وظیفه دشوار انسان بودن !

من این فریاد را فریاد ها می شناسم به درازنای تاریخ که از تپیدن دل ها آغاز می شوند ، از قلب فروزان دانگو که بر سر دست می گیرد تا مردمانش را سیاهی جنگل عبور دهد.

ازناله های فرخی یزدی در اعماق زندان که می خواند ."تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته رساترگر شود این ناله ها فریاد می گردند."فرخی یزدی

یاران نا شناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بی ستاره ماند
آنگاه
من
که بودم
جغد سکوت لانه درد خویش
چنگ ز هم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ با لب ام شرر افشان
"آهای !
از پشت شیشه به خیابان نظر کنید
خون را بر سنگ فرش ببینید
این خون صبحگاه است گوئی به سنگ فرش
کین گونه می تپد خورشید
در قطره های آن .." باغ آینه شاملو

ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
قطره
بگرم
تا باورم کنند .( با چشم ها )

شاملو شاعری که تا آخرین لحظه حیات خون گریست ودر شعر خود ریخت . تا به باوراند .آن "کلام مقدس را که به خاطر آن عقوبتی سخت را متحمل شد ."

چرا که می دانست در نماز عشق دو رکعت است و وضوی آن راست نیاید جز به خون .

دردا ودریغا در سرزمینی که ما باشندگان آنیم همیشه چنین بوده که "که در پای هر فصل گل افشانش زمهری باشد "زمهری چنان سرد وسنگین که آب کردن یخ های آن را جز آتش تیر قلب های عاشق که جان بر گمان نهاده اند چاره ای نیست .

این سرزمین هرگز از کمانداران چنین عاشق خالی نبوده است .

شاملو کمانداری است که جان بر چله کمان شعری خود می نهد با کلام سحرمان می کندوبیادمان می آورد رنگ آبی عشق را که برای گذرمعشوق بلند بالا از جلو خان منظرآن بایستی که "فانوس بر گرفته به معبر در آئیم وصلای آزادی سر دهیم .

این سهل وساده نیست باید که " تسمه از گرده گاو طوفا ن بکشی" ونهایت با آتش تندری که بر جانت زده است خانه روشن کنی وبگذری .

شعر شاملو حماسی است ! چرا که این سرزمین سرزمین حماسه هاست .از حماسه یک تن تا حماسه تنی چند آزاده ونهایت حماسه یک ملت .

بدون این حماسه که از عشق به انسان ، عشق به آزادی وعدالت سرچشمه می گیرد نمی توان رهروی ثابت قدم برای مبارزه ای نا برابر که بر تو تحمیل می گرد بود .امری که شاملو از آن به عنوان دشوار بودن وظیفه انسان نام می برد.

او از درد از شتک زدن خون یاران ناشناس بر سنگ فرش خیابان ها می گوید ودر همان حال از تپیدن قلب خورشید بر این سنگ فرش ها ودادن نشانی باغ آئینه .

از سیاهی شب وسیاهی جنگل و فریاد کشیدن یک شاخه از درون این سیاهی به سوی نور.

از صدای منعکس شده" فروغ" در شکوه ویاس زندانی " آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس توهرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ( آیه های زمینی)فروغ فرخزاد

من این فریاد را فریاد ها می شناسم به درازنای تاریخ که از تپیدن دل ها آغاز می شوند ، از قلب فروزان دانگو که بر سر دست می گیرد تا مردمانش را سیاهی جنگل عبور دهد.

ازناله های فرخی یزدی در اعماق زندان که می خواند ."تپیدن های دل ها ناله شد آهسته آهسته رساترگر شود این ناله ها فریاد می گردند."فرخی یزدی

این تراژدی بزرگ این سرزمین است که همیشه بایستی برای رسیدن به آزادی شاعرانش لب دوخته شوند و مادرانشان چون گوهر عشقی با عکسی از ستار خمیده پشت درمیان گور ها بگردند و فریاد زنند" مرا در رفتن از این راه کمک کنید !"

سرزمینی که به قول حافظ "رندان تشنه لبش را کسی آبی نمی دهد وسر هایشان را بریده می بینی بی جرم بی جنایت " چگونه نباید خون گریست

قطره
قطره
قطره
آیا زمان همدلی گسترده هنوز فرا نرسیده است ؟

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: