آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

هنگام ملاقات با برادرم در اوین (از پشت شیشه و با تلفن) می بینم چند دندانش شکسته شده اند و کلمات را جویده، جویده می گوید! می گویم: "در اخبار آمده بود که به زندانیان عفو داده اند، آیا شامل حال تو هم میشه؟" پوزخند می زند و در حالی که انگشتش را مثل چاقو زیر گلوش می کشد می گوید: "دیشب حدود هشتاد نفر را عفو کردند!!!" دلم فرو می ریزد، زبانم بند می آید، نمی دانم چه باید بگویم! .....

 

صبح زود از خانه می زنم بیرون، پائیز است، سوز می آید، یقه فرنچم را بالا می دهم تا پس گردنم از سوز در امان باشد، آسمان یکسره ابری است، در ایستگاه شرکت واحد آویزان اتوبوسی می شوم و خودم را به زور جا می دهم تو! تا اوین باید سه کورس ماشین سوار شوم، داخل جا نیست و آدم ها کیپ تا کیپ نشسته و از قناری ها آویزانند، شیشه های اتوبوس بسته اند و بوی عرق تن و گازوئیل و اودکلن باهم قاطی شده و حال آدم را به هم می زنند، خودم را با دیدن تابلوی مغازه های توی پیاده رو سرگرم می کنم، نزدیک "شهر بازی" اتوبوس می ایستد، با دست و پا زدن از لابلای آدم ها مثل پرنده ای که در قفس را به رویش باز کرده اند از در خارج و به بیرون می جهم و بال، بال می زنم، دورتر وارد محوطه پارکینگ مانند بزرگی می شوم که دست سپاه است، در گوشه و کنارش چند ماشین لندکروز پارک شده اند، دم در می ایستم و مشخصاتم را می دهم، یارو از توی کیوسک شماره ای می دهد و به سمت خانواده هائی که در انتهای پارکینگ جلو ساختمان یک طبقه جمع شده اند می روم، میان مردان و زنان چادری و مانتوپوش و چند بچه خردسال، صندلی ها و نیمکت ها پرند و عده ای سر پا ایستاده اند!

گوشه ای می ایستم و منتظر می مانم، پیرزنی کنارم لب نیمکت نشسته و زانوهایش را ماساژ می دهد، چین و چروک های صورتش حکایت از رنجی عمیق دارند، دلم می سوزد، به گوشه آسمان نگاه می کنم که روشن است و افق گسترده است، مرد سالمندی با پشتی خمیده و ته ریشی سفید می آید کنارم می ایستد، احساس می کنم دنبال هم صحبت می گردد، بی مقدمه می گوید: "چه کسی از شما در زندانه؟" می گویم: "برادرم، برادرم در زندانه!" سکوت می کند، بعد می گوید: "چقدر بهش حبس داده اند؟" می گویم: "پنج سال ولی هر بار که میخواد آزاد شه دوباره تجدید میکنن!" پوزخند می زند و می گوید: "منم دخترم زندانه، معلم است، جرمش این بوده که کتاب های صمد بهرنگی را به دانش آموزانش میداده میخوندن! مسخره نیست؟" و بدون آن که منتظر شود من چیزی بگویم با بغضی فروخورده ادامه می دهد: "من نمیدونم دو تا قصه و داستان چه خطری برای این مملکت داره که به خاطر آن عمر و زندگی یک جوان را این طوری میگیرن و از هستی ساقطش میکنن؟ چرا نمیرن اختلاس گران و جنایتکاران را بگیرن؟ زورشون به دختر من رسیده؟"

دست هایش می لرزیدند، سیگاری از جیب کتش درمی آورد، آتش می زند و ادامه می دهد: "پسرم را پارسال اعدام کردن، دبیر بود، فدائی خلق بود، هر چی درمی آورد خرج دانش آموزای بی سرپرست و خانواده هاشون می کرد، زمستان ها که می شد لباس های گرمش را می داد به آدم های نیازمند و خودش با لباس کم همیشه مریض بود!" دلم می گیرد، به گنجشک هائی که لابلای درختان شلوغ کرده اند نگاه می کنم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پاسداری کوتاه قد و خپله با لباسی نامرتب لب باغچه ایستاده و با شلنگ بلندی بوته های گل را آب می دهد، دلم می خواهد با همان شلنگی که در دستش است دارش بزنم! راه می افتم، کمی قدم می زنم، پرنده ای گیج با سرعت از روی سرم می گذرد، جلوی اتاقی که پنجره اش میله های آهنی دارد می ایستم، می خواهم کمی پول نقد برای زندانی بدهم، دودل هستم، اعتماد ندارم بهشان، پس از جنگی درونی مقداری پول روی پیشخوان می گذارم و بعد از ثبت در دفتر برمی گردم پیش آدم ها.

کتابچه شعرم را درمی آورم و خودم را سرگرم می کنم، مرد جوانی وسط محوطه در حال گفتگو با خانم میانسالی است که روسری و مانتوی مشکی دارد، جوان، تمیز و مرتب است و بیشتر با دست هایش حرف می زند: "..... نخیر، پسرخاله منه، طرفدار مجاهدین است، تنها آدم درست و حسابی تو محله مان بود که گرفتنش! ....." و به پیرزنی که روی نیمکت نشسته و از درد می نالد اشاره می کند: "اون مادرشه، تو دنیا همین یک پسر را داره، باباشون پارسال مرد، کسی دیگر را ندارن، همسرش هم تو درگیری های خیابانی شهید شد، حالا من مادرش را آورده ام بره ملاقات پسرش، تنهائی نمیتونست بیاد، گفتیم امروز یه کار خیری کرده باشیم!"

نسیم خنکی می وزد و بوی درختان چنار را می آورد، پاسداری گروه ما را صدا می زند، حدود بیست نفر هستیم که می رویم داخل ساختمان، توی راهرو قفسی آویخته شده با دو مرغ عشق درون آن که بال به میله های نازک قفس می کوبند، به اتاقی می رویم و بازرسی بدنی می شویم، خوب همه جای آدم را می گردند و دست می کشند! سپس از ته راهرو به محوطه پارکینگ برمی گردیم و سوار مینی بوسی می شویم، راننده اش پاسداری میانسال است، با چفیه ای به دور گردن و سری نیمه طاس و هیکلی درشت، تیپ شعبون بی مخ! لحظاتی بعد مینی بوس حرکت می کند، همه در سکوت هستیم، وارد خیابان می شویم و اتوبان ما را می بلعد، از چهار راه رد می شویم، چراغ قرمز کار نمی کند، می پیچیم توی سرازیری اوین که خیابانی است طویل و دراز و انتهایش به زندان ختم می شود، بالای تیر چراغ برق لک لک جوانی لانه دارد و کنجکاو نگاهمان می کند، صدای شهر شنیده نمی شود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از جلو خانه های مردم عبور می کنیم و جلو در بزرگ زندان پیاده می شویم، به اطراف نگاه می کنم، ساکت است و پرنده پر نمی زند، تنها چند تک درخت خزان زده از دور پیدا هستند و بقیه اش کوه است و دره و تپه زار، نگهبان بالای در زندان از توی کیوسک ما را نگاه می کند، از در کوچکی وارد زندان می شویم، اتاقی است با چند پاسدار جوان، یکیشان کارت شماره داری می دهد و با سنجاق قفلی روی سینه مان نصب می کنیم و وارد حیاط زندان می شویم، حیاط وسیع و گسترده است، با باغچه های بزرگ و چمنزارهای سبز و زرد شده و درختان بلند غول آسا، کسی توی محوطه نیست، سمت راست مسیرمان را با حلبی و موکت دیوار کشیده اند و آن طرفش پیدا نیست! کنجکاو می شوم، به دنبال شکافی آهسته قدم برمی دارم و وسط راه آن را می یابم، خم می شوم و نگاه می کنم، چند خودرو سبک سواری و ساختمان های مسکونی چند طبقه به چشم می خورند که متعلق به کارکنان، بازجویان و شکنجه گران زندان هستند!

محیط بوی رطوبت و نم می دهد، کلاغی از جای نامعلومی قارقار می کند، مسیر را ادامه می دهیم و در انتها به محل سرویس و دستشوئی ها می رسیم و پلکانی به سمت بالا با حدود هجده پله، بوی توالت توی فضا پیچیده است، به دری گشوده شده می رسیم و محوطه ای کوچک و پاسداری که ما را به اتاق انتظار هدایت می کند، پنجره های اتاق را با مقوا و موکت پوشانده اند، نور کم است، روی نیمکت های رنگ و رو رفته می نشینیم، کسی صحبتی نمی کند، موزائیک های کف زمین چرک مرده و کثیف و از لای درزها آنها بوی نم، بوی چرک و خون سالیان به مشام می رسند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

نیم ساعت بعد صدایمان می کنند، از دری آهنی - شیشه ای وارد سالن بزرگ ملاقات می شویم، سمت راست، دیواری شیشه ای کشیده اند و سالن به دو نیم تقسیم شده است، زندانیان از آن سو برایمان دست تکان می دهند و متقابلا برایشان دست تکان می دهیم و حین حرکت احوال پرسی می کنیم، همه زیر سی سال هستند، پشت سر هر کدامشان یک پاسدار ایستاده است، وسط سالن "اخوی" را می بینم و پاسدار گردن کلفتی که پشت سرش ایستاده و مراقب حرکات من است!

گوشی تلفن را برمی داریم، حین صحبت متوجه می شوم چند تا از دندان هایش شکسته و کلمات را جویده، جویده ادا می کند! بهش می گویم: "در اخبار آمده بود که به زندانیان عفو داده اند، آیا شامل حال تو هم میشه؟" پوزخند می زند و می گوید: "ممکنه!" و در حالی که انگشتش را مثل چاقو زیر گلوش می کشد می گوید: "دیشب حدود هشتاد نفر را عفو کردند!!!" دلم فرو می ریزد، زبانم بند می آید، نمی دانم چه باید بگویم!

یکهو از ته سالن صدای جیغ و فریاد زنی بلند می شود! برمی گردم، نگاه می کنم، زن به صورتش چنگ می زند و چادر از سرش افتاده است، دو خانم از چپ و راست او را می گیرند و مانع می شوند، حاج داود به همراه چند پاسدار با شتاب از سالن خارج می شوند، آقائی با تأسف می گوید: "پسرش را اعدام کرده اند!" خانم پا به سن گذاشته ای در کنار من می گوید: "آن دفعه هم که اومده بودیم ملاقات همین بساط بود، خب اگه اعدام می کنید پس چرا ملاقاتی می دهید؟"

صدای تلفن قطع می شود، وقت ملاقات تمام است، از سالن خارج می شویم، ذهنم مغشوش و به هم ریخته است، متوجه نمی شوم چگونه به در خروجی می رسم، بیرون آسمان لاجوردی است و سایه ابرها بر جاده هاشور زده است، مینی بوس منتظرمان است، سوار می شویم و راه می افتیم، دفتر شعرم را باز می کنم و می خوانم: "آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند! ....."

 

منبع: 
http://www.iran-nabard.com/arshiv_nabard01/N416.pdf
برگرفته از: 
"نبرد خلق" شماره چهارصد و شانزده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: