خاوران، نبش قبر به همین سادگی، مثل آب خوردن!

سنگ لحد را که برداشت دامن گلداری پیدا شد، مادر مهناز در حالی که نفسش بند آمده بود فریاد زد: "همینه، همینه! این دامن دخترمه، دیگه نکن، دیگه سنگ ها رو برندار، تحمل دیدن صورتش رو ندارم، همین جاست، قبر مهناز من همین جاست!" ..... قبر مهناز نجاری که مشخص و کپه شده بود گلباران شد! .....

 

از سال ۱۳۵۹ ـ ۱۳۶۰ که اعدام های بی وقفه جمهوری اسلامی شکل سیستماتیک به خود گرفتند برای تفکیک باخداها و بی خداها لازم دیدند گورستانی را به بی خداها اختصاص دهند! بعداً بخشی از آن را به بهائی های لامذهب دادند، مادران اعدام شدگان سال ۱۳۶۰ عده زیادی بودند که با قرارهای خودجوش جمعه ها صبح گرد هم می آمدند و هر روز بر تعدادشان افزوده می شد، خواهر من هم از جمله این مادران بود، دخترش منیژه معنوی پرست اول آبان سال ۱۳۶۰ اعدام شد، در این گردهمائی های جمعه صبح من همیشه همراه خواهرم بودم، این تجمع خودجوش و پرشمار کم کم شکل نیمه تشکیلاتی به خود گرفت و چون در منطقه ای به نام خاوران قرار داشت نام خاوران مناسبترین اسمی بود که به طور خود به خودی دهان به دهان چرخید و بدین سان بود که گورستان عظیمی به نام خاوران شهرتی جهانی یافت!

بارها می خواستند همه آن را به بهائی های بی مذهب!!! بدهند و چیزی به نام گورستان اعدام شده ها را از روی زمین پاک کنند اما مقاومت مادران و از همه مهمتر امتناع شدید خود بهائی های لامذهب!!! مانع از انجام آن شد که آن را از مادران بگیرند، سپس سعی در امحاء آن داشتند، مثلا درخت کاشتند که پارک کنند، بنر زدند، در اصلیش را جوش دادند ولی حریف مادران خاوران نشدند که نشدند، مقاومت مادران، خاوران را زنده و سربلند نگه داشت و صبح جمعه شد میعادگاه عاشقان شیفته و خانواده هائی که تا پای جان برای حفظ راه فرزندانشان تلاش می کردند، خانواده ها کم کم باهم آشنا شده و به هم اعتماد می کردند، بعضی ها هم شهرستانی بودند ولی به عشق آمدن سر خاک با هر سختی بود خودشان را می رساندند، اکثر مواقع پاسدارها هم آنجا بودند و یا می آمدند، با مادرها کل، کل می کردند، حتی سر قبرها که فقط با کپه خاک مشخص می شد می نشستند و بحث هم می کردند، این بحث ها گاهی آرام و گاهی با ناسزا و بگیر و ببند و بزن و ببر همراه بودند، در یکی از همین برخورد های نا آرام بود که مادررضایی را می خواستند بیرون کنند، او به طرف آنها ایستاد و پستان هایش را رو به آسمان بالا برد و فریاد زد: "پسرانم، شیرم حلالتون که شما جان فدا کردین ولی مثل اینها نشدین!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن روز جمعه صبح روز شانس ما بود، پاسدارها نیامده بودند، به مناسبت تولد مهناز نجاری دور کپه خاکی که مادر مهناز نشان کرده بود جمع شده بودیم، دختر دیگر مادر مهناز در بهشت زهرا بود! مادر مهناز ضمن صحبت هایش گفت: "اصلا من نمیدونم این جائی که نشون کردم قبر مهنازهست یا نه؟" مادرها همه با تعجب به او نگاه کردند و گفتند: "مگه تا حالا نبش قبر نکردی؟" مادر مهناز گفت: "نه والله! من خودم که نمیتونم، کسی رو هم ندارم که برام این کار رو بکنه!" همه با دلسوزی به او نگاه کردند و دلشان می خواست به او کمک کنند.

پسر جوانی که همراه با خانواده ای آمده بود و سر و وضع کارگر مسلکی هم داشت با تعجب به مادر مهناز گفت: "هنوز نبش قبر نکردین؟ میخواین من این کار رو براتون بکنم؟" همه نگاه ها متوجه مادر مهناز شدند، مادر مهناز گفت: "آره، از خدا میخوام اما چطوری؟ کی این کار رو بکنه؟" پسر جوان دیگر معطل اجازه دوباره مادر مهناز نشد، فوری صدا زد: "عباس بدو برو اون خاک انداز رو وردار بیار!" عباس که پسربچه ده، دوازده ساله ای بود فرز دوید، مثل این که بارها این فرمان را برده بود، دقیقا می دانست چه کار باید بکند، به گوشه ای رفت و خاک ها را پس زد، خاک انداز فلزی دسته چوبی بزرگی را که زیر خاك ها پنهان کرده بودند درآورد و فوری به پسر جوان داد، پسر جوان هم مانند یک فرمانده به او دستور داد دم در بایستد و مراقب باشد و خودش شروع به کندن و کنار زدن کپه خاکی شد که همه دورش جمع بودیم، کمتر از یکی، دو وجب خاک ها را که کنار زد سنگ لحد سیمانی پیدا شد، به سرعت سنگ ها را برداشت، جسد مردی با شلوار لی و پیراهن خاکی چهارخانه قرمز و آبی پیدا شد، دست ها و صورت و پاهایش خشکیده شبیه آهن قهوه ای متمایل به سیاه بودند، کفن و این چیزها هم نداشت!

خوب، معلوم بود که این قبر مهناز نیست! سنگ ها را سر جایش گذاشت، خاک ها را ریخت سر سنگ ها و قبل از این که مادر مهناز چیزی بگوید با چابکی شروع به کندن قبر بالا دستی کرد، آن را هم مثل اولی کند و سنگ لحد را برداشت، جسد مردی بود با شلوار سیاه و پیراهن طوسی، دست و پا و صورت خشکیده و قهوه ای سیاه شده ولی چه آرام خوابیده بود! خوب، این هم نبود! خاک ها سر جایش برگشتند، قبر سوم شکافته شد، دختر کوچک اندامی با موهای بلند پیدا شد، با دامن و حتی کفش هم پا داشت، مادر مهناز شناسائی کرد و گفت: "دخترش نیست!" قبر چهارم که نبش شد متعلق به مردی بود با موهای بلند که کنار صورت، با ریش بلند ریخته شده بود، زیرپیراهن یا تی شرت سفید و شلوار لی به تن داشت، یک پهلو خوابیده و موهای بلندش کمی روی صورتش را پوشانده بودند، این هم نبود! خانواده ها هم مثل یک امر عادی منتظر بودند که بالاخره قبر مهناز پیدا شود، هر کسی چیزی می گفت، یکی می گفت: "یعنی دو متر چلوار نداشتن که این بچه ها رو کفن کنن؟" دیگری می گفت: "همون بهتر که کفن اونها به تن بچه های ما نره، این بچه ها کفن میخوان چیکار کنن؟"

مادر دیگری گفت: "حالا، حالا ها کار داریم، من دوازده تا قبر کندم تا بالاخره قبر بچه ام رو پیدا کردم!" و رو کرد به مادر مهناز و گفت: "فکر نکن به این زودی ها قبر بچه ات پیدا بشه!" این بار پسر جوان رو کرد به مادر مهناز و گفت: "دقیقا کجا آدرس دادن؟" مادر مهناز شماره های روی دیوار را نشان داد و گفت: "تو بهشت زهرا به من گفتن قبرستون لعنت آباد!!! شماره شصت و چهار، قبر هشتمی!" پسر جوان به طرف دیوار و شماره شصت و چهار رفت و با حفظ حریم دیوار با گام های بلند که هر کدام حدود یک متر می شدند به حساب خودش زمین را متر کرد تا به نقطه ای رسید که تصور می کرد به آدرس مادر مهناز نزدیکتر است و شروع به کندن کرد، اولین سنگ لحد را که برداشت دامن گلداری پیدا شد، مادر مهناز در حالی که نفسش بند آمده بود فریاد زد: "همینه، همینه! این دامن دخترمه، دیگه نکن، دیگه سنگ ها رو برندار، تحمل دیدن صورتش رو ندارم، همین جاست، قبر مهناز من همین جاست!" همه از این که مادر مهناز قبر بچه اش را پیدا کرده خوشحال شدند، به او گفتند: "شانس آوردی که با کندن چهار، پنج قبر، قبر دخترت رو پیدا کردی، ما خیلی بیشتر و به دفعات زیاد اینجا اومدیم و قبر کندیم تا قبر بچه مون رو پیدا کردیم!"

پسر جوان سنگ لحد را سر جای خود گذاشت، خاک ها را به حالت اول برگرداند و مقداری خاک هم اضافه روی قبر ریخت تا کپه شود و به این صورت قبر مهناز نجاری مشخص شد! من مات و متحیر این جریان را مثل یک فیلم سینمائی هولناک نگاه می کردم و بر خود می لرزیدم، می دانستم که نبش قبر چقدر سخت و غیر قانونی و در آئین اسلام حرام است و فقط با حکم دادگاه و با حضور نماینده دادستان در مواقع خیلی، خیلی استثنائی و ضروری ممکن می شود ولی اینجا، این گورستان خاوران قانون خود را دارد! در ظرف دو، سه ساعت به سادگی آب خوردن پنج تا قبر را نبش کردند، تازه یکی می گفت من دوازده تا شکافته ام و دیگری می گفت من هفت تا و هر کدام داستان هائی از نبش قبر داشتند، عباس را صدا زدند، از دم در آمد، خاک انداز را سر جایش پنهان کرد، قبر مهناز نجاری هم که مشخص و کپه شده بود گلباران شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
http://rahman-hatefi.net/navidenou-1014-98-209-980618.htm
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: