علی اكبر لطیف ساعتش روی هفده مرداد متوقف شده بود!

فهمیدیم علی اكبر را پس از هفت سال زندان و شکنجه اعدام كردند! مادرم بلند، بلند و با سوز دل گریه می کرد، او در میان گریه ها از غم های فروخورده اش در اعدام خواهرم فرزانه و از خاطرات تلخ و شیرینش با فرزانه و اكبر حرف می زد، انگار داغ اكبر زخم فرزانه را هم تازه كرده بود، مادرم خمینی را نفرین می کرد و می گفت: "ای ظالم! آخر این زندانی های كت بسته چه گناهی كرده بودند كه بعد از هفت سال آنها را كشتی؟ چقدر می خواهی خون بخوری؟ ای جلاد! ای جانی!"

 

اوایل مرداد ۱۳۶۷ ملاقات زندانی ها ناگهان قطع شد! هر چه مادرم جلو زندان می رفت می گفتند: "ملاقات قطع است و نیائید تا خبرتان كنیم!" با این‌ همه مادرم و بقیه مادران هر روز جلو اوین می رفتند اما هیچ کدام به ذهنشان هم نمی زد كه چه جنایتی در حال وقوع است و بچه هایشان قتل عام می شوند! پنجشنبه شب بود كه ناگهان زنگ در خانه را زدند، شنیده بودیم كه پنجشنبه شب های هر هفته خبر اعدام بچه ها را به خانواده هایشان می دهند، برای همین صدای زنگ در آن موقع شب برای همه ما نگران كننده بود و یك لحظه همه بر جای خود میخكوب شدیم! حتما همه ما در خلوت خود و بی آن كه با دیگری در میان بگذارد از لغو ملاقات ها چیزهائی حدس زده و به اعدام برادرم اكبر فكر كرده بودیم و می دانستیم كه دیر یا زود باید با این خبر روبرو شویم!

به هر حال مادرم برای باز كردن در خانه رفت و چند دقیقه بعد با رنگ پریده برگشت و به پدرم گفت: "برو ببین اینها چه می گویند!" من به حیاط رفتم تا بشنوم چه می گویند، پدرم با مراجعه كنندگان كه چند پاسدار بودند روبرو شد، به پدرم گفتند: "فردا ساعت نه صبح به كمیته جاده خاوران بیائید!" پدرم پرسید: "آنجا چه خبر است؟" گفتند: "ما نمی دانیم، ما مأموریم و معذور!" پدرم عصبانی شد و گفت: "خب، می خواهید بگوئید پسرم را اعدام كرده اید؟ دیگر این همه قایم باشك بازی برای چیست؟" آن پاسدار هم بی شرمانه لیست بلندی را كه دستش بود نشان داد و گفت: "ما چیزی نمی دانیم، از صبح تا الان كارمان این است كه به خانه تک تك نفرات این لیست مراجعه كنیم و همین خبر را بدهیم!" پدرم به‌ آنها گفت: "برو به‌ همان كسی كه می داند بگو حكومت ممكن است با كفر بماند ولی با ظلم نمی ماند!" آنها چیزی نگفتند و رفتند.

به این ترتیب فهمیدیم كه اكبر را اعدام كرده اند! مادرم در آشپزخانه بلند، بلند و با سوز دل گریه می کرد و گریه های دردآلودش ما را هم به گریه می ا‌نداخت، او در میان گریه ها از غم های فروخورده اش در اعدام خواهرم فرزانه، از هفت سال و اندی رنج و شكنجه مداوم اكبر، از آمدن و رفتن ها و انتظارهای طولانی و بی حاصل در این سال ها در مقابل در بسته زندان های مختلف، در آرزوی این كه فقط یك بار بتواند فرزندش را ببیند، از آرزوهای خاكستر شده اش برای اكبر كه قرار بود چهار ماه دیگر آزاد شود و از خاطرات تلخ و شیرینش با فرزانه و اكبر حرف می زد، انگار داغ اكبر زخم دردناك شهادت فرزانه را هم تازه كرده بود، مادرم در میان گریه ها و مویه های خود خمینی را نفرین می کرد و می گفت: "ای ظالم! آخر این زندانی های كت بسته چه گناهی كرده بودند كه بعد از هفت سال آنها را كشتی؟ چقدر می خواهی خون بخوری؟ ای جلاد! ای جانی!" آن شب تا صبح هیچكس در خانه ما نخوابید!

صبح اول وقت همه سوار ماشین شدیم و پدرم ابتدا همه مان را سر مزار فرزانه برد، شاید می خواست این طوری كمی تسلیمان بدهد، از آنجا ساعت یازده صبح به‌ كمیته خاوران رفتیم، از چند صد متر جلوتر پاسداران ایستاده بودند و نمی گذاشتند جلو برویم، اسم و مشخصات را پرسیدند و با بیسیم اطلاع دادند، بعد یكی آمد و گفت: "نوبت شما ساعت نه بوده، چون دیر آمده اید باید برگردید و ساعت دو بعد از ظهر بیائید!" پدرم كه از كوره دررفته بود گفت: "مگر می خواهید چه كار كنید؟ مگر غیر از این است كه می خواهید بگوئید آنها را كشته اید و دو دست لباسش را بدهید؟ این بازی ها دیگر برای چیست؟" همان پاسدار گفت: "من چیزی نمی دانم، فقط می دانم كه شما باید برگردید!" معلوم بود از این كه با خانواده های بچه ها برخوردی پیدا كنند به شدت می ترسند! به این خاطر زمانبندی داده بودند كه مبادا همه خانواده ها باهم مراجعه كنند و آنجا شلوغ شده از كنترلشان خارج شود! هر هفته به تعداد مشخصی با زمانبندی های مختلف خبر می دادند تا به‌ كمیته های خارج از شهر بروند و به این ترتیب خبر اعدام بچه ها را به تدریج و به طور پراكنده به خانواده هایشان می دادند!

سرانجام برگشتیم و ساعت دو من و پدرم به آنجا رفتیم، بعد از یك ساعت معطلی آمدند و گفتند فقط پدرم می‌تواند به داخل برود! پدرم رفت و بعد از یك ساعت با یك ساك كوچك برگشت، احساس می کردم در همین یك ساعتی كه رفت و برگشت شكسته تر شده است! هیچ حرفی نزد و فقط سوار ماشین شد و حركت كردیم، بغض كرده بود اما هیچ حرفی نمی زد، شاید می ترسید اگر حرف بزند نتواند خودش را كنترل كند، كمی كه گذشت تعریف كرد كه او را به داخل یك اتاق بردند كه دور تا دورش تعدادی نشسته بودند و چند آخوند هم بین آنها بودند، او را وسط اتاق روی یك صندلی نشاندند و آخوندی كه به نظر می رسید رئیس آنهاست شروع كرد به گفتن یك سری مزخرفات! نظیر این كه بعد از حمله منافقین در عملیات مرصاد زندانی ها كه با آنها در ارتباط بودند شورش كردند و تعدادی از پاسداران ما را كشتند! ما هم آنها را اعدام كردیم! و .....

پدرم به آنها گفت: "اینجا من هستم و شما، به چه كسی دارید دروغ می گوئید؟ مرغ پخته هم به این حرف ها می خندد! مگر خودتان به پسر من هشت سال حكم ندادید؟ فقط چهار ماه دیگر مانده بود كه حكمش تمام شود و ....." سرانجام كاغذهائی را برای امضا به پدرم داده بودند كه در آن متعهد می شد كه هیچ مراسمی برای عزاداری نگیرد، عكس پسرش را جائی نزند، به كسی هم چیزی نگوید! با این وعده كه اگر این كارها را انجام دهد ممكن است بعد از مدتی محل دفن او را بگویند، البته آن را هم هرگز نگفتند و نمی توانستند بگویند چون همه را در گورهای جمعی ریخته و روی آنها را هم با بولدوزر صاف كرده بودند! در ساك اكبر جوراب و شال گردنی كه برایش بافته بودم گذاشته شده بودند و ساعتش روی تاریخ هفدهم مرداد متوقف مانده بود، آیا قلبش هم همان روز از تپش بازایستاده بود؟

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

منبع: 
https://golesorkhiran.blogspot.com/2018/08/17.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: