یحیی رحیمی بذر‌افشان انقلاب

یحیی رحیمی بذر انقلاب کمونیستی را مانند دهقانی که دانه های گندم را می پاشد به امید بارور شدن در زمین سخت می پاشید و برایش مهم نبود چه کسی گندم های طلائی سرکشیده را درو خواهد کرد! یحیی رحیمی که یک کمونیست بود و روی هم هفت سال در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم پهلوی زندانی و به سختی شکنجه شده بود پس از به روی کار آمدن رژیم ولایت فقیه دستگیر و در تیرماه سال ۱۳۶۰ تیرباران شد!

 

یحیی رحیمی روز هجدهم اسفند ١٣١٨ در محله‌ علافخانه در کرمانشاه متولد شد، پدر او آقای حسن رحیمی و مادرش خانم سلطان سیرانی بودند، آقای حسن رحیمی از راه کار و زحمتی که می کشید امرار معاش می کرد و در عین حال بخشی از خانواده بزرگ رحیمی به کار آموزگاری اشتغال داشت، یحیی نیز پس از گذراندن دوره دبیرستان برای کار آموزگاری به استخدام اداره فرهنگ استان کرمانشاه در‌آمد و سپس برای تدریس در یک دبستان به شهر نفت‌ شاه در نزدیکی های مرز عراق انتقال داده شد، خانواده رحیمی کرد است و ریشه در منطقه کلهر کرمانشاه دارد و به همین دلیل تا نسل یحیی رحیمی (که نگارنده از آن آگاه است) افراد خانواده در میان خود و همزبانانشان به زبان کردی صحبت می کردند.

یحیی رحیمی در دوره کوتاه حکومت دکتر مصدق زمانی که ده، دوازده ساله بود با مشاهده جنبش مردمی علیه استبداد و بی عدالتی در جامعه جذب آن مبارزات گردید و در تظاهرات برای حمایت از ملی شدن نفت فعالانه شرکت می کرد، فضای باز سیاسی حاصل از آن مبارزات یحیی را به کنجکاوی بیشتر در مورد اوضاع جامعه کشانید، بعد از سقوط دولت دکتر مصدق و برگشت دوباره "شاه رفته!" به ایران، خفقانی سیاسی - اجتماعی جایگزین فضای نسبتا باز سیاسی دوران جنبش آزادی خواهی مردم ایران ‌گردید، دولت سرسپرده به حکومت پهلوی با سرکوب وسیع جنش ضد استبدادی به دستگیری و کشتار اعضای سازمان های سیاسی ‌پرداخت، حاصل آن که مبارزین باقی مانده از آن سرکوب راهی جز مخفی شدن و فعالیت های مخفی برای تحقق آرمان هایشان نمی دیدند، در غیاب یک فضای باز سیاسی و در شرایطی که اکثر احزاب علنی متلاشی شده بودند بسیاری از روشنفکران ایرانی که هنوز در خود توان مبارزه با استبداد شاهی را می دیدند عرصه را برای مبارزه مستقل خود بازیافته و به فعالیت فرهنگی و ادبی و در عین حال مخفی و نیمه مخفی روی آوردند.

یحیی رحیمی که تا آن زمان جوانتر از آن بود که عضو حزبی بوده باشد با آرزوی روشنگری مردم بعد از پایان دبیرستان به شغل آموزگاری روی آورده بود، یحیی رحیمی از همان دوران دبیرستان سعی می کرد در ارتباط با جنبش های اجتماعی در کردستان قرار گیرد، به همین منظور او به سنندج می رفت و در آنجا دوستانی پیدا کرده بود، در همین رفت و آمدها به سنندج بود که او چند بار به مدت کوتاهی در آنجا دستگیر و بعد به خاطر سن کم و داستانی که سر هم می کرد و به پلیس می گفت آزاد می شد اما همین دستگیری ها حساسیت دستگاه امنیتی در مورد او را موجب گردید! یحیی رحیمی بعد از پایان دوره دبیرستان برای شرکت در کنکور دانشگاه تهران ثبت نام می کند و روز قبل از کنکور از کرمانشاه به تهران می رود، او به محض رسیدن به تهران هنگامی که از اتوبوس پیاده می شد در گاراژ توسط ساواک دستگیر می شود! این دستگیری مدت چهل روز طول می کشد و بعد از آزادی یحیی که نتوانسته بود در کنکور شرکت کند دوباره به کرمانشاه بر‌می گردد، بعد از این واقعه یحیی رحیمی دیگر هیچ وقت فرصت و امکان تحصیل در دانشگاه را به دست نمی آورد، یک سال بعد از دستگیری در تهران یحیی به استخدام اداره فرهنگ استان کرمانشاه درآمد و ابتدا به شهر نفت شاه و بعدها برای تدریس در دبیرستان به قصرشیرین و سرپل ذهاب منتقل گردید.

یحیی رحیمی از سال ١٣٣٨ تا فروردین ١٣۵٠ که در تهران دستگیر و زندانی شد به کار آموزگاری اشتغال داشت، در ایران آن دوره به غیر از آموزگارانی که تنها به کار تدریسشان مشغول بودند و مشکلات جامعه و از آن جمله فقر را مسأله خود نمی دانستند سه گروه از معلمین را می توان از یکدیگر تمیز داد، یک دسته آموزگارانی بودند که ترقی شغلی و اجتماعی خود را در نزدیکی به رژیم شاه می دیدند، این دسته در میان دانش آموزان به ساواکی معروف شده بودند! دسته دیگر آموزگارانی بودند که وضع فلاکت بار مردم را می فهمیدند ولی جرأت و انگیزه ای برای اقدام علیه حکومت شاه را در خود نمی دیدند و در ضمن سعی می کردند طعمه تبلیغاتی رژیم نشوند، گروه سوم که تعدادشان زیاد هم نبود آموزگارانی بودند که ریشه فقر و بیچارگی مردم و دانش آموزانشان را در سیستم سیاسی کشور و در حکومت استبدادی شاه می دانستند، این دسته از آموزگاران زندگی خود را در مسیر تغییر جامعه برای بهتر شدن زندگی مردم قرار دادند، یحیی رحیمی درست مثل صمد بهرنگی در این گروه قرار می گرفت.

یحیی رحیمی که خود در محیطی پر از تبعیض طبقاتی - قومی و پر از بی عدالتی صیقل خورده بود راه چاره را در مبارزه با حکومت استبدادی و رهائی از آن پیدا کرده بود اما به راستی معلمین جوانی مثل یحیی رحیمی یا صمد بهرنگی از چه راهی می توانستند به جامعه آزاد و ایده آل خود برسند؟ ابزارهای آنها در آن مبارزه نابرابر محدود به امکانات شخصی‌ و شغلیشان بود، در یک طرف سازمان امنیت قرار داشت با امکانات مالی، اداری و اطلاعاتی بسیار زیاد و از طرف دیگر یحیی رحیمی هائی که یکدیگر را نمی شناختند و فاقد هر گونه سازمانی بودند، شهرهای ایران در آن روزگار تا آنجا با یکدیگر ارتباط داشتند که امکانات ساکنین آنها اجازه می داد، اگر ارتباط روستاهای همزبان و همجوار با یکدیگر به خاطر رفت و آمد اهالی نسبتا زیاد بود شهر‌های ایران به خاطر فاصله زیادشان مراوده چندانی با یکدیگر نداشتند، آن چه این شهرها را به هم وصل می کرد دستگاه حکومتی بود، رادیو و اخبار تا آنجا که مردم امکان شنیدنش را داشتند شهرهای ایران را به یکدیگر متصل می کرد.

تازه خود این شهرها هم با شهرهائی که ما امروز می شناسیم از زمین تا آسمان فرق می کردند، کرمانشاه که امروز جمعیتی میلیونی دارد شهری بود که تنها در اطراف دو خیابان ساخته شده بود، یکی از این خیابان ها از پل چوبی شروع می شد و آن دیگری از بیمارستان آمریکائی، هر دوی این خیابان ها به موازی هم به زمین خاکی‌ و مسطحی منتهی می شدند که به آن گاراژ می گفتند، یکی از این خیابان ها (خیابان سپه) بازار قدیمی کرمانشاه را به دو قسمت تقسیم کرده بود، محله علافخانه که خانواده رحیمی در آن سکونت می کرد پشت بازار در ضلع شمالی خیابان سپه قرار داشت، بعد از گاراژ که بعدها به میدان گاراژ تبدیل شد زمین های زراعتی و صیفی کاری روستائیان قرار داشتد، البته باید توجه داشت که این شهر بزرگترین و آباد‌ترین شهر در غرب ایران بود و همدان و سنندج و خرم آباد به گرد پایش هم نمی رسیدند، شاید این توضیح مختصر در مورد شهر کرمانشاه کمکی برای درک بهتر شرایط مبارزین در آن روزگار باشد.

آموزگار روشنفکر ما در شهرستان فقط خودش بود و خودش، صحبت بین بزرگترها در مورد سیاست و مسائل مملکت ریسک و خطرات خودش را داشت، در دوره یحیی رحیمی حالا دیگر مردم متوجه شده بودند مخالفت با شاه و دم زدن از آزادی هزینه های خودش را دارد، هزینه هائی که هر کسی حاضر به پرداخت آن نبود! از اعضا و هواداران حزب توده هم دیگر خبری نبود، حزب توده تار و مار شده بود و متلاشی! شریفترین هواداران سابق حزب توده مثل دکتر اسدالله کوشکی و فریدون هوشیار برای ساواک شناخته شده بودند و سعی می کردند برای به خطر نینداختن دیگران حرفی در مورد سیاست نزنند و هیچ دستی هم بر آتش نداشته باشند! در این اوضاع و احوال تأکید بر نسل جوان یکی از جوانه های امید کسانی بود که خواهان ایرانی آزاد، آباد و پرعدالت بودند، دانش آموزان آن نیروی اجتماعی را تشکیل می دهند که قرار است فردا در چرخش چرخ های جامعه شرکت کنند، از طرف دیگر در آن محیط استبدادی دبستان و دبیرستان از به ندرت مکان هائی بودند که آموزگار مبارز می توانست حرف هایش را آن طور که خود می خواست و برایش امکان داشت بیان کند.

یحیی رحیمی در سال ١٣٤۵ به کرمانشاه منتقل شد و در دبیرستان مکرم به تدریس پرداخت، آمدن یحیی به کرمانشاه و نزدیکی او به سنندج بار دیگر توجه او را به مبارزات مردمی در کردستان جلب کرد، در همان زمان جنبش معروف به کمیته انقلابی حزب دموکرات کردستان ایران در تدارک مبارزه مسلحانه با رژیم بود، یحیی رحیمی نیز توسط ارتباطاتی که در سنندج داشت دورادور در جریان اخبار قرار می گرفت، احتمالا یحیی رحیمی موفق شده بود ارتباطاتی با داریوش نیک گو مشهور به داریوش نیکو که کرمانشاهی بود بگیرد اما این که او با جنبش اسماعیل شریف زاده، ملا آواره و عبدالله معینی در ارتباط بوده است یا نه نگارنده اطلاع مشخصی از آن ندارد، در اردیبهشت ١٣٤٧ اسماعیل شریف زاده و ملا آواره به ترتیب در نزدیکی های بانه و سردشت به دست نیروهای نظامی جان می بازند، اسماعیل معینی نیز در خردادماه همان سال در نزدیکی های بوکان کشته می شود و بعد از آن مردم کردستان و جنبش انقلابی مسلحانه در کردستان توسط رژیم شاه به شدت سرکوب می شوند، نگارنده از سرانجام زندگی داریوش نیکو و از چگونگی جان باختن او اطلاع زیادی ندارد.

(توضیح: داریوش نیک گو (نیکو) در رده مبارزان دلیری است که در ادبیات جنبش آزادی خواهی مردم ایران ناشناخته مانده است، پس از انتشار بیوگرافی زنده یاد یحیی رحیمی دوستی از ایران با نگارنده تماس گرفت و کتابی برایم فرستاد با عنوان: "جاودانگان"، این کتاب در سال ١٣٧٩ توسط نویسنده شجاعی به نام میم - جیم - داداری به مناسبت سی و دومین سالگرد تیرباران داریوش نیکو در ایران منتشر شده است.)

در این دوره از زندگی یحیی فعالیت های او بیش از پیش سیاسی شده و تلاش می کند در سازماندهی گروهی مخفی شرکت نماید، بنا به روایتی که نگارنده شخصا از آن اطلاع نداشته است یحیی رحیمی در سال ١٣٤۶ با گروهی در کرمانشاه با گرایشات مائوئیستی به نام "سکاها" در ارتباط بوده است، اعضای این گروه بیشتر از معلمین و دانش آموزان بودند، یحیی رحیمی همراه سایر افراد این گروه در اسفند ١٣٤۶ در کرمانشاه دستگیر و به زندان شهربانی کرمانشاه منتقل می شوند، اتهام دستگیر شدگان خواندن و پخش کتاب و دستنویس های ممنوعه بود است! این دستگیر شدگان در دادگاه اول به یازده روز زندان محکوم شدند اما آنها تا زمان رأی دادگاه نظامی بیش از سه ماه بود که در زندان به سر می بردند! به همین خاطر آنها بلافاصله بعد از اعلام رأی دادگاه از زندان آزاد گردیدند، یحیی رحیمی و رفقایش از اسفند ١٣٤۶ تا خرداد ١٣٤٧ در زندان شهربانی کرمانشاه بودند، یک سال بعد دادگاه تجدید نظر برای آنها تشکیل شد و همه محکوم شدگان تبرئه ‌گردیدند، بعد از این حکم، یحیی رحیمی و معلمین تبرئه شده دوباره به سر کارشان برگشتند و دانش آموزان هم به تحصیلشان ادامه دادند.

در سال تحصیلی ١٣٤٧ یحیی رحیمی با دخالت ساواک کرمانشاه از تدریس محروم شد و به همین خاطر به عنوان معاون دبستان بدر به او کاری دفتری داده شد، در سال ١٣٤٧ در جریان یک رویداد خانوادگی سعید یزدیان و نگارنده این نوشته با یحیی رحیمی آشنا شدند، یحیی در آن زمان به خاطر زندانی سیاسی بودن و آزاری که ساواک به او می آورد مورد احترام مردمی بود که او را می شناختند، بنا بر این آشنائی با یحیی رحیمی و استفاده از تجارب و دانش مبارزاتی او برای جوانانی که تشنه مبارزه با استبداد بودند غنیمت بود، در تابستان همان سال سعید یزدیان در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود و کم کم می بایست بار سفر به تهران را ببندد، رابطه او با یحیی در همان زمان تنگتر گردید و به گذاشتن قرارهائی برای ادامه ارتباط در تهران و کرمانشاه منجر شد، این رابطه تا دستگیری یحیی رحیمی در فروردین ١٣۵٠ در تهران ادامه پیدا کرد، یحیی رحیمی و نگارنده این نوشته نیز بعد از دیدار و آشنائی اولیه در ارتباطی منظم قرار گرفتند، در آن زمان نگارنده عضو گروهی مخفی متشکل از دانش آموزانی بود که قصد داشتند در یک انقلاب سوسیالیستی دیکتاتوری پرولتاریائی برقرار کنند.

متوسط سنی افراد این گروه که اساسا دانش آموزان بودند حدود شانزده سال بود، فردی که نگارنده را عضو‌گیری کرده بود خود جوانتر از او بود، بعد از دیدار با یحیی رحیمی نگارنده جریان آن دیدار را با رابطش در میان گذاشت، قرار شد که او (رابط) شخصا با یحیی رحیمی به صحبت بنشیند و در صورت امکان یحیی را عضوگیری کند، بعد از دیدار با یحیی رابط به این نتیجه رسید که یحیی کار خودش را می کند و ما کار خودمان را اما این دیدار عواقب جنبی هم پیدا کرد، در حقیقت خود مسأله ارتباط داشتن یا ارتباط نداشتن با یحیی رحیمی به اختلافی در درون گروه نام برده تبدیل گردید، تا سال ١٣٤٩ که نگارنده در کرمانشاه درس می خواند ارتباط او با یحیی رحیمی در حد مبادله کتاب، جزوه و اخبار ادامه پیدا کرد، در سال ١٣٤٨ یحیی به این نتیجه رسیده بود که با شناختی که ساواک کرمانشاه از او دارد فعالیتش در آنجا بسیار محدود و خطرناک شده است، به همین خاطر او تقاضای انتقال به تهران داد و برای سال تحصیلی ٤٨-٤٩ به استخدام دبیرستان ششم بهمن در منطقه شش تهران نزدیک به بازار کفاش ها درآمد.

از اول مهر ١٣٤٩ یحیی رحیمی توانست در کنار تدریس روزانه در یک دبیرستان شبانه که حافظ نام داشت و آن هم در اطراف بازار تهران بود به تدریس بپردازد، مدارس شبانه در آن زمان برای تحصیل بزرگسالانی تأسیس شده بودند که روزها کار می کردند و غروب ها به مدرسه می رفتند، در میان این بزرگسالان جوانان کم سن و سالی هم وجود داشتند که به خاطر نداشتن امکانات مالی و بعضا مسئولیتشان در کمک به خانواده روزها کار می کردند و شب ها درس می خواندند، یکی از این دانش آموزان دوره شبانه جوانی بود به نام یوسف زرکاری که در ساعات روز کارگر صنایع راه آهن تهران بود، یحیی رحیمی از همان ابتدای آشنائی با یوسف زرکاری به استعداد‌های او در یادگیری و کنجکاوی او در مسائل اجتماعی پی برد، در کار روی یوسف زرکاری برای جلب او به مبارزه برای یحیی این مسأله نیز بسیار مهم بود که شاید بشود از طریق او هسته ای مبارزاتی در کارگاه های راه آهن به وجود آورد، یحیی در صحبت هایش با نگارنده در سال ١٣٤٩ بدون نام بردن از یوسف زرکاری از امکان ایجاد یک واحد مبارزاتی در راه آهن صحبت می کرد.

یوسف که متوجه علاقه یحیی به زندگی کارگران شده بود به نوبه خود بیش از پیش اعتمادش به او جلب گردید، این رابطه که در آغاز رابطه بین معلم و محصل بود به رابطه دوستی در بیرون از مدرسه منجر گردید، بعد از جلب اعتماد و دوستی متقابل بین آنها یحیی رحیمی یوسف زرکاری را به خواندن کتاب های غیر درسی تشویق نمود، حالا دیگر یحیی از اصول مخفیکاری برای یوسف صحبت می کرد و این که او می بایست صحبت هایشان را در جائی بازگو نکند، در مقابل یوسف از وضعیت کار و همکارانش برای یحیی صحبت می کرد، با تشویق یحیی رحیمی قرار شد که یوسف با کارگرانی که مثل خودش به خواندن و مسائل اجتماعی علاقمندند رابطه دوستانه ای برقرار کند و با مشورت با یحیی به آنها کتاب بدهد، این بذر انقلاب که یحیی رحیمی از طریق مدرسه شبانه حافظ پاشید در راه آهن تهران جوانه زد، این بذرافشانی که حدود شش ماه به طول انجامید یوسف زرکاری را به مبارزی پرشور تبدیل کرد، بعدها یوسف زرکاری در رابطه با سازمان چریک های فدائی خلق به مبارزه علیه حکومت شاه ادامه داد.

در جای دیگری از این نوشته دوباره به سرنوشت یوسف زرکاری پرداخته خواهد شد اما توضیح یک نکته در اینجا به خصوص برای خوانندگان نسل بعد از نسل یوسف زرکاری ضروری است، برای درک بهتر مبارزه علیه رژیم شاه باید تصوری از آن دوره داشت و عجولانه به قضاوت ننشست، این که مبارزه علیه رژیم شاه و یا مبارزه چریکی خوب یا بد بوده است ربطی به بازبینی و درک تاریخ ندارد، خوب بودن و بد بودن قضاوتی است که می تواند تنها بعد از درک تاریخ میسر شود، در آن زمان در ایران یک حکومت مطلقه و بلامنازع محمدرضاشاهی وجود داشت با چند دستگاه عریض و طویل امنیتی که در رأس آنها ساواک قرار گرفته بود، سانسور و اختناق نه تنها در کل جامعه جاری بودند بلکه به مرور به یک خودسانسوری اجتماعی تبدیل گردیده بودند، چماق حکومت بر سر مردم که در ابتدا تنها بر سر مبارزین حس شدنی بود در اواخر سال های چهل جایش را به سایه چماق داده بود، این سایه تمام جامعه را زیر سلطه خود داشت، تئوری شکستن این چماق و سایه آن اینجا و آنجا در نوشته های اندیشمندان جنگ چریکی و مبارزه توده ای دیده می شد.

از طرف دیگر حکومت شاه موفق شده بود با پول نفت جامعه اقتصادی ایران را تا حدودی بهبود بخشد، بزرگسالان در سال های چهل هنوز قحطی و گرسنگی سابق را به یاد داشتند، آنها به یاد داشتند که در گذشته نه چندان دور مثلا اصل چهار ترومن در مدارس به بچه هایشان شیر و بیسکویت مجانی می داد و بیمارستان های آمریکائی در بسیاری از نقاط ایران و بیمارستان شوروی در تهران به معالجه مجانی بیمارانشان می پرداختند اما حالا دیگر حکومت شاه وزرات بهداشت داشت و هر شهر برای خودش بیمارستانی، در اواخر دهه چهل دیگر درآمد مردم شهرنشین آن قدر بود که به شیر و بیسکویت مجانی در مدارس و یا ختنه مجانی در بیمارستان های آمریکائی نیازی نباشد، در آن زمان خود حکومت شاه بساط آنها را جمع کرده بود و در مدارسی که خود تشخیص می داد به کودکان تغذیه مجانی ارائه می کرد، در کنار ارتقای سطح زندگی مردم و به خصوص شهرنشینان حکومت شاه برای تحکیم پایه هایش به کار فرهنگی نیز نیاز داشت، از طرف دیگر حدود سی سال از جنگ جهانی دوم گذشته بود و اروپای غربی و آمریکا بازسازی بعد از جنگ ویران کننده شان را تکمیل کرده بودند.

در کنار مبارزات مردم این کشور‌ها برای دستیابی به آزادی و رفاه و افزون بر آن پروسه جنگ سرد بین کشورهای غربی و اتحاد شوروی و اقمارش مسأله احترام به حقوق بشر را در دستور کار اندیشمندان و سیاستمداران قرار داده بودند، در این میان حکومت شاه در ایران به عنوان یکی از بدنامترین حکومت ها در احترام گذاشتن به حقوق بشر معرفی شده بود، در این افشاگری کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در خارج از کشور نقش بسیار مهمی را بازی می کرد، به هر ترتیب حکومت شاه می بایست از یک طرف به سرکوب مخالفینش بپردازد و از طرف دیگر به غربی ها نشان دهد که حقوق بشر را رعایت می کند! در دهه چهل حکومت شاه موفق شده بود دو جریان عمده ا‌ی که می توانستند آلترناتیو او باشند را برای همیشه برچیند، حزب توده ایران به عنوان یک سازمان سیاسی در ایران نابود شده بود و جبهه ملی بعد از بیست و هشتم مرداد ١٣٣٢ و به خصوص بعد از محاکمه دکتر مصدق به محفلی کم ضرر تبدیل گردید که حکومت شاه از محفل های باقی مانده از جبهه ملی که دیگر فعالیت سازمانی چشمگیری نداشتند برای جوری جنس در ویترین وجود آزادی های سیاسی استفاده می کرد!

در حقیقت رژیم شاه موفق شده بود ارتباط ارگانیک بین جنبش آزادی خواهی که بعد از شهریور ١٣٢٠ تا بیست و هشتم مرداد سال ١٣٣٢ جریان داشت را با جوانانی که در سال های پایانی دهه چهل به میدان آمده بودند قطع کند، آن چه در عمل رژیم شاه توانست نابود نماید احزاب و سازمان های سیاسی علنی بود، رژیم شاه با استفاده از دانش و تجربیات همپیمانانش مثل ایالات متحده آمریکا موفق شد مبارزه علیه حکومت را از شکل همه گیر و مردمی‌ به مبارزه ای مخفی و بسیار محدود راهبری نماید، نسل قبلی مبارزین مجبور به ترک مبارزه علنی شد و نسل بعدی چشم انداز دیگری جز مبارزه مخفی در پیش روی نداشت، اندیشمندان نسل نو با رد تئوری بقا می خواستند از طریق مبارزه ای به غایت سری و در یک سلسله مبارزات مسلحانه با رژیم شاه نه تنها توده ها را به مبارزه بکشانند بلکه رژیم شاه ‌را سرنگون کرده و خود قدرت سیاسی را به دست بگیرند، این نسل نو مثال های موفقی نیز برای تئوریش داشت: پیروزی کمونیست ها در جزیره کوبا و پیروزی مبارزه مسلحانه علیه فرانسوی ها در الجزایر، در آن سال ها کتاب های: "جنگ شکر در کوبا" نوشته: "ژان پل سارتر" و "جمیله بوپاشا" نوشته: "سیمون دوبوار" از پرخواننده ترین کتاب ها در بین آزادی خواهان ایران بودند.

با این مقدمه نسبتا طولانی و در ضمن بسیار مختصر این سؤال مطرح می گردد که در آن شرایط چگونه فردی که به سرنوشت جامعه اش علاقمند بوده است به مبارزه مخفی جذب می شده است؟ جواب این است که در آن شرایط در میان افرادی که به هر دلیل از شرایط موجود کشور ناراضی بودند کسانی وجود داشتند که آماده بودند به فکر بنشینند و به مطالعه و تحقیق پیرامون مشکلات اجتماعی بپردازند، اکثر این افراد در آن دوران ابتدا جذب ادبیاتی می شدند که محتوایش به تشریح سرکوب و آزادی می پرداخت، خواندن کتاب های جلال آل احمد، ساعدی، فروغ و بعد‌ها صمد بهرنگی جزئی از آن مطالعه و تحقیق بود، اگر کسی کتاب های این نویسندگان را می خواند و خوشش می آمد آماده خواندن کتاب "مادر" ماکسیم گورکی نیز می شد، کسی که "مادر" را خوانده بود به احتمال زیاد "چگونه پولاد آبدیده شد" را هم می خواند، این کتاب ها تنها گویای داستانی حماسه ای و بسیار هیجان آور نیستند، این کتاب ها خواننده جوان ایرانی را با دنیای بسیار متفاوتی آشنا می کنند، مبارزه، شکنجه، اعدام، حزب، لنین، استالین، پیروزی، استقرار حکومت کارگران و ..... خواندن این کتاب ها نسل جدید علاقمند به مسائل اجتماعی در آن سال ها را زیر و رو می کرد.

در این پروسه اگر جلال آل احمد و نویسندگانی مثل او بذر خواندن و اندیشیدن می افشاندند خوانندگان آماده برای مبارزه اجتماعی گامی فراتر می نهادند و به خواندن و به خصوص به پخش کتاب ها و دستنویس های ممنوعه می پرداختند، از آن زمان به بعد آن خواننده جوان به مبارزه مخفی دست می زد حتی اگر رابطه ای با هیچ گروهی نداشت، خود گروه های سیاسی نسل بعد از جبهه ملی و حزب توده حاصل چنین جنبش مخفی بودند، در این پروسه نسل قبلی که چشمش از مجازات شاهنشاهی ترسیده بود حضور چشمگیری در این عرصه نداشت، این بار دیگر نه سیاسیون و رهبران سازمانی بلکه دانشجویان و آموزگاران پراکنده ای به صحنه آمده بودند که وظیفه تاریخیشان پاشیدن تخم انقلاب بود، یحیی رحیمی یکی از این بذرافشانان انقلاب از جمله در کارگاه های راه آهن تهران بود، تصویر فوق از اوضاع ایران آن زمان تنها برای درک بهتر آن است، در این تصویر این مسأله که خود آن انقلاب و آن مدینه فاضله محتوایش چه بود و قرار بود چه چیزی را منقلب کند و آیا موفق به آن شد یا نه بحث دیگری است، بر پایه ارتباط این مسائل با زندگی یحیی رحیمی تا آنجا که بضاعت نگارنده اجازه می دهد به آنها پرداخته خواهد شد.

یحیی رحیمی روز بعد از تعطیلات نوروزی ١٣۵٠ از طریق مدرسه ای که در آن درس می داد به اداره فرهنگ ناحیه احضار شد، پس از مراجعه به اداره فرهنگ توسط ساواک دستگیر و به یکی شعبات ساواک برده می شود، سپس بعد از بازجوئی مختصری یحیی رحیمی را به زندان قزل قلعه منتقل می کنند، بعدا معلوم می شود که علت دستگیری یحیی رحیمی رابطه او با افراد دستگیر شده از گروه کرمانشاه بوده است! در اواخر بهمن ١٣٤٩ تعداد زیادی از افراد گروه کرمانشاه در جریان پخش اعلامیه مربوط به واقعه سیاهکل دستگیر شدند، این گروه همچنان که قبلا هم به آن اشاره شد از دانش آموزانی تشکیل شده بود که خود را مارکسیست می دانستند و هدفشان شرکت سازمان یافته در مبارزه علیه حکومت شاه بود، فعالیت اصلی این گروه مطالعه کتاب و بحث پیرامون مسائل تشکیلاتی بود، این گروه به غیر از تلاش برای جلب دانش آموزان به تشکیلات فعالیت بیرونی زیادی نداشت، پایه گذار این گروه که نگارنده به دلایلی در اینجا از نام مستعار پرویز برای او استفاده می کند خود جوانی بود که در زمان دستگیریش در اواخر سال ١٣٤٩ حدود هفده سال سن داشت.

نگارنده که در دوره دبیرستان بیشتر به فعالیت های فرهنگی و هنری مشغول بود توسط پرویز به مبارزه سازمان داده شده علیه حکومت شاه جذب گردید، بعد‌ها نگارنده یحیی رحیمی را به پرویز معرفی کرد، تفاوت تجربیات مبارزاتی یحیی با پرویز آن چنان زیاد بود که پرویز او را خطری برای انحراف گروه به سمتی دیگر ارزیابی کرده و مایل به داشتن رابطه ای درونی با یحیی رحیمی نبود! آبان ١٣٤٩ بهروز نابت از نگارنده خواست که ماشین تحریری برای او دست و پا کند، در آن روزگار خرید ماشین تحریر به سادگی نبود و تهیه آن برای یک دانش آموز خطرات امنیتی زیادی در بر داشت، نگارنده توانست در کرمانشاه از یک تعمیرگاه آشنا ماشین تحریری فرسوده خریداری و به تهران ببرد اما کار با این ماشین تحریر بسیار سخت و غالبا متن تایپ شده به خاطر حروف سائیده شده ناخوانا بود، در یکی از سفرهای نگارنده به کرمانشاه او متوجه شد در صحنه نمایشی که قرار بود بعدا اجرا شود چند ماشین تحریر قرار داشتند.

او مسأله را با رفقای گروه در میان گذاشت و قرار شد در یک عملیات گروهی ماشین تحریرهای نام برده شده مصادره شوند! این عملیات با شرکت تعداد زیادی از اعضای گروه و با موفقیت به پایان رسید، ماشین تحریرها به خانه پرویز منتقل شدند، بعدا که نگارنده برای تحویل گرفتن یکی از آنها برای بردن به تهران به پرویز مراجعه کرد او از دادن آن خودداری نمود، یکی دو ماه بعد که پرویز دستگیر شد همه اموال گروه به اضافه ماشین تحریرهای مربوطه این بار توسط ساواک مصادره گردید! یکی دیگر از عملیات پرویز که به اتفاق عده ای از رفقایش در کرمانشاه انجام شد بریدن و مصادره گوشی‌ تلفن های عمومی بود، در این عملیات شبانه تمام تلفن های عمومی کرمانشاه مصادره گردیدند و روز بعد کرمانشاه دیگر فاقد تلفن عمومی بود! این عملیات و رفتار پرویز با انتقاد شدید رفقای مخالف روبرو گردید و گروه را به مرز تلاشی کشاند.

همان طور که قبلا هم اشاره شد از نیمه سال ١٣٤٨ یحیی رحیمی برای کار و زندگی به تهران رفت، نگارنده این نوشته نیز که از تابستان ١٣٤٩ برای تحصیل عازم تهران شده بود ارتباطش با یحیی رحیمی را در تهران نیز ادامه داد، از طرف دیگر نگارنده با یکی از محافل بهروز نابت که سعید یزدیان هم در آن بود ارتباط داشت، در پائیز ١٣٤٩ بهروز نابت از گروهی صحبت می کرد که تعدادی از اعضایش برای شناسائی و آمادگی برای جنگ پارتیزانی راهی جنگل های شمال شده‌ بودند، بعد از واقعه نوزدهم بهمن ١٣٤٩ در سیاهکل یکی از محافلی که بهروز نابت با آن در ارتباط بود اعلامیه ای به این مضون نوشت که در تارخ نوزدهم بهمن ۱۳٤۹ به دستور جبهه آزادیبخش مردم (یا ملی مردم) ایران به پاسگاه سیاهکل حمله شد و غیره، تعداد زیادی از این اعلامیه از طریق بهروز برای پخش به نگارنده داده شد که در تهران و کرمانشاه پخش شوند، سهم کرمانشاه را نگارنده شخصا به کرمانشاه برده و به پرویز ‌رساند، در جریان پخش این اعلامیه بود که با دستگیری پرویز تعداد زیادی از بچه های گروه کرمانشاه دستگیر شده و بعدا با حکم های نسبتا سنگین راهی زندان کرمانشاه گردیدند!

در اثر این ضربه گروه کرمانشاه کاملا متلاشی گردید، در جریان بازجوئی‌ از این رفقا اسم یحیی رحیمی و منوچهر یزدیان (نگارنده) هم لو رفت اما به خاطر این که آنها در کرمانشاه زندگی نمی کردند مدتی طول کشید تا ساواک بتواند به سراغ آنها برود، با توصیه بهروز نابت قرار شد که نگارنده از رفتن به خانه اش (خانه پدری در تهران) خودداری کرده و به کلاس های درسش هم نرود، پس از در جریان گذاشتن یحیی رحیمی در مورد دستگیری های کرمانشاه قرار شد که او نیز از رفتن به مدرسه و خانه اش خودداری کند! آنها فکر می کردند که دیر یا زود به دنبال آنها نیز خواهند آمد، در نیمه اسفند ١٣٤٩ یحیی رحیمی و منوچهر یزدیان موفق می شوند اتاقی در نزدیکی های میدان فوزیه برای مدت کوتاهی پیدا کنند، یحیی رحیمی به بهانه تعطیلات نوروزی از مدرسه اش رسما مرخصی گرفته بود و تعطیلات نوروزی غیبت آنها را معمولی جلوه داده بود.

در جلسه ای با حضور بهروز نابت، سعید یزدیان و نگارنده یحیی رحیمی پیشنهاد کرد که او و نگارنده از ایران خارج شده و به عراق بروند، با قبول این پیشنهاد قرار شد خود یحیی با امکاناتی که داشت این سفر را مهیا کند، بعد از تماس های یحیی با آشنایانش قرار شد که سفر با یک کامیون باری و از طریق گیلانغرب صورت گیرد اما این سفر بعد از دو هفته همچنان مهیا نشد، اواخر اسفند یا اوائل فروردین ١٣۵٠ ساواک برای دستگیری منوچهر یزدیان به خانه والدینش در خیابان امیر‌آباد تهران مراجعه کرد، در نبود منوچهر یزدیان ساواک اقدام به دستگیری برادر بزرگ او که در آن موقع در خانه بود نمود، این برادر بعد از چند روز آزاد گردید، چند روز بعد ساواک دوباره به همان خانه مراجعه کرده و این بار سعید یزدیان را دستگیر می کند، سعید در جریان بازجوئی از فعالیت های برادرش اظهار بی اطلاعی کرده و بعد از چند روز آزاد می شود.

در بهمن ١٣٤٩ قرار بود نمایندگان دانشجویان دانشگاه تهران با شاه در کاخ مرمر دیدار کنند، در آن سال تحصیلی منوچهر یزدیان و رضا معتمدی از رشته معماری از جمله نمایندگان دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا بودند، در جلساتی که این نمایندگان قبل از دیدار با شاه داشتند منوچهر یزدیان پیشنهاد کرد که به خاطر حملات پلیس به دانشگاه از رفتن به آن ملاقات خودداری کنند، در این واقعه نمایندگان به دو دسته تبدیل شدند: طرفداران و مخالفین ملاقات با شاه اما این ملاقات بدون شرکت رضا معتمدی، منوچهر یزدیان و تعدادی دیگر برگزار گردید، این دیدار که از تلویزیون هم به نمایش گذاشته شده بود به این خاطر برای ساواک اهمیت داشت که جنبش دانشجوئی علیه شاه به خصوص در دانشگاه تهران دوره شکوفائیش را می گذراند، روز بعد امور اداری دانشکده هنرهای زیبا رضا معتمدی و منوچهر یزدیان را جداگانه صدا کرد و از آنها علت غیبتشان را پرسید، در این بازجوئی به منوچهر یزدیان تذکر داده شد که برایش گران تمام خواهد شد و باید منتظر عواقب عملش باشد!

بعد از آزادی سعید از زندان و با توجه به اطلاعاتی که او در زمان دستگیری کوتاهش به دست آورده بود جلسه ای با حضور یحیی رحیمی، بهروز نابت و منوچهر یزدیان برای بررسی اوضاع تشکیل شد، در این جلسه معلوم می شود که از یک طرف امکان رفتن به عراق میسر نیست و از طرف دیگر یحیی عنوان کرد که او هنوز حساسیت قابل ملاحظه ای از طرف ساواک روی خودش حس نکرده است، این که آیا رفقای دستگیر شده در کرمانشاه در بازجوئی اسمی از آنها برده باشند مورد تردید قرار گرفت، در مورد مراجعه ساواک به خانه منوچهر یزدیان و دستگیری کوتاه مدت برادرانش این احتمال داده شد که آن قضیه می تواند به نرفتن او به دستبوسی شاه مربوط باشد، در آن جلسه تصمیم گرفته شد که یحیی رحیمی بعد از تعطیلات نوروزی به مدرسه اش برود و منوچهر یزدیان هم به دانشگاه برگردد، در مورد دستگیری محتمل یحیی و منوچهر قرارهائی بین آنها و سعید یزدیان و بهروز نابت گذاشته می شوند.

روز شنبه چهاردهم فروردین ١٣۵٠ منوچهر یزدیان به دانشکده می رود، امور اداری او را می خواهد و به او می گوید باید برای بررسی وضعیت دانشجوئیش به اداره دیگری از دانشگاه مراجعه کند، با مراجعه به آ‌ن اداره به او گفته می شود که باید منتظر شود، بعد از یکی دو ساعت مرد نسبتا مسنی وارد آن قسمت شده و او را به اتاقی راهنمائی می کند، بعد از سؤالات مختصری در مورد هویت و نشانی او آن مرد با ماشینی شخصی او را به زندان قزل قلعه می برد و بازجوئی از او شروع می شود! یحیی رحیمی احتمالا به خاطر نداشتن کلاس روز پانزدهم یا شانزدهم فروردین ١٣۵٠ به مدرسه می رود، مدیر مدرسه به او می گوید که او را اداره فرهنگ منطقه خواسته است و او می بایست قبل از رفتن به کلاس به آنجا برود، یحیی رحیمی همان روز به اداره فرهنگ مراجعه می کند و بعد از مدتی انتظار مأموری او را با خود به یکی از ادارات ساواک برده و بعد از مدت کوتاهی او را هم به زندان قزل قلعه می برند!

بعد از واقعه سیاهکل ساواک به دستگیری گسترده روشنفکران و مبارزینی پرداخت که فکر می کرد با گروه سیاهکل در ارتباط هستند، ساواک با شکنجه دستگیر شدگان به اطلاعات زیادی در مورد مبارزین دستگیر نشده دست یافت، به این خاطر عده ای از این مبارزین مجبور به مخفی شدن شدند، در اسفند ١٣٤٩ و یا فروردین ١٣۵٠ ساواک اسامی هفت نفر از این مبارزین را به عنوان فراری در بعضی نشریات منتشر کرده و برای دستگیری آنها جایزه ای گذاشته بود، این لیست هفت نفره بعدا با افزودن دو نفر دیگر نه نفره شد! در این بین ساواک که از دستگیری یحیی رحیمی و منوچهر یزدیان نا امید شده بود عکس این دو نفر را نیز در لیست فراریان قرار داد اما به دلیل تعطیلات نوروزی این عکس ها زمانی منتشر شدند که نگارنده در قزل قلعه زندانی بود، به احتمال زیاد اگر این عکس ها قبلا منتشر شده بودند یحیی رحیمی و منوچهر یزدیان به عنوان معلم و دانشجو دستگیر نمی شدند و به زندگی مخفی ادامه می دادند.

اواخر فروردین ١٣۵٠ یحیی رحیمی از انفرادی قزل قلعه به زندان اوین منتقل شد، تا مهر و آبان ١٣۵٠ که نگارنده ابتدا به زندان جمشیدیه و بعدا به زندان عشرت آباد منتقل شد یحیی را چند بار بین انفرادی قزل قلعه و زندان اوین جا به جا کردند، در همین فاصله یحیی رحیمی را برای بازجوئی به کرمانشاه، سنندج، خرم آباد، بروجرد، تبریز هم برده بودند! در کرمانشاه ساواک به خانواده او اطلاع می دهد و خانواده یحیی در اداره ساواک کرمانشاه با او دیدار می کند، هدف ساواک از دادن این ملاقات این بود که فکر می کرد شاید خانواده به یحیی فشار بیاورد که حرف بزند و بیش از این سرسختی نکند! در زمان هائی که یحیی رحیمی در قزل قلعه بود نگارنده هر از گاهی که شرایط اجازه می داد از لابلای درز پنجره انفرادی با او صحبت می کرد، محتوای صحبت ها دادن اخبار دستگیری ها و خبرهای بیرون از زندان بود، او از بازجوئی خودش کمتر صحبت می کرد و غالبا به صحبت های نگارنده گوش می داد و راهنمائی هائی می کرد، یکی از مواردی که او از نگارنده می خواست که نگارنده درباره آن کسب خبر کرده و یحیی را در جریان بگذارد موقعیت و بازجوئی یوسف زرکاری بود.

بعد از بردن یحیی رحیمی به زندان اوین تا زمان آزادی سوم او در سال ١٣۵٧ نگارنده دیگر یحیی را شخصا ندید، بنا بر این منابع نگارنده از این دوره اولا اخباری هستند که نگارنده از زندانیانی که یحیی را دیده بودند شنیده است و غیر از آن بعد از دستگیری دوباره یحیی رحیمی در سال ١٣۵٢ نگارنده در تابستان ١٣۵٣ بعد از دستگیری گروه سعید یزدیان برای بازجوئی از زندان مشهد به زندان کمیته مشترک منتقل شد و در مورد یحیی رحیمی هم از او سؤالاتی کردند، بازجوئی توسط بهمن نادری پور (بهمن تهرانی) انجام ‌گرفت، در آن موقع نگارنده سه سال و نیم در زندان بود و اطلاعی از فعالیت یحیی در مدت کوتاه آزادیش نداشت اما نگارنده در زندان قصر از طریق زندانیانی که او را دیده بودند در جریان حال و روز او بود، منبع دیگر نگارنده رابطه خویشی (سببی) او با یحیی رحیمی است که این امکان را فراهم می کرد تا آنجا که فامیل اطلاع داشت از یحیی باخبر باشد، بعد از آزادی دوم یحیی در سال ١٣۵٧ و قیام مردم در همان سال او آزادانه تر در مورد فعالیت هایش در زمان استبداد شاهی صحبت می کرد و نگارنده تا حدودی در جریان آن قرار گرفته است.

بعد از آزادی یحیی رحیمی نگارنده به استقبال او رفت و او را با خود به کرمانشاه برد، یحیی رحیمی اواخر مرداد سال ١٣۵١ از زندان آزاد شد، او که در موقع آزادی شانزده ماه بدون محاکمه در زندان حکومت شاهی به سر برده بود در یک دادگاه نظامی محاکمه و به همان شانزده ماه محکوم گردید، دوره زندان را یحیی در زندان های مختلف تهران، همدان، خرم آباد، سنندج و کرمانشاه به سر برد، انتقال او به پاره ای از این زندان ها به خاطر بازجوئی هائی بودند که ساواک محلی در رابطه با دستگیر شدگان در آن شهرستان می خواست انجام دهد، پرونده حاصل از بازجوئی های یحیی رحیمی به نحوی بود که رژیم شاه نتوانست بیشتر از مدت بازداشت به او حکم دهد، یحیی خودش فکر می کرد که علت آزادیش این بود که ساواک می خواست از او به عنوان کفتر پرقیچی استفاده کرده و با تحت نظر قرار دادن او به ارتباطاتش پی ببرد، از طرف دیگر محکومیت نسبتا سبک او نشان می دهد که رفقای دستگیر شده او از جمله یوسف زرکاری در بازجوئیشان چیز زیادی از یحیی رحیمی افشا نکرده بودند، اضافه بر آن یحیی رحیمی هرگز عضو گروهی نبود که اسمش در لیست اعضای آن گروه برای ساواک رو شود!

او نه عضو یک گروه سیاسی بلکه بذرافشان انقلاب بود! از جمله مواردی که نگارنده از بازجوئی یحیی رحیمی اطلاع دارد موضوع ارتباط او با بهروز نابت بود، تا تابستان ١٣۵٠ اسم بهروز نابت برای بازجوها مخفی مانده بود، نگارنده در بازجوئیش از همان ابتدا با این سؤال مواجه شد که رابط او چه کسی بوده است؟ بر اساس داستانی که نگارنده به اتفاق خود بهروز، سعید یزدیان و یحیی رحیمی درست کرده بود نگارنده از رابطی به اسم کورش احمدی نام برد که قرارهائی یک طرفه با او داشته است، ساواک سه بار در فواصلی دو هفتگی نگارنده را سر قراری موهوم با کورش احمدی به یکی از ساختمان های وزارت بهداری برد، این محل را نگارنده به عنوان محل دیدار با او عنوان کرده بود اما کورش احمدی که وجود خارجی نداشت طبیعتا سر قرار نیامد! بعد از فشار به نگارنده بالاخره ساواک قانع شد که نگارنده مشخصاتی بیشتر از آن چه که گفته است از رابطش ندارد اما اواخر تابستان ١٣۵٠ با دستگیری تعداد زیادی از روشنفکران و مبارزین که در زندان به گروه ستاره سرخ معروف شدند نه تنها اسم بهروز نابت افشا شد بلکه رابطه او با نگارنده هم لو رفت!

در آذر ١٣٤٩ قرار بود در یک عملیات چند دستگاه ماشین پلی کپی مصادره گردند، نگارنده که قبلا در کرمانشاه تجربیاتی در این زمینه داشت در تیم عملیات قرار گرفت، در زمان انجام کار تیم عملیات متوجه شد که خیابان های اطراف محل مورد نظر تحت کنترل نیروهای پلیس قرار دارند، این کنترل به خاطر تظاهرات شانزده آذر بود که روز بعد انجام می شد، تیم عملیات به این موضوع توجه نکرده بود و یا منتظر کنترل پلیس در ساعت شب نبود، بعد از مشورت قرار شد که این عملیات در آن شب متوقف گردد، از قبل قرار بر این بود که نگارنده به اتفاق یکی دیگر از اعضای تیم ماشین های پلی کپی را تحویل تیم دیگری که بهروز نابت هم جزو آن بود بدهد، قرار نگارنده با بهروز نابت کنار در ورودی پارک فرح در ضلع غربی پارک بود، وقتی که نگارنده به آنجا رسید بهروز نابت که به اتفاق دو نفر دیگر ایستاده بود به طرف او آمد، شرح ماجرا به بهروز داده شد و قرار شد عملیات مصادره ماشین های پلی کپی در شب دیگری صورت گیرد.

بعدها یکی از آن دو نفری که کنار بهروز نابت ایستاده بود در زندان قزل قلعه به نگارنده گفت: "آن شب کنار پارک فرح من تو را دیدم، بعدا که عکس تو را در روزنامه چاپ کردند متوجه شدم که این همان شخصی است که آن شب در کنار پارک فرح دیده بودم، من این ماجرا و اسم تو را در بازجوئی گفته ام!" (نقل به مضمون) بنا بر این از طریق بازجوئی آن فرد و بعضی دیگر از چهره های گروه ستاره سرخ رابط‌ نگارنده یعنی بهروز نابت که ساواک به اسم کورش احمدی می شناخت لو رفت که این خود باعث بازجوئی مجدد نگارنده و فشار بر او ‌گردید! در بازجوئی نگارنده تأیید کرد که بهروز نابت همان کورش احمدی است و تا آن موقع دروغ گفته بوده است اما نگارنده از احتمال رابطه یحیی رحیمی با بهروز نابت اظهار بی اطلاعی نمود، از طرف دیگر ساواک در بازجوئی از یحیی رحیمی در مورد رابطه اش با بهروز نابت که در آن زمان مخفی بود می پرسید و یحیی وجود چنین رابطه ای را انکار کرده و می گفت که هرگز چنین شخصی را ندیده است! یحیی در این بازجوئی ها به شدت شکنجه شد!

در مرداد ١٣۵١ یحیی رحیمی از زندان آزاد شد و به کرمانشاه برگشت، تا بهار سال ١٣۵٢ او که تحت نظر ساواک کرمانشاه بود سعی می کرد با ارتباط نگرفتن با مبارزین آنها را به خطر نیندازد، در فروردین ١٣۵٢ یحیی برادرش را که به شدت مریض بود برای معالجه به تهران برد، او اتاقی در یک مسافرخانه در خیابان ناصرخسرو گرفت و می خواست مقدمات بردن برادرش به دکتر را آماده کند اما بعد از مستقر شدن در مسافرخانه در همان جا توسط ساواک دستگیر شد! در همان زمان به خاطر شدت داشتن عملیات چریکی و کشتن چند مقام امنیتی ایرانی و آمریکائی تهران را جوی امنیتی فرا گرفته بود، در این بازداشت یحیی رحیمی به مدت کوتاهی در زندان به سر برد، یحیی می گفت که در این دستگیری به او چهل و هشت ساعت بی خوابی دادند که او تحمل آن را بسیار سخت می خواند، در این بازداشت بازجوئی از یحیی کلی بود، از او می خواستند فعالیت هایش را به طور کلی بنویسد اما مورد مشخصی غیر از علت مسافرت به تهران نبود که از او بپرسند، یحیی نیز مثل همیشه داشتن فعالیت سیاسی را انکار کرده و بازجوئی نداشت که پس دهد! ساواک نا امید از گرفتن اطلاعات یحیی رحیمی را بعد از مدت کوتاهی آزاد کرد!

بعد از این بازداشت او مجددا به کرمانشاه بازگشت، یوسف زرکاری کارگر مبارزی که در این نوشته قبلا به او اشاره گردید در شهریور ١٣۵٠ دستگیر شده بود، به نقل از خانم اشرف دهقانی که خود از نشریه: "نبرد خلق - شماره سه" نقل کرده است یوسف زرکاری که بعد از دستگیری توانست ماهرانه دشمن را خام کند بعد از یک سال از زندان آزاد شد، البته نه خانم دهقانی و نه نشریه نبرد خلق از تاریخ دقیق آزادی یوسف زرکاری اطلاعی نداشتند که منتشر کنند، در حالی که تاریخ و جریان دقیق کشته شدن این کارگر مبارز یعنی روز هفدهم بهمن ١٣۵٢ به نقل از نشریه "نبرد خلق - شماره دو" بیان گردیده است، می توان تصور کرد که یوسف زرکاری بعد از آزادی در نیمه دوم سال ١٣۵١ اقدام به ارتباط با سازمان چریک های فدائی خلق نموده و تا زمان کشته شدنش در بهمن ١٣۵٢ در رابطه با آن سازمان به فعالیت پرداخته است اما یحیی رحیمی که در مرداد ١٣۵١ آزاد شده بود به کرمانشاه رفت و چون می دانست تحت نظر ساواک قرار دارد برای به دام نیفتادن دیگران از تماس با افراد سیاسی خودداری می کرد!

از طرف دیگر می توان تصور کرد که یک گروه چریکی مثل فدائیان خلق در آن سال ها ارتباط با فرد شناخته شده ای مثل یحیی رحیمی را به خاطر مسائل حاد امنیتی نمی توانست در دستور کارش داده باشد، در هر حال آن چه نگارنده می داند در فاصله مرداد ١٣۵١ تا بیست و هفتم خرداد ١٣۵٢ که یحیی رحیمی دوباره دستگیر شد ارتباطی با سازمان های شناخته شده از جمله چریک های فدائی خلق نداشت، یحیی رحیمی بعد از آزادی به کرمانشاه برگشت و بعد از مدتی برای دور بودن از چشم ناپاک ساواک به سرپل ذهاب رفت و برای مدتی در آنجا ساکن گردید، او تا زمان دستگیری بعدی در منطقه کرمانشاه به سر برد، یحیی رحیمی علیرغم عدم ارتباط با سازمان های سیاسی این بار نیز مثل همیشه دست از تبلیغ علیه حکومت استبدادی شاه برنداشت و همچنان به بذرافشانی انقلاب و سوسیالیسم در کرمانشاه، قصرشیرین، سرپل ذهاب و نفت شاه ادامه داد، زمانی که نقشه ساواک مرکز برای تحت نظر قرار دادن یحیی رحیمی به منظور به دام انداختن مبارزین دیگر با شکست مواجه شد ساواک تصمیم به زندانی کردن او گرفت! از طرف دیگر مسأله رابطه یحیی با بهروز نابت برای ساواک ناروشن باقی مانده بود!

هم بهروز نابت و هم یحیی رحیمی آشنائی با یکدیگر را انکار کرده بودند! سرانجام روز بیست و هفتم خرداد ١٣۵٢ یحیی رحیمی یک بار دیگر و این‌ بار در خانه پدریش در کرمانشاه دستگیر شد! یحیی رحیمی را ساواک کرمانشاه بلافاصله به تهران منتقل کرد و تحویل زندان کمیته مشترک در باغ ملی تهران داد! در بازجوئی هائی که سی ماه طول کشیدند یحیی رحیمی به شدت شکنجه شد! یکی از موضوعات بازجوئی ارتباط با سازمان چریک های فدائی خلق بود اما یحیی هر گونه ارتباط با آن سازمان و گروه های سیاسی دیگر را منکر شد! یکی از مشخصات پرونده یحیی رحیمی این بود که او هم پرونده ای در زندان نداشت، خود او نیز تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد مایل نبود در مورد جزئیات پرونده اش با سایر زندانیان صحبت کند، به این خاطر نگارنده اطلاع زیادی از مسائل مطرح شده توسط بازجوها ندارد اما آن چه نگارنده می داند این است که بازجوها می خواستند رابطه او با بهروز نابت که در شهریور ١٣۵١ دستگیر شده بود را بدانند اما هم یحیی و هم بهروز که ارتباط زیادی نیز در بیرون با یکدیگر نداشتند هر دو در افشای آشنائیشان با یکدیگر به شدت مقاومت کردند!

بعد از دستگیری گروه سعید یزدیان در تابستان ١٣۵٣ بازجویان یک بار دیگر از یحیی رحیمی رابطه اش با سعید یزدیان را می خواستند بدانند! البته می توان حدس زد که بعد از کشته شدن یوسف زرکاری در هفدهم بهمن ١٣۵٢ و افشای هویت او برای ساواک یحیی را بار دیگر مورد بازجوئی و شکنجه قرار داده باشند! بعد از گذشت سی ماه از دستگیری به یحیی اجازه دادند با خانواده اش ملاقات کند، در طول آن سی ماه خانواده او بارها به ساواک کرمانشاه مراجعه کرده و اجازه ملاقات می خواست، بعد از آن که ساواک کرمانشاه به آنها اطلاع داد که یحیی رحیمی به تهران منتقل شده است خانواده با تحمل مشکلات زیاد برای دیدن او به ساواک تهران، زندان کمیته مشترک و زندان اوین مراجعه می کرد اما استبداد و رژیم ضد حقوق بشری شاه که در حال شکنجه یحیی بود اجازه ملاقات با خانواده اش را نمی داد، در واقع رژیم شاه نمی خواست آن بدن شکنجه شده و مجروح یحیی رحیمی را به خانواده اش نشان دهد! در سال ١٣۵۵ یحیی رحیمی توسط یک دادگاه نظامی به شانزده سال زندان محکوم شد! در آن سال شایع شده بود که نمایندگانی از یک سازمان بین المللی (احتمالا صلیب سرخ) برای بازدید از زندان ها به تهران سفر خواهند کرد!

در این رابطه ساواک بلافاصله دست به کار شد و تعدادزیادی از زندانیان شکنجه شده را از زندان های تهران به زندان هائی دور افتاده تبعید کرد! علت آن بود که ساواک نمی خواست که زندانیان مقاوم و زباندار با آن نمایندگان گفتگو کرده و جنایات رژیم شاه و ساواک را برای آنها بازگوئی نمایند! در تابستان ١٣۵۵ یحیی رحیمی به زندان بندرعباس منتقل شد، در زندان بندرعباس یحیی رحیمی که مدت ها همچنان ممنوع الملاقات بود سرانجام موفق شد با خانواده اش یک بار ملاقات کند، یحیی رحیمی بیش از یک سال را در زندان بندرعباس سر کرد، گذشته از هوای بسیار گرم بندرعباس او از مجاورت با زندانیان سیاسی دیگر که در زندان های تهران، مشهد و شیراز به سر می بردند محروم شده بود، ساواک این بذرافشان انقلاب را حبس در حبس نموده بود اما یحیی با روحیه مقاوم و اعتقادش به انقلاب و سوسیالیسم به این محدودیت ها ریشخند می زد، از خصوصیات بارز یحیی در زندگی شخصی و مبارزه این بود که او هیچ گاه علاقه ای به مطرح کردن خودش نداشت، یحیی رحیمی دکاندار نبود، دهقان پیری بود که بذرش را در زمین سخت به امید بارور شدن می پاشید، دهقانی که دروگر هم نبود!

عشق او به انقلاب، آزادی و سوسیالیسم بود و برایش مهم نبود چه کسی گندم های طلائی سرکشیده را درو خواهد کرد! سوسیالیسم یحیی رحیمی عدالت اجتماعی، زدودن فقر و گستردن آزادی در جامعه بود، سوسیالیسم او همان طور که خودش می گفت ربطی به سوسیالیسم حکومتی شوروی و چین نداشت، پائیز ١٣۵۶ یحیی رحیمی به زندان کرمانشاه منتقل شد، همزمان با وارد شدن یحیی رحیمی به زندان کرمانشاه ساواک یک بند سیاسی در زندان تشکیل داد و یحیی را در آن بند جا داد، تعداد زندانیان سیاسی کرمانشاه زیاد نبود، این انتقال از طرفی موجب کم شدن رنج خانواده برای ملاقات با او گردید و از طرف دیگر او به محیط آشنای خود که به آن عشق می ورزید بازگشت، ملاقات با خانواده مرتب شد و او می توانست تا حدی در جریان امور خانواده و آشنایانش قرار گیرد، در این میان یحیی از وجود چند نفر از افسران و مأمورین زندان کرمانشاه که او از نزدیک می شناخت استفاده می کرد تا در زندان محیط مناسبتری برای زندانیان سیاسی و زندانیان عادی مهیا کند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نیمه ‌تیرماه ١٣۵٧ عباس سماکار یکی از زندانیان قدیمی که در رابطه با پرونده گروه معروف به گلسرخی - دانشیان به زندان ابد محکوم شده بود را به زندان کرمانشاه منتقل کردند، عباس سماکار در سال ١٣٨۵ کتابی منتشر کرده است با عنوان: "من یک شورشی هستم، خاطرات زندان" یکی از بخش های پایانی این کتاب مفصل به زندگی در زندان کرمانشاه و همبندی او با یحیی رحیمی اختصاص داده شده است، عباس سماکار در نوشته خود به بیان یکی از طولانی ترین اعتصاب غذاها در ایران نشسته است که خود نیز شخصا در آن شرکت داشته است، اخبار این اعتصاب غذا بعدها به بیرون درز کرد و خود به یکی از موضوعات سیاسی جنبش مردم در تابستان ١٣۵٧ از جمله در منطقه کرمانشاه تبدیل گردید، دولت محمدرضاشاه نیز در سطح کابینه و وزرایش درگیر این اعتصاب غذا شد!

داستان از این قرار بود که در اواخر تیرماه ١٣۵٧ یکی از زندانیان عادی توسط مأموران زندان کرمانشاه به شدت کتک خورده و مجروح می شود، خبر این ضرب و جرح به یحیی رحیمی و عباس سماکار نیز می رسد، آنها که از وضعیت زندان ناراضی بودند بعد از آن واقعه به فکر واکنشی مناسب به رفتار خشن مأمورین زندان می افتند، لازم به توضیح است که در آن زمان با دخالت صلیب سرخ بین المللی وضعیت نامناسب زندان های مرکز تا حدوی بهبود یافته بود اما زندان های شهرستان ها و از آن دست زندان کرمانشاه تغییری نکرده بودند، چند روز بعد از واقعه کتک زدن زندانی عادی توسط مأموران زندان عباس سماکار در جریان سرشماری روزانه زندانیان با پاسبانی که به او توهین کرده بود درگیر می شود، یحیی رحیمی که شاهد این درگیری بوده به دفاع از عباس سماکار می پردازد، مأمورین که در ابتدا تنها می خواستند عباس را به بیرون از اتاق بکشانند با مقاومت یحیی روبرو شدند که اجازه نمی داد عباس را به تنهائی به زیرهشت ببرند، سرانجام مأمورین هر دو نفر آنها را از اتاق بیرون برده و با شرکت افسر نگهبان به شدت کتک می زنند!

به نقل از عباس سماکار ضربات باتوم و مشت و لگد آن چنان شدید بودند که هر دوی آنها بیهوش می شوند! بلافاصله بعد از این واقعه عباس سماکار و یحیی رحیمی به اعتصاب غذا دست می زنند، این اعتصاب که هشتاد و شش روز طول کشید به گفته عباس سماکار چهار خواسته داشت: محاکمه پاسبان مسبب درگیری، محاکمه افسر نگهبانی که دستور زدن آنها را داده بود، قطع شکنجه زندانیان عادی و سیاسی و بهبود وضع غذا و هواخوری و بالاخره انتقال عباس و یحیی به زندان تهران! عباس سماکار می نویسد: "از سی و پنج روز که گذشت ما ذره، ذره احساس ضعف بدنی می کردیم و از چهل روز به بعد مرتب روی تخت دراز می کشیدیم تا نیروی خود را ذخیره کنیم!" بعد از چهل و پنج روز مقامات زندان که از طولانی شدن اعتصاب وحشت کرده بودند با یکی از درخواست ها یعنی بهتر شدن وضع غذا و هواخوری زندانیان موافقت کردند اما در مورد محاکمه و تنبیه مأمورین زندان گفتند محال است که ما افسران و پاسبان های خودمان را به خاطر زندانی سیاسی محاکمه کنیم! در مورد انتقال به زندان تهران هم ایرادات اداری آوردند که یعنی فعلا امکانش نیست!"

عباس سماکار می نویسد:

..... از پنجاه روز به بعد احساس می کردم که دلم می خواهد واقعا غذا بخورم، از روز شصتم به بعد حس می کردم همه چیز را می شود خورد، به روزهای خوشی فکر می کردم که مرغ می خوردم، به روزهائی فکر می کردم که گوشت می خوردم، نان می خوردم، میوه می خوردم، شیر، ماست، پنیر و هر چیز که نام غذا داشت می خوردم و برای خوردن محدودیتی وجود نداشت و من انسان آزادی بودم که اجازه داشتم هر چه می خواهم بخورم ولی من دوست داشتم وقتی غذا نمی خورم حداقل آن را ببینم ولی جرأت نداشتم به بچه ها بگویم که غذا را از جلوی اتاق ما برندارند، تنها کاری که می کردم این بود که تا غذا را می آوردند به بهانه رفتن به دستشوئی نگاهی به آن می انداختم و لذت بصریم را می بردم ولی یحیی گوئی از سنگ بود و احساس نداشت! از وقتی غذا را می آوردند تا وقتی می بردند چشمانش را بر‌هم می گذاشت و می خوابید ولی معلوم بود که خواب نیست! او واقعا انسان مقاومی بود و وقتی از پرونده اش و کتک هائی که خورده بود تعریف می کرد می دیدم که آرزوی من است که شجاعت او را می داشتم و مانند او انسانی قاطع بودم!

او نزدیک به سه ماه در کمیته مشترک ساواک و شهربانی روزانه جیره پنجاه ضربه شلاق را پشت سر گذاشته بود، تصور تحمل چنین شکنجه مداومی در ذهن من نمی گنجید، یحیی هوادار مشی چریکی و پیرو خط احمدزاده بود و با شدت تمام از مشی چریکی دفاع می کرد و حاضر بود برای آن به سختی بجنگد ولی در عین حال به سخنان من که نگاهی نیمه انتقادی به مشی مسلحانه یافته بودم گوش می داد، از دیگر خصوصیات برجسته او این بود که در مورد مشی مسلحانه و از هر چه در این باره نوشته شده بود آگاهی کافی داشت، تاریخچه سازمان چریک ها و تمام عملیات آن را به طور کامل می دانست و تمام بچه های جان باخته سازمان را با نام و با شرح حال می شناخت، بیشتر روزها او برای من از تاریخچه سازمان و خصلت های رفقای جان باخته سخن می گفت و در مقابل من که ظرف دو سه روز تمام ماجرای خودمان را برایش شرح داده بودم یک تاریخچه به واقع وسیع از همه چیز برای من شرح می داد و من برای اولین بار در این سطح با مسائل سازمان چریک های فدائی آشنا می شدم! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اعتصاب غذای عباس سماکار هشتاد و شش روز به طول ‌کشید و با انتقال او به تهران پایان ‌یافت، حدود یک هفته قبل از آن ساواک با ‌خواست یحیی رحیمی در مورد انتقالش به زندانی در تهران موافقت کرده و حاصل آن که یحیی به اعتصابش پایان ‌داد، دوستان و خانواده یحیی رحیمی که در جریان انتقال او به تهران قرار گرفته بودند صبح روز انتقال بیرون از زندان کرمانشاه جمع شدند، یحیی رحیمی با دستبند به اتفاق دو استوار ژاندارمری از زندان بیرون آمد، یحیی به بستگانش گفت به قهوه خانه ای در راه شهر صحنه در نزدیکی کرمانشاه بروید تا در آنجا ملاقات کنیم، ماشین حامل یحیی در کنار قهوه خانه نامبرده در جاده صحنه متوقف می شود، در آنجا یحیی بعد از مدت ها با دل سیر و شکم گرسنه خانواده اش را می بیند، مأمورین انتقال یحیی رحیمی مانع این ملاقات حضوری نمی شوند، از آنجا که خانواده نگران این بودند که ممکن است این انتقال نقشه ساواک برای کشتن یحیی رحیمی باشد به مأمورین پیشنهاد می کنند که یحیی با ماشین یکی از دوستانش که به صحنه آمده بود به تهران برده شود.

مأمورین با این پیشنهاد موافقت کرده و یحیی رحیمی روز چهارم یا پنجم مهر ١٣۵٧ به همراه دو استوار ژندارمری با ماشین دوستش به تهران برده می شود، یحیی رحیمی در فاصله انتقال به تهران تا تاریخ هجدهم آذر ١٣۵٧ که آزاد می شود در زندان قصر اقامت داشته، زندان قصر دیگر آن زندان سال های پنجاه نبود، از طرفی فشار ساواک به زندانیان نسبت به گذشته کمتر شده بود و از طرف دیگر در طول هفت سال بسیاری از زندانیان مؤثر در زندان به لحاظ عقیدتی تغییراتی کرده بودند، سازمان مجاهدین به دو دسته مذهبی و مارکسیست شقه شده بود و بسیاری از معتقدین به مشی چریکی حالا دیگر از آن مشی انتقاد می کردند اما یحیی رحیمی که نه مجاهد بود و نه چریک همچنان بر سر موضعش در مورد انقلاب برای سرنگونی رژیم شاه مانده بود، یحیی جدائی عقیدتی زندانیان مبارز از یکدیگر را غیر منطقی می دانست و از این که انقلابیون به چند دستگی افتاده بودند انتقاد می کرد، یحیی رحیمی در میان گروه های دست چپی فقط به یک تفکیک معتقد بود و آن طیف شوروی چی ها بود که آنها را خارج از جریان انقلاب می دانست.

به غیر از توده ای ها یحیی رحیمی در زندان همه زندانیان چپ را دوست می داشت و به آنها احترام می گذاشت، قیام پائیز ١٣۵٧ که به باز شدن در زندان های سیاسی - امنیتی حکومت شاه انجامید یحیی رحیمی را نیز به آزادی ‌رساند، یک هفته بعد از آزادی یحیی نگارنده این نوشته برای دیدار یحیی رحیمی و آوردن او به کرمانشاه به تهران می رود، پس از تماس با خانواده و دوستان یحیی قرار می شود استقبال شایسته ای برایش ترتیب داده شود، این در شرایطی بود که حکومت پالیزبان (استاندار) تظاهرات مردم کرمانشاه را گلوله باران می کرد و به خون می کشید، قرار شد استقبال کنندگان در کنار جاده صحنه به کرمانشاه جمع شده و استقبال مفصلی از یحیی رحیمی به عمل آورند، این استقبال و خوشامدگوئی در کرمانشاه و در خانه پدری او نیز ادامه یافت، کرمانشاهیانی که یحیی رحیمی را می شناختند از این که فرزند دلیرشان به خانه اش برگشته خوشحال بودند، همچنان که همین مردم به استقبال و دیدار رضا شلتوکی و محمدعلی عموئی شتافته بودند.

با شل شدن پیچ و مهره های حکومت شاه و رژیم و ساواک در اثر قیام مردم بسیاری از آزادی خواهان و نیز زندانیان سابق و تازه آزاد شده هر کدام بنا به درک و شعور و بضاعتشان در قیام مردم شرکت می کردند، از دی‌ ماه ١٣۵٧ تا فروردین ١٣۵٨ نگارنده با یحیی رحیمی تماسی نداشت، یحیی در کرمانشاه به راهنمائی جوانان انقلابی مشغول بود و نگارنده در تهران دنبال کار کارگری می گشت، فروردین ١٣۵٨ نگارنده برای مدت کوتاهی به کرمانشاه رفت، در این سفر نگارنده بار دیگر به دیدار یحیی رحیمی رفت، او با شور و هیجان از انقلاب صحبت می کرد و از شکسته شدن ماشین سرکوب حکومت سرمایه داری! او آرزو داشت بر ویرانه های حکومت پهلوی شوراهای کارگری، دهقانی و مردمی تشکیل شوند! در آن روزها کرمانشاه مثل اکثر شهرهای بزرگ ایران در هیجان ناشی از سقوط رژیم شاه بود، دانشجویان، دانش آموزان و معلمین که کار تخصصی زیادی برایشان باقی نمانده بود در سطح شهر به بحث و گفتگو و گاهی نزاع با یکدیگر می پرداختند.

انجمن حجتیه که از دیرباز در کرمانشاه فعال بود این بار قدرت را مزمزه می کرد و با حمایت امام جمعه کرمانشاه گروهی حزب اللهی تشکیل شد که در رأس آن جوان کم سن و سالی به اسم سعید جعفری قرار داشت که به فرمانبری از علی اصغر صامت رهبر حجتیه کرمانشاه معروف بود، با فروریزی حکومت شاه و دستگیری پالیزبان انجمن حجتیه قدرت اجرائی در کرمانشاه را به دست گرفت، این انجمن با سازمان دادن گروهی از جوانانی که اکثرا از محرومین جامعه بودند دسته های حزب اللهی‌ را در کرمانشاه به وجود آورد، حالا دیگر این جوانان به کلاشینکف مسلح شده بودند و به دستور سعید جعفری به آزار یحیی رحیمی پرداخته و برای او ایجاد مزاحمت می کردند اما یحیی بی باک از عواقب کار و با اعتماد به پشتیبانی مردمی که از پاکی و شجاعت او آگاه بودند به کار خود ادامه می داد، در این میان انجمن های دانشجویان و معلمین هر از گاهی از یحیی رحیمی دعوت می کردند که برایشان سخنرانی کند، در این میان یحیی رحیمی بیشترین ارتباطش با هواداران چریک های فدائی خلق بود.

سازمان فدائیان خلق ایران و جنبش فدائیان بعد از قیام ١٣۵٧

پیش از قیام سال ١٣۵٧ از فعالیت های سازمان های سیاسی و از این دست سازمان چریک های فدائی خلق خبر زیادی نبود، اندیشمندان و رهبران سرشناس آن سازمان ها در نیمه اول دهه پنجاه توسط رژیم شاه قلع و قمع شده بودند، بیژن جزنی که خود عضو سازمان فدائیان خلق نبود اما توانائی و وجهه کافی برای رهبری آن سازمان را داشت نیز در فروردین ١٣۵٤ توسط ساواک به قتل رسیده بود! از نیمه دوم سال های پنجاه عملیات چریکی عملا رو به افول گذاشت!

نقی حمیدیان در کتابش با عنوان: "سفر با بال های آرزو" می نویسد: "سازمان چریک ها نیز هرگز نتوانست ضربات نیمه اول ١٣۵۵ را به طور جدی ترمیم کند!" به هر حال چرخش گرم چرخ های موتور کوچک نتواسته بود چیزی به نام موتور یزرگ را روشن کرده و در مسیری معین یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به حرکت درآورد، اگر چه عملیات چریکی و اقدام علیه امنیت رژیم شاه هواداران زیادی در میان دانشجویان، آموزگاران و دانش آموزان داشت اما به دلیل فاصله زیاد بین زندگی دانشجوئی، دانش آموزی و معلمی از یک طرف و زندگی و مبارزه‌ چریکی در خانه های تیمی از طرف دیگر توده های مخالف حکومت شاه نمی توانستند به آن مبارزه بپیوندند، در هر حال هرچند موتور بزرگ همچنان خاموش مانده بود و یا شاید اصلا آن طور که مطرح شده بود در آن زمان وجود نداشت اما مخالفت با رژیم شاه و نارضایتی از زندگی سیاسی و اجتماعی در جای، جای جامعه آتش زیر خاکستر بود.

در میان اعضای زندانی سازمان چریک های فدائی خلق و زندانیان دیگری که خود را هوادار آن سازمان می دانستند کم نبودند افرادی که به مرور به منتقدین مشی چریکی تبدیل گشته و دوباره پرسش معروف: "چه باید کرد؟" را طرح ‌کردند، نقی حمیدیان در همان کتاب می گوید: "ما در زندان و هزاران هوادار و علاقمند سازمان در جامعه با امید و آرزو‌های بزرگ به انتظار ثمردهی این همه جانفشانی شیفتگان راه آزادی و خوشبختی طبقه کارگر و زحمتکشان کشور به سر می بردیم اما انقلاب مطابق نقشه ها و تحلیل ها و مرحله بندی هایمان که آن همه انرژی و عمر و وقت صرف آن شد به وقوع نپیوست!" به زبانی دیگر موتور کوچک موتور بزرگ را روشن نکرد و انقلاب قانونمندی دیگری داشت که شیفتگان راه آزادی طبقه کارگر و زحمتکشان از آن بی خبر بودند، از نیمه آخر سال ١٣۵۶ سازمان امنیت رژیم شاه در جریان وقایع مختلف که بهانه آن توهین به آیت الله خمینی بود به سرکوب تظاهر کنندگان در مجالس ترحیم پرداخت!

روحانیون مخالف حکومت شاه که در آن موقع تعدادشان هم زیاد نبود به سازماندهی مجالس ترحیمی پرداختند که در آن از کشته شدگان در تظاهرات تجلیل می شد، موجی از این وقایع در قم، تبریز، اصفهان و تهران جاری گردید، از شهریورماه ١٣۵٧ یعنی زمانی که زندانیان سیاسی هنوز آزاد نشده بودند موج مخالفت با رژیم شاه دیگر علنی شده بود، وقایع میدان ژاله در هفدهم شهریور ١٣۵٧ و کشتار مردم بی اسلحه توسط حکومت شاه روشن ساخت که آن رژیم دیگر نمی تواند به حکومتش ادامه دهد، از شهریور تا بهمن ١٣۵٧ قیامی مردمی تهران و اکثر شهرهای ایران را فراگرفت، این قیام کنندگان نه سازمان های سیاسی بلکه دانش آموزان، معلمین، دانشجویان و بازاریان بودند، با شل شدن پیچ ومهره های حکومت شاه روحانیون و سازمان های غیر چپ در تهران مثل نهضت آزادی و جبهه ملی با هدف راهبری جنبش به سمت آن چه که می خواستند نیز پای به میدان گذاشتند اما مردم قیام کننده خود را در دو طیف مختلف شناسائی کرده بودند، طیف سنتی که به مذهب و رهبران مذهبی گرایش داشتند و طیف غیر سنتی که آزادی از استبداد شاهی، دموکراسی در تصمیم گیری و رفاه همه مردم را می خواستند.

از آذرماه ١٣۵٧ با تغییر مواضع رژیم شاه زندانیان سیاسی به مرور از زندان آزاد گردیدند، اکثر این زندانیان که خبر و تحلیل درستی از اوضاع جامعه نداشتند آزادی زودهنگامشان را در ابتدا باور نمی کردند! در بیرون از زندان هم خبر زیادی از سازمان چریک های فدائی خلق نبود، هسته های باقی مانده از سال های قبل از ١٣۵۵ دیگر فعالیت زیادی نداشتند، یکی از این هسته ها را فرد مبارزی تشکیل داده بود به نام علیرضا اکبری شاندیز، او که در سال های اول ١٣۵٠ در محفلی مطالعاتی در مشهد به خواندن کتاب های ممنوعه مشغول بود در سال ١٣۵٢ به اتفاق تعدادی از رفقایش در مشهد دستگیر گردید، علیرضا اکبری در زندان مخالف مشی چریکی بود و در طیف به اصطلاح سیاسی کار قرار داشت، نگارنده این نوشته در همان زمان در زندان مشهد بود و در همان طیفی قرار داشت که علیرضا اکبری به آن پیوسته بود، علیرضا اکبری بعد از سه سال محکومیت از زندان آزاد شد و به دلایلی که بر نگارنده روشن نیست در بیرون از زندان به مشی چریکی گروید و به ایجاد هسته ای چریکی دست زد، او بعد از آزادی زندانیان سیاسی در پائیز ١٣۵٧ به دیدار آزاد شدگانی رفت که قبلا آنها را در زندان دیده بود.

می توان تصور کرد که زندانیانی که زودهنگام آزاد شده بودند در بهت قرار بگیرند، آنها که سال ها در زندان شاه به سر برده بودند درک عینی از جامعه‌ نداشتند، از یک طرف انتظار آزادیشان را نداشتند و از طرف دیگر شرایط انقلابی جامعه را به اندازه کافی نمی شناختند، در یک چنین شرایطی دیدار با هسته ای به جای مانده از سازمان چریک های فدائی خلق نعمتی بود عظیم، بر این پهنه علیرضا اکبری موفق شد بر اساس تجارب، آشنائی و امکاناتی که داشت اعتماد پاره ای از فدائیان قدیم را به خود جلب کند، با روی کار آمدن دولت بختیار رژیم شاه به طیف سنتی اجازه عمل داد و به اتفاق آن طیف به سرکوب طیف آزادی خواه پرداخت، ساواک و نیروهای امنیتی کنترل مسجدها و مراکز مذهبی را رها کردند، شبکه عظیم این مراکز مذهبی به دست روحانیون افتاد، قیام مردم دیگر کانالیزه شده بود، آزادی خواهان در ابتدا مقاومت کرده و تظاهرات خودشان را جدا از تظاهرات رهبری شده توسط روحانیون برپا می کردند اما با رفتن شاه و آمدن خمینی محصول قیام آن نشد که آزادی خواهان می خواستند.

با سقوط حکومت شاه در بیست و دوم بهمن ١٣۵٧ آزادی خواهان برای رسیدن به مطالباتشان یعنی آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی پافشاری کردند، دانشجویان، دانش آموزان و معلمین با برپا کردن اجتماعات، میز کتاب، ستاد و غیره خود را متشکل می کردند اما آن خیل عظیمی که حکومت شاه در مقابلش قرار گرفته بود دیگر وجود نداشت، حالا دیگر این آزادی خواهان به مخالفین رژیم تازه تأسیس مبدل شده بودند، در مبحث سازمان چریک های فدائی خلق علیرضا اکبری شاندیز موفق شد با جمع آوری تعدادی از رفقایش به اضافه رفقای آزاد شده از زندان سازمان فدائیان خلق ایران را تأسیس کند، تأسیس این سازمان نوظهور در دانشکده فنی دانشگاه تهران پاسخ به موقعی بود به جنبشی که جدا از سازمان فدائیان در گوشه و کنار ایران در حال رشد بود، بخشی از آن آزادی خواهانی که در پاراگراف قبلی از آنها سخن گفته شد خود را هم هویت با سازمان فدائی یافته و به خود لقب هوادار چریک های فدائی دادند، این یافتن هم هویتی پایه و اساس تئوریک نداشت و بیشتر بر پایه میزان آشنائی آزادی خواهان با گذشته سازمان فدائیان بود.

جریان موسوم به فدائیان بعد از قیام بهمن را می توان در چهار دسته مشخص کرد:

دسته اول در اسفند ١٣۵٧ سازمانی را تأسیس کرد که نامش را از چریک های فدائی خلق که در نیمه اول سال های پنجاه فعالیت کرده بود به‌ وام گرفته بود و خود را سازمان فدائیان خلق ایران نامید، البته این وام گیری اتفاقی نبود، تعدادی از معدود کادرهای باقی مانده‌ از سازمان قبلی چریک های فدائی خلق به اتفاق تعدادی از هواداران که در تهران اقامت و فعالیت داشتند و عده ای از زندانیان تازه آزاد شده پایه ریز سازمان مزبور شده و رهبری آن را نیز به سبک رایج در ایران خود به دست گرفتند، این گروه از افرادی تشکیل شده بود که از مشی چریکی به هر دلیل فاصله گرفته بودند.

دسته دوم تعدادی از کادرهای قبلی آن سازمان بودند که بعد از نیمه دوم سال های پنجاه به خارج رفته و همچنان به درستی مشی چریکی اعتقاد داشتند، افراد این دو گروه اگر چه تشابه زیادی در مشی با یکدیگر نداشتند اما همگی کار سیاسی کرده تجربه مبارزه داشته و خود را مارکیسیت - لنینیست می خواندند.

گروه سوم افرادی بودند با گرایشی چپ و غیر مذهبی که در زمان شاه علیرغم مخالفتشان با حکومت پهلوی اما به هر دلیل نه خواستند و یا نه می توانستند در حد پیوستن به عملیات چریکی با حکومت مبارزه کنند، این افراد مشغول زندگی معمولیشان بودند و در جریان همین زندگی معمولی خود را منظم و یا هر از گاه در جریان مسائل سیاسی قرار می دادند، در میان این دسته افراد زیادی پیدا می شدند که خود در گذشته مبارز بودند و یا به نحوی کشته شدگان و یا زندانیان فدائی را از دور یا نزدیک می شناختند، اگر در مقدمات قیام ١٣۵٧ سازمانی به نام چریک های فدائی خلق شرکت نداشت اما افراد این دسته سوم در رده فعالین دست چپی قیام قرار گرفتند، افراد این گروه سوم در تهران بلافاصله بعد از قیام به سازمان و ستاد فدائیان پیوستند اما در شهرستان ها وضعیت به شکل دیگری بود، آنها ستاد‌های فدائی را خود و مستقل از سازمان تشکیل داده و آن می کردند که فکر می کردند درست است، این گروه ها در شهرستان ها نیز پس از تشکیل سازمان جدید توسط گروه اول و پس از انتشار نشریات سازمانی تحت رهبری گروه اول قرار گرفت.

مشخصه افراد این گروه سوم شرکت فعال آنها در جریان قیام مردم بود، از آنجا که افراد این گروه خود را در طیف چپ می دیدند با شعارهای دست چپی وارد میدان شده بودند و اینجا و آنجا از کارگران، زحمتکشان و شوراهای آنها سخن می گفتند، در سطح کشور این گروه ها که با واقعیات جامعه بیشتر از هسته رهبری گروه اول آشنا بودند موفق شدند در گوشه و کنار ایران ستادهائی را تشکیل داده و اینجا و آنجا به بسیج مردم برای رسیدن به مطالبات صنفیشان بپردازند، این گروه سوم بعد از قیام مشمول انشعابات داخلی گروه اول گردید و در ادامه به دو گروه اکثریت با موضع حمایت از جمهوری اسلامی ولایت فقیه و اقلیت با موضع مخالفت با حکومت سرکوب تقسیم گردید، بعد از اقدام حکومت خمینی در سرکوب و قتل عام گروه های سیاسی در طیف فدائیان خلق افراد این گروه سوم بودند که به خاطر علنی بودن فعالیت و شناخته شده بودنشان بیشترین ضربه را دریافت کردند.

دسته چهارم از طیف فدائی اکثرا دانش آموزان، معلمین و دانشجویانی بودند که بعد از رفتن شاه به شرکت در سرنوشت خود و جامعه تشویق شده بودند و در فضای انقلابی قیام آزادی را تجربه می کردند، مشخصه این گروه از یک طرف کمیت بسیار زیاد آن است که در وقت خود تبدیل به کیفیتی تعیین کننده در عرصه اجتماعی می گردد و از طرف دیگر خودداری این گروه در شرکت در مبارزاتی است که منجر به خشونت می گردد، به ویژه اگر این خشونت از جانب حکومت صورت گیرد، این گروه که گاهی به غلط متهم به عافیت طلبی می شود عمدتا نقش تاریخی خود را در مبارزه بی خشونت ایفا می کند، این دسته چهارم در جریان سرکوبی و قتل عام مخالفین توسط حکومت اسلامی خود را از صحنه بیرون کشید.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کوتاه این که در جریان قیام جنشی تکوین ‌گردید که می توان به آن جنبش فدائی نام داد، این جنبش خواهان آزادی زندانیان سیاسی، برخورداری از حقوق و آزادی های فردی و اجتماعی و در آخر سرنگونی حکومت شاه بود، در این میان مسأله سرنگونی حکومت شاه خود آن چنان بزرگ و محوری بود که در جبهه انقلابی ضد شاه هیچکس جز طیف خمینی طرحی برای حکومت کردن نداشت اما در هر حال جنبش فدائی به مبارزه با حکومت شاه مشغول بود و داشت نقش تاریخی خود را ایفا می کرد، شاید لازم است تذکر داده شود که اگر در اینجا از چریک های فدائی خلق و جنبش فدائی صحبت می شود به این معنی نیست که گروه های سیاسی دست چپی دیگر مثل پیکار، رزمندگان و از این دست در وضعیت بهتری قرار داشتند، تنها موردی که در جبهه چپ سرنوشت دیگری را پیدا کرد کومه له بود که در شرایط کاملا متفاوتی قرار داشت، در آستانه قیام ١٣۵٧ هنوز چیزی به نام سازمان چریک های فدائی وجود نداشت!

نقی حمیدیان می گوید: "از نظر تشکیلاتی سازمان نمی توانست تشکیلات سراسری جدید به وجود آورد، آن چه قبل از انقلاب به جا مانده بود در حکم هیچ بود! در بسیاری از شهرها هواداران و کسانی که از زندان بیرون آمده بودند دست به تشکیل ستاد و یا دفتر هواداران زدند." فدائیان قدیمی که تعدادی از آنها بعد از قیام به تأسیس سازمان خود اقدام کردند در جریان قیام بدون درکی واحد از شرایط جامعه و انقلابی که جریان داشت نظاره گر وقایع شده بوده و اینجا و آنجا بیشتر مشغول شمردن فداکاری های سازمان در گذشته بودند، خون شهیدان و جانفشانی رفقا می بایست سرمایه ای شود برای آینده ای که خود نیز کوچکترین تصوری از آن نداشتند، نقی حمیدیان در کتابش تصویری از اوضاع را در آن زمان در مقطع قیام بهمن ١٣۵٧ ترسیم کرده است:

..... من و مصطفی مدنی درست در آستانه قیام در مشهد بودیم، با شهین خواهر وحید توکلی و همسر سعید آرین فقید دیدار کردیم، با علی طلوع یکی از دوستان نزدیک امیرپرویز پویان و نیز عباس مفتاحی که مثل ما از زندان آزاد شده بود نیز دیدار کردیم، بحث ما با وحید برای آغاز نوعی فعالیت های نیمه علنی مرتبط با سازمان به جائی نرسید، او در حال و هوای دیگری به سر می برد و به شیوه فعالیت و پیشنهادات ما تمایلی نشان نمی داد اما عده ای از دانشجویان دانشگاه مشهد از وحید خواسته بودند در برپائی مراسمی در دانشگاه به مناسبت سالگرد نوزدهم بهمن همکاری کند و او مشغول این کار بود، قرار شد من در آن مراسم سخنرانی داشته باشم، در آن روزها که دائما مسائل تازه پیش می آمدند و واقعا نمی دانستیم که چه باید گفت طرح خاص و مشخصی نداشتیم، به واسطه تفاوت نظرمان با وحید ما سه نفر توافق کردیم در آن مراسم مربوط به بزرگداشت نوزدهم بهمن بود فقط به این موضوع بپردازم، من نیز از چگونگی شکل گیری مبارزه مسلحانه و جریان سیاهکل صحبت کردم، در وقت تنفس خبر‌های داغی از تهران درباره درگیری های مسلحانه میان مردم و گارد جاویدان شاه رسید، همان شب تظاهرات عظیم و پرحرارتی در مشهد صورت گرفت، ما در میدان شاه و سایر میدان های مشهد شاهد به زیر کشیدن مجسمه های شاه و رضاشاه در سطح شهر بودیم، اخبار و شایعات رسیده از تهران حکایت از فروپاشی کل رژیم می کرد، ما روز بعد مشهد را ترک کرده و به گرگان به منزل خواهرم رفتیم .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

این سرنوشت موتور کوچکی است که دارد یواش، یواش از گرمای موتور بزرگ جان می گیرد و می خواهد نه به عنوان راننده موتور بزرگ بلکه به عنوان چرخی از هزار چرخدنده انقلاب و یا حداکثر به عنوان دنده اضافی نقش کمکی خود را بازی کند، همان طور که قبلا گفته شد هسته ای که خود را سازمان فدائیان خلق ایران نامید در اسفند ١٣۵٧ اعلام موجودیت کرد و رهبر سازمان شد، بررسی نظرات و فعالیت های این هسته و شیوه گردآوری اعضا و هواداران به زیر پرچمی واحد از حوصله این نوشته خارج است اما می توان تصور کرد که آن هسته در آن روزها به سختی درگیر صدها مسأله ای بود که خود نیز راه حل آنها را نمی دانست، سنگ بزرگی را برداشته بود و قادر به پرت کردنش نبود اما به هر حال حالا دیگر شاه رفته بود و می بایست فکری به حال آینده کرد!

طرح برای آینده ریشه در حال دارد، مشکل اساسی جامعه چیست؟ آزادی؟ دموکراسی؟ رفاه و آسایش مردم؟ بیکاری؟ کم پولی؟ بهداشت؟ درمان؟ آموزش؟ مسأله اقوام؟ و .....؟ پاسخ سازمان چریک های فدائی به همه این پرسش ها بالاخره کشف شد و کوه موش زائید: "امپریالیسم، امپریالیسم و امپریالیسم!" باید با امپریالیسم مبارزه کرد، در جهان دو قطب وجود دارند، امپریالیسم و سوسیالیسم، برای تقویت سوسیالیسم باید با امپریالیسم جنگید، جمهوری اسلامی و رهبر آن خمینی با امپریالیسم در حال مبارزه است! باید همراه جمهوری اسلامی جبهه ای علیه امپریالیسم تشکیل داد، از سال ١٣۵٨ سازمان چریک های فدائی خلق جبهه امپریالیسم یعنی مبارزه برای آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی را ترک کرد و به جبهه سوسیالیسم پیوست، این جبهه سوسیالیستی چیزی نبود جز دامن بی مهر اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و حزب توده به مثابه چشم و گوش سوسیالیسم جهانی!

اما این امپریالیسم و آن سوسیالیسم کار دست فدائیان دادند! ابتدا معترضین و مخالفین جمهوری اسلامی که پیشتر از آنها به عنوان گروه دوم یاد شد علنا از سازمان فاصله گرفتند، یحیی رحیمی یکی از این معترضین بود، از این دسته می توان از اشرف دهقانی، محمد حرمتی پور، کریم رحیمیان و دیگران نام برد، از طرف دیگر در درون خود سازمان نیز بر سر مبارزه ضد امپریالیستی و همکاری با جمهوری اسلامی دو دستگی ایجاد شد و سرانجام بخش مهمی از آن که به نام اقلیت معروف شد جبهه برادران جمهوری اسلامی را ترک کرد و به جبهه مخالفین جمهوری اسلامی گروید!

رابطه یحیی رحیمی با جنبش فدائی و سازمان فدائیان خلق ایران

یحیی رحیمی در طول عمر کوتاهش هرگز عضو سازمانی شناخته شده در سطح جامعه نشد، حداکثر او خود را عضو گروه و محفلی می دانست که خود تشکیل داده بود، سازمان فدائیان خلقی که بعد از انقلاب تشکیل شد نیز هرگز تلاشی برای عضوگیری یحیی رحیمی در سازمانش نکرد، تا آنجا که نگارنده شنیده است آقای بهزاد کریمی از رهبران آن روز سازمان در جریان عدم تلاش برای عضوگیری یحیی رحیمی در سازمانش قرار داشته است، با این حال یحیی رحیمی معتقد به مشی مسلحانه برای سرنگونی رژیم شاه بود، بعد از جریان سیاهکل یحیی رحیمی هوادار و شاید بتوان گفت صادقانه عاشق چریک هائی بود که جانشان را در راه مبارزه مسلحانه علیه رژیم پهلوی داده بودند، یحیی رحیمی مبارزی عملی بود و به مسائل تئوریک توجه ویژه ای نداشت.

گفتگو با سیروس مأوایی دوست و رفیق نزدیک یحیی رحیمی

یکی از دوستان بسیار نزدیک یحیی رحیمی که در دوره ها و مقاطع گوناگونی از زندگی با او در ارتباطی نزدیک قرار داشته سیروس مأوایی نام دارد، سیروس مأوایی خود از روشنفکران و مبارزان سیاسی منطقه کرمانشاه است که در آن زمان مثل یحیی آموزگار بوده است، رابطه رفیقانه بین آنها به سال های نیمه دوم ١٣٤٠ می رسد، این رابطه تا اواخر سال ١٣۵٩ با فراز و فرودهائی همیشه ادامه داشته است، نگارنده این نوشته در گفتگوئی با سیروس مأوایی از او درخواست نمود که خاطراتش را از یحیی رحیمی بگوید یا بنویسد، سیروس که مدتی است در سکوت به سر می برد حاضر شد تا آنجا که هنوز به خاطرش مانده است در مورد رفیق عزیزش یحیی رحیمی مطلبی را بنویسد، متن نامه سیروس مأوایی را در زیر می خوانید:

..... منوچهر عزیز، حسب الامر تلفنی بخش روابط مشترک با رفیق مبارز و انقلابی پیگیر یحیی رحیمی را تا آنجا که حافظه ام اجازه می داد خدمتت ارسال می دارم، همین جا ضروری است عرض کنم که سال هاست آگاهانه از فعالیت کنار کشیده و به نوعی این را مناسب اوضاع کنونی، سن و سال و روحیه خودم دیده ام، وقتی شما مسأله رفیق یحیی را مطرح کردید مقاومتی در خود ندیدم زیرا یحیی، رفیق پرویز صمیمی و تنی چند از بستگان نزدیکم از میان جان بر کفان شهرمان کرمانشاه همواره راهنما و نمونه ای از مبارزه و شرافت برایم بوده اند، دریغ از این که هیچ گاه به ساحت آنها دست نیافته ام و نیز ذکر این نکته ضروری است که پس از خواندن آن چه شما درباره رفیق یحیی نوشته بودید آن را در سیر مبارزات یحیی کامل دیدم و به علت ضعف نسبی حافظه بخشی از تاریخ ها را از نوشته شما آوردم، در جریان چند بار آزادی و دستگیری مجدد یحیی که نوشته بودید نبودم و خواندن آن مرا بیشتر به آهنین و خلل ناپذیر بودن او در مسیر مبارزه و زندگیش راسختر کرد و باز لازم است گفته باشم که یحیای عزیز با شما و رفقا بهروز و سعید در یک فعالیت تنگاتنگ بوده است حال آن که رابطه ما بیشتر عاطفی و در مقاطعی صورتی منظم تر یافته است.

یحیی یکی از جمله کسانی است که در کنار عزیزان قهرمان داریوش نیک گو، جعفر جاوید‌فر، رضا شلتوکی و ..... اسطوره های مبارزه ما بوده اند، یحیی در عاطفه و خاطرات من جایگاهی به طول زندگی یافته است، او انسانی صادق و انقلابی بود، در روابط دوستانه خانوادگی و ..... بسیار خوشرو، شوخ طبع، صمیمی، بردبار، ملایم و فداکار و در مبارزه انسانی سخت و شکست ناپذیر بود، اولین بار با یحیی در سرپل ذهاب آشنا شدم که به سرعت به دوستی عمیق بین ما مبدل شد، سال های بعد از ١٣٤٢ و خاطره تلخ شکست های بیست و هشتم مرداد ١٣٣٢ و پانزدهم خرداد ١٣٤٢ پشت سر و امید‌های سرکوب شده و فروخورده، اینها همه برای هر دوی ما موضوع اشتراک اندیشه و نهایتا تمایز نسبی از پیرامونمان بودند، سال های جوانی ما هر یک از ما در دهه بیست زندگی به سر می بردیم، در سال ١٣٤٧ در سطح جامعه تحرکی آغاز شده بود، مسأله کوبا و فلسطین و شکل مبارزه قهر‌آمیز آنها و تبدیل فلسطین به آموزشگاهی برای انقلابیون خاورمیانه و جهان همه و همه تأثیرات خود را بر عواطف و اندیشه و عزم انسان های مبارز به درجات مختلف بر جای گذاشته بودند.

یحیی با آغاز شرایط نوین راه و شیوه‌ و هدف خود را یافته بود، در همین سال محفلی در قصرشیرین شکل گرفته بود که با دانشجویان قصرشیرینی در تهران در ارتباط بود، من در شکل گیری اولیه محفل نقشی نداشتم ولی به آن جذب شده بودم، در سال های نوجوانی در حزب پان ایرانیست پزشکپور فعال بودم ولی با شناخت بیشتر از آنها جدا و به حزب ملت ایران مبارز ارزشمند زنده یاد داریوش فروهر پیوستم، حزب ملت ایران یکی از پنج حزب درون جبهه ملی بود، با شکست پانزده خرداد ١٣٤٢ همه جریانات جبهه ملی به شدت ضربه خورده و پراکنده شده بودند، سال های ١٣٤٢ - ١٣٤٧ برای من سال های انفعال و سرخوردگی بودند، یحیی با افراد محفل قصرشیرین آشنا بود ولی با آنها ارتباط محفلی (سیاسی) نداشت، شاید از همان موقع به نقد روابط محفلی رسیده بود و از آنجا راه خود را در جهت کاری سازمان یافته و غیر محفلی انتخاب کرده بود، محفل، مبارزه را در کنار زندگی می دید ولی برای یحیی مبارزه مقدم بر زندگی و حیات بود.

سال ١٣٤٩ با آغاز مبارزه مسلحانه رفقای فدائی در سیاهکل سکوت مرگبار سال های قبل شکسته و پیام خود را به هر آن کس که دلی در گرو مردم خود داشت رسانده بود، من نیز به امید ارتباط با سازمان چریک های فدائی خلق خود را به تهران منتقل کردم، یحیی پیش از من دست به کار شده بود، او مبارزه را منضبط‌ تر شروع کرده و هم از این رو به عللی که شما به وقت ذکر کرده بودید در فروردین ١٣۵٠ دستگیر شد، در اوایل این دستگیری با دوست عزیزم حشمت رحیمی برادر یحیی برای ملاقات به قزل قلعه رفتیم که موفق به ملاقات نشدیم، من با خانواده یحیی ارتباط عاطفی توأم با احترام داشتم و هنوز به یاد یکایک آنها هستم، آنها به حق برادرشان یحیی را عاشقانه و توأم با احترام دوست داشتند، خانواده ای با اصالت های اخلاقی که می توانست توجیه گر شخصیت یحیی باشد، با آزادی یحیی از زندان در مرداد ١٣۵١ او کار مبارزه را با اتکا به تجارب گذشته به طور جدی و سازمان یافته از سر گرفت و ارتباط جدی را با من شروع کرد، از نوع زندگی او می شد ارتباط قویتری از آن چه با من داشت را حدس زد.

این ارتباط تا دستگیری یحیی در سال ١٣۵٢ ادامه داشت، من نیز با همان اعضای محفل قصرشیرین و تهران به طور موازی فعالیت داشتم، ما خانه تیمی گرفته بودیم و به دنبال شانس و امکانی برای رابطه با سازمان بودیم، در مهرماه ١٣۵٢ من نیز در همان رابطه دستگیر شدم، در زندان هیچ گاه ارتباط یحیی و من از طرف هر یک از ما در ساواک شاه مطرح نشد، در زندان نیز هیچ وقت در یک بند نبودیم، من به چهار سال زندان محکوم شدم، بنا بر شنیده ها یحیی در زندان نماز می خواند زیرا در زندان کمیته مشترک علیرغم سی ماه شکنجه مستمر و جیره روزانه پنجاه ضربه شلاق به روابط خود با جریانات کمونیستی از جمله سازمان چریک های فدائی خلق اعتراف نکرده بود! از این رو در زندان عمومی هم برای رد گم کردن به خواندن نماز ادامه داده بود! بعد از آزادی یحیی و بعد از انقلاب از رابطه یحیی با چریک فدائی خلق یوسف زرکاری باخبر شدم، یوسف محصل مدرسه شبانه ای بود که یحیی در آن تدریس می کرد، در رابطه با یحیی یوسف به شدت تحت تأثیر او قرار گرفت، در خلال زندان و حدودا قبل از انقلاب یحیی را به زندان کرمانشاه منتقل کردند.

در آنجا با رفیق عباس سماکار به علت دفاع از یکی از زندانیان عادی و نیز چند خواسته دیگر که شما مفصلا شرح داده اید هشتاد و شش روز اعتصاب غذا داشتند که شاید در سطح جهان کم نظیر بود، من نیز در شهریور ١٣۵۶ اندکی پس از پایان محکومیتم از زندان آزاد شدم، یحیی نیز سال بعد هجدهم آذر ١٣۵٧ از زندان آزاد شد، با آزادی از زندان به لطف دوستی در دانشگاه بوعلی همدان به کار مشغول شدم و تا انقلاب بهمن حدودا هفت ماه در آنجا بودم، یحیی چند بار برای دیدن من به همدان آمد، پس از انقلاب در کرمانشاه و در دفتر کرند سازمان فدائی باهم بودیم و در آنجا کار می کردیم، در دوره قبل از انقلاب به موازات سازمان گروهی به مسئولیت رفیقی به نام مهدی و به نام گروه هوادار چریک های فدائی خلق در کرمانشاه، خوزستان، تهران و اصفهان فعالیت می کردند، آنها بانک های زیادی را مصادره کرده و بنیه مالی نسبتا خوبی داشتند و در شهر‌های مختلف ایران خانه مخفی (تیمی) داشتند و شاید از خود سازمان هم قویتر بودند، در اوایل انقلات آنها در سراب قنبر کرمانشاه مستقر شدند، به زودی تمایل رفتن به کردستان عراق و گذراندن یک دوره آموزش رزمی را داشتند.

از طریق سازمان برای رفتن و ارتباط در کردستان عراق برای آنها سازماندهی شد، رفیق یحیی نیز با آنها به کردستان عراق رفت، در آنجا مهدی با مسئولین در کردستان عراق اختلافاتی پیدا کرد که سبب تحت نظر گرفتن مهدی و تجزیه گروه هواداران شد، تعدادی از افراد آنها به سازمان پیوستند، از چگونگی کار رفقای دیگر آنها اطلاع دقیقی ندارم، در برگشت از کردستان یحیی مدت زیادی در کرمانشاه نماند و دوباره به تهران آمد، در اواخر سال ١٣۵٩ من هم مجددا به تهران آمدم و با یحیی ارتباط عاطفی همیشگی و دیدارها برقرار بودند، یحیی به حرکت سازمان اکثریت پس از انقلاب انتقاد داشت و مشی سازمان را راست روانه و دفاع از جمهوری اسلامی را به شدت محکوم می کرد، نارضایتی از بخشی از سازمان روز به روز بیشتر می شد، جدا از انحرافاتی که برای سازمان قائل بود یکی از مشکلاتی که منشأ نارضایتی و نهایتا جدائی یحیی از سازمان شد مسأله عدم عضوگیری او علیرغم سابقه قهرمانانه در مبارزه و قیاس به حق خود با رهبری سازمان چه رسد به اعضا و کادر‌های سازمانی بود، اگر چه هیچ گاه اشاره ای هم از او در این باره نشنیدم.

سابقه مبارزاتی، شجاعت، ایمان و ..... یحیی را در ارتفاع زیادی نسبت به ما قرار می داد و این امر هر گونه تواضع صمیمانه او را نقض نمی کرد، یحیی آرام، آرام از سازمان جدا شد، یکی از روزهائی که باهم جلو ستاد چریک های فدائی خلق در تهران خیابان میکده بودیم به رفیق اشرف دهقانی برخورد کردیم، یحیی رفیق اشرف را ندیده بود، بنا بر شنیده ها بعد از این معرفی و آشنائی با رفیق اشرف و رفیق حرمتی پور در ارتباط قرار گرفت، بعدها اعلامیه های اشرف را همراه اعلامیه هائی که خود او و جمعی از رفقائی که با او بودند را باهم برایم می آورد، در اواخر سال ١٣۵٩ که پس از حدود دو سال فعالیت در شهرستان ها به تهران آمده بودم اغلب یکدیگر را در خانه دوست مشترکی می دیدیم، او از اعلامیه ای از اکثریت صحبت می کرد که به همه کادرها، اعضا و هواداران برای لو دادن مجاهدین و ..... رهنمود داده شده بود! من به علت دوری از تهران اعلامیه را ندیده بودم، او مصرانه از من می خواست که از سازمان جدا شوم، من با وصف اشکالاتی که در سازمان می دیدم احتیاج به زمان برای تصمیم داشتم، یحیی به علت علاقه و تعصب دوستیش از فعالیت من در صفوف سازمان به شدت ناراحت بود!

شاید هیچ وقت او را این قدر مصر ندیده بودم، یحیی در دوستی بسیار دموکرات و ملایم بود، به رغم اصرار من به یک فرصت زمانی برای تعمق بیشتر این فرصت را در عمل نمی پذیرفت و همیشه استدلال ها را از اول و با حرارت شروع می کرد، با وجود علاقه و احترام زیاد به‌ او از یحیی خواستم که مدتی یکدیگر را نبینیم چون او آتش بس را نمی پذیرفت و اکثریت را خائن می دانست! او با نارضایتی پیشنهاد مرا پذیرفت، پس از یکی دو ماه به دوست مشترکی سر زده بود و گلگی کرده بود که سیروس دوستی برادرانه مان را به خاطر سازمانی که به خیانت دست زده فروخته است! یحیی را در سال ١٣۶٠ دستگیر و به فاصله کمی اعدام کردند، شایعات زیادی راجع به دستگیری او در افواه بودند، آن چه مرا همیشه نگران یحیی می کرد و بارها راجع به آن صحبت کرده بودیم اهمیت بیش از حد او به رعایت شکل مسائل امنیتی بود زیرا گریم های متعدد و تغییرات زیاد چهره در شرایطی که محل زندگی مجموعا ثابت بود می توانستند برای همسایگان شک برانگیز باشند و ضربه از این طریق منتقل شود!

بالاخره و با تأسف بسیار یحیی شناخته و دستگیر شده بود و با فقدان او همه ما از دوست عزیز و قهرمانی محروم شدیم! منوچهر عزیز سؤال کرده بودید که چرا یحیی علیرغم کرد بودن و مشکلاتش با سازمان فدائیان به کومه له نپیوست؟ ابتدا این که او یک جهان وطن بود و در اینجا رفع فقر و ستم را برای همه مردم ایران می خواست و نیز می توان گفت که نقد مبارزات پیش از سیاهکل و شیوه مبارزه قهرمانانه فدائیان از نوزدهم بهمن ١٣٤٩ تا انقلاب بهمن ١٣۵٧ و نیز عاطفه یحیی به فدائی خلق یوسف زرکاری علل تعلقات یحیی به سازمان بود که با وجود جدا شدن همواره در طیف فدائی باقی ماند، جای تأسف است که جریانات طیف فدائی تا آنجا که اطلاع دارم (که قطعا این اطلاع دقیق نیست چون در طول این سالیان همه نوشته ها و مواضع آنها را نخوانده ام) هیچ گونه مطلبی و یا یادی و یادبودی برای یحیای عزیزمان ننوشته اند و در اینجا از شما به خاطر زنده کردن یاد و خاطره یحیای عزیز سپاسگزار هستم، یاد و خاطره یحیی در ما جاودان خواهد ماند، سیروس مأوایی، هفدهم اسفندماه ١٣٩٢ (پایان نامه سیروس مأوایی)

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مجید آژنگ از فعالین سابق سازمان فدائیان - اقلیت در واکنش به قسمتی از خاطرات سیروس مأوایی یادداشت کوتاهی را برای نگارنده فرستاده است که در زیر آورده می شود:

..... آن اعلامیه ای كه زنده یاد یحیی رحیمی از آن نام می برد و در موردش با سیروس مأوایی صحبت کرده است اعلامیه ای است كه پس از سی خرداد ١٣۶٠ توسط سازمان اكثریت منتشر گردید که البته فقط در تهران پخش شد و خیلی هم سریع جمع آوری گردید، من خودم این اعلامیه را دیده و خوانده بودم، در آن اطلاعیه كه به عنوان: "دفاع از انقلاب و خط امام در مقابله با عناصر ضدانقلاب و فریب خورده!" مزین شده بود به هواداران رهنمود می داد كه هر اطلاعی راجع به مجاهدین، پیكاری و اقلیتی دارند در اختیار نیروهای انقلابی سپاه و دادستانی قرار دهند! ناگفته نماند كه بسیاری از اعضا و هواداران اكثریت از وجود این اطلاعیه بی خبر بودند و احتمالا حاضر به پذیرش چنین اطلاعیه ای نیز نمی توانستند باشند! .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از قیام بهمن ١٣۵٧ یحیی رحیمی در منطقه کرمانشاه به فعالیت هایش ادامه داد، او به خاطر آشنائی‌ با مردم و منطقه عمده فعالیتش در کرند بود، کرند مرکز شهرستان دالاهو است با کوه ها و طبیعتی خیره کننده، در میان آبادی های بین راه کرمانشاه و قصرشیرین شهر کرند از وضعیت ویژه ای برخوردار است، اگر چه مردم کرند باورهای مذهبی مختلفی دارند اما آنها بیشتر به اهل حق معروف بوده و هستند، مردم کرند کرد هستند و با گویش کلهر یا جافی کردی را صحبت می کنند، انگور منطقه کرند معروف بود و از قدیم الایام در آنجا عرقی تولید می شد به نام عرق حریر که طعم خوش خودش را داشت و دارد و از سایر مشروبات مشابه متمایز است، یحیی رحیمی علیرغم آن که در زندگی کوتاهش کمتر فرصت چشیدن لذت شخصی را پیدا کرد اما اگر در کرند بود و فرصتی دست می داد از عرق حریر لذت می برد، عرق حریر بدون اضافه کردن مواد شیمیائی با وسائلی ساده در خانه های روستائیان تهیه می شد، در گوشه ای از قهوخانه سر راه قصرشیرین منبع آبی از جنس حلبی گذاشته شده بود که در آن عرق حریر قرار داشت، از شیر همین منبع عرق حریر به لیوان ها سرازیر می گردید.

یحیی رحیمی که خود از طایفه کلهر بود و سال ها در منطقه غرب تدریس کرده بود هواداران زیادی در آن منطقه داشت، وقتی یحیی رحیمی به کرند رفت سیروس مأوایی یکی از مسئولین ستاد کرند سازمان چریک های فدائی خلق بود، این ستاد اوائل سعی کرد یک گروه کار در کرند به وجود بیاورد، مثلا دانش آموزان را سازماندهی می کرد که به باغ های مردم بروند و در انگورچینی به آنها کمک کنند، گوشه ای از محل ستاد را هم به موزه خلق تبدیل کرده بودند، در جریان قیام بهمن ١٣۵٧ سپهبد عزیزالله پالیزبان استاندار کرمانشاه بود، سپهبد پالیزبان که خود کرد بود و در منطقه کرمانشاه ریشه داشت با شروع صدای انقلاب به مأموریت کرمانشاه فرستاده شد، این استاندار بنا به روحیه نظامی که داشت عملیات سرکوب مردم قیام کرده کرمانشاه را شخصا رهبری می کرد، تصور او و رژیم این بود که او به خاطر بومی بودن می تواند قیام مردم را فلج کند، بعد از سقوط حکومت شاه در بهمن ١٣۵٧ سپهبد پالیزبان به سازماندهی پاره ای از خوانین و اهالی منطقه علیه رژیم تازه تأسیس جمهوری اسلامی پرداخت و به عملیاتی نیز دست زد.

جریان پالیزبان در منطقه کرند نیز هوادارانی داشت، در میان این هواداران گروهبانی بود به اسم رنجبر که اصلا کرندی بود، او می گفت که طرفدار تیمسار پالیزبان است، یک روز گروهبان رنجبر با تفنگ برنوئی که داشت گلوله ای به سمت ستاد فدائیان در کرند شلیک کرده بود، ستاد فدائیان در کرند در خانه امیراحتشامی یکی از زمینداران بزرگ منطقه کرمانشاه قرار گرفته بود، البته امیراحتشامی و خانواده اش در آنجا سکونت نداشتند، همان یک تیری که گروهبان رنجبر به سمت ستاد فدائیان شلیک کرد کافی بود که یحیی رحیمی بلافاصله اقدام به سازماندهی هواداران برای مقابله با متجاوزین به ستاد نماید، بعد از انجام تدارکات لازم افراد ستاد با قرار دادن کامیون و تریلی روی جاده راه اصلی کرند را بستند، این جاده راه ترانزیت بین تهران و کربلا بود و جمهوری اسلامی به بسته شدن آن حساسیت داشت! در همان زمان (از مرداد ١٣۵٨) خمینی دستور جهاد داده بود! این جهاد علیه مبارزین کرد و مردم کردستان و کرمانشاه تدارک دیده شده بود، در جریان همین جهاد بود که کرند به تصرف سپاه پاسداران درآمد و ستاد فدائیان نیز تعطیل شد!

افراد ستاد فدائیان تنها یازده قبضه ژ-٣ داشتند و قادر به مقاومت در مقابل لشکر تا دندان مسلح پاسداران نبودند، بعد از واقعه مرداد ١٣۵٨ در کرند عده ای از افراد گروه مهدی که سیروس مأوایی در نامه اش توضیح داده بود می خواستند به کردستان عراق بروند و آموزش نظامی ببینند، یحیی رحیمی نیز با این گروه به کردستان عراق رفت و مدتی در آنجا بود، در کردستان عراق یحیی و مهدی باهم اختلاف پیدا کردند و گروه از هم پاشید، بعدا به خاطر اختلاف و نزاعی که مهدی با گروه طالبانی در کردستان عراق پیدا کرد دستگیر شد، نگارنده از سرنوشت مهدی و داستان زندگی او آگاهی بیشتری ندارد اما نگارنده شنیده است که در جریان اختلاف میان این گروه از فدائیان کرمانشاه بهزاد کریمی که مسئول کردستان سازمان فدائی بود نقش مثبتی بازی نکرده است، برخورد یحیی رحیمی با مهدی تا جائی پیش رفت که او به مهدی شک کرده بود، پس از این جریان یحیی رحیمی به کرمانشاه بازگشت.

یادآوری از یحیی رحیمی در رسانه ها

تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد بعد از قتل یحیی رحیمی در سال ١٣۶٠ در زندان توسط جمهوری اسلامی سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران (کومه له) در یکی از نشریاتش با یاد‌آوری از مبارزات یحیی رحیمی از او تجلیل کرد، البته ناگفته نماند که سازمان مجاهدین خلق نیز در شماره ٢۶١ نشریه مجاهد (پانزدهم شهریور ١٣۶٤) نام یحیی رحیمی را در لیست اعدام شدگان قرار داده است اما سازمان های مختلف فدائیان تا مدت ها در مورد یحیی رحیمی سکوت کرده و یا بر اساس نوع رابطه ای که یحیی رحیمی با آنها داشت او را عضوی از دسته خویش نمی دانستند و فرصتی برای یاد‌آوری از او نداشتند! بعد از سرکوب خونین مبارزین در ایران در دهه شصت بسیاری از هواداران و اعضای گروه های سیاسی حتی آنها که طرفدار جمهوری اسلامی بودند به خارج از کشور پناه برده و با استفاده از فضای آزاد در آنجا و فرصت به دست آمده به نوشتن خاطراتشان پرداختند و شمارش شهدا نیز دیگر مد شده بود! در این میان یاد‌آوری از یحیی رحیمی نیز برای تعداد معدودی که او را می شناختند و یا در موردش شنیده بودند به هر دلیل اهمیت انتشار پیدا کرد اما تا آنجا که نگارنده به یادواره های یحیی رحیمی دسترسی داشته است این یادواره ها همچنان گویای عدم اطلاع بسیاری از نویسندگان در مورد زندگی او، قصه پردازی و شاخ و برگ دادن به آن برای اثبات حقانیت‌ گروهی بوده است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در این میان تارنمای آلترناتیو از زندگینامه ای یاد می کند به قلم سوسن زرکار که در شهریور ١٣٨٨ نوشته شده و بعدا در سایت های بیداران و دگرگونی درج شده است، این زندگینامه شامل دو قسمت است، بخشی مربوط به زندگی یحیی رحیمی در دوران شاه و بخش دیگر در مورد مبارزات او در دوره جمهوری اسلامی است، نگارنده بخش دوم را در زیر می آورد:

..... رفیق یحیی رحیمی در شرایط بعد از قیام در رابطه مستقیم و یا غیر مستقیم با دفاتر و ستادهای سازمان چریک ها قرار گرفت و به تلاش های مبارزاتیش تداوم بخشید، به ویژه سخنرانی هائی را در کرند غرب، کنگاور (که درآن سران ارتش شاهنشاهی به خدمت ارتش جمهوری اسلامی درآمده بودند) و صحنه (طی برنامه هفتگی در یکی از دبیرستان ها) در دفاع از مبارزات کارگران و زحمتکشان و خط مشی انقلابی فدائی ایراد کرد، وی ضمن فعالیت در سازماندهی و آموزش جوانان طرفدار جنبش فدائی به تماس با رفیق جلال فتاحی و دیگر همفکرانشان ادامه می داد، وی نیز معتقد بود که عدم مبارزه ایدئولوژیک فعال درون سازمانی موجب اشاعه نظرات رفیق جزنی و انحراف نظری سازمان چریک ها شده است، به علاوه نسبت به روابط و مناسبات سانترالیزه دید انتقادی داشته و به مناسباتی دموکراتیک و مبارزه ایدئولوژیک فعال و هدفمند باور داشت، تلاش ها و گفتگوی برخی افراد از جریان چریک های فدائی خلق (جریان اشرف دهقانی) به منظور تفاهم و نزدیکی بیشتر با آنان راه به جائی نبرد و علت آن مواضع مندرج در مصاحبه با رفیق اشرف دهقانی بود.

این رفقا به مواردی مانند دولت وابسته، این که مسعود و بیژن هر دو هوادار مشی مسلحانه اند و یا به نقشی که مصاحبه برای پرولتاریا در نظر گرفته بود انتقاد داشتند و به ویژه برخورد نادرست و غیر اصولی پیرامون چگونگی نظرخواهی از آنان در مورد مصاحبه مذکور نیز مزید بر علت شد و آنان را بر مواضع خود راسختر نمود، این رفقا به همراه دیگر همفکرانشان تشکل نوپائی را به نام هسته های هوادار مشی انقلابی فدائی شکل دادند و در طی فعالیتشان در سال های ١٣۶٠ - ١٣۵٨ جزواتی را نیز به همین نام منتشر کردند، آنان تشکیل هسته های سیاسی - نظامی مستقل و خودکفا را مبنای سازماندهی قرار دادند و شورای هسته ها می بایست بر اساس استراتژی مبارزه مسلحانه وظایف تاکتیکی را تدوین و ارائه نماید و هر هسته ای به طور مستقلانه و متکی بر توانائی و امکانات خود در پیشبرد و انجام آن وظایف تاکتیکی تلاش نماید، این نوع برداشت و سازماندهی تلاشی راهجویانه در شرایط بعد از قیام با چشم انداز بازگشت اختناق همه جانبه بود و همچنین تلاشی برای شکل دهی تشکلی از پایه و پائین بر اساس مناسباتی مبتنی برمرکزیت دموکراتیک واقعی بود.

این رفقا در ادامه فعالیت های انقلابیشان دچار ضربات جبران ناپذیری شدند، رفیق یحیی رحیمی در نهم تیرماه سال ١٣۶٠ دستگیر گشت و بعد از تحمل شکنجه های وحشیانه و مقاومتی قهرمانانه (همچنان که در زندان های رژیم شاهنشاهی رفتار کرده بود) و با سری افراشته در سحرگاه بیست و دوم تیرماه سال ١٣۶٠ در محوطه زندان اوین به دست پاسداران جنایتکار جمهوری اسلامی تیرباران گردید و پیکرش در خاوران به خاک سپرده شد، وی با اعتقاد به مشی مسلحانه و عمل کردن بدان چریک فدائی خلق بودن را با خون خود رقم زد، رژیم جمهوری اسلامی خبر این جنایت را از رادیو کرمانشاه اعلام کرد، به علاوه بر اساس سیاست جار زدن اعدام ها و جنایات برای ایجاد رعب و وحشت در جامعه که در پیش داشت روزنامه کیهان رژیم نیز در همان روز با عنوان: "دوازده ضدانقلاب تیرباران شدند!" اطلاعیه بیدادگاه انقلاب اسلامی مرکز همراه با اراجیفی درباره رفیق یحیی این شخصیت محبوب توده های منطقه را درج کرد، بدین ترتیب این انقلابی راستین و پیشتاز مبارزات توده ها در راه آزادی و سوسیالیسم جان باخت، یادش گرامی باد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یحیی رحیمی روز نهم تیرماه سال ١٣۶٠ احتمالا در محل سکونتش در تهران دستگیر شد، نگارنده از چگونگی دستگیری و بازجوئی او اطلاع موثقی ندارد اما به علت نداشتن هم پرونده در زندان می توان حدس زد که یحیی رحیمی در بازجوئی هایش همچون دفعات پیشین حرفی از روابطش نزده است، شایع است که رژیم در ابتدای دستگیری یحیی که به احتمال زیاد خود را با نام دیگری معرفی کرده بوده است به هویت او پی نبرده و بعد از مدت کوتاهی اسدالله لاجوردی شکنجه گر معروف او را شناسائی کرده است! یحیی رحیمی بعد از کمتر از دو هفته از تاریخ دستگیری روز بیست و یکم تیرماه ١٣۶٠ به دست جلادان حرفه ای جمهوری اسلامی به وسیله تیرباران در زندان به قتل می رسد، جسد یحیی رحیمی به مدت یک هفته در سردخانه گورستان بهشت زهرا باقی می ماند، سرانجام جمهوری اسلامی تصمیم به بردن جسد به بیابان خاوران می گیرد و یحیی رحیمی مثل صدها به قتل رسیده دیگر توسط سپاه پاسداران جمهوری اسلامی در خاوران زیر خاک مخفی می گردد، یحیی رحیمی یکی از اولین مبارزانی است که در خاوران دفن شده است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نکته: نویسنده این نوشتار آقای منوچهر یزدیان سخنانی درباره سعید یزدیان نوشته است که رژیم ولایت فقیه او را نیز اعدام کرد! درباره سعید یزدیان چند گونه سخن گفته شده است، برخی گفته اند که سعید یزدیان تواب خائنی بود که همکاری گسترده ای را با بازجویان و شکنجه گران رژیم آخوندی انجام داد و پس از دستگیریش گذشته از آن که به سود رژیم ولایت فقیه مصاحبه تلویزیونی کرد چند تن را نیز لو داد که پس از شناسائی اعدام یا زندانی شدند!

برای نمونه محمود خلیلی که چند سال در زندان های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده است درباره سعید یزدیان گفته است: (..... یکی از مواردی که به عینه دیدم آمدن کوکلوس کلان ها بود در سال ۱۳۶۲ که باعث شناسائی نادر حسینی توسط سعید یزدیان شد، بعدها نادر قبل از این که اعدام شود در آخرین ملاقاتی که با خانواده اش داشته گفته بود که سعید یزدیان او را شناسائی کرده است و خانواده نادر این موضوع را به علیرضا برادر نادر که همبند ما بود منتقل نموده بودند که او را به اوین بردند و بعد از چندی اعدام نمودند! .....) و یا (..... سعید یزدیان به بازخوانی پرونده زندانیان می پرداخت و جاهائی را که بازجو نتوانسته بود حدس بزند با ظفرمندی عنوان می کرد! .....) برای خواندن همه سخنان محمود خلیلی به لینک زیر نگاه کنید:

http://iranglobal.info/node/49917

از سوی دیگر برخی نیز گفته اند که تواب شدن سعید یزدیان برای فریب رژیم بود و سعید یزدیان کسانی را که شناسائی شده و لو رفته بودند برای بار دوم لو می داد که وانمود کند دارد با رژیم همکاری می کند و سعید یزدیان پس از فریب دادن مزدوران رژیم به برخی اسناد و مدارک و پرونده ها دست یافت و با فرستادن پیام هائی به بیرون از زندان از دستگیری و اعدام بسیاری از دشمنان رژیم ولایت فقیه جلوگیری کرد و سرانجام پس آشکار شدن ترفندی که برای فریب بازجویان و دژخیمان رژیم آخوندی به کار برده بود اعدام شد!

چنان که زنده یاد منصور حکمت در یک سخنرانی درباره سعید یزدیان چنین گفته است: (..... من از سعید یزدیان خاطرات خیلی خوبی دارم، این درست است كه او را گرفتند، به او تواب گفتند و در آخر هم او را اعدام كردند ولی سعید یزدیان می توانست تا یك سال بعد از دستگیریش خیلی از اتحاد مبارزانی ها را لو بدهد! یكی از كسانی را می توانست لو بدهد كه خانه اش یك لولایی بود برای این نوع كارها هایده درآگاهی بود، [سعید یزدیان] می دانست كه بارها در منزل هایده درآگاهی جلسه كومه له و اتحاد مبارزان كمونیست برگزار شده است، هنوز هم وقتی كه حمید تقوایی به تهران رفت كه بچه ها را برای كنگره اتحاد مبارزان کمونیست بیاورد در منزل هایده درآگاهی مستقر شد! سعید یزدیان تا یك سال بعدش می توانست شرت و پرت همه ما را رو كند! می توانست اسم های واقعی ما را رو كند و كاری كند كه همه بدانند [و خیال کنند که] او این كارها را نكرد! من تصور نمی كنم كه سعید یزدیان نشست و لیست داد! من واقعا همیشه علاقه و محبت خاصی به او داشتم و وقتی هم او را دستگیر كردند واقعا خیلی گرفته شدم! .....)

به هر روی پس از خواندن این سخنان وارونه باهم درباره سعید یزدیان بهترین کار کسانی که دشمن رژیم دژخیمان و شکنجه گران هستند و سعید یزدیان را از نزدیک ندیده اند و سعید یزدیان را از نزدیک نمی شناسند این است که از هر گونه داوری به ویژه داوری شتاب زده درباره سعید یزدیان خودداری کرده و بی سو بمانند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
http://azadsar.com
برگرفته از: 
بخش های گوناگون تارنمای آزادسر
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: