عشق و طعم تلخ برگ درخت گردو

"مهاجرت "بخش بیست دوم

مکرویان محل زندگی خانواده ها بود .مجرد ها در ساختمان کارتیه سه اسکان داده می شدند دانشجویانی هم که بدانشگاه معرفی و مشغول تحصیل می گردیدند در خوابگاه دانشجوئی که در افغانستان لیلیه گفته می

عشق و طعم تلخ برگ درخت گردو ."مهاجرت "بخش بیست دوم
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
یاد گاری که در این گنبد دوار بماند. حافظ
مکرویان محل زندگی خانواده ها بود .مجرد ها در ساختمان کارتیه سه اسکان داده می شدند دانشجویانی هم که بدانشگاه معرفی و مشغول تحصیل می گردیدند در خوابگاه دانشجوئی که در افغانستان لیلیه گفته می شدساکن می گشتند.
تنوع غریبی بین این دسته از بچه ها که بسیار جوان بودند و از نقاط مختلف ایران می آمدند وجود داشت. اما در یک چیز مشترک بودند آن هم علاقه آنها بدرس با درجاتی کم ویا زیاد، جوان هائی که از همان روز اول بنا را بر قبول شرایط سخت نهاده بودند! درس خوانی وهدفشان کاملا معلوم بود. طوری مشغول درس بودند که کمترسروکله آن ها دردفتر ومکرویان پیدا می شد.
پسر جوانی بود ازاشگورشمال بنام جمشیدکه با دقت وانظباط مشغول درس بود وکار پیاده کردن رادیو را نیز با همان نظم پیش می برد .مصاحبت با آن چهره جوان وهیجان زده برایم جالب بود .او جزو محصلانی بود که شوروی رفت پزشگی خواند وسپس تخصص چشم گرفت وحال یکی از جراحان خوب چشم در سوئد بحساب می آید.
دربین این جوان هاسه جوان بودندهرسه با هم دوست واز بچه های جوان سازمان که بعد از دیپلم از طریق کمیته محلات سازماندهی شده وبا هم در محلات کار می کردند. هر سه بچه تهران بودند این بچه تهرانی بودن در شکل وروابط اجتماعی آن ها کاملا مشهود بود. گوئی نوعی حق آب وگل نسبت به دیگر جوان ها برای خود تصورمی کردند.
این بچه ها بیشترخود را به تشکیلات نزدیک میدانستند .عملا سرگروهشان که فرید نام داشت اکثرا در دفتر یا کارتیه سه بود تا دانشگاه. یکی دیگرمتاسفانه به خاطر نوعی زیرکی که راه به بزن بهادری وعلاقه به کارهای ماجراجوئی می زد اما درعین حال پسربا معرفتی بود خیلی زوداز طریق مسئول امنیتی شناسائی وتن به کار با اوسپرد. کاری که از نظرمن کاملا غلط بود.امریکه باعث گسست فرد از گروه دوستان وبالاتر دیدن خود درجمع می گردید وبه انتظارات بیشتر از تشکیلات منجر می شد.کاری که درطولانی مدت به درس و دانشجوئی او لطمه زد و به برداشت غلط از ظرفیت خودغره اش نمود.متاسفانه همان طور که نوشتم مسئول امنیتی درنشکلات کابل نا خواسته احساس وشاید این فکررا می کردکه تمامی افراد حداقل تا حد خود کمیته را باید زیرنظر گرفت.
روزی درحین خرید در بازار دست دوم احساس کردم زیرنظر وتحت تعقیب قراردارم به چندین مغازه رفتم دیدم که حدسم درست است. دانشجوی تازه آمده قدم بقدم دنبال من است. به کوچه ای پیچیدم اما داخل نرفتم وسر کوچه منتظر شدم .پسرجوان بسرعت داخل کوچه شد ! یفه اش را گرفتم که حال تعقیب من می کنید .شرمنده وترس خورده که معلوم شد با هدایت مسئول امنیتی بوده است.
کار به برخورد شدید من وتوجیه این که خفظ امنیت رفقا برای من مهم است. قراروتاکید جدی شد که بعد از آن بهیچ وجه اجازه تعقیب اعضای تائید شده سازمان انجام نگیرد!الله العلم
اما جالب ترین نفر این گروه سه نفر پسری کاوه نام بود.در ضمن بودن با این دو نفراستقلال واخلاقیات خود را نیز داشت. حتی در رابطه با کمیته کابل هم !من این استقلال راحس می کردم و خوشم می آمد.این که خود را به این فرد یا آن فرد نمی چسباند وبیشتر در دنیای خود بود.
نمی دانم نحوه شانه کردن مو .نوع لباس پوشیدن که یقه پیراهن را روی یقه کت می کشید، سیبلی نوجوانانه ای قیطانی که گاه تابش می داد مرا بیاد داریوش رفیعی می انداخت و شاید هم عاشق پیشگیش !
عاشق دختر آقا مرتضی یکی از اعضای حزب که مسئولیت دفتر حزب را داشت شده بود.
اسم دخترجوان بسیار زیبا به نظرم نغمه بود.با صورتی گرد و سفید، چشمانی آبی رنگ که ملاحت صورتش را بیشتر می کرد. با موهای سیاه نسبتا فر دار.بسیار مودب بود وکلاخانواده بسیار مودب ومحترمی بودند.خانم آقا مرتضی شهلا خانم با مدیریت مسئولانه در کودکستان حق مادری برگردن بچه هاداشت .خود آقامرتضی هم آدم نیک نفسی بود که قد بسیار بلندی داشت شیوه خاصش در صحبت وتعارف برایم بسیار جالب بود.
خانه شان در اولین راهروی محل مسکونی ما بود.درطبقه چهارم خانه که بالکن نشان روبروی بالکن منزل دکتر حجت قرار داشت زندگی می کردند.من اوایل زیاد متوجه حضور مداوم وقدم زدن های زیاد کاوه که از این سر مجموعه تا آن سرش می رفت و برمیگشت نمی شدم ! دست دست می کرد تا شب شود وبرگشت به خوابگاه مشکل . بیتوته کردن شبانه عمدتا در منزل سعید وسیما که بسیار آدم های راحت وخون گرمی بودند واحیانا منزل دکتر حجت .
یک روز آقا مرتضی من را در دفتر بولتن دید وگفت "آقا این دختر ما کوچک است چه وقت عاشق شدن وعشق بازی کردن است؟این اقای کاوه هم دست از سر او بر نمی دارد لطفا تذکر بدهید"! گفتم "اطلاعی ندارم در ضمن حق ندارم در امور داخلی بچه ها دخالت کنم چکارشان دارید"؟
ناراحت شد "آقا پس در مسئولیت چه کسی هست "؟گفتم این کار مسئول ندارد"! دلم نمی خواست این هم دستمایه ای برای برخی ها بشود .با دکتر حجت صحبت کردم خندید وگفت "واقعا تا حالا خبر نداشتی ؟ چندی قبل کاوه مهمان ما بود شب گفت می خواهد بالکن بخوابد بالکن طولش کم است گفتیم نه سخت است خوابیدن ! گفت "من عادت دارم جمع شده می خوابم وشب بالکن خوابید "!بعدا فهمیدم به خاطر روبرو بودن با بالکن خانه آقا مرتضی بوده واز آنجا با هم صحبت می کردند". داستان این دوست داشتن که دو طرفه بود به درگیری خانواه وعمدتا آقا مرتضی با نغمه منجرمی شد.
اما برای من زیبا بود.چرا که مقوله عشق بودوعاشقی! مرا یاد پسر همسایه می انداحت. علی که عاشق دختر آقای جهان شاه لو شده بود.کار می کرد پولی بدست می آورد دو جرخه ای کرایه می کردساعت ها انتظار می کشید تا او از در خانه شان بیرون بیاید با دوچرخه کرایه ایش اورا قدم بقدم تعقیب می کرد تا کسی مزاحمش نشود.
تابستان ها از روی پشت بام خانه ما وآقای ملکیان رد می شد ساعت ها روی پشت بامشان دراز می کشید که اوبه حیاط بیاید. می گفت "وقتی به حیاط می آید دنیا دور سرم می پیچدویرگهای تلح درخت گردو را که روی پشت بام پهن شده اند می جوم .ای کاش سنگ فرش خانه جهان شاهلو بودم".کارش واقغا به جنون کشیده بود.سز انجام با انداختن یک طرقه زیر پای خواستگاردختر ، پدر دختر که شخص متنفذی بود اولتیما توم جدی داد وبعد از مدتی هم دخترک با فرد مکنت داری ازدواج کرد ورفت علی ماند با درد وخاطره نزدیک به سه سال عاشقی و طعم تلخ برگ درخت گردو.
عاشق نشده بودم تنها خاطره ام از دوران بلوغ به انشاء نوشتن هایم برای برخی دختران محل برمی گردد به دخترهمسایه مان که از زیباترین دختران شهرمان بود. او هم چشم های آبی روشنی داشت. یکبار انشائی برای نوشتن آورده بود وقتی برای گرفتنش آمد وارد دالان ورودی خانه مان شد. تماسی اندک ، کوتاه ترازدقیقه! حس کردم دالان دورسرم می چرخد.قلبم داشت از سینه برون میزند. ترسیدم بی اختیار،بی خود شده ازخود ، برروی سکوی دالان نشستم. قدرت بلند شدن نداشتم او رفت ومن هنوز بعد این همه سال آن رخوت دلنشین عهد شباب را بیاد می آورم.
فکرمی کنم علی چه کشید. او هرگز یاد دختر گیس طلائی آقای جهان شاه لو را فراموش نکرد. سال ها بعد زمانی که کاوه در مسکو پزشگی می خواند وبا یک دخترعرب سوری هم دانشکده اش زندگی می کرد. پرسیدم " راستی کاوه چگونه تمام شد"؟ گفت " تمام شد؟ هنوزدرانتهائی ترین قسمت قلبم جای دارد! تمام نشده"! عشقی که با رفتن خانواده آقا مرتضی به امریکا نا تمام ماند .
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم، آه چه آسان حرام شد
مي شد بدانم اين که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟
اول دلم فراغ تو را سرسري گرفت
وآن زخم کوچک دلم آخر جزام شد
گلچين رسيد و نوبت با من وزيدنت
ديگر تمام شد گل سرخم،‌ تمام شد
شعر من از قبيله خون است خون
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شکوه تو،‌رمز دوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
اين داستان به نام "تو" اينجا تمام شد حسین منزوی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: