اندوه پائیزی

گوینده خبر باز هم آمار بلندبالائی از اعدام ها در تهران و شهرستان ها را قرائت می کرد تا رسید به بندر!!! "..... به حکم دادگاه انقلاب بندرعباس تعداد ..... به اسامی ..... محمد فیروزی ....." قلبم گرفت و اشک در چشمانم حلقه زد .....

 

 

 

اوائل اردیبهشت سال ۱۳۶۰ بود، در زیرهشت بند ده واحد دو زندان قزلحصار باز شد و جوانی سیاه چرده و لاغر اندام وارد بند شد، مسئول بند او را به سلول ما آورد، اتهامش هواداری از سازمان چریک های فدائی خلق ایران - اقلیت بود، نامش محمد فیروزی بود، از زندان بندرعباس تبعیدش کرده بودند، حکمش حبس ابد بود، مثل خود بندر گرم و دوست داشتنی بود، از اردیبهشت ۱۳۶۰ تا اواخر مرداد ۱۳۶۰ باهم بودیم، روابط ما دو نفر طوری بود که انگار سالیان سال است که همدیگر را می شناسیم و از بچگی باهم بزرگ شده ایم، بند ده واحد دو قزلحصار مختص زندانیان سیاسی بود و مثل زمان شاه مسئولیت زندان به عهده شهربانی بود، سلول های ضلع شمالی به بچه های چپ و فرقان و ضلع جنوبی که رو به حیاط بند بودند به بچه های مذهبی (مجاهدین و آرمان مستضعفین و .....) اختصاص داده شده بودند.

دقیقا یادم نیست اما فکر کنم روزهای چهارشنبه بود که عصرها نوبتی توی بند چای پخش می کردند، آن روز (آن چهارشنبه) نوبت بچه های مجاهد بود که چای پخش کنند، سعید متحدین (برادر محبوبه متحدین) که در سال ۱۳۵۸ دستگیر شده بود مسئول پخش چای بود، سعید کتری به دست وارد سلول ما شد، محمد لیوان های پلاستیکی آبی رنگی را که داشتیم بین افراد سلول پخش کرد، سعید شروع به ریختن چای نمود تا به محمد رسید، محمد لیوان را بالا گرفت، سعید گفت: "لیوان را پائین بیار تا بتوانم چای بریزم!" سعید با خنده تکرار کرد: "بیا پائین!" محمد در جواب گفت: "تو بیا بالا، ما از موضع خودمان پائین نمی آییم!" سعید کتری چای را بالا آورد و چای ریخت و با خنده سلول را ترک کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

زمان سپری شد تا بعد از سی خرداد ۱۳۶۰ که دادستانی واحد سه را تحویل گرفت، ما را هم می خواستند به واحد سه منتقل کنند و ما بین دادستانی و شهربانی گیر کرده بودیم، زندانی ها مخالف انتقال زیر نظر دادستانی بودند، ابتدا شهربانی چی ها طوری وانمود می کردند که نمی خواهند به تقاضای دادستانی تن بدهند (این ظاهر قضیه بود، آنها بدشان نمی آمد از شر ما خلاص شوند!) ولی بعد از دو روز تسلیم شدند و ما را به واحد سه منتقل کردند، سعید متحدین را درست بعد از سی خرداد از ما جدا کرده و به اوین منتقل نمودند، ما را وارد بند یک، واحد سه کردند، قبل از ما تعدادی از زندانیان اوین را به آنجا منتقل کرده بودند، وجه مشترک ما در این بود که همه ما دستگیری سال ۱۳۵۹ یا قبل از آن بودیم، اولین شوک به ما اعدام سعید متحدین بود! یادش گرامی، بعد از سه روز افراد جدیدی را وارد بند کردند که به تیپ نود معروف بودند، آنها نود نفر از بچه های نازی آباد بودند که یکجا دستگیر شده بودند!

دو روز بعد از ورود تیپ نودی ها هنگام شب از روی حروف الفبا پنج نفر، پنج نفر از بند بیرون می کشیدند و به شکل بازجوئی فقط می پرسیدند: "سی خرداد را قبول داری یا نه؟" و بعد از ضرب و شتم و کتک مفصل با کابل به بند دو مجرد منتقل می کردند! در زیرهشت آنجا هم چهار پاسدار نوازش آخری را انجام می دادند (البته این سؤال و جواب شامل حال تیپ نودی ها نمی شد و از آنها این سؤال را نپرسیدند) من و زنده یاد حسین ملاقاسمی به خاطر حروف الفبا جزو سری آخر بودیم (یادش گرامی) ما را هم برای سین - جیم بردند و بعد از ضرب و شتم مرا وادار کردند رو به دیوار بایستم، در کنار من محمد قرار داشت، آن شب و لحظات را فراموش نمی کنم، انگار همین دیروز بود، یک آن کنار محمد بودم، خنده رفته بود توی قالبم، محمد با زمزمه پرسید: "چرا می خندی؟" یواشکی گفتم: "دندونم شکست!" با تحکم و تعجب گفت: "این که خنده نداره!" گفتم: "آخه قورتش دادم!" محمد هم خنده اش گرفت.

تا صبح همان طور رو به دیوار سر پا ایستاده بودیم و کسی چیزی نمی گفت چرا که پاسدارها با کابل قدم می زدند و هر کس چیزی می گفت را زیر کابل می گرفتند، صبح تمامی ما را که حدود صد و هشت نفر بودیم داخل چهار سلول آخر بند چپاندند، روزها داخل سلول بودیم و شب ها با ردیف پنج نفره از سلول ما را بیرون می کشیدند و به ترتیب در زیرهشت با کابل به جانمان می افتادند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اوائل مرداد بود که آخر شب آمدند و اعلام کردند وسائل را جمع کنیم و در راهرو بنشینیم، درست مثل شب های قبل توی ردیف های پنج نفره ولی ظاهرا از کابل و کتک خبری نبود، چند ساعتی به همین شکل نشستیم، دیگه داشت صبح می شد که در بند باز شد و حاج داود رحمانی و اراذل و اوباشش (پاسدارها) وارد بند شدند، جلو همه وایستاد و با همان لحن لاتی گفت: "برید خدا را شکر کنید، قرار بود صد نفر را برای اعدام بفرستیم، تعداد شما هم جوابگو بود ولی نمیدونم چی شد که زنگ زدن و گفتن دیگه لازم نیس، پاشید برید تو سلول، شاید همین روزا نوبتتون برسه!" بعد از این اتفاق افراد دستگیر شده جدید زیادی را به بند ما (مجرد دو) منتقل می کردند و تعداد ما هر روز بیشتر و بیشتر می شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شهریورماه بود که پاسدار بند اسم محمد فیروزی را صدا زد، محمد به سرعت حاضر شد و رفت زیرهشت، هنوز زمان زیادی نگذشته بود که برگشت، پرسیدم: "چی شد محمد؟" گفت: "میگه با کلیه وسائل بیا بیرون!" و شروع کرد مختصر وسائلی که داشت را جمع کردن، مقدار کمی پول داشتیم، سیصد تومان آن را دادیم به محمد، گفتم: "اگه بردنت بند دیگه که هیچ چی ولی اگه خواستن منتقلت کنن به بندر برای این که ما هم بدونیم بگو از من صد تومن قرض گرفتی!" حدود نیم ساعت گذشته بود، پاسدار بند که به زنبور معروف بود مرا صدا کرد، گفت: "تو به فیروزی پول قرض دادی؟" گفتم: "آره!" پرسید: "چقدر؟" گفتم: "صد تومن!" و او هم صد تومان را به من داد، فهمیدیم محمد را بردند بندر!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از ده روز (مهرماه بود) من و تعدادی از بچه ها را بردند بند عمومی یک، اکثر بچه ها برای دیدن و شنیدن اخبار تلویزیون شب ها در مسجد بند جمع می شدند، آن موقع خبر اعدام ها را از رادیو - تلویزیون با آمار و اسم پخش می کردند، یک روز (بیست و دوم مهرماه ۱۳۶۰) در غروب غم گرفته پائیزی که برای شنیدن اخبار جمع شده بودیم گوینده خبر باز هم آمار بلندبالائی از اعدام ها در تهران و شهرستان ها را قرائت می کرد تا رسید به بندر!!!

"..... به حکم دادگاه انقلاب بندرعباس تعداد ..... به اسامی ..... محمد فیروزی ....." قلبم گرفت و اشک در چشمانم حلقه زد، دیگر توان شنیدن ادامه اخبار را نداشتم، همین طور که الان هم بعد از نگارش این اندوه پائیزی (خاطره) باز هم قلبم گرفت و اشک از گوشه چشمم جاری شد، یاد و نامش گرامی و راهش پر رهرو، مهرماه ۱۳۹۸ - تهران

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در پیوند با این نوشتار نگاه کردن به نوشتار دیگری در لینک زیر سودمند است:

http://iranglobal.info/node/66759

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

"روزی – نامه!" جمهوری اسلامی در صفحه چهار شماره ششصد و هشتاد و پنجم در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مهرماه سال ۱۳۶۰ نام های اعدام شدگان در زندان بندرعباس را این چنین نوشته است:

یک - شكرالله نهائى فرزند سیداحمد

دو - بیژن بندگزى فرزند على

سه - محمدامين ترابى فرزند حسين

چهار - حسن بشیری فرزند كریم

پنج - فاطمه رخ بين (با نام های مستعار فهیمه و مهرنوش) فرزند حسين

شش - احمد اسلامى جوزانى فرزند عبدالله

هفت - عباس مكارى فرزند على

هشت - محمد خدادادزاده فرزند ابراهيم

نه - ناصر مرادى فرزند على

ده - فتح الله فرید فرزند ناصر

یازده - حبیب الله خبازى فرزند حسن

دوازده - محمد فیروزی فرزند حسن

سیزده - محمد معینی فرزند رسول

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

 

منبع: 
http://dialogt.de/2019/7987
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: