به یاد فراموش شدگان زندان آگاهی کرج

هنوز که هنوز است ناخودآگاه دستانم را پر از آب می کنم و‌ می نوشم، مانند روزهای بازداشت که از خیر لیوان گذشته بودم! به یاد زن های زندانی می افتم و بار دیگر با خود پیمان می بندم که چشمانم را بر روی بی عدالتی ها نبندم! ..... آن چه در نوشته های ماست یک هزارم واقعیت هم نیست! مانند فساد، فقر و بی عدالتی، حق کشی و ..... حق خواهی جرم نیست و اجرای عدالت تنها چاره است!

 

من در دنیای ممنوع زندگ‌ می کنم / بوئیدن گونه دلبندم ممنوع! / ناهار با فرزندان سر یک سفره ممنوع! / همکلامی با مادر و دیواره سیمی ممنوع! / بستن نامه ای که نوشته ای یا نامه سربسته تحویل گرفتن ممنوع! / خاموش کردن چراغ، آن گاه که پلک هایت به هم‌ می آیند ممنوع! / بازی تخته نرد ممنوع! / اما چیزهای ممنوعی هم هستند که‌ می توانی گوشه قلبت پنهان کنی / عشق، اندیشه، دریافتن! (ناظم حکمت)

پارک، پلیس امینت، حکم بازداشتی که دو روز قبلش (چهارشنبه چهارم اردیبهشت ماه ۱۳۹۸) صادر شده بود، ون، چشمبند، راهروهای بازداشتگاه، سوئیت ها و بازجوئی:

- مگر قبلا به شما هشدار نداده بودیم؟ این همه نوشتی چه فایده ای داشت؟ حالا ده سال از عمرت را‌ می گیرم! در نوشته هایت سیاه نمائی‌ می کنی!‌ می خواهید با ایجاد تشکل سراسری براندازی کنید! علیه امینت کشور فعالیت می کنید! مجوز ندارید و .....

اتهاماتی شبیه به این در پرسش و پاسخ های شفاهی و کتبی طرح می شدند و بین آن استراحت و نهار، عدس پلویی که به زحمت‌ می شد لقمه ای از آن را خورد و غروب، امضای کاغذها و فرم ها و انتقال، باز هم چشمبند و نشستن در ماشین و عبور از خیابان ها، آگاهی کرج، صدای زنگ، باز شدن در و بسته شدن در، پس از ورود ما به بازداشتگاه زنان اداره آگاهی کرج پس از انجام مراحل اداری باید وسائل را تحویل‌ می دادیم و بازرسی بدنی‌ می شدیم!

- لطفا پشتتان را به من بکنید، شورتتان را پائین بکشید و بنشینید و بلند شوید!

- برای چه؟

- قانون است! نمی دانید که اینجا با چه چیزهائی ما روبرو‌ می شویم و چه کارها که نمی کنند بازداشتی ها !

- مگر معتاد و قاچاقچی گرفته اید؟ من معلمم، زندانی سیاسیم، نه معتاد و قاچاقچی!

- اما قانون برای همه یکسان است!

- این چه نانی است که بر سر سفره خود‌ می برید که باید به خاطرش بدون چون و چرا چنین بازرسی را برای همه اجرا کنید؟

کمی بعد پشت در فولادی دیگری ایستاده بودیم، نمی دانستم پشت این یکی در باید منتظر چه چیزی باشیم، در باز شد و وارد سالنی نسبتا بزرگ شدیم که تعدادی زن جوان و پیر به استقبالمان آمدند، منتظر هر چیزی بودم الا کودکی دو ساله که بشکن زنان به سمت ما دوید و چیزی را با زبان شیرین کودکانه اش تکرار‌ می کرد، مادرش همراه او بشکن‌ می زد و‌ می گفت: "مشتری آوردن، مشتری آوردن!" چیزی نگذشت که ماجرا را فهمیدیم، به سلول بزرگی حدود سی متر وارد شدیم، روی سقف تنها دو، سه پنجره با شیشه های گل آلود و چراغی کم نور، موکت قهوه ای و پتوهای سبز رنگ که جا به جا روی آن ولو بودند و زنانی غمگین که کنار دیوارها چمباتمه زده بودند!

دختر جوانی با هیجان شروع کرد: "این مادر و پسر سی و هشت روزه که اینجا هستن، ده روز اولو توی عید تنها بودند و حالا هر وقت زنگ در به صدا درمی آید از شادی دیدن آدمی جدید بشکن‌ می زند و‌ می گوید: مشتری آوردن، مشتری آوردن! مادرش با ژانگولر بازی پدرش را از زندان فراری داده ولی گیر افتادن، تا حالا به پنجاه و چهار تا دزدی منزل اعتراف کرده، جرم من هم این است که دوست پسرم ماشین رو بود!"

- ماشین رو؟

مادر پسرک گفت: "خونه رو، مغازه رو، ماشین رو یعنی این که تخصصشان و کارشان سرقت از خانه ها، مغازه ها و یا ماشین هاست!"

با دست اشاره به دختر که حرف می زد کرد و گفت: "ایشون هم توی ماشین‌ می نشسته و با شیشه حال‌ می کرده و دوست پسرش هم دزدی باطری ماشین ها ! این طوری نبینیدش، سه بار اقدام به خودکشی کرده!"

دختر جوان به پیرزنی ریزنقش اشاره کرد که گوشه ای نشسته بود: "ایشون هم به اتهام ندانستن و نشناختن قاتل شوهر اینجاست!"

- یعنی چه؟

- بابا شوهرشو کشتن! یه بار سم داده بودن که نمرده و این خانم و بچه ها نجاتش دادن، بار دیگر سه ماه قبل خرخره اش را بریدند که این دفعه دیگه مرده! حالا‌ می گویند توی آن دو، سه ماهی که زنده بوده حتما بهت گفته که کی این کار را کرده و باید معرفیش کنی!‌ می دانی، پای گنج در میان است! دنبال گنجن!

یکی یکی همه را معرفی کرد و جرم هایشان را گفت، بعد پرسید که شما چه کار کرده اید؟ این نحوه معرفی، فضای سنگین بند و سلول را شکست.

- نمی دانیم! توی پارک رفته بودیم نهار بخوریم،‌ یه قابلمه آبگوشت داشتیم، آن هم چه آبگوشتی! می گویند امینت کشور را به خطر انداخته ایم و تصمیم داشته ایم روز یازدهم اردیبهشت برویم جلوی مجلس و ..... ما زندانی سیاسی هستیم، از حقوق کارگران دفاع می کنیم!

- فقط این را کم داشتیم! به افتخار خانم های حزب کارگر یه کف مرتب!

و بعد صدای خنده و کف زدن فضای سالن را پر کرد! با خنده گفتیم: "جرممان را سنگین نکنید، ما حزبی تشکیل نداده ایم، فقط از حقوق کارگران دفاع‌ می کنیم!"

- بی خیال این حرف ها، فقط بگوئید آبگوشته چی شد؟ ترشی هم داشتید؟ سبزی خوردن چی؟ وای که دلم لک زده برای یه آبگوشت خوشمزه!

و باز خنده و شوخی و شروع پچ پچ ها و گپ های دو نفره و شرح مقررات: "دمپائی صورتی ها مال اینجاست، دمپائی مشکی و سرمه ای مخصوص توالت است، شب ها باید همه جا را تمیز کنیم و ....." تا شب چه قصه ها که نشنیدیم، قصه هائی از عمق سیاهی های حاشیه های شهر و لحظه به لحظه حیران تر و شگفت زده تر از آن چه‌ می شنیدیم! مگر‌ می شود همه اینها که‌ می گویند واقعی باشند؟

صدای زنگ در بار دیگر به صدا درآمد و پسر کوچک بند بار دیگر بشکن زنان به محوطه باز جلوی سلول دوید: "مشتری آوردن، مشتری آوردن!" این بار زن جوان بسیار زیبائی وارد شد، نگاه ماتش و چشمان غمگین و هراسانش روی تک تک ما خیره ماند، باز هم معرفی همه و پرس و جو بابت علت دستگیری: "شوهرم دزده! با یک ساک قمه و شمشیر و اسلحه دستگیر شدیم!" سارق مسلح زن؟ آن هم به این زیبائی؟ یاد فیلم های هالیوودی افتادم! بعد به انتهای سالن رفت و پتوئی بر سرش کشید و خوابید، خوابی که حداقل سه، چهار روز کامل طول کشید! به زور بیدارش‌ می کردیم، لقمه ای به دستش‌ می دادیم، مجبورش‌ می کردیم به دستشوئی برود و بعد دوباره زیر پتو‌ می خزید و‌ می خوابید! گاه‌ می ترسیدم و می پرسیدم: "زنده است؟ نمیره؟"

- ولش کن، نترس، خماری شیشه خواب است! توی کمپ اصلا اینها را صدا هم نمی کنند، ترک شیشه این طوریه، سه مرحله داره، اول خواب طولانی و بعد بی قراری و نا آرامی و بعد‌ می روند روی ابرهای صورتی، خوردن ها شروع‌ می شوند و دیگر سیرمونی ندارن و .....

لحظه به لحظه اطلاعات و دانش ما درباره زندگی آسیب دیده ترین زنان جامعه بیشتر و بیشتر‌ می شد، در فقط برای ورود زندانی جدید باز نمی شد، روزی سه بار برای دادن غذا هم باز‌ می شد و قابلمه ای با تعدادی ظرف یک بار مصرف و چند بشقاب رنگی و تعدادی قاشق یک بار مصرف وارد بند می شد.

- لیوان چی؟ با چی باید آب بخوریم؟

- روزی یک بار لیوان بیشتر نمی دهیم، باید برای خودتان لیوانتان را نگه دارید!

- ما که الان اومدیم، لیوان نداریم!

و بعد دستی از لای میله های در فولادی چند لیوان به سمت ما دراز کرد، سفره پهن شد، کنار سفره نشستیم، قابلمه غذا در دستان پروین بود و نگاه پرسشگرش به محتویات قابلمه و معمای این که چگونه این مقدار غذا را تقسیم کند که به همه برسد، معمائی که همه روزه صبح، ظهر و شب تکرار‌ می شد و گاه پاسخش بسیار دشوار بود، تقسیم سه تکه گوشت قیمه که به اندازه بند انگشت بودند به گونه ای که به همه هفده نفر پری از گوشت برسد و یا تقسیم صد گرم پنیر بین این همه آدم گرسنه که برخی در مرحله دوم و سوم ترک شیشه بودند که خوردن و گرسنگی بیش از اندازه یکی از نشانه های آن است!

بالاخره آماده خواب شدیم، تقسیم پتو هم یکی دیگر از معماهای هر شب بود، هر نفر یک پتو اما فقط حدود چهارده پتو موجود بود برای معمولا هفده تا بیست و یک یا بیست و دو نفر! معمای خواب این گونه حل شد: چند پتو را زیر بیندازیم، چند پتو را از درازا لوله کنیم به جای بالش و هر چند نفر هم یک پتو رویشان بیاندازند، پتوهائی که رغبت نمی کردیم به آن دست بزنیم در سرمای دم صبح غنیمتی بودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردا صبح صبحانه را با تأخیر دادند، پسر کوچک بند به پشت در رفته بود، میله های پائین در را گرفته با دستانش اشاره‌ می کرد و‌ می گفت: "بده، بده!" نان‌ می خواست، در پاسخ پرسش ما که کی صبحانه می دهید گفتند: "پنیر کم است، منتظریم که یه عده بروند و بعد صبحانه را بدهیم تا به شماها بیشتر برسد!"

- چی؟ اینها را گرسنه می خواهید بفرستید دادگاه؟ ضعف‌ می کنند، هر چه هست بده هر کدام لقمه ای بخورند و بروند!

وقتی صبحانه را دادند به زندانبان اعتراض کردم: "به ما شیر و لبنیات نمی دهید جای خود، صبحانه کم است به جای خود ولی این بچه باید سهمیه شیر و میوه داشته باشد، سی و هشت روز است که رنگ میوه و شیر را ندیده، چرا؟" و صدای فریاد زندانبان که نگذاشت حرفم تمام شود: "به تو چه که مداخله‌ می کنی؟ تو دیگه حرف نزن، جرمت خیلی سنگینه!" نگذاشتم حرفش تمام شود و با صدای بلندتری فریاد کشیدم: "حق نداری به من توهین کنی، من یک معلمم، مشاورم، تو چه کاره ای که به خودت اجازه می دهی جرم مرا تعین‌ می کنی؟" همبندیان دوره ام کردند و آرامم کردند، بقیه زندانبانان هم زن زندانبان را از پشت در دور کردند، این اولین و آخرین باری بود که زندانبانی با بی احترامی با من صحبت کرد!

تا شب هر کدامشان به نوعی‌ می خواستند خود را تبرئه کنند از این که ابتدائی ترین نیازهای این کودک از او دریغ شده بود چون پدر و مادرش دزدند! این که تا هفته قبل شیر مادرش را می خورده، این که گاه گاهی خودشان از خانه برایش میوه آورده اند و پاسخ من: "آری، بی شک اگر مهربانی بعضی از شماها نبود، اگر انسانیت درونتان نبود زندان برای این کودک بسیار سخت تر‌ می شد اما کودک که نباید به جرم پدر و مادرش مجازات شود و با مهربانی فردی مشکلی حل نمی شود!"

این مهربانی چند باری هم نصیب همه ‌شد و قابلمه ای چای گرم با مسئولیت کامل ما (من و پروین) به همه داده شد و عطر خوش چای بعد از دو هفته فضای سلول را پر کرد، یا بشقابی خرما یا تکه های یک هویج و دو باری هم غذای گرم را روانه سفره خالی سلول کرد، قابلمه را به دستم داد، با دستگیره گرفته بود:

- مواظب باش نسوزی!

- مراقبم.

 با شادی بچه ها را صدا کردم: "بیائید، غذای گرم!" باورم نمی شد گرمی غذا این قدر ما را شاد کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

معمولا غذاها سرد بودند، خوراک لوبیا آبکی، بسته کوچک سالاد الویه آماده برای هر دو نفر یک بسته، خوراک بادمجان کنسروی، خورش قیمه و قرمه سبزی، سبزی پلو با ماهی تن (دو، سه قوطی تن را روی برنج ها خالی کرده بودند!) ماکارونی (که یک بارش کلا فاسد بود و آن را پس دادیم و هیچ جایگزینی هم داده نشد!) عدس پلو با رد پائی از گوشت چرخ کرده، استانبولی با سویا، کتلت و ناگت برای هر نفر یک تا یک و نیم قطعه (با منت این که به مردها از این هم کمتر رسیده!) تخم مرغ و سیب زمینی آب پز و دو بار پلوگوشت و پلومرغ که پر از گوشت بودند و حجمشان هم به اندازه کافی بود اما آن قدر سرد که از گلو پائین نمی رفتند! در روز اول و دوم ماه رمضان، افطارها کمی آش یا سوپ به منوی غذائی اضافه شد که خوشمزه ترین غذاهائی بودند که در این مدت خوردیم، بار اول دو سانتیمتر سوپ در ته قابلمه برای بیش از پانزده نفر، به هر کس سه قاشق رسید!

صبح ها نفری یک نان لواش و شب ها نصف نان سهمیه داشتیم، چای ممنوع بود! چرا که معتادی نادانسته چای را روی پای پسر کوچک بند ریخته بود، سیگار ممنوع، صابون ممنوع، شانه ممنوع، آینه ممنوع، نگه داشتن هر چیزی داخل بند ممنوع حتی چادر و مهر نماز، کاغذ و مداد ممنوع!

میوه و شیر و ماست ممنوع نبود اما امکان دسترسی به این اقلام وجود نداشت حتی اگر‌ می خواستی با پول خودت بخری! تنها یک بار نفری نصف لیوان دوغ و دو تکه هندوانه در شب اول و دوم ماه رمضان به منوی غذای ما اضافه شد، بوفه ای مقابل در بازداشتگاه بود که بیشتر اوقات تعطیل بود و اگر هم باز بود فقط تی تاپ داشت و بیسکویت، با اصرار و پافشاری ما و اعتراض به بازجویان اطلاعات درباره این شرایط غیر بهداشتی و کمبود امکانات سهمیه خود را گرفتیم که شامل شامپو، صابون، مسواک و خمیردندان، یک دست زیرپوش و شورت مردانه و یک حوله بود که آن را نصف کردیم!

امکان خرید پیدا کردیم و مقداری بیسکویت، خرما، دستمال کاغذی و شیر مدت دار خریدیم اما استفاده از این مواهب زمانی که دیگران از آن محروم بودند کار شاق و دردناکی بود هرچند گریزی از آن نبود! یک شامپو و یک صابون را به بچه ها دادیم که در عرض یک روز تمام شدند! وقتی هر شب مسواکمان را‌ می گرفتیم و با خمیردندان مسواک‌ می زدیم و شاهد دندان درد سایر بچه ها بودیم از خجالت سر به زیر‌ می انداختیم و نمی توانستیم در چشمانشان نگاه کنیم، حتی نمک به اندازه کافی نبود که دندان هایشان را با نمک بشویند!

هر شب با خود زمزمه‌ می کردم: من درد در رگانم / حسرت در استخوانم / چیزی نظیر آتش / در جانم پیچید / سرتاسر وجودم را / چیزی به هم فشرد / تا قطره ای به تفتگی خورشید / جوشید از دو چشمم / از تلخی تمامی دریاها / در اشک ناتوانی خود / ساغری زدم!

در حمام بسته بود و روزانه برای یک ساعت حدود سه بعد از ظهر باز‌ می شد، نفر اول‌ می توانست با آب ولرم حمام کند و بعدی ها فقط آب سرد نصیبشان‌ می شد! باز هم شکایت و اعتراض که به عوض شدن ساعت حمام (دوازده تا دو) منتهی شد و این گونه حمام با آب داغ هم نصیب بعضی از بچه ها‌ ‌شد، شستن لباس ها بدون پودر لباسشوئی با مایع دستشوئی و خشک کردنشان مصیبتی بود، به خصوص که جائی برای پهن کردن لباس ها نداشتیم! بعد از آمدن دختری معتاد که از توی جوب درآورده بودنش و رفتنش تقاضای مایع ضدعفونی کردیم برای شستن دستشوئی ها و حمام و شستن پتوئی که رویش انداخته بود! تمام درها، کاشی ها و شیرها را با آب و وایتکس شستیم، دیگر‌ می شد برای مدتی کوتاه لباس ها را روی آنها انداخت تا آبشان بیفتد، سرگرمیمان این بود که لباس های خیس را بچرخانیم و به این ترتیب زمان خشک شدنشان را کوتاه کنیم! بیشتر بچه ها جز لباس های تنشان هیچ نداشتند! همان لباس ها را می شستند و خیس می پوشیدند و یا حداکثر چادری دورشان می پیچیدند و زیر پتو می ماندند تا لباسشان خشک شود!

بیشتر معتادان را به کمپ منتقل‌ می کردند به جز آنهائی که جرم های دیگری مثل سرقت هم داشتند، اینها مراحل ترک اعتیادشان را باید در بند طی‌ می کردند، زندانبانان که اطلاعاتی در مورد بی قراری های ترک نداشتند در مقابل التماس ها و اصرار زندانیان برای دریافت داروی آرامبخش و یا سیگار و چای با خشونت برخورد‌ می کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روز دوم بازداشت از ساعت ده صبح بی قراری های دختر جوانی که سه بار خودکشی کرده بود شروع شدند و تا ساعت دو که به اوج رسید، هر چه اصرار کردیم داروئی به او ندادند، صدایش دیگر بلند شده بود و فریاد‌ می زد و تهدید‌ می کرد، آنها هم با تهدید پاسخش را‌ می دادند، با اصرار ما بالاخره دکتر آمد و قرص آرامبخشی به او دادند و آرام شد، فردا صبح تا بی قراریش شروع شد به زندانبانان خبر دادم و خواستم که داروئی به او بدهند پیش از آن که مثل دیروز شود، ابتدا قبول نمی کردند، وقتی گفتم که مشاور روانشناسم و چیزکی در مورد ترک اعتیاد‌ می دانم به دکتر خبر دادند و دیگر به آن مراحل حاد بی قراری نرسید، مشخص بود آن دو، سه دفعه ای هم که اقدام به خودکشی کرده اگر دکتر مطابق مراحل ترکش داروی مناسب را به او‌ می داد مطمئنا به مرحله ای نمی رسید که اقدام به خودکشی کند اما در برخورد با آسیب های اجتماعی پیشگیری فراموش شده تر از آن است که قابل اجرا باشد، آن هم اینجا !

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روز اول تا انتقال مادر و پسر کوچک بند بازی با او مهمترین سرگرمیمان بود، با تکه ای از مقوای جعبه تی تاب برایش موشکی ساختم، مرا به زیر پنجره ای برد که گوشه ای کوچک از آسمان را در قاب خود زندانی کرده بود، اصرار داشت که موشک را چنان پرتاب کنم که به آسمان برود، تلاشی ناموفق و پرسشی بی پاسخ: "چرا باید این کودک این همه مدت از بازی زیر آفتاب و آسمان محروم باشد؟" کمی بعد همراه مادرش به زندان کچوئی منتقل شد و ما خوشحال از این که حداقل در زندان هم بچه های دیگری هستند و هم امکان هواخوری و بازی در زیر آفتاب را دارد.

زندانیان مثل نقل و نبات فحش‌ می دادند! فحش هائی که در دکان هیچ عطاری یافت نمی شدند! خشمشان از بی عدالتی ها، بی توجهی ها، حق کشی ها را با فحش برون ریزی‌ می کردند، حتی برای شوخی و خنده، یکدیگر را هم این گونه خطاب‌ می کردند! بارها به مسأله اعتراض کردم، به زبان های مختلف، برایشان توضیح‌ می دادم که چرا نباید این فحش های جنسیتی را که برای تحقیر زن گفته می شوند تکرار کنند!

- مگر‌ می شود به این بازپرس و قاضی ها که اصلا اجازه حرف زدن به ما نمی دهند فحش نداد؟ و یا .....

با کمک هم کلماتی را پیدا کردیم که هم خشمشان را نسبت به بی عدالتی که در حقشان روا می شد بیان کنند و هم این قدر زشت نباشند، یک بار که دختر جوان سارق مسلح (که تازه میزان خوابش کم شده بود و زمان های بیداریش را در میان جمع‌ می گذراند) فحشی بسیار زشت داد گفتم: "مگر قرار نبود که دیگر این کلمه را نگوئی؟" دستانش را بلند کرد خطاب به من با صدای بلند گفت:" خاله چقدر گیر میدی! کسی یادم نداده خاله، چرا نمی فهمی؟ کی قرار بوده به من این چیزها را یاد بدهد؟ پدرم وقتی بچه بودم من، برادر و مادرم را رها کرد و رفت و مادرم با تریاک فروشی ما را بزرگ کرد، هیچکس چیزی به من یاد نداده!" جملات او همچون پتکی بر سرم فرود آمدند! چشمانم را بستم و خودم را سرزنش کردم: "بسه‌، معلم بازی درنیار، اینجا جای تربیت کسی نیست!" و بعد از آن بیشتر سعی‌ می کردم خودم را به نشنیدن بزنم تا حداقل من عاملی برای آزار بیشترشان نباشم!

در یکی از روزهای بی قراریش وقتی که موفق نشدیم برایش داروی آرامبخش بگیریم ناتوان و درمانده از این که نمی توانم برایش کاری انجام دهم در آغوشش گرفتم، نوازشش کردم، ناگهان یاد سؤالی افتادم که بازجو درباره صمد بهرنگی از من پرسیده بود و یاد قصه هایش: کچل کفترباز، افسانه محبت و ..... در گوشش زمزمه کردم: "می خواهی برایت قصه بگویم؟"

- بگو خاله، حالم خیلی بده!

- یکی بود یکی نبود، دختر پادشاهی بود که خیلی مغرور بود و پسر چوپانی که عاشقش بود، یک روز .....

- صبر کن من هم بیایم، من هم‌ می خواهم قصه گوش کنم!

- من هم می آیم الان!

همه دوره ام کردند و به قصه گوش کردند، پس از پایان قصه معجزه ای دیدم، دخترک آرام در کنارم به خواب رفته بود، انگار نه انگار که زن سارق مسلحی در کنارم خفته است، دخترک کوچکی را‌ می دیدم که در تمام سی سال زندگیش هیچ قصه ای جز غصه های زندگی نشنیده است و کسی دست محبت بر سرش نکشیده بود، افسون افسانه ها از هر آرامبخشی برایش آرامش بخش تر شد و خواب را به چشمانش آورد، همان گونه که افسانه محبت چوپان خواب را به چشمان دختر پادشاه بازگرداند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بی خبری و انتظار سبب‌ می شد ساعت ها در سلول کش بیایند، در کنار آن هر از گاهی صبح ها مثل بقیه اسممان خوانده‌ می شد برای رفتن به اطلاعات و بازجوئی و در ادامه ساعت ها بازجوئی و سؤال و جواب های تکراری و تهدید به این که حالا، حالاها اینجا هستید و خستگی ناشی از آن و روشن نبودن این که تا کی آنجا هستیم و این که چشم این جوان های زندانی به ما بود که چگونه روز را به شب‌ می رسانیم خستگی ئی برایمان به همراه داشت که خواب هم نمی توانست آن را از تنمان به در کند! آن هم در لابلای پتوهای کثیف و زبر، با نور چراغی که همیشه روشن بود و گاهی هم چشمک‌ می زد و حالت رقص نور به خود‌ می گرفت و ناله های ناشی از کابوس زندانیان و یا به در کوبیدن های زندانی دیگری که درد داشت، این شرایط دشوار، وضعیت بد غذا، نبود نور و نداشتن چشم اندازی روشن از آینده و سرنوشت حساسشان کرده بود، به کوچکترین بهانه ای به هم‌ می پریدند و دعوا می کردند! یک بار که سر و صدا بلند شد زندانبانان با باتوم به داخل آمدند، با تهدید که‌ می اندازیمتان توی سلول انفرادی و درها را رویتان قفل‌ می کنیم! هیچ راه حلی جز زور و تهدید نداشتند!

جلویشان را گرفتیم: "ما خودمان حلش‌ می کنیم!" به احترام حرف ما سالن را ترک کردند، دو زن زندانی را از هم دور کردیم، عصر دوباره دعوا تکرار شد بین دو نفر دیگر، برای این چه باید‌ می کردیم؟ اگر فضا این قدر مسموم شود که دیگر اصلا نمی شود اینجا را تحمل کرد! یاد بازی ئی افتادم که در کلاس درس با بچه ها انجام داده بودم، شب خواستم که دور هم بنشینیم، یک نفر باید اسمش را‌ می گفت و بقیه هر کدام یک خصوصیت خوب از او را با صدای بلند‌ می گفتند و این جملات گنجینه ای بودند برای هر کس که‌ می توانست به یاد بسپارد و با خود ببرد: "خیلی مهربونه، آرومه، زیباست، مغروره، با معرفته و ..... یه مادر به تمام معنی، آرام، مهربان، سرزنده، شوخ، با مرام ....." وای! یعنی هر کدام از ما این همه خصوصیات خوب داشتیم و خبر نداریم؟ خصوصیاتی که دیگران‌ می بینند و رویشان تاثیر‌ می گذارد؟ آری، همه ما انسانیم و این خصوصیات مال همه انسان هاست ولی به دلیل زندگی سختمان زیر خاکستر زشتی هائی که از جامعه گرفته ایم گم شده اند، باید فقط پیدایشان کنیم.

هنوز بازی تمام نشده بود که دختر جوان سارق مسلح بلند شد، به سمت دختر دیگری رفت که با او دعوا کرده بود، دستش را گرفت، صورتش را بوسید و از او معذرت خواست، باور نمی کردم به این سرعت فضای سنگین و دشمنی تبدیل به دوستی شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح ها بعد از حاضر - غایب کله صبح، موقع تعویض شیفت یکی یکی‌ می رفتند برای دادگاه و بازپرسی و تعیین تکلیف، همه آنها را با آرزوی آزادی و جمله: "بری دیگه برنگردی!" بدرقه‌ می کردیم، از ظهر به بعد رفته ها یا بازمی گشتند و یا زندانیان جدیدی به جمع ما اضافه‌ می شدند، اضافه شدن هر فرد جدید قصه جدیدی بود و فرصت دیگری برای دیدن، شنیدن و لمس تبعات آسیب های اجتماعی ناشی از فقر و بیکاری که در کوچه پس کوچه های محلات حاشیه ای شهر بیداد‌ می کنند!

دختران و زنانی با استعداد، توانا، زیبا که بارها مورد سوء استفاده قرار گرفته بودند، که اعتیاد یا به طور کامل تخریبشان کرده بود و آخر خط بودند و از توی جوب و لجن جمعشان کرده بودند یا در حال تخریبشان بود و هنوز زیبائیشان به چشم‌ می آمد و چشم طمع را بر آنها خیره‌ می کرد! یا چشم طمع خاله خانم های خانه های فساد را که در زندان هم آنان را تشویق به آمدن نزد خود‌ می کردند یا چشم طمع مأمور پیری که با وعده کمک در حل پرونده و آزادی، قرار ملاقات و کباب خوری برای شام را در شب اول آزادی‌ می گذاشت و احیانا در ماشین حین انتقال پدرانه در آغوششان‌ می کشید!

اسم محلاتی را شنیدم که همه شان "..... آباد!" بودند و گفته‌ می شد در هر خانه ای را که بزنی از پیرزن نود ساله تا بچه پنج ساله‌ می پرسد: "چه ماده ای می خواهی؟" از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در قوطی آنان هست، البته اگر بهایش را بپردازی! تبعات حقوق های پرداخت نشده و معوقه کارگر جوانی را دیدم که به جرم سرقت در زندان بود! همراه خواهر و مادرش، مادری که با گیوه بافی فرزندانش را بزرگ کرده بود و وقتی فرزندانش را دستگیر کرده بودند بدون این که جرمی کرده باشد با پای خودش و برای همراهی آنان آمده بود و حالا باید پنجاه میلیون وثیقه‌ می گذاشت تا بیرون برود! دختر جوان مطلقه ای که برای امرار معاش هفت سال در خانه ای پرستار بیمار بود و تهمت دزدی به او زده بودند! زنانی که از شدت فقر تن ماهی و یا کنسروی از یک فروشگاه بزرگ بلند کرده بودند!

دختری که پدرش او را شیره ای کرده بود تا از او برای حمل مواد استفاده کند با دویست و پنجاه گرم تریاک دستگیر شده بود و همه مطمئن‌ می گفتند که فردا صبح آزاد است چون تریاک حتی در حجم بالاتر هم فقط جریمه نقدی دارد اما خماری شیره دردناک بود و فریاد او تا صبح نگذاشت کسی پلک برهم بگذارد، محکم بر در فولادی‌ می کوبید، این سر و صدای شبانه مانع آزادی او شد، او را به کمپ منتقل کردند، زنان جوانی که چون مهریه شان را به اجرا گذاشته بودند یا با ضرب و شتم شدید و خونین به بند‌ می آمدند یا با اتهام دزدی طلاهای خودشان روزهای بازداشت را طی‌ می کردند! دختر جوانی که به جرم دفاع از خودش در برخورد با صاحب رستورانی که با اشاره از شاگردش خواسته بود کرکره را پائین بکشد و زخمی شده بود و زخمی کرده بود!

به جز رفت و آمد آدم های جدید و قصه ها و غصه هایشان صدای خوش پروین که ترانه ای می خواند و همصدائی ها و همنوائی دیگران شب های طولانی سلول را نوائی دیگر‌ می بخشید، هرچند صدای بلند هواکش که هیچ گاه قطع نمی شد پس زمینه تمام آوازها و ترانه ها بود: "امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم ....." ، "کاشکی این دیوار خراب شه، توی یک دنیای دیگه، دستای همو بگیریم، شاید اونجا، توی دل ها، درد بیزاری نباشه، میون پنجره هاشون، دیگه دیواری نباشه ....." ، "تصور کن، اگه حتی تصورکردنش جرمه، تصور کن جهانی را، که توش زندان یه افسانه است، جواب همصدائی ها پلیس ضد شورش نیست ....." و ده ها ترانه دیگر اما ساعت ها طولانی تر از آن بودند که حافظه های ما از ترانه ها و شعرها یاری کند و آنها را پر کند، خاطره گویی یکی دیگر از چیزهائی بود که ما را به هم نزدیکتر‌ می کرد: "خاطره اولین باری که عاشق شدید، یک خاطره خنده دار که توش مثل پت و مت بودی، خاطره ای از مدرسه و ....."

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چندین بار از ما پرسیده بودند که روز کارگر دیگر چیست؟ برای چه‌ می روید جلوی مجلس؟ چهارشنبه اول ماه مه (یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۸) روز مناسبی بود برای پاسخ دادن به این سؤالاتشان، از قصه اول ماه مه در شیکاگو گفتیم و کارگرانی که برای هشت ساعت کار مبارزه کردند و کشته شدند، گفتیم که کارگران در سال ۱۳۵۷ با همراهی همه مردم اعتصاب کردند و کمر شاه را شکستند با امید به این که دیگر فرزندانشان گرسنه نباشند، تحصیل و بهداشت رایگان داشته باشند، گفتیم انقلاب کردیم که دیگه همانند زمان شاه برای سرودن یک شعر یا نوشتن یک انشا و حق گوئی و حق خواهی زندانی و اعدام نشیم و فقر و نابرابری نباشه و برای تجمع روز کارگر که در همه جهان آزادانه اجرا میشه نیازی به مجوز نباشه اما حالا این شده که کارگرا حق ایجاد تشکل خودشونو هم ندارن تا صدای حق طلبیشان زودتر خاموش شود! گفتیم که‌ می رویم جلوی مجلس تا بگوئیم حقوق کارگران باید در حدی باشد که زندگی آنان و خانواده هایشان را تأمین کند، گفتیم که‌ می رویم و اعتراض می کنیم به کارفرمایانی که حقوق کارگرانشان را ماه ها پس از خشک شدن عرقشان هم نمی دهند و به خاطر این چیزهاست که الان اینجائیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

و این گونه شانزده روز گذشت، هرچند هر لحظه اش به اندازه قرنی بود اما به چشم برهم زدنی تمام شد، شنبه عصر ابتدا پروین آزاد شد، به من گفته شد که احتمالا فردا آزادم، باور نمی کردیم، بعد از بدرقه پروین فضای بند غم آلود شد، بچه ها‌ می پرسیدند: "دیگر چه کسی شب برایمان آواز بخواند؟" فرصت نشد برنامه ای برای شب تدارک ببینیم که مرا هم صدا کردند، به پشت در آهنی رفتم، گفتند: "آزادی! اگر چیزی جا گذاشته ای برو بیار وسایلت را !" به داخل بند برگشتم و با تک تک بچه ها خداحافظی کردم، دلم نمی آمد ترکشان کنم!

- دستت را روی سرم بکش تا آزادی نصیب ما هم بشود!

- دیگر چه کسی برایمان قصه بگوید؟

- به زندانبانان بگو به مناسبت شیرینی آزادیت به ما یک نخ سیگار بدهند!

دیگر بازجویم را ندیدم که به او بگویم: "آن چه در مقالات و نوشته های ماست یک صدم یا یک هزارم واقعیت جاری در جامعه هم نیست! سیاهی، فساد، فقر و بی عدالتی، حق کشی و بی توجهی مسئولین به این فجایع است که مثل موریانه امینت کشور را به خطر‌ می اندازد، آن چه ما‌ می گوئیم راهکارهای واقعی برای حل این مصائبند، حق خواهی جرم نیست و حق هر انسانی است و اجرای عدالت تنها چاره حل مشکلات است!"

به راستی آیا‌ می توان باور کرد که نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و انتظامی که با چنین آمادگی جلو حضور جمع کوچک ما را در پارک‌ می گیرند نمی توانند جلوی نقل و انتقال و خرید و فروش این حجم از مواد مخدر را بگیرند؟ نمی توانند مانع از کار آشپزخانه هائی شوند که در حال تولید شیشه هستند؟ نمی توانند به جای حمله به تجمع مسالمت آمیز کارگران در اول ماه مه کارفرماهائی را به عنوان مجرم دستگیر کنند که ماه ها حقوق کارگرانشان را نمی پردازند؟ نمی توانند کارفرماهائی را که خون کارگران هفت تپه و سایر واحدهای تولیدی را در شیشه کرده اند بگیرند که با وام های اهدائی از کشور خارج نشوند؟

و هنوز هم بعد از یک هفته آزادی هر بار که به دستشوئی‌ می روم و دستانم را‌ می شویم ناخودآگاه دستانم را کاسه ای می کنم پر آب و‌ می نوشم به عادت روزهای بازداشت که از خیر لیوان گذشته بودم! در آینه نگاه می کنم و یاد زنانی می افتم که هیچکس برایشان نمی سازد و بار دیگر با خود پیمان می بندم که چشمانم را بر روی بی عدالتی ها هرگز نبندم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
http://www.kanoonm.com/3295
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: