پاسدارها آنجا ماندند، شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۶۱ من و دیگر دوستان طبق قرار و توصیه مسئولین حزب به محل می رویم، یک مینی بوس در کوچه زرتشتیان منتظر بود تا ما را برای بازجوئی ببرد، هیچ کدام از ما نمی دانستیم که تا ساعاتی دیگر با وحشتناکترین تجربه ممکن در زندگی یک انسان در قتلگاهی به نام اوین روبرو خواهیم شد!

در اوین

در موعد مقرر با مینی بوسی و به همراه سه پاسدار به سمت شمال شهر حرکت می کنیم، از وضعیت پورهرمزان تا این لحظه بی خبریم! در بزرگراه ما را به کف خودرو آن گونه می نشانند که از بیرون دیده نشویم! سپس به ما چشمبند می زنند! اتوبوس جلوی در اوین می ایستد، محیط اطراف تا حدودی از زیر چشمبند قابل رؤیت است، وارد اتاق کوچکی می شویم، جائی که پورهرمزان را هم ظاهرا همان دقایق و از جائی دیگر به آنجا آورده بودند! معلوم بود که او هم چشمبند دارد! با درک حضور ما می گوید: "آمدید بچه ها؟ چیزی نیست، نگران نباشید!" لحن و ارتعاشات عصبی کلامش از احساس مسئولیتش نسبت به ما حکایت می کند، به صف می شویم و با نهادن دست بر شانه جلوئی پشت سر پاسداری که با واسطه چوبی نفر اول را دنبال خود می کشاند به راه می افتیم! هنوز نمی دانستم که این چوب مانع نجس شدن دست پاسدار در تماس با ما کافران است! مراحل مختلف اداری از جمله تعیین هویت و انگشت نگاری را پشت سر می گذاریم و قبل از ورود به ساختمان دادستانی در جایی شبیه سوله برای تفتیش بدنی کنار دیواری قرار می گیریم.

پورهرمزان سمت چپ من ایستاده بود، پاسدار به او که می رسد سؤال می کند: "تو اینجا چه کار می کنی پیرمرد؟ از کدوم گروه هستی؟" پورهرمزان با صدائی رسا پاسخ می دهد: "من عضو حزب توده ایران هستم!" پاسدار که گوئی تا آن روز چنین گستاخی از کسی ندیده بود گفت: "چی گفتی؟" و کشیده ای محکم به صورت پورهرمزان می زند آن گونه که عینکش را از زیر چشمبند دیدم که به زمین افتاد! پس از آن هم با زانو به شکمش می کوبد و او را نقش بر زمین می سازد! پاسدار دیگری می آید و در حالی که سعی می کند با گرفتن لباس پورهرمزان او را کنار دیوار از روی زمین بلند کند خطاب به دوستش می گوید: "برادر چرا اخلاق اسلامی را رعایت نمی کنی؟!" در یک آن خوشحال شدم ولی با حیرت دیدم که او وحشیانه تر شروع به پراندن مشت و لگد کرده تکرار می کند: "چرا اخلاق اسلامی را رعایت نمی کنی؟" پورهرمزان که گوئی از خواب پریده بود درد را تحمل کرد و دم برنیاورد! آن چه در مغز او می گذشت به من منتقل می شد! در درون داشت با کیانوری بحث می کرد: "کجائی که ببینی دموکرات انقلابی یعنی چه؟!" او در حزب جزو کسانی بود که چون اخگر و نیک آیین نسبت به درستی سیاست های پشتیبانی بی قید و شرط از نظام حاکم تردید داشتند!

از پله های دادستانی بالا رفتیم، طبقه دوم وارد راهروئی شدیم، از زیر چشمبند کسانی را می دیدیم که با پاهای باندپیچی شده یا چون بالش متورم پشت به دیوار روی زمین نشسته بودند! ما را در اطراف در اتاقی می نشانند، ناهار آوردند، رو به دیوار برگشتیم و ظرف سوپ و تکه نانی دریافت کردیم، عده ای با ناله و التماس "آقاسید" را صدا می زدند تا آنها را به توالت ببرد! او مسئول خدمات دادستانی بود، هنوز ظرف های غذا را جمع نکرده بودند که اولین صدای ضربات شلاق از اتاق هائی که بعدا فهمیدیم شعبه شش و هفت نام دارند بلند شد! توده ای ها و اکثریتی ها در شعبه پنج، دیگر چپ ها شش و مجاهدین در شعبه هفت بازجوئی می شدند، صدای ضجه و ناله دختران و پسران بعضا نوجوان همراه با زوزه شلاق و پارس کردن بازجوها سمفونی مرگ انسانیت بود و انسانی که نظیرش در هیچ دخمه ای در دل تاریخ خلق نشده است و به نام این آدم نماها برای همیشه به ثبت خواهد رسید!

تا این لحظات نه تنها من و دوستانم بلکه پورهرمزان عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران هم نمی دانست که در زندان ها چه می گذرد! می بینمش که مثل هر وقت دیگری که با معضلی روبرو می شد و یا هنگام ترجمه زمانی که واژه مناسب را نمی یافت دارد سبیل هایش را با بی رحمی مو به مو می کند! اهل چالش بود و کوشش، حاصل عمرش ترجمه صدها جلد کتاب را از زبان روسی و آلمانی بدون هیچ چشمداشتی به آرمان انسانیش هدیه کرده بود و تنها دلخوش به آن بود که نام نیکی از خود باقی گذارد، اینک در شصت و یک سالگی در این دالان وحشت غم ده ها دستنوشته و ترجمه های جدیدش را که پیش از چاپ روز گذشته به تاراج بردند نمی خورد، به نام نیکش می اندیشید که آزمونی دشوار و بی رحمانه پیش رو داشت! صفیر تازیانه در گوشش می پیچید که می گفت: "نامش تا نگیرم، جانش نمی گیرم!"

در اوج دلهره ما بازجو به اتاقش فرا می خواند، گوش هایمان را تیز کردیم تا بفهمیم در اتاق چه می گذرد، تنها صدای جر و بحث او با بازجو بود که شنیده می شد، گاه گداری که در اتاق باز و بسته می شد صحبت هایشان به گوش می رسید که بر سر علت فرا خواندن ما به اوین و مدت زمان ماندن ما در بازداشتگاه بود: "اینها همه کارمندند و من مسئول انتشارات هستم! شما با من کار دارید، آنها را چرا می خواهید نگه دارید؟!" سهمیه شکنجه پورهرمزان را خیلی حساب شده تا زمان دستگیری همه رهبری حزب پس انداز کرده بودند و نمی خواستند که اینک آزار نابهنگامش زنگ خطری برای دیگران در بیرون به صدا درآورد!

پس از حدود دو ساعت نوبت به بازجوئی نفر بعدی رسید، خیالمان آسوده تر شد که کابل و شکنجه در کار نیست! بالاخره من و یکی از دوستان باهم به شعبه فرا خوانده می شویم، با چشمبند وارد اتاق شده و هر کدام در گوشه ای روی یک صندلی با میز سرخود می نشینیم، به دستور بازجو که نام مستعارش رحیمی بود با کمی بالا بردن چشمبند پرسشنامه ای را با سؤالات کلی پر می کنیم، در پایان هم به منزلمان تلفن می زند تا اطلاع دهیم که به این زودی ها بازنمی گردیم و هنگام ملاقات پوشاک مناسب زندان هم برایمان بیاورند! پورهرمزان و دو نفر دیگر از مسن ترها را باهم از دادستانی به بند منتقل می کنند، هنگام انتقال من و دیگر دوستان به بند کابل ها هم دیگر از نفس افتاده بودند و برخی قربانیان شعبه های شش و هفت با پا و پشت خونین با صدائی ضعیف در راهرو ناله می کردند!

پیاده تا بند راه زیادی نبود، پنج نفرمان به بند دو و به اتاق رختکن و تفتیش بدنی منتقل می شویم، پاسدارهای این قسمت که می بینند ما برخلاف دیگران بدون باندپیچی آمده ایم برای جبران کم کاری همکارانشان در دادستانی فرصت را برای افزودن به ثواب اخروی خود از دست نمی دهند و حالمان را جا می آورند! تا جائی که یکی از همراهان به شدت آسیب می بیند! البته در مقابل آن چه در دادستانی دیده بودیم اینها دست نوازشی بود که به سر و روی و شکم ما اصابت می کرد! در اتاق دو طبقه دوم را باز می کنند و مرا به همراه یکی از دوستان به داخل می اندازند، اتاقی شش در شش متر و مملو از جمعیت! شب را در کنار در اتاق ( لژ مخصوص میهمانان جدید!) به صورت نیم تیغ سپری می کنیم! صبح از داخل حیاط که دو پنجره اتاق به سمت آن به گونه ای نیمه، باز می شد که فقط آسمان پیدا بود صدای شلاق و آه و ناله بلند شد! بچه ها می گفتند که تنبیه بی انظباطی در بند است و بعضی ها هم به دستور بازجو جیره شلاق روزانه دارند!

هنگام رفتن به هواخوری از پله ها که پائین رفتیم جلوی در اتاقی که اتاق مسجدش می نامیدند و بوی تعفن و داروهای درمان سوختگی از آن به مشام می رسید جوانی با پشت آش و لاش نشسته بود و یکی دیگر با چوب بستنی به زخم های عمیق و چرکینش مرهم می مالید! چنین صحنه ای را هر بار هنگام رفتن به هواخوری می دیدیم! زخمی های زیر شکنجه را به اتاق های مسجد منتقل می کردند و بسیاری از آنها پیش از بهبودی اعدام می شدند! روز اول تازه در هواخوری متوجه حضور ابوالحسن خطیب (رحمت) از اعضای گروه منشعب و عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران می شوم، اصلا نمی دانستم که او را دستگیر کرده اند، بار آخر حدود یک سال قبل در دفتر انتشارات او را دیده بودم، آمده بود تا احسان طبری را با اتومبیل به منزلش برساند، با خوشحالی به سمتش رفتم، فورا متوجه شدم که تمایلی به ابراز آشنائی ندارد و از او فاصله گرفتم! روز بعد ولی با احتیاط نزدیک شد و از پورهرمزان پرسید! به او گفتم که در زندان است، نگران شد و در فکر فرو رفت، او در بند با هیچکس صحبت نمی کرد و کتاب آموزش زبان عربی می خواند!

چهارشنبه بود، از قبل می دانستم که غروب این روز هفته گاه تیرباران در اوین است ولی نمی دانستم که این روز قرار است پس از این در روز و شب های تمام عمر من جاری شود! ابتدا بهت بود و ناباوری! فراتر از حیرتی که از دادستانی دچارش بودم، قدرت تجزیه و تحلیل آن چه را می دیدم نداشتم! برایم حد شقاوت و بی رحمی که تجربه می کردم قابل هضم نبود! باوری که می بایست جانشین این ناباوری شود چیزی نبود جز این که بر سرنوشت ما کسانی حکم می رانند که تنها ظاهری شبیه انسان دارند! سکوتی مرگبار در بند حکمفرما بود، افرادی در بین ما بیم آن بود که آخرین دقایق زندگیشان را سپری می کنند! کامران از مجاهدین خلق و دو سه نفر دیگر از چپ ها ! اسامی اعدامی ها را چون گذشته دیگر از بلندگو اعلام نمی کردند، دقایق سنگینی سپری می شدند، صدای چکمه پاسدارها در راهرو می پیچد و در اتاق پهلوئی باز می شود، می شد فهمید که کسی را به زور خارج می کنند! آن روز از میان ما کسی را نبردند!

صدای فریادی که از اعماق وجود برمی خاست و میل به زنده بودن و ترس از مرگ داشت به گوش می رسید: "ولم کنید! ولم کنید!" فریادی دیگر آن هم در نهایت التهاب: "بی شرف ها ! بی شرف ها !" اتاق مسجدی ها هم که همیشه بیشترین سهم اعدامی ها را داشتند آن گونه که من آنها را دیده بودم اصلا رمقی برای فریاد نداشتند و شاید هم با آن وضعیت جسمی مرگ هر چه زودتر را آرزو می کردند! دقایقی دیرترغریو رگبار گلوله، غرشی بود چون خراب شدن آواری عظیم و سپس سی و چهار تیر خلاص! بعد در اتاق سکوت بود و سکوت! همه با فکری مشترک در خودشان خلوت کرده بودند: "نوبت من کی می رسد؟" با خود می گویم: "تو نیز از این خانه وحشت و مرگ جان سالم به در نخواهی برد! مگر اینها شاهدان این جنایات را زنده رها خواهند کرد؟ همه ما را یا می کشند یا آن قدر اینجا نگه می دارند تا بپوسیم!"

پس از آن روز دائما تأثیر فریادهای آخرین دم اعدامی ها را در خودم بررسی می کردم و این که اگر نوبت من رسید فریادم بر دیگران چه اثری خواهد گذاشت؟! تمام لحظات را به فکر لحظه های آخر بودم! هر چه شعر مقاومت و سرود بلد بودم با خود تکرار می کردم! دفتر حافظه را ورق می زدم تا آن چه را که مناسب بود دستچین کنم و روی میز ذهنم بگذارم! می دانستم ولی همه این نقشه ها ممکن است در همان لحظات آخر به دست غریبه ای مرموز و برخاسته از درونم نقش بر آب شوند!

صبح چهارم اردیبهشت برای بازجوئی به دادستانی می روم، ساعت ها پشت در شعبه پنج منتظر می مانم تا بازجو صدایم کند! غرش کابل ها بی وقفه ادامه دارد! در شعبه شش صدای ناله دختری زیر شلاق بلند می شود! معمولا پس از چند ضربه و اوج گرفتن صدای قربانی پارچه ای به دهان او فرو می کنند تا صدا خفیف شده و مزاحم بازجوهای دیگر نشود! در مورد این دختر ولی این کار را نکردند و عمدا گذاشتند تا صدایش رسا شنیده شود! می خواستند برادرش را که در راهرو نشسته بود به حرف زدن وادارند! از دختر راجع به دوستان برادرش که به منزلشان رفت و آمد داشتند می پرسیدند! پسر بیچاره در کنار من نشسته بود و گریه می کرد و چند بار داد زد: "اونو ولش کنید، اون چیزی نمیدونه!" بعد بازجو که گویا حامد نام داشت بیرون آمد و گفت: "اگر می خواهی ولش کنیم بیا تو خودت بگو!"

به اتاق بازجوئی می روم و از سرانجام این نبرد نابرابر بی خبر می مانم! در بازجوئی راجع به بقیه همکاران سؤالاتی شد، به بند بازمی گردم، تعداد زیادی زندانی جدید به اتاق فرستاده اند، در میان آنها رضی الدین تابان از رهبران سازمان فدائیان خلق ایران - اکثریت هم دیده می شود که از کمیته مشترک به اوین منتقل شده بود، تکیده بود و لاغر، بچه ها می گفتند که تحت فشارهای شدیدی بوده است! غروب پنجم اردیبهشت قبل از انتقال به بند آموزشگاه بچه ها باهم خداحافظی و روبوسی می کنند زیرا معلوم نیست که چه کسی را به کدام اتاق خواهند برد! با ابوالحسن خطیب خداحافظی کردم و این آخرین دیدار ما بود! خطیب دیگرآزاد نشد، او شش سال دیگر در سیاهچال ماند و در قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ اعدام گردید!

جز حدود ده نفر بقیه برای اعزام به آموزشگاه آماده می شوند، از بندهای دیگر هم در صف ما قرار می گیرند، بیست دقیقه ای راهپیمائی در فضای باز هرچند با چشمبند بسیار دلنشین بود! به سالن چهار آموزشگاه اتاق چهل و هفت منتقل می شوم، سی و پنج نفر بودیم در اتاقی حدودا چهار در پنج متر! محمدرضا غبرایی مدیر مسئول نشریه "کار" در اتاق بود، او اسفند ۱۳۶۰ به دنبال انتشار مقاله ای در "کار" علیه اعدام ها در جمهوری اسلامی برای توضیحاتی مختصر و کوتاه! از طرف دادستانی به اوین احضار، سپس دستگیر و روانه بند می گردد! تابان و دوست همکار من که در بند باهم بودیم در اتاق پهلوئی جای می گیرند و گاه هنگام دستشوئی رفتن در سالن همدیگر را می دیدیم، بیش از نیمی از اتاق را زندانیان حزب و اکثریتی و باقی را دیگر فعالین چپ تشکیل می دادند.

پنجره اتاق ما روبروی در کارگاه که زیرزمین حسینیه اوین بود قرار داشت و از درزها می توانستیم رفت و آمدها را در آنجا تماشا کنیم! یک روز ماه رمضان که در اثر خوردن مرغ فاسد تقریبا همه مریض شده بودند دکتر شیخ الاسلام زاده را در حیاط روبروی کارگاه می بینیم که مشغول مداوای فله ای مسمومین است! یک غروب در تیرماه برق رفته بود و در تاریکی بچه ها از آیت که هوادار اکثریت و زندانی سیاسی رژیم گذشته نیز بود می خواهند تا آواز لری معروف خود را بخواند، حین خواندن در اتاق باز می شود و چراغ قوه ای قوی اتاق را روشن می کند، آنگاه صدای لاجوردی که همراه چند نگهبان در درگاه ایستاده بود شنیده می شود که از آوازخوان می خواهد که خود را معرفی کند! هیچکس دم برنمی آورد! لاجوردی به قطع شدن یک ماهه هواخوری تهدید می کند! آیت خودش بلند می شود! او را به زیرهشت می برند و پس از یک ساعت  کتک خورده به اتاق بازش می گردانند!

یک روز اوایل تیرماه با مینی بوس برای بازجوئی به دادستانی می روم، مسعود از همکاران در کنارم نشسته بود، در راهروی دادستانی کنار هم نشستیم و آهسته حال و احوالپرسی کردیم، در همین لحظه ضربه ای شدید به گردنم می خورد و لگدهای پوتین پاسداری در پی آن سر و صورت هر دوی ما را نشانه می گیرند! سرانجام در شعبه پنج را باز می کند و به بازجو می گوید: "اینها داشتند اطلاعات رد و بدل می کردند! تعزیرشان بکنم؟!" بازجو می گوید که احتیاجی به این کار نیست، با این حال پاسدار دلش نمی آمد ما را رها کند و زیر لب غرغرکنان با نارضایتی دنبال کارش می رود! در انتهای بازجوئی آن روز بازجو به من گفت: "چرا موی سرت را از ته تراشیده ای؟ خودت را برای شهادت آماده می کنی؟!"

دوم مرداد پشت در اتاق بازجوئی هفت نفر از همکاران و پورهرمزان را می بینم (البته از زیر چشمبند!) بازجو همگی را باهم به اتاق فرا می خواند! پورهرمزان خیلی سرحال به نظر می رسید، به درخواست او ما اسامی خود را به نوبت اعلام می کنیم تا بفهمد چه کسانی آمده اند! بلافاصله از بازجو پرسید: "پس بقیه بچه ها کجا هستند؟" بازجو می گوید که آنها جزو گروه ما نیستند! پورهرمزان آن را خلاف قرارشان می داند و اعتراض می کند! سپس خطاب به ما ادامه می دهد: "من به عنوان مسئول شما ضامن شما شده ام تا آزاد شوید! شرطش هم طبق قول و قرار با آقای بازجو آن است که هر وقت شما را احضار کردند بیائید و تغییر محل زندگی خود را هم به دادستانی اطلاع دهید!" بازجو هم نیمه جدی می گوید: "خود شما را هم بالاخره کیانوری باید بیاید ضامن شود تا آزاد شوید!" پورهرمزان با خنده می گوید: "من ترجیح می دهم که مرا بکشید و از من یک شهید درست کنید!" لحن صحبت بازجو مؤدبانه بود! او نمی خواست که ما حامل پیام های هشدار دهنده برای رهبری حزب باشیم! این آخرین دیدار ما با محمد پورهرمزان بود، (اگر بشود نامش را دیدار گذاشت!) سال ۱۳۶۷ او را نیز اعدام می کنند!

با ناباوری از آن چه پیش آمده بود به اتاق بازمی گردم، چنین تجربه ای آن سال ها وجود نداشت که کسانی را به این راحتی آزاد کنند! با محمدرضا غبرایی که بسیار صمیمی شده بودیم صحبت می کنم، پیام هائی به من برای انتقال به سازمان می دهد، هجدهم مرداد "با وسایل" صدایم می کنند! با هم اتاقی ها که هیچ گاه فراموششان نمی کنم خداحافظی کردم، برای آخرین بار به چشمان درشت و مهربان آقارضا نگاه می کنم، او را با آرزوی دیدارش بیرون از زندان می بوسم ولی افسوس که او و رضی الدین تابان را حتی سه سال پیش از قتل عام بزرگ سال ۱۳۶۷ به شهادت می رسانند!

(پس از انتشار این خاطرات یکی از رفقا در تماسی گفت که او روز دستگیری ما بیست و هشتم فروردین، پورهرمزان را با یکی از وانت های متعلق به حزب از خانه اش به کمیته مشترک رسانده است، با این حساب بیست و ششم فروردین احتمالا او را هم با همان شرایط ما آزاد کرده اند با این تفاوت که به او گفته اند که خود را به کمیته مشترک معرفی کند، او هم درست مثل محمدرضا غبرایی همتای اکثریتیش با پای خود و برای ادای توضیحاتی کوتاه! به مسلخ می آید! قابل تصور است که در مورد این اقدام روز قبلش با رهبری حزب مباحثاتی هم داشته است!)

آخرین ساعات در اوین

غروب هجدهم مرداد ۱۳۶۱ پس از خداحافظی با همبندی ها از اتاق خارج می شوم و پس از زدن چشمبند به دنبال پاسدار به راه می افتم، صدای تلاوت قرآن از بلندگوی حسینیه به مناسبت شهادت پاسداران اوین در جبهه نبرد حق علیه باطل مانند اکثر روزها به گوش می رسید! اخیرا یکی از نگهبانان نسبتا مؤدب آموزشگاه در جبهه کشته شده بود، فکر می کنم که لاجوردی و شرکا عمدا پاسدارهای معمولی را که در اوین شاهد وحشیگری ها بودند به خط مقدم جبهه می فرستادند تا هم از شر شاهدین جنایات خود خلاص شوند و هم جلوی دیگر مقامات پز پرسنل جانباز خود را بدهند! سوار مینی بوسی می شویم، راننده از من می پرسد: "آزاد میشی، نه؟" می گویم: "ظاهرا، قرار بر این بوده است!" - "هوادار چه گروهی بودی؟" - "هوادار حزب توده ایران هستم!" - "هستی؟!" - "بله هستم!" - "عجب رویی داره این! میگه هستم!" - "حزب توده ایران فعالیت قانونی دارد!" - "پس تو اینجا چه کار می کنی؟!" - "سوء تفاهم شده بود!" راننده و پاسدار شروع می کنند به غرغر کردن! آن قدر عصبانی شده بودند که پیش خودم گفتم: "الان وسط راه نگه میداره و یک تیر حرومم میکنن!"

وقت اداری گذشته بود و انگشت نگاری و بخش های اداری زندان تعطیل شده بودند، گفتند که من یک شب دیگر را باید در آن جهنم به سر کنم! مرا به راهروی دادستانی بردند تا شب را آنجا بخوابم! شبی که به عنوان بدترین و طولانی ترین شب زندگیم تا امروز ثبت گردیده است! مگر آن که به قول خود آقایان گذر پوست دوباره به دباغ خانه افتد و بدتر از آن را تجربه کنم! در راهرویی، نه در سمت شعبه های بازجوئی با چشمبند کنار دیوار روی زمین نشستم، پاسدارها در حال انتقال شکنجه شده ها و دیگر زندانیان به خارج از دادستانی بودند، دو نفر را می آورند و پهلوی من می نشانند، از لباس و کیسه وسایل همراهشان معلوم بود که مثل من در شرف آزادی هستند، سرم را بالا می آورم تا از زیر چشمبند چهره شان را ببینم، سر و وضعشان اصلا به فعالین سیاسی شباهتی نداشت! باهم دوست بودند و به نظر می رسید که اشتباها از این دخمه سر درآورده اند! نیم ساعت بعد آقاسید خدمتکار شبانه روزی دادستانی به کمک پاسداری در حالی که زیر بغل یک زخمی شکنجه را گرفته بودند و پاهای باندپیچی شده اش را روی زمین می کشیدند او را به سمت ما آوردند و روی زمین رها کردند و رفتند!

پشتش را هم به شدت نواخته بودند! بی وقفه ناله می کرد، نگاهم به صورتش افتاد، بیست سال بیشتر سن نداشت! لبهایش مثل زمین رس آفتاب خورده قاچ قاچ شده بود! باندپیچی پاهایش هم خون آلود بود! می نالید و التماس می کرد که به دکتر برسانندش! آقاسید را صدا کردیم و گفتیم که این بنده خدا دارد می میرد! او هم جواب داد که: "نترسید، شما اگر او را نکشید او نمی میرد!" و رفت! نمی دانستیم که ساعت چند است، چراغ داخل راهرو روشن بود و هیچ پنجره ای هم به سمت هوای آزاد نبود که از روی روشنی هوا حدس بزنیم که چقدر تا صبح مانده است، پسر بیچاره در وضعیت رقت انگیزی می نالید، بالاخره پس از مدتی که بسیار طولانی تر از یک شبانه روز به نظرم می رسید سر و کله آقاسید پیدا شد و گفت که وقت نماز صبح است و می توانیم به توالت برویم، من و یکی از آن دو نفر دیگر زیر بغل زخمی را گرفتیم و به توالت بردیم، ایستاده برای ادرار کردن آماده اش کردیم، درد مضاعفی برای این کار به او وارد می شد و بالاخره هم در حالی که دقایقی او را همین طور نگه داشته بودیم و او فریاد می زد نتوانست ادرار کند!

نمی دانستیم چه باید بکنیم، نه می توانستیم رهایش کنیم و نه دیگر توان نگه داشتنش را داشتیم، چند بار آقاسید را با صدای بلند فرا خواندیم، آمد و گفت که او را همان جا در سالن توالت روی زمین بگذاریم و دنبال کار خود رویم! برگشتیم و صدای ناله جوان بیچاره را همچنان می شنیدم! کتاب: "در ویتنام" را به خاطر آوردم که در مورد عباس شیبانی از مقامات جمهوری اسلامی ایران نوشته بود که او در اثر شکنجه های ساواک در زندان خون ادرار می کرد! و چه خوب که او لااقل می توانست پس از شکنجه ادرار کند! ("در ویتنام" از کتاب های جلد سفید آستانه انقلاب که با این اسم غلط انداز شکنجه های ساواک را تشریح کرده بود!) سرانجام پاسداری آمد و ما را با خود برد، در اداره انگشت نگاری شماره ای به گردنم انداختند و از روبرو و بغل عکسم را گرفتند، دو سه ساعتی طول می کشد تا از در آهنین اوین با دو احساس متفاوت خارج شوم: رضایت خاطر برای جانی که از جهنم به درمی بردم و نگرانی برای جان های شیفته ای که پشت این در، می ماندند!

آخرین ماه های فعالیت در انتشارات حزب توده ایران

هجدهم مرداد ۱۳۶۱ از زندان آزاد شدم، دوستان دیگری هم که در بازجوئی مشترک آخر با محمد پورهرمزان حضور داشتند با فاصله زمانی کوتاهی آزاد می گردند، آنهائی که آزاد نمی شوند از ناشران و زندانیان سیاسی رژیم گذشته بودند که همگی پس از چند ماه و یا چند سال تا قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ آزاد شدند، با گروه ما البته یک دانه درشت شناخته شده هم آزاد شد که در یورش اول به حزب در هفدهم بهمن ۱۳۶۱ مجددا دستگیر گردید! آزادی او با ما هیچ توجیهی جز تظاهر به باز بودن در باغ سبز از طرف رژیم برای خام نگاه داشتن رهبری حزب نمی توانست داشته باشد! از سرنوشت او اطلاعی ندارم ولی مطمئنم که آزاد شده است، بلافاصله با حزب تماس می گیرم و درخواست ادامه فعالیت می کنم، می گویند که مدتی باید صبر کنم! گزارشی از آن چه بر من گذشته بود و آن چه در اوین دیده بودم به مسئولین می دهم.

تابستان ۱۳۶۱ با اوج گیری انتقادات از جنایاتی که در زندان ها رخ می دادند هیأتی از طرف آقای خمینی برای بررسی وضعیت زندان ها به اوین می آید که با سرکشی به بعضی بندها افراد آن که حجة الاسلام دعایی نیز در میان آنها بود با برخی زندانیان در مورد وضعیتشان صحبت می کنند، متعاقب آن از طرف کمیسیون اصل نود مجلس در خیابان ایرانشهر مکانی برای ارائه شکایات مردم از عملکرد دادستانی انقلاب در نظر گرفته می شود، به توصیه مسئولین حزب گزارشی تقریبا شبیه به آن چه به حزب داده بودم و در خاطراتم از زندان اوین نیز نوشته ام به کمیسیون ارائه دادم، کاری که هر وقت به یادش می افتم از خوش باوری رهبری حزب و بی عقلی خودم برای گلایه از شمر پیش یزید بردن شرمنده می شوم! آن کسانی هم که این گزارش را دریافت کردند اگر باز نکرده دور نینداخته باشند و اگر برای تعقیب نگارنده اش به خدمت حاج اسدالله نفرستاده باشند قطعا به ساده لوحی عرضه کننده اش خندیده اند!

پس از دستگیری پورهرمزان امور انتشارات حزب تا حد بسیار زیادی بی سامان و محدود می شود ولی متوقف نمی گردد، چاپ روزنامه مردم که البته خارج از دایره تیم انتشارات صورت می گرفت از بهار ۱۳۶۰ ممنوع شده بود! توقیف روزنامه از طرف حاکمیت شاید واکنشی به برگزاری پلنوم هفدهم حزب توده ایران اندکی قبل در تهران بود که در آن از جمله حیدر مهرگان به عضویت هیأت سیاسی انتخاب و به جای منوچهر بهزادی سردبیر "نامه مردم" گردید، پس از آزادی از زندان در دفتر جدیدی در صد متری مکانی که قبلا کار می کردیم و در آن دستگیر شدیم با پنج، شش نفر دیگر به ادامه کار انتشارات مشغول می شوم، ساختمانی بود بسیار بلند به نام شاهین واقع در خیابان جمهوری، نبش کوچه احمد محمدبیگ که در یکی از واحدهای طبقه پنج آن مستقر شده بودیم، از پنجره های آن اتاق ها و حیاط ساختمان انتشارات قبلی که اینک در اختیار دادستانی انقلاب بود دیده می شد، هر وقت نگاهم به آنجا می افتاد پورهرمزان را در اتاق هایش تجسم می کردم که این طرف و آن طرف می رفت و یاد این شعر می افتادم: هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان / ایوان مدائن را آئینه عبرت دان!

در اینجا کار تایپ و غلط گیری کتاب ها و تنها نشریه خبری و تحلیلی حزب: "پرسش و پاسخ" های نورالدین کیانوری صورت می گرفت ولی بخش اصلی کار که در این شرایط دشوار یافتن لیتوگرافی و چاپخانه، تهیه کاغذ، حمل و نقل و توزیع بود توسط دوستان دیگری که پاتوقشان دفتری قدیمی در خیابان فخر رازی و نیز برخی کتابفروشی های روبروی دانشگاه بود انجام می گرفت، یکی از کاراترین کادرهای حزب، حسن جلالی نیز در میان این دوستان بود، زندگی او به صورت شبانه روزی وقف کار های حزب شده بود، حسن در رژیم گذشته زندانی سیاسی بود و پس از انقلاب با ارتباطات گسترده ای که در میان اقشار مختلف مردم داشت معرف ده ها نفر جهت عضویت در حزب شده بود، او مسئول حوزه حزبی من بود و می دانستم که افراد زیادی از هواداران دیگر گروه های چپ در تماس با او در انتظار پذیرش درخواست عضویتشان از طرف رهبری حزب می باشند.

علیرغم ارزیابی های غلط حزب توده ایران از ماهیت حاکمیت، نفوذ حزب در آستانه یورش به آن به صورت غیر قابل تصوری در حال گسترش بود، به عنوان مثال بخش عمده بدنه و مسئولین سازمان رزمندگان طبقه کارگر در این ایام خواهان پیوستن به حزب بودند، تیراژ و فروش جزوات پرسش و پاسخ هم به صورت حیرت آوری سیر صعودی داشت، اینها حقایقی هستند که در کنار توجه به اشتباهات فاحش حزب می بایست بررسی شوند، شکست سخت ولی انگیزه های تحقیق و ارزیابی صحیح و غیر مغرضانه از وضعیت حزب توده ایران پس از انقلاب را از بین برد، رشد روزافزون با وجود خطاهای حزب مسأله ای است که نه به منظور تبلیغ برای آن بلکه با هدف شناخت علل این پدیده می بایست صورت می گرفت، کاری که نتایج آن می توانست مورد بهره برداری همه گروه های مبارز قرار گیرد.

حسن جلالی اول مهرماه ۱۳۶۱ به همراه بهروز با موتور به چاپخانه ای که پرسش و پاسخ را چاپ می کرد سر می زند، در خیابان با دیدن ماشین پاسدارها به بهروز می گوید که بهتر است او وارد چاپخانه نشود، حسن را در چاپخانه دستگیر می کنند و به اوین و همان اتاقی در آموزشگاه می فرستند که چند ماه قبل من آنجا بودم، بهروز را هم ماه بعد چند روزی پس از ازدواجش دستگیر می کنند، یک روز پدر پیر حسن که از آمل برای ملاقات پسرش در اوین به تهران آمده بود به یکی از کتابفروشی ها می آید و به بچه ها می گوید که به او ملاقات نداده اند ولی یک نفر آنجا بود و می گفت که با بازجوی پسرش آشناست و نشانی هائی هم از حسن می دهد و می گوید که در ازای سه هزار تومان می تواند ترتیب ملاقات او با پسرش را بدهد و برای آزادیش هم کمک کند، بچه ها به او می گویند که این شخص احتمالا کلاهبردار است! با این حال او به شوق دیدن پسرش بر سر قرار حاضر می شود و پول را می دهد و طرف هم پا به فرار می گذارد! بهروز دو سال بعد آزاد می شود و حسن جلالی در قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ اعدام می گردد!

عبدالله شهبازی تا زمان دستگیریش در بهمن ۱۳۶۱ به جای پورهرمزان دربند، مسئول انتشارات می شود! او به دفاتر غیر علنی از جمله دفتر فخر رازی سر می زد، آخرین بار او را به همراه دختر خردسالش سارا دیدم که با درخواست کمک برای اسباب کشی از محل سکونتش با بعضی دوستان قرار و مدار می گذاشت و یک مجسمه چدنی نسبتا بزرگ از لنین را که گویا ارمغان یک سفر حزبی برای شرکت در کنفرانس جوانان کمونیست بود و احتمالا قصد دور انداختنش را داشت همان روز به من داد، این مجسمه را پس از بازگشت به ایران در سال ۱۹۹۲ در زیرزمین خانه پدریم بازیافتم، شهبازی خیلی زود از زندان آزاد می شود و در موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی استعداد خود را در جهت تحکیم حکومت اسلامی به کار می گیرد و به عنوان مورخ کتاب هائی نیز منتشر می کند! در بازجوئی های پس از بازگشتم به ایران روزی بازجو با یادآوری آخرین فعالیت های انتشاراتیم تحت مسئولیت شهبازی به من می گوید که در صورت تمایل او می تواند ترتیب ملاقات من با شهبازی را فراهم کند! با تعجب از این پیشنهاد عدم تمایلم را بیان می کنم.

در سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ محمدعلی عمویی دبیر حزب با مقامات دادستانی انقلاب و آن گونه که گفته می شد با شخص لاجوردی در رابطه با مسائل حزب و زندانیان حزبی ملاقات هائی داشت! یک روز در آذر ۱۳۶۱ قرار می شود که نماینده دادستانی به نام تبریزی به دفتر خیابان فخر رازی بیاید و آقای عمویی کارمندان انتشارات را به او معرفی کند! قبلا اسامی ما را به مقامات داده بودند و آنها خوب می دانستند که به عنوان مثال من پس از آزادی از زندان مجددا در انتشارات به کار مشغول شده ام، من و چند نفر از همکارانی که اسامی آنها به مقامات اعلام شده بود رأس ساعت مقرر به همراه آقای عمویی آنجا حضور می یابیم، یکی دو ساعتی هم می مانیم ولی کسی نمی آید!

بهمن ۱۳۶۱ در آستانه یورش سراسری به حزب طبق روال هر سالگرد انقلاب کتابی با عنوان: "چهارمین سالگرد انقلاب شکوهمند اسلامی" از طرف حزب به چاپ می رسد! مقامات آن قدر برای صدور مجوز توزیع این پا و آن پا می کنند تا بخش عمده رهبری حزب در هفدهم بهمن دستگیر شوند و این سند حزبی هیچ گاه منتشر نگردد! من یک نمونه از این کتاب را با خود به منزل آورده بودم و هر گاه که چشمم به آن می افتاد با خود می گفتم که چقدر خوب شد که این کتاب منتشر نشد! نورالدین کیانوری در ارزیابی به غایت خوشبینانه خود از اوضاع و احوال کشور به بررسی به قول خودش پنج عرصه مبارزه فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و آزادی های مصرح در قانون اساسی پرداخته بود و جز در مورد آخر همه را مثبت ارزیابی کرده بود! لحن برخورد او با حاکمیت در این کتاب بیش از حد معمول حزب محافظه کارانه بود و در آن جو سنگین اعدام و کشتار اشاره ای هم به این وحشیگری ها نکرده بود! این موضع گیری حتی با انتقادهای پرسش و پاسخ های خود او هم فاصله داشت!

صبح هفدهم بهمن سر راهم به دفتر شاهین روزنامه های صبح را می بینم که خبر دستگیری رهبران حزب را منتشر کرده بودند! با احتیاط وارد دفتر می شوم، تنها یکی از همکاران مترجم از همه جا بی خبر آنجا بود و بقیه نیامده بودند! من و یکی دو نفر دیگر رفت و آمد به این دفتر را تا یورش دوم در هفتم اردیبهشت ۱۳۶۲ هم ادامه می دهیم! بعدها مشخص شد که همه این دفاتر زیر نظر سازمان های اطلاعاتی بوده اند! پیش از پخش اولین مصاحبه تلویزیونی کیانوری شب ها در دفاتر حزب می خوابیدم و به خانه هم سر می زدم، همزمان با پخش اعترافات دبیر اول حزب در سیمای جمهوری اسلامی ایران فیلم: "لحظات هفده گانه بهاران" برای جا انداختن اتهام جاسوسی به حزب پخش می شود! چهره درهم شکسته کیانوری گواه بلایی بود که بر سرش آورده بودند با این حال در صحبت هایش سعی می کرد خودش را متهم و دیگران را تبرئه کند!

با احساس مسئولیتش نسبت به فاجعه پیش آمده از زیر شلاق جان سالم به در برده بود! برخی دوستان که با من آزاد شده بودند در یورش دوم دستگیر می شوند! پس از آن مدتی نزد یکی از بستگان نزدیکم به سر بردم، سرانجام در یک شرکت راهسازی در اردبیل مشغول به کار شدم و نواحی قابل عبور مرزی را یاد گرفتم و هجدهم مرداد ۱۳۶۲ درست در همان روزی که سال قبلش از زندان آزاد شده بودم از مرز بیله سوار در غروبی گرم با احساسی خواب آلوده و گنگ خود را به پاسگاه مرزی اتحاد شوروی رساندم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

منبع: 
منابع گوناگون
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
محمد صديق حسني
(مهمان)
چهارشنبه 27 رجب 1435هـ - 28 مه 2014م KSA 09:25 - GMT 06:25
بسم الله الرحمن الرحيم : مجاهدين گروهي شبه نظامي ساخته سپاه پاسداران است كه به عنوان نفوذي (ستون 5) وارد حزب دموكرات ايران شد و بعد از آن با دولت صدام اعلام همبستگي كرد و مدعي دشمني با دولت ايران شد در حالي كه تحت لواي دشمني با دولت ايران حدفش ضربه زدن به دولت عراق و اتحاديه عرب و همچنين نيروهاي اپوزسيون خارج از كشور بود ولي بعد از فرو پاشي دولت عراق توسط امريكا بسياري از اين نيرو ها به ايران باز گشتند و مورد الطاف دولت قرار گرفتند كه بيانگر نفوذي بودن انهاست ولي بعد از مدتي ايران تصميم گرفت كه از انها استفاده بيشتري كند و الجربا با اين كارش خود و همپيمانانش را در دام ايران انداخته است .

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای پرویز...شما بر داشتین در زیر نویس یک ضجه نامه نوشته اید...حزب توده مادر همه فساد ها در ایران است.. یعنی منظورتان اینست که سر منشا تمامی نابه سامانی ها و گرفتاری ها در کشور ایران از حزب توده است.
شما آدرس عوضی به خواننده می دهید. خوشبینانه اگر به نوشته شما نگاه شود شما آدم ناآگاهی هستید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
شرم بر حزب توده ایران، نابود باد تفکرات چپی و کمونیستی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
رهبری حزب توده در کشور ایران مسئول واقعی همه تبه کاریها و گشتارها از اعضا ساده حزب توده تا مجاهد و فدائی و ووو به دست نظام جنایت کار اسلامی است . نگاهی به روزنامه تبه کار مردم در سالهای 57 تا 61 نشان میدهد که رهبری حزب چگونه با تحریک و دروغ و تشویق نظام به قتل دگر اندیش راه گشتار 67 را فراهم کرد.
اقای محمد علی عموئی که خود قربانی اهداف همسایه شمالی است در اخرین مصاحبه خود به خیانت رهبری حزب اشاره میکند. حزب توده عامل سرسپره دولت روس هدفی جز اجرا سیاست دولت روسیه در ایران را در سر ندارد. حزب توده به مثابه سرطان کومونیسم در خدمت جهل و خیانت و تبه کاری و فرهنگ و تمدن بشری است .
حزب توده ام الفساد و ننگ جامعه روشنفکری جهان است وننگ امیزترین روشنفکران در درون حزب توده تیشه به ریشه وطن میزنند.
تصویر بهمن موحدی(بامدادان)

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
مرگ بر رژیم پلید جمهوری اسلامی
***پیروز باد خلق قهرمان ایران***