به دختر دوازده ساله ام دستبند و چشمبند زده بودند!

پاسدارهای مسلح ریختند توی خانه ما، به یک آن همه چیز را به هم ریختند٬ پسرم از بالکن مثل قرقی بالا رفت و گریخت! من و شوهرم و دختر دوازده ساله ام را دستگیر کردند٬ سراغ پسرم را گرفتند٬ گفتیم: "خبر نداریم!" و خیلی سؤال های دیگر، گفتند همگی بازداشتیم و باید با آنها برویم! ..... برای دخترم سه سال زندان و برای من پانزده سال زندان نوشتند و با این حکم دختر دوازده ساله ام در زندان پانزده ساله شد! .....

 

مرضیه مهاجر زندانی سیاسی سال های شصت است، رد پای رنج های سال های سیاه زندان را بر چهره دارد، خودش می گوید: "وقتی مرا دستگیر کردند راستش اصلا فرد سیاسی نبودم!" می خواهد سرگذشتش را بازگو کند، مختصر حرف می زند٬ فرضش این است که موضوعی را که می خواهد بازگو کند همه می دانند، هر سؤالی را با جمله ساده ای که: "خودت بهتر می دانی!" گره می زند و مرا از همراه کردن و بازبینی صحنه های دلخراشی که دیده است جدا می کند، بی آلایش حرف می زند و چنان نفرت از حکومتی که سال های شیرین زندگی با کودکانش را از او ربوده در حرف هایش موج می زند که انگاری صدای انفجار خشمش را می شنوی، از سال های دردناکی که با دخترک دوازده ساله اش (آمیرا) در بندهای زندان اوین و قزلحصار سپری کرده است می گوید.

کمتر از خودش حرف می زند٬ می خواهد از دخترش بگوید٬ از جدا کردن مادری از کودکش٬ کودکی که شکنجه می شود تا به ترور سران جمهوری اسلامی اعتراف کند!!! آنها را در بندهای جداگانه٬ در زندان های جداگانه نگه می دارند، این بازگوئی خاطراتی است که ریسمانی از یادگارهای دلخراش و وحشت بار به هم مربوطشان می کند، بازگوئی کودکان زندان! مرضیه می گوید: "دخترش آمیرا حاضر نیست گذشته تلخی را که بر او رفته است دوباره سازی کند!" انگار او همه چیز را در پس پشت دیوارهای حافظه اش بایگانی کرده است، صندوقچه پر از حرمانی که پاسداران اسلامی کودکی متلاشی شده اش را و آرزوهای کودکانه اش را مثله و خونین در آن ریختند و تحویلش دادند، مرضیه گذشته ها را تا آنجا که به زندان و دستگیری خود و خانواده اش گره می خورد مانند گذشته بعیدی به یاد می آورد اما می فهمی که می خواهد حقیقت رنج های جانکاه آن دوران را یک بار دیگر بیازماید تا باورشان کند، صدای مرضیه گاه چنان می لرزد که برای شنیدنش باید تاب بیاوری!

از این که او را به گذشته دردناکی برمی گردانم احساسی دوگانه دارم، می خواهم در همه لحظاتش خودم را شریک کنم، حس مشترک عمیقی که شیارهای ابدیش بر روان شنونده چون زخمی دیرپا به جای می ماند، می گوید: "نمی خواهد عکسش چاپ شود!" اصرار بی فایده است، بی اختیار به یاد پرتره ای از غول رنج می افتم، کدام پرتره همه هیبت این رنج و حرمان را می تواند منعکس کند؟ مرضیه تنها نیست٬ یکی از چند هزاران است که شقاوت و درندگی بی مانند جانیان وحشی حکومت اسلامی را شهادت می دهد! صدای مرضیه مرا دوباره به مصاحبه برمی گرداند:

چه موقع دستگیر شدید؟ به کدام زندان رفتید؟ دستگیری بچه ها چطور اتفاق افتاد؟

سال ۱۳۶۰ چند ماهی می شد که از شهرستان به تهران آمده بودیم٬ بچه ها را در مدرسه جدیدی نام نویسی کرده بودیم، می دانید که آن دوره از هر طرف خطر دستگیری وجود داشت، من و شوهرم فعالیت سیاسی نداشتیم ولی پسر نوجوانمان فعال بود، نیمه شب بود٬ ما خوابیده بودیم٬ ناگهان سر و صدای عجیبی بلند شد٬ محکم در را می کوبیدند، پاسدارهای مسلح ریختند توی خانه ما، خیلی زیاد بودند، به یک آن همه چیز را به هم ریختند٬ پسرم به محض این که سر و صدا بلند شد از بالکن مثل قرقی بالا رفت و گریخت! من و شوهرم و آمیرا دختر دوازده ساله ام را دستگیر کردند٬ سراغ امیر پسرم را گرفتند٬ گفتیم: "خبر نداریم!" و خیلی سؤال های دیگر، گفتند همگی بازداشتیم و باید با آنها برویم اما آمیرا را چرا دستگیر کرده اند؟ این بچه که از چیزی سر درنمی آورد؟ آمیرا چنان بهت زده بود که هیچ واکنشی نشان نمی داد، مثل گچ سفید شده بود و بدن نحیفش می لرزید، این که به دختر دوازده ساله ام چشمبند و دستبند زده شده است داشت دیوانه ام می کرد، از پاسدارها خواستم دستش را باز کنند٬ فریاد زدم: "این بچه را چرا دستبند می زنید؟"

حرف های رکیکی در پاسخ به خواسته ام شنیدم! آمیرا را زودتر از ما از خانه بردند، همسرم مرتضی را برده بودند توی اتاق دیگری٬ او را هم بردند، مرا آخر از همه بعد از بازجوئی مختصری درباره پسرم که آن موقع شانزده سال داشت سوار بر یک بنز سیاه رنگ کردند، کمی بعد توی راه چشمبند زدند! هر چه گفتم: "می خواهم با دخترم باشم!" تأثیری نداشت، آنها مرا کجا می بردند؟ دخترم چه می شود؟ همسرم چه؟ پسرم امیر الان کجاست؟ او فقط شانزده سال داشت٬ قوی و با بنیه بود اما او فقط یک پسربچه شانزده ساله است٬ کجا می تواند فرار کند؟ همه چیز به سرعت برق اتقاق افتاد، باور کنید چند بار فکر کردم که دارم خواب می بینم! پاسداری که کنارم نشسته بود چنان بوی تهوع آوری می داد که بی اختیار چند بار اوغ زدم، حالم به شدت خراب بود، دستبند و چشمبند کلافه ام کرده بودند، مدام می پرسیدم: "دخترم را کجا می برید؟" همان پاسدار با لحن به شدت زننده ای گفت: "در اون ..... گندیده ات را ببند وگرنه خودم می بندمش!"ساکت شدم اما دلهره امانم نمی داد.

آمیرا در چه حالی است؟ چقدر باید ترسیده باشد؟ آخر دختربچه دوازده ساله اول راهنمائی که تازه از شهرستان آمده چه می توانسته کرده باشد که دستگیرش کنند و با چشمبند و دستبند از مادر و پدرش جدایش کنند؟! اصلا خودم را فراموش کرده بودم، من که اصلا فعالیت سیاسی ندارم، سر از هیچ سیاستی درنمی آوردم، این کارها برای چیست؟ دلهره وضعیت آمیرا دیوانه ام کرده بود، همه وجودم پر از التهاب و ناباوری بود، احساس کردم از سراشیبی تندی گذشتیم، ماشین ایستاد٬ بالاخره رسیدیم، مرا تحویل دادند، دخترم آنجا نبود! یعنی کجاست؟ هر چه خواهش و تمنا کردم بی فایده بود، فقط می گفتند: "حجابت را رعایت کن زنیکه!" و مرا هل دادند توی یک سلول و دیگر هیچ! هر چه خواهش و تمنا می کردم که خبری از دخترم به من بدهند بی فایده بود، بازجوئی من سه یا چهار روز بعد شروع شد، به زحمت از زیر چشمبند توانستم اطراف را نگاه کنم٬ به نظر می آمد در انتهای راهروئی عریض بودم، ناگهان صدای جیغ آمیرا را شنیدم، داشتند ازش سؤال و جواب می کردند، آخر اینها چه موجوداتی هستند؟

آمیرا فقط جیغ می زد و می گفت: "نمی دانم٬ نمی دانم!" داشتم از هوش می رفتم، بچه مرا بازجوئی می کردند٬ به چه جرمی؟ انگار هر چه سیاهی در دنیا هست روی سرم آوار شده بود، احساس می کردم هیچ روزنه ای به سوی نور و رهائی وجود ندارد، نمی دانستم چه باید بکنم، اصلا معنی این اتفاقات را نمی توانستم بفهمم، منگ بودم، انگار در یک کابوس تمام نشدنی دست و پا می زدم، روزهای بازجوئی مانند عذابی جانکاه به کندی دردناکی می گذشتند٬ بازجوها فهمیده بودند که من چیزی نمی دانم٬ از رفتار و سؤالات تکراریشان معلوم بود، یک روز از پسرم به عنوان سردسته مجاهدین و روز بعد به عنوان سردسته چریک ها از من می پرسیدند، از شوهرم و ارتباطاتش! اینها بی فایده بودند، من واقعا چیزی نمی دانستم، آن چه را هم که می دانستم قطعا نمی گفتم، می خواستند دوستان پسرم را نام ببرم٬ قیافه های عزیزشان مقابل چشمم مجسم می شدند و به سرعت برق خودم محوشان می کردم، می گفتم: "نمی دانم، خبر ندارم!"

در آن لحظات پر هراس تنها چیزی که می خواستم بدانم وضعیت آمیرا بود، تمام حواسم به او بود، چرا او را شکنجه می کردند؟ از این دخترک نحیف چه می خواهند؟ هر روز و هر بازجوئی همراه با فریاد و گاه التماس من برای رهائی دخترک دوازده ساله ام بود، چند بار شاید اتفاقی شاید هم عمدی بازجوئی ما پشت سر هم بود، من صدایش را می شنیدم، یک بار چشمبندم کمی شل بود، از اتاق بازجوئی که بیرونم آوردند آمیرا را دیدم٬ روی سرش ملافه سفیدی کشیده بودند، به جای چادر! باور کنید درست شده بود مثل جسدی که در کفن پیچیده باشند، قلبم از تپش داشت می ایستاد، این آمیرای من است، عزیز دردانه مامان، عروسک مامان، این آمیرای قشنگ من است که این جوری توی ملافه پیچیده اند! مرا به گوشه ای بردند٬ رو به دیوار نگهداشتند، نمی توانستم روی پا بایستم٬ بی اختیار روی زمین افتادم، می شنیدم که از او بازجوئی می کردند، بهش می گفتند که بهشتی رو تو کشتی! فلان کس رو تو کشتی! او را می ترساندند و می گفتند: "اگر راستش را بگی آزادت می کنیم و اگه دروغ بگی اعدام میشی!"

در یکی از بازجوئی هایش مأموران شکنجه اسم های اشخاصی را نام می بردند و می گفتند: "تو کدام را کشتی؟ تو بمب گذاری کردی!" آمیرا هم با گریه می گفت: "من کسی را نکشتم، بمب گذاری هم نکردم، شماها همیشه الکی این حرف ها را به مردم می گوئید و الان هم به من، اگر می خواهید ما را بکشید خوب بکشید، چرا دیگه این حرف ها را می زنید؟" پاسدار گفت: "تو فکر می کنی که ما آدم های بی گناه را به اینجا می آوریم؟ همه شما گناهکارید! همه شما آدمکش هستید! به این دلیل شما را دستگیر کردیم و به اینجا آورده ایم!" اینها را می شنیدم٬ دلم می خواست این چشمبند لعنتی که مرا از دیدن جگرگوشه ام محروم می کند را تکه تکه می کردم، یک بار دیگر مانند بار قبل من در راهرو بودم و آمیرا در اتاق داشت بازجوئی می شد، بچه ام باید مات و مبهوت شده باشد٬ شوکه شده باشد، اصلا او چه می دانست سیاست چیست؟ هنوز به فکر عروسک هایش باید باشد، به فکر خط کشی دفتر مشقش، تل روی موهایش که اصلا دوست نداشت زیر روسری باشد!

با خودم فکر می کردم چند هفته است که لباس را عوض نکرده؟ چند هفته است که حمام نکرده؟ چه می خورد؟ کجا می خوابد؟ به چه فکر می کند؟ جثه لاغرش چقدر باید نحیف تر شده باشد؟ موهایش را چند وقت است شانه نزده است؟ چرا اینها با ما این طوری می کنند؟ پسرم امیر کجاست؟ فراری است؟ جائی برای خواب دارد؟ پول از کجا می آورد؟ مرتضی شوهرم را دارند شکنجه می کنند؟ حتما داغونش کرده اند، چه می کند؟ صدای او را در هیچ راهروئی نشنیدم، چنان گوشم را تیز می کردم که شاید از صدای پای مجروحی که نالان روی زمین کشیده می شد صدای آشنائی را بشنوم، بی فایده بود، صدای کسی را نمی شناختم، فقط می دانم تمام فکر و وجودم با آمیرا بود، به معنای واقعی کلمه داشتم دیوانه می شدم٬ همه چیز مرا به یاد او می انداخت، اگر رهایش کنند باید بفرستمش شهرستان٬ آنجا پیش خانواده من یا پدرش حتما امن تر است، آمیرا٬ آمیرا ..... ! آمیرا تمام لحظات من شده بود، مادری با قلبی دردمند و خاطری آشفته و بازجوئی های مکرر و تحقیر و توهین بی مانند! هیچ بشری نمی تواند این رفتارها را تصور کند.

بارها به خودم می گفتم اصلا اینجا نباید کره زمین باشد! این همان جهنمی است که می گویند٬ باید همان جا باشد! دیگر حساب روزها از دستم در رفته بود، نمی دانستم چند روز از دستگیری ما گذشته است، عاقبت مرا به بند بردند، به بند ۲۰۹ اوین٬ تعدادمان زیاد بود، ما را در سالن هواخوری نگه داشته بودند، به دلیل این که در سلول ها جای خالی نبود، سه دفعه در روز ما را بیرون می آوردند که دستشوئی برویم، بعد ما را برمی گرداندند، آه که چه سال های بدی بودند، هر شب صد تا٬ دویست تا دستگیری به زندان می آوردند، من همچنان از آمیرا بی خبر بودم، پرس و جو کردن کار ساده ای نبود، خبرچین ها (و به قول پاسدارها ارشاد شده ها!) گزارش می دادند اما بالاخره موفق می شوم خبری گیر بیاورم، دخترم در بند دیگری است اما امکان تماس با او وجود ندارد! در همین بین زندانم عوض می شود و مرا به قزلحصار می برند، در زندان قزلحصار که بودیم دو تا بچه دختر در بند ما بودند، نوه های خانم مثنی بودند، او سه پسر داشت، یکی از پسرهای این خانم از کسانی بود که در هواپیما پشت سر خمینی و همراه او بود!

سه پسرش را اعدام کرده بودند، عروسش هم که زیر اعدام بود، نوه های خانم مثنی یکی سه ساله و دیگری شش ساله بود، در بندهای دیگر مادرهای حامله هم زندانی بودند، مأموران نمی گذاشتند ما پیش هم باشیم، هم سلول ها عوض می شدند و هم بندها ! وضعیت بچه ها طوری بود که می فهمیدند اینجا زندان است و متوجه بودند که همراه با مادر و مادربزرگشان توی زندان هستند، این بچه ها خیلی دوست داشتند که با من صحبت بکنند، می پرسیدند: "بیرون رفتی کجا رفتی و چه کار کردی؟" دنیای بیرون زندان را با کنجکاوی کودکانه شان بازسازی می کردند، من هم براشون تعریف می کردم که مثلا رفتم پیک نیک٬ تاب بازی می کردیم و از این جور چیزها٬ بچه ها خوششون می آمد، از زندان و مشکلاتش صحبت نمی کردم چون باعث غصه شان می شد، بچه ها نه اسباب بازی داشتند و نه هیچ امکان غذائی ویژه ای، هر کس در حد امکانات که چه عرض کنم در حد چیزی که در زندان داشت به این بچه ها توجه می کرد، خرما٬ کشمش و این جور چیزها اگر پیدا می شدند را به این بچه ها می رساندند.

بچه ها متوجه شده بودند که چه اتفاقی برایشان افتاده؟

دقیقا ! بچه ها متوجه جریان بودند، بچه ای که شش ساله بود می فهمید که چرا مادربزرگش گریه می کند، برای این که پسرش (پدر بچه) اعدام شده! حتی بچه ها حرف های زندان را یاد گرفته بودند، در حرف هایشان چیزهائی مثل دادگاه٬ زیر حکم٬ هشتی٬ تعزیر و هر چه کلمات وحشتناک بودند آموخته بودند و به کار می بردند، بازی هایشان هم دردناک بودند، دنیای این دو بچه واقعا باید یک فیلم بزرگی بشود تا دنیا بداند این دوران بر روح و روان این کودکان چه تأثیر مخربی گذاشته است.

از بچه های خودت باخبر بودی؟

از بچه های خودم بیشتر از شش ماه بود که اطلاعی نداشتم، پس از مدتی مجددا به اوین برگردانده شدم، ملاقات هم نداشتم، یک شب ما را به سالن حسینیه بردند، لاجوردی گور به گور شده هم آنجا آمده بود، برای سخنرانی و قرآن خواندن در زندان اوین، نمی خواهم که زیاد بهش فکر کنم٬ حالم بد می شود، لاجوردی سخنرانی کرد و بعد یک آخوندی هم داشت مشتی چرت و پرت می گفت که یک دفعه پسرها را بلند کردند و من چشمم خورد به امیر٬ پسرم! متوجه شدم که او هم در زندان اوین است، گفتم: "امیر!" و او هم صدا زد: "مامان!" که یک پاسدار امیر را از آن طرف کشید و یک پاسدار دیگر مرا از این طرف که همدیگر را نبینیم، می خواستیم همدیگر را بغل کنیم و ببوسیم، این صحنه ها ..... خیلی برایم دردناکه ..... می خواهم فراموششان کنم اما ..... اما امکان ندارد، تازه فهمیدم که امیر هم در زندان اوین است و من بی خبر!

آن موقع به من به خاطر عدم همکاری حکم اعدام داده بودند و به من مفسد فی الارض می گفتند! مرا تا پای اعدام هم برده بودند اما به بهانه ای برگرداندند، حالا دیگر معلوم شد که پسرم هم دستگیر شده، فکرش را بکنید من به عنوان مادر باید در چه وضعیتی بوده باشم؟ این اولین و آخرین ملاقات من با امیر در زندان بود، امیر می گفت: "اجازه بدید مادرم را بغل کنم!" بی رحمی پاسدارها قابل توصیف نیست، مرا به بند بردند، دنیا دور سرم می چرخید، همه خاطرات سنگین شب دستگیری دوباره برایم تازه شدند، این روزها کی تمام می شوند؟ کی من به بچه هایم می رسم؟

وضعیت بچه ها چی شد؟ از امیر و آمیرا خبری شد؟

از بیرون یک خبری به من رسیده بود که پاسدارها در خانه ما زندگی می کردند! چرا؟ نمی دانم! خودم هم که زیر اعدام بودم، وقتی مجددا مرا به بند ۲۰۹ اوین برگرداندند به سلول انفرادی منتقلم کردند، سلول ها البته تا شش نفر هم زندانی داشتند، کتابی هم نمی توانستیم کنار هم بخوابیم، مدتی آنجا سرگردان بودم تا به بند یک منتقل شدم، در آنجا اتفاق عجیبی رخ داد، شاید در آن موقع این بزرگترین اتفاق زندگیم بود، آری حقیقت داشت، درست می دیدم، آمیرا را دیدم! او هم در بند یک بود، دخترکم چقدر ضعیف شده بود، نمی دانستم چه کنم، آیا این اتفاقی بود؟ نقشه داشتند؟ هر چه که بود آمیرای من آنجا بود، او هم مرا دید، نگاهمان در هم تلاقی کرد، شیارهای مورب صورتش وقتی می خندید و چشمانش که برق می زدند٬ لب هایش را که به آهستگی می جوید و چانه باریکش که گره کلفت روسری رنگ و رو رفته ای آن را برجسته تر کرده بود، آری، آری، این آمیرای من است، این دخترک من است! همدیگر را بی توجه به خبرچین ها و پاسدارهای بند بغل کردیم!

او یک پاره استخوان شده بود، انگار روی استخوان هایش پوست کشیده باشند، های های گریه کردیم، گریه کردیم، گریه کردیم! او خیلی ترسیده بود، اصلا حرف نمی زد، چیزی نمی خواست بگوید، از امیر و پدرش هم چیزی نمی پرسید، انگار نمی خواست چیزی تکرار شود، از او در مورد بازجوئی ها پرسیدم، فقط گفت: "مامان حرفی نزن!" سه یا چهار روز از روزهای فراموش نشدنی بودن با آمیرا٬ لمسش و دیدنش گذشت، در حالی که به شدت دردناک بود اما خوش بود چون تنها اتفاقی بود که می خواستم بیفتد! اما این روزهای باهم بودن دیری نپائیدند، پاسداران بند متوجه شدند، فهمیدند که ما مادر و دختر هستیم، ما را از هم جدا کردند، اتاق ها جدا شدند، در نتیجه هواخوری و دستشوئی هم جدا شدند، دیگر امکان ملاقات نبود، در اتاق ها همیشه بسته بود و ساعات هواخوری و دستشوئی ما باهم یکی نبودند، حدودا پنج٬ شش ماهی گذشت، یک روز مرا صدا زدند که وسائلم را جمع کنم، بیرون بند متوجه شدم با تعداد زیادی از زندانیان بندهای دیگر به قزلحصار منتقل می شویم!

از اتوبوس پیاده شدیم٬ از زیر چشمبند دزدکی نگاه می کردم، در صف های یک نفره ایستاده بودیم، به زندانیان دیگری که از اتوبوس ها پیاده می شدند نگاه می کردم، من کسی را به جز همبندی هایم نمی شناختم، ناگهان چشمم روی زندانی با جثه کوچکی خشک شد، آری خودش بود، مجددا آمیرا را دیدم، پس او هم به قزلحصار منتقل شده است، او هم چشمبند داشت اما نمی دانم او مرا می دید یا نه؟ شاید آن قدر بچه بود که معنی این رفتارهای وحشیانه را اصلا متوجه نمی شد، باید آن قدر ترسیده باشد که همه چیز را خطرناک ببیند، این بار احتیاط را از دست ندادم، یکی از همبندهایم که مورد اعتماد بود هم او را دید و خبرش را به من رساند، گفتم: "آره، خودم هم او را دیده ام!" با صدای پاسدارهای زن بند (طیبه و فرزانه) که جز توهین ظاهرا هیچ کلمه دیگری بلد نبودند به خود آمدم، فحش های رکیک طیبه مخصوصا در نوع خودش بی نظیر بودند، اگر کسی آنها را جمع آوری می کرد بدون تردید می توانست رکیک ترین کتاب جهان را منتشر کند! مرا به بند مجردها بردند٬ آمیرا را به بند دو منتقل کردند، باز هم باهم نبودیم!

پس از مدتی حاج رحمانی پست فطرت، جانی مشهور زندان قزلحصار مرا خواست، گفت: "می خواهی آمیرا و تو را به یک بند منتقل کنم تا همیشه پیش هم باشید؟!" از این پیشنهاد بر خود لرزیدم، حتما نقشه ای دارد، می خواست از من خبرچین بسازد! پرسیدم: "از من چه می خواهید؟" گفت: "توی بند مواظب باش که وقتی تلویزیون روشن هست و عکس خمینی را نشان می دهند چه کسی تلویزیون را خاموش می کند؟ یا چه کسی حرف می زند؟ اینها را باید به من خبر بدهی، ما در این صورت خیلی به شما تخفیف خواهیم داد!" گفتم که من مریضم و اصلا نمی دونم که کی چه کار می کند؟ بعد هم واقعا همین کار را کردم٬ هر روز ساعت پنج عصر که به سرکشی سلول ها می آمدند می رفتم روی تخت و پتو را روی سرم می کشیدم! همسلولی ها می گفتند که این مریضه و ناراحتی اعصاب دارد! بعد از یک مدت دیگه تقاضائی نکرد و سراغم نیامد، بعد از مدتی آمیرا را هم به بند ما منتقل کردند، سه یا چهار ماه باهم بودیم.

در زندان برای اولین بار دخترم پریود ماهانه شد! نوار بهداشتی نبود، رویه بالش و یک تشک ابری تنها وسیله ما برای درست کردن نوار بهداشتی بود، برای آمیرا هم به همین طریقه نوار بهداشتی تهیه کردیم، دخترم چه روزهائی را تجربه می کرد، او به شدت ساکت بود، گوشه گیر و منزوی، همبازی نداشت، با کسی هم دوست نمی شد، حوصله بزرگترها را نداشت، با تعدادی دختر جوان که از خودش چند سالی بزرگتر بودند آشنا شده بود ولی باید مخفیانه با آنها می بود، نباید خبرچین ها و پاسداران متوجه می شدند که کسی با کسی دیگر دوستی ویژه ای دارد، سه٬ چهار ماهی را باهم در یک بند سپری کردیم، نه ملاقاتی داشتیم و نه خبری از بیرون!

لباس٬ غذای ویژه و یا اسباب بازی٬ کتاب درسی و این جور چیزها چی؟

لباس جدید در کار نبود که عوض کنیم، همون لباس هائی را که داشتیم می شستیم و خیس خیس می پوشیدیم، برای این که اجازه نبود که چیزی به بند آورده شود، مدت ها بعد از آن که به قزلحصار آمدیم اجازه داشتیم که برامون بسته بفرستند که اون موقع لباس برامون فرستاده بودند، آمیرا لباس های جدید را گرفت و پوشید اما واکنشی نشان نمی داد، خوشحال بود اما بروز نمی داد، لباس هایش به تنش گشاد شده بودند، می دانستم حتما خاطراتی که از این لباس ها دارد اذیتش می کنند، می ترسید که خبر به پاسدارها برسد و لباس ها را ازش بگیرند، از کتاب و درس هم نخیر٬ خبری نبود! دخترم هم زیاد صحبتی نمی کرد که درسم چی میشه و یا کتاب های مدرسه ام کجاست؟ آمیرا آگاه بود و رفتارش نشان می داد خطر را کاملا فهمیده است.

بالاخره به چه جرمی دختر دوازده ساله دستگیر شده بود؟ جرم شما چی بود؟

جرم ما این بود که می گفتند کمک مالی به مجاهدین کردید! که من اصلا این کار را نکرده بودم، من مخالف مجاهدین بودم، کلا ما مذهبی به اون شکل نبودیم، امیر تنها فرد سیاسی خانواده ما بود که چپی بود، من هم فقط وقتی امیر می گفت فلان دانشجو پول و یا غذا ندارد یا چیز دیگری لازم دارد پول را به امیر می دادم که به آنها کمک کند، من به سازمانی کمک مالی نکرده بودم، تازه امیر هم که مجاهد نبود، شوهرم هم که اهل سیاست نبود.

چند سال حکم گرفتید؟

برای آمیرا سه سال و برای من پانزده سال نوشتند! وقتی حکم پانزده سال را دادند یک پاسداری بود به اسم احمدی (درست یادم نیست) به من گفت: "تو که هیچ کاره بودی پانزده سال گرفتی، اگر یک کاره بودی چقدر می گرفتی؟" من زدم زیر خنده! یک دفعه خنده ام گرفت که حکم پانزده سال زندان برای من؟! با تحکم گفت: "بیا٬ بیا حکمت رو عوض کنم، معلومه خیلی خوشحالی که پانزده سال گرفتی!" گفتم: "خوشحال نیستم!" تهدید کرد و گفت: "داری می خندی؟ به حکم دادگاه انقلاب اسلامی می خندی؟" این به اصطلاح دادگاه ما بود و با حکم این دادگاه دختر دوازده ساله ام در زندان پانزده ساله شد!

آمیرا در مدت زندان درس هم نتوانست بخواند؟

نه، اصلا خبری از درس خواندن نبود، درسی در کار نبود، اگر کسی هم می خواست یاد بده تنبیه می شد، اجازه نبود کسی به کسی چیزی یاد بدهد، کتاب درسی هم قدغن بود، آمیرا سه سال با کابوس زندگی کرد، واقعا فکرش را بکنید، یک بچه دختر دوازده ساله را مجسم کنید، دستگیرش کنند٬ بازجوئیش کنند٬ شکنجه اش کنند٬ بترسانندش٬ زندانیش کنند٬ هر روز با چشمبند و دستبند بیاورند اتاق بازجوئی٬ از این بند زندان به آن بند زندان منتقلش کنند، از مادر و پدر و خانواده جدایش کنند٬ از مدرسه و همکلاسی و بازی و اسباب بازی جدایش کنند، این کار را حیوان درنده با حیوان دیگری نمی کند که جمهوری اسلامی با ما کرد! تازه مگر فقط بچه من بود؟ شاید وضع ما بهتر از بقیه بود چون ما واقعا کاره ای نبودیم، من در زندان فهمیدم سیاست و چپ و راست و سازمان و تشکیلات یعنی چه! آنها زندگی بچه مرا ویران کردند، به معنی دقیق کلمه زندگیش را تباه کردند، او هرگز همان آمیرائی نشد که بود، او آمیرای دیگری شد، انسانی به شدت ویژه و استثنائی، کم حرف٬ درونگرا٬ منزوی و البته بی اعتماد٬ محافظه کار و گاهی هم وسواسی!

آمیرا با شما از زندان آزاد شد؟

نه٬ اول از همه من آزاد شدم، گفتند: "عفو شدی!" دو هفته بعد آمیرا از زندان آزاد شد، بعد هم امیر و شوهرم، محیط خانوادگی ما هرگز دیگر همانی نشد که بود، همه ما عوض شده بودیم، آمیرا به شدت گوشه گیر بود، برای ادامه مدرسه دچار اشکال بود، قبولش نمی کردند، بالاخره هزار تا حرف جور کردیم که نخواسته درس بخواند و در این مدت ترک تحصیل کرده تا آخرش در مدرسه شبانه قبولش کردند، امیر به شدت خشمگین و پرخاشگر شده بود، اصلا امیر سابق نبود، یک لحظه سر جایش بند نمی شد، مدام توی خانه راه می رفت، مرتضی مدام بیمار بود، دچار افسردگی شده بود، خلق و خوی درست و حسابی نداشت اما مثل همیشه بچه ها را دوست داشت.

هیچ وقت باهم راجع به بازجوئی ها و آن دوران حرفی نمی زدید؟

چرا اما خیلی کم، حرف های پراکنده، گاهی این خاطرات به شدت تلخ به شوخی هم تبدیل می شدند اما نه، راستش چیز زیادی نمی گفتیم، آمیرا که واقعا می خواست چیزی نگوید، شاید هنوز مغز این بچه نتوانسته بود معنای حوادثی را که اتفاق افتاده بودند بفهمد، آمیرا فقط دوازده سال داشت که به زندان افتاد٬ او از همه ما بیشتر لطمه دید، هیچ وقت هم صدماتی که دیده بود ترمیم نشدند، امیر به مرور آرامتر شد، فکر او باز هم سیاسی بود، اهل کتاب و بحث بود، سال ها از آن دوران تلخ گذشته است٬ زمان می گذرد و جای زخم های عمیق همچنان بر جای می ماند، نباید با انسان این معامله را کرد، من از هیچ حقی نمی گذرم، می دانم که روزی اینها جواب ما را پس می دهند، به قول معروف دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد، کودکی آمیرا دیگر به او بازنمی گردد اما باید جنگید تا کودکی آمیرای دیگری از او گرفته نشود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سیامک بهاری - کمپین: "جای هیچ کودکی در زندان نیست"

اعتراض به وضعیت کودکانی که در زندان ها همراه والدین و یا بستگان خود به سر می برند کمپینی است که توسط نهاد: "کودکان مقدمند" به پیش می رود، با انتشار سلسله مطالب و مصاحبه هائی زوایای دردناک زندگی این کودکان را نشان خواهیم داد، کودکان باید در محلی امن مورد مراقبت قرار گیرند، از این رو حقیقت تلخ زندگی کودکان در زندان همراه با بزرگسالان با جرائم گوناگون موضوع فوق العاده مهمی است، همه کسانی که به هر دلیل زندان را تجربه کرده اند بدون شک خواهند گفت زندان محل نگهداری از کودکان نیست اما کودکانی به واسطه وابستگی به سرپرست خود ناچار همراه او زندانی می شوند، کودکی این کودکان در زندان دستخوش دگرگونی های جدی می شود، شخصیتی نامتعارف و بغرنج شکل می گیرد و ضربه ای جبران ناپذیر به کودکی کودکان وارد می شود که گاهی جبران آن غیر ممکن است، با معرفی این موضوع ما می خواهیم مانع از تکرار آن شویم، در ابتدای کار به دوستانی مراجعه کردیم که خود تجربه زندان داشتند٬ عزیزانی که خود شاهد زنده این کودک ستیزی آشکار در زندان ها بوده اند، مشکل را می شناختند درباره آن مطلب نوشته بودند٬ مصاحبه کرده بودند و از همه مهمتر بعضا شاهد تأثیر ضربات جانکاه و تخریب شخصیت آن کودکان در بزرگسالی و عوارض ماندن در زندان بوده اند، این کمپینی است در مقابل کودک آزاری سیستماتیک جمهوری اسلامی، به این کمپین بپیوندید و مانع تکرار فجایع بیشتری توسط جمهوری اسلامی گردید.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.barnenforst.com/old/Farsi/html/mag/Nashrje%20201210/Nashrje%202013-03/siamak%20ba%20marzie.htm
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: