روحانیت سیاسی، بیشتر یک کاتالیزور بود (در سالگرد صدور خمینی به ایران)

محمد علی اصفهانی     Mohammad Ali Esfahani
در یک جامعه ی در حال گذار، مناسبات و معادلاتی که زندگی روزمره ی جامعه را تشکیل می دهند، دچار گسست های اجتناب ناپذیر می شوند.
روحانیت سیاسی می دید که:
ـ همزمان با متزلزل شدن پایه های فئودالیسم، بازار سنتی را نیز بورژوازی مدرن دارد از دستش می رباید.
ـ و فرهنگی که این بورژوازی با خود می آورَد، بنیان «ارزش» های او را و نظام ارزشی او را زیر سئوال می برَد و زیر ضرب می گیرد و از متن جامعه ی جدید، خارج می کند.
و از همین رو، به تقلا افتاد، و از کنش پذیری معمول به کنش گری روی آورد.


روحانیت سیاسی، بیشتر یک کاتالیزور بود

(در سالگرد صدور خمینی به ایران)

 

«امروز یک فُرْجه پیدا شده. من عرض می کنم به شما یک فرجه پیدا شده. اگر این فرجه‏‎ ‎‏پیدا نشده بود، این اوضاع امروز نمی شد در ایران. یک فرجه ای است این. اگر الآن‏‎ ‎‏غنیمت بشمارند این را، این فرصت است. این فرصت را غنیمت بشمارند آقایان.‏‎ ‎‏بنویسند، اعتراض کنند. الآن نویسنده های احزاب دارند می نویسند، امضا می کنند...»
«... خوب ما دیدیم که چندین نفر اشکال کردند و ‏‏[‏‏اعتراض‏‏]‏‏ کردند و همه ی حرف ها،‏‎ ‎‏بسیاری از حرف ها را زدند و امضا کردند و کسی هم کارشان نداشت. فرصتی است این؛‏‎ ‎‏این فرصت را نگذارید از دست برود...»
 
خمینی در ۱۰ آبان ۱۳۵۶ در شرایطی که در پی باز شدن نسبی فضای سیاسی در ایران، هنوز همچنان صدا و طنین صدای خردمندان و اهل قلم و اندیشه و سیاسی کاران کلاسیک بود که در فضای مبارزات سیاسی می پیچید، اینچنین در سخنرانی خود در نجف، به بی عملی و جبن و زبونی و بی ثمری و انفعال اصحاب خود اعتراف می کند و به آنان قوت قلب می دهد که ورق برگشته است و دیگر لازم نیست باز هم بترسید و خفه خون بگیرید و از قافله عقب بمانید و بگذارید که میوه ی رسیده یی را که حاصل خون و رنج دیگران است صاحبان آن بچینند و بر سفره ی خود بگذارند.
 
و روحانیت مبارز که از بعد از تبعید مرجع عالیقدرش در سال ۱۳۴۲، عمدتاً مشغول استنجا با سنگ هایی بود که در ۶ بهمن ۱۳۴۱ به طرفش پرتاب شده بود و تعادلش را به هم زده بود، خواب آلوده، عبایش را به سر می کشد و از خانه بیرون می آید و اوضاع و احوال ارضی و سماوی را رصد می کند و مطمئن از این که خطری تهدیدش نخواهد کرد به مسجد می رود و از آنجا همراه با اصحاب خود تمثال خمینی بر دست، راهی کوچه و خیابان می شود.
 
البته، از حق نگذریم و مبارزات و مجاهداتی نظیر ترور حسنعلی منصور را فراموش نکنیم، که اجرای برنامه های کفرآمیز و مفسده برانگیز رفرم ششم بهمن هزار و سیصد و چهل و یک، و تبعید شدن حضرت امام به ترکیه در زمان نخست وزیری او، از جرم های ثابت شده اش در محکمه ی شرع بود.
و همچنین مبارزان نستوهی چون شهید لاجوردی و غیره و غیره را.
و الی آخر را نیز.

ـــــــــــــــــــــــــ
 
«حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهدای تحیت و دعا، به طوری که در روزنامه‏ ها منتشر است، دولت در انجمن های ایالتی و ولایتی، «اسلام» را در رأی ‏دهندگان و منتخبین شرط نکرده؛ و به زن ها حق رأی داده است. و این امر موجب نگرانی علمای اعلام و سایر طبقات مسلمین است.
بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمایید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‏ های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگویی ملت مسلمان شود.
الداعی: روح‏ اللّه‏ الموسوی»

(متن تلگراف خمینی به شاه در ۱۷ مهر ۱۳۴۱ـ صحیفه نور، جلد اول صفحه ۷۸)
 
ــــــــــــــــــــــــ
 
پانزده تا شانزده سال کافی بود تا روحانیت مبارز به رهبری خمینی بتواند بر چند هزار سال (به عبارتی) و بر هفتاد و دو سال (به عبارت دیگر) از تاریخ ایران پیروز شود، و انتقام هرچه پیشرفت اجتناب ناپذیر را که از دوران مشروطیت تا آن روز نصیب مردم شده بود یکجا از آن ها بگیرد.

روحانیت ایران در زمان شروع حرکت خمینی، عمده ترین منبع ارتزاقش یا فئودالیسم بود، یا بازار سنتی که خودش چیزی نبود به جز مجموعه ی متناقضی از ساختار مادی ابتدایی سرمایه داری عقب مانده، و فرهنگ جا افتاده و درونی شده ی فئودالیسم.
و طبعاً بعد از دریافت ضربات متعددِ بعد از مشروطیت، دیگر آخرین ضربه بر پیکر خود را در آغاز دهه ی چهل نمی توانست تحمل کند.

روحانیت سنتی، البته همچنان امیدوار بود که بتواند به دور از گرد و خاک ها، کم و بیش به حیات ساده ی خود ادامه دهد؛ اما روحانیت سیاسی می دید که:
ـ همزمان با متزلزل شدن پایه های فئودالیسم، بازار سنتی را نیز بورژوازی مدرن دارد از دستش می رباید.
ـ و فرهنگی که این بورژوازی با خود می آورَد، بنیان «ارزش» های او را و نظام ارزشی او را زیر سئوال می برَد و زیر ضرب می گیرد و از متن جامعه ی جدید، خارج می کند.

و از همین رو، به تقلا افتاد، و از کنش پذیری معمول و متداولِ از زمان رضا شاه به بعد ـ و بعد تر، از بعد از کودتای ۲۸ مرداد به بعد ـ به کنش گری روی آورد.
شاید حتی بدون امیدی به آینده، و تنها به عنوان آزمون آخرین شانس بقا.
 
کینه ی در کمین نشسته ی خمینی به عنوان مهم ترین چهره ی روحانیت سیاسی در ایرانِ بعد از انقلاب مشروطیت، و بعد از کاشانی، از برچیده شدن بساط حکام شرع، از تشکیل دادگستری، از ایجاد و گسترش دانشگاه، از رشد فرهنگ لاییک و سکولار در جامعه ـ که هیچ تضادی با اعتقاد به دین و عمل به آن در عرصه ی حیات خصوصی نداشت و ندارد ـ نه منحصر به او، بلکه یک خصیصه ی ذاتی و منبعث از ماهیت روحانیت سیاسی بود و هست.
 
اعطای حق انتخاب به زنان، و متزلزل شدن پایه های فئودالیسم به نفع گشوده شدن راه رشد سرمایه داری مدرن در ایران، فقط جرقه یی بود بر پیکر یک خرمن انباشته شده ی آماده ی اشتعال.

نمی شد که روحانیت سیاسی در برابر اقدامات خانمان بر افکنی که دو پایگاه سنتی روحانیت ـ انگلستان، و فئودالیسم روستایی و شهری و بازاری ـ را نشانه گرفته بود، و در برابر ارتکاب معاصی کبیره یی چون غصب اراضی و اموال تزکیه شده ی ملّاک و خوانین محترم، و ورشکست کردن تجار مسلمان، و لخت راه رفتن زنان در کوچه و خیابان به منظور اشاعه ی فحشا و فسق و فجور، علی الخصوص در میان جوانان، و برپایی محافل و مراسم لهو و لعب و رقاصی و غنا و بی حیایی در کوی و برزن و حتی رادیو و تلویزیون، و قائل شدن به اباحه ی مشارکت نساء و نوامیس محترمه ی مؤمنین در امور و مفاسد سیاسی و اجتماعی در جهت اجرای اوامر پلید اجانب، دست روی دست بگذارد.

این اما، فقط یک سوی قضیه است.
 
ــــــــــــــــــــــــ
 
قضیه، سوی و سویه ی های دیگری هم دارد که بسی فراتر از روحانیت و دغدغه های آن هستند و به مقولات مهم تری بر می گردند.
در یک جامعه ی در حال گذار، مناسبات و معادلاتی که زندگی روزمره ی جامعه را تشکیل می دهند، دچار گسست های اجتناب ناپذیر می شوند:

ـ چه در آنچه حول محور اقتصاد و تولید و توزیع قرار دار (که بنا به ماهیت گذار، باید گفت قرار داشت یا در حال قرار گرفتن است).

ـ چه فرهنگی که برخاسته یا تأثیر گرفته از مناسبات و معادلات جدید است، و تضاد ها و تناقض ها و ناهمسازی های چند وجهی یی میان آن و فرهنگ درونی شده ی جامعه وجود دارد.

ـ چه مجموعه ی ارزش ها و نظام (و نظام های) ارزشی.

ـ چه تنظیم روابط درونی اجزا ی جامعه، به شمول افراد و نهاد ها و ارگان ها، با یکدیگر.

ـ چه شکل و محتوای قدرت سیاسی، و نوع رابطه ی مردم با این قدرت، و این قدرت با مردم، که در مجموع، حیات سیاسی جامعه را تشکیل می دهد.

و سوی و سویه هایی که عمدتاً در دل همین سوی و سویه های کلی طبقه بندی می شوند.
 
همه ی این عامل ها، آماده ی ترکیب با یکدیگر و رسیدن به یک ترکیب جدید، مستعد تأثیر پذیری از یک عامل کاتالیز ـ کاتالیزور ـ هستند.
نباید نقشی بیش از اندازه ی واقعی برای روحانیت سیاسی قائل بود، و این عامل های تعیین کننده را در عاملی خلاصه کرد که خودش هم تأثیر پذیر از همین عامل ها بوده است و کنش و واکنش هایش را همین عامل ها تعیین کرده اند.

خمینی و روحانیت سیاسی، در آنچه پیش آمد فقط نقش کاتالیزور را داشته اند.
با این تفاوت که بر خلاف مورد ترکیبات شیمیایی، جامعه به عنوان یک ارگان زنده ی متشکل از آحاد گرد هم آمده ی وجودی خودآگاه به نام انسان، می تواند ترکیب آینده ی خود را خود تعیین کند.
حتی در حال گذار.
به شرطی اما که خود به خودآگاهی رسیده باشد!

۸ بهمن ۱۳۹۸

www.ghoghnoos.org

منبع: 
ققنوس ـ سياست انسانگرا
برگرفته از: 
www.ghoghnoos.org
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: