گزارش همایون ایوانی از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷

من صحنه های سمپاشی آمفی تئاتر گوهردشت برای جلوگیری از بوی عفونت اجساد را نمی توانم تصویر كنم! نمی توانم احساسی را كه با دیدن انبوه دمپائی های زندانیان به دار آویخته شده به من دست داد بیان كنم! پاهایم از كابل ناسور بودند، چشم هایم در اثر ضربات مشت و لگد ناصریان، لشکری و پاسداران دیگر درست نمی دیدند و حالا به سلولی برگشته بودم كه به جز خودم هیچكس در آن زنده نمانده بود! .....

 

امیدوارم بتوانم در این جلسه بخشی از وقایعی كه زمان درازی فقط باید در ذهن و حافظه نگه داری می شد اینجا مطرح كنم، وقایعی كه خودم به عنوان شاهد عینی در آن حضور داشتم، در تمام این مدت چه در زندان و چه در مدتی كه داخل ایران بودیم این احساس وجود داشت كه ما در یك حباب شیشه ای اسیر هستیم، از داخل آن هیچ صدائی به بیرون نشر پیدا نمی کند و همین طور صداهائی كه از بیرون برای ما حرف، پیغام و یا گفته ای دارند از جداره های این حباب شیشه ای عبور نمی کنند و به ما نمی رسند، در تمام روزها، ساعت ها و دقایق زندان نه فقط در تابستان ۶۷ ما با وضعی فجیع و غیر انسانی در درون زندان های جمهوری اسلامی روبرو بودیم، كار بسیار وسیعتری می خواهد تا تصویر زنده و ملموسی از زندان را برای همه ایجاد كند.

همان طور كه می دانید پس از پذیرش قطعنامه ما نمی توانستیم از وقایع بیرون از زندان به هیچ وجه باخبر شویم، ملاقات های ما قطع شدند، اخبار به ما نمی رسیدند، پخش اخبار رادیوی رژیم از طریق بلندگوهای زندان قطع شد و تلویزیون ها را به بیرون از بندها بردند! آخرین خبری كه از طریق تلویزیون فهمیدیم از لابلای سخنرانی رفسنجانی در نماز جمعه بود كه اعلام می کرد نیروهای مجاهدین از مرز ایران و عراق با كامیون های ریو و تانک های برزیلی وارد غرب كشور شده اند و به دنبال این گفته ها شعارهای هیستریك نمازگزاران كه خواستار اعدام محاربین با اسلام و نابودی زندانیان سیاسی می شدند! به این ترتیب از درگیری های نظامی در غرب كشور نتیجه گیری اعدام زندانیان سیاسی در داخل كشور را می کردند!

اما این یك واكنش لحظه ای از سوی رژیم نبود، رژیم بارها و بارها به ما اعلام كرده بود كه نمی گذاریم زنده از زندان خارج شوید! بنا بر این برای كشته شدن آماده شده بودیم ولی چه وقت؟ و به چه نحو؟ را نمی دانستیم! علاوه بر این با توجه به اطلاعاتی كه از گفته های تصمیم گیران رژیم، نیروهای وزارت اطلاعات و اخباری كه خود ما داشتیم و به تدریج جمع می شدند می توان چنین گفت ارزیابی وزارت اطلاعات از سال ۱۳۶۵ به بعد این بوده است كه اساسا عقب نشینی در مقابل زندانیان سیاسی نمی تواند آن ها را به سازش بكشاند و مواضعشان را در حدی بیاورد كه رژیم بتواند مخالفین در بند را از زندان خارج كند، به همین دلیل با برنامه ای از قبل آماده منتظر فرصتی بودند كه بتوانند این قتل عام را به بهانه ای آغاز كنند!

بحران پذیرش قطعنامه، شوك درهم شكستن علنی خمینی و به هم خوردن وضع اجتماعی كه قدرت سركوب رژیم را حفظ می کرد همگی حكایت از موج جدیدی از شدت گیری مبارزه طبقاتی داشت، خروج زندانیان سیاسی از زندان نیروی بالقوه سازماندهی این اعتراضات را فعلیت می بخشید، رژیم می دانست كه بعد از جنگ فشارهای داخلی و خارجی برای آزادی زندانیان سیاسی افزایش پیدا می کنند، پیش از این که این فشارها افزایش پیدا كنند باید این خطر را خنثی می کردند، در چنین فضای عمومی كشتار سراسری آغاز شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در مردادماه ملاقات ها قطع شده بودند، پس از یك ماه در اوایل شهریور باخبر شدیم كه در حال دار زدن زندانیان اوین هستند ولی چون خبر از طریق مورس رسیده و از چند بند گذشته بود منبع خبر را نمی توانستیم شناسائی كنیم و ضریبی از اشتباه را در انتقال خبر گذاشته بودیم! خبر تظاهرات خانواده ها كه در پی قطع ملاقات خواستار روشن شدن وضعیت فرزندان و یا همسرانشان بودند به ما رسیده بود، روش جدید قتل عام دار زدن بود و نمی شد مانند سال ۱۳۶۰ از طریق شمردن تیرهای خلاص به تعداد اعدامی ها پی برد! زندانیان بی سر و صدا گروه، گروه به دار آویخته می شدند بی آن كه سایر زندانیان در فاصله نزدیك به محل اعدام از این موضوع باخبر شوند! باور كردنی نبود كه نزدیکترین دوستانت و عزیزترین كسانت در فاصله چند ده متری سلول خودت حلق آویز شده و دارند دست و پا می زنند و آخوند‏ها و پاسداران به عربده های مستانه مشغولند! چنین جنون و كین توزی هرگز در مخیله هیچ آدم سالمی نمی گنجد اما جمهوری اسلامی چیز دیگری است!

مجددا در صبح نهم شهریور از بندهای هفت و هشت گوهردشت پیغام وحشتناكی رسید، زندانیان بندهای هفت و هشت را در گروه های هفتاد و هشتاد نفره به بیرون برده بودند و تا شب قبل از آن هیچ اطلاعی از آنان نداشتیم، بازماندگان قتل عام در آن بندها بلافاصله بعد از رسیدن به داخل بندها سعی در رساندن خبر به ما داشتند، مورس شبانه آنان چنین بود: "ما را سلاخی كرده اند، مواظب باشید شما سلاخی نشوید! دارند دار می زنند، ما جسد آویزان بچه ها را دیدیم!"

ساعت شش صبح حمید نصیری پیغام را به من رساند، او می خواست بداند كه مورس زننده را می شناسم و به او اطمینان دارم؟ نام مورس زننده اسم مستعار یكی از رفقای خوبی بود كه او را می شناختم، سال ها با او در زندان های مختلف بودم و به اندازه كافی در مقابل پلیس جمهوری اسلامی تجربه داشت، خبر قطعی بود! با توجه به این که بند كنار ما را دیروز برده بودند امروز نوبت بند ما می رسید، حمید می گفت: "شاید بلوف باشد و رژیم برای عقب راندن موضع ما به چنین نمایشی دست زده باشد، شاید ماكت آویزان کرده اند و از فاصله دور به نظر واقعی دیده شده!" اما مجددا به او گفتم: "از فردی كه خبر را فرستاده بعید می دانم بر سر موضوعی به این اهمیت اشتباه كرده باشد، احتمال چنین اشتباهی بسیار ضعیف است!"

مشغول همین بحث ها بودیم كه پاسداران حدود ساعت هفت صبح حمید را به بیرون از بند بردند، او همان روز به دار آویخته شد! شتاب زده همبندیان خودمان را بیدار می کردیم و خبر اعدام ها را می دادیم، زمان كم بود و اطلاعات رسیده در مورد نحوه عمل رژیم بسیار محدود! ارزیابی ما این بود كه آنها به دنبال بهانه ای برای دار زدن هستند! شرایط نامعلومی وجود داشت كه از طریق مورس نتوانسته بودیم آن را دریافت كنیم فقط فهمیده بودیم كه دادگاه را نیری و اشراقی می گردانند!

موضوع را می بایست جدی می گرفتیم، تعداد همبندیان زیاد بود و به ناچار خبر را به جریانات سیاسی داخل بند دادیم تا سریعتر به افراد هم‏ اتهامشان برسانند، به آنها تاكید كردیم كه خبر را به عنوان یك شایعه نگاه نكنند، ولوله ای در بین بند افتاده بود، در حین مشورت زندانیان در جمع های مختلف حدود ساعت هشت، هشت و نیم در بند را باز كردند و همه را با چشمبند بیرون بردند! اولین سؤال توسط لشکری و پاسدارهائی كه دم در بودند انجام شد، این سؤالات در حقیقت فرم عادی سؤالات هر روزه ما بودند اما در آن لحظات بر اساس نوع پاسخ داده ‏شده افراد برای اعدام جدا می شدند! در مورد اسم، اسم پدر، اتهام، مذهب و این که جمهوری اسلامی را قبول داری یا نه؟ و یا مصاحبه می کنی یا نه؟ می پرسیدند، این دو سؤال آخر در مواقعی كه جواب به سؤال اسلام را قبول داری یا نه؟ مثبت بود از زندانیان چپ پرسیده می شد اما از دو گروه این سؤالات پرسیده نمی شدند:

یک - گروهی از زندانیان كه به سؤال در مورد مذهب جواب نمی دادند (به این دلیل كه این سؤال تفتیش عقاید است و نباید پرسیده شود!)

دو - گروهی از زندانیانی كه به صورت مستقیم از ماركسیسم دفاع می کردند و صریح و علنی بر ضد جمهوری اسلامی موضع می گرفتند!

این دو گروه جدا شده و در انتظار رفتن به دادگاه در راهروهای اصلی گوهردشت نگه داشته می شدند، در كمتر از ده دقیقه از همه بند ما این سؤالات پرسیده شدند، هر كدام كه در یكی از این سؤالات قابل اعدام تشخیص داده می شد به این صف می پیوست، به جز چند نفر از دوستانمان تقریبا همه برای دادگاه حركت داده شدند، چند نفر را داود لشکری سرپاسدار گوهردشت قبل از رفتن به دادگاه شخصا از صف خارج كرد و به طرف آمفی تئاتر گوهردشت برد و دار زد! یكی از آنها مصطفی فرهادی بود، او در زمان شاه به اتهام عضویت در مجاهدین خلق به زندان افتاده و در زندان شاه ماركسیست شده و پس از قیام ۱۳۵۷ به راه كارگر پیوسته بود، نفر دیگر كه اسم او را متأسفانه به خاطر ندارم از اعضای قدیمی سازمان چریک های فدائی بود، هر دو نفر بنا به نظر سرنگهبان زندان بدون نیاز به حكم كذائی هیأت ویژه خمینی به قتل رسیدند!

همه به صف شدیم و در انتظار دادگاه، درون دادگاه یك هیأت هفت نفره نشسته بود، حجت الاسلام نیری با حكم ویژه خمینی حاكم شرع دادگاه بود، او از طریق سلسله مراتب عادی شورای عالی قضائی به اینجا نیامده بود، رژیم جرم خود ساخته ای با فتوای جدید خمینی برای زندانیان سیاسی تدارك دیده بود و نیری و هیأت همراهش برای اجرای این حكم مستقیما از طرف خمینی به زندان ها فرستاده شده بودند! فتوای خمینی چنین بود: "مرتد و محارب در زندان زنده نماند!" آنها مجاهدین را جزو گروه های محارب قرار می دادند و جرم محارب اعدام بود! حكم مرتد گروه های غیر مذهبی و چپ ها را شامل می شد كه از نظر آن ها كافر بودند! داخل دادگاه (به سبك جمهوری اسلامی!) كه شدم از هیأت هفت نفره علاوه بر نیری، نماینده دادستان اشراقی، ناصریان رئیس زندان و نیز نماینده وزارت اطلاعات را شناختم، سه نفر دیگر را نتوانستم بشناسم، سؤالات همان سؤالات صبح بودند.

در این دادگاه ها متوجه تفاوتی میان احكام ارتداد شدیم كه من نتیجه اش را خدمتتان می گویم، از نظر جمهوری اسلامی دو گونه مرتد بوده و هست، یكی مرتد فطری و یكی مرتد ملی، مرتد فطری كسی است كه زمانی مسلمان بوده و حالا از اسلام برگشته است، پس بنا به زعم رژیم و احكام اسلامیش او به فطرتش خیانت كرده و كسی كه به فطرتش خیانت كرده بلافاصله باید اعدام شود! مصداق این افراد متفاوت است، برای مثال كسانی كه در سال ۱۳۵۷ از مرز پانزده سالگی گذشته اند و یا زمانی نماز خوانده یا در دوره ای اعتقاد به اسلام داشته باشند در این گروه جای می گیرند، همین كافی بود، حتی ممكن بود مشهد رفته و در آنجا مثلا به حرم امام هشتم شیعیان نگاه كرده و یا اشهد خوانده باشند! فردی با چنین سوابقی مسلمان بوده و حالا كه بی مذهب شده به فطرتش خیانت كرده است! چنین فردی به فاصله چند ساعت دار زده می شد!

گروه دوم یعنی مرتد ملی شامل افرادی می شد كه هیچ گاه مسلمان نبودند، این حكم در مورد تعدادی از چپ ها اجرا شد، آنها از كودكی مسلمان نبودند بنا بر این باید از طریق زدن شلاق به آنها ابلاغ می شد كه باید مسلمان شوند! استدلال شرعی آن هم بر این امر استوار بود كه پیامبر مسلمانان یعنی محمد در زمان خود یك مسیحی را در بازار شهر شلاق زده است تا او را به پذیرش اسلام وادار سازد! ما نیز باید شلاق می خوردیم تا اسلام را بپذیریم یا در زیر ضربات شلاق بمیریم! اصطلاح اسلامی در مورد این نحوه از شلاق زدن تعزیر حربی نام دارد، شلاق و شكنجه ای كه اسرای جنگی و كافران بایستی تحمل كنند و یا بمیرند!

این حكم در مورد تمامی كافران از جمله مسیحیان، ارامنه، یهودی ها، بهائی ها و زرتشتی ها صادق است! علت این كه چرا این حكم به غیر از بهائی ها در مورد بقیه اقلیت های مذهبی ایران اجرا نمی شود؟ واضح است، اقلیت های مذهبی در ایران اولا از حمایت وسیعتر جهانی برخوردارند و سركوب آنها معضل وسیعی را برای رژیم به وجود می آورد، علاوه بر این رهبری مذهبی آن اقلیت ها به هر حال آرامشی را حفظ كرده اند كه خصومت شدیدی بین رژیم و جامعه مذهبیشان شكل نگیرد اما این حكم را خمینی در مورد ماركسیست ها، در مورد افرادی كه مذهب ندارند و كلا آته ایست ها اجرا كرد! بعد از دادگاه به سه دسته تقسیم شدیم:

گروه اول تعدادی از همبندی های ما كه معتقد بودند رژیم اسلامی است و در چارچوب های اسلامی برخورد ایدئولوژیك را امكان پذیر نمی دیدند و همان جا در دادگاه اعلام كرده بودند مسلمان هستند!

گروه دوم زندانیانی بودند كه به زعم رژیم زمانی مسلمان بوده و در دادگاه به سؤال مسلمان هستی یا نه؟ یا جواب نمی دادند و یا این که مستقیما از ماركسیسم و كمونیزم دفاع می کردند، اینها به حكم اسلام مرتد فطری بودند، آنها را به طرف آمفی تئاتر می بردند و دار می زدند! از بند هفتاد و پنج نفره ما چهل نفر به قتل رسیدند! اسامی برخی از همبندیانم كه به دار آویخته شدند به این قرار است: صادق ریاحی، جعفر ریاحی، جعفر بیات، جواد قائم آبادی، حجت الیان، مجید ایوانی، احمد خسروی، همایون آزادی، اسد پنجه شاهی، بیژن اسلامی، رضا قریشی و جانفشانان و جان باختگانی دیگر كه اسامی تكمیلی آنان با همكاری سایر زندانیان در حال تهیه می باشند.

گروه سوم مرتدان ملی بودند كه باید از طریق زدن كابل در هر وعده نماز به دین اسلام ارشاد می شدند! برای آنها نیری حكم كابل نوشته بود! كلا پنج وعده‏ نماز روزانه هست، برای هر وعده نماز ده ضربه كابل می زدند! تفاوتی با زمان بازجوئی بود، در بازجوئی بلافاصله و مداوم زیر ضربات كابل بودیم ولی حالا هر روز صبح، ظهر، عصر، شب و سحر باید از خواب بیدار می شدیم، بعد به تخت بسته شده و كابل می خوردیم! باز چند ساعت بعد مجددا همین عمل تكرار می شد! در این روش شكنجه و مرگ تدریجی سرنوشت ما بود!

در موقع اعدام ها و كابل زدن همه پاسداران همكاری و حضور داشتند به نحوی كه همه در این قتل عام و سركوب شریك جرم باشند و هیچ‏ پاسداری نتواند بعدا ادعا كند كه در اعدام ها و یا كابل زدن ها نبوده است! تك تك آنها باید دار می زدند! تك تك آنها باید كابل می زدند! این رویه ای بود كه در مقابل مردان زندانی چپ پیش گرفته شد، قبل از آن در مردادماه به سراغ سایر زندانیان چپ و یا مذهبی در اوین و یا بندهای فرعی گوهردشت رفته بودند!

در بندهائی كه خبر نرسیده بود به برخی از آنها در دادگاه گفتند: "می خواهیم بندهای نمازخوان ها و نمازنخوان ها را جدا كنیم، شما كدام بند راحتید؟!" معلوم بود كه زندانیان چپ نماز نمی خوانند و روی این كار موضع دارند، خود رژیم به آنها می گفت: "سرموضعی ها !" اغلب قریب به اتفاق زندانیان چپ جواب داده بودند: "نماز نمی خوانیم!" و همین پاسخ، حكم مرگشان بود!

چند نفری از زندانیان چپ با توجه به شناختی كه از احكام شرعی رژیم داشتند (به عنوان مثال بعضی هایشان قبلا مجاهد بوده و یا با گروه های مذهبی كار می کردند و بعد ماركسیست شده بودند) مواضعی متفاوت با قبل اتخاذ كردند، مثلا اعلام كردند كه ما مسلمانیم! در دادگاه نیری از آنها سؤال كرده بود: "خب، مسلمان هستی منتهی نماز می خوانی یا نه؟" زندانی گفته بود: "من نماز نمی خوانم، از روی عادت، از قدیم نماز نمی خواندم!" نیری گفته بود: "خب، برو بندی كه نماز نمی خوانند، دیگر راحت آنجا زندگی كن!" منظور از بند دو مفهوم داشت، یك مفهوم عادی كه ما داشتیم یعنی بندهائی كه در آنها محبوس بودیم و دیگری بندی كه الان نیری بچه ها را می فرستاد! این "بند" طناب دار بود كه می خواست برای همیشه بچه ها را "راحت" كند! و در حقیقت خودش را از مانعی كه رو در رویش قرار داشت راحت كند!

خیلی از زندانیان تا لحظه اعدام باور نمی کردند و یا از پاسداران با تعجب می پرسیدند كه چرا وصیت نامه جلوی ما گذاشته اید؟ و با ناباوری به دار آویخته می شدند! داخل آمفی تئاتر گوهردشت از روی تیرآهن های سقف دوازده ردیف طناب دار آویزان كرده بودند، بعد از دار زدن، اجساد هم زنجیران ما را كه هنوز گرم بودند از پشت آمفی تئاتر داخل كانتینرها روی هم می انباشتند و به خاوران می بردند! گورهای دسته جمعی در خاوران هم اكنون هم محل تجمع خانواده های شهدای جنبش است، به صورت تخمینی سه چهارم از زندانیان فعال و سرموضعی مرد در تهران كشته شدند، بقیه نیز از طریق احكام استثنا مثل همین مرتد ملی و یا در مواردی دیگر زنده ماندند!

همان گونه كه اشاره كردم به بندهائی خبر كشتارها رسید، زندانیان مرد تصمیم به عقب نشینی در مورد موضعی كه داشتند گرفتند تا به این طریق به قتل عام و نسل كشی تن در ندهند! در بندهای دوازده و سیزده گوهردشت با عقب نشینی از مواضع و برخوردهای قبلی زندانیان اجازه نداده بودند اصلا كار به دادگاه برسد، زندانبان تعدادی را زیر بازجوئی و شكنجه برده بود كه خط از كجا رسیده؟ اطلاعات را چه جوری به دست آورده اید؟ چرا مواضعتان را عوض كرده اید؟ انتظار داشتند مواضع تندی گرفته شوند تا آنها بتوانند تعداد بیشتری را اعدام كنند!

هدف كلی آنها كشتار سراسری زندانیان سیاسی بود و در صورت امكان حتی دستگیری و نابودی خانواده های زندانیان سیاسی اعم از خانواده هائی كه فعال و یا غیر فعال بودند، من موارد مشخصی را می توانم ذكر كنم كه خانواده ها، مادران سكته كرده، مادرانی كه روی صندلی چرخ دار این طرف و آن طرف می رفتند دستگیر شده بودند، بازجو از آنها می پرسید كه آیا توسط بچه هایشان ترغیب شده اند كه فعالیتی كنند؟ در مراسم و یا در تظاهرات شركت كنند؟ و غیره، هدف كشتار تابستان ۱۳۶۷ را فقط زندانیان نمی بینم، تمامی نیروهائی كه بر علیه رژیم حول محور آزادی زندانیان سیاسی در داخل ایران مبارزه می کردند مورد حمله رژیم بودند و به هر حال نزدیکترین هدف افرادی بودند كه سال ها رژیم آنها را به اسارت گرفته بود و به عنوان زندانی سیاسی جرم جدیدی در داخل زندان مرتكب نشده بودند، جرم آنها در لحظه دستگیری معین بوده، دادگاهی شده و حكمشان را گرفته بودند! رژیم بزرگترین تجمع و تمركز نیروهای اپوزیسیون را در سال های ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ داخل زندان ها دیده بود و با هدف كشتار آنها جلو آمد!

حتی بعد از این که دور اول كشتار انجام شد (مرداد و شهریور) و بخش اعظم زندانیان چپ و مجاهد قتل عام شدند تعداد دیگری را كه این بار پرونده های اصلی آنها را از وزارت اطلاعات آورده بودند به دادگاه احضار كردند، بخشی از زندانیان چپ را مجددا برای دادگاه از بندها خارج كردند، در یكی از این سری ها بیست و هشت نفر از زندانیانی كه دور اول دادگاه را طی كرده و زنده مانده بودند مجددا احضار شدند، حالتی كه آن موقع بین باقی مانده زندانی ها در بند ایجاد شد غیر قابل توصیف است، همگی می دانستند كه هر بیرون رفتنی ممكن است هیچ بازگشتی نداشته باشد، وضع روحی بسیار بدی برای بقیه بچه هائی كه داخل بندها مانده بودند ایجاد شد، نگران بودند این بیست و هشت نفر با چه وضعی روبرو می شوند؟ مجددا ناصریان، نیری، اشراقی و نماینده وزارت اطلاعات در همان محل دادگاه منتظر بودند، زمان دادگاه این بار بیشتر طول می کشید و پرونده ها را باز كرده بودند تا وضع و كیفیت نیروهای زندانی را ارزیابی كنند، در پی این هدف بودند كه اگر نیروئی از دستشان زنده در رفته است این بار حكم اعدامش را بدهند!

برخوردها و تضادهای خود رژیم از جمله نامه نگاری های منتظری با خمینی حكایت از جدال داخل حكومتی داشت، اخبار به بیرون از زندان ها درز كرده بودند و مجموع وضعیت داخلی و خارجی این شد كه دادگاه های دور دوم را نیمه كاره قطع كردند، یادم می آید كه در حین برگزاری دادگاه ها بود، عده ای از زندانیان داخل دادگاه رفته و بیرون آمده بودند، تعداد دیگری منتظر دادگاه بودند، نیری و ناصریان بیرون آمدند و در اتاق دادگاه را قفل كرده و خیلی عصبی حركت كردند و رفتند، گویا تماس گرفته شده بود كه این دادگاه ها را قطع كنید! یعنی اگر همین فشارهای محدود در داخل و خارج از كشور نبودند باقی مانده زندانیانی كه از زیر تیغ حمله رژیم در دور اول زنده بیرون آمده بودند در دور دوم كشته می شدند! شاید تعداد محدودتری از زندانیان جان سالم به در می بردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حضار گرامی، دوستان، من قادر نیستم به تنهائی ابعاد جنایتكارانه كشتار سراسری تابستان ۱۳۶۷ را ترسیم كنم، من قادر نیستم اردوگاه جنگ زده ای را تصویر كنم كه گروه های مسلح پاسدار هر روز و هر ساعت تعدادی از اسرای جنگی خود را به طناب دار می آویزند، تعداد دیگری را روزانه پنج وعده كابل می زنند و تعداد دیگری را تهدید می کنند كه سرنوشت مرگ آوری در انتظارشان خواهد بود! من صحنه های سمپاشی آمفی تئاتر گوهردشت توسط به اصطلاح بهداری زندان برای جلوگیری از بوی عفونت اجساد را نمی توانم تصویر كنم! نمی توانم احساسی را كه هنگام دیدن انبوه دمپائی های روی هم انباشته زندانیان به دار آویخته شده به من دست داد بیان كنم! هیچ چیز به جز این دمپائی ها شاهد نابودی بخشی از وجودم، بخشی از زندگیم نبود! من نمی توانم نفس تنگیم را به هنگام بستن وسائل باقی مانده از حمید، بیژن، همایون، مجید، بهزاد و احمد توصیف كنم! پاهایم از كابل ناسور بودند، چشم هایم در اثر ضربات مشت و لگد ناصریان، لشکری و پاسداران دیگر درست نمی دیدند و حالا به سلولی برگشته بودم كه به جز خودم هیچكس در آن زنده نمانده بود! چیزی داشت حلقم را فشار می داد، ایكاش می توانستم برای شما بازگو كنم، به امید فرصتی دیگر، متشكرم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

منبع: 
http://dialogt.de/homayon_iwani
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
هممایون عزیز ، آیا برای شما مقدور هست که علت زنده ماندن خود و مقوله تواب را به این آرتیست های خیالی پناهنده آمریکا و اروپا نشین دقیقا توضیح دهید، تواب یعنی چه؟؟؟؟؟ تواب کیست؟ آنکه از ترس جانش به مبارزه، به اروپا و یا آآمریکا پناه برده و یا آنکه در زیر شکنجه له و لورده شده؟