روزی که هیأت مرگ را دیدیم!

پنجم شهریور ۱۳۶۷ قبل از همه به سراغ بند بیست آمدند، همه را کشان کشان با ضرب و شتم بیرون کشیدند و به صف کردند! دیگر برایمان مسجل شد که دارند برای اعدام می برند! خوب می دانستند که چه کسانی افراد مقاومی هستند و همه قبولشان دارند! تک تک افرادی که قرار بود اعدام شوند قبلا تعیین شده بودند! هدف این بود که اینها را به عنوان سرمایه های اجتماعی و سیاسی محو کنند تا سال ها خیالشان آسوده باشد! .....

 

 

روایت زیر چکیده ای است از گفتگوی طولانی دویچه‌ وله با امیرهوشنگ اطیابی* یکی از شاهدان اعدام های دسته جمعی سال ۱۳۶۷ ، او در دو مرحله دادگاه نمادین ایران تریبونال نیز درباره شروع و روند اعدام ها در زندان گوهردشت کرج شهادت داده است:

مرداد ۱۳۶۷ وقتی اعدام مجاهدین در زندان گوهردشت شروع شد تنها بندی که در جریان واقعه قرار گرفت بند بیست بود، پیوسته می دیدیم که مینی بوس می آید و می رود، زندانی ها را تخلیه می کردند و به حسینیه (سالن سوله انتهای ساختمان) می بردند، پنجره های بند بیست مشرف بود به بیابان های گوهردشت و ما پست نگهبانی و دیوارهای زندان را هم می دیدیم، ما در طبقه همکف بودیم و اتاق هیأت مرگ یکی دو هفته مشرف بود به بند ما، پنجره ها باز بودند و از یکی از سلول ها که به پنجره طبقه دوم نزدیک بود حرف ها را می شنیدیم، طراحی می کردند که موضوع مخفی بماند، چطور اجرا کنند، چطور مصداق فتوای خمینی و حکم مرگ را در زندانی بیابند، چه جوری سؤال کنند که زندانی تظاهر نکند و بفهمند که سرموضع هست یا نه! فضا خیلی ملتهب بود، صدای شکنجه و شلاق را می شنیدیم، در بند بالا زنی در تمام طول شب گریه و ناله می کرد و سراغ بچه اش را می گرفت!

یکی از روزهای مرداد یک نفر از طبقه سوم کرکره سلولش را شکست و خودش را پرت کرد پائین! درست افتاد زیر پنجره ما، ما از حلبی قوطی شیر به عنوان آینه استفاده می کردیم، حلبی را از لای کرکره بیرون بردیم و بدنی نیمه جان را دیدیم، بعد ناصریان رئیس زندان آمد با عصبانیت داد کشید که این سگ منافق را بردارید ببرید! نیمه شب ها صداهائی را که در محوطه می پیچیدند می شنیدیم، چیزهائی گرومب صدا می دادند و من می شمردم، آن موقع نمی دانستم این صدای جسد بچه هاست! فقط می شمردم، شب ها حدود پنجاه تا یا بیشتر می شمردم! البته هر شب این صدا نبود و بعضی ‌وقت ها فاصله می افتاد، یک روز هم بوی سوختگی آمد که متوجه شدیم پاسدارها چشمبند اعدامی ها یا چیزهای دیگری را بیرون حسینیه آتش می زدند! زندانیان هیچ بند دیگری قبل از رفتن به دادگاه نمی دانستند که قضیه چیست! ما حتی از طریق خود مجاهدین خبردار شده بودیم، از یک بند فرعی در طبقه سوم از لای کرکره پنجره ها با انگشت مورس زدند و گفتند دارند آنها را برای اعدام می برند!

سؤال هائی را که از مجاهدین می پرسیدند می دانستیم، از آنها نمی پرسیدند به اسلام اعتقاد دارید بلکه می پرسیدند سرموضع هستید یا نه؟ ما به این فکر کرده بودیم که چه جوابی به سؤال سرموضع بودن بدهیم اما نوبت دادگاه‌ ما که رسید غافلگیر شدیم چون سؤالات دیگری هم پرسیدند، یک غافلگیری دیگر هم این بود که قبل از این که سراغ چپ ها بیایند شروع به عادی سازی کردند! ملاقات ها و استفاده از فروشگاه قطع بودند، غذای بند را که می آوردند هیچ پاسداری خودش را نشان نمی داد، می گذاشتند پشت در و می رفتند! تلویزیون‌ بندها را برده بودند و هیچ روزنامه ای نمی آمد اما یک مرتبه اوضاع عادی شد، روزی که اعدام چپ ها را شروع کردند اول صبح لیست گرفتند از بند برای بردن بیمارها به بهداری ..........

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تدارک اعدام ها را خیلی وقت پیش دیده بودند، اولین گام این بود که زندانیان چپ و مجاهد را از هم جدا کردند، در میان چپ ها کسانی را که بالای پانزده سال حکم داشتند از گوهردشت به اوین بردند، آنها که زیر پانزده سال حکم داشتند و از جمله ملی کش ها را (زندانیانی که حکمشان به سر آمده بود اما هنوز آزاد نشده بودند) آوردند گوهردشت، بعد بر اساس شناختشان از سوابق و مواضع زندانیان آنها را در بندهای مختلف دسته بندی کردند، یک سر طیف بریده ها و منفعل ها بودند و سر دیگر سرموضعی ها و فعالان داخل زندان، سرموضعی ها و فعال ها را در بندی جا دادند که کمترین امکان ارتباط و حداقل تسهیلات را داشته باشند، بر اساس همین دسته بندی و اولویت زندانیان را به نزد هیأت مرگ بردند! ‌ما قبلا پرسشنامه های مفصلی پر کرده بودیم، یک سال و نیم قبل از اعدام ها از ما سؤالات زیادی پرسیده بودند، بعدها فهمیدیم یکی از کارکنان اوین خبر داده بود که برنامه تصفیه دارند و لیست چهارهزار و هشتصد نفری تهیه شده برای اعدام افراد! پرونده همه زندانی ها را دقیقا بررسی کرده بودند.

اول کسانی را به دادگاه بردند که تشخیص داده بودند می توانند از نظر آگاهی، پیگیری، سازماندهی و میزان سرسختی تهدیدی برای حکومت باشند! در بند بیست اکثرا توده ای بودند و بقیه اکثریتی، فقط یک اقلیتی داشتیم که می خواست با برادرش باشد که اکثریتی بود، در بند ما کسانی بودند که حرف می زدند، خواسته های زندانیان را طرح می کردند و صدایشان بلند بود، ما در این بند پنجاه و دو نفر بودیم و بیست و سه نفرمان اعدام شدند! دارها را که برچیدند بازمانده ها را در یک یا دو بند جمع کردند! ..........

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پنجم شهریور ۱۳۶۷ قبل از همه به سراغ بند بیست آمدند، صبح اول وقت دو نفر را برای بهداری خواستند، ما مرتضی کمپانی و هوشنگ قربان نژاد را فرستادیم چون از قبل در اولویت بودند، دقایقی از بیرون رفتن این دو نگذشته بود که داود لشکری (مدیر داخلی زندان) و پاسدارها به بند هجوم آوردند، گفتند: "سریع هر چی دستتان هست بگذارید و بیائید بیرون!" وقتی رفتیم بیرون دیدیم کمپانی و قربان نژاد را هم در راهرو نشانده اند! (۱)

بعضی حتی دمپائی نپوشیده بودند، همه را کشان کشان با ضرب و شتم بیرون کشیدند و به صف کردند! یکی داشت ظرف می شست، یکی خوابیده بود، یکی توی حمام بود، گفتند: "چشمبند بزنید و سریع بیائید بیرون!" دیگر برایمان مسجل شد که دارند برای اعدام می برند! ناصریان و لشکری افرادی را که خیلی رویشان حساس بودند جلوی صف بردند! خوب می دانستند که چه کسانی افراد مقاومی هستند و همه قبولشان دارند! قربان نژاد در زمان شاه و پس از کودتای بیست و هشت مرداد دوازده سال زندان کشیده بود! من که رفتم جلوی هیأت مرگ چند نفر رفته و بیرون آمده بودند، نیری گفت: "ما می خواهیم دیگر زندانی نداشته باشیم، صلح شده و داریم بررسی می کنیم چه کسی شرایط آزادی دارد!" اتاق خیلی بزرگ بود و پشت سر هیأت پرده ای مشکی کشیده بودند، چون قدم بلند است پشت پرده را می دیدم که پاسدارها به شدت مشغولند و در آمد و رفت، غلغله ای بود.

نیری پرسید: "مسلمان هستی!" گفتم: "‌بله!" گفت: "خدا و پیغمبر را قبول داری؟" گفتم: "بله!" گفت: "حزب را قبول داری؟" گفتم: "بله!" گفت: "نماز می خوانی؟" گفتم: "نه!" گفت: "چرا؟" گفتم: "هیچ وقت نخواندم، اینجا هم نخواندم تا تظاهر نکنم!" گفت مرا بیرون ببرند و بزنند تا نماز بخوانم! ما را که بردند ناصریان آمد و کاغذی داد تا همین سؤال ها را کتبی جواب بدهم و بنویسم که مارکسیسم را قبول دارم یا نه! نوشتم و امضا کردم، بعد نشستم به انتظار که پاسداری آمد و گفت: "بیائید وضو بگیرید، نماز بخوانید!" گفتم: "نمی خوانم!" و نرفتم! در همان راهروی طبقه همکف ماندیم تا غروب که ما را به طبقه سوم بردند، آنجا لشکری و ناصریان دوباره از تک تک ما پرسیدند: "نماز می خوانید؟" و بعد به هر کسی که جواب منفی داد با شدت تمام ده ضربه شلاق زدند! تعدادی از بچه ها آنجا گفتند: "باشد، می خوانیم!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

من و جلیل شهبازی از جمله کسانی بودیم که قبول نکردیم نماز مغرب را بخوانیم و ده ضربه شلاق خوردیم! بلافاصله پس از آن باز ما را شلاق زدند چون نماز عشا را هم نخواندیم! ما دو نفر را به اتاقی بردند که هیچ چیزی در آن نبود جز چند شیشه خالی مربا و طناب! ناصریان با اشاره به اینها گفت: "بفرمائید از خودتان پذیرائی کنید!" شب سپری شد، صبح زود دوباره آمدند، پرسیدند: "نماز می خوانید؟" گفتیم: "نه!" جلیل شهبازی در بند بیست نبود و اصلا از ماجرا خبر نداشت، من او را از بند سه زندان اوین و سال های اول زندان می شناختم، شب که همسلولی شدیم برایش تعریف کردم که جریان چیست! هر دو به این نتیجه رسیدیم که بالاخره بعد از سه روز مقاومت ما را می کشند، پس بهتر است صبح بگوئیم ما مسلمان نیستیم تا هر چه زودتر خلاص شویم! صبح که ناصریان آمد گفتیم: "ما مسلمان نیستیم!" گفت: "غلط کردید که نیستید! اول حسابی بخورید بعد بمیرید!" آن روز صبح چنان ما را زدند که وقتی به سلول برگشتیم هر دو می لرزیدیم و ‌صدایمان درنمی آمد!

ظهر که آمدند گفتیم: "ما را ببرید اعدام کنید، ما مسلمان نیستیم!" اما باز شلاق زدند! بعد از نهار ناصریان آمد و من و جلیل را کشان کشان برد طبقه پائین، از شدت جراحات نمی توانستیم راه برویم، دوباره جلوی هیأت مرگ نشستم، ناصریان گفت: "این می گوید کمونیست است و حاضر نیست نماز بخواند!" اشراقی (۲) شروع کرد به نصیحت! من گفتم: "نمی خوانم که نمی خوانم!" از دادگاه آمدیم بیرون و ما را به صف اعدامی ها بردند! آنجا بود که از زیر چشمبند بچه های بند هفت و هشت را دیدم، زندانیان این دو بند بعد از بند بیست در اولویت تصفیه بودند! پاسدارها اسامی را می خواندند و افراد را به صف می کردند، آنجا هم هنوز خیلی ها نمی دانستند برای چه به صف می شوند، من به هر که توانستم رساندم که جریان چیست! تا عصر در راهرو بودیم که نیری از اتاق بیرون آمد و به پاسدارها گفت: "اینهائی را که مانده اند ببرید تا فردا تکلیفشان روشن شود!" دوباره ما را به طبقه سوم بردند تا شلاق بزنند! این بار به امید این که فردا به سراغم می آیند قبول کردم که نماز بخوانم ولی جلیل امتناع کرد!

این بار شلاق ها را با شدت هر چه تمامتر و به قصد کشت می زدند! جلیل فریادهای جگرخراشی می کشید، در طبقه سوم بند بزرگ گوهردشت ما را به اتاقی بردند و بچه هائی را دیدم که هیچ از موضوع خبر نداشتند! حتی بعضیشان اعتصاب غذا کرده بودند که چرا تلویزیون را برده اند! آنجا تازه خبرها را گرفتند، پاهای یک سری از بچه ها زخمی و آش و لاش بودند، فردایش ناصریان آمد به بند و از تک تک اتاق ها ‌پرسید: "کی هنوز سرموضع است و کی گروهش را قبول دارد؟" گفتم: "من قبول دارم!" گفت: "بیا بیرون سگ توده ای!" ما ده، پانزده نفر بودیم که به شدت کابل فلزی خوردیم، چیزی که درد آن با کابل برق قابل مقایسه نیست! ناصریان دوباره از همه پرسید: "کسی هنوز سرموضع است؟" تحملمان تمام شده بود و از هیچکس صدائی درنیامد! ما را به اتاق ها برگرداندند، پس از ورود زار زار گریستم، چند روزی در این بند در اتاق های دربسته بودیم، یک جهنم! حتی قاشق نداشتیم، صابون و مسواک و لباس نبودند، همان شب اول ما را به سالن ته بند بردند، پاسدارها پیشنماز ‌شدند که پشتشان نماز بخوانیم! همه را با پاهای کابل خورده به نحو فلاکت باری برای نماز به صف کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

جلیل این بار هم مقاومت کرد! او در دادگاه صریحا گفته بود کمونیست است و متعجب بود که چرا هیأت مرگ از او می خواهد نماز بخواند! او را با یک نفر دیگر بردند توی همان اتاقی که شب اول باهم بودیم، او از سال ۱۳۵۸ زندانی بود، آنها یک گروه پنج نفری از سازمان چریک ها بودند که موقع جا به جائی اسلحه گیر کمیته افتاده و در زندان اکثریتی شده بودند، جلیل زندگی شصت نفری در اتاق شش در چهار، تواب سازی، اعتراف گیری، شکنجه ها و اعدام های پس از خرداد ۱۳۶۰ را دیده بود، تجربه حضور بیست نفر در یک سلول دو نفری را داشت! همان شب اول به من گفت دیگر تحمل دیدن این چیزها را ندارد، بعد از اعدام ها از هم اتاقی او شنیدم که جلیل بامداد روز بعد و قبل از این که نوبت شلاق نماز صبح شود یکی از همان شیشه ‌مرباهای خالی اتاق را برداشته و رفته دستشوئی شکمش را پاره کرده است! هم اتاقیش گفت وقتی به ناصریان خبر خودکشی جلیل را دادند کمکی برای نجاتش نکرد! خوشحال شد و گفت: "کار ما را راحت تر کرد!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از اعدام ها ما مثل مرده های از گور درآمده بودیم، مثل زامبی ها ! دوران اتاق دربسته که تمام شد به چند نفرمان گفتند: "بروید ساک هایتان را بردارید!" وارد بند که شدیم انگار زمان متوقف شده بود! ظرف های نشسته، پتوهای باز و مچاله شده، دمپائی های لنگه به لنگه و پراکنده! تازه متوجه شدیم کی رفته، کی مانده! بار اول که ملاقات دادند یک بازی روانی کردند، ملاقات حضوری و جمعی بود و همه را بردند در همان حسینیه که محل اعدام بود، شنودهایمان در بند بیست از صحبت های هیأت مرگ به یادمان آمدند، برای هم تعریف می کردند که خانواده های شهدا هم موقع اعدام بچه ها بوده اند! یکی با خنده به بقیه می گفت: "یک دختر مجاهد را بردیم بالای دار، فکر کرد اعدام مصنوعی است، وقتی طناب را گردنش انداختیم شروع کرد به شعار دادن و ما هم کشیدیم بالا و خانواده شهدا تکبیر گفتند!" در یکی دو ماهه پس از اعدام ها یک بازی روانی هم راه انداختند، می پریدند توی بند و اسم می خواندند تا ما فکر کنیم دوباره شروع شد! مرتب سؤال می پرسیدند و آمار جمع می کردند، از بچه ها می پرسیدند: "چند بار تعزیر شدی؟ حاضری انزجار بدهی؟ حکمت چقدر است؟ حاضری همکاری اطلاعاتی بکنی؟" مرتب سؤال می کردند و دائم افراد را در یک حالت تعلیق نگاه می داشتند، بعضی را می بردند انفرادی که ما فکر می کردیم برای اعدام برده اند! ..........

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اعدام های ۱۳۶۷ هدفمند و برنامه ریزی شده بودند اما به خاطر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سازمان های حقوق بشری و نهادهای بین المللی و غربی از این ماجرا عبور کردند و آن را جدی نگرفتند! الان تلاش ‌خانواده ها و زندانیان سابق و فعالان سیاسی ثمر داده و خیلی ها از موضوع خبر دارند اما این واقعیت هنوز کتمان می شود که یک برنامه ریزی دو ساله در رأس نظام جمهوری اسلامی با پنهانکاری کامل برای محو و حذف زندانیان سیاسی جریان داشت، حمله مجاهدین چاشنی و بهانه موضوع بود وگرنه تدارک را از خیلی قبل دیده بودند، تک تک افرادی که قرار بود اعدام شوند قبلا تعیین شده بودند! در پرسشنامه ها و گزارش های زندان همه اطلاعات مربوط به زندانی را جمع آوری کرده بودند، می دانستند چه کسی می تواند نظریه پرداز باشد، چه کسی سازمان دهنده است، چه کسی شخصیتی قوی دارد، هدف این بود که اینها را به عنوان سرمایه های اجتماعی و سیاسی محو کنند تا سال ها خیالشان آسوده باشد! ..........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*امیرهوشنگ اطیابی دانشجوی سابق دانشکده فنی دانشگاه تهران و از مسئولان سازمان جوانان حزب توده‌ ایران اسفند ۱۳۶۲ دستگیر و اسفند ۱۳۶۷ آزاد شد، او پس از آزادی تحصیلاتش را در انگلستان به پایان رساند و هم اینک به عنوان مهندس ارشد کار می کند.

یک - مرتضی کمپانی متخصص کامپیوتر از آلمان در چهل و هفت سالگی و هوشنگ قربان نژاد مترجم در شصت سالگی حلق آویز شدند!

دو - مرتضی اشراقی دادستان انقلاب تهران و عضو هیأت مرگ در دادگاه های تابستان ۱۳۶۷

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
https://www.dw.com/fa-ir/summer67/a-45249362
انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: