آزاده بندری و یادمانده هایش از زندان های دهه شصت رژیم ولایت فقیه!

در تیرماه سال ۱۳۶۰ در بندرعباس دستگیر شدم، سپس به تهران و زندان قزلحصار فرستاده شدم، پس از آن دوباره به زندان بندرعباس فرستاده شدم و تا اواخر پائیز ۱۳۶۲ زندانی بودم، بسیاری از دوستانم اعدام شدند و خودم برای کمونیست بودنم شکنجه ها و تحقیرها و توهین های فراوان دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی را از سر گذراندم .....

 

 

 

با تشکر از این که این گفتگو را پذیرفتید، با توجه به این که شما خود زندان های جمهوری اسلامی را در اوائل دهه شصت تجربه کرده اید لطفا دیده ها و تجربیات خود را از آن سال ها با خوانندگان ما در میان بگذارید، قبل از هر چیز خودتان را معرفی کنید:

من آزاده بندری هستم که در تیرماه سال ۱۳۶۰ دستگیر شدم.

در چه ارتباطی؟

در رابطه با چریک های فدائی خلق ایران.

در چه شهری؟

در بندرعباس، من در جنبش دانش آموزی هرمزگان فعالیت می کردم.

لطفا توضیح دهید که چگونه دستگیر شدید؟

درآن زمان دادیار شهر بندرعباس فردی بود به نام شاهوند، برای دستگیری من خود شاهوند همراه با کسی که بعدا بازجوی من شد به نام رضا و چند تا پاسدار که کم سن و سال بودند آمده بودند، آنها خانه ما را گشتند و مرا با خود بردند!

شما را به کجا بردند؟

به سپاه (ساختمان ساواک قدیم!) وقتی دستگیر شدم یک هفته در سپاه بودم.

در زندان سپاه بندرعباس؟

بله.

خب، بعد چه پیش آمد؟

موقعی که مرا دستگیر کردند بردند توی یک اتاق و همان جا نگه داشتند، بعد از چند ساعت یک رفیق دیگر را هم آوردند که با من همان شب دستگیر شده بود، او هم کنار من نشست.

در آن زمان چند سال داشتی؟ آن رفیق چند سالش بود؟

اون از من کوچکتر بود، حدودا سیزده، چهارده سال سن داشت، من هم چهارده، پانزده ساله بودم.

بعد چی شد؟

صدایمان کردند، اول آن رفیق را صدا کردند و بردند، وقتی بردند هی به او می گفتند که خودت را بپوش ولی این ظاهری بود، او را خیلی اذیت کرده بودند، راستش ما برای هیچکس تعریف نکردیم که چه بلائی سر ما آوردند!

قابل درک است که توضیح برخوردهای کثیف پاسداران چقدر دشوار است! به خصوص که تو یک دختر کم سن و سالی بودی ولی از این لحاظ هم مهم است که تا جائی که امکان دارد رفتارهای آنها را توضیح دهی

چشم هایم را که بستند احساس می کردم دارند مرا می برند به سمت یک محوطه باز، فکر می کردم الان توی حیاط هستم، مرا بردند توی یک اتاق، بعد به من گفت: "یک زاویه حاده بساز تا بفهمم که چقدر هوش داری!" و بعد از پشت یک نفر زد تو سرم! با این ضربه تعادلم را از دست داده و با سر به زمین افتادم و به دنبال آن همگیشان خندیدند! شاید اگر چشمانم باز بودند ترس کمتری داشتم اما به این خاطر که هیچ چیزی نمی دیدم حالت ترسم بیشتر از ندیدن صورت بازجوها بود، چون کاملا گیج شده بودم و نمی توانستم خوب فکر کنم، وقتی گفت: "زوایه حاده بساز!" اون موقع من قدرت فکر کردن را نداشتم که زاویه حاده چه جوری است، بعد از پشت به پهلویم زدند، می دانستم چی دارد می گوید ولی اون زمان نمی دانستم که باید چطوری برخورد کنم، با هل دادن و کتک زدن، با کلمات رکیک به من می گفت که چقدر احمق هستم که یک چیز به این سادگی را نمی توانم بفهمم! بعد به من گفت: "بنشین!" خوب، نمی دانستم کجا باید بنشینم، پرسیدم که آیا پشتم صندلی است؟ گفت: "صد درصد!" من هم نشستم ولی خوب اصلا صندلی نبود، به همین خاطر محکم خوردم زمین دیگر! بعد گفت: "مگر کوری؟" قصدشان فقط آزار و اذیت کردن بود چون وقتی به شدت زمین خوردم صدای خنده هائی بود که از هر طرف اتاق به گوشم می خورد!

البته نمی دانم چند نفر بودند، چی می تونستم بگم؟ چشمم به خاطر داشتن چشمبند درد می کرد، این را به او گفتم، گفت: "نازنازی هم که هستی!" بعد ترجیح دادم که دیگر اصلا حرف نزنم، گفت: "الان برایت چراغ روشن می کنم می بینی! من هم می بینم تو هم می بینی! ما با همدیگر خیلی کار داریم!" من با سادگی پرسیدم: "مگر شما مرا می شناسید که با من کار دارید؟" گفت: "نه ولی دوستت به ما گفته که تو کی هستی!" گفتم: "خوب، پس دیگر احتیاجی نیست که بگویم که کی هستم!" احساس می کردم که دارد آرام حرف می زند ولی می دانستم که اونجا شکنجه خواهم شد و کتک خواهم خورد! با این حال چیزی که اون می گفت من خیلی راحت جوابش را می دادم! و بعد به من گفت: "این زبان های دراز را خیلی خوب می توانیم اینجا کوتاه کنیم!" بعد به من گفت: "چشمبندت را باز کن!" من هم باز کردم، او چراغ را جوری گذاشته بود که چهره اش را نبینم! بعد یک آلبوم آورد برای من، آلبومی که آورد از بچه های قدیمی بود، منظورم از بچه های قدیمی‌ زندانیان رژیم سابق است، عکس هائی بودند که از مراسم مختلف گرفته بودند، همه عکس های بچه های بندر بودند.

بعد گفت بگو ببینم این کیست؟ اون کیست؟ گفتم: "اینها را من هیچ نمی شناسم!" گفت: "اینها را تو نمی شناسی؟" همان طور که آلبوم را ورق می زد عکس هائی از مراسم مختلفی که در بندر برگزار شده بود به مناسبت های مختلف و همین طور نمایشگاه ها و غیره که در آنها عکس خود من هم دیده می شد! گفتم: "من نمی دانم ولی اگر کسی به شما گفته خب حتما گفته! پس چی از من می خواهید؟ شما حرف اون را باور کرده اید که آمده اید دنبال من؟!" بعد گفت: "چشمبندت را ببند، من با تو دیگر کاری ندارم!" ترس وجودم را گرفته بود، نگران بودم که نکند فردی که مرا لو داده این عکس ها را هم شناسائی کرده؟ چون در میان این عکس ها، عکس هائی از کسانی بودند که در آن زمان زندگی مخفی داشتند، این فکرها بود که آزارم می دادند، برام دیگه حرف های رکیکی که می زدند مهم نبود و بهتر بگم نمی شنیدم فقط به این رفقا فکر می کردم و از شخصی که مرا لو داده بود بیشتر متنفر می شدم (نه به خاطر خودم) برای شکنجه روحی صداهای عجیب و دلخراش از بلندگو برای من پخش می کردند! صدای داد و فریاد و این جور صدا‌ها !

آیا شما را شکنجه جسمی هم کردند؟

شلاق یک چیز خیلی معمولی بود! یعنی هر کس که می آمد به قول خودشان از نظر شرعی شلاق را می خورد! این ردخور نداشت! من در یک روز در دو، سه نوبت، هر دفعه چندین ساعت زیر بازجوئی بودم، همان طور آن رفیق، شاید می خواستند تناقض حرف های ما را پیدا کنند!

چند تا می زدند؟ آیا بیشتر به کف پا می زدند یا به باسن می زدند؟ چه معیاری داشت شلاق زدن آنها؟

نه، در بازجوئی کف پا می زدند، روی تخت می خوابیدی و یک چیزی می کشیدند رویت بعد می زدند، خودشان نامش را گذاشته بودند تعزیر! البته هر کس که دادگاه می رفت و حکم می گرفت اگر قاضی شرع او را به تعزیر هم محکوم می کرد حتما باز شلاق می خورد!

توی این پروسه هیچ زنی شرکت نداشت؟ مثلا بیاید دهن تو را بگیرد؟

من اصلا هیچ زنی را توی سپاه ندیدم، دو نفر مرا بازجوئی می کردند که خودشان می گفتند از زندانیان مذهبی سابق هستند!

خودشان می گفتند زندانی زمان شاه بودند؟

بله، آنها آن زمان خیلی معروف شدند، معروف بودنشان در دستگیری و شکنجه و آزار افراد سیاسی بود! خیلی از زندانیان سال های ۱۳۶۰ توسط این عده دستگیر، شکنجه و اعدام شدند!

اسم هایشان چی بود؟

اسم دو نفر از آنها را به یاد دارم، یکی را صدا می کردند برادرامین، یکی را هم برادررضا می گفتند!

بعد از تو چی می خواستند به جز عکس هائی که به تو نشان دادند و گفتند که اینها کی هستند؟

تو را تحت فشار می گذاشتند که بگوئی چه کار کردی؟ هوادار کدام گروه هستی؟ من هم می گفتم: "شما که آمدید دنبال من پس می دانید من هوادار چه گروهی هستم و چه کار کردم!" می خواستند بدانند با اون هسته ای که بودم چه اشخاصی بودند و توی اون هسته ما چه کارهائی می کردیم؟ که البته هسته ما لو نرفت، تا آخرهای سال ۱۳۶۰ که به دنبال دستگیری یکی از بچه ها بالاخره لو رفت! چون اون کسی که مرا لو داده بود هسته ما را نمی دانست که کی تویش هست ولی چون مرا می شناخت و کامل هم می شناخت مرا گفته بود اما هیچ چی درباره این هسته نمی دانست!

پس هسته ای که تو تویش بودی با دستگیری تو رو نشد و در اواخر سال ۱۳۶۰ لو رفت؟

بله، یکی از رفقا دستگیر می شود و زیر شکنجه می گوید که من توی فلان هسته بودم، با فلانی که الان توی زندان است و دو نفر دیگر، که خوب من بودم و دو تای دیگر که یکیشان خواهر شهید بود و اون دو تا را هم آخرهای سال ۱۳۶۰ گرفتند.

بعد دوباره تو را خواستند؟

نه، دیگر مرا نخواستند، خودش گفته بود که ما حد کارمان چی بوده است، مسئول هسته ما هم رفیقی بود که توی خانه تیمی گرفته بودنش و آوردنش بندر و اعدامش کردند!

آیا در زمان بازجوئی دستبند قپانی می زدند یا آویزان می کردند؟

در سال ۱۳۶۰ دستبندم را آن قدر شدید بستند که دست هایم زخمی شده بودند و ورم کرده بودند و خونمردگی پیدا کرده بودند، یک مدت این طوری بود، مرا آویزان نکردند اما کتک های دیگر بودند، مثلا مشت و لگد و چک زدن چیزهای عادی بودند، خیلی از این روش پرت کردن یا هل دادن استفاده می کردند، شکنجه یک چیزی است که نمی شود راحت راجع بهش صحبت کرد، خیلی چیز‌ها همیشه شخصی می مانند، حتی وقتی با رفقای خودم توی زندان صحبت می کردیم و می گفتیم که مثلا این کار را هم کرده اند ولی هیچ کدام نمی توانستیم همه کار‌هائی که کرده اند را بگوئیم ولی یکی از اقوامم تعریف می کرد که مثلا در زندان دوره شاه چطوری شکنجه می کردند و خوب هر کس را به روشی شکنجه می کردند، به من کابل زدند، کف پا‌هایم را، همه خورده بودند و کسی نبود که کابل را نخورده باشد! فحش راحت می دادند، با این که ادعای مذهبی بودن می کردند ولی فحش های رکیک به ما می دادند!

بعد از پایان بازجوئی می فرستادند توی زندان؟

بله، بعد از بازجوئی می بردند توی زندان.

دادگاه چطور بود؟ آیا چشم ها باز بودند یا بسته؟ و آیا رئیس دادگاه آخوند بود یا شخصی؟

یک اتاق کوچک مثل اتاق بازجوئی بود، یک شخصی آنجا می نشست و می گفتند: "این یک بازپرسی است!" او همان کسی بود که از تو بازجوئی کرده بود و یک حاکم شرع و یک پاسدار هم اونجا بودند، مرا چشم باز بردند به اینجا.

آیا در آن به اصطلاح دادگاه از تو سؤال هم می کردند؟

نه، خودشان پرونده را ورق می زدند! می گفتند این کارها را کردی یا نکردی! یعنی همه چیز قبلا تعیین و تأیید شده بود! این طوری بود که قیافه فلانی را نگاه کن و بگو ده سال! یا اون یکی را بگو پنج سال! یک احساسی بهت دست می داد که اینها همه از قبل تنظیم شده اند، نه سؤال می کردند نه چیزی، به من گفتند که تو متعلق به این گروه هستی و محارب و مفسد فی الارض و طبق این قانون حکم شما دو سال است! بعد از دو سال صلاحیت این که به جامعه برگردی را پیدا خواهی کرد!

که آن هم مشروط است! یعنی بعد از دو سال آنها تشخیص می دهند که تو صلاحیت پیدا کرده ای یا نه؟

بله، هیچ حمایتی شما ندارید، نه وکیلی، نه چیزی! حتی وقتی حکم می گرفتی شلاق هم باهاش بود، مثلا حکم می دادند سه سال و چهل و هشت ضربه شلاق! به حساب خودشان سعی می کردند معیارهای اسلامی را رعایت کنند! خودشان می گفتند برای هر بار تعزیر چهل و هشت ضربه شلاق خوب است، این حالت زدن در موقعی بود که قاضی به اضافه مدت حکم برای زندانی تعزیر هم می خواست که از پشت گردن تا پا ضربه می زدند! استانداردشان بود ولی آنها به این شکنجه نمی گفتند حدی بود که حتما باید اجرا بشود، چهل و هشت تا می زدند، برای نمونه یک زندانی بود به نام مرضیه که محکوم به شش ماه حبس و چهل و هشت ضربه شلاق شده بود!

آیا حاکم شرع آخوند بود؟

بله، در آن سال ها حاکم شرع آخوندی به نام حاج آقا قنبری بود.

در زندان سپاه بندرعباس ترکیب زندان چگونه بود؟ آیا اغلب زندانیان با شما هم گروه بودند؟

همان طور که گفتم شبی که من دستگیر شدم یکی دیگر از رفقای هوادار هم که از طریق دیگری لو رفته بود دستگیر شده بود، ما دو تا باهم بودیم، البته اون از من کوچکتر بود، گو این که خود من هم سن بالائی نداشتم ولی او از من هم کوچکتر بود، ما با همدیگر توی سپاه بودیم و بعد از بازجوئی های اولیه که با شکنجه و اذیت و آزار همراه بودند ما را منتقل کردند به بازداشتگاه، اونجا می گفتند بازداشتگاه موقت سپاه ولی در واقع زندان قدیم شهربانی بود.

چند روز توی سیستم بازجوئی بودی؟

بازجوئی بیشتر در دو روز اول بود، دو روز بازجوئی کلی داشتیم ولی ما را آنجا نگه داشتند.

چند وقت؟

یک هفته، بعد ما را منتقل کردند به بازداشتگاه موقت خودشان که همان زندان قدیم شهربانی بود.

زندان قدیم شهربانی کنترلش دست کی بود؟

زندان شهربانی کنترلش دست سپاه بود، تمام پرسنل آن از سپاه پاسداران بودند اما زندان بزرگ شهر که همان زندان شهرک است دست شهربانی بود.

در این بازداشتگاه چند وقت بودید؟

اینجا من چند ماهی بودم تا دادگاهی شدم.

حدودا بعد از گذشت چند ماه از دستگیریت دادگاهی شدی؟

یک ماه و نیم طول کشید تا من حکم گرفتم.

چقدر محکوم شدی؟

من به دو سال محکوم شدم.

چقدر کلا در زندان ماندی؟

دو سال و شش ماه.

بعد از این که دادگاه رفتی جای زندانت عوض شد یا نه؟

چند روزی بعد از دادگاه ما را منتقل کردند به زندان اصلی شهر (بعد از ترور شاهوند این زندان به نام آن جلاد ندامتگاه شهید شاهوند نام گرفت!)

زندان اصلی شهر کنترلش دست شهربانی بود؟

البته برای نگهبانی از شهربانی استفاده می کردند ولی در کل دخالت سپاه مشهود بود اما قسمت اعظمش دست نیروهای شهربانی بود.

بعد از بازجوئی که به بازداشتگاه موقت سپاه اومدی اونجا شرایط زندان چطوری بود؟ آیا ملاقات داشتید؟

ملاقات داشتیم ولی شرایط توی زندان خیلی وحشتناک بود، البته ما را برای مدتی با زندانیان عادی قاطی کردند که خیلی شرایط بدی بود، بند آنها نمناک بود و مریضی زیاد بود، آن زمان حتی زندانیان پسر را نیز با زندانیان عادی قاطی کرده بودند، در شرایطی ما را با زندانیان عادی قاطی کرده بودند که همه ما خیلی کم سن و سال بودیم، مثلا شب ها اصلا راحت نبودیم، همیشه فکر می کردیم که اتفاقی خواهد افتاد، بیشتر به قول معروف "آماده باش" می خوابیدیم ولی خب بعد از یک مدت توانستیم رویشان تأثیر بگذاریم، برخوردی که ما با آنها داشتیم با چیزهائی که به آنها گفته بودند که مثلا اینها ضد خدا و محارب هستند و خرابکار هستند فرق داشت، البته آنها هم تا حدی از ما می ترسیدند ولی کلا روابط ما با زندانیان عادی روال درستی داشت، نگهبانان زندان شب ها زنان جوان را از میان زندانیان عادی، یک نفری یا دو نفری صدایشان می کردند و با خود می بردند! در ابتدا ما فکر می کردیم که آنها را برای تفتیش بدنی می برند اما این طور نبود چون اگر کسی را در آن زمان دستگیر می کردند باید مثل ما مراحلی را طی می کرد تا به اینجا می آمد اما خیلی زود متوجه شدیم که این زنان را برای تفریح های شبانه خودشان می برند! این مسأله نیز ما را از نظر روحی و روانی بسیار آزار می داد.

آیا شما خواستار جدائی از زندانیان عادی بودید؟

بعد از مدتی که حکممان را گرفتیم ما را منتقل کردند به زندان شهر و بعد از یک ماهی زندانیان عادی را منتقل کردند به همان زندان بزرگ، خوب، البته ما می گفتیم که باید ما را جدا کنید چون ما زندانی سیاسی هستیم و با اینها فرق داریم ولی زندانبانان می گفتند: "نه، به نظر ما آنها خیلی پاکتر از شما هستند چون شما محارب هستید!" و به این شکل ها اذیت می کردند ولی برخوردهائی که بچه ها با زندانیان عادی داشتند و کمکی که به این زندانیان می کردند روی آنها تأثیر می گذاشت، آنها ما را دوست داشتند، مثلا مسئولین زندان ما را دکتر نمی بردند و وقتی مریض می شدیم خیلی سخت بود و این مسأله باعث ناراحتی زندانیان عادی می شد و داد می زدند که اینها مریض هستند باید ببریدشان دکتر، داد و بیداد می کردند تا بالاخره نگهبان می آمد و می گفت: "خیلی خوب، ما اینها را می بریم دکتر، شما دیگر سر و صدا نکنید!" به هر حال آنها نیز به هر دلیلی دستگیر شده بودند انسان بودند، ما تا جائی که می توانستیم برخوردهای انسانی با آنها داشتیم، برخوردهای خوب بچه های سیاسی با آنها باعث نگرانی و ترس زندانبانان شد، به همین خاطر هم بعد از یک مدت آنها را از ما جدا کردند!

چون شما روی آنها داشتید تأثیر می گذاشتید؟

آره، البته اوائل اونها فکر می کردند که زندانیان عادی روی ما تأثیر می گذارند چون سن ما کم بود ولی در واقع این ما بودیم که روی آنها تأثیر می گذاشتیم، بنا بر این آنها را از ما جدا کردند!

آیا شما اولین اکیپ زندانیان زن سیاسی بودید در شهر بندرعباس؟

نه، قبل از ما یک سری بچه ها بودند که در سی خرداد دستگیر شده بودند، البته یک عده آزاد شده بودند و پنج یا شش نفری از اونها مانده بودند، اونها را در زندان اصلی شهر نگه می داشتند، همان زندان شهرک، دو تا از بچه های چریک ها قبل از ما و قبل از این اتفاقات زندان بودند، یعنی حتی قبل از این که در سال ۱۳۶۰ بچه های چریک ها دستگیر شوند آنها در زندان بودند که بعد اونها را هم به همان زندان موقت منتقل کردند، یعنی ما را همگی یک جا نگاه داشتند، تعدادمان تقریبا هفت یا هشت نفر می شد که همه از یک سازمان بودیم که البته دو تا از این هشت نفر بقیه را لو داده بودند و شش تای دیگر بیشتر باهم بودند، ما شش تا در مورد مسائلمان باهم مشورت می کردیم و جمعی تصمیم می گرفتیم، شاهوند تمامی رفقای وابسته به چریک های فدائی خلق را در یک جا جمع کرد، دو نفر از بچه ها که در زندان اصلی بودند را نیز به زندان موقت انتقال دادند، یعنی ما که شش نفر بودیم با آمدن آن دو رفیق هشت نفر شدیم (اینها مربوط به اوایل دستگیری و در زندان موقت می شود) در آن سال (۱۳۶۰) به علت فعالیت های زیادی که بچه های چریک ها در استان هرمزگان داشتند شاهوند تمامی توان خود را برای از بین بردن شاخه هرمزگان چریک ها به کار گرفت، او مأمور شده بود که به هر قیمتی که شده چریک های فدائی را در بندر از بین ببره، در همان سال زندگی مخفی رفقا بیشتر شد.

یعنی آن دو نفر حالت منزوی تری داشتند در زندان؟

ما سعی می کردیم که زیاد باهاشون برخوردی نداشته باشیم و کاری با آنها نداشته باشیم، بهشان اطمینانی نداشتیم که باهاشان صحبت بکنیم چون مشخص بود که اینها خبرچین هستند، آنها خودشان با مأموران برای دستگیری افراد تا در خانه می رفتند!

فضای زندان در آن زمان چطور بود؟ به شما فشار می آوردند که نماز بخوانید؟

نه، اون اوائلی که ما دستگیر شدیم اصلا این طوری نبود که مجبور به نماز خواندن باشیم، مراحل اولیه که بازجوئی بود و شکنجه بود مسیر خودش را طی می کرد اما چون ما سن کمی داشتیم و نسبت به مواضع ایدئولوژیک سازمان خودمان آگاهی آنچنانی نداشتیم سعی می کردند عقاید خودشان را در ما نفوذ بدهند، ما را از این نظر تحت فشار می گذاشتند، سعی می کردند که به ما بقبولانند که سازمان هایمان از بچه ها سوء استفاده می کردند و ما را فریب داده اند ولی از نماز و این چیزا خبری نبود، اصلا آن موقع نماز نمی خواندیم!

وقتی بعد از چند ماه رفتید زندان شهربانی شرایط آنجا چطور بود؟

زندان شهربانی تا اواخر سال ۱۳۶۰ بد نبود، ما برنامه های خاص خودمان را داشتیم، مثلا مطالعه داشتیم، صحبت می کردیم، زندگی جمعی داشتیم با این که اون دو تا بودند ولی کارهای خودمان را انجام می دادیم.

آیا سرود دسته جمعی می خواندید؟

بله، سرود دسته جمعی می خواندیم، حالا دیگر بچه های مجاهدین هم بودند، ما با اونها نیز صحبت می کردیم و جمع می شدیم، اصلا مشکلی بینمان نبود و همه به عنوان زندانی سیاسی زندگی می کردیم و نمی گذاشتیم مسأله اختلافات سازمانی مشکل به وجود بیاورد و خیلی راحت با همدیگر زندگی می کردیم.

کلا زمانی که بندی به نام زندانیان سیاسی زن در بندرعباس به وجود آمد شما چند نفر بودید؟

زندان بندر اون موقع چیزی به نام زندان زنان سیاسی نداشت، خوابگاهی بود مال سربازها که اون را خالی کرده بودند و تبدیل کرده بودند به بند زنان که تعداد ما حدودا سیزده یا چهارده نفر از بچه های چپ بودند، حدود سیزده یا چهارده نفر از بچه های مذهبی و مجاهدین بودند، تا اواخر ۱۳۶۰ همین تعداد بودیم، البته در همین سال سه دختر و اگر اشتباه نکنم شش پسر را از زندان مسجدسلیمان به بندرعباس تبعید کرده بودند، تا این که سازمان پیکار لو رفت و تعداد زیادی از اونها دستگیر شدند، کم کم تعداد زندانیان نیز زیادتر شد، همان زمان چند تا از خانه های تیمی مجاهدین در بندرعباس لو رفت و تعدادی زن مجاهد که دستگیر شدند به جمع ما اضافه شدند و خود به خود تعداد ما زیاد شد.

یعنی می شود گفت که زنان سیاسی حدودا چهل تا پنجاه نفر بودند؟

آره.

مسئولین زندان شما زن بودند یا مرد؟ آنهائی که می آمدند توی زندان؟

توی زندان موقت برای گشت به قول خودشان از "خواهرها" یعنی کسانی که به خاطر دزدی و فحشا و مرتکب شدن به کارهای غیر اخلاقی دستگیر شده بودند استفاده می کردند! اما نگهبان ها همه مرد و از پاسداران بودند، زندانبانان در زندان اصلی شهر که برای مدتی دست شهربانی بود نیز همه مرد بودند ولی توی سپاه که ما را چندین بار برای بازجوئی مجدد بردند از همان "خواهرهایشان" استفاده می کردند! برای این که ما را ببرند مثلا دستشوئی و این جور کارها.

در سال ۱۳۶۰ که موج اعدام ها بود و در تهران هر روز اعدام می کردند و آن را علنا اعلام هم می کردند آیا در بندرعباس هم اعدام بود؟

در بندرعباس تعداد زیادی را اعدام کردند که بیشتر از بچه های ما بودند، البته از بچه های اقلیت و مذهبی هم بودند ولی تعداد زیادی از اعدامیان را بچه های ما تشکیل می دادند، شاهوند که سمتش دادیاری بود اما قدرت عملش بیشتر از اینها بود دست در دست پورمحمدی جنایاتی در بندرعباس کرد که هرگز نه از یاد مردم خواهند رفت و نه مردم عاملین آن جنایت ها را خواهند بخشید، پورمحمدی در آن زمان در بندرعباس دادستان بود، ماشین کشتار ایشان که جوانان و سیاسیون بندرعباس و دیگر شهرهای استان هرمزگان را به کام مرگ فرستاد آن چنان دهشتناک بود که خاطرات تلخ آن پس از سال ها هنوز از یاد مردم و جان به در بردگان نرفته اند! پورمحمدی حتی دستور داد تا قبرهای اعدام شدگان را نیز با بولدوزر صاف کنند! او همان کسی است که امروز وزیر کشور شده است!

شاهوند که یکی از کسانی بود که آن حکم های اعدام را داده بود خودش به وسیله نیرو‌های انقلابی کشته شد، این طور نیست؟

بله، درست است.

در بندرعباس نمی گفتند که شاهوند را چه نیروئی زده است؟

می گفتند که کار چریک هاست!

شاهوند شخصی بود یا ارتشی؟

شاهوند شخصی بود، اهل قم بود، بیشتر بچه های چریک ها در زمان شاهوند و به وسیله او اعدام شدند، بعد از ترورش یک دادیار از شمال آوردند که الان اسمش به خاطرم نیست، با آمدن این فرد فشار به زندانیان هم شدت یافت و بیشتر زندانیان را مجبور کردند که خط بی طرفی اتخاذ کنند!

همان کسی که یک بار نیروهای انقلابی تلاش کردند که مجازاتش کنند؟

بله، او را یک بار زدند ولی چیزی بهش نشد فقط یک مقدار از پوست گردنش در اثر گلوله زخمی شده بود.

او تا کی بود؟

او بود تا این که یک نفر به اسم شمس به قول خودشان برای ارشاد زندانیان آمد بندر، شمس یک نفر را هم با خودش آورده بود که دادیار شد، ارشاد زندان دستش بود و کارهای فرهنگی می کرد، البته زیر نظر شمس، شمس همه کاره بود و تصمیم ها را او می گرفت.

تو تیر سال ۱۳۶۰ دستگیر می شوی، تا کی در بندرعباس بودی؟

من سال ۱۳۶۰ دستگیر شدم و تا حدود تابستان ۱۳۶۱ در بندر بودم، بعد منتقل شدم به قزلحصار و تا تابستان ۱۳۶۲ در آنجا بودم و بعد دوباره آوردنم بندر که تا اواخر پائیز ۱۳۶۲ یعنی زمان آزادیم آنجا بودم، من دو سال محکومیت داشتم که یک سال و نیم آن را در بندرعباس بودم، در اواخر سال ۱۳۶۰ شخصی بنام حاج آقا شمس از مشهد آمد بندر و از همان زمان هم شرایط زندان تغییر کرد، چون برنامه تواب ها شروع شد!

پس آخوندی به نام حاج آقا شمس از مشهد می آَید و می شود مسئول زندان بندر؟

نمی دانم که می شود به او عنوان مسئول زندان داد و یا نه؟ بهتر است گفت که ایشان مأمور اجرای یک برنامه بود که باید در مدت کوتاهی انجام می شد، این همان برنامه توابسازی بود، به زبانی دیگر برنامه از بین بردن انسان ها، البته نه با گلوله بلکه با خرد کردن آنها که در این کار موفق شد، زیرا با گلوله انسان یک بار می میرد اما شمس با این پروژه توابسازی هر روز و هر ساعت و هر لحظه این کار را می کرد!

با آمدن او فشار جهت تواب شدن شروع می شود؟ او چه کار می کرد؟

بله، او با تواب های خودش از مشهد آمده بود.

او با یک اکیپی از تواب های خودش آمده بود، خوب، چه کار می کرد؟

در همان ابتدا او یک سخنرانی برای همه زندانیان گذاشت و اعلام کرد که ما چیزی به نام بی طرف نداریم! شما باید تکلیفتان را روشن کنید یا این ور یا اون ور! در زندگی بی طرف وجود ندارد! بعد از این شروع کرد به تفکیک زندانیان، یعنی کسانی که بی طرف بودند و چند نفری که نظرات رژیم را قبول کرده بودند، بعد شروع به گذاشتن کلاس های آموزشی و مراسم مذهبی در زندان کرد، او همیشه می گفت که شهید شاهوند نتوانست کارش را تمام کند، من آمده ام که این کار را تمام کنم! او آخوندی بود که خود را روانشناس می دانست و همیشه می گفت: "ما بزرگترهایتان را درست کردیم، شما که دیگر چیزی نیستید!" بعد شروع کرد به گرفتن مصاحبه های پنج دقیقه ای از همه زندانیان، تک تک را می برد و سؤال می کرد که چه رابطه ای با سازمان خودتان داشته اید؟ روابط سازمانی خود را بگوئید! آیا قبول دارید که اشتباه کرده اید؟ چون بچه ها کم سن و سال بودند و تجربه نداشتند و رابطه ای هم با بیرون نداشتند نمی توانستند تصمیم بگیرند که چه کار باید بکنند، اکثرا گفتیم: "آره، اشتباه کردیم!"

به این طریق اتاق ها را جدا کردند، آنها که گفتند: "آره، اشتباه کردیم و حالا می خواهیم جبران کنیم!" در یک اتاق قرار گرفتند و اتاق بی طرف ها از اتاق توابین جدا شد، البته هنوز تعداد بی طرف ها زیاد بود، بچه ها واقعا نمی دانستند چه کار باید کنند، با این که صادقانه به سازمان هایشان وابسته بودند ولی چون آگاهی سیاسیشان آن قدر نبود که بتوانند از مواضع سیاسی - ایدئولوژیک خود دفاع کنند توی بحث با این حاج آقا شمس کم می آوردند! اعتقاد داشتیم اما فضا طوری بود که برخورد نمی شد کرد و این خوب بچه ها را بسیار زجر می داد، یعنی از نظر روحی بچه ها خیلی تحت فشار بودند و در نتیجه حالت بی طرفی را گرفتند و گفتند که ما نه سازمانی داریم و نه کاری با سازمان داریم، اصلا کاری با سیاست نداریم و می خواهیم برویم دنبال زندگیمان، نه این وری نه آن وری!

یک اتاق شد بی طرف ها، یک اتاق شد تواب ها، تواب ها دو شکل بودند، تواب هائی که فقط می خواستند آزاد شوند (یعنی در واقع تاکتیکی تواب شده بودند!) و تواب های واقعی که ظاهرا جانشان را هم برای این حاج آقا شمس می دادند! این دسته دنبال این شمس بودند و کارهای بند هم کم کم از دست سپاه درآمد و افتاد دست تواب ها، آنها بند را اداره می کردند، در حالی که قبل از آمدن شمس و تواب ها تمام کارها را جمعی انجام می دادیم بدون این که مسائل سازمانی را دخالت دهیم، چون فکر می کردیم که این کار فعلا درست است اما بعد دو تا از بچه های مجاهدین که تواب شده بودند تمام کارهای بند را انجام می دادند، به طوری که وقتی کسی می آمد توی بند نمی توانست تشخیص دهد که آیا او یک زندانی است یا از خواهرهای زینب است! یکی از آنها از بچه های بالای مجاهدین بود که بعد از دستگیری در همان سپاه تواب شد قبل از این که او را به زندان بیاورند، یکی دیگر از کارهای حاجی شمس گذاشتن کلاس های آموزشی بود.

قبل از این که شمس بیاید یک روزتان در زندان چطوری می گذشت؟

همان موقع که ما منتقل شدیم به زندان اصلی شهر توی بندر چون قبل از ما دو نفر زندانی سیاسی از بچه های چپ بودند که آزاد شده بودند (من نمی دانم چطوری و برای چی آنها دستگیر شده بودند) یک سری وسائل مانده بودند، مثلا یک سری کتاب بود، این کتاب ها خیلی کم بودند اما خوب بودند گرچه تعداد ما زیاد بود، ما باید وقت می گرفتیم که چه موقع می توانیم این کتاب ها را بخوانیم، صبح که بیدار می شدیم بعد از غذا خوردن و کارهای شخصی مطالعه می کردیم، بعد کارهای دستی داشتیم، مثلا بچه هائی که علاقه به نقاشی داشتند نقاشی می کردند و بچه های دیگر کارهای دستی می کردند، بعد گاهی چند تائی دور هم جمع می شدیم و راجع به موضوعی صحبت می کردیم، شب ها هم بیشتر صحبت های جمعی داشتیم، سعی می کردیم یک جو دوستانه اونجا داشته باشیم بدون این که وابستگی سیاسی را فراموش کنیم، نمی گذاشتیم که این مسأله جدائی بیندازد، یک روابط انسانی داشتیم، شب ها بیشتر می نشستیم و سرود می خواندیم، اون موقع می توانستیم سرود بخوانیم ولی تلویزیون نداشتیم، روزنامه نداشتیم و البته بعد از این که اعتراض کردیم یک تلویزیون کوچک به ما دادند که فقط یک کانال را می گرفت، حتی آنتن هم نداشت! بعد چیز دیگری که ما توانستیم ازشان بگیریم این بود که ادامه تحصیل بدهیم، ما محصل بودیم و من خودم و بچه های دیگر تجدیدی داشتیم، ما گفتیم که ما این حق را داریم که درسمان را بخوانیم و تجدیدی هایمان را امتحان بدهیم، خیلی اصرار کردیم تا این که به ما گفتند که به شما اجازه می دهیم که خانواده هایتان برایتان کتاب هایتان را بیاورند و کتاب هایمان را برایمان آوردند، مدتی بعد که درس هایمان را خواندیم تا قبل از امتحانات تجدیدی یک معلم فرستادند و امتحان مدرسه را آنجا دادیم، البته فقط همان امتحان تجدیدی را دادیم ولی برای سال بعد دیگر وضع فرق کرد.

این شمس که با آمدنش سیستم موجود در زندان بندرعباس را تغییر داد آیا زندانیان را کتک می زد یا نه؟ آیا مثلا چند نفر را می زد تا بقیه بترسند؟

صد درصد!

وقتی که او آمد این تغییر وضع را چطوری اعلام کرد؟ آیا شما را جمع کرد و گفت از این به بعد وضع عوض می شود یا همه وسائل شما را گرفت؟ اینها را توضیح بده

روز اولی که آمد گفت: "من آمده ام اینجا که از شما آدم بسازم! با گزارش هائی که به ما داده اند هیچ کدام از شما آدم نیستید! اصلا من آمده ام اینجا که شما را آدم کنم!" بعد اولین کاری که کردند ما را به هواخوری فرستادند و کل بند را گشتند.

چه وسائلی از شما گرفتند؟ مثلا وقتی که بندتان را گشتند آیا کتاب هایتان را گرفتند؟ لباس ها را؟

اول این را بگم که بعد از ترور شاهوند و قبل از این که شمس بیاد دادیار بعدی که آمد او یک تغییراتی در بند به وجود آورد، کلا کتابخانه را عوض کردند، کلیه کتاب ها را بیرون کشیدند و کنترل کردند، در لابلای کتاب های زندان کتاب های خوبی نیز بودند که جاسازی کرده بودیم و ما مرتب از این کتاب ها استفاده می کردیم، او که اومد یک سری تغییراتی داد ولی به اون شکل نبود که شمس می خواست، یک تغییراتی او داد و نه به شکلی که به قول خودشان می خواستند، شمس می گفت: "عده ای آمده اند و رفته اند و هیچ کدام کار اصلی را نتوانستند انجام دهند!" یعنی همان کار توابسازی! بعد هم کلاس گذاشتن، وادار کردن بچه ها به نماز خواندن و نماز جمعه فرستادن و از این قبیل.

شمس که اومد آیا از اولین کارهایش این بود که تمام امکانات را از شما بگیرد؟

چیزهای زیادی را گرفت، وقتی شمس آمد کلا خیلی از آزادی ها را از ما گرفت، یک توضیحی لازمه که بدهم، قبل از این که شمس بیاید موقعی که آنها ما را منتقل کردند به زندان بزرگ بچه هائی که خبرچینی می کردند و دیگران را لو داده بودند گزارشاتی داده بودند که باعث شد همان موقع خیلی از چیزهایمان را گرفتند از جمله وسایلمان و طرح هایمان را، ما آنها را از روی کتاب طراحی که داشتیم می کشیدیم، خصوصا بچه هائی که استعداد هنری داشتند این طرح ها را می کشیدند و حتی ما آنها را می فرستادیم بیرون به عنوان کاردستی، اینها را شاهوند یک مقدار از ما گرفته بود و بعد دادیار بعدی تا شمس آمد، در دوره شاهوند هنوز نتوانسته بودند که تواب بسازند، شاهوند خبرچین ساخته بود و کارهایش را با آنها انجام می داد، شمس با اتکاء به وضعی که با توابین به وجود آورد خیلی کارها کرد، اول بند ما را عوض کرد، دیگر هواخوری نداشتیم که به این خاطر خیلی از ما دچار بیماری گال شده بودیم! مریض بودیم، بعدش هم لباس هایمان آفتاب نمی خوردند، قسمت انبارها را به ما داد که حیاطش خیلی کوچک بود و تنها می توانستیم لباس هایمان را که شسته بودیم آنجا آویزان کنیم، با آمدن شمس اول بند زنان را عوض کرد و خوابگاه دیگری که متعلق به نگهبانان بود را به بند زنان تبدیل کرد، چون او نقشه هائی داشت و برای اجرای آن به فضای بیشتری نیاز بود و این خوابگاه بزرگتر و دارای اتاق های بیشتری بود ولی یک هواخوری کوچک داشت که او مرتبا این مسأله را عنوان می کرد که با راحتی می توانید در هواخوری بروید و برایتان بهتر است! اما این طور نبود، او به این فضای بیشتر احتیاج داشت که بتواند بهتر نقشه اش را عملی کند که همان جدا کردن بچه ها از یکدیگر بود!

یعنی قبل از آمدن شمس می توانستید یک سری کارها را آزادانه انجام دهید و با آمدن شمس محیط زندان کلا تغییر کرد؟

بله، کلا تغییر کرد، تا زمانی که آخرین رفقا را برای اعدام از آنجا بردند ما توانستیم سرود بخوانیم، آخرین سری اعدام ها آخرهای سال ۱۳۶۰ بود که ما برایشان آخرین سرود را آن شب خواندیم که می خواستند فردا بچه ها را ببرند جوخه اعدام، بعد از اون تمام اینها برداشته شدند، یک سری چیزها اجباری شدند، اول شاهوند پایه چنین وضعی را ریخت، بعدی آمد یه مقدار کاملترش کرد و شمس آمد و به قول خودش محکمترش کرد، گویا قبلی ها کارشان را کامل انجام نداده بودند! خودش می گفت مثل درختی است که شاخه و برگ اضافی دارد و می گفت که من یک سیستمی می آورم که نظم داشته باشد تا بتوانیم کنترل کنیم و شما را بیشتر ارشاد کنیم و به جامعه اسلامی برگردانیم! شمس با این عقیده آمده بود.

شمس بود که به شما می گفت اینجا زندان نیست؟

بله، می گفت: "اینجا که شما هستید که زندان نیست! شما فریب خوردگان هستید و ما شما را اینجا آورده ایم که به راه راست هدایت کنیم و سعی کنید که کلمه زندان را به کار نبرید! اینجا یک دانشگاه است! اینجا یک دانشگاه اسلامی است! شما در این دانشگاه تربیت می شوید و آدم های صالحی می شوید و برمی گردید به جامعه اسلامی!" با این عقیده آمده بود و سیستم کامل زندان را در دست گرفته بود و با سرکوب زندانیان و ایجاد رعب و وحشت محیط آنجا را عوض کرد، کارش هم چند ماهی بیشتر طول نکشید، بعدش هم آخرین مأموریتش این بود که عده ای از ما را تحویل زندان قزلحصار داد و خودش با توابینش برگشت مشهد.

با آمدن او غذا خوردن و ملاقات رفتن آیا تغییر کردند؟

توی بندر به اون شکل تغییر نکرد و اگر ملاقاتی داشتیم چیزهایمان را جمعی می آوردیم و جمعی هم استفاده می کردیم، او اتاق ها را جدا کرد اما در همان اتاق ها همان تعدادی که بودند از همه چیزها جمعا استفاده می کردند، شاید چون محیط خیلی کوچکی بود نتوانست خیلی شکلش را عوض کند، یعنی نتوانست کاری بکند که نتوانیم کارهایمان را مشترک انجام دهیم ولی همین که ما را جدا کرد یعنی اتاقی به نام بی طرفان و اتاقی بنام توابین ساخت وضعیت زیستی ما را بدتر کرد!

این موضوع را بیشتر توضیح دهید، چطور وضع بدتر شد؟

یک سری امکانات آنها داشتند که به اتاق بی طرف ها نمی دادند! اتاق بی طرف ها درش قفل بود! باید در می زدند که بروند بیرون برای دستشوئی، در را به رویمان می بستند! در می زدیم و بچه های توابی (البته عزیزکرده های شمس) که اونجا کار می کردند در را باز می کردند که برویم دستشوئی! یا مثلا می گفتند توابین با بی طرف ها تماس نگیرند، البته اسمش اتاق توابین بود ولی بچه های خوبی هم توی اون اتاق بودند، بچه هائی که گفته بودند تواب هستیم ولی از ته دل تواب نبودند و الان هم با تمام وجود می توانم بگویم که بچه های خوبی بودند و کوچکترین اسمی از کسی نبرده بودند، در آن زمان شرایطی ایجاد شده بود که هیچ خبری و خطی به زندانی نمی رسید، سن کم، بی تجربگی در مبارزه، نداشتن آگاهی کافی همه و همه این مسائل دست به دست هم داده بودند و قدرت فکر کردن درست را از همه گرفته بودند و در نتیجه همه می خواستند بروند دنبال زندگیشان.

آیا بردن زندانی به نماز جمعه در بندرعباس با آمدن شمس شروع شد؟

سالی که شمس آمد بردن به نماز جمعه اجباری شده بود! می بردند برای نماز جمعه، پسر و دختر را می بردند، البته با نگهبان هائی که خودشان از توابین بودند، موقعی که شمس آمد تعدادی تواب با خودش آورده بود که کسی احساس نمی کرد که اینها اصلا زندانی هستند، مردم که اینها را می دیدند فکر می کردند که اینها خواهران زینب هستند! آنها زندانی را محافظت می کردند، مثلا دو صف نماز جمعه را خالی می کردند برای زندانیان.

مگر چند نفر را می بردند؟

البته همه را باهم نمی بردند چون اطمینان نداشتند که همه را ببرند، بنا بر این سعی نمی کردند همه را باهم ببرند هر دفعه یک گروه را با خود می بردند.

آیا سعی می کردند به مردم نشان بدهند که اینها زندانی سیاسی هستند؟

موقعی که زندانیان از ماشین پیاده می شدند با اون اسکورتی که سپاه و خود تواب ها داشتند اصلا مشخص بود که افراد عادی نیستند که آمده باشند نماز جمعه! مردم نیز متوجه می شدند و همه برمی گشتند و نگاه می کردند، کسی حواسش به نماز نبود، حتی همان مردم حواسشان بود که بفهمند اینها کیند که با این محافظین آوردند؟ و از کجا آمده اند؟

موقعی که شمس آمد یک سری کلاس ها برای شما گذاشت، آیا مثلا از آدم های بریده استفاده می کرد که بیایند برای شما سخنرانی کنند؟ یا فیلم نشان می دادند؟

کارهای تبلیغاتی آنها زیاد بود، به ما می گفتند که گنده تر از شما هم بریدند! از این شیوه خیلی استفاده می کردند.

چه اشخاصی را می آوردند؟

کار تبلیغی را بیشتر بچه هائی که خودش از مشهد آورده بود به عنوان تواب می کردند که ما اول فکر می کردیم که اینها پاسدارهستند ولی بعدا فهمیدیم که اینها تواب هائی هستند که قبلا مثل ما زندانی بوده اند و دوران حکم خود را به این شکل می گذرانند، هم کار می کنند هم زندانی هستند.

آیا برای شما از ویدئوهای رهبران گروه ها مثلا حسین روحانی نگذاشتند؟

بله گذاشتند، در بندر بیشتر کلاس های آموزشی را خود شمس اداره می کرد، زمانی که شمس به قول معروف کارش تمام شد یک سری را خودش دستچین کرد و گفت که اینها باید بروند زندان قزلحصار، ما را که شامل دو تا اتوبوس بودیم پسر و دختر و اکیپ خودش ما را برد به تهران و تحویل زندان قزلحصار دادند، من یک سال آنجا بودم، در میان ما بچه های مسجدسلیمان هم بودند که از آن شهر تبعید شده و در بندرعباس زندانی بودند که آنها را نیز فرستاد زندان اوین و بعد از اوین به قزلحصار.

معیار برای فرستادن به قزلحصار چه بود؟ مثلا سرموضعی ها را بردند؟

در آن زمان دیگر در بندر چیزی به نام سرموضعی نبود! خط غالب این بود که می گفتند اشتباه کردیم و سازمانمان را قبول نداریم، فقط چند تائی زندانی که در درگیری خانه تیمی دستگیر شده بودند و همگی می دانستند که چه توبه بکنند چه نکنند حکمشان اعدام است سرموضع بودند، در آن زمان از بچه های ما یا فراری بودند و یا اگر از بچه های بالا کسانی دستگیر شده بودند اعدام شده بودند یا در درگیری شهید شده بودند، شاهوند کارش را در رابطه با چریک ها به گفته خودشان تمام کرده بود و نسلشان را برچیده بود! لااقل در استان هرمزگان، در رابطه با فرستادن به قزلحصار شمس می گفت: "شما دارید به من دروغ می گوئید و این خطتان است که دارید به من می گوئید اشتباه کرده اید و من این را در چشم هایتان می بینم، چون حتی اگر شما به رهبرهایتان هم فحش بدهید من قبول نمی کنم، اون کسی که توبه می کند از جان و دل برای اسلام و امام باید کار کند و این در شما وجود ندارد و شما فقط ما را سرِ کار گذاشته اید! همین فردا اگر کسی از شما را آزاد کنم و طبق گفته خودتان که با کتاب وارد شدید دفعه بعد با اسلحه برمی گردید!" قضیه این بود، برای همین بود که تمام بچه های اتاق بی طرف ها را که تقریبا می شدیم چهارده نفر دختر بردند قزلحصار، بقیه هم از بند پسرها بودند، پسرها هم آنهائی بودند که گفته بودند: "ما کاری نداریم، ما اگر بیرون برویم می رویم دنبال زندگیمان!" اما شمس احساس می کرد که این حرف ها واقعیت ندارند، می گفت من صد درصد مطمئن هستم شما از این تیپ آدم ها هستید!

یعنی خطش این بود که همه بشوند مثل اکیپ مشهد؟ توابی که زندانبان بود؟

آره، می گفت: "توبه اون هست که وقتی ما می گوئیم تیر خلاص را بزن، بزند! ولی اگر من به شما الان بگویم که تیر خلاص را بزنید نخواهید زد!" می گفت: "تواب ها آنها هستند!" چون به قول خودشان آنها خالص شده بودند!

آیا اون خالص ها را آزاد می کردند؟

خالص ها تمام دوران حکمشان را با خود حاج آقا می گذراندند، یعنی اصلا می گفتند: "ما احساس زندانی بودن را نداریم!" و می گفتند: "ما احساس می کنیم که این کار ماست که داریم انجام می دهیم و داریم اشتباهات گذشته خود را جبران می کنیم!"

وقتی شما را آوردند به قزلحصار شرایط آنجا چطوری بود؟

ما را بردند توی یک بند، اونجا هشت تا بند بود که چهار تا بند پسرها و چهار تا هم بند دخترها و البته از بند پسرها یکیشان کلا بند مربوط به رژیم گذشته بود (امثال ساواکی ها و وابستگان به رژیم شاه) و سه تای دیگر بچه های سیاسی بودند .

بندهای زنان چطوری بودند؟

بندهای سوم و چهارم و هفتم و هشتم بندهای زنان بودند، ما را اول بردند بند هفت، زیرهشت یک اتاقی داده بودند به توابانشان که کارهای بند را انجام می دادند که همان حالت نگهبان های بند را داشتند و یک اتاق که متعلق به بچه های چپ بود که همه را آنجا نگهداری می کردند و بچه های مذهبی نیز چندین سلول داشتند، توابین خالص اتاق خودشان را داشتند که کار بند را آنها اداره می کردند.

تفاوت این بندها چی بود؟

می گفتند کسانی که در بند هفت هستند همان بچه هائی هستند که حالت بی طرفی را ادامه می دهند، بند هشت بند کسانی بود که سرموضعی بودند، بند هشت هم بند تنبیه بود هم بند بچه های سرموضعی، حاج داود مسئول زندان همیشه می گفت: "اگر فضولی کنید می فرستمتان بند هشت!" بند چهار بندی بود که می گفتند که معلوم نیست که اینها توابند یا نه! بند سه را می گفتند که بند توابین است که البته ما را توی این بندها چرخاندند و آن چه من دیدم این بود که تعداد توابین توی بند سه بیشتر است ولی همان جو بند هفت را داشت که مثلا بچه ها حق نداشتند که با همدیگر قدم بزنند یا حرف بزنند یا تجمع کنند ولی تعداد توابین بند سه از بقیه بندها مثل چهار یا هفت بیشتر بود، البته این توابینی که می گویم فرق می کند، توابینی بودند که واقعا کار می کردند آنجا، یعنی واقعا جزئی از آنها شده بودند! اما توابینی هم بودند که کلاس ها را می رفتند یا نمازشان را به موقع می خواندند ولی این کارها را می کردند که بگویند ما تواب هستیم! البته خبرچین شده بودند اما من تواب را اونهائی می دانستم که با تمام وجود مثل خود آنها شده بودند، یعنی کلا با اون سیستم یکی شده بودند!

موقعی که شما را به قزلحصار بردند و بردند بند هفت چه زمانی بود؟

سال ۱۳۶۱

چه ماهی در ۱۳۶۱ ؟

احتمالا اوایل تابستان

اونجا مسئول قزلحصار کی بود؟

حاج داود رحمانی و یک زیردست داشت که اسمش حاج احمد بود.

برخورد اینها با زندانی چطوری بود؟

برخورد حاج داود یک برخورد زشت و غیر انسانی بود و وحشیانه!

توضیح بده که شرایط زندان چگونه بود و زندانیان چه کار می کردند؟

هواخوری یک ساعتی در روز بود که بچه ها قدم می زدند ولی حق نداشتند باهم باشند و هر کس برای خودش یک راهی را می رفت و بعد توابان خودشان اعلام می کردند که زمان هواخوری تمام شده و برگردید داخل، خوب، با وجود توابین و خبرچین ها زندگی بسیار مشکل بود چون وقتی با کسی می نشستی و حرفی می زدی بعد از نیم ساعت دنبالت می آمدند و می پرسیدند با کی حرف زدی و راجع به چی؟ و اگر می گفتی: "من هیچ چیز نگفتم!" می گفتند: "خوب باید بروی بند هشت پیش حاج آقا !" که خوب، شما را تحویل حاج داود می دادند و اگر او نبود تحویل زیردستش حاج احمد! که هر دوی آنها موجوداتی بسیار کثیف بودند، آن قدر کثیف که توی کلمات نمیشه کثیف بودن آنها را بیان کرد، تمام کلماتی که استفاده می کردند بسیار رکیک و بد بودند! همان روزهای اول بچه های قزلحصار به من گفتند که علاوه بر شکنجه، گاهی هم باید راهروی زندان را کاملاً بشوئیم! یعنی جدا از تنبیه های کتکی تنبیه های این جوری هم بودند، خیلی راحت می بردند زیرهشت و شروع می کردند با مشت و لگد زدن! حاج داود زیاد عادت داشت که با کلمات رکیک انسان را بسیار تحقیر کند که خیلی زیاد ازش استفاده می کرد!

وقتی که تو را به قزلحصار بردند و شما لباس های محلی خودتان را پوشیده بودید برخوردشان با شما سر این موضوع چگونه بود؟ آیا مخالفت نمی کردند ؟ جلوگیری نمی کردند؟

چرا، می کردند! موقعی که ما رفتیم چون لباس های محلی می پوشیدیم و لباس های محلی ما گلدار هستند و شکل خاص خودشان را دارند حاج داود به ما می گفت: "مگر آمدید عروسی و مهمانی که این لباس ها را پوشیدید؟" ما چادر مشکی نداشتیم در حالی که اونجا همه چادر مشکی داشتند و با چادر بودند!

در قزلحصار آیا پوشیدن چادر اجباری بود؟

نه، توی بند راحت بودی چون همه زن بودند، چادر اجباری نبود.

روسری چی؟

نه، اصلا مهم نبود، همه راحت بودند چون نگهبان ها زن بودند و از توابین بودند ولی به محض این که دم بند در را می زدند که غذا را تحویل بدهند آنها که می رفتند تحویل بگیرند چادر را می کشیدند روی سرشان و دم بند هم یکی از اون پتوها آویزان بود و آن را کنار می کشیدند و طبق همان قوانین اسلامی خودشان این توابین سرهایشان را کنار می کشیدند و به اصطلاح برادرها هم سرهایشان را پائین می گرفتند! البته این مسأله ربطی به ما نداشت خود توابین نگهبان می رفتند و البته آن موقع تواب داشتیم تا تواب، بعضی تواب ها تاکتیکی تواب بودند! تواب های تاکتیکی مسئولیتی نداشتند فقط خالص ها بودند که کارهای بند را انجام می دادند که دستچین شده بودند و در اتاق جدائی بودند البته تعدادیشان را هم در سلول های مختلف پراکنده کرده بودند که کارهای بچه ها را تحت نظر داشته باشند و به موقع گزارش بدهند!

آیا شما آنجا کتاب داشتید؟

بله ولی کتاب هائی بودند که خود آنها تأیید می کردند و توی بند می آوردند، کتابخانه داشتیم البته تماما از کتاب های خودشان!

با توجه به تمام این کنترل ها روابط بچه هائی که باز اعتقاد به مبارزه داشتند چطوری بود؟

به هر شکلی تلاش می کردند روابط را داشته باشند و حفظ کنند، البته کنترل زیاد بود و خبرچین زیاد! وضع طوری بود که تو دشمن را بغل دستت احساس می کردی یعنی همان خبرچین ها و تواب ها را، آنها برایت حکم دشمن را داشتند، از هر دو طرف کنترل زیاد بود.

زندانیانی که سرموضع بودند و مقاومت می کردند توی بند بودند؟

توی قزلحصار این اشخاص را جدا کرده بودند.

شما که از شهرستان آمده بودید آیا ملاقات داشتید؟ آیا امکان خرید در زندان را داشتید؟

ملاقات مقدور نبود، به خاطر راه دور و این که ملاقات ماهی یک بار بود ولی خوب، بچه ها سعی می کردند این کمبودها را جبران کنند.

اما این که با مقررات آنجا جور درنمی آید؟ یعنی کسی به کسی چیزی بدهد!

خرید دسته جمعی ممنوع بود! اگر چیزی می خواستید بخرید جمعی نمی شد، ما قبلا باهم خرید می کردیم و باهم می خوردیم ولی اینجا امکانش نبود و برای ما این سخت بود ولی باید خودمان را تطبیق می دادیم ولی بچه ها به ما می گفتند که می دانیم که شما مشکلاتی دارید ولی سعی بکنید به ما بگوئید که چی احتیاج دارید تا به نوعی آن را تهیه کنیم.

در بندرعباس زندانیان زندگی جمعی داشتند و حالا یک دفعه در قزلحصار مجبور بودید شیوه جدیدی را پیش بگیرید؟

بله، توی بندرعباس جمع بودیم، پس از آمدن به قزلحصار ما را از هم جدا کردند، اول ما را بردند بند هفت، بعد جدا کردند چون اونها این احساس را داشتند که ما جمعی تصمیم می گیریم، یعنی توی بندرعباس بچه های مجاهدین یا پیکار یا چریک ها همه باهم تصمیم می گرفتیم ولی حاج داود این را فهمیده بود، یعنی شمس به حاج داود این را گفته بود که باید اینها را از هم جدا کنید، وقتی شما اینها را از هم جدا کردید دیگر چیزی نیستند! ما را برده بودند آنجا به عنوان آدم های بی طرف ولی حاجی به ما می گفت: "بی طرف؟ به شما یک بی طرفی نشان می دهم که ببینید!"

در زمانی که تو در قزلحصار بودی آیا آن قبرها یا تابوت ها برقرار بودند؟

من خودم ندیدم ولی تا آنجائی که می توانستیم با بچه هائی که آنجا بودند صحبت کنم و خبر بگیریم خیلی چیزهای وحشتناکی از حاجی رحمانی می گفتند!

مثلا چی؟ لطفا بیشتر توضیح بده

او خیلی وحشیانه بچه ها را کتک می زد! به شکل وحشتناکی این کار را انجام می داد، بچه هائی را که می بردند زیرهشت از لحاظ روحی خیلی اذیت می کردند، حتی قیافه این حاج داود هم می گفت که این چطور آدمی است، واقعا کثیف، اصلا رعایت هیچ چیز را نمی کرد و با اون سن و سال و هیکل بسیار وحشیانه کتک می زد!

پس تو خودت در اون تابوت ها نبوده ای؟

نه.

وقتی تو را بردند قزلحصار دیگر بازجوئی نبود؟ فقط زندانت را می گذراندی؟

بله.

در آن یک سالی که در قزلحصار بودی آیا آموزش های سیاسی که هدفشان تواب کردن زندانی بود وجود داشتند؟

کلاس های ویدئویی داشتند که سر ساعت مشخص پخش می شدند و بیشتر ویدئوهای حسین روحانی را پخش می کردند و از خودشان هم بیشتر ویدئوهای محسن قرائتی در رابطه با درس هائی از قرآن را پخش می کردند، البته مراسم مذهبی هم داشتند، مثل دعای توسل که توسط تواب ها در خود بند اجرا می شد.

دیگر چه اشخاصی را؟

بحث های بهشتی با فرخ نگهدار را پخش می کردند که نشان دهند که مثلا بهشتی چطوری جواب اینها را داده است! یا بحث های احسان طبری، کلاس هائی هم از خودشان داشتند که آخوندهای خودشان بودند و بیشتر به شکل ویدئویی بودند و همه بندها در یک ساعت خاص باید می آمدند و گوش می دادند، البته در بند خودشان، هر بند خودش تلویزیون داشت و نوار ویدئو از یک جا و برای کل بندها پخش می شد، گوش کردن اجباری بود چون خبرچین ها کنترل می کردند که اگر کسی در این کلاس ها شرکت نمی کرد فوری گزارش رد می شد! مصاحبه بعضی از زندانیان هم بود اما از سازمان ما نبودند.

در زمانی که قزلحصار بودی آیا زندانیانی را می آوردند که با گریه کردن بگویند ما اشتباه کردیم؟

یک سری فیلم ها اینها داشتند که من نمی دانم آن را توی اوین پر کرده بودند یا در قزلحصار، در این فیلم ها که برای ما می گذاشتند و هدفشان تضعیف روحیه ما بود این صحنه ها بودند، مثلا طرف گریه می کرد و می گفت: "من اشتباه کرده ام و خیلی نادم هستم و پشیمانم و می خواهم که شما مرا ببخشید!" و از این چیزها، بیشتر برای تضعیف روحیه بچه ها استفاده می کردند.

آیا تواب هائی بودند که در حالی که ندامت کرده بودند اعدام شوند؟

یک توابی بود که می گفت: "دستم به خون آلوده است!" اون را بردند برای اعدام، در بند سه بود که بردندش، شب آمدند صدایش کردند، خودش می دانست که برای اعدام است، از ما هیچکس با او خداحافظی نکرد ولی از خود دوستان توابش که مثل خودش بودند با او خداحافظی کردند.

از رفقائی که با تو دستگیر کرده بودند کسی با تو اونجا بود؟

نه ما را تقسیم کردند به بندهای مختلف.

ترکیب زندان بیشتراز زندانیان مجاهد بود یا چپ؟

بچه های مذهبی بیشتر بودند، البته در تهران در بند هفت که نگاه می کردی می شد فهمید چه تعداد بچه ها چپ هستند ولی در بند سه یا چهار تو نمی توانستی بفهمی مگر این که طرف خیلی اطمینان می کرد و می گفت من در ارتباط با فلان سازمان دستگیر شده ام، اصلا هیچکس به هیچکس اطمینان نمی کرد که حتی بگوید در چه رابطه ای دستگیر شده است ولی اگر اطمینان بود می گفتند، مثلا می گفتند که کی چپ است، کی مجاهد، کی خبرچین است، کی تواب است، می گفتند حواستان باشد که اگر فلانی آمد و صحبت کرد و گفت که هنوز اعتقاد دارد دروغ است! او از این شیوه استفاده می کند تا این که این خبرها را به حاجی بدهد و بفهماند که بیکار ننشسته است و کارش را در خدمت به زندانبان دارد انجام می دهد ولی توی بند هفت راحت می توانستی بفهمی که کی چپ است و کی مذهبی.

در حالی که توی بند سه یا چهار این اصلا قابل تشخیص نبود؟

بله، چون همه قاطی بودند، مثلا شخصی بود بنام فریده که از توابین خودشان بود که آمد ما را بازدید بدنی کرد در زیرهشت و بعد ما را آورد به بند هفت و گفت: "مذهبی ها یک طرف و بچه های چپ طرف دیگر!" ما تعجب کردیم که چه ربطی دارد مذهبی یا چپ بودن؟ چون در بندرعباس همه باهم یکجا بودیم، بعد ما را که جدا کرد گفت: "مذهبی ها این سلول و چپ ها آن سلول!" البته توی یک بند بودیم اما نمی توانستیم حتی باهم غذا بخوریم، بر اساس مقررات نمی شد که باهم غذا بخوریم، اجازه نبود!

آیا امکان این که دو نفری کتاب بخوانید بود؟

نه، از این خبرها نبود! از صبح که بلند می شدیم مثلا توی بند هفت ورزش که نمی توانستی بکنی، البته ورزش تکی اجازه داشتی ولی سه تائی یا دو تائی نمی توانستید ورزش بکنید، صبحانه می خوریم که البته اگر بشود اسمش را گذاشت صبحانه! سفره می انداختیم، سر سفره همه می نشستیم، چون طور دیگری امکان نداشت وگرنه اگر جا بود حتی اجازه این سفره را هم نمی دادند، جا آن قدر کم بود که مثلا تخت به اندازه کافی نبود و باید توی راهرو بند هم می خوابیدیم! بعد از صبحانه بیشتر بچه ها کتاب می خواندند یا روزنامه هائی که خودشان می دادند، بعد از ظهر هم که یک ساعت هواخوری می دادند، تواب ها تعدادشان زیاد بود (تواب های خطی) اونجا اسم و فامیل کسی را نمی دانستیم ولی مثلا صدا می کردند فریده، سوسن و ..... ولی فریده مسئول توابین زن بود،اتاق خود فریده توی بند سه بود ولی تمام بند چهار و هفت و هشت را کنترل می کرد، این فریده کسی بود که مسئولیت توابین زن را به عهده داشت، طرح ها را اون می داد، فریده از اون خالص ها بود، دست راست حاج داود، فریده از هواداران مجاهدین بود که هیکل توپر و کوتاهی داشت و سوسن هم قدبلند و عینکی بود و مسول بند هشت، یک روز در بند هفت، توابین به فریده اطلاع داده بودند که چند تا از بچه های بند قانون مسواک نزدن جمعی را رعایت نکرده اند! به همین خاطر او از بند سه به این بند آمد و بعد از کلی دعوا و پرخاش به آنها رفت و حاج داود را آورد و حاج داود آنها را به بند هشت (تنبیه) منتقل کرد، در قزلحصار نشریه ای من دیدم که توابین در آن چیز می نوشتند و عکس تعداد زیادی از آنان در آن درج شده بود، در آن نشریه عکس فریده بود که در زیرش نوشته شده بود او در رابطه با سازمان مجاهدین دستگیر شده است!

یعنی کنترل داخل زندان دست توابین بود؟ زندانیانی که تواب شده بودند بند را کنترل می کردند؟

بله!

این همکاران فریده که بیشتر دورش بودند چه کسانی بودند؟

تواب هائی مثل خودش، مثل فریده بودند.

اسم هایشان یادت نیست؟

مثلا بند هشت یکی بود به نام سوسن، اینها راحت بودند، توی زندان اینها می چرخیدند، مثلا فریده می رفت توی بند چهار می نشست، اونجا نگاه می کرد که ببیند برنامه ها چی هستند، یا توی بند هفت می نشست و غیره ولی اتاق او توی بند سه بود، از بند بیرون می رفتند و می آمدند، مثلا برای دکتر رفتن همه کارها را اینها انجام می دادند.

در واقع نگهبان های داخل بند زندان همان تواب ها بودند نه پاسداران معمولی؟

اینها زندانی را خوب می شناختند و روش های کارش را می دانستند! کنترل زندان با اونها راحت تر بود تا این که از خودشان کسی را بیاورند! اینها تمام خصوصیات بچه ها را می شناختند چون بالاخره خودشان یک روزی از همین ها بوده اند!

در تجربه تو تواب ها بیشتر از چه گروه و یا تفکری بودند؟

تا اونجایی که خود من دیدم تواب ها بیشتر مذهبی بودند، بچه های چپ هم بودند، نه این که نبودند چون اگر بگویم نبودند دروغ گفته ام ولی بچه های مذهبی بیشتر بودند، شاید به خاطر ریشه ‌های مشترک مذهبی با آنها خیلی راحت تر می توانستند کار کنند تا مثلا بچه های چپ، به خاطر همین مثلا توی بندرعباس آن زمانی که بچه های چپ خبرچینی می کردند و تواب هم شده بودند باز به پای بچه های مذهبی نمی رسیدند، یعنی همین که بچه های مذهبی آمدند آنها رتبه بالاتری گرفتند، کارهای اصلی را دادند به آنها و اینها شده بودند زیردست بچه های مذهبی!

در قزلحصار چه تعداد زندانی بود؟ مثلا بند هفت که تو بودی چند نفر بودند؟

بند هفت که فکر می کنم کوچکترین بند بود، بند هفت و هشت از بند سه و چهار از نظر فضا کوچکترند، مثلا توی همین بند هفت حدود سیصد نفر زندانی بودند، در قزلحصار هر سلولی یک مقدار تخت مشخص داشت، سلول های شانزده تختی داشتیم و سلول های نه تختی اما تعداد بچه ها این قدر زیاد بود که به اندازه کافی تخت نبود و تخت ها را نوبتی می کردیم! توی راهروها هم می خوابیدیم! یعنی همه ردیف هم و حتی یک اتاق که فروشگاه بند بود و به عنوان مسجد بند و کتابخانه بند هم استفاده می شد! شب ها در آنجا هم می خوابیدیم.

آیا هواخوری آزاد بود؟

در قزلحصار ما روزی یک ساعت هواخوری داشتیم اما زمانی که در بندرعباس بودیم تا مدت ها فضائی که بتوانیم در آنجا راحت قدم بزنیم و گرمای آفتاب را احساس کنیم نداشتیم که در بالا توضیح دادم که همه مان دچار بیماری گال شدیم!

حمام چطور بود؟

حمام توی خود بند بود ولی آب گرم نداشتیم! آب گرم در یک ساعت مشخصی باز بود، در هر سلولی یک کارگر روز بود و اون کارگر یک تعداد را مشخص می کرد که فردا نوبت حمام کیست، مثلا از سلول ما این پنج نفر یا شش نفر می روند حمام، توی اون یک ساعت باید خیلی ها حمام می گرفتند و بلافاصله آب گرم قطع می شد! حمام که نه، بهش می گفتیم مرده شوری! یعنی فقط می رفتی زیر آب! فوری! این قدر تعداد زیاد بود!

در قزلحصار آیا به زندانیان مرخصی می دادند؟

نه، اصلا من ندیده بودم که کسی را مرخصی بفرستند، حتی در بندر قبل از این که بیائیم قزلحصار هم نبود، در زندان اونجا اگر مریض می شدی دکتر خودشان را هم به سختی می دیدی چه رسد به مرخصی!

کارگرهای بند را توابین انتخاب می کردند یا خود زندانیان؟

ما که وارد زندان بندرعباس شدیم این سیستم بود، ما خودمان سیستم کارگر روزی را داشتیم، برای نظافت خود زندانی ها کارها را انجام می دادند، مثلا از هر سلول دو نفر بودند، سیستم کار این طور بود که هر روز کل نظافت و کارهای بند به یک سلول واگذار می شد و افراد سلول کارها را بین خود تقسیم می کردند.

فرق بندهای قزلحصار در چی بود؟

تنها توانستم بفهمم که توی بند سه تعداد توابینش یک مقدار از بند چهار بیشتر بود، بند هفت یک تعداد کمتر از بند چهار بود ولی من فکر می کنم این سیستم را خود داود رحمانی راه انداخته بود که بگوید ما این همه تواب داریم! ولی اگر نگاه می کردی بیشتر بچه هائی بودند که توی زندان بریده بودند و می خواستند بروند دنبال زندگی خودشان، اینها تواب به معنی این که بروند توی گشت ها یا برای شکنجه یا برای تیر خلاص زدن که از کار‌های توابین بود نبودند چون توابین واقعی این کار‌ها را می کردند! چون اون موقع تواب باید ثابت می کرد که تواب شده! مثلا یک دوره آزمایش برایشان می گذاشتند، اگر از این مراحل آنها می توانستند خوب امتحانشان را پس بدهند خالص می شدند، آنها دیگر جزئی از خودشان می شدند! مثل فریده و آدم هائی مثل اینها.

سرموضعی ها در بند هشت بودند؟

بله، آنها را بیشتر اذیت می کردند و حاجی خودش آنها را به شکل های بدی تنبیه می کرد، نمونه اش همان تابوت ها بود.

در مدتی که آنجا بودی از رفقائی که در ارتباط با چریک ها دستگیر شده بودند کسی را دیدی؟

من فقط توی بند سه دو تا از بچه ها را دیدم، همان بند آخری که بودم و بعد هم منتقلم کردند.

اسمشان را به خاطر داری؟

یکی فریده بود که دختر خیلی خوبی بود، می گفت برادرش هم توی بند شش کارگری است، یکی هم نامش نسرین بود، هر دوی این رفقا بچه های خوبی بودند، این دو تا از وقتی که شنیده بودند من از بچه های چپ هستم و مخصوصا در ارتباط با چریک های فدائی خلق بوده ام به هر صورت که می شد برای چند دقیقه ای در جائی مثلا در توالت مرا دیده و با من صحبت می کردند.

آیا در این دوره نماز خواندن اجباری بود؟

بلی، در بندی که من بودم همه نماز می خواندند! اذان را خود تواب هایشان می دادند و همه باید می ایستادند، البته زن ها به خاطر همان مسائل زنانه گاهی می گفتند: "ما نمی توانیم نماز بخوانیم!" در واقع از این امر به قولی سوء استفاده می کردیم! بچه ها همیشه سعی می کردند از این مسأله استفاده کنند که نماز نخوانند ولی همه نماز می خواندند، بند هفت می خواندند، بند سه هم می خواندند ولی بند هشت من نبودم و نمی دانم، ارتباط گرفتن با زندانیان بند هشت خیلی سخت بود، وقتی که توی بند هفت بودیم مواقع هواخوری پنجره بند هشت توی هواخوری باز می شد که اینها توی اون ساعت حق نداشتند نزدیک اون پنجره ها بشوند یا ما اجازه نداشتیم آنجا را نگاه کنیم! یعنی به ما می گفتند که سرتان پائین باشد و البته خودشان آنجا را کنترل می کردند! یعنی چند تا از این تواب ها توی هواخوری و چند تا توی پنجره می ایستادند!

در قزلحصار که بودی آیا با رفقائی که با تجربه تر بودند برخورد داشتی؟ آیا این امکان بود که مثلا گاهگاهی با آنها حرف بزنی و سؤالات خود را طرح کنی؟

بله، البته از بچه های ما نبودند ولی خوب، چپ بودند ولی بچه های خیلی فهمیده ای بودند، از نظر سنی نسبت به ما خیلی بزرگتر بودند، تجربیات مبارزاتیشان زیادتر بود ولی به خاطر همان کنترل ها آنها هم نمی توانستند فوری به کسی اطمینان کنند و هر چی دلشان می خواهد بگویند ولی به هر حال وقتی مطمئن می شدند یک سری اطلاعات محیط را به تو می دادند که چطوری از خودت محافظت کنی در اون محیط.

کی شما را دوباره از قزلحصار بردند به بندرعباس؟

فکر کنم حدودا بیست یا بیست و پنج روزی که به پایان حکم دو ساله ام مانده بود مرا فرستادند بندرعباس.

وقتی که برگشتی بندر در این فاصله زندان بندر چه فرقی کرده بود؟

خیلی فرق کرده بود، حس می کردم آمده ام زندان قزلحصار ولی از نوع کوچکش، یعنی اون زندان دیگر اون زندان اول نبود، وقتی شمس آمد فضای زندان تغییراتی کرده بود ولی وقتی برگشتیم دیدم اصلا صد و هشتاد درجه فرق کرده است و اون زندان آن موقع دیگر وجود ندارد! یعنی این قدر روی این بچه ها کار شده بود، البته باید این را بگویم که هنوز می توانستی این را تشخیص بدهی که کی خالص شده و کی نه.

توابین زیاد شده بودند؟

تعداد توابین زیاد شده بود، کارهای فرهنگی به قول خودشان زیادتر شده بودند!

زندانی سرموضع توی زندان مانده بود؟

نه، من ندیدم، اونهایی که بودند یا اعدام شدند یا موضع بی طرفی را گرفتند و گفتند: "ما اشتباه کرده ایم و کاری به کسی نداریم و کاری هم نمی کنیم!"

تو که برگشتی در زندان بندرعباس مرخصی بود یا نبود؟

آن زمان که من از قزلحصار منتقل شدم به بندر دیگه حکمم تقریبا تمام شده بود، اونجا برنامه مرخصی بود، یعنی بچه ها دیگر می توانستند مرخصی بروند، فقط شرطش این بود که یک سندی بگذارند، مثلا خانه و بعد مرخصی می دادند، مرخصی یک روزه.

به خود شما دادند؟

بله، از قزلحصار که برگشتم پدرم یک روز برایم مرخصی گرفته بود، بعد هم برگشتم زندان، یک روز خانه بودم.

آن زمان وقتی که آزاد می کردند چی می خواستند؟ آیا تعهد می گرفتند که دیگر فعالیت نکنید؟ آیا تضمین خانه می گرفتند؟

نه، این جوری نبود، موقعی که من آمده بودم بندر تازه جریان مرخصی ها راه افتاده بود و به بچه ها مرخصی می دادند، اون موقع که برای مرخصی می رفتی سند می خواستند، آدم معتبر می خواستند که چند روزی مرخصی بدهند تا زندانی چند روز برود بیرون ولی موقع آزادی مثلا خود من که آزاد شده بودم بابای من تعهد را داده بود که اگر آزاده بیاید بیرون می رود دنبال زندگیش، او به آنها گفته بود که آزاده اصلا همه چیزش آماده است و کاری به هیچکس ندارد و من این قول را به شما می دهم، اصلا کارت عروسیش هم حاضر است و او می رود دنبال زندگیش، آن طور که پدرم می گفت این قول را ازش گرفته بودند!

زمان آزادی شما شرط مصاحبه کردن نبود؟

نه، یا در هر حال برای من چنین شرطی نگذاشتند اما در سال ۱۳۶۱ قبل از این که ما را به قزلحصار تبعید کنند همان طور که گفتم شمس یک مصاحبه پنج دقیقه ای گرفت.

این موضوع را کمی توضیح دهید

وقتی شمس آمد شروع کرد با همه تک به تک سؤال و جواب کردن که همان مصاحبه پنج دقیقه ای بود.

آیا فیلمبرداری کردند؟

همه را تک به تک می برد و نوبتی با هر کس می نشست به صحبت، از پنج دقیقه هم نباید بیشتر می شد، خودش با دوربینش از کسی که صحبت می کرد فیلم می گرفت!

چی می گفت و چی می خواست؟

می گفت: "اسمت را بگو! هوادار کی هستی؟ بگو چه کار کردی؟ بگو که اشتباه کردی!" و همه هم همین را گفتند! پس از شکنجه های وحشتناک که به همه داده بودند و اعمال کثیفشان و در فضای رعب و وحشتی که ایجاد کرده بودند و هیچ گونه رابطه مبارزاتی هم با بیرون نبود بچه هائی که با من در زندان بندرعباس بودند همه این مصاحبه را انجام دادند! البته بند پسرها را نمی دانم ولی فکر می کنم شمس وقتی کاری می کرد برای همه می کرد!

شمس می خواسته سرموضع نبودن را نمایش دهد؟

آره، بعد خودش می گفت: "من اینها را توی قلب خودم می گذارم! من می فهمم که کی چه می گوید!" او از خودش تعریف می کرد که من تنها آخوند نیستم من روانشناس خوبی هستم!

وقتی شمس می آید بندرعباس از همه یک مصاحبه می گیرد که امر دیگری است و ربطی به مسأله آزادی ندارد، آیا موقع آزادی هیچ تعهدی نگرفتند؟

از من شخصا چیزی نخواستند ولی همان طور که گفتم پدرم تعهد داده بود.

از رفقای زنی که در رابطه با این تشکیلات در بندرعباس اعدام شدند چه کسانی را می شناسی؟

مهشید معتضد کیوان بود که دستگیر شد، بعد هم اعدام شد! فاطمه رخ بین بود که توی تهران دستگیر شد و بعد اعدام شد! طاهره قاسمی بود و رفیق طیبه که از بچه های بندرعباس نبود ولی مسئول بخش زنان چریک ها در بندر بود که اعدام شد! تعداد پسرها که اعدام شدند خیلی بیشتر بود، البته به کمک افرادی که از زندان ها بیرون آمدند لیستی از شهدای استان هرمزگان تهیه شده است.

توی بندر با رفقای زندانی پسر هیچ تماسی داشتید؟

تا جائی که می توانستیم سعی می کردیم به یک شکلی تماس بگیریم که عملا نمی شد ولی اگر روابطی بود مطمئن هستم که جو زندان بهتر می شد، نه این که مثلا از اونها خط بگیریم اما بی اثر نبود، قطع شدن روابط با دنیای بیرون و این که هیچ رابطه جدیدی نبود و همه مربوط به گذشته بود کارساز نبود.

بچه هائی که در بندر محکومیت بالا گرفته باشند از بین زندانیان زن چه کسانی بودند؟ مثلا محکومیت های پانزده سال یا ابد؟

دو تا داشتیم که از بچه های مجاهدین بودند، البته از بچه های خود ما یکی ده سال گرفت و دیگری پانزده سال که اتفاقا همان کسانی بودند که تعدادی را لو داده بودند! البته بعدها تعداد کسانی که حکم های بالا گرفتند بیشتر شد، کسی که پانزده سال گرفته بود در جریان یک درگیری دستگیر شده بود که فکر می کنم دو تا از رفقا نیز در این درگیری شهید می شوند، آنهائی را که زنده دستگیرمی شوند را می آورند بندر چون پرونده متعلق به بندر بوده است، یک روز صبح بود که یکی از بچه ها را صدا زدند، همان شخصی که عده ای را لو داده بود و ابتدا به حبس ابد و بعد هم به پانزده سال محکوم شد، خیلی عجیب بود چون وقت ملاقات نبود، برخی گفتند که او را کجا می برند، بعد که صحبت کردیم برخی گفتند که احتمالا یک عده را دستگیر کرده اند می برند برای شناسائی! تعدادی از بچه ها می گفتند: "امکان ندارد!" اما وقتی که آمد خیلی حالت تشنج داشت! همه اش اسم رفیق طیبه را می برد و مطمئن شدیم که طیبه دستگیر شده و او را برای شناسائی برده بودند! او پانزده سال گرفته بود، دو تا از بچه های مجاهدین هم بودند که در سی خرداد دستگیر شده بودند، اونها حبس ابد بودند که بعد به پانزده سال تبدیل شد، بچه های بسیار خوبی بودند و هر دو را بسیار اذیت و آزار داده بودند.

آیا محکومیت بیشتر زندانیان زن بالا بود؟

محکومیت زن ها مختلف بود، از شش ماه داشتیم تا دو سال، چهار سال، پنج سال، هفت سال و ده، پانزده و .....

از رفقای زنی که در بندر اعدام شدند (مثل طیبه، فاطمه، طاهره و مهشید) آیا از اینها چیزی یادت هست؟

مهشید را برای حدود یک هفته از زندان کمیته پیش ما به زندان مرکزی آوردند، موقعی که دستگیرش کردند یک مدتی کمیته بود چون اون موقع کمیته هنوز پابرجا بود.

در بندرعباس؟

بله، مهشید یک هفته با ما بود و سه روز از این یک هفته پسرش توماج را آوردند پیشش، بچه فقط چند ماهش بود، بعد از این مهشید را بردند، آخرین باری که مهشید را دیدم یک روز قبل از اعدامش بود که آمد با پدر و برادرش که در زندان بودند ملاقات بکند، برادرش از بچه های مجاهد بود، بعد از ملاقات با آنها از در بند ما که رد شد یک لحظه اومد و گفت: "من دارم می روم و شما دیگر مرا نمی بینید!" خداحافظی کرد و رفت ولی رفیق طاهره توی درگیری در خانه تیمی کشته شد و رفیق فاطمه را هم که دستگیر می شود با تمام بچه هائی که توی اون خانه تیمی بودند بعد از تحمل شکنجه های خیلی سخت و وحشتناک آن طور که بچه ها می گفتند اعدام کردند، از اون سری فقط یک نفر اعدام نشد که تواب خالص شده بود! او از پسرها بود که هنوز هم زنده است.

آیا طیبه را توی زندان دیدی؟

نه، طیبه را ندیدم ولی کسی را که برده بودند او را شناسائی کنه هی با اون حالت تلخ می گفت: "طیبه، طیبه!" مشخص بود که طیبه دستگیر شده است که البته توی تهران گرفتنش، توی خانه تیمی، درگیری که می شود او را دستگیر می کنند.

توی زندان بندر و قزلحصار آیا این حالت بود که صورت کسی را ببندند و بیاید شما را به او نشان دهند؟ یک اصطلاحی بود، توی زندان ها به آنها می گفتند: "کوکلوس کلان ها !" زندانی که تواب شده صورتش را می پوشاندند بعد می آمد زندانی ها را می دید و افراد را شناسائی می کرد!

نه، تهران من این را ندیده بودم، در بندر هم اصلا احتیاجی نبود چون تعداد ما کم بود، همه بیشتر بچه های یک محله بودیم و در یک محیط بودیم و آنهائی که لو داده بودند خوب دیگر گفته بودند که فلانی کیست یا مثلا پدرش کیست، مادرش کیست، خودش کیه، چند سالش هست، چه کار کرده است، چه کار می کرده، مثلا کسی که مرا لو داده بود بیشتر از گذشته من گفته بود تا کارهائی که من توی جنبش دانش آموزی انجام می دادم چون او اصلا اطلاعی نداشت از فعالیت های بعدی من، چون من اصلا با او کار نمی کردم چیزهائی که گفته بود بیشتر مربوط به سال ۱۳۵۸ بود که من در آن سال این کارها را کرده بودم و در یک سری از مراسم ها شرکت کرده بودم، او هم گفته بود من این جور جاها می رفتم و با این جور آدم ها رابطه داشته ام، او گفته بود که من آدم های سیاسی را زیاد می شناسم چون به خانه ما رفت و آمد داشته اند!

این مسأله که زندانیان سیاسی را جلوی مردم دار بزنند در بندرعباس بود؟

بله!

از رفقای ما چه کسی را دار زدند؟ کسی را می شناسی؟

تا آنجا که من می دانم از بچه های سیاسی یک نفر را دار زدند که جنازه اش سه روز توی شهر آویزان بود، از بچه های چپ بود و اسمش هم توی این لیستی که چاپ شده هست، بچه های سیاسی را بیشتر تیرباران می کردند اما دو تا از بچه های پیکار را توی شیراز حلق آویز کردند!

در زندان بندرعباس وابستگی های گروهی و اختلافات سیاسی در روابط زندانیان چه حد تأثیرگذار بود؟

نه زیاد، چون محیط کوچک بود و ما همدیگر را می شناختیم، یعنی غیر از روابط سیاسی روابط معمولی هم باهم داشتیم، همه همدیگر را می شناختند، با این که مثلا مجاهدین یک سری مراسم مذهبی داشتند و نماز جمعی خودشان را داشتند ما احترام می گذاشتیم، کاری نداشتیم، خوب، نماز خودشان بود، صحبت های مذهبی خودشان را داشتند، در کارهای زندان جمعی تصمیم می گرفتیم، یعنی بدون این که فکر کنیم که اون مذهبی است و یا چپ می نشستیم یک حرکت درست انجام دهیم، تا زمانی که این شمس نیامده بود سعی کردیم که این روابط را خوب نگه بداریم، البته با آمدن پیکاری ها چون بچه های پیکاری که اکثرا از رده پائین بودند و زود تواب شدند وضع کمی فرق کرد، من تعجب می کردم خیلی وقت نبود که اونها دستگیر شده بودند که تواب شدند، البته شمس هم همان زمان آمد و این امر در تواب شدن آنها بی تأثیر نبود، البته تعدادی از آنها به اتاق بی طرف ها رفتند و بچه های بالایشان که سرموضع بودند اعدام شدند!

از نظر تغذیه وضع غذا چطور بود؟ آیا کافی بود؟

نه، توی بندر غذا کافی بود، به خاطر این که ما نان خیلی زیاد می گرفتیم ولی کیفیت غذا خیلی بد بود، افتضاح، یعنی ما بیشتر سعی می کردیم از موادی که خانواده ها می آوردند استفاده کنیم، از کنسروها یا غیره ولی در تهران کیفیت غذا خوب بود، تمیز بود، مرتب بود ولی خیلی کم بود، خیلی کم! صبحانه مثلا یک تکه به اندازه کف دست نان بود، یک کمی پنیر داشتیم، یک کمی مربا و کمی کره، سیر نمی شدیم، نهار هم همین طور ولی کیفیت غذا نسبت به زندان بندرعباس خیلی بهتر بود که البته من شنیدم که خود زندانیان توی آشپزخانه کار می کنند و آشپزها هم از اون ساواکی های سابق هستند که توی بند دو بودند! البته در بندرعباس وقتی شمس آمد یک سری از کارها را از زندانیان عادی گرفت و داد به سیاسی ها، بچه هائی هم بودند که در آشپزخانه کار می کردند.

خانواده ها که می آمدند چقدر حق داشتند پول بدهند به شما؟ و آیا پول را به دست خودتان می دادند یا می رفت توی دفتر زندان؟

نه، همه چیز می رفت توی دفتر زندان و از اونجا چِک می شد، بعد پول را می دادند که از فروشگاه خرید کنیم، یعنی وقتی که وسائلمان را به ما تحویل می دادند پول را هم می دادند، ما در بندرعباس خرید فروشگاه را هم جمعی می کردیم و به طور جمعی استفاده می کردیم.

توی قزلحصار چطور؟

به خاطر مسافت زیاد برای خانواده ها اونجا ملاقات نداشتیم و پول هم به اون شکل نبود.

در این فاصله با زندانیانی که تعادل روحی خود را از دست داده باشند هیچ مواجه شدی؟

اعصاب ها خراب بودند! بچه هائی بودند که وقتی عصبی می شدند یک کارهائی می کردند که عجیب بود! مثلا جیغ می زدند یا طرف مقابلشان را کتک می زدند! بودند اینها، یکی می توانست کنترل کند یکی نمی توانست!

آیا کسی را داشتید که اصلا قادر به کنترل خود نباشد؟

نه، اگر بود من ندیدم، اگر کسی از نظر عصبی تعادلی نداشت خوب، می گفتیم فشار زیاد است و تحمل نیست و این عکس العملی است در مقابل اون فشارهائی که بهش وارد می شود.

با سپاس و تشکر از وقتی که برای این گفتگو گذاشتید

من باید از فرصتی که دادید تشکر کنم، امیدوارم که این یادآوری ها به نسل جوان و انقلابی در مبارزاتشان برعلیه جمهوری اسلامی کمک کند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

 

 

منبع: 
ماهنامه پیام فدائی - شماره های نود، نود و یک، نود و دو - سال ۱۳۸۵
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: