به یاد رفیقم نوروز فتحعلی

صدای رفقا و دوستان دوران درد و شکنجه همچنان در گوشم زنگ می زند، نمی دانم نوروز فتحعلی زنده است یا شصت و هفت كش شد اما با خاطره و چهره نوروز فتحعلی در سكوت خودم اشك می ریزم، هنوز هم منتظر خبری از آن رفیق روزگار درد و شکنجه ام هستم .....

 

 

با دیدن هم اتاقی جدیدم خوشحال شدم، سلام كردم اما پاسخی نداد! فقط نگاهی به من و دور تا دور اتاق انداخت و وارد سیكل خودش و دنیای خودش شد، بله، متأسفانه مشاعرش را از دست داده بود! نمی دانم بر اثر شكنجه فیزیكی یا روحی و روانی یا چه عواملی به این روز افتاده بود؟ دائما دور اتاق می چرخید و فكر می کرد سوار اسب است و چكوب، چكوب می كرد! در واقع صدای یورتمه رفتن اسب را درمی آورد! از آنجائی که جو كاملا دموكراتیك و آزاد حاكم بر اتاق ما دو نفر بود هر دو پذیرفته بودیم كه در كثافت و لجنزار هم می شود ادامه حیات و زندگی كرد!

اسمش یادم نیست، حمیدرضا یا محمدرضا اما هر كه بود چهره معصومش همیشه در ذهنم است، جوانی حدود بیست الی بیست و پنج ساله با قدی متوسط و ریش و سبیل و موهای مشكی، به راحتی دور اتاق یورتمه می رفت و با گرفتن آلتش به دست دقیقا نقش پرگار را اجرا می كرد و دور خودش به شعاع سیصد و شصت درجه ادرار می كرد! البته ناگفته نماند خود من هم هنوز جهت رفع حاجت فقط نود درجه از روی پتوهایم می چرخیدم و كارم را می كردم و خدا بده بركت! این قدر روزنامه باطله كیهان و اطلاعات بود كه نقش كلینکس و پاركت را برای ما داشت! هم اتاقیم تنها زمانی با من ارتباط برقرار می كرد كه نیاز به سیگار داشت و طلب سیگار می كرد، دیگر جیره سیگارمان تمام شده بود و من برای این كه سر به سرش بگذارم و از این حالت سكوت بیرونش بیاورم خیلی ناصادقانه و موذی وار كبریتی روشن می كردم، به محض روشن شدن كبریت صدایش درمی آمد كه سیگار داری؟! و من می خندیدم و می گفتم: "نه! بالاخره حرفی زدی؟"

می دانستم كه تمامی كرامت انسانی او را خرد و له كرده اند و حاضر نبود هیچ ارتباطی با آدم های اطرافش داشته باشد مگر رفع نیازش، شاید اگر تنها بودم این قدر عذاب وجدان نداشتم كه شاهد پرپر شدن یك هموطنم باشم، به چه دلیل؟ نمی دانم! قصد ندارم این مسأله را كش بدهم و در توانم هم بیش از این نیست اما هر چه كه بود داستان این جوان خود به تنهائی حكایت یك رمان پر از درد است، رمانی كه هیچ وقت نوشته و خوانده نشد و گمنام از میان ما رفت! با گذشت این همه سال بارها و بارها خودم را به خاطر به حافظه نسپردن اسم این هم اتاقی عزیز و عزیزان دیگر در آن سیاهچال های نظام اهریمن سرزنش كرده ام، تقریبا دیگر جا افتاده بودیم در این دخمه ای بدون زمان و نور و فقط از روی صدای به هم خوردن فلاسک های چای و قابلمه ها تشخیص صبح و ظهر و شب برایم میسر بود!

چند روزی از ورود هم اتاقی عزیزم گذشته بود كه یك روز محمدرضا مهرآیین كه پاسداری سادیسمی و به غایت كثیف و سنگدل بود وارد اتاقمان شد و یكراست رفت به طرف هم اتاقی من و شروع به آزار و اذیت كردن و كتك زدن وی کرد! از آنجائی که لباس سبز رنگ دادستانی تنش نبود و با لباس شخصی به اتاق ما آمده بود هم اتاقی من فكر می كرد كه این هم زندانی است و آمده آزارش دهد! به همین دلیل با مهرآیین که پدرش سربازجو و خودش محافظ لاجوردی بود گلاویز شد و در این درگیری پیراهن مهرآیین پاره شد و نفس، نفس زنان اتاق را ترك كرد! حدود نیم ساعت بعد با لباس سبز رنگ دادستانی به اتاق ما برگشت، با كمربندی به دست شروع به كتك زدن هم اتاقی من كرد و می گفت: "این دارد فیلم بازی می كند! ما گنده و پیچیده تر از این آدم ها را وادار به حرف كردیم!" برایم جای تعجب بود كه چرا هم اتاقی من دفاعی از خودش نمی كند؟ شاید به خاطر اونیفورمی بود كه محمد‌رضا مهرآیین پوشیده بود!

با هر جان كندنی بود از جایم بلند شدم و رفتم به طرف وی و در حالی كه اشك می ریختم و خواهش و تمنا می كردم از این كثافت با التماس خواستم كه تمامش كند ولی وی به صورت هیستریك و روانی ضربات كمربندش به بدن این عزیز فرود می آمدند و با نهیب و فریاد به من می گفت: "برو گمشو تو، كنار!" چند تائی هم به من زد كه برگردم سر جایم! وی در حالی که به نفس، نفس زدن افتاده بود به هم اتاقیم می گفت: "آدمت می كنم!" الان كه دارم می نویسم اشك می ریزم و بغض راه گلویم را بسته كه چه نسلی در دستان اهریمنان پرپر شدند، یادآوری این خاطرات و نگارش آنها مساوی با درد است، ناگفته نماند که مهرآیین چند ماه بعد در جبهه جنگ به درك واصل شد! (محمدرضا مهرآیین) بعد از رفتن این مردك سادیسمی به طرف هم اتاقیم رفتم و دلداریش دادم اما كلامی حرف نمی زد و فقط چشم دوخته بود به زمین، نمی دانم به چه چیزی فكر می كرد و غرق در چه رؤیائی بود كه اصلا منو نادیده می گرفت!

به طرف در رفتم و با زدن ضربه پاسدار سالن آمد، ازش خواستم از اتاق قبلیم برایم مقداری لباس بگیرد و سیگار، به قدری بوی گند گرفته بودم چون حدود دو هفته یا كمی بیشتر بود كه حمام نكرده بودم و از خودم بیزار بودم و دیگر تحمل شرایط به غایت سخت و آزار دهنده خودم را نداشتم! وضعیتم را به پاسدار سالن گفتم و توضیح دادم نیاز به لباس تمیز دارم تا بتوانم بروم حمام، بعد از حدود یك ساعت با یك كیسه زباله مشكی رنگ كه تویش یك حوله، مسواك و خمیردندان و صابون و شامپو، یك دست گرمكن ورزشی نو به اضافه دو بسته سیگار و چهار عدد سیب بود برگشت و آن را به من تحویل داد، ازش خواستم بروم حمام، گفت: "صبر كن تا نوبت دستشوئی های اتاق ها تمام بشود بعد!" بلافاصله بعد از رفتن پاسدار سالن با هم اتاقیم سیگاری روشن كردیم و سیبی گاز زدیم، بعد از آن همه درد جشن كوچك دو نفری به راه انداختیم در سكوت، چرا که هم سلولیم كلامی حرف نمی زد! همین هم برای من دنیائی بود و اصلا وجود فیزیكیش نعمتی بود برایم و راضی بودم از وجودش در كنارم، با تمام مشكلاتی كه داشت یا برایش به وجود آورده بودند.

كم كم خودم را آماده می كردم برای رفتن به حمام، كیسه زباله مشكی را به دو قسمت كردم و برای پاهایم كفش پلاستیكی درست كردم! به صورت ناخودآگاه خاطره ای از دوران كودكیم به خاطرم آمد، یاد اولین باری افتادم كه پدرم برایم كفش فوتبال برزنتی با كفه پلاستیكی و استوك های پلاستیكی خرید، چقدر از دیدنشان احساس شادی و شعف می كردم، در آن دوران اصلا برایم مهم نبود كه پدرم با چه مشقتی و از زدن چه مقدار از حقوق كارگریش برایم كفش تهیه كرده بود، فقط رسیدن به خواسته و ارضای نیازم به عنوان یك كودك در آن زمان تمام دنیای من بود اما حالا و در این شرایط خود تولید كننده كفش هایم شده بودم! در اتاق باز شد و پاسدار به من گفت: "بیا برو حمام!" احساس آزادی عجیبی می کردم، چرا كه نه محدودیت زمانی داشتم و نه سرخری! بدون محدودیت می توانستم از حمام استفاده كنم، ماه قبل برای حمام جمعی كه حدود بیست و پنج نفر بودیم فقط بیست الی سی دقیقه زمان به ما داده می شد اما حالا من بودم با پنج عدد توالت و دو عدد حمام!

از خوشحالی سریع لباس های چرك و كثیفم را از تنم بیرون آوردم و به زیر دوش رفتم، دوست نداشتم از زیر آب گرم بیرون بیایم، باز یاد اولین حمام جمعی در بند یك اتاق سه پائین افتادم، حدود صد و بیست نفری چپیده شده بودیم سلول! هر بیست روز دو الی سه ساعت حمام عمومی یا جمعی داشتیم كه معمولا نصف بچه های اتاق می آمدند و نصف دیگر می رفت برای بیست روز دیگر! آن شب در بند یك وقتی به حمام رفتیم تعدادی از بچه ها از داروی نظافت یا همان واجبی استفاده كردند، بعد از حدود بیست دقیقه ای كه توی حمام بودیم آب اول سرد و بعد قطع شد و تا مجددا آب بیاید بچه هائی كه از واجبی استفاده كرده بودند متأسفانه سوختگی پوستی پیدا كردند! حتی به سراغ مخزن سیفون توالت ها هم رفتند كه با آب موجود بتوانند خودشان را پاك كنند اما كار از كار گذشته بود! وقتی در حمام باز شد تا به سلول برگردیم از راه رفتن میمون وار بعضی از بچه ها خنده مان گرفته بود، طفلكی ها با این كه سوخته بودند اما لبخند می زدند و به ما می گفتند: "شانس آوردید كه از واجبی استفاده نكردید!"

بعد از این كه حسابی از آب گرم استفاده كردم لباس های كثیفم را به چوب رختی در راهرو توالت و حمام آویزان کردم، پس فردا كه به دستشوئی رفتم دیدم لباس ها كاملا شسته و تمیز به چوب رختی آویزان هستند! حس قدرشناسی و سپاسگزاری عجیبی به سراغم آمد، یقین داشتم و می دانستم رفیق خوبم نوروز فتحعلی لباس ها را خواهد شناخت و آنها را خواهد شست، در آن زمان هیچ چیز با ارزشتر از كار و معرفت و عشق نوروز برایم نبود، امثال نوروزها در سیاهچال اهریمنان زیاد بودند، مراتب انسانیت و ارزش های انسانی به قدری در میان بچه های زندانی حاكم بودند كه امكان نداشت كسی یا اتاقی در هنگام استفاده از وقت دستشوئی ببیند وسیله ای از اتاقی در دستشوئی جا مانده بخواهد بردارد، هر وسیله ای كه جا مانده بود صاحبی داشت یا باید به دست كس دیگری می رسید و شاید حامل پیامی خاص برای شخص خاصی بود، حتی یك مسواك یا حوله و جوراب، این فلسفه اتاق های دربسته سالن آموزشگاه اوین بود.

حدود سی و دو روز در آن دخمه گرفتار بودم تا این كه ملك (مسئول آموزشگاه) آمد و به من گفت: "خوب شدی؟ می خواهی بفرستمت اتاقت؟" انگار دنیا را به من دادند! عین آدم های خل می گفتم: "بله برادر، كاملا خوبم!" شروع كردم به راه رفتن كه ملك گفت: "نه، اگر درست راه نروی نمی گذارم بروی اتاقت!" من تند، تند تكرار می کردم: "نه خوبم، نه خوبم!" تمامی سعی و تلاشم را كردم با تمام دردی كه در كف پاهایم داشتم صاف و شیك راه بروم تا بگذارد بروم اتاقم! بالاخره بخت با من یار شد و به اتاق هیجده سالن دو برگشتم، به محض ورودم به اتاق به خاطر وجود موكت و پرزهای موكت تا پایم را از كفش های كیسه زباله ایم بیرون آوردم بر اثر تماس پوست كنده و خشك شده كف پاهایم با پرزهای موكت و گیر كردن قدم هایم بر بستر موكت!!! به نوروز گفتم: "یك جفت جوراب به من بده!" چرا كه راه رفتن برایم مشكل بود!

بعد از پوشیدن جوراب و سلام و احوالپرسی از بچه ها و كلی شوخی كردن باهم متوجه شدم كه فرد جدیدی را به اتاق ما آورده اند كه كسی نبود به جز حیوان درمانده و مفلوكی به نام بهزاد نظامی كه فقط كافیه اسم منحوسش را در گوگل سرچ كنید تا با درنده خوئی و اعمال و كردار ضد انسانی این خودفروش در رابطه با رفقای قزلحصار آشنا شوید! تصمیم جمعی بی اعتنائی به این بشكه و موجود پلید بود! صدای رفقا و دوستان دوران درد و شکنجه و ترانه هائی همچون میخوام برم كوه، جان مریم، تو ای پری كجائی یا مرغ سحر ناله سر كن و ...... همچنان در گوشم زنگ می زند، نمی دانم كجا هستند آن سروهای شوریده دل؟ زنده اند یا به مهمانی خاك رفته اند؟ نمی دانم نوروزم زنده است یا شصت و هفت كش شد اما هر سال با فرا رسیدن نوروز خاطره و غم و چهره نوروز فتحعلی برایم زنده می شوند و فقط در سكوت خودم اشك می ریزم، هنوز هم منتظر خبری از آن رفیق روزگار درد و شکنجه ام هستم، چوب هر سرو كه منبر نشود، دار كنیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بهزاد نظامی که نویسنده در این نوشتار از او نام برده است تواب خائن و جنایتکاری بود که چنان زندانیان سیاسی را شکنجه می داد که حتی روی دژخیمان و شکنجه گران رژیم آخوندی را هم سفید کرد! گفته می شود که بهزاد نظامی در سال ۱۳۸۵ بیمار شد و مرد اما آگاهی بیشتری درباره این خائن در دست نیست و تا کنون هیچ عکسی نیز از این خائن یافت نشده است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-96116.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: