آغاز بهار ۱۳۶٢ در اوین

یکهو عده ای تواب خشمگین به همراه بختیاری نگهبان بددهن و کثیفی که در تعطیلات نوروز جای رحیمی مسئول بند کار می کرد به اتاق ما ریختند و تلویزیون، فلاسک چای و سبزه و شیرینی و تخم مرغ های رنگی و گل ها را با خود بردند! ..... پس از چند ساعت که در سکوت و نگرانی گذشت میم و کاف با پاهای خونین و شکنجه شده بازگشتند! ..... من آن چنان دردی در قلبم و فریادی در سینه داشتم که هنوز که هنوز است سال نوئی را بدون آن خاطره نگذرانده ام! .....

 

هر سال با نزدیک شدن سال نو یاد شروع سال ۱۳۶٢ در اوین، اتاق شش، بند چهار بالا می افتم، آن سال قرار گذاشتیم سال نو را برخلاف سال قبلش جشن بگیریم، قرار شد همه از خانواده هایمان بخواهیم در آخرین ملاقات قبل از سال نو لباس نو بیاورند و دو نفر از جوانان اتاق (میم و کاف) وظیفه تهیه سفره هفت سین را به عهده گرفتند، دو دوست دبیرستانی، میم و کاف هوادار چریک های فدائی - اقلیت بودند، میم بر حسب تصادف شب دستگیری برای آماده شدن برای امتحان فردا در خانه کاف بود، فردائی که سال های سال طول کشید!

آن دو با شادی و سرور برای تهیه سبزه تخم های جارو را کندند و در آب خیس کردند و در لوله کولر اتاق جا دادند که دیده نشود! آنها انگار که بچه ای را مراقبت می کنند مواظب آن بودند و در هر فرصتی از لوله شوفاژ که پائین لوله کولر قرار داشت بالا می رفتند و انگار که شاهد بزرگ شدن بچه خود هستند از رشد گیاه لذت می بردند، هر روز وقتی سبزه را از کولر پائین می آوردند تا آب دهند همه اعضای اتاق دور آن سبزه جمع می شدند و از این که در آن دردخانه که گل و گیاه آرزوئی دست نیافتنی است به دست خود سبزه ای به این زیبائی آفریده اند شاد و خوشحال می شدند.

برای درست کردن شیرینی، خرما و انجیر و کشمش را که از فروشگاه زندان خریده می شدند در آب خیس کردیم و هر روز قسمتی از سهمیه نان اتاق را در روزنامه ای پیچیده و لای میله های شوفاژ می گذاشتیم تا خشک شود، چند روز بعد آن میوه ها را با ته لیوان پلاستیکی چای کوبیدیم و لای تکه های نان خشک گذاشتیم، این شد شیرینی سفره مان! بچه ها برای پیدا کردن دستمال کاغذی رنگی به اتاق های دیگر سر زدند و پیدا کردند و با آنها گل های زیبائی درست کردند تا زینت بخش هفت سین باشند، هفته ای یک شب برای شام تخم مرغ پخته داشتیم، چند تخم مرغ را برای سفره هفت سین کنار گذاشته بودیم، یادم نیست چگونه و با چه وسیله ای آنان را با زیباترین رنگ ها رنگ آمیزی کردیم، از آن پس هر زمان تخم مرغ رنگی می بینم یاد آن تخم مرغ رنگی ها می افتم که به زیبائی آنها دیگر هرگز ندیدم.

یادم نمی رود آن سال، تحویل درست ساعت هشت صبح بود، طبق قرار قبلی برای این که همگی قبل از تحویل سال دستشوئی رفته و صبحانه خورده باشیم زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم، (برای بیش از پانصد نفر تنها شش توالت توی بند بودند که همیشه هم چند تائی از آنها خراب بودند و به ویژه صبح ها صف دستشوئی طولانی بود!) می خواستیم قبل از ساعت هشت وسائل چای را تحویل داده اتاق را جارو زده و با لباس نو بر سر سفره هفت سین بنشینیم.

من و عده ای دیگر از هم اتاقی ها هنوز در صف دستشوئی بودیم که یکهو عده ای تواب خشمگین به همراه بختیاری نگهبان بددهن و کثیفی که در تعطیلات نوروز جای رحیمی مسئول بند کار می کرد به اتاق ما ریختند و تلویزیون، فلاسک چای و سبزه و شیرینی و تخم مرغ های رنگی و گل ها را با خود بردند! فریاد بختیاری بلند بود: "اتاق شیشی ها به اتاق برگردند!"

با اندوه و تأسف به اتاق برگشتیم و در اتاق پشت سر ما بسته شد، چند لحظه ای همه در بهت و سکوت بودیم تا به خود آمدیم و به سرعت به تمیز کردن اتاق و عوض کردن لباس مشغول شدیم، رأس ساعت هشت همگی یکدیگر را بغل کرده و سال جدید را تبریک گفتیم و بدون داشتن سفره هفت سین و تلویزیون که تنها کانال ارتباطی ما با دنیای خارج بود دست های یکدیگر را گرفتیم و به خواندن ترانه و سرود پرداختیم اما می دانستیم تاوان سنگینی خواهیم پرداخت! در آن لحظه اما همه چیز را فراموش کرده و شروع بهار را در سیاهچال رژیم جشن گرفتیم!

دقیقا یادم نیست چند روز (دو یا سه روز) نه به ما غذا و آب دادند و نه در اتاق را باز کردند که از دستشوئی استفاده کنیم! فقط یادم هست عده ای آن قدر حالشان بد شده بود که به ناله افتاده بودند و کسی هم نبود که به ضربه های ما به در پاسخ دهد! آن زمان ما بیش از نود نفر در آن اتاق شش بودیم! قبل از تنبیه که در اتاقمان باز بود شب ها چند نفری در راهرو بند می خوابیدند، حالا که این امکان هم نبود خوابیدن سختتر شده بود، خوابیدن در شرایط قبلش هم آن چنان سخت بود که همه تقریبا روی هم می خوابیدیم و تنمان به سختی زمین را لمس می کرد و پای ردیف بعدی که برعکس می خوابید تا صورت ردیف بعدی می رسید، گاهی صبح ها شاهد کبودی چشم کسی بودیم که در خواب های نا آرام زندانی ها پائی به چشمش اصابت کرده بود! حال همین فضا کمتر هم شده بود! نفس کشیدن در آن فضا با بسته بودن در و دو پنجره کوچک که فقط توسط درزی از بالا باز می شدند واقعا وحشتناک بود، به خصوص در آن فضای پر از آه و ناله و درد ناشی از ادرار نکردن!

بالاخره بعد از چند روز در یک بعد از ظهر در اتاق باز شد و تشت پلاستیکی غذا توسط توابین به اتاق آورده شد با این دستور که اول باید سطل خالی تحویل داده شود تا اجازه دستشوئی داشته باشیم! چند نفری حالشان خیلی بد بود و توان خوردن نداشتند، با این همه ظرف خالی را تحویل دادیم به امید اجازه دستشوئی، در باز نشد! پس از چند ساعت فلاسک چای به اتاق آمد با همان استدلال که فلاسک باید خالی تحویل داده شود! همگی با زجر و درد چای را هم نوشیدیم، اگر بشود نام نوشیدن بر آن نهاد! باز هم در باز نشد که نشد!

نیمه های شب که هیچکس توان خوابیدن نداشت در با فریاد بختیاری باز شد و او زمان بسیار کوتاهی را برای دستشوئی رفتنمان اعلام کرد، یادم هست که تقریبا به هر نفر کمتر از سی ثانیه می رسید، تهدید کرد که در رأس آن زمان در بسته خواهد شد چه همه به دستشوئی رفته باشند چه نرفته باشند! وحشت این قضیه و عذاب وجدان و نگرانی از نرسیدن وقت برای همه به اضافه ضربه لگد در توالت توسط بختیاری و فریاد و فحش او امکان تسلط بر اعصاب را از همه گرفته بود، در دوباره بسته شد و این داستان رنج و درد تا سیزده بدر ادامه داشت!

روز چهاردهم فروردین از بلندگوی بند اسامی میم و کاف برای بازجوئی خوانده شدند، چند نفری به بهداری برده شدند چون نمی توانستند ادرار کنند و درد شدیدی داشتند هرچند که همگی از بودن در آن شرایط صدمات جبران ناپذیری دیدیم! پس از چند ساعت که در سکوت و نگرانی گذشت میم و کاف با پاهای خونین و شکنجه شده بازگشتند! هیچ وقت یادم نمی رود خنده آن دو را که می گفتند: "ولی همه اینها به شادی درست کردن هفت سین می ارزید!" من آن چنان دردی در قلبم و فریادی در سینه داشتم که هنوز که هنوز است سال نوئی را بدون آن خاطره نگذرانده ام! به یاد آنان که از آن اتاق جان عزیزشان را از دست دادند و آنان که هنوز هستند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.bidaran.net/spip.php?article310
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: