یاد ایام

در تابستان شصت و هفت از بند ما سی و سه نفر اعدام شدند! بچه های گوهردشت را در سالن آمفی تئاتر و بچه های اوین را در حسینیه بزرگ اوین و یا زیرزمین ٢٠٩ دار زده بودند و هواداران مجاهدین زندان گوهردشت را نیز در سوله کنار نانوائی! کوهی از دمپائی ها روی هم ریخته بودند! دیگر هیچکس امیدی به زنده ماندن نداشت و همگیمان لحظه شماری می کردیم که نوبتمان فرا رسد! فرصتی که رژیم در انتظارش بود فرا رسیده بود تا هزاران زندانی سیاسی را به چوبه های دار بسپارد! .....

 

 

بخش یکم

حدود ساعت دو بعد از ظهر به همراه یکی از رفقا برای اجرای قرار حرکت کردیم، باید به شهر ری می رفتیم، رانندگی با من بود، هنگام حرکت و نیز در طول راه دلشوره عجیبی داشتم، تمام وجودم با احساس غریبی آکنده بود، هیچ گاه به این موضوع که از آینده نزدیکم خبر داشته باشم معتقد نبودم، با این وجود گوئی چیزی به دلم برات شده بود! کارهای عقب افتاده، موضوع خود قرار و مشکلات دیگر فکرم را به شدت مشغول کرده بود، پیش از حرکت وسائل و ابزار کارم را جمع و جور کردم و راه افتادم، سر قرار رفتیم اما قرار اجرا نشد، آن روز دو بار نزدیک بود تصادف کنم، چنین حواس پرتی و عدم تمرکزی برایم کم سابقه بود، در مسیر بازگشت موتورسواری نظر رفیق همراهم را جلب کرد، موتورسوار یک نفر هم پشت خودش نشانده بود، از جاده فرعی وارد یکی از جاده های اصلی شدیم، از آنجا دیگر قطعی شد که آنها در تعقیب ما هستند چون حتی موتورسوار جلوی یک کمیته ایستاد تا از آنها کمک بگیرد!

لحظاتی بعد موتورسوار و یک نفر پاسدار با لباس فرم به ما رسیدند و گفتند کنار جاده توقف کنیم، ماشین پیکان لکنتی ما بدتر از آن بود که لااقل چند دقیقه با آن ویراژ داده تا شاید خودمان را نجات دهیم، به اجبار کنار جاده توقف کردیم، به سرعت ما را بازرسی بدنی کردند، در حین بازرسی می گفتند: "قاچاق حمل می کنید؟" هیچ چیز از ما پیدا نکردند، بیان این جمله فقط برای منحرف ساختن ذهن ما بود، بعدها در زندان فهمیدیم به بسیاری از افرادی که دستگیر می شدند همین حرف را می زدند، این جمله تأثیر به سزائی در روحیه مان داشت، در لحظات اولیه متوهم بودیم که ما را به اشتباه دستگیر کرده اند، در عرض چند ثانیه ماشین هایشان در اطراف ما جمع شدند، آنها به اشتباه ما را دستگیر نکرده بودند، تصور ما اشتباه بود! تازه پی بردیم که از جهات مختلف در محاصره هستیم.

ما را به کمیته مشترک (۱) منتقل کردند، وقتی به باغشاه رسیدیم کنار میدان پاستور توقف کرده و با ماشین خودمان با چشم های بسته ما را به طرف میدان توپخانه (محل کمیته مشترک) بردند، به محض ورود اعضای بدنمان را گشتند، حتی از لای درزها، آستین، یقه و ..... نگذشتند، بعد از یک ساعت ماندن در حیاط بازداشتگاه مرا به طبقه اول بردند و به اتاقی فرستادند که بازجوئی کتبی در آن طبقه صورت می گرفت، رفیق همراهم را جداگانه بردند، وقتی از رابطه‏ ما پرسیدند جواب دادم: "او را نمی شناسم بلکه می خواستم از آن مسیر بروم که سر راهم سوارش کردم!" گویا بازجوئی از رفیقم در همان لحظات آغاز شده بود، یک پتوی سربازی کف اتاق پهن بود، چند ساعتی با چشم‏ بسته روی آن نشستم ولی وقتی از بازجوئی خبری نشد کفشم را زیر سرم گذاشتم و دراز کشیدم، برای بازجوئی آماده می شدم، آیا لو رفته ایم؟ آیا اشتباها دستگیرمان کرده اند؟ تحت تعقیب بوده ایم؟ از چه زمانی؟ وضع رفقای دیگرمان چطور بود؟ سراغ خانه رفته اند؟ و .....

فکرم به هزار راه کشیده می شد، از هجوم این همه مشکل به ذهنم داشتم دیوانه می شدم! در همان حال گیج و منگ خوابم برد، روزهای گذشته آن قدر کارها زیاد بودند که فرصتی برای خوابیدن غنیمت بود، علاوه بر این گوئی وقتی نتوانستم به نتیجه مشخصی درباره ضربه برسم یک آرامش خیال کاذب به سراغم آمد، برای سرنوشت نامعلومی آماده می شدم، در آن لحظات به سوی تاریکی مطلق گام برمی داشتم، نمی دانستم و حتی نمی توانستم حدس بزنم که ماهیت این تاریکی چیست؟ هر گاه که به آن روزها می اندیشم از کینه و تنفر بر خود می لرزم، واقعا چه کسی ممکن است آن شرایط غیر انسانی را تحمل کند؟ وضع من بسیار سهل تر از شرایط کسانی بود که بار سنگینتری را بر دوش داشتند، بر آنها چه می گذشت؟

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود ساعت یازده شب از صدای در بیدار شدم، دو نفر وارد اتاق شدند و روبرویم نشستند، مشخصاتم را پرسیدند و سپس سؤال کردند: "ماشین مال کیست؟" پاسخ دادم: "مال من است و با آن کار می کنم!"

- همراهت کیست؟

- نمی شناسم، او را سر راه سوار کردم!

یکی از آنها بعد از چند دقیقه مکث گفت: "تو خسرو ..... را نمی شناسی؟" (اسم و مشخصات کامل رفیقم و همچنین نام های مستعار وی را بیان کرد!)

- نه!

در این مدت چشمبند داشتم، ناگهان دنیای جلوی چشمم تیره و تار شد و زنگی به شدت صدها ناقوس کلیسا در سرم به نواختن درآمد! فرد مقابل من با دو دست خود همزمان به دو طرف گوشم سیلی زده بود! فهمیدم چه شد، سرم گیج رفت و به دیوار تکیه دادم، دوباره یقه ام را گرفت: "اگر همین الان حرف هایت را زدی پرونده ات خیلی سبک خواهد شد چرا که همین طور هم پرونده اعدام داری اما اگر بعدها زیر شلاق حرف زدی دیگر هیچ ارزش ندارد، مثل یک پاکت شیرینی تر است که مگس رویش باشد!" بعد از تهدید و ارعاب از اتاق خارج شدند، از آن به بعد هر لحظه منتظر رفتن به شکنجه گاه بودم، با این که مرا تا صبح به جائی نبردند انتظار شکنجه و بازجوئی مجال یک لحظه چشم روی هم گذاشتن نداد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صبح اول وقت مرا به اتاقی بردند تا لباس هایم را درآورم، یک زیرشلوار و یک پیراهن به من دادند، لباس هایم را برداشتند و گفتند: "دیگر به درد تو نمی خورند!"عکسبرداری، انگشت نگاری و کارهای اداری حدود یک ساعت طول کشیدند، سپس مرا دوباره به حیاط زندان بردند، در آنجا روی یک صندلی نشستم و از زیر چشمبند متوجه شدم که جلویم میزی قرار دارد، در کنار میز فردی نشسته و با پرونده های روی میز بازی می کند، حدس زدم به من چشم دوخته است، ناگهان اسم کوچکم را صدا زد و شروع کرد با یک زبان ملایم و آرام صحبت کردن تا شاید مرا نرم کرده و به حرف بکشد، بعد از کمی صحبت دوباره درباره رفیق همراهم پرسید، همان جواب ها را دادم! گویا کمی عصبی شده بود اما سعی می کرد خودش را کنترل کند.

 بار دیگر شروع به صحبت کرد، این بار صحبت هایش در مورد فعالیت هایم در شهر خودم بودند، حتی اسم دو نفر از هم کلاس های سابقم را به طور ناقص بیان کرد، همه آنها را انکار کردم، به یکباره با مشت به استخوان زیر چشمم کوبید! از این ضربه صاعقه ای در مغزم جهید، ظاهرا انگشتر دستش به صورتم خورده بود چرا که بلافاصله ورم کرد، از شدت درد کمی به خودم پیچیدم و دوباره سرم را بلند کردم، صدای زنگ گوش هایم از سیلی شب قبل دوچندان شده بود! او دیگر حرف نزد، بعد از چند ثانیه گفت: "بلند شو!" به پاسداری که کنار ما بود دستور داد: "ببرش!" در ته دل خوشحال شدم، با خودم گفتم شاید حداقل چند ساعت با من کاری ندارند، زمان برایمان خیلی اهمیت داشت، هر قدر زمان می گذشت به نفعمان بود، شاید از این طریق رفقای بیرون زودتر به ضربه ای که خورده ایم پی می بردند و در نتیجه چاره ای می اندیشیدند تا از مهلکه جان سالم به در برند!پاسدار مرا با دو تخته پتوی سربازی و یک کاسه و قاشق و یک لیوان پلاستیکی و صابون وارد بند دو که در همکف واقع است برد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دنیای دیگری می دیدم، بعد از چند لحظه به فضای کم نور داخل راهرو عادت کردم، از زیر چشمبند در امتداد راهرو افرادی را دیدم که ابتدا خیال کردم عمامه به سرشان پیچیده و خوابیده اند، بعد از چند لحظه متوجه شدم که پاهایشان باندپیچی شده است! فورا به یاد حرف بازجو در شب قبل افتادم: "آن قدر به کف پایت کابل می زنیم که به اندازه کله ات ورم کند!" بازجو یک حرف راست زده بود! چنین شکنجه ای از عادیترین کارهای امثال او بود! در طول راهرو افرادی با پاهای ورم کرده دراز کشیده بودند، از پاهای بسیاری از آنان خون و خونابه بیرون زده بودند، در آن لحظه نمی دانستم که آیا حس همدردی با آنان داشته باشم و یا احساس دیگری؟ احساس چندگانه ای به من دست داده بود، از طرفی حس ترحم و همدردی، از طرف دیگر حس وحشت و هراس و از همه مهمتر احساس شرم سراپای وجودم را فراگرفته بودند چرا که بر روی پاهای سالم خودم راه می رفتم و به پاهای آش و لاش آنان نظاره می کردم!

در طول راه بعضی از جاها را خالی دیدم، شاید به بازجوئی و یا به دستشوئی رفته بودند، جایم را کنار دیوار پهن کردم و رویش نشستم، یک لحظه سرم را بلند کردم که موقعیت خودم را بسنجم، بلافاصله مشتی به سرم خورد و گفت: "سرت را بیار پائین! به چشمبندت دست نزن! چشمبندت را بکش پائین!" این شعاری بود که در اولین لحظات با آن آشنا شدم و تا روز آخر شاید هزاران بار آن را شنیدم، شاید بارها و بارها در خوابم نیز تکرار می شد، فقط صدای پاها و پهن کردن جای من در طول راهرو پیچیده بود، سکوتی سنگین بر بند حکومت می کرد، این سکوت گاه با صدای در دستشوئی از ته بند و یا صدای زجر و فریاد فردی از زیرهشت که در کنار در ورودی قرار داشت می شکست، حتی صدای نفس کشیدن یکدیگر را می شنیدیم، شکنجه شدگان حق گریه و مویه کردن نداشتند!

چند دقیقه از ورودم به دنیای سنگین سکوت نگذشته بود که صدای خش خشی در راهرو پیچید، دو پاسدار فردی را با خود می کشیدند، حدود دو متر بالاتر از من به طرف در ورودی بند، یک جای خالی بود، او را روی پتویش انداخته و یکی از آنها به فرد شکنجه دیده گفت: "خفه شو!" و رفتند، فردی را که آوردند به شدت و سختی نفس می کشید، صدای نفس زدن او در تمام راهرو پیچید، این صدا برایم تازگی داشت، چند ثانیه نگذشته بود که یک پاسدار پیش من آمد و دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: "سیاوش تو هستی؟" من هم از ته گلو بسیار آرام جواب دادم: "بله!" گوئی رفتار او در من اثر کرده بود و من نیز موظف بودم مثل او آهسته صحبت کنم، به همراه پاسدار راه افتادم، زیرچشمی به تازه وارد نگاه کردم، کوه باندپیچی پاهایش نظرم را جلب کرد! خون از همه جای آن بیرون زده بود، پاهای بور، موهای جوگندمی و مشخصات دیگر به نظرم آشنا آمدند، رفیق خودم بود؟ فرصت فکر کردن نداشتم چون باید خودم حساب پس می دادم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از بند خارج شدیم و به نظرم رسید به سمت چپ رفتیم، فردی جلویم ایستاد و دست هایم را گرفت تا وارد اتاق شویم، قبل از ورود گفت: "خب، دارم برای بار آخر می گویم، حرف هایت را می زنی و یا این که می خواهی مثل آنهای دیگر بشوی؟" گفتم: "حرفی ندارم بزنم!" هنوز حرفم تمام نشده بود که مرا به داخل اتاق کشید، بازهم دنیای دیگری جلوی چشمم به نمایش درآمد، اتاقی سه در چهار متر بود، یک تخت در سمت راست گذاشته شده بود، روی پایه های تخت، پتو و نیز در و دیوار از خون پوشیده بود! خونی خشک که به نظر می رسید فقط با یک پارچه خشک و یا باند سعی کرده بودند تا آن را پاک کنند، گوشه های اتاق لباس و باند خونی پهن بودند، شاید عمدا چنین فضائی را درست می کردند تا جو رعب و وحشت بیشتری ایجاد کنند، چند تکه طناب پلاستیکی و نخی در گوشه و کنار افتاده بودند، از بوی خون خشک شده حالت تهوع و سرگیجه ایجاد می شد، به هر حال فضای تنفرانگیز و وحشت آوری بود که انسان به محض ورود سعی در گریز از آنجا را داشت.

گفت: "دمرو بخواب!" من روی تخت خوابیدم و دست هایم را با دستبند به تخت آهنی بست به طوری که دو دستم در امتداد گردنم بالا رفت و دستبند میله آهنی تخت را دور زده بود، حدود دو دقیقه ای طول کشید تا پاهایم را با طناب پلاستیکی به میله آخر تخت ببندد، ظاهرا به‏عمد این کار را کش می داد تا در دلم وحشت بیشتری ایجاد کند، سپس شروع به زدن کرد، با زدن چند ضربه رجزخوانی را هم شروع کرد، احساس پیروزی می کرد و مرتب بد و بیراه می گفت، گوئی در میدان جنگ است و بر دشمن تا به دندان مسلح پیروز شده است! این شیوه عمومیشان برای برخورد با افراد زیر شکنجه بود، دست و پا بسته رجزهایش را می شنیدم، حتی جای جنبیدن نبود، تصوری که از درد شلاق داشتم بیش از آن چیزی بود که احساس می کردم، بعد از چندین ضربه مکث کرد و کف پایم را ماساژ داد، تازه فهمیدم اول کار است! تا اینجا با شلاقی از شیلنگ آب فقط پایم را برای مرحله بعد آماده می کرد! بعد از این که ماساژ پایم به پایان رسید با اولین ضربه چشمم سیاهی رفت!

ضربات یکی بعد از دیگری فرود می آمدند و به همراه آن رجزخوانی و نفس زدنش برای زدن ضربات محکمتر! با درد کابل به جهان تیره و تاری فرو می رفتم، ضربات را از نوک پا شروع می کرد تا به انتها می رسید و دوباره از آنجا تا به نوک پا، احساس می کردم پایم قاچ، قاچ شده است، تمام رگ و پی بدنم فریاد می کشیدند، از زور درد و فشار مقداری از همان پتوی خونی و کثیف را گلوله کرده و به داخل دهانم فرو کردم تا جلوی فریاد زدنم را بگیرم، از بس به دندانم فشار آورده بودم آرواره و جمجمه سرم در حال ترکیدن بودند، در مراحل بعدی فهمیدم که چه اشتباهی مرتکب می شوم، با فریاد نزدنم از طرفی درد خودم را زیاد می کنم و از طرفی شکنجه گر جریتر می شود تا وحشیانه تر کابل بزند! هر فریاد حداقل بخش کوچکی از احساس درد را کاهش می دهد و اعتراض شکنجه دیده بر شکنجه گر است، صدائی به جز سفیر زوزه کش شلاق ها نمی شنیدم و احساسی جز درد شمشیرگونه کابل در وجودم حضور نداشت، صورتم ورم کرده بود و هر لحظه در این فکر بودم که چرا سرم نمی ترکد تا از این وضع نجات پیدا کنم؟

تنها آرزو و حقیقی ترین آرزو در آن لحظات مرگ بود و بس! بسیاری از رفقای دیگر که بعدها با آنها صحبت داشتم همین موضوع را مطرح می کردند، در گیرودار شکنجه ام یک نفر دیگر که او را حاجی صدا می کردند به کمک شکنجه گر آمده بود، دیگر وجودم در حال تلاشی بود، کف از دهان و دماغم بیرون زده بود، روی پاهایشان بلند می شدند و سعی می کردند با تمام قدرتشان ضربه کابل را بزنند، بعدها تعجبم از این بود که استخوان های کف پا چگونه در مقابل آن ضربات خرد نشده اند؟ زمان از دستم خارج شده بود، ده دقیقه بود یا ده سال؟ نمی توانستم حدس بزنم، فقط درد بود و درد، به خودم گفتم هر طور شده باید این درد را تحمل کنم، مگر بقیه چطور توانسته اند آن را تحمل کنند؟ من هم می توانم، شکنجه گران با کثیفترین کلمات بد و بیراه می گفتند و فحش می دادند، این کار محرکی شده بود تا دوست داشته باشم پوزه کثیف آنها را به خاک بمالم و تا آنجا که در توان دارم چیزی بر زبان نیاورم، در واقع با این کارم آنها را به مبارزه طلبیده بودم و این موضوع بیشتر تحریکشان می کرد.

بازجوها از زدن بازایستادند، لحظه ای چشمبند از جلوی چشمم کنار رفت، دیدن چهره کریه آنان بیشتر آزارم می داد، بلافاصله مشتی در صورتم خورد و چشمبندم را درست کردند، دستبند را از دستم باز کرده و پاهایم را نیز باز کردند، یکی از آنها گفت: "خیال نکنی تمام شد، تازه آماده ات کردیم برای دفعات بعد، خوشحال نباش که چیزی نگفتی و ما هم تو را ول کردیم!" وقتی روی تخت نشستم تازه فهمیدم پاهایم در چه وضعیتی قرار دارند، هر یک از آنها به اندازه سرم ورم کرده و غرق خون بودند! خیال کردم که کف پایم قاچ، قاچ شده است، نفس زدنم بند نمی آمد، مثل آدم غریقی که لحظه ای دهانش به هوای آزاد می رسد به سرعت نفس می کشیدم، قلبم می خواست از سینه بیرون بزند، کشان، کشان بیرونم بردند، مرتب اصرار می کردند روی پایم راه بروم، بیرون زیرهشت روی یک صندلی مرا نشاندند، یک پاسدار با وسائل پانسمان به سراغم آمد، پاهایم را با ساولن و بتادین شستشو داد، تازه فهمیدم کف پایم سالم است و خون از ناخن های پایم بیرون زده!

تنها کلمه ای که به کار می بردم آب بود، احساس می کردم مشتی خاکستر داغ در دهانم ریخته اند و دهانم در حال سوختن است! بعد از باندپیچی پایم مجبورم کردند روی پایم ایستاده و درجا قدم رو بزنم، هر بار که پایم فرود می آمد انگار یک ضربه دیگر شلاق به آن می خورد، بعدها متوجه شدم این کارها به خاطر از کار نیفتادن کلیه ها هستند، در این مرحله ادامه شکنجه و از کار افتادن کلیه هایم به نفعشان نبود، اگر مجبور به انتقالم به بیمارستان می شدند زمان را از دست می دادند و بازجوئی و شکنجه ام به تأخیر می افتاد، برای آنها زمان اهمیت ویژه ای داشت همان گونه که برای ما ! آب نیز به همین خاطر در لحظات اولیه نمی دادند چون خوردن آب در آن لحظه باعث شوک قلبی فرد شکنجه دیده خواهد شد و ای بسا موجب مرگش شود، چیزی که بسیاری از افراد زیر شکنجه‏ در آن لحظات آرزویش را دارند، نزدیکی های ظهر مرا به طرف پتوهایم در راهرو بردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو پاسدار زیر بغلم را گرفته بودند و مرا به راه رفتن وامی داشتند، وقتی که به جایم رسیدم آنجا نیز یک نفر مدت ها بالای سرم ایستاد تا درجا بزنم، با این کار حالم آرام، آرام بهتر می شد و حالت عادی پیدا می کردم، فردی که بالاتر از من خوابیده بود از زیر چشمبند مرا نگاه می کرد، همان رفیقم بود و مترصد فرصتی برای حرف زدن با من، به محض رفتن پاسدار بالای سرم موقع پخش نهار شد، با استفاده از این فرصت رفیقم پرسید: "چه گفتی؟" گفتم: "هیچ چیز، به بازجوها گفتم من تو را نمی شناسم و هیچ حرف دیگری نزدم!" حال نزاری داشت، بسیار بیش از من شکنجه شده بود ولی صدایش برایم استحکام دماوند را داشت، گفت: "بچه های دیگر را دستگیر کرده اند، خانه لو رفته است و افراد دستگیر شده اند، از این به بعد امکانات و وسائل برایت مهم نباشد بلکه جان انسان ها باید برایت اهمیت داشته باشد، سعی کن غیر از افراد دستگیر شده اسم جدیدی را بر زبان نیاوری!" ضربه سختی بر من وارد شد، خبر دستگیری عده ای از رفقا مثل پتک روی سرم فرود آمد، ضربه سنگینی بر تشکیلات وارد آمده بود!

بعدها پی بردم که رفیق همراه من در مسیر بازجوئیش با زنش برخورد کرده بود، بازجوها شاید به عمد این کار را کرده بودند تا به او تلقین کنند که همه چیز را می دانند و از این طریق وادار به حرف زدن شود! همسر رفیقم به همراه چند نفر دیگر در یک خانه مخفی بودند، روز بعد از دستگیری ما صبح زود به خانه حمله برده و همگی را دستگیر کرده بودند، بعد از ظهر همان روز یکی از افراد دستگیر شده در خانه دو نفر دیگر را لو داده بود، با حمله پاسداران به خانه آنها این دو رفیق نیز به جمع دستگیر شدگان پیوسته بودند، اینک همگی ما در زیر بازجوئی و شکنجه قرار داشتیم، همان اطلاعات اولیه برایم خیلی اهمیت داشتند، ارزیابی پیشروی پلیس بسیار مهم بود، در تمام مراحل بازجوئی سعی در گرفتن اطلاعات هرچند ناقص و تحریف شده از بازجوها داشتم، هرچند آنها سعی در ارائه اطلاعات غلط داشتند تا باعث گمراهی فرد زیر شکنجه شوند، مرحله به مرحله پیش می آمدند و در واقع برایشان فهمیدن میزان اطلاعات فرد دستگیر شده مهم بود تا بر اساس آن شدت و ضعف نشان دهند، از دیگر ترفندهای بازجویان استفاده از اشکال مختلف شکنجه، فشار، تهدید و ارعاب‏ بود تا بتوانند تازگی و برندگی روش های بازجوئی را حفظ کنند و فرد دستگیر شده نتواند آنها را به بازی بگیرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از این که نهار به پایان رسید دوباره به سراغم آمدند، این بار دست هایم را از بالای سر و پشت کشیدند و دستبند زدند! این کار به قپانی معروف است، لحظات اول درد زیادی احساس نکردم مگر پس از چند بار کشیدن دست هایم توسط بازجو، فکر کردم این راحت تر از کابل است، لااقل می توان بهتر تحمل کرد اما بعد از چند لحظه درد آرام، آرام شروع شد، دردی فرسایشی در تمام عضلات بدنم می پیچید، با هر تکانی دستبند جمعتر می شد و درد آن نیز چندین برابر بیشتر، ماندن در یک حالت ثابت غیر‏ قابل تحمل بود، احساس می کردم دست هایم از بیخ کنده می شوند، بازجو مرتب می آمد و می رفت، این بار بنای داد و بیداد را گذاشتم، با فحش و لگد می خواست ساکتم کند، با هر لگدی که به پهلو و شکم من وارد می آورد درد افزایش می یافت و چشمم سیاهی می رفت، بعد از مدتی که به حالت نشسته بودم عملا روی زمین ولو شدم و سعی کردم روی زمین دراز بکشم اما هیچ حالتی بر حالت دیگر برتری نداشت، همه حالات یکسان بودند، درد پیوسته افزایش می یافت و فریادم بلندتر می شد، دو نفر وارد اتاق شدند و به جانم افتادند، می گفتند: "حرف می زنی یا دست هایت را جدا کنیم؟" فحاش و بددهن بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ساعت ها به همین منوال گذشت، بعد از مدتی که دستم را باز کردند دو دستم مانند دو تکه گوشت بی احساس آویزان شدند، انتهای کتفم از درد می ترکید، باند پایم را باز کردند و بعد از کمی وارسی گفتند: "خوب است، می شود دوباره امتحان کرد!" مرا به تخت بستند، به اول ماجرا بازگشتیم! با فرود اولین ضربه کابل تمام اعضای بدنم به رعشه افتادند چون شلاق به روی پای زخمیم می خورد و درد شدیدتری را ایجاد می کرد، این بار دهانم را نمی بستم بلکه با تمام وجود حتی بیشتر از احساس درد فریاد می کردم تا شاید جای درد را بگیرد اما توان حنجره‏ هم حدی دارد، مدت زیادی به همین روال ادامه داشت، کابل مثل یک میلگرد داغ با تمام قدرت به کف پایم می نشست، فریاد کشیدم: "می گویم!" ایستادند و گفتند: "چه چیز را می خواهی بگوئی؟" در حالی که نفس‏ می زدم و دهانم پر از کف بود گفتم: "همه چیز را می گویم!"

یکی از آنها گفت: "آها ! حالا شدی مثل بچه آدم! بابا ما که چیز زیادی از تو نمی خواهیم، تو چرا این جوری می کنی؟" دست ها و پاهایم را باز کردند و دوباره باند‏پیچی و درجا زدن شروع شدند، بعد از مدتی مرا به طبقه اول بردند و روی یک صندلی نشاندند، یک کاغذ و خودکار جلویم گذاشتند و گفتند: "هر چه می خواهی بنویسی بنویس!" گفتم: "چه بنویسم؟ بگو تا بنویسم!" هنوز حرفم تمام نشده بود که یک سیلی روی صورتم خوابید! کلنجار دوباره شروع شد، این بار مشت و لگد و فحش، هوار می کشید: "پدرسگ ما را مسخره کرده، خیال کردی ما بچه ایم؟ نیم وجبی، می خواهی ما را بندازی تو جیبت؟ بالاتر از تو را ما به حرف آوردیم، حالا خودت می بینی، دوباره می بندمت به تخت تا بفهمی با کی طرف هستی!" به هر حال با گفتن اطلاعات سوخته ای که به دست آورده بودم سعی کردم مقداری فشار را از روی خودم کم کنم، این مسأله آنها را راضی نمی کرد، درگیری از یک طرف با مشت، لگد و فحش و از طرف من با داد و فریاد و گاهی اوقات حرف های بی سر و ته ادامه داشت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مرا دوباره بعد از ساعت ها به درون بند بردند، جای رفیقم خالی بود، او را برای بازجوئی مجدد برده بودند، حدود ساعت دوازده او را کشان، کشان بازگرداندند، باند پایش را عوض نکرده بودند، همان باند خونی و کثیف را دوباره عاریه ای بسته بودند! صدای تنفس متشنج و تلاش او برای تحمل درد همه را بیدار کرده بود، تمام افراد داخل راهرو به ظاهر در خوابی عمیق فرو رفته بودند اما در واقع غوغائی در درونشان در غلیان بود، این غوغا به هنگام بازگشت فردی از بازجوئی، بردن انسان دیگری و یا شنیدن فریاد و ضجه ای از زیرهشت به اوج خود می رسید، نه روز و نه شب در دوران بازجوئی هیچ گاه آسایشی نیست، روزهائی که انسان هزاران بار آرزو می کند ای کاش هرگز از مادر زاده نشده بود! به مرگ می اندیشی، با آن دست و پنجه نرم می کنی، آن را فرا می خوانی و از آن می گریزی، لحظاتی پیوسته از بیم و امید که روزهای بازجوئی نام گرفته اند، گاهی اوقات مرگ بهترین و ساده ترین راه برای پایان دادن به این لحظات سیاه است اما به همین سادگی سراغت نمی آمد تا بلکه نجاتت دهد.

زجرآورترین فکر برای انسان‏ این است که مبادا کاری کند و یا حرفی بزند که موجب شود انسان دیگری را به قتلگاه بکشاند، آرمان های بشری همچون محافظی نیرومند لحظه به لحظه از سرچشمه های نیرومندش به انسان تحت شکنجه قدرت می بخشند، در چنین لحظاتی انگیزه ای قوی برای مبارزه لازم است تا دوران سخت بازجوئی را قابل تحمل سازد، حال رفیقم خیلی خراب بود، یک لحظه آرامش نداشت، فکر دستگیری های گسترده و حتی فرزندانش از یک طرف، فشار غیر قابل تصوری که به خاطر اطلاعات وسیعش بر او وارد می کردند شرایط بس وحشتناکی را برایش پدید آورده بودند، وقتی به او فکر می کردم درد خودم را از یاد می بردم، با دیدن او بی اختیار این مصراع شعر مولوی در ذهنم نقش می بست: "رقصی چنین میانه میدانم ‏‏آرزوست!" تاب و توان او به راستی احترام برانگیز بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود ساعت یک نیمه شب دوباره مرا بردند، گویا مرا با رفیق دیگری اشتباه کرده بودند، به محض ورود به اتاقی هشت الی ده نفری خطاب به من اسم آن رفیق را بردند، گفتم: "اسمم این نیست!" فورا مرا بیرون بردند، بعد از چند لحظه از زیر چشمبند دیدم که آن رفیق را به داخل بند بردند، تا صبح بازجوئی از افراد دستگیر شده ما ادامه داشت، از شدت بی خوابی نمی توانستم روی پای خود ایستاده و یا روی صندلی بنشینم، یکی دو بار از فرصت استفاده کرده و سرم را روی میز بازجوئی گذاشتم که بعد از چند لحظه با مشت و لگد بیدار شدم، حدود ساعت سه صبح مرا دوباره به بند بردند، همین که سرم را روی زمین گذاشتم خوابم برد، حتی برای صبحانه بیدار نشدم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود ساعت ده برای بازجوئی مجدد بیدارم کردند، چای داخل لیوانم مانده بود و مقداری هم پنیر ته کاسه بود، دیگر راه زیرهشت را یاد گرفته بودم، مرا به طبقه اول بردند و دوباره شروع شد، بازجو هر چه به فکرش می رسید می پرسید و وقتی احساس می کرد در حال دست انداختن او هستم و یا دارم اطلاعات غلط می دهم با زبان دیگری پذیرائی می کرد! در واقع او می دانست که اطلاعات صحیح به او داده نمی شوند اما وقتی دلیلی نداشت تا مرا گیر بیندازد مجبور بود مانند احمق ها همین وضع را تحمل کند، در صورت پیدا کردن اولین تناقض در بازجوئی جبران می کرد! حکم کلی این بود که اطلاعات غلط باید به نحوی داده شود تا با سایر بخش ها و مراحل بازجوئی تناقضی وجود نداشته باشد اما وقتی به موضوعات مهم می رسیدیم و حساسیت بازجو نسبت به آنها بیشتر بود کار به مشت و لگد و یا بستن به تخت شکنجه می رسید! بعدها حتی به خودش زحمت نمی داد که پایم را به تخت ببندد و یا باند زخم هایم را باز کند، فورا مرا به زیرهشت می برد، کابل را برمی داشت و می گفت: "بخواب!" شروع به زدن می کرد یا از روی باند پایم را با نوک کابل آزار می داد، این حرکت بسیار چندش آور و زجر دهنده است.

به ‏هر شیوه ای متوسل می شد تا چند کلمه بیشتر اطلاعات نصیبش شود، گاهی از اسلام، انسانیت، شرافت و مردانگی داد سخن می داد، گاه با زبانی ملایم سعی در تحریک احساساتم داشت و مرتب از واژه هائی که می دانست برایم ارزشمند هستند استفاده می کرد، بیان موضوعاتی شریف برای دستیابی به اهدافی ناشریف هنر رژیم و بازجوهایش بوده و هست! گاهی بازجو چنان دلش برای خانواده ام می سوخت و به گونه ای از پدر، مادر و اعضای خانواده ام صحبت می کرد که گوئی تمام وجودش سرشار از عشق به خانواده است! چند دقیقه بعد مثل یک گرگ هار به جانم می افتاد و کریه ترین و متعفن ترین واژه ها را به کار می برد تا کینه اش را نسبت به من آشکار کند، این وحشیگری بازجوها بیشتر قابل تحمل بود چون انتهای شخصیت کثیفشان را نشان می داد، شکنجه و کشتار حرفه شان بود ولی چنان نقش عاطفی خود را خوب بازی می کردند که دیدن این چهره از آنها شک برانگیز بود.

خشونت بازجوها باعث شدیدتر شدن کینه ام و افزایش انگیزه ام در مقابل فشارها و شکنجه ها می شد، در یکی از این دفعات بعد از کلنجار زیاد بر سر موضوعی بازجو دوباره تهدید به کابل کرد، گفتم: "اصلا اطلاعی درباره این موضوع ندارم!" بدون معطلی مرا به اتاق شکنجه برد و گفت: "بخواب روی تخت!" پایم را نه چندان محکم به تخت بست و ظاهرا به خاطر موضوعی خاص به بیرون رفت، چشمبندم را برای چند لحظه ای کنار زده و نظری به اتاق انداختم، در حقیقت عادتم شده بود در هر فرصتی با چشمبند بازی کرده و یا سر را بالا بگیرم تا اطراف را دیده و موقعیت خود را بسنجم، چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که کابل های آویزان نظرم را به خود جلب کردند، چشمم چیز دیگری را نمی دید، دیدن آن همه کابل برایم عجیب بود، از نازکترین تا کلفتترین کابل در آنجا ردیف شده بودند!

به نظر می رسید بعضی از آنها سه یا چهار کابل نازک به هم بافته هستند که یک کابل کلفت به وجود آورده اند، حدس زدم تعدادشان بیش از ده تاست به اضافه چند شلاق که به نظر می رسید شیلنگ آب باشند، غرق در تماشا بودم که بازجو وارد شد و کارش را شروع کرد، گوئی پذیرفته بود در آن مورد خاص من چیزی نمی دانم، بعد از ده دقیقه کلنجار که با کابل همراه بود مرا از تخت باز کرد و برای ادامه بازجوئی به طبقه اول برد، بعد از این نیز بر حسب نیاز اطلاعاتی بازجو وارد این اتاق منفور می شدم و مدتی روی تختش دراز می کشیدم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در یکی از روزهای بازجوئی اتفاقی فراموش نشدنی برایم پیش آمد که هرگز از ذهنم پاک نشد، مرا برای بازجوئی برده بودند، در کنار یکی از اتاق ها رو به دیوار ایستاده بودم، صدای دختربچه کوچکی نظرم را جلب کرد، چند لحظه ای در همان حال ایستاده بودم که متوجه شدم او جلوی پایم و در کنارم ایستاده و به دیوار تکیه داده است، با کنجکاوی به من نگاه می کرد، سعی داشت از زیر چشمبند به چشمانم خیره شده و مرا بشناسد، سعی کردم برایش لبخند بزنم، حدود سه الی چهار سال سن داشت، با موهای خرمائی روشن، چشمان آبی، بلوز - دامن قشنگی پوشیده بود که زیبائیش را دوچندان می کرد، در حالی که با چشمان آبی زیبایش به من خیره شده بود به لبخندم پاسخ گفت، آن گاه من آرام و زیر لب از او پرسیدم: "اسمت چیه؟" گفت: "آزاده!"

- اینجا چه کار می کنی؟

- مامانم تو اتاقه، اونم چشم هاشو بستن!

ناگهان صدائی از داخل اتاق آمد که او را صدا کرد، صدای مادرش بود، فورا پیش مادرش رفت، از داخل اتاق صدای ظریفش می آمد که با مادرش آرام و آهسته حرف می زد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها به همین ترتیب اما به کندی می گذشتند، سه روز که از دستگیریمان گذشته بود به داخل سلول فرستاده شدم، دیگر نمی توانستم رفیق همراهم را ببینم، سلول های بند دو کمیته مشترک را زندانیان زمان شاه به خوبی می شناسند اما بین این سلول ها دیوار کشیده اند، هر سلول را به دو سلول و یک راهروی کوچک دم در تبدیل کرده اند، وقتی در عرض سلول می خوابیدم سر و پاهایم به دیوار می خوردند و اگر در طول سلول می خوابیدم و دستم را بالای سرم می بردم به دیوار می خورد، با این حساب یعنی هشتاد الی نود سانت در صد و هشتاد الی صد و نود!

یک پنجره کوچک در زیر سقف تعبیه شده بود که به غیر از صدای دعای توسل و دعای کمیل و شعارهای اعصاب خرد‏کن در هنگام نمازها چیز دیگری به گوش نمی رسید، البته در ساعات اداری صدای ماشین تایپ نیز شنیده می شد، برای همان پنجره کوچک نیز آن چنان توری و میله و مقوا زده بودند که نور به زور داخل اتاق درز می کرد، در روی دریچه زیر سقف سوراخی تعبیه شده بود که در داخلش لامپ قرار داشت و جلویش را با توری آهنی بسته بودند تا مبادا زندانی به وسیله برق دست به خود کشی بزند! در گوشه دیگر سقف یک بلندگوی داخل دیواری کار گذاشته بودند، در سلول نیز تشکیل شده بود از در ضخیم آهنی که یک سوراخ گرد کوچک (چشمی) نیز برای کنترل زندانی داشت، برای پخش غذا‏ می بایست در سلول را باز می کردند و غذا‏ می دادند، این کار همیشه با سر و صدای زیادی انجام می شد چون باز کردن و بستن درها از ابتدا تا آخر بند سر و صدای گوشخراشی ایجاد می کرد، شنیدن این صدا برایم به عادت تبدیل شده بود، معده ام نیز به تعبیر پاولوفی شرطی شده بود، با شنیدن این صدا هوس غذا می کردم!

روزهای اول دیوار سلولی که در آن بودم باعث سرگرمیم شده بود، روی دیوار از شعرهای انقلابی گرفته تا شعرهای خیام، حافظ و باباطاهر پر بود، روی آنها انواع و اقسام عکس های ورزشی و غیره که از مجلات کنده شده بودند چسبانده بودند، علاوه بر این مقاله ها و چیزهای پیش پا افتاده قدیمی نیز از مجله ها و روزنامه ها روی دیوار دیده می شدند، در گوشه ای از دیوار شعری از احمد شاملو حک شده بود: "هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود!" در گوشه ای دیگر نوشته بود: "آوانیس آوانیسیان، ارتش سری ارامنه، تاریخ دستگیری ..... یک بار دست به خودکشی زدم اما موفق نشدم!" بسیاری از شعرهای خیام نیز درآنجا حک شده بودند، جای دیگری با خطی زیبا این جمله حک شده بود: "مادر مرا ببخش!" در چند جای دیگر نقاشی هائی کشیده شده بودند که به مادر، همسر و یا بچه ها هدیه شده بودند، در بسیاری از قسمت های دیوار علامات روزها حک شده بودند، زندانیان قبلی به وسیله این چوب خط ها حساب روزها را نگه می داشتند، با اولین روز ورودم گوشه ای را انتخاب کرده و چوب خط می زدم.

از بس سلول کوچک بود امکان قدم زدن وجود نداشت، بعد از چند دور دچار سرگیجه می شدم، به قدم زدن نیاز داشتم، با این کار ورم پایم کم می شد و زخم تسکین پیدا می کرد، به تجربه پی برده بودم هر چقدر زخم دیرتر خوب شود به همان نسبت موقع کابل خوردن درد بیشتری را احساس می کردم، از طرف دیگر بایستی تحرک می داشتم و از حالت ضعف و سستی خارج می شدم، هر وقت فرصت به دست می آمد یا قدم می زدم، عکس ها را نگاه می کردم و شعرها را می خواندم و یا درجا قدم می زدم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بار سومی که باند پایم را عوض کردند متوجه شدم از ده ناخن پایم هشت تای آنها یا افتاده اند یا در حال افتادن هستند! بیشتر خونریزی از ناخن پایم بود، شاید همین موضوع باعث شده بود که هر بار کابل می خوردم به علت خونریزی زدن را متوقف می کردند تا دوباره ترمیم شود، این موضوع باعث می شد که پایم تاول سوختگی نزند که در آن صورت دردش چندین برابر بود و غیر‏ قابل تحملتر، خیلی دلم می خواهد که احساس و تجربه رفقائی را که در زیر شکنجه جان باختند و دم برنیاوردند می دانستم، آنهائی که روزها و شب های مدیدی را در اتاق شکنجه سپری کرده و در همان جا نیز جان باختند، افرادی که مجال یک لحظه استراحت و به خود آمدن به آنها داده نمی شد، سه الی چهار نفر مأمور بازجوئی آنان بودند، بدون این که غذا‏ و یا آبی به او بدهند از روی تخت پائین نمی آوردند و یا آنهائی که ساعت ها از دو دست و یا از دو پا آویزان می شدند، در بسیاری از موارد در حالت قپانی و یا به حالت کنده (۲) آویزان می کردند، در همان حالت نیز به کف پایشان و یا باسنشان کابل می زدند.

این شیوه های معمول، مؤثرترین شیوه های شکنجه بودند که جلادان رژیم به آنها پی برده بودند، آنها سعی می کردند از شیوه هائی بهره جویند که اولا بیشترین درد را داشته باشد، ثانیا زندانی زنده بماند و ثالثا فرد زیر شکنجه از حال نرود و یا کلیه هایش از کار نیفتند، تنها در چنین حالتی می توانستند بیشترین بهره را از شکنجه افراد ببرند، من به شیوه هائی نظیر شوک الکتریکی و سوزاندن با اتو برخوردی نداشتم، شاید در بعضی جاها استفاده می کردند اما شیوه هائی نظیر سوزاندن خیلی سریع زندانی را بیهوش می کنند و آثار شکنجه را بر روی بدن فرد باقی می گذارند، البته زندانیانی که به مدت مدیدی ضربات کابل را تحمل می کردند اکثرا آثارشان در پشت و یا روی پا باقی می ماندند، اثرات شکنجه گاه به صورت گوشت زائد و گاه به صورت سوختگی دیده می شدند، برخی از این علائم بعد از مدت طولانی از بین می رفتند و برخی دیگر برای همیشه آثارشان می ماندند، کسانی نیز بودند که از محل دستگیری مستقیما به زیرهشت انتقال داده می شدند و هرگز زنده از آنجا بیرون نمی آمدند، روزها در همان اتاق با کنده و یا قپانی و غیره آویزان بودند!

بعدها در بندهای عمومی به افرادی برخورد کردم که در زیر شکنجه دچار نقص عضو شده و یا دست، پا و یا دنده هایشان را شکسته بودند، برای مثال یک دست کامبیز گل چوبیان زیر شکنجه از کار افتاده بود، علی صدرائی پا و دو دنده اش را شکسته بودند، وقتی بدن لخت او را می دیدیم این مسأله به راحتی دیده می شد، محمود محمودی (بابک) آثار شکنجه روی پاهایش به عینه مشخص بودند، حتی در دوره ای به علت سیاه شدن پایش در زیر بازجوئی می خواستند پایش را قطع کنند چون بازجوها می گفتند پایش قانقاریا گرفته است، خودش مانع این کار شده بود که بعدها سیاهی ها از بین رفته و ترمیم شده بودند، یک پای محمدعلی پرتوی را شکسته بودند، او در موقع دستگیری زخمی شده بود اما به علت شدت ضربات کابل پای راستش کاملا متلاشی شده بود، وقتی او را می دیدیم تصور می رفت که بخشی از کف پایش به علت سوختگی از بین رفته است، رضا قریشی نیز پایش به همین ترتیب شده بود، هر دو پای مجید ایوانی به شکلی درآمده بودند که روی پنجه پای او دیده نمی شد، او از افرادی بود که دارای پرونده بازجوئی کاملا سفید بود و یک سطر هم به سؤالات بازجویانش پاسخ نداده بود، همین امر باعث شده بود که مجید سخت ترین شکنجه ها را تحمل کند!

گفتن از شیوه های مختلف شکنجه آسان است اما درک و لمس آن بسیار مشکل و دور از دسترس است، شاید همان دژخیمانی که شکنجه می کردند در طول عمرشان یک ضربه کابل نخورده بودند، درد کابل مختص خودش است و مثل بعضی از دردها باید آن را مستقیما تجربه کرد و همچنین قپانی و کنده، کسانی که با شکنجه کنده مورد بازجوئی قرار گرفته اند می گفتند در آن لحظات بند، بند بدنشان در حال از هم گسیختن بود، وقتی ساعت ها در چنین حالتی بازجوئی شوی و ضربات کابل به کف پا نیز چاشنی آن شود شرایط غیر قابل تحمل و طاقت فرسائی را پیش روی خودت می بینی.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها و شب ها بدین ترتیب سپری می شدند، مراحل بازجوئی، بردن و آوردن مکرر، فحش و بد و بیراه، کتک خوردن و ..... کم کم داشتند به عادت روزانه تبدیل می شدند، موقعی هم که در سلول بودیم صدای بلندگوی سلول و نوار مرثیه ای که در داخل راهرو پخش می شد آسایش و راحتی را از ما سلب می کردند، روزها صبح اول وقت نوار مرثیه آهنگران و یا "کربلا، کربلا، ما داریم می آییم" و غیره را با صدای بلند روشن می کردند، این کار تا ظهر ادامه داشت و بعد از ظهرها دعا و قرآن قبل از اذان، اذان و دعا و قرآن بعد از اذان و دوباره مرثیه تا غروب با مخلفات گریه و زاری و ندبه، همین که تمام می شد و ما شام می خوردیم نوار سخنرانی آیت الله های جورواجور، دعای توسل، دعای کمیل، خصوصا صحبت های جوادی آملی، آخ! هنوز هم وقتی صدای چندش آور او به یادم می آید مو بر بدنم راست می شود! از فرط فشار عصبی دندان هایم را به هم می فشردم و به همین خاطر آرواره هایم درد می کردند! بحث های "فیل!سوف!" آنها یعنی محمدتقی جعفری قابل تحملتر بودند چرا که لااقل او در بین حرف های چندرغازیش چند شعر از حافظ و یا مولوی می خواند و این مسأله به خودی خود یک سرگرمی بود!

خلاصه عموما صدای نکره تبلیغات اسلامی ساعت دوازده یا یک نیمه شب قطع می شد، همین که می خواستیم سرمان را بگذاریم و چند ساعتی استراحت کنیم دوباره از ساعت سه صبح بلندگو صدای گوشخراش خود را به گوش ما می رساند، دعای قبل از اذان صبح، اذان و دعای بعد از اذان و غیره، دیگر خواب به چشمانم نمی آمد، فکر بازجوئی، فکر رفقای دیگر و هزاران مسأله دیگر مثل گدازه های آتشفشان بر سرم می ریختند، ساعت شش صبح مجبور بودیم با آنهائی که وضو می گیرند به دستشوئی برویم در غیر این صورت مجبور بودیم تا ساعت هشت منتظر بمانیم که نوبت برسد، در بسیاری موارد آرزو می کردم به بازجوئی بروم تا لااقل صدای نحس رادیو و ضبط داخل بند را نشنوم! آن چیزی که ما لازم داشتیم نظیر اخبار و برنامه های سیاسی دیگر را نمی گذاشتند اما این چرندیات را تا آخرین حد بلند می کردند تا اعصابمان را خرد کنند!

این موضوع در واقع یک شیوه جنگ روانی بود که در بسیاری از موارد هم توانست روی افرادی که انگیزه ضعیفتری داشتند اثر کند، تا جائی که انسان احساس کند تنها اینها و چیزی که می گویند به حق است و نه چیزی دیگر، تصورش را بکنید وقتی روزها و هفته ها این صدا در گوش زندانی باشد تا جائی که بعضی از آنها را حفظ باشد چه حالتی به او دست خواهد داد، آن کس که دلیل محکمتری برای کارش نداشته باشد خیلی سریع خلع سلاح خواهد شد، این موضوع کاملا برنامه ریزی شده به پیش می رفت، علیرغم این‏ باز هم نمی توانستم خودم را کنترل کنم و به آنها بد و بیراه نگویم، در واقع به آن حالت عصبی دلخواه آنها دچار می شدیم، این موضوع خرد کننده بود و چه بسا بسیاری از زندانیان دچار ناراحتی های روانی می شدند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صدای فریاد و ناله زیر شکنجه صدای آشنائی بود، در یکی از روزها صدای گریه ای توجهم را جلب کرد، وقتی کنار در رفتم و به گوش ایستادم صدای پسر جوانی که در راهرو نشسته بود به گوش می رسید، او را در مسیر راهم به دستشوئی و بازجوئی می دیدم، چهارده یا پانزده ساله به نظر می رسید، صدای او در راهرو پیچیده بود، صدای پرحزین گریه اش تا اعماق وجود انسان می نشست، شدیدا مرا تحت تأثیر قرار داده بود، گریه ای از روی استیصال و نا امیدی که مرتب مادرش را صدا می کرد و زارزار می گریست، اشک در چشمانم جمع شده بود، نمی توانستم گریه کنم و یا این که آن را تحمل کنم، پیرمردی که آن طرفتر خوابیده بود او را دلداری می داد اما با بد و بیراه پاسدار بند مواجه شد، بد و بیراهی هم به پسر جوان گفت اما صدای او بلند و بلندتر می شد!

حدود یک ساعتی به همین منوال گذشت، برایم غیر قابل تحمل شده بود، دل به دریا زده و با قاشق غذاخوری دریچه کوچک را کنار زده و لبم را به آن چسباندم و بلند گفتم: "جان مادرت بس کن، با این کارت روحیه ما را هم درب و داغان کردی، بسه دیگه!" بعد از چند لحظه صدایش قطع شد و پیش خودش آرام آرام هق هق می کرد، از کار خودم شرمنده شده بودم، دیگر نتوانستم بیشتر از این تحمل کنم، سرم را زیر پتو برده و آرام شروع به گریستن کردم، برای سال های مدیدی گریه نکرده بودم، اولین اشک ها بعد از سالیان دراز از چشمم سرازیر می شدند، همیشه به خودم می گفتم یک مرد هرگز نباید گریه کند، باید همه سختی ها را تحمل کرده و خم به ابرو نیاورد، بعد از آن گریه خیلی سبک شدم، پنداری بار بزرگی از روی دوشم برداشته شده بود، احساس کردم بشاشتر و شادابتر از گذشته ام و دوباره جان گرفته ام اما بعد از آن به جز در یک مورد دیگر گریه آن چنانی نکردم، هرچند بعدها وقتی به یاد آن لحظه می افتادم از خودم خجالت می کشیدم، شاید در آن لحظه و آن شرایط روحی گریه لازم بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کمیته مشترک یک زندان دائمی نبود بلکه افراد را به طور موقتی و برای طی کردن مراحل بازجوئی اولیه نگه می داشتند، حال این بازجوئی بسته به نوع رابطه و میزان اطلاعات فرد زندانی طولانی یا کوتاه مدت بود، بندهای یک و دو و سه در همکف واقع شده بودند و ظاهرا هر یک از بندها برای خود یک اتاق شکنجه مخصوص داشتند، اتاق های شکنجه هم سبک خاصی بودند، ساختمان کمیته مشترک سه یا چهار طبقه است، سقف این شکنجه گاه ها به کف طبقه اول ختم نمی شد بلکه تا طبقه آخر ادامه داشت، یعنی به شکل یک دالان عمودی، در مواقع لزوم اگر در اتاق را می بستند به هیچ وجه صدا به بیرون درز نمی کرد، حال زندانی هر چقدر هم که دلش می خواست فریاد بزند، بندها نیز با توجه به تعریف هائی که بچه ها می کردند ظاهرا فرق زیادی با بند دو که ما در آن بودیم نمی کردند، یعنی یک راهروی دراز که در دو طرف آن اتاق های مختلفی قرار داشتند، وسط بعضی از این اتاق ها را دیوار کشیده یعنی هر سلول را به دو سلول کوچک تبدیل کرده بودند، در انتهای سالن دستشوئی و توالت قرار داشتند، ما مجبور بودیم حتی در داخل دستشوئی نیز چشمبندمان را برنداریم! طبقات دوم و سوم نیز ظاهرا به همین سبک بودند، در طبقه اول اتاق های بازجوئی و اداری و غیره قرار داشتند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

من با کلمه تعزیر در آنجا آشنا شدم، یک روز در حالی که دراز کشیده بودم در باز شد و یک نفر که ظاهرا شبیه به دکتر بود (بعدها از بچه ها شنیدم که افغانی بود) دم در رودرروی من ایستاد، قد درازی داشت و هیچ موئی در سرش پیدا نمی شد، شاید موهایش را با تیغ زده بود، یک دفتر بزرگی در دستش داشت، گفت: "کاری نداری؟" گفتم: "چه کاری؟" گفت: "حالت چطور است؟ مریض نیستی؟" من به علامت نفی سرم را تکان دادم و دوباره از من پرسید: "تعزیر شدی؟" من خیال کردم این هم باید نوعی از کارهای اداری باشد که باید انجام می دادند، تا آن روز صدها بار اسم ما را پرسیده بودند، گفتم: "یعنی چه؟" لبخندی زد و گفت: "شلاق خوردی؟" تا آن زمان پتو روی پایم قرار داشت، در نتیجه بدون این که حرفی بزنم پتو را کنار زده و به وی نگاه کردم، سری تکان داد و دید که من سردتر از آنی هستم که بتوان با او صحبت کرد، در را بست و رفت، اولین بار با اسم شرعی و دهان پرکن تعزیر آشنا شده بودم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پانویس های بخش یکم:

یک - کمیته مشترک یا بند سه هزار یکی از محل های اصلی سپاه پاسداران و بعدها وزارت اطلاعات رژیم جمهوری اسلامی برای بازجوئی و شکنجه فعالین سازمان ها به ویژه زندانیان چپ و غیر مذهبی بود، رژیم شاه برای مقابله با مبارزات سیاسی - نظامی سازمان های مخفی اقدام به تشکیل کمیته ای موسوم به کمیته مشترک ضد خرابکاری کرد و چون این بازداشتگاه مرکز سازماندهی این کمیته بود در زمان شاه به نام کمیته مشترک شناخته می شد، پس از سرنگونی شاه به بند سه هزار تغییر نام یافت.

دو - کنده حالتی از چمباتمه زدن است که دست ها را دستبند زده و یا با طناب می بندند، آن گاه زانوها را روی سینه جمع کرده و دست بسته به دور آن حلقه زده می شود، سپس بین دست و پا چوب یا آهن عبور داده و از دو سر چوب یا آهن که به طناب وصل شده است آویزان می کنند!

بخش دوم (۱)

روزهای زیر بازجوئی روزهائی هستند که لحظه به لحظه آنها در خاطر هر فرد ثبت می شوند، روزهای تلخی که هر ثانیه آنها برای ما سال ها طول کشیدند، ثانیه هائی که هر آن چه زیبائی است را از ذهنمان پاک کرده و زندگی را زشت تر از آن چیزی که هست به ما نمایانده اند، در زندان صداها مفاهیم دیگری می یابند، هر صدای پائی ضربه ایست که بر مغزمان فرود می آید، صدای به هم خوردن دری و یا باز شدن قفلی ساعت های بازجوئی و بردن به زیرهشت را در ذهنمان زنده می سازند و صدای کشیدن دمپائی بر روی زمین معنای بردن ما توسط پاسداران را می دهد، بعد از سال ها نیز هر صدای نا آشنا از پشت در خانه و یا راهروی آپارتمان برایت آژیر خطر حمله دشمن است: بازجوها و پاسداران برای شکنجه مجدد می آیند، دندان هایت را روی هم فشار بده و زندگی رفقای بیرون را حفظ کن! زندگیمان چیست؟ آمیخته ای از صداها، چه زیبا و چه زشت، چه دلشین و چه گوشخراش، پژواک هر صدا لحظاتی را به یادمان می آورد که بوی مرگ می دهند، زیبائی دیگر مفهوم حقیقی خود را از دست داده و شادی فریبی زودگذر است، از نا امیدی چنین نمی نویسم، اگر چنین بود تا کنون بارها و بارها به زندگیم خاتمه داده بودم، درک حوادث و آن چه بر ما گذشت مفهوم زیبائی را دگرگون کرده است، دنیای ما همچنان واژگونه است: رذالت به شرافت، شرافت به رذالت، تیزهوشی به حماقت و حماقت به تیزهوشی تعبیر می شوند! (۲)

زندان شهرستان

بعد از یک ماه از کمیته مشترک به زندانی در یکی از شهرستان ها منتقل شدم، به جز یک مورد اتفاق خاصی نیفتاد، در این دوره بازجوئی مجدد بدون کتک کاری صورت گرفت، در حین بازجوئی متوجه شدم که در جریان انتقالم به زندان شهرستان پرونده ام را از کمیته مشترک برای بازجوهای شهرستانی نفرستاده اند، در زندان شهرستان روزی صدای فریاد و ناله های فردی را از زیرهشت شنیدم، صدای یک دختر بود، چند سلول با سلولم فأصله داشت و از پنجره زیر سقف صدای فریادی می آمد، دو مرد بازجو ساعت ها دختری را شکنجه می کردند، بیشتر اطلاعاتی درباره برادرش می خواستند، در ابتدا صدای التماس و ناله دختر و نیز صدای ضربات شلاق می آمدند اما دختر در حین بازجوئی شروع به گفتن بد و بیراه به بازجوها کرد، شکنجه گرها نیز به تلافی بر شدت شکنجه ها افزودند، بازجوئیش از حدود یازده صبح شروع و تا ساعت دو بامداد روز بعد ادامه داشت، آن دحتر زیر شلاق دم برنمی آورد و اطلاعات نمی داد!

انتقال به اوین

انتفال به اوین موجب شد که بار دیگر چهره شهر و مردم را ببینم، احساس می کردم سال هاست این مردم، کوچه و خیابان و مغازه ها را ندیده ام، چنان با حرص و ولع به آنان نگاه می کردم و چنان ذوق کرده بودم که ناخودآگاه چیزی گلویم را گرفته بود، دلم می خواست فریاد بزنم اما نمی توانستم، بین خود و آنان کیلومترها فاصله می دیدم و مثل تشنه ای که آب نصیبش شود و دیگر رنگ آب را نخواهد دید با حرص می نوشیدم، مدت زیادی نبود که از این مردم، کوچه و خیابان و هیاهوی شهر دور شده بودم اما همه چیز برایم تازگی داشتند، سعی می کردم هر چه بهتر و بیشتر ببینم چرا که فکر می کردم هرگز بار دیگر آنان را نخواهم دید، دلم می خواست این لحظات هیچ وقت تمام نشوند و جالب اینجاست که همان لحظات و تصاویری که در طی این نقل و انتقالات دیده بودم در طول تمام مدت زندان همراهم بودند و هیچ گاه فراموشم نشدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وارد زندان اوین شدیم، خیلی ساده و بدون تشریفات اداری برای ورود و یا کنترل و غیره، مخوفگاهی که سال های سال در ذهنم همچون یک دژ تسخیر ناپذیر مجسم می شد، قتلگاهی که هزاران انسان پاک و انقلابی را بلعیده بود و همانند باتلاقی در خود فرو برده بود، چه حماسه هائی که در چهار دیوار آن پدید آمده و ضجه ها و فریادهای انقلابیون در زیرشکنجه ها که از دیوارهای تو در توی آن به بیرون درز نکردند! احساس عجیبی داشتم، از یک طرف وحشت سراپای وجودم را گرفته بود و از طرفی دیگر شوق دیدن درون این دیوارهای مخوف مرا به طرف خویش می کشید و هر لحظه مشتاقتر بودم تا به درون آن راه پیدا کرده بلکه از اسرار درون آن آگاه شوم، به هر رو وارد آن شدم، لحظات اول با توپ و تشر مواجه شدم، چند نفر بودیم، فهمیده بودند که ما تازه وارد هستیم و می خواستند زهر چشم بگیرند!

از تک تک ما در مورد اتهام سؤال شد، وقتی نوبت به یک دختر همراهمان رسید او شروع به گریه کرده و مرتب تکرار می کرد که من نیستم! پاسدار چاقی که به نظر می رسید کمی هم مسن باشد با زهرخند گفت: "چیه؟ هیچ چی نشده توبه کردی؟ آره، اینجا پیچ توبه است! کمونیست ها وقتی به اینجا می رسند مسلمون میشن و منافق ها حزب اللهی! آب اینجا برکت داره و ....." دختر دیگری که همراه او بود با تندی به دختر گریان گفت: "بابا اینجا که دیگر با تو کاری ندارند، چرا آبروریزی می کنی؟ ساکت باش دیگه!" پاسدار چاق مشتی بد و بیراه نثارش کرد، ما را وارد اتاقی کردند که همه جای آن زندانیان نشسته بودند، بعدها متوجه شدم که این اتاق شعبه های دادگاه و شعبه های بازجونی است، افرادی را که از بندها عمومی و انفرادی می آوردند در آنجا نگهداری کرده و یکی یکی صدا می زدند، شب را همان جا سر کردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردایش بعد از چند ساعتی این طرف و آن طرف کردن و سؤال و جواب ما را به همراه عده زیادی از زندانیان تازه وارد به انفرادی بردند، همه را سوار مینی بوس کرده و به یک حیاط باز بردند، دو طرف حیاط ساختمان بود، قسمت ورودی دیواری بزرگ و دری آهنی داشت، طرف دیگر حیاط کوه بود، بعد از مدتی فهمیدم که اسم این انفرادی ها و ساختمان "آسایشگاه" است! وارد ساختمان شدیم و هر نفر را وارد یک سلول کردند، سلول های اینجا بزرگتر از زندان کمیته مشترک بودند و طول و عرض آنها حدودا یک متر و بیست و پنج سانتیمتر در دو و نیم متر بود که کنار در ورودی آهنی که دو جداره بود یک سینک دستشوئی و کنارش نیز یک توالت فرنگی استیل قرار داشتند، در نتیجه زندانی به غیر از موارد بازجوئی و حمام لزومی نداشت از سلول خارج شود، در یک طرف اتاق لوله کلفت و یو (U) شکلی به قطر ده سانت افقی و به صورت پله ای قرار داشت که از پشت سینک دستشوئی درآمده و بعد از چرخیدن در انتهای اتاق دوباره کمی پائینتر وارد دیوار می شد که در واقع لوله، شوفاژ سلول بود!

بار دیگر تنهائی و در خود فرو رفتن! روزهای اول کارهای اداری از قبیل تکمیل یرونده، عکس گرفتن و انگشت نگاری انجام شدند، بعد از آن دیگر کسی سراغم نیامد، ظاهرا تمام همسلولی های مجاورم که با یکدیگر وارد این طبقه از ساختمان شده بودیم چنین وضعیتی داشتند، در این دوره در طبقه همکف آسایشگاه بودم، یک روز صدای قدم زدن های متوالی را از بیرون شنیدم، در قسمت مقابل در ورودی زیر سقف یک پنجره سراسری قرار داشت که پشت آن ورقه های آهن به صورت تقریبا کرکره قرار داده بودند، از لای آنها آسمان را می دیدم اما نمی توائستم به پائین نگاه کنم، در بعضی از سلول ها این ورقه های آهن اینجا و آنجا خمیدگی هائی داشتند که در واقع روزنه ای شده بودند تا بتوان قسمت هائی از زمین و یا حیاط مجاور را دید، با شنیدن صدا از لوله شوفاژ بالا رفتم و از لای حفاظ های طبقه به بیرون نگاه کردم، عده ای از زندانیان مرد را دیدم که دور حیاط کوچکی به شکل دایره حلقه ای درست کرده و در حال قدم زدن هستند.

به یاد فیلم های قدیمی افتادم و نیز یک نقاشی از رامبراند در ذهنم زنده شد، این افراد را برای هواخوری آورده بودند، خیلی جالب بود، برای اولین بار با چشم باز قیافه زندانیان دیگر را می دیدم، پیر و جوان سرشان را به زیر انداخته و قدم می زدند، گاهی نیز سر را بلند کرده و به پاسدار محافظ نگاه می کردند که چهار چشمی مواظبشان بود، چهره یکی از آنها برایم بسیار آشنا آمد، یک بلوز نازک خاکستری روی شانه هایش قرار داشت و ریش سفیدش بلند شده بود، عکس او را قبلا در جائی دیده بودم، بعدها فهمیدم که او به آذین بود، تا زمانی که آنها از هواخوری نرفته بودند من آنها را نگاه می کردم،تنها کارم در انفرادی این بود که یا قدم بزنم و یا این که در افکارم غوطه بخورم و یا خودم را با حدس زدن زمان پخش غذا یا روشن کردن سیگار سرگرم کنم، منتظر آمدن غذا می شدم و پس از غذا خوردن ظرف را می شستم و دوباره تا شب منتظر می ماندم، هر چقدر از پنجره ها به بیرون نگاه می کردم جز حیاطی کوچک که دور تا دورش دیوار بود چیزی نمی دیدم، در قسمت هائی از این حیاط گلکاری شده بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک روز حوالی ساعت ده صبح صدای بچه ای مرا از جایم پراند، فکر کردم خواب می بینم، دوباره آن صدا تکرار شد، بالای شوفاژ رفته و به بیرون نگاه کردم، دیدم پسر بچه ای حدودا چهار ساله با یک توپ بازی می کند، در گوشه دیگر حیاط زیر آفتاب زنی با چادر مشکی و چشمبند در حالی که یک کودک شیرخواره را در بغل داشت نشسته بود، بعد از چند لحظه دختر نوجوانی که به نظر می رسید حدود دوازده الی چهارده سال دارد با چشمبند، روسری مشکی و مانتو سرمه ای وارد هواخوری شد، پسربچه چهار ساله دور و بر دختر نوجوان پرسه می زد و سعی می کرد از زیر چشمبند به او نگاه کند، پسرک منتظر بود که دختر با او بازی کند، زن پاسدار با چادر مشکی وارد هواخوری شد و شروع به بازی با بچه کرد و به دختر نوجوان نیز گفت: "آن گوشه قدم بزن!" برایم دیدن این صحنه تازگی داشت و در عین حال تکان دهنده بود، مادری که نوزادش را در بغل دارد و دختری که حدود دوازده الی چهارده سال سن داشت و آن هم در زندان انفرادی! بیرون از زندان بسیاری از این موارد را شنیده بودیم و شاید هم مرا به فکر واداشته بودند اما هنگامی که با چشمان خود می دیدم موضوع برایم قابل هضم نبود، ساعت ها و روزها این موضوع فکرم را به خود مشغول ساخته بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از یک ماه به طبقه دوم منتقل شدیم، از داخل پنجره این سلول ساختمان چند طبقه وزارت اطلاعات و قسمت هائی از کوه را می دیدم، از آن روز به بعد هر روز کارم این بود که به بالای شوفاژ رفته و از أنجا کوه و بخشی از دیوار اوین و نیز سیم خاردارها را تماشا کنم، چند بار هم به خاطر این کارم غافلگیر شده و پذیرائی مفصلی از من کردند! اما دیدن آنها خاطراتی را در ذهن زنده می کرد که بسیار شیرین بودند و هیچ گاه دلم نمی خواست کسی این خاطرات را از من بگیرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها به همین ترتیب می گذشتند، صبح ها حوالی ساعت شش صدای کشیدن دمپائی می آمد و دریچه بعضی از سلول ها باز می شد و چیزی می گفتند و می رفتند، زندانی ها را بیدار می کردند تا برای رفتن به بازجوئی آماده شوند، حدود ساعت شش و نیم صبحانه می دادند، ساعت دوازده نهار و ساعت پنج بعد از ظهر نیز شام، هر هفته یا پانزده روز یک بار فروشگاه می آمد، فروشگاه اجناسی مثل صابون، لیف، شامپو، بیسکویت، سیگار، شانه و از این قبیل را می فروخت، من پولی نداشتم چون پول هنگام دستگیری را در زندان های قبلی حوله، سیگار، صابون و غیره خریده بودم، در نتیجه از بی سیگاری خیلی عذاب می کشیدم، هر زندانی روزی سه نخ سیگار جیره داشت، بعد از هر نوبت غذا سیگار را روشن می کردند و از کبریت خبری نبود، من هم از دود سیگاری که در بند می پیچید نشئه می شدم.

حمام هفته ای یک وعده بود، بدین ترتیب که پاسدار بند تعداد زیادی را از سلول ها خارج و به صف می کرد، افراد صف یکی یکی وارد حمام می شدند، مدت حمام سه الی پنج دقیقه بود، در این فرصت باید لباسمان را درمی آوردیم، خودمان را می شستیم، لباس می پوشیدیم و آماده می شدیم که بیرون بیائیم، اوایل ترجیح می دادم حمام نروم! چون دوباره همان لباس کثیف را پوشیدن (پودر لباسشوئی برای شستن لباس ها نداشتم!) و خیس عرق بیرون آمدن برایم چندش آور بود، بعد از حمام احساس می کردم کثیفتر شده ام! حتی یک بار با بدن صابونی پاسدار مجبورم کرد که بیرون آمده و لباس بپوشم اما بعدها وقتی فهمیدم که اگر هفته ای یک بار نوبت حمام من شد باید کلاهم را به هوا بیندازم! سعی می کردم لباس هایم را با آب خالی شسته و در عرض همان سه الی پنج دقیقه کارم را سریع انجام دهم چون اگر پنج دقیقه تمام می شد و کارها تمام نمی شدند باید با همان وضعیت از حمام بیرون می آمدیم، حال سرت صابونی باشد یا نه فرقی نمی کرد!

هر روز از سینک دستشوئی سلول برای حمام استفاده می کردم، در داخل آن هم سرم را می شستم و هم پارچه ای را خیس کرده و با آن بدنم را تمیز می کردم، در واقع از سینک دستشوئی همه نوع استفاده ای می کردم، گاه به عنوان ظرفشوئی، گاه به عنوان دستشوئی و گاه به جای تشت لباسشوئی ظاهر می شد، به هر حال احتیاج مادر اختراع است! روزهای اول از این که بازجوئی تمام و از آن دوران سخت و دلهره انگیز خلاص شده ام خوشحال بودم، کسی سراغم نمی آمد و این موجب آرامش بود اما بعد از یک ماه تنهائی اثرات انفرادی آغاز شدند، آرام، آرام داشتم کلافه می شدم، چقدر قدم بزنم؟ چقدر فکر کنم؟ رژه خاطرات گذشته، نگرانی از آینده، سرنوشت خودم، وضع خانواده و دوستانم همگی در انفرادی پایان ناپذیر بودند، از این همه فکر و خیال خسته شده بودم، گاهی اوقات فکرهائی به نظرم می رسیدند، چند ساعت بعد احساس می کردم که در حال دیوانه شدن هستم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها سنگین و سنگینتر می شدند، انتظار آینده ای نامعلوم بدترین موضوعی بود که دائما فکرم را مشعول می کرد و عذابم می داد، صبح ها حوالی ساعت شش که صدای کشیدن دمپائی و یا صدای سنگین پوتین از ابتدای بند شنیده می شد صدا هر چند ثانیه جلوی یکی از سلول ها مکثی کرده و دوباره راه می افتاد، این لحظات انتظار را سخت تر می کرد، هر صبح ناخودآگاه إین تصور در ذهن به وجود می آمد که الان مرا نیز برای بازجوئی خواهند برد، این عمل هر روز تکرار می شد ولی هیچ گاه برایم عادی نشد، با صدای کشیدن دمپائی و یا ضربه های پوتین در راهرو ناخودآگاه دلهره و دلشوره عجیبی در وجودم ایجاد می شد، خود بازجوئی آن چنان سخت و وحشتناک نبود که انتظار کشیدن برای آن! چرا که قبل از بازجوئی می بایست ساعت ها منتظر می ماندیم و در این دوره انتظار فکرهای مختلفی از مغزمان می گذشتند: دیگر چه شده؟ چه موضوع تازه ای رو شده؟ کسی حرفی زده؟ و ..... هرچند اکثر دفعات موضوع جدید و با اهمیتی طرح نمی شد اما مطمئن نبودیم که مسأله خاصی در این وعده اتفاق نیفتاده باشد، در نتیجه در انفرادی صبح ها معمولا بدترین موقع بودند که من آرزو می کردم هیچ وقت صبح نرسد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از دو ماهی که در انفرادی اوین ماندم روزی صدائی به گوشم رسید، از سلول دیگری می آمد، وقتی سرم را نزدیک سینک دستشوئی بردم متوجه شدم که صدا از درون لوله فاضلاب عبور می کند، در نتیجه حدس زدم که صدای من نیز باید به سلول بعدی برسد، منتظر شب ماندم و با زدن به سینک و حرف زدن سعی کردم با آن تماس بگیرم، دیگر برایم مهم نبود که فرد مقابل کیست، فقط می خواستم با کسی ارتباط برقرار کنم، مورس را هم به خوبی نمی دانستم، از طرف دیگر، سلول های مجاور نیز مورس نمی دانستند، به هر حال موفق شدم، بعد از چندین بار زدن به سینک و حرف زدن سعی کردم نظر سلول دیگر را جلب کرده و به سوی سینک بکشانم!

در طول این مدت مرتب تکرار می کردم که من در سلول فلان هستم، با من حرف بزن! او هم دل به دریا زد و در جواب گفت: "تو که هستی؟" گفتم: "از سلول شماره ..... هستم و اسمم نیز سیاوش است، می خواهم با تو صحبت کنم!

- چرا می خواهی با من صحبت کنی و از من چه می خواهی؟

- هیچ اما چون تنها هستم دلم می خواهد یک هم صحبت داشته باشم!

- باشه، من بعدا با تو تماس می گیرم و هر وقت دو ضربه به سینک زدم فوری جواب بده!

ظاهرا نمی خواست مثل من بی گدار به آب بزند و خواست جوانب امنیتی کار را بیشتر بسنجد، از این کارش خیلی خوشم آمد، خوشحال بودم که خلاصه بعد از مدت ها توانستم با یکی رابطه برقرار کنم، بعدها فهمیدم که پاسداران بند از طریق سلول های مجاور چه از طریق مورس و چه از راه های دیگر با زندانیان رابطه برقرار می کردند تا پی ببرند که کدام یک از زندانیان به تماس ها پاسخ می دهند و یا سعی می کنند تا با دیگران رابطه برقرار کنند! هر کس که این موضوع را می دانست به سختی با کسی ایجاد رابطه می کرد، از این موضوع اطلاعی نداشتم اما تنهائی به من خیلی فشار آورده بود هرچند به خودم می گفتم که این کار خطرناک است اما دل به دریا زده بودم و این ریسک را انجام داده بودم، گذشته از آن اگر روزی موضوع لو می رفت و یکی از طرفین موقع عمل غافلگیر می شد برای طرف مقابل نیز مسأله ساز بود، بنا بر این معمولا کسی در مورد چنین کاری ریسک نمی کرد، بعد از این کار فکرم مشغول شده و پیش خودم می گفتم که او کیست؟ اتهامش چیست؟ چه مدتی اینجاست؟ و انواع و اقسام سؤال های متفاوت به ذهنم خطور کردند.

انتظار به پایان رسید و صدای ضربه را شنیدم، به سرعت برق از جا پریدم و به طرف سینک دستشوئی رفتم، بعد از سلام علیک و احوالپرسی از او پرسیدم: "در سلول شماره چند هستی؟"

- در سلول .....

دوباره سؤالم را تکرار کردم و او هم همان جواب را داد، تعجب کردم، تا آن زمان خیال می کردم که با سلول مجاور خودم حرف می زنم اما زمانی که او شماره سلول را گفت پی بردم که او باید از طبقه همکف باشد! شماره سلول ها در طبقه همکف از صد شروع می شد و طبقه اول از دویست و طبقه دوم از سیصد، ساختمان آسابشکاه نیز به شکل (L) بود، در نتیجه هر کسی می گفت که مثلا من در سلول دویست و پنجاه هستم می توانستیم حدس برنیم که در چه طبقه و در چه قسمت از این قرار دارد، گفتم: "یعنی از طبقه همکف؟"

- بله!

- تو زن هستی یا مرد؟

- من زن هستم، در بند پائین کلا زنان هستند!

بار اول که با او صحبت کردم از بس صدا ضعیف می آمد و او نیز از ته گلو صحبت می کرد که نتوانستم جنسیت او را حدس بزنم اما این را پی برده بودم که در بند پائین زنان هستند چون پیوسته صدای گریه بچه و زن می آمد، پرسیدم: "چه مدتی اینجا هستی؟"

- یازده ماه، از زمان دستگیری مستقیما به اوین آورده شده و در انفرادی هستم!

با تعجب پرسیدم: "یازده ماه اینجا هستی؟"

- چطور مگه؟ تو چند ماه اینجا هستی؟

- من حدود دو ماه اینجا هستم، البته دو ماه هم قبلا در جای دیگر انفرادی بودم!

- چرا تو را به بند عمومی نبردند؟ اوضاع چطور است؟ معمولا بعد از چند ماه به بند عمومی می برند!

- من زیاد خبر ندارم اما من مسأله خاصی ندارم چون که بازجو به من گفته که کارت تمام شده و احتمالا همین روزها آزادت خواهیم کرد! برای چه تو را آوردند؟ اگر امکان دارد بگو درغیر این صورت لازم نیست!

- مرا از محل کارم که در یک کارخانه نزدیک کرج است دستگیر کرده اند و می گویند تو با یکی از گروه های سیاسی رابطه داشتی و داری اما مدرکی ندارند که مرا محکوم کنند و از من نیز چیزی به دست نیاوردند، خودم هم تصور می کنم که به همین زودی مرا آزاد کنند، تو را برای چه آوردند؟ اگر می توانی بگوئی حرف بزن!

من نیز قدری از خودم گفتم و بعد از آن با یکدیگر قرارها را گذاشیم که مثلا علامت ما چه باشد و معمولا چه موقع با یکدیگر صحبت کنیم و در صورتی که مسأله ای پیش آمد چطور یکدیگر را خبر کنیم، بعد از مدتی صحبت قرار شد که آن روز تماس را قطع کرده و فردا سر ساعت معینی با یکدیگر ارتباط بگیریم، در پایان موقع خداحافظی گفتم: "اسمت چیه؟" او چند لحظه فکر کرده و بعد گفت: "نیلوفر" خداحافظی کرده و منتظر صدا نشستم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مدتی گذشت اما خبری نشد، شروع به قدم زدن کردم، احساس غریبی داشتم، بعد از مدت ها توانسته بودم با یک زندانی دیگر رابطه برقرار کرده و صحبت کنم، تمام موضوعات مطرح شده را بارها و بارها در ذهنم مرور کردم و در مورد هر کدامشان سعی می کردم تحلیل کاملی کرده و به نتیجه مشخصی برسم، بیش از همه از این که با یک زن تماس گرفته بودم برایم غیر مترقبه بود و انتظارش را نداشتم، موضوع: "من هیچ پرونده ای ندارم و احتمال دارد آزاد شوم!" را بارها تکرار کردم و سعی کردم لحن صدایش را به خاطر بیاورم تا شاید از آن طریق بتوانم به یک نتیجه روشن برسم چون این موضوع مرا به شک انداخته بود، فکر می کردم که ارتباط با او کار اشتباهی بود اما در مورد کلیت صحبت و نیز لحن صدا و احساسش چنین برداشتی نداشتم، دوباره به این نتیجه می رسیدم که کار درستی کرده ام!

در همین گیرودار کلنجار رفتن با خودم بودم که صدائی را از بیرون شنیدم، به سرعت روی لوله شوفاژ رفته و گوش ایستادم، صدا دوباره تکرار شد، او بود که از پنجره اسم خودش را صدا می زد! من هم با چند سرفه به او فهماندم که شنیده ام! تمام آن شب و روز بعد در مورد این ارتباط و صحبت هائی که رد و بدل شده بودند فکر می کردم، سؤالات زیادی در ذهنم مطرح شدند که می بایست از او می پرسیدم، آن روز خیلی دیر گذشت، ثانیه شماری می کردم تا هر چه زودتر شب فرا رسیده و ارتباط ما برقرار شود، بعد از چهار ماه این اولین انتظار شیرینم بود که با شکنجه روحی همراه نمی شد، با تمام رغبت لحظات را به امید رسیدن به ساعت موعود پشت سر می گذاشتم، می توانستیم در مواقع دیگر نیز با یکدیگر تماس بگیریم اما مطمئن ترین موقع، بعد از پخش شام و روشن کردن سیگارها بود تا سرکشی موقع خواب که حدود ساعت ده شب صورت می گرفت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ملاقات بعدی فرا رسید، با اولین علامتم او نیز جواب داد، ظاهرا او نیز منتظر بود، بعد از احوالپرسی گفت: "چه کار می کنی؟" در جواب گفتم: "پدرم درآمد!"

- چرا؟

- از دیشب تا به حال برای این صحبت لحظه شماری می کنم!

او نیز در جواب گفت: "من هم همین طور، دیشب خوابم نبرد و در مورد حرف های تو داشتم فکر می کردم!"

- خلاصه به چه نتیجه ای رسیدی؟

- مثبت، تو چطور؟

- من هم مثبت!

بدین ترتیب عملا رابطه ای برای یک دوره نامعلومی برقرار شد، آن روز در مورد موضوعات مختلف صحبت کردیم، او تجارب خودش در طول یازده ماه را در اختیارم گذاشت، من نیز اخباری که داشتم و نیز از زندان های دیگر برایش گفتم، قدری نیز در مورد شگرد برخورد پاسداران و نوع برخوردهایشان صحبت کردیم و نیز اتفاقاتی که طی این دوره برایمان اتفاق افتاده بودند، آن روز هر چقدر سؤال در ذهنم در مورد او و حرف هایش مطرح بودند برایش بازگو کردم و او نیز جواب داد، او نیز سؤالات خودش را بیان کرد و در نتیجه با همدیگر کلی اطلاعات رد و بدل کردیم، این موضوع در مجموع کار خطرناکی بود و ما هر دو نیز به این موضوع واقف بودیم اما از طرفی نیاز هر دویمان به این رابطه و این که به هر حال باید از یکدیگر تا اندازه ای اطمینان کسب می کردیم مانع محافظه کاری بیش ار حدمان می شد و از طرفی دیگر سعی می کردیم با ایما و اشاره و بیان بعضی از واژه های خاص که خودمان می فهمیدیم بار امنیتی صحبت ها را کاهش دهیم که در صورت خطر کمتر مورد استنطاق قرار بگیریم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از آن به بعد هر روز سر ساعت معینی این قرار اجرا می شد و در مورد موضوعات مختلف صحبت می کردیم، در طول این صحبت ها برایم مسجل شده بود که او فردی است کاملا سیاسی و حتی تصور می کردم که شاید دوره ای نیز کار تشکیلاتی کرده باشد، الان نیز علیرغم این که به مدت یازده ماه در انفرادی بوده و دوره بازجوئی را پشت سر گذاشته هنوز عقاید گذشته خود را قبول دارد و بر اساس آن معیارها حرکت می کند، این موضوع باعث شده بود که من لااقل در مورد شخص وی مسأله خاصی نداشته باشم و فقط سعی می کردم که حواسم را بیشتر جمع کنم تا قضیه لو نرود! صحبت های ما عموما نیم ساعت و در صورتی که شرایط مناسب بودند شاید تا یک ساعت و نیم نیز طول می کشیدند، در طی آن از موضوعات مختلف حرف می زدیم، از مسائل پیش پا افتاده روزمره تا مسائل مهم اجتماعی و حتی در مورد احساسات خود در شرایط مختلف نیز صحبت می کردیم.

در واقع این کار به عنوان یک سرگرمی جالب و شیرین برایمان تبدیل شده بود که طی آن به نتایج جالب و نیز اخبار مهمی نیز دست پیدا می کردیم، تنها مسأله مهم یک زندانی در دوره انفرادی اخباری است که از خارج از سلول خودش به او می رسند، حال هر خبری که می خواهد باشد، چرا که کوچکترین موضوع پیش پا افتاده نیز برایش جالب است و ساعت ها ذهنش را به خود مشغول می کند، گاهی نیز اسباب سرگرمیش می شود، از آنجائی که دائما در سلول انفرادی بودیم و با بیرون از آن رابطه نداشتیم و اگر گاهی نیز به بیرون می رفتیم دائما زیر چشمبند بودیم حس بینائی کمتر به کارمان می آمد، بلکه حس شنوانی ما دائما در حال کار کردن بود و می باید حواسمان را کاملا جمع می کردیم تا این شنیده ها را دقیقا حدس می زدیم و در مورد آن تحلیل می کردیم، اگر در این خاطرات در بسیاری از موارد حدسیات خودم را مطرح می کنم دقیقا به همین خاطر است و تقریبا در بسیاری از موارد این حدسیات ما درست بودند چرا که انواع و اقسام صداها را شناخته بودیم.

در طی این تماس ها من سعی می کردم خصوصیات او را نیز حدس بزنم تا راحت تر بتوائم با او گفتگو کنم، درنتیجه از نوع مشغولیات، تفریحات، کارهایش و خصوصا از نوع موسیقی که او دوست داشت می پرسیدم، به نظرم از روی فهمیدن این مشغولیات و خصوصا از نوع موسیقی که یک انسان دوست دارد می توان تا اندازه زیادی به روحیاتش پی برده و خصوصیاتش را شناخت، تک تک این موضوعات برایمان جالب بودند و نیز باعث می شدند تا همدیگر را بهتر درک کنیم، این رابطه بر روحیه ام تأثیر به سزائی گذاشت و انگیزه ام را برای ماندن در انفرادی قویتر کرد، یک روز در مورد مرگ با یکدیگر صحبت کردیم که طی آن من گفتم: "مسأله مرگ برایم حل شده است، چرا که با توجه به نوع پرونده ای که من دارم هیچ امیدی به زنده ماندن ندارم، در نتیجه سعی می کنم بیشتر در مورد موضوعات دیگر فکر کنم تا مرگ، مگر مرگ چیست؟ تمام زمان مردن از چند ثانیه و یا از چند دقیقه بیشتر تجاوز نمی کند، پس چرا این همه وقت برای فکر کردن در مورد چند ثانیه باید صرف کرد؟ موضوعات مهمتر و زیباتری وجود دارند که می توان ساعت ها در موردشان فکر کرد!"

این حرفم را نه به منظور خاصی بلکه فقط برای بیان احساسم مطرح کرده بودم اما ظاهرا ساعت ها فکر او را به خود مشغول کرده بود چون وقتی فردای آن روز ارتباط برقرار کردیم گفت: "من در مورد حرف دیروزت ساعت ها فکر کردم چرا که تا به حال خودم در مورد آن فکر نکرده بودم اما با توجه به صحبت های قبلی تو در مورد یرونده ات و خودت می خواهم در فرصتی با تو در میان گذاشته و سعی کنم به تو روحیه بدهم اما الان فهمیدم که این کار لزومی ندارد، کما این که خودم از این حرفت روحیه گرفته ام، مرا ببخش که در مورد تو طوری دیگر فکر می کردم!" پرسیدم: "مثلا چطور فکر می کردی؟ برایم جالب است!"

- بگذریم، دیگه حرفش را هم نزن!

- به هر حال از گفتن آن چیزها در مورد مرگ و غیره هیچ منظور خاصی نداشتم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ارتباط ما مدت ها به طول انجامیده بود، جان تازه ای گرفته بودم، در واقع مدت ها هر روز موضوع تازه و جالبی برای فکر کردن به وجود می آمد، این تأثیر، متقابل بود، او نیز بعد از یازده ماه چنین ارتباطی را تجربه می کرد، نه من هیچ گاه او را دیده بودم و نه او مرا اما احساس می کردیم که بین ما دیواری وجود ندارد، چنان صادقانه و بی پروا با یکدیگر صحبت می کردیم که تو گوئی سالیان سال یکدیگر را می شناسیم! در یکی از همین روزها خاطره ای در ذهنم نقش بست که هیچ گاه فراموشم نخواهد شد، یک شب دراز کشیده و غرق در افکارم بودم که صدای علامت را شنیدم، فورا به روی دستشوئی رفته و گفتم: "چه خبر است؟"

- خوب گوش کن ببین صدائی می شنوی؟

بعد از کمی گوش کردن موضوع خاصی به جز گریه کودکی نظرم را به خود جلب نکرد و این نیز تازگی نداشت، صدای گریه کودک نیز از طبقه پائین عادی بود چرا که چند زن با کودکان خردسالشان در بند پائین بودند! گفتم: "من که چیزی نمی شنوم!" بعدا فهمیدم هدف او نیز صدای گریه کودک است، تعریف کرد که از دیشب تا به حال صدای گریه زنی که از سلول مجاورم می آمد صدای یک زن زائو بود که بارها و بارها از نگهبانان خواسته بود تا او را به بهداری ببرند اما آنها وقعی نمی گذاردند اما امروز غروب به هر جان کندنی در داخل سلولش به تنهائی زایمان کرده بود و یک پسر به دنیا آورد! سپس پاسدار بند با شنیدن سر و صدای سلول های مجاور به آنجا آمده و بعد از زایمان او را به بهداری می برند و الان نیز از بهداری برگشته است و بچه نوزاد نیز الان در حال گریه کردن است! بدین طریق یک نفر دیگر به جمعمان افزوده شده است و جبهه مان قویتر شده است!

تولد این نوزاد بخت برگشته مدت ها به موضوع فکری ما تبدیل شده بود و گاهی نیز در مورد آن صحبت می کردیم، بعدها نیز وقتی به زندانیان زیادی برخورد کردم متوجه شدم که چند تن از رفقای زن که در حین دستگیری حامله بودند بچه هایشان را در زندان به دنیا آورده ائد! دو نفرشان را من خودم شخصا می شناسم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در همین روزها بود (ماه سوم انفرادی) که بعد از شام صدای سوتی را از بیرون شنیدم، فردی یکی از سرودهای انقلابی را با سوت زمزمه می کرد! فورا به روی شوفاژ رفتم تا جهت صدا را تشخیص دهم، صدا از بند خودمان بود، خیلی خوشحال شده بودم، چرا که شنیدن صدائی که نشان می دهد هنوز فردی روی پایش ایستاده و این سختی ها خللی در وی ایجاد نکرده اند بسیار زیبا بود، از فردای آن روز گاه گاهی این صدا می آمد، فردای آن روز یکی دیگر از سرودهای انقلابی را زمزمه کرد، وقتی که مکث کرد من بیت بعدی را با وی همراهی کردم، ظاهرا او نیز منتظر همین بود، خوب ایستاد و به صدای سوت من گوش فرا داد و بعد از آن آهنگ دیگری را زمزمه کرد، من هم دوباره به او جواب دادم، جان تازه ای گرفته بودم، دلم می خواست این کار ساعت ها ادامه داشته باشد، سکوت دهشتناک بند انفرادی شکسته شده بود و از آن زمان به بعد هر کسی که فرصتی به دست می آورد قطعه هائی از سرودی را می خواند و یا با سوت زمزمه می کرد.

روزی بیت اول سرود انترناسیونال را با سوت نواختم، بعد از من از سلول های مختلف ادامه آن نواخته شد! احساس غرور می کردم و از این که زندانیان دیگری در موقعیتی شبیه به موقعیت من قرار داشتند خودم را تنها احساس نمی کردم، می پنداشتم در این تنهائی محض هم پشتیبان دارم و این موضوع به من روحیه می بخشید، این کار را فقط می توانستیم بعد از پخش کامل شام و بعد از روشن کردن سیگار انجام دهیم چرا که بعد از آن حدود دو الی سه ساعت معمولا هیچ پاسداری وارد این قسمت از بند نمی شد و امنترین موقع بود، اتاق پاسداران در ابتدای بند قرار داشت، از آن روز به بعد روزها را در انتظار پخش شام سپری می کردم تا شاید صدای سرودی تازه از یک زندانی شنیده شود! بعدها به دو نفر از همان بچه ها برخورد کردم که از زندانیان بسیار خوب بودند و در عمومی نیز با یکدیگر رابطه داشتیم، این دو رفیق در جریان دادگاه های شرعی سال ۱۳۶۷ اعدام شدند! یادشان گرامی باد.

روزی با خوائدن یک سرود محلی خودمان به رفقای خودم فهماندم که در نزدیکیشان هستم و وقتی که آنها جواب دادند بسیار خوشحال شدم، دیگر برای ماندن در انفرادی انگیزه پیدا کرده بودم و روزها مثل قبل به من فشار نمی آوردند چرا که روزها را برای خودم برنامه ریزی کرده و در مورد موضوعات مختلف در وقت معینی فکر می کردم و آموخته های ذهنی خودم را مرور می کردم و بخشی از این برنامه ها تکرار سرودها و ترانه ها و آهنگ ها در ذهنم بودند، برای خودم به آرامی زمزمه می کردم، بخش دیگری نیز رفتن به رؤیاهای خوش و ساختن رؤیاهائی که بدان ها بسیار علاقه مند بودم و بقیه روز را مرور کتاب ها و خبرهائی که خوانده بودم، به هر روی وقتم بدین طریق پر می شد، تعجب آور است ولی بعضی از روزها وقت کم می آوردم! بعدها که با رفقای مختلف زندانیم در مورد روزهای انفرادی صحبت می کردم متوجه شدم که بسیاری از آنان نیز به همین نتیجه رسیده بودند، تعدادی از آنها با زمینه قبلی و بعضی دیگر نیز خود به خود به آن رسیده بودند، عده ای از آنان ورزش را نیز به آن اضافه کرده بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزها و ماه ها به همین منوال می گذشتند تا این که اواسط ماه چهارم دوباره ما را برای بازجوئی مجدد به ساختمان وزارت اطلاعات بردند! در طی این بازجوئی ها به چند تن از رفقای خودم که باهم دستگیر شده بودیم برخوردم، در لحظاتی توانستم با آنها تماس گرفته و چند کلمه ای صحبت کنم، حتی در یکی از موارد چند نخ سیگار گرفتم که پاسدار محافظ دید و چند مشت و لگد نثارم کرد اما مردانگی کرد و سیگار را از ما نگرفت!!! این سیگارها ارزش آن را داشت، با آن چند نخ سیگار واقعا لذت بردم، این دوره از بازجوئی به منظور تکمیل پرونده در وزارت اطلاعات صورت می گرفت که ظاهرا تمام زندانیان می باید آن را طی می کردند، سؤال ها عمدتا همان سؤال های بازجوئی اولیه بودند اما با نکته سنجی های مختص به خودشان، مثلا سؤال در مورد تمام اعضای فامیل، این دوره عموما با شکنجه و ضرب و شتم همراه نبود اما در مواردی نیز با تشخیص بازجو و این که زندانی می خواهد طفره برود این کار انجام می شد، من در این دوره یک بار دیگر به روی تخت بسته شدم اما شدت آن مثل شکنجه کمیته مشترک نبود.

یک بار دیگر هم شلاق خوردم اما در آن نوبت به خاطر لو دادن یک تواب این کار صورت گرفت، موضوع از این قرار بود که روزی برای بازجوئی برده شدیم، چند تن از بچه های هم پرونده ام را نیز آورده بودند، در راهرو که منتظر ایستاده بودیم من سرم را بلند کرده و یکی از رفقای نزدیکم را دیدم، در فرصت مناسب آرام، آرام نزدیک او رفته و با پچ پچ شروع به صحبت کردیم اما غافل از این که در میان چند نفر دیگری که با ما برای بازجوئی آورده اند یک تواب است! هنوز به موجوداتی این چنینی برخورد نکرده بودیم، در حال صحبت بودیم که او چند قدم خود را جلوتر کشیده و سعی کرد حرف هایمان را بشنود، بعد از چند دقیقه بدون این که کسی اسمش را صدا کرده باشد بلند شده و وارد اتاق یکی از بازجوها به اسم قاسم شد! (قاسم بازجو یکی از بازجوهای معروف شعبه شش بود و شعبه شش نیز مخصوص گروه ها و سازمان های موسوم به کمونیست های محارب بود!) بعد از چند لحظه قاسم مرا صدا زد و وارد اتاق کرد، قاسم خیلی بددهن و کثیف بود، وقتی وارد اتاق شدم رودررویم ایستاد و گفت:"چه ..... می خوردی؟" گفتم: "چرا فحش می دهی؟"

مشتی به صورتم خوابانده و گفت: "تازه روداری هم می کنی؟ بخواب ببینم آشغال عوضی و .....!" مرا مجبور کرد که روی زمین دراز بکشم و در همان حال که می خواستم دراز بکشم مرتب می گفتم: "چرا فحش میدی؟ حق نداری فحش بدی!" خلاصه کابل را برداشته و به جائم افتاد! از این طریق فهمیدم فردی که در راهرو به ما نزدیک شده بود سریعا حرف های ما را به قاسم بازجو گزارش داده است چون قاسم مرتب حرف هائی که بین ما رد و بدل شده بودند را تکرار می کرد! همین برخورد را نیز با رفیقم کرده و او را نیز روی زمین خوابانده و کابل زده بود! بعدا که با بچه های دیگر در مورد این حادثه و قاسم صحبت کردم و مشخصات را دادم می گفتند که قاسم در بین زندانیان معروف است، او آدم بددهن و بسیار کثیفی است، در چندین مورد سعی کرده بود به زندانیان زن دست درازی کند و حتی چنین کاری را کرده بود! در یکی از روزها او را با یک دختر تواب تنهائی در یک اتاق دیده بودند! علاوه بر اینها در درندگی و وحشیگری در حین بازجوئی ید طولائی دارد و چندین نفر را در زیر بازجوئی به قتل رسانده است!

تواب را هم بچه ها می شناختند، او یکی از کثیفترین توابین سالن چهار بود و در کاسه لیسی و دریوزگی لنگه نداشت، علاوه بر این که کلی از افراد را لو داده و به زندان کشانده بود در بازجوئی ها نیز شرکت کرده و به بازجوها کمک می کرد! در اذیت و آزار بچه های سرموضع سابقه درخشانی داشت! به همین خاطر تمام زندانیان به خونش تشنه بودند، ظاهرا در مواردی نیز خودش شخصا به هم پرونده ای های خود کابل می زد! به هر روی این بازجوئی ها حدود پانزده روز طول کشیدند که در موارد انتهائی برای تکمیل کیفرخواست یک دوره فشرده بازجوئی نیز داشتیم، وقتی که این بازجوئی ها به پایان رسیدند روز بعد ما را به بند عمومی (اتاق های دربسته!) بردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از ظهر آخرین روز انفرادی بود و در حال قدم زدن بودم که سر و صدائی از داخل بند شنیده شد، حدس زدم که باید نقل و انتقالی در کار باشد، با این که بی موقع بود به سلول پائینیم علامت دادم، وقتی که آمد موضوع سر و صدا را مطرح کرده و گفتم که احتمال دارد ما را از اینجا ببرند، بعد از چند دقیقه در سلول باز شد و پاسداری آمد و گفت: "وسایلت را جمع کن!" دوباره در را بست تا به سلول های بعدی اطلاع دهد، من نیز از فرصت سریعا استفاده کرده و دوباره به سلول پائینی علامت دادم، ظاهرا او به گوش ایستاده بود، گفتم: "ما را از اینجا منتقل می کنند و ظاهرا تعداد زیادی را از این بند جا به جا می کنند!" او گفت: "به احتمال قوی تو را به بند عمومی می برند چون بازجوئی های شما به پایان رسیده اند و دیگر اینجا کاری ندارید، امیدوارم هر کجا که هستی موفق باشی، بیشتر مواظب خودت باش، به امید پیروزی!" من هم به امید دیداری گفته و ارتباط را قطع کردم، بدین ترتیب آخرین ارتباط را با نیلوفر گرفتم و از همدیگر جدا شدیم، حدس او تا اندازه ای درست بود چرا که ما را به بند عمومی (اتاق های دربسته) بردند.

از نیلوفر خبر نداشتم تا این که مدت ها بعد یکی از بچه ها خبر جالبی را برایم آورد، چندین ماه و شاید هم حدود یک سال از موضوع ارتباطمان گذشته بود که من در بند عمومی بودم، یکی از دوستان نزدیکم به علت بیماری خاصی قرار بود که با مأمورین زندان به بیمارستان بیرون از زندان منتقل شود، به همین منظور ساعت ها در راهروی شعبه های دادگاه انتظار می کشید که در آنجا به چند زندانی دیگر برخورد کرده و با آنها مخفیانه صحبت کرده بود، از جمله این افراد دختری بود که به منظور کارهای اداری از زندان گوهردشت به اوین آورده شده بود، سالن سه در میان زندانیان گوهردشت و اوین معروف بود و به همین خاطر زندانیان دیگر به محض این که می فهمیدند طرف مقابلشان از سالن سه است با اطمینان با او تماس برقرار می کردند، آن دختر نیز وقتی فهمید این رفیق ما از سالن سه است سعی کرد به او نزدیک شده تا با او صحبت کند، در میان صحبت هایش اسم مرا برده و کمی هم در مورد مشخصات من با رفیقم صحبت کرده بود و گفته بود که آیا او را می شناسی؟ سرنوشتش چه شده؟ رفیق من در جوابش می گوید: "بله می شناسم، او از بچه های بند ماست و الان نیز آنجاست و ده سال حکم دارد!"

وقتی شنیده بود که من حکم گرفته ام بسیار خوشحال شده و به رفیقم گفته بود که به من بگوید فلانی از بند انفرادی برایت سلام می رساند و از این که حکم گرفتی خوشحالم! من با شنیدن این خبر از طرفی خوشحال و از طرف دیگر خیلی ناراحت شدم، خوشحال به این خاطر که خبر سلامتی رفیقی به من رسیده بود و ناراحت به این دلیل که با توجه به این که به او گفته بودند مسأله ای ندارد و آزادت می کنیم اکنون دو سال بود که در زندان بدون وضع روشنی بلاتکلیف به سر می برد چرا که حکمی نیز به وی نداده بودند، تنها کاری که کردند این بود که او را به زندان گوهردشت منتقل نمودند!

آموزشگاه، اتاق های دربسته!

با ورود به اتاق های عمومی دوره ای دیگر از زندان من آغاز شد که برایم بسیار جالب و خاطره انگیز بود، در ابتدای ورود سؤالاتی از ما کردند مبنی بر این که نماز می خوانی یا نه؟ چپی هستی یا مذهبی؟ و غیره، افراد را با همین معیارها به داخل بندهای مختلف می فرستادند، وقتی گفتم که چپی هستم و نماز نمی خوانم به یکی از اتاق های سالن سه فرستاده شدم، روز ورودم به اتاق دربسته برایم روزی به یاد ماندنی است، به محض ورودم به اتاق با برخوردی خوب همراه با شک و تردید مواجه شدم، بسیار خوشحال بودم، تمام افراد اتاق به غیر از یکی، دو نفر دورم حلقه زده و خوشامد گفتند، سی و دو نفر در اتاق بودند که با ورود من تبدیل به سی و سه نفر شدیم، یک اتاق حدودا بیست و چهار متری! اولین چیزی که گفتم این بود که همه شما از این اتاق هستید؟ بچه ها همگی شروع کردند به خندیدن و یکی از آنها که فرد شوخ طبعی بود گفت: "نه عزیزم! شب یک مینی بوس می آید و تعدادی از ما را هر شب به نوبت به هتل اوین (هتل استقلال) می برد و صبح دوباره بازمی گرداند!" دوباره بچه ها خندیدند و من از حرفم خجالت کشیدم.

یکی از اعضاء اتاق گفت: "ناراحت نشو، بچه ها شوخی می کنند، به دل نگیر!" خلاصه این که باران سؤال باریدن گرفت، آن قدر از من سؤال کردند که دیگر کلافه شده بودم اما دلم می خواست روزها و روزها به سؤالاتشان جواب بدهم! همه آنها به جز دو نفر از بچه های قدیمی بودند، یعنی طی چهار سال گذشته به غیر از دو نفر فرد جدید دیگری را ندیده بودند! از این دو نفر یکی از آنها اقلیت دینی بود و دیگری نیز حدود یک سال و نیم قبل از آن به اتاق آنها آمده بود و موقع ورود به اتاق هفت ماه از تاریخ دستگیریش گذشته بود، برای همین تمامی مسائلی که برایشان تعریف می کردم برای آنها جالب و شنیدنی بودند، جامعه طی چند سالی که آنها در زندان بودند تغییرات زیادی کرده بود، مثلا وقتی می گفتم فلان جنس قیمتش این قدر است و یا جنس دیگر قیمش این قدر همه تعجب می کردند و یا این که وقتی گفتم افرادی پیدا شده اند به نام "پانک ها" (آن روزها مد شده بود) از خنده روده بر می شدند و تعجب می کردند! باورئمی کردند، می گفتند: "مگر ممکن است در ایران چنین موضوعی اتفاق بیفتد؟" (چند ماه بعد روزنامه عکس هائی از آنها زده بود!)

همان روز اول یکی از بچه ها فورا مرا صدا کرد و یک سطل را وارونه گذاشت و رویش نیز دو تخته پتوی تا کرده قرار داد و گفت: "به سلمانی کل باقر خوش آمدی! چای دارچین هم داریم!" ریش و موهایم به علت چندین ماه نتراشیدن بلند شده بودند، موهایم را اصلاح کرده و شب نیز برایم نوبت ویژه حمام گذاشتند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزهای اول بیشتر آنها سؤال می کردند و من پاسخ می دادم، کم کم اعتماد متقابل جلب شده بود و من نیز آرام، آرام شروع کردم از وضعیت عمومی مردم و مبارزات و حرکت های مردمی و نیز موقعیت سازمان های سیاسی تا آنجائی که اطلاع داشتم برایشان صحبت کردم، بیشترین آنها دستگیری سال های ۱۳۵۹ - ۱۳۶۰ بودند، این مسائل برایشان تازگی داشتند و در عین حال جالب بودند، بعد از شش ماه انفرادی روزهای اول تا آنجائی که می توانستم سعی کردم از مصاحبت با جمع لذت ببرم، وارد جمعی شده بودم که عموما دارای روحیات و به نوعی آرزوهای مشترکی بودیم، تقریبا اکثر آنها یا ملی کش بودند و یا اطلاع ثانوی!

ملی کش ها افرادی بودند که بعد از دستگیری در سال ۱۳۵۹ یا ۱۳۶۰ حکم چند ماهه گرفته بودند، اکنون حدود چهار یا پنج سال بود که در زندان به سر می بردند، این سال های اضافی را به قول خودشان ملی (مجانی) می کشیدند! اطلاع ثانوی ها نیز افرادی بودند که به آنها می گفتند تا اطلاع ثانوی وضعیتتان معلوم نیست! در مجموع برای همه آنها چه برای روشن شدن وضعشان و چه برای آزادیشان شرط و شروط هائی گذاشته بودند که اینان نیز هیچ یک از این شرط ها را نمی پذیرفتند، از جمله این شرط ها عبارت بودند از:

یک - مصاحبه در جمع زندانیان

دو - مصاحبه تلویزیونی

سه - اعلام انزجار و تنفر از گروه ها و سازمان های سیاسی به ویژه سازمانی که به اتهام آن دستگیر شده بودند

چهار - سپردن تعهد که در صورت آزادی مجددا فعالیت نخواهم کرد

بسیاری از آنها در مورد آخری مسأله ای نداشتند اما دیگر موارد را نمی پذیرفتند، هر سال نیز یک بار و یا دو بار با آنان برخورد می شد و در صورت عدم قبولیشان تا سال آینده همان طور بلاتکلیف باقی می ماندند و در نتیجه "ملی" می کشیدند! این اصطلاح "ملی" یکی از اصطلاحات متداول زندان بود که زندانیان در موارد متعددی آن را به کار می بردند، مثل ملی خوری، ملی کاری، ملی کشی و غیره و اتاق دربسته بدین طریق آغاز شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سالن سه دارای سیزده اتاق بود که به غیر از اتاق شصت و هشت که کمی بزرگتر از دیگر اتاق ها بود همه به یک اندازه بودند، علاوه بر این سالن دو دستشوئی نیز داشت، تابستان ها در اتاق ها را به خاطر گرما نیمه باز می گذاشتند و جلویش را نیز یک پرده ضخیم آویزان می کردند تا زندانیان از اتاق های مختلف نتوانند با یکدیگر تماس بگیرند، وقتی که هوا سرد می شد در را نیز می بستند، روزی سه وعده بعد از صبحانه، بعد از نهار و بعد از شام نوبت دستشوئی یک ربع الی بیست دقیقه ای داشتیم که طی آن می بایست حمام نیز می کردیم (البته روزهای مشخصی آب گرم می دادند) و تمام کارهای دیگر از قبیل ظرفشوئی، لباسشوئی و مسواک را انجام می دادیم، روزی سه وعده نیز قبل از غذا دستشوئی اضطراری پنج دقیقه ای داشتیم که کارهای ضروری و فوری را انجام می دادیم و به سرعت برمی گشتیم! روزها معمولا سه ربع هواخوری داشتم که این هواخوری به حیاط های مختلف تقسیم می شد، یعنی در حیاط های مختلف دور می زد چون هواخوری یک دارای فضای وسیعتری بود که تعداد زیادتری می توانستند بازی و ورزش کنند، دو هواخوری دیگر کوچک بودند، به دلیل دیوارهای بلند آفتاب کمتری نیز به آنها می تابید، هواخوری بر حسب نوبت صبح یا بعد از ظهر انجام می شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

وضعیت جالبی بر اتاق حاکم بود، تقریبا تمامی بچه های اتاق سرموضع بودند و توابی داخل اتاق نبود، کلا سالن سه به سالن سرموضعی ها معروف بود، در هیچ یک از اتاق های بند تواب وجود نداشت، البته بعدها عده ای از بچه ها را از گوهردشت و قزلحصار آورده بودند که در سالن بالای سالن سه یعنی سالن پنج بودند که در میان آنان نیز توابی نبود اما قبل از این که آنها بیایند سالن پنج نیز تواب داشت، سالن های دو، چهار و شش بیشتر تواب بودند و یا این که سرموضع نبودند، سالن یک نیز تا آخر اتاق هایش دربسته بودند که از آن به عنوان ترمینال استفاده می کردند که همه جور زندانی در آنها پیدا می شد، اتاق ما دارای قوانین خاصی بودند که بچه ها طی دوره های مختلف با توجه به تجاربی که داشتند این قوانین را به وجود آورده و پیاده می کردند، سعی شده بود یک نظم عمومی به وجود آید تا مشکلات درون اتاق های بسته را برای خود آسان کنند.

اتاق یک مسئول اتاق، یک مسئول صنفی و نیز یک مسئول بهداشت و یک به اصطلاح دکتر داشت، مسئول اتاق رابط بیرون یعنی زیرهشت با بچه ها بود، (زیرهشت در اینجا با زیرهشت در کمیته مشترک که شکنجه گاه بود فرق می کرد، در اینجا به محوطه ای که پاسداران و مسئولین آموزشگاه در آنجا بودند و کارهای بندها را رسیدگی می کردند و کلا آموزشگاه را زیر نظر داشتند زیرهشت می گفتند) در حقیقت هر کاری که بچه ها داشتند و یا کاری که به کل اتاق مربوط می شد مسئول اتاق با بیرون هماهنگ می کرد، مسئول صنفی کارهای اتاق از قبیل جمع آوری پول، خرید، تنظیم میزان خورد و خوراک ماهائه و این قبیل کارها را رسیدگی می کرد، تقریبا هر پانزده روز یک بار فروشگاه لیست اجناس خود را به اتاق داده و مسئول صنفی طبق مصوبات اتاق و در چارچوب خواسته های کلی اتاق برای همه و یا برای احتیاجات شخصی بچه ها جنس سفارش می داد.

این اجناس معمولا شامل کنسرو میوه، بعضی از انواع سبزیجات مثل گل کلم، کاهو و هویج (که بعضی اوقات می آوردند) قند، سیگار، بیسکوئیت و غیره می شدند و یا اجناس شخصی مثل ملافه، زیرشلوار، پیراهن، حوله، مسواک، صابون، خمیردندان و از این قبیل مایحتاج اولیه، در مجموع جنس زیادی نبود اما برای این که کارها سریعتر انجام گرفته و یک برنامه ریزی دقیق بر روی صندوق یعنی دخل و خرج و غیره بشود مسئول صنفی نقش مهمی داشت، ضمنا بر اساس مصوبه کل اتاق معین می شد که مثلا هر فردی در هر ملاقات صد و پنجاه تومان به صندوق بریزد اما افراد موظف نبودند که حتما این پول را واریز کنند، در واقع در مورد گذاشتن پول در صندوق کاملا آزاد بودند چرا که بعضی ها یا استطاعت مالی نداشتند و یا این که کسی به ملاقاتشان نمی آمد (یا به طور مرتب برایشان به ملاقات نمی آمدند) در نتیجه مجبور نبودند پول به صندوق بریزند، از طرف دیگر اگر فردی می خواست می توانست بیش از پول تعیین شده وارد صندوق کند.

پول انداختن در صندوق کاملا مخفیانه صورت می گرفت، من در طول تمام این مدت نفهمیدم که دوستان نزدیکم چقدر وارد صندوق می کنند، گاهی اوقات اتفاق می افتاد که بیش از پولی که به اندازه تعداد اتاق است وارد صندوق می شد، نکته جالب این است که من در تمام دوره زندان هیچ وقت به مسأله ای برخورد نکردم که ارتباطی با پول داشته باشد، همه افراد آزاد بودند تا هر چقدر که توان دارند برای خودشان به طور شخصی خرید کنند اماعموما کسی این کار را نمی کرد، نه به خاطر ترس از دیگران و یا حرف دیگران بلکه فقط و فقط به خاطر رعایت حال همدیگر، پول اجناس از قبیل سیگار، حوله، زیرشلوار، خمیردندان، مسواک، صابون و خلاصه تقریبا کلیه وسائل شخصی که برای افراد اتاق خریده می شدند از صندوق پرداخت می شد، مسئول بهداشت نوبت حمام و کارهای مربوط به آن و نیز بهداشت اتاق را کنترل می کرد و دکتر اتاق نیز معمولا فردی بود که بیشتر از دیگران در مورد مسائل پزشکی و بیماری ها و غیره سر درمی آورد.

به طور معمول هفته ای یک نوبت آن هم دو الی سه نفر بیشتر نمی توانستند به دکتر بروند، مسئول پزشکی اتاق این کار را کنترل کرده و با محبتی که به مریض ها می کرد آنهائی را که ضروری تر بودند ابتدا می فرستاد و یا بدن بچه ها را نگاه می کرد که مبادا دچار بیماری های پوستی از قبیل قارچ و گال و غیره بشوند، همچنین داروهائی که اضافه می آمدند در اختیار او قرار می گرفتند تا در موارد ضروری استفاده کند و ساعات مصرف دارو را کنترل می کرد، اعزام به بهداری یکی از مسائل دائمی ما بود که مرتب به خاطر آن با زیرهشت بگومگو داشتیم و همیشه جزو خواسته های ضروری ما بود، باید در هر نوبت حادترین مورد بیماری به بهداری اعزام می شد و از بیماری های جزئی دیگر (به نظر رژیم!) باید صرف نظر می کردیم! خودمان هم به این نتیجه رسیده بودیم که مسائلی از قبیل سردرد، دندان درد، خرابی دندان، دردهای عضلانی و غیره پیش پا افتاده اند! به گفتنش نمی ارزند! تازه اگر کسی هم به بهداری می رفت به غیر از دادن چند قرص و یا یک پماد کار دیگری صورت نمی گرفت، چون دکتر می گفت: "امکانات نیست!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

روزهای جمعه طبق معمول هر هفته روز نظافت عمومی اتاق بود، این روز را بچه های زندان روز ملی کاری می گفتند! در این روز مسئول صنفی اتاق طبق پیشنهادات بچه ها و طبق برنامه ای که خودش داشت کارهائی را در طول هفته در نظر می گرفت که می باید در روز جمعه صورت بگیرند، صبح روز جمعه کارها را یکی یکی می خواند و تعدادی را اعلام می کرد که مثلا برای فلان کار دو یا سه نفر لازمند، آن وقت بچه ها برای انجام آن کار داوطلب می شدند و سعی می کردند تا ساعت دو آن را تمام کنند، این کارها معمولا شامل نظافت عمومی اتاق، پرده دوزی، قند شکستن، ساختن کفش برای فوتبال که معمولا با پارچه و دمپائی روبسته صورت می گرفت، دوختن دمپائی های پاره، دوختن تشت های پلاستیکی پاره، تغییر دکوراسیون اتاق، ساختن نخ با طناب و از این قبیل کارهای مورد نیار می شد، معمولا روزهای ملی کاری با شلوغ کاری بچه ها و خنده و شوخی همراه بودند چرا که در آن روز همه آزاد بودند بلند، بلند صحبت کنند و یا ترانه بخوانند و شوخی کنند، البته همه این سر و صداها در حدی بودند که به گوش پاسداران نرسند چون در این صورت اذیت می کردند!

معمولا هر ماه یک بار اتاق برای تنظیم کلیه کارهای عمومی ماهانه یک جلسه عمومی داشت، در این جلسه ابتدا مسئولین گزارش کار ماهانه خود را ارائه می دادند و روی این گزارشات اگر انتقاد یا مسأله ای مطرح بود بحث می شد، مسائل صنفی اتاق بیش از همه زمان می گرفتند، مسئول صنفی یک گزارش مالی دقیق ارائه داده و میزان دخل و خرج را بیان می داشت، صحبت هائی که درمی گرفتند عموما در مورد کمتر یا بیشتر شدن پول صندوق و یا کمتر و یا بیشتر خریدن اجناس و از این قبیل مسائل بودند چرا که اجناس خریداری شده از فروشگاه نقش مهمی در تغذیه اتاق داشتند، گاهی اوقات غذائی که از بیرون می آمد یا کافی نبود (که معمولا کم بود) و یا این که اصلا قابل خوراک نبود! مثلا صبحانه عموما اجناس خریداری شده مثل انجیر، خرما، کشمش، آلو و غیره بود، مسئول صنفی میزانی را تعیین می کرد و در اختیار کارگری روزانه قرار می داد تا آنها را خیسانده و برای صبحانه آماده کند، خرما معمولا به عنوان غذای کمکی مصرف می شد در غیر این صورت می باید گرسنه می ماندیم، بعد از آن پیشنهاداتی که به مسئول صنفی و یا مسئول اتاق داده می شدند.

در جلسه صحبت می کردیم که طی آن مخالفین و موافقین به نوبت نظراتشان را بیان می کردند، در انتها در مورد آن رأی گیری می شد، در صورتی که رأی می آورد (حد نصاب آن نصف به اضافه یک بود) تصویب شده و از آن روز به بعد اجرا می شد، در پایان این جلسات افراد جدیدی برای پذیرفتن مسئولیت انتخاب می شدند که طی آن یا افراد خودشان را کاندید می کردند و یا دیگران آنها را پیشنهاد می کردند که در صورت موافقت رأی گیری و انتخابات انجام می شد، حد نصاب این رأی نیز نصف به علاوه یک بود، معمولا در مورد انتخاب مسئولین به غیر از مواقعی که حساسیت خاصی پدید می آمد مسأله ای وجود نداشت، دوران مسئولیت آنها یک ماهه بود، در مجموع مشکل خاصی که اتاق را به خود مشغول سازد پدید نمی آمد، اتاق دارای قوانینی بود که روزانه اجرا می شدند، این قوانین نیز در جلسات عمومی تکمیل تر و یا تصحیح می شدند.

البته بعضی اوقات نیز جلسات اضطراری گذاشته می شدند که طی آنها یک یا چند نفر از بچه های اتاق پیشنهاد می کردند تا در مورد مسأله خاصی صحبت شود که معمولا با موافقت جمع مواجه شده و جلسه برگزار می شد و یا مسئول اتاق خود رأسا اقدام به چنین کاری می کرد که البته قبل از آن به طور خصوصی با بچه ها در میان می گذاشت، (این جلسات اضطراری در اتاق دربسته کمتر صورت می گرفتند اما زمانی که بند عمومی می شد این کار بارها و بارها اتفاق می افتاد) در مورد تمامی این موارد سعی می شد تا پاسداران از برگزاری جلسات و بحث های عمومی و در مجموع بسیاری از کارهای عمومی بوئی نبرند چون در صورت فهمیدن اتاق را مورد اذیت و آزار قرار می دادند، بخشی از قوانین اتاق مربوط می شد به رعایت حال همدیگر که طی آن برنامه ریزی هائی صورت گرفته بودند و مسئول اتاق موظف بود بر اجرای درست آنها نظارت کند، مثلا صبح ها ساعت شش برپا بود و ساعت هفت صبحانه.

بعد از این که بساط صبحانه جمع می شد قبل از رفتن و یا بعد از رفتن به نوبت دستشوئی که وقت زیادی تا ظهر باقی می ماند یک سکوت نسبی بر اتاق حاکم بود تا افراد بتوانند در یک فضای آرام به سر برده و به کارهای شخصی خود که معمولا مطالعه و صحبت آرام در یک گوشه بود برسند، کسی حق نداشت در طی این مدت آرامش اتاق را برهم زند، یک ربع قبل از غذا ساعت سکوت نسبی اتاق تمام می شد، بعد از نهار و جمع کردن بساط نهار موقع استراحت بعد از ظهر بود، تقریبا یک ساعت و نیم الی دو ساعت وقت خواب بود، طی این مدت سکوت کامل اجرا می شد تا افراد در آرامش بخوابند، بعد از خواب متناسب با وقت هواخوری و دستشوئی (هواخوری معمولا وقت کمی بود) ساعت ورزش بود، افرادی که می خواستند نرمش کنند در داخل اتاق این کار را انجام می دادند، ورزشکاران پتوهای مخصوص ورزش را پهن کرده و نرمش می کردند، در این زمان بعضی ها به برنامه تلویزیون نگاه می کردند، روز جمعه کسی ورزش نمی کرد و بعد از ظهر معمولا با نگاه کردن به فیلم و گزارش هفتگی طی می شد، از موقع ورزش تا بعد از شام معمولا اوضاع عادی بود که طی آن هر کس به کار خودش مشغول بود.

کارگری تدارک شام را می دید، عده ای به تلویزیون نگاه می کردند و یا عده ای دیگر صحبت کرده و یا روزنامه می خوائدند، از ساعت ده و نیم به بعد سکوت نسبی برقرار می شد و ساعت یازده و نیم و در بعضی مواقع از دوازده به بعد سکوت مطلق حاکم می شد چرا که بعضی از بچه ها تا دیروقت بیدار می نشستند و مطالعه می کردند اما دیگر حق صحبت کردن و یا خواندن روزنامه که سر و صدا ایجاد می کرد نداشتند، برای هواخوری هم برنامه خاصی گذاشته می شد، بچه ها تیم های فوتبال گل کوچک و تیم های والیبال تشکیل داده و از وقت هواخوری حداکثر استفاده را می کردند، این قوانین و برنامه ها در حقیقت طی دوره طولانی تجربه شده و تصحیح شده بودند تا زندانیان در نهایت آرامش روزهای خود را سپری کرده و به مطالعه و کارهای شخصی خود بپردازند و علاوه بر این افراد با سلیقه های متفاوت بتوانند در محیطی بسته و کوچک همدیگر را تحمل کرده و اختلافی بین آنان پدید نیاید، اختلافاتی که در نهایت موجب سلب آسایش خودشان و دیگران شود، در حقیقت زندان را درون سلول نیز به جهنمی برای خود و دیگران تبدیل نکنند.

کما این که در بعضی از موارد فردی مسأله ساز می شد و عملا مشکلات خطرناکی به وجود می آورد، همه افراد اتاق مدت ها مشغول چنین مشکلی می شدند، در مجموع نظم و دیسیپلین جالبی بود، بسیاری از آنها مختص به همان دوره و حتی بعضی از آنها تنها مختص به اتاق های دربسته بودند، با باز شدن در اتاق ها و عمومی شدن بند بسیاری از این قوانین موضوعیت خود را از دست دادند، اتاق مجبور بود هماهنگ با کل بند پیش برود، شاید بسیاری از این برنامه ها در جای دیگر و محیط دیگر مسخره و بی مورد جلوه کنند اما در جای خود بسیار ضروری و مفید بودند، انسان می توانست درس های زیادی برای بقیه دوران زندگیش بیاموزد، مهمتر از همه این مسأله را بیاموزد و درک کند که چگونه می بایست با دیگران رابطه برقرار کرده و خود را با محیط سازگار نماید، خصوصا بحث هائی که در جلسات در موارد مختلف درمی گرفتند بیانگر خصلت ها، منش ها و حتی بیانگر پایگاه طبقاتی افرادی بودند که آنها را ارائه می کردند، در مواردی دیدگاه های تئوریک و سیاسی آنان در غالب این بحث ها و نظرات خود را به نمایش درمی آوردند.

در آن محیط می شد به انواع و اقسام نظرات و دیدگاه ها برخورد کرد و از آنان شناخت کاملی به دست آورد، درعین حال در مورد یک مسأله دموکراتیک به تصمیم واحدی رسید، در واقع اصل موضوع خارج از چارچوب موضوع دموکراتیک و یک مبارزه دموکراتیک نبود، مگر اینان جزو همان اجتماعی نبودند که ما در آن زندگی می کردیم؟ اما اکنون با یکدیگر در یک اتاق نزدیک و تنگاتنگی قرار گرفته بودیم و از خصلت ها، آرزوها و شخصیت های همدیگر آگاه می شدیم، چه بسا این که اگر سالیان درازی در میان مردم محله و خیابان زندگی می کردیم نمی توانستیم آنها را این گونه درک کنیم، در واقع هر یک از این افراد نمایئده تیپیک بخشی از اجتماع بودند که بسیاری از خصلت های آن بخش را با خویش به درون زندان آورده بودند، هیچ فردی معمولا نمی تواند در یک دوره طولانی بر خصلت و شخصیت واقعی خود پرده ای از حجاب بکشد، آن را بروز ندهد و یا این که به طور تصنعی در قالب شخصیتی دیگر رفته و مدت های مدیدی برای خود حفظ کند، با گذشت زمانی نه چندان طولانی آن هم در یک محیط بسته و کوچک خیلی سریع شخصیت واقعی خویش را آشکار کرده و انسان می تواند آن چه هست را ببیند.

از چنین شخصیتی یا می آموزد و یا آن را نفی می کند، در مورد او به نقد نشسته و بررسی می کند، جوش خوردن و به واقع درهم لولیدن با جمعیت زیادی در یک ارتباط تنگاتنگ عرصه وسیعی است برای فراگیری و آموزش بسیاری از مسائل که در اجتماع بیرون نمی توان به سادگی به آنها برخورد کرده و آموخت در این محیط قابل دسترسی بودند، این افراد به نوعی و تا حدودی سرآمدان قشری بودند که در آن زیسته، بزرگ شده و خصلت هایشان در آن اجتماع شکل گرفته بودند، گاهی اوقات وقتی به آن دوران و به آن بچه ها و رفقا می اندیشم آنها را همچون شخصیت های رمان های بزرگ از نویسندگان بزرگ می یابم، من بالشخصه بسیاری از چیزهائی را که برای ادامه زندگیم آموختم مدیون همسلولی ها و همبندی هایم می دانم، برایم فراموش نشدنی و ارزشمند هستند، عشق، کینه، نفرت، تطابق با محیط، تحمل درد و رنج و مهمتر از همه صفا و صمیمیت، پاکی و یکرنگی و خلاصه نمونه های بسیاری از این دست که در دنیای دوز و کلک ها و دورنگی ها و نیرنگ ها به سادگی نمی توان آنها را یافت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کارهای روزمره اتاق از قبیل آماده کردن و پخش صبحانه، نهار و شام و ظرفشوئی و جارو زدن، جمع کردن پتوها و کاناپه کردن و پرزگیری و غیره را هر روز عده ای که شامل دو یا سه نفر می شدند انجام می دادند که به آنها کارگر اتاق می گفتند، (این افراد در زندان عادی ها به شهردار معروف هستند) معمولا این افراد رفقای خودشان را داوطلبانه انتخاب می کردند و نوبت کارگری نیز به طور چرخشی می گشت که تقریبا هر هفته و یا هر ده روزی یک بار نوبت آنها می رسید، در اتاق دربسته کارهای روزمره ما عبارت بودند از کارهای عمومی نظیر صحبت با هم اتاقی ها، مطالعه کتاب (به طور شخصی یا جمعی) مطالعه روزنامه، ورزش، نگاه کردن به تلویزیون، دوخت و دوز لباس ها و کارهائی از این دست، عده ای نیز بخشی از وقت خود را صرف کارهای دستی می کردند.

در مواقعی که کتاب زیاد بود معمولا با همین کارهای کم وقت ما کفاف انجام همه آنها را نمی داد و عموما وقت کم می آوردیم، یادم می آید که گاهی بچه ها می گفتند: "کی می شود که ما آن قدر وقت داشته باشیم که یک ماه پشت سر هم بتوانیم کتاب بخوانیم؟" که معمولا یکی در جوابش می گفت: "قاچ زین را بچسب، سواری پیشکشت! تازه اگر هم آزاد شدی مگه فرصتی داری تا یک ساعت مطالعه کنی؟ چون که تا مردن باید بدوی دنبال بدبختی هایت!" بعد از آزادی پی بردم که آنها واقعا درست می گفتند! روزنامه معمولا هر روز می آمد که بخشی از وقتمان را خواندن روزنامه پر می کرد، هر پانزده روز یا ماهی یک بار کتابخانه لیست کتاب های موجود را می آورد (معمولا بیش از نصف کتاب های لیست شده در آن در کتابخانه موجود نبودند!) نفری یک الی دو کتاب را انتخاب می کردند تا یکی را آن هم در صورت موجود بودن برایمان بیاورند، وقتی کتاب ها وارد اتاق می شدند مسئول اتاق و یا یک مسئولی برایشان انتخاب می شد تا وقت مطالعه آنان را بین بچه ها تنظیم کند تا کسانی که می خواستند بتوانند آنها را مطالعه کنند.

بیشترین کتاب هائی که طرفدار داشتند کتاب های هگل (نوشته استیس یا روژه گارودی) و از این قبیل و نیز کتاب هائی نظیر اقتصاد به زبان ساده (جاسبی) کتاب های مطهری و کتاب های جلال الدین فارسی و از این دست که بچه ها فقط به خاطر فاکت های موجود در آنها می گرفتند، بقیه قسمت های آن کتاب ها را محض خنده می خواندند، اسناد لانه جاسوسی را نیز بچه ها می گرفتند و از آن بیشتر برای آموختن زبان انگلیسی استفاده می کردند، بعضی کتاب های رمان نیز موجود بودند، یکی از شیرینترین خاطراتم از اتاق های دربسته خواندن کتاب جنگ و صلح تولستوی بود، به علت قطور بودن کتاب و نیز وقت کم آن را به طور دسته جمعی حدود هشت الی ده نفری می خواندیم، یکی از بچه ها به سرعت می خواند و دیگران گوش فرا می دادند، جالب اینجاست که وقتی به قسمت های جنگ و توضیحات طولانی صحنه های جنگ می رسیدیم بعضی از بچه ها چرت می زدند و این یکی از موضوعات خنده بود که هیچ گاه از یادم نمی رود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در مراسم ویژه مثل روز جهانی کارگر و یا مراسم سازمانی و یا در مورد آنهائی که خط و مرز خاصی وجود داشت گروه کوچکی تشکیل داده و در یک گوشه اتاق مراسم اجرا می کردیم که طی آن سرود یا شعر خوانده و یا صحبت می کردیم، بعضی شب ها نیز چند نفری در یک گوشه گرد هم جمع شده و ترانه هائی از خواننده های مختلف که می دانستیم خوانده و لذت می بردیم، عموما بچه ها از ترانه های محلی و فولکلوریک مثل لری، کردی، گیلکی، خراسانی، ترکی و یا از شجریان، مرضیه، ویگن، نوری و گل نراقی می خواندند، "شد خزان" بدیع زاده و ترانه "امشب در سر شوری دارم" پروین نیز از آوازهای پرطرفدار بودند، سعی می کردیم به ما خوش بگذرد و یا این که خاطرات شیرین و تلخ را برای یکدیگر تعریف می کردیم.

عید نوروز زندان هم حال و هوای خاص خودش را داشت، از سبزی گذاشتن و شیرینی درست کردن که ملقمه ای بود از چیزهای مختلف، تزئین اتاق و سفره هفت سین گرفته تا همدیگر را بوسیدن موقع سال تحویل و دور هم نشستن و سرود خواندن و گفتن و خندیدن، سال های قبل، از انجام مراسم بچه ها و سفره پهن کردن جلوگیری به عمل می آمد اما در سال های اخیر علیرغم تهدید و ارعاب های زیاد کاری به کار زئدانیان نداشتند و بچه ها نیز به هر صورت کار خودشان را می کردند، بعد از اتمام مراسم سبزی های مختلفی از اتاق های مختلف در دستشوئی جمع می شدند، بچه ها آنها را به شکل های مختلف درمی آوردند، از نوشتن "بهاران خجسته باد" تا طرح های مختلفی از ستاره و کره زمین و نقشه ایران و چیزهای دیگر که با سبزی درمی آوردند، برای سبزی گذاشتن از خاکشیر استفاده می کردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اتاق های مختلف به طرق گوناگون با یکدیگر در تماس بودند و اخبار را بین یکدیگر پخش می کردند، یعنی به محض این که خبر جدیدی از اوضاع بیرون و داخل زندان می آمد فورا در تمام اتاق ها پخش می شد، ملاقات ها منبع اصلی خبر بودند که از طریق آنها خانواده ها به راه ها گوناگون از ایما و اشاره گرفته تا صحبت رمزی اخبار را به ما می رساندند و ما نیز فورا آن را پخش می کردیم، خیلی از بچه های قدیمی که در دوره های مختلف زندان چه در گوهردشت و قزلحصار و یا در بندهای مختلف اوین سابقا با یکدیگر در یک بند بودند اکنون در اتاق های مختلف تقسیم شده بودند، آنها همدیگر را می شناختند و از شیوه های مختلف برای پخش خبر که تجربه کرده بودند استفاده می کردند، خلاصه این که کلیه اخبار به سرعت در تمام اتاق های سالن پخش می شدند.

یکی از چیزهای با ارزش در اتاق های دربسته قلم و کاغذ بود، از پاکت نامه به عنوان کاغذ و از سرب که از گوشه و کنار به دست می آوردیم به عنوان مداد استفاده می کردیم، بعضی از بچه ها نیز از دوره های قبل و یا از قزلحصار که در یک دوره ای حق داشتن قلم را داشتند نوک خودکارها را در گوشه و کنار جاسازی کرده و یا مدادها را شکافته و مغزشان را بیرون آورده بودند تا جاسازی آنها راحت باشد که توانسته بودند آنها را حفظ کرده و استفاده کنند، روزهائی که برای نوشتن نامه خودکار می دادند بچه ها از خودکارهای آنها جوهر کشیده و در لوله خودکار خود می ریختند تا از خودکار نیز استفاده کنند، خودکارها را کنترل می کردند تا همان طور که تحویل داده بودند تحویل بگیرند، هر ماه یا هر دو ماهی یک بار به بهانه مختلف پاسداران به درون اتاق ریخته وهمه جا را زیر و رو کرده و می گشتند، در این مواقع یا ما را به دستشوئی و یا به هواخوری می فرستادند، وقتی برمی گشتیم تمام ساک ها و اتاق به هم ریخته بودند، بسیاری از کارهای دستی بچه ها، خودکار، مداد، نوشته و غیره را برمی داشتند و می بردند، در بعضی موارد هم سراغ صاحب اجناس می آمدند تا تنبیهش کنند.

سعی می کردند به بهائه های مختلف زندانیان را اذیت کنند، گاهی اتاق ها را می گشتند، گاهی در تابستان در اتاق ها را می بستند که گرما با توجه به محدوده اتاق خفقان آور بود، گاهی نوبت دستشوئی را قطع و یا وقت آن را کم می کردند، گاه مدت ها آب گرم را قطع می کردند، گاهی جیره غذا را نصف می کردند و در بیشتر موارد هواخوری را قطع می کردند، به بهانه ای چند تن را از اتاق بیرون برده و کتک می زدند، تلویزیون را می بردند و یا روزنامه و کتاب را قطع می کردند، خلاصه این که انگشت بر روی مواردی می گذاشتند که زندانی دائما درباره آنان مسأله داشت و یا این که از ضروریات زندگیش بود، یکی از موضوعاتی که در اتاق های دربسته همیشه آزارمان می داد قطع کامل و یا کمبود آب گرم برای نظافت خودمان بود، سالن دو دستشوئی داشت، یکی معروف به دستشوئی گرم و دیگری دستشوئی سرد بود چون آب گرم تنها به یکی از دستشوئی ها وصل می شد، با توجه به وقت محدودی که برای کارهای عمومی سی و سه نفر می دادند فرصت کافی برای کارهایمان نداشتیم.

در اکثر موارد مجبور بودیم دو الی سه نفری با همدیگر از یک دوش آب گرم استفاده کنیم تا وقت کافی برای شستن خود داشته باشیم چرا که در آن صورت اگر به هر فردی دو دقیقه یا دو دقیقه و نیم وقت می رسید در مجموع به سه نفر شش الی هفت و نیم دقیقه وقت می رسید که با توجه به کوچکی دوش حمام که یک نفر با مشکل در آن می توانست بچرخد سه نفری استفاده می کردیم، تازه خیلی هم راضی بودیم! اگر به هر دو دستشوئی آب گرم وصل می کردند تا اندازه ای مشکل آب گرم حل می شد اما هیچ وقت به دستشوئی سرد آب گرم وصل نشد، حمام و آب گرم مسأله دائمی ما با زیرهشت بود، دائما آن را مطرح می کردیم اما هیچ گاه جواب مثبتی شنیده نمی شد، در موذیانه ترین حالتش تنها جواب می دادند که امکانات نداریم اما برای بند توابین امکانات داشتند!

در آن بندها این امکانات به طور کامل وجود داشتند، در مورد هواخوری هم مسأله ای نداشتند، وقتی ما از هواخوری به مدت سی یا چهل و پنج دقیقه استفاده می کردیم آنها چهار ساعت استفاده می کردند، هواخوری یا صبح تا ظهر و یا ظهر تا عصر در اختیار آنان بود، امکانات ورزشی نیز در اختیارشان قرار می گرفتند، ما باید کفش ورزش را خودمان به وسیله دمپائی ها درست می کردیم که بیشتر بچه ها پایشان زخمی بود، دائما در حین بازی زخمی می شدند، طناب ودیگر چیزها را خودمان می ساختیم، دور توپ پلاستیکی را چندین لایه پارچه گرفته و می دوختیم تا مثلا توپ والیبال ما بشود تا با آن بتوانیم بازی کنیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هر شب معمولا ساعت نه شب برای آمار می آمدند، اکثر تنبیهات و مسائل دیگر نیز در وقت آمار به وجود می آمدند، بعضی از پاسداران سعی می کردند برخوردشان را دموکراتیک و نرم جلوه دهند اما بیشترشان برخورد زشت و زننده ای داشتند، در یکی از شب ها من و چند تن از هم اتاقی های دیگر روی تخت نشسته بودیم، پاسدار آمارگیر به ما گفت: "بیائید پائین و ردیف بنشینید تا من آمار بگیرم!" ما گفتیم: "خوب، همین طور بگیر، مگر نمی شود شمرد؟" گفت: "من دستور می دهم بیائید پائین و ردیف پشت سر هم بنشینید!" یکی از بچه ها گفت: "مگر ما گوسفندیم؟ همین طوری بشمار دیگر!" پاسدار در را بست و رفت، بچه ها به شوخی گفتند: "بابا بیائید پائین، آخه اون که شمردن بلد نیست!" مسئول اتاق نیز به خاطر این که مسأله ای پیش نیاید گفت: "بچه ها بیائید پائین!"

چند لحظه بعد سر و کله سه نفر پیدا شد و پاسدار مذکور چهار نفر از ما را نشان داد و گفت: "بیائید بیرون!" از این چهار نفر یکی از بچه ها از اول هم روی تخت ننشسته بود اما نگفت که من نبودم! مسئول اتاق بلند شد تا با آنها صحبت کند، به او هم گفتند: "بیا بیرون!" در بین ما یک نفر بود که ناراحتی عصبی داشت و همیشه در جای خودش که تخت وسطی بود می نشست و پاسداران نیز از این موضوع اطلاع داشتند، او فردی بود که تحت فشارهای دوره لاجوردی روانی شده بود، بچه ها سعی می کردند در تمام موارد رعایت حال او را بکنئد، به هر حال ما را به زیرهشت برده و بدون این که بپرسند جریان چیست هفت الی هشت نفری به سرمان ریخته و تا خوردیم ما را زدند! جاهای مختلف بدنمان کبود شده و سر و صورتمان ورم کرده بودند، خلاصه ما را با سلام و صلوات (!) داخل بند فرستادند، همین که وارد اتاق شدیم یکی از بچه ها گفت: "بابا مگه من نگفتم که نمیتونه بشماره؟" با این حرف درد خودمان را فراموش کرده و همه اتاق باهم زدیم زیر خنده!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردی که گفتم ناراحتی روانی داشت بچه ها تعریف های زیادی از او کردند، وی فوق لیسانس ریاضیات بود و در دوران قبل و بعد از انقلاب یکی از فعالین دانشگاه بوده است، بعد از دستگیری در سال ۱۳۶۰ تحت فشارهای گوناگون قرار گرفته بود، در یکی از روزها که لاجوردی زندانیان را به حسینیه می برد تا بنشینند و مصاحبه ها را نگاه کنند او را نیز به حسینیه برده و لاجوردی او را بر روی سن می برد، در آنجا پشت میکروفون از او سؤالاتی می کند که او جواب سربالا می دهد و آخر از همه سؤال می کند که خوب، چرا اکثرا از اروپای شرقی فرار کرده و به اروپای غربی می آیند؟ او در جواب گفته بود: "همه آنها دیوانه اند، اگر من جای آنها بودم از اروپای غربی به اروپای شرقی فرار می کردم!" این موضوع باعث شده بود که همه حضار بخندند و لاجوردی کنف شود! بلافاصله توابین به سر بچه های سرموضعی ریخته و شروع به کتک زدن آنها کردند! او را نیز بیرون برده و آن قدر او را می زنند که دیگر نای راه رفتن نداشت.

با توجه به فشاری که توابین بر سر او آورده بودند کینه عمیقی نسبت به آنان داشت، معمولا وقتی با کسی دعوایش می شد او را به چشم تواب می دید و از همان زاویه به او فحش می داد اما او فرد بسیار آرامی بود و دائما روی تختش نشسته و کاری به کار کسی نداشت، افراد زیادی بودند که در دوره های مختلف زندان تحت شرایط سخت و دردناکی قرار گرفتند و دچار اختلال روانی شده بودند، در بسیاری از موارد شرایط ویژه عصبی پدید می آوردند که طی آن بعضی از زندانیان از نظر روانی نمی توانستند آن را تحمل کرده و دچار بیماری های شدید روانی می شدند، افراد یا در اثر شکنجه های جسمی و روانی دچار این حالت می شدند و یا این که تجربه زندگی سخت و تحت فشار دائم توسط توابین آنها را روانی کرده بود، آنها انسان های شریفی بودند که سالیان سال سختی ها و فشارها را متحمل شدند و خودفروشی نکردند، حتی با توجه به وضعیت روانی ویژه شان تن به ذلت و خواری ندادند.

برخورد زندانیان نیز با آنان برخوردی کاملا منطقی و ملایم بود، همه ما سعی می کردیم محیط آرام و ساکنی برایشان ایجاد کنیم تا در آسایش زندگی کنند، برای مثال فردی که از او صحبت به میان آمد کاملا در انزوا به سر می برد، دوست نداشت کسی با او رابطه برقرار کند، اکثر مواقع مشغول مطالعه بوده و یا با خودش حرف می زد، ما نیز سعی می کردیم مزاحم کار او نشده و یا حتی در ساعات آزاد روز که می توانستیم بلند صحبت کنیم از این کار امتناع کرده و سکوت را رعایت می کردیم تا او ناراحت نشود، از طرف دیگر هر مقرراتی که وضع می کردیم او نیز با میل اجرا می کرد، روزهای کارگری خودش را سعی می کرد به بهترین نحوی انجام دهد و به هیچ وجه دوست نداشت مورد ترحم کسی واقع شود، حتی از پیشنهاداتی نظیر این که "تو کار نکن" و یا "لازم نیست تو کار کنی، ما به جایت انجام می دهیم" ناراحت می شد، تمام سعی ما بر این بود که مراعات این گونه افراد را بکنیم.

یک روز خیلی عصبی و ناراحت بود، نوبت دستشوئی ما رسیده بود که همه بچه ها آماده شده و می خواستیم به دستشوئی برویم، در همین میان یکی از بچه ها متوجه نبود و به او تنه ای زد، من در کنار او بودم و خیال کرد که من این کار را کرده ام، خیلی عصبانی شد و دو سیلی محکم به من زد، من فورا برگشته و گفتم: "آقا معذرت می خواهم، ببخشید!" فورا از او دور شدم تا بیشتر از این دچار عصبانیت و خشم نگردد، ظاهرا کمی سبک شده بود و عکس العمل دیگری نشان نداد، نمونه این افراد که با شدت و ضعف بیشتر و یا کمتری دچار حالات روانی بودند در میانمان کم نبودند، خصوصا وقتی که وارد بند عمومی شدم با چند تن از آنان برخورد کردم، آنهائی هم که کم و بیش دلشان می خواست با بچه ها رابطه داشته باشند بچه های دیگر نیز سعی می کردند با آنها رابطه گرم و صمیمی برقرار کرده و نیز سعی می کردند با شوخی و خنده موجبات سرگرمی آنها را فراهم سازند.

دادگاه

بعد از چند ماهی که در اتاق دربسته بودم چند بار برای بازجوئی های موردی مرا خواستد، یکی از روزها مرا به بخش شعبه های دادگاه نزدیک سالن ملاقات بردند، از قبل با توجه به تعریف هائی که بچه ها کرده بودند فهمیدم که برای دادگاه خوانده شده ام، بعد از ساعت ها که پشت در دادگاه مننظر ماندم و خوابم برده بود وارد دادگاه شدم، دادگاه از حاکم شرع و دادستان تشکیل شده بود، بعدها فهمیدم نیری جلاد بسیاری از اعدامی ها حاکم شرع بوده است، دیگری که به اصطلاح دادستان بود را نشناختم، حاکم شرع شروع به خواندن موارد کیفرخواستم کرد، قبل از شروع گفت: "فقط در جواب کیفرخواست ها می گوئی آره یا نه!" سپس یک آیه قرآن خواند که ظاهرا از کفار و شیاطین و ..... صحبت می کرد، در همان موارد اولیه شروع کردم به اعتراض و خواستم توضیح دهم و به اصطلاح از خودم دفاع کنم! گفت: "خفه شو! مگر به تو نگفتم فقط باید آره یا نه بگوئی؟" این دادگاه فرمایشی فقط برای رفع مسئولیت بود، معلوم بود که حکم از قبل مشخص شده است! مشتی آره یا نه گفتم و از دادگاه بیرون آمدم، مجموعا دادگاهم حدود سه الی چهار دقیقه بیشتر طول نکشید!

وقتی وارد اتاق شدم محض خنده قدری با بچه ها در مورد دادگاه (!) صحبت کردم، آنها نیز هر یک موارد جالبی را از دادگاه تعریف می کردند، خصوصا یکی از آنها که اقلیت دینی بود می گفت:

..... وقتی به دادگاه رفتم در کیفرخواست من خواندند که تو جاسوس هستی، من اعتراض کردم و گفتم: "بابا چه جاسوسی؟" حاکم شرع گفت: "خودت اعتراف کردی که جاسوس هستی!" من در جواب گفتم: "مرا شکنجه می کردند و خواستم از شکنجه فرار کنم، بله من جاسوس هستم!" حاکم شرع دوباره پرسید: "مگر نیستی؟"

- نه!

- برو بیرون!

وقتی رفتم بیرون یک نفر آمد دستم را گرفت، داخل اتاقی برد و مرا به تخت بست! گفتم: "چه کار می کنی؟ من به دادگاه آمدم یا بازجوئی؟" گفت: "حالا چه می گوئی؟" دوباره گفتم: "نیستم، شما مرا مجبور می کنید به چیزی که نیستم بگویم هستم! چه مدرکی دارید که می گوئید من جاسوس هستم؟" خلاصه دوباره حکم صادر کرد و این بازی مسخره دو، سه بار تکرار شد که من مجبور شدم اعتراف کنم که جاسوسم و حالا نمی دانم در مورد من چه حکمی صادر می کنند! .....

در آن زمان این ماجرا برایمان به موضوعی مسخره و خنده آور تبدیل شده بود و چه بسا در بعضی موارد در این باره با او شوخی می کردیم، زمانی این خنده مان به زهرخند و گریه تبدیل شد که در اواخر سال ۱۳۶۵ یا اوائل سال ۱۳۶۶ (دقیقا در خاطرم نیست) او را با همین حکم اعدام کردند! برایمان باور کردنی نبود، چرا که فرد بیچاره دارای هیچ گونه پرونده فعالیت سیاسی (چه رسد به جاسوسی) نبود! او یک کارگر ساده تأسیساتی بود که با یکی از محافل پائین یکی از اقلیت های مذهبی رابطه داشت، از او هیچ مدرک فعالیتی به دست نیاورده بودند و به همین سادگی اعدامش کردند! بدین ترتیب هزاران نفر در همین دادگاه های دو الی پنج دقیقه ای یا به مرگ محکوم شدند و یا به زندان های طویل المدت! مسخره و فرمایشی بودن این دادگاه ها برای همه مردم ایران به عینه روشن است، چه بسا بودند بسیاری از زندانیان که حتی در همین دادگاه های فرمایشی نیز محاکمه نشده و بدون محاکمه اعدام شده بودند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند ماه از دادگاه گذشته بود، یکی از روزها زمانی که می خواستیم به دستشوئی برویم مرا صدا کرده و گفتند: "بیا زیرهشت!" تا به زیرهشت رسیدم برگه ای را جلویم گذاشته و گفتند: "امضا کن!"

- این برگه چیست؟

- حکم دادگاه در مورد توست!

با کمال ناباوری عدد ده را روی آن دیدم و در شک و شبهه بودم، دوباره پاسداری گفت: "چرا معطلی؟ امضا کن!" وقتی که دوباره آن را خواندم دیدم درست است، من به ده سال زندان محکوم شده بودم! احساس عجیبی به من دست داده بود، آن را امضا کردم و گیج و منگ وارد بند شدم، نمی توانستم افکارم را جمع و جور کنم، خوشحالی به همراه احساسی غریب که می باید ده سال در زندان بمانم درهم ادغام شده بودند، وقتی که وارد دستشوئی شدم (هنوز بچه ها از دستشوئی بیرون نیامده بودند) بچه ها پرسیدند که چه شده؟ چرا تو را خواسته بودند؟ نمی توانستم جواب بدهم، خلاصه همین که از دهانم درآمد که حکم گرفتم همه بچه ها شروع کردند به خنده و شادی! داد و بیدادشان در بند پیچیده بود، با خنده و شوخی به طرفم هجوم آورده و مرتب مرا می زدند و به این طرف و آن طرف می کشاندند، همه به نوعی خوشحالی خودشان را بروز می دادند اما من همچنان منگ و گیج بودم، در آن زمان برایم این برخوردشان غیر قابل درک بود اما بعدها وقتی که رفقای دیگر حکم می گرفتند فهمیدم که این چه احساسی است.

زمانی که مطمئن می شوی یک رفیق دیگر در میان ما می ماند و از ما جدا نمی شود و مهمتر از همه این که زنده می ماند انسان نمی تواند شادی خود را پنهان کند، وقتی به خودم آمدم به شوخی گفتم: "لعنتی ها، من ده سال حکم گرفتم، آن وقت شما خوشحالید و تازه کتک هم می زنید؟" بچه ها می گفتند: "مهم نیست چند سال حکم گرفتی، چون در اینجا ماندن اصلا به حکم مربوط نیست بلکه این مهم است که حکم گرفتی!" واقعا آنها درست می گفتند، مهم نبود که چقدر حکم داشته باشی چرا که بسیاری از افراد شش ماه حکم داشتند اما شش الی هفت سال بود که در آنجا بودند! بعدها بسیاری از آنان در دادگاه شرعی سال ۱۳۶۷ محکوم به اعدام شده و جان باختند! بسیاری نیز حکم ابد و یا حبس های طویل المدت داشتند، آنها را نیز در سال ۱۳۶۷ اعدام کردند! افرادی نیز بودند که همه چیزشان را فروختند و هیچ چیز برای خودشان باقی نگذاشتند، از انسانیت گرفته تا شرافت و مردانگی و با ده یا بیست سال و یا حتی حکم ابد در همان سال های اولیه حکمشان آزاد شدند!

وقتی که وارد اتاق شدم تمام بچه ها دوباره شروع کردند به روبوسی و تبریک گفتن به من! در آغوشم می گرفتند و می گفتند: "با توجه به تعریفی که از پرونده ات کردی ما به هیچ وجه تصور نمی کردیم که به تو حکم زندان بدهند بلکه با توجه به احکام گذشته، ما مطمئن بودیم که حکمت اعدام خواهد بود!" ظاهرا حکم ها شکسته و این برخوردها و نمونه های دیگر نشان می دهند که کلا قانون حکم ها عوض شده است، بعدها متوجه شدیم که این موضوع صحت دارد و حکم ها کمی تقلیل پیدا کرده اند، به زیر حکمی ها (زندانیان با احتمال حکم اعدام) محکومیت دراز مدت داده بودند، حکم اعدام تعدادی از آنها به ابد تبدیل شده بود و بیشترین خوشحالی ما بدین خاطر بود، بدون اطلاعم بچه های اتاق همان شب جشنی را ترتیب داده و در آن اعلام کردند که این دور هم نشینی و جشن به خاطر حکم گرفتن من است! این کارشان شادیم را دوچندان کرده بود، تا ساعت ها ترانه و سرود خواندیم و گفتیم و خندیدیم و بدین ترتیب شبی سپری شد که به عنوان یکی از خاطرات شیرین زندگیم در قلبم حک شده است و هیچ گاه آن شب و آن بچه ها را فراموش نخواهم کرد.

ملاقات ها

هر پانزده روز یک بار ملاقات داشتیم (اگر به دلایل خاصی این ملاقات ها قطع نمی شدند!) که طی آن پدر، مادر، همسر و فرزند زندانی می توانستند همیشه بیایند اما برادران و خواهران پائین چهل سال سالی یک بار می توانستئد بیایند و بالای چهل سال نیز دائمی بود، روزهای ملاقات روزهای جالبی بودند، در این روز بند در تب و تاب قرار داشت، بچه ها خانواده هایشان را می دیدند و علاوه بر آن بار دیگر با دنیای خارج از زندان نیز ارتباط گرفته و سفری به فضای خارج از زندان می کردند، یک زندانی همیشه تشنه خبر است، سیل اخبار در این روزها به بند سرازیر می شد، از اخبار خانوادگی گرفته تا اخبار سیاسی و اجتماعی، حقیقتش همه ما چه قبل از ملاقات و چه بعد از ملاقات به قول معروف پکر بودیم، قبل از ملاقات در تشویش بودیم که چه کسی به ملاقات خواهد آمد؟ خانواده ها چه خواهند گفت؟ و یا چه خبر تازه ای دارند؟ بعد از ملاقات خبرها به فکرمان وامی داشتند و تا چند روز به عنوان یک مسأله فکری در ذهنمان می چرخیدند.

در اوین فاصله سالن های آموزشگاه تا سالن ملاقات زیاد بود، در نتیجه دسته، دسته اسم هایمان را می خواندند و با مینی بوس به سالن ملاقات می بردند، سالن ملاقات نیز سالن بزرگی بود که در دو طرف آن کابین های ملاقات قرار داشتند، بین زندانی و خانواده اش شیشه دوجداره نصب شده بود که می بایست با تلفن با یکدیگر صحبت می کردیم، در طبقه زیرین سالن نیز اتاق کنترل تلفن ها قرار داشت، خانواده ها را نیز از لوناپارک به وسیله مینی بوس به داخل سالن ملاقات می آوردند، وقت ملاقات عموما چهارده دقیقه بود و تا می آمدیم چهار کلمه احوالپرسی کنیم تمام می شد، در ملاقات های اول که بیشترین وقت ملاقاتمان را گریه خانواده می گرفت اما به آنها می گفتیم: "اگر قرار است بیائید اینجا گریه کنید خواهش می کنیم دیگر نیائید!" اما کم کم قضیه برایشان عادی شده و ظاهرا گریه هایشان را بیرون می کردند و با ظاهری خندان وارد سالن می شدند، معمولا تا زمانی که تمام ملاقات کننده ها به داخل سالن بیایند چند دقیقه ای طول می کشید، در این مدت کوتاه نیز سعی می کردیم با علامت و ایما و اشاره منظور همدیگر را درک کنیم! زمانی که تلفن ها قطع می شدند نیز وضع به همین منوال بود تا این که پاسداران می آمدند و خانواده ها را بیرون می کردند.

پاسدارانی را برای برخورد با خانواده ها قرار داده بودند که به ظاهر بسیار ملایم و منطقی برخورد کنند اما همان ها که اکثرا سنشان بالا بود وقتی خلافی از یکی از بچه ها سر می زد چنان وحشیانه برخورد کرده و آنها را کتک می زدند که برای خانواده ها غیر قابل هضم بود و زمان که سعی می کردیم این موضوع را به آنها فهمانده و بگوئیم در گفتن خبرها و غیره محتاطانه تر برخورد کنید آنها با ناباوری به حرف هایمان گوش می دادند، در انتهای هر ملاقاتی بچه های کمتر از هفت سال و در مواردی کمتر از شش سال را به داخل می فرستادند تا با پدرانشان از نزدیک ملاقات کنند، در همین رابطه اتفاقات جالبی می افتادند، بعضی ها قیافه شان بزرگتر از سنشان نشان می داد و وقتی پاسداری جلوی آنها را می گرفت شروع می کردند به بحث کردن با پاسداران و داد و بیداد راه می انداختند، بعضی ها قیافه شان کوچکتر از سنشان نشان می داد و وقتی که از آنها می پرسیدند: "چند سال دارید؟" اگر بالای هشت سال بودند می گفتند: "شش سال!" و سپس به داخل آمده و موضوع گول زدن پاسداران را تعریف می کردند و می خندیدند، خوشحال بودند از این که با این کلک توانسته اند وارد شده و با پدرشان ملاقات کنند.

آنهائی که بچه کوچک نداشتند می بایست چند دقیقه صبر می کردند تا مینی بوس گروه جدید را آورده و آنها را ببرد، در این چند لحظه به آنها نیز بسیار خوش می گذشت چون با بچه کوچک ها صحبت کرده و با آنها بازی می کردند، در واقع با ورود بچه ها به داخل سالن ملاقات شور و حالی راه می افتاد که بسیار تماشائی و جالب بود، در ملاقات ها علیرغم خبرهای عمومی که شنیدنی و جالب توجه بودند خبرهای خصوصی نیز از مسائل درون خانواده بچه ها به آنها می رسیدند که خود به خود آنها را مسأله دار می ساختند، در حقیقت تا مدتی بعد همه در فکر خانواده ها و اتفاقاتی بودند که در میان آنها افتاده بودند، از اختلافات خانوادگی گرفته تا جشن ها و شادی هایشان و یا حتی مرگ اقوام و خویشان نزدیک و دور ما را به فکر فرو برده و تا مدت ها در ذهنمان وجود داشتند.

در یکی از ملاقات ها اتفاق جالبی برایم افتاد، در آن روز پدر، مادر و نیز برادرم به ملاقات من آمده بودند، قبل از این که نوبت به ملاقات ما برسد مادرم سعی کرده بود با سری قبلی ملاقات کننده ها وارد سالن شده تا با یکی از آشنایان دیگر ملاقات کند، پاسداران فهمیده و او را در حین عمل دستگیر کرده بودند، به او می گویند که تو حق نداری ملاقات کنی! بعد از کلی صحبت و کلنجار و خواهش به او اجازه داده بودند تا وارد سالن شده اما حق ندارد نزدیک شده و صحبت کند، می باید چند متر آن طرفتر ایستاده و فقط مرا ببیند، با شروع ملاقاتمان پدر و برادرم نزدیک شیشه آمده و شروع به صحبت کردند اما مادرم را دیدم که پاسداری او را کنار دیوار چند متر آن طرفتر از شیشه برده و همان جا نگهش می دارد، او با دیدن من شروع به گریه کرد، موضوع را جویا شدم و وقتی که برادرم ماجرا را تعریف کرد من ناخواسته خنده ام گرفت و شروع به خندیدن کردم، خیلی دلم برایش سوخته بود اما از کار جالبش نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم، کارش را تمجید کردم، او نیز با دیدن خنده ام چشمانش را پاک کرده و شروع به خندیدن کرد، آن روز من سعی کردم توسط برادر و پدرم بیشتر با مادرم صحبت کنم و پیوسته او را مورد خطاب قرار دهم تا خاطره بدی از ملاقات در ذهنش باقی نمانده و روزهای آینده را تا ملاقات بعدی به گریه سپری نکند.

از روز قبل از ملاقات در بند بساط سلمانی و ریش زنی راه می افتاد، برای اصلاح سر چند تن از بچه ها بودند که سلمانی می دانستند و یا در زندان یاد گرفته بودند، می بایست از مدت ها قبل نزد آنها نوبت گرفت تا موهایمان را اصلاح کنند و صبح زود روز ملاقات نیز ریشمان را می زدیم و در صورت داشتن نوبت دستشوئی در اتاق های دربسته دوشی می گرفتیم، در سالن عمومی نیز در صورت گرم بودن آب دوش آب گرم می گرفتیم اما اگر نبود به ناچار دوش آب سرد! از قیچی و تیغ برای اصلاح خبری نبود، تنها وسیله برای این کار ماشین سلمانی دستی بود، تمام بچه ها سعی می کردند بهترین لباس های خود را بپوشند، برای این منظور شلوارمان را روز قبل (اگر می شستیم) زیر پتوها می گذاشتیم تا اتو بخورد و از پیراهن نو نیز استفاده می کردیم، در واقع اکثرا یک شلوار و پیراهن خاص برای ملاقات داشتند در غیر این صورت از بچه های دیگر لباس قرض می کردند و می پوشیدند.

نکاتی چند از توابین و دوره لاجوردی و حاج داود

وقتی وارد بند عمومی شدم بساط توابین از بین سرموضعی ها جمع شده بود ولی خاطرات تکان دهنده ای را بچه های مختلف تعریف کردند، لازم است حتما در مورد این موجودات استثنائی و عجیب و وحشی صحبت کنم، ماجراهائی از آنان، دوره لاجوردی و حاج داود تعریف می کردند که هر انسانی را متأثر کرده و منزجر می سازد، موجوداتی که از هیچ گونه جنایتی دریغ نکردند تا بلکه چند صباحی بر عمر ننگین خود بیفزایند، اگر این ماجراها را از یک نفر می شنیدم باور کردنشان سخت بود اما وقتی از زبان افراد زیادی درد، رنج و حکایت جنایات بی شماری را از آن دوران شنیدم توانستم به بخشی از ماهیت کثیف آنان پی برده و آن گفته ها را باور کنم، افرادی که سینه شان گنجینه دردها و رنج های عظیمی است که اگر زبان بگشایند کوه را به لرزه درآورده و متأثر می سازد، بسیاری از آنان این گنجینه عظیم را با خود به گور بردند و هرگز نتوانستند آن را بگشایند، شاید سنگ های در و دیوار اوین و قزلحصار لب به سخن بگشایند و این رازها را یکی بعد از دیگری برملا سازند، به هر روی سعی می کنم آن چه را که از آن دوران شنیدم در بخشی از خاطراتم بگنجانم.

توابین از دوره لاجوردی به وجود آمدند، زمانی که مصاحبه های آن چنانی تلویزیونی از شبکه سراسری پخش می شدند مردم ایران می دیدند افرادی جلوی دوربین ظاهر می شوند که به قول خودشان سال ها مبارزه سیاسی کرده و حال تمام معیارها و اصول انقلابی و حتی انسانی را زیر پا گذاشته و لجن مال می کنند! کسانی که لاجوردی بزرگترین جلاد اوین به آنها افتخار می کرد! آنها را بچه های خود می نامید! این مصاحبه ها بسیاری از مردم را نسبت به سازمان ها و گروه های انقلابی بدبین کرده و باعث شده بود که رژیم به اهداف پلید خود که همانا سلب اعتماد مردم نسبت به آنان بود دست یابد، این افراد تاب تحمل ابتدائی ترین مراحل بازجوئی را نداشته و همه چیزشان، سازمان، تشکیلات و حتی خانواده خود را لو می دادند، با بازجوها همکاری می کردند، کسانی را که در بیرون از زندان می شناختد و در حال فعالیت بودند و یا حتی وقتی کفگیرشان به ته دیگ می خورد بقال سر کوچه شان را نیز به جرم داشتن افکار سیاسی لو می دادند، به قول خودشان فعالین را شناسائی می کردند، اینان کار را به اینجا خاتمه نداده و شروع به همکاری با زندانبانان در درون زندان کردند! توابین به عنوان کاسه داغتر از آش و به منظور کاسه لیسی هر چه بیشتر زندگی را بر زندانیان سیاسی و انقلابی تیره و تار می ساختئد.

در سال ۱۳۶۰ در بندهای بالای ٢٠٩ اوین در هر اتاق حدودا چهل متری صد و بیست الی صد و پنجاه زندانی نگهداری می شدند، این افراد تمام وقت به حالت چمباتمه نشسته بودند چرا که جا برای نشستن همه وجود نداشت! در همان حالت غذا می خوردند و می خوابیدند! بچه ها از آن دوره تعریف می کردند که ما به هیچ وجه نمی توانستیم بفهمیم که در گوشه دیگر اتاق چه کسی نشسته است، شاید مدت ها بدین طریق سپری می شد و ما تازه می فهمیدیم که مثلا فلان رفیقمان هم دستگیر شده و در این اتاق است! این در حالی بود که پشت بندهای اوین که یک محوطه بازی قرار داشت هر شب بساط تیرباران به راه بود، کسانی که تازه وارد می شدند خیال می کردند که پشت بند شب ها تیرآهن خالی می کنند اما به تدریج متوجه می شدند که هر شب افرادی را تیرباران می کنند! شبی که دفتر نخست وزیری با بمب منفجر شد تا صبح تیرباران ادامهداشت، بسیاری از زندانیان درون بند به وحشت افتاده بودند، خیلی ها دچار حالت روانی و تشنج شده و تمام تنشان می لرزید.

در این شب ها لاجوردی وارد بند می شد و برای کشتار یکی یکی انتخاب می کرد، به بعضی ها می گفت: "مصاحبه می کنی یا نه؟" در غیر این صورت در صف اعدامی ها قرار می داد و یا این که می گفت: "تیر خلاص می زنی؟" و در صورت جواب رد اعدام می کرد! در واقع به همین سادگی چرا که او می خواست به تلافی چند نفر هزاران نفر را به جوخه های مرگ بسپارد، در این میان توابین هم نقش فعالی ایفا می کردند، آنها اعلام می کردند تیر خلاص می زنند و دستشان را در جای گلوله های اعدامی ها فرو می کردند و به پشت وانت یا کانتینر اجساد می انداختند، تعدادی از توابین سال های ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ جزو جوخه های اعدام بودند و تیر خلاص می زدند، افرادی که با یک گام گذاشتن به طرف لاجوردی به اعماق لجنزار فرو می رفتند و از هر جنایتی روگردان نبودند، کار دیگر توابینی که به کارگاه برای کار می رفتند ساختن زندان بود، بخشی از کارهای ساختمانی زندان اوین را آنها انجام دادند، از جمله ساختن زندان آسایشگاه.

هر بار که لاجوردی در حسینیه بساط خیمه شب بازی مصاحبه را راه می انداخت تمام زندانیان را بالاجبار به آنجا می برد تا به مصاحبه گوش دهند، زمانی که برای تأیید مسأله ای باید همگی تکبیر می گفتند اگر کسی این کار را نمی کرد توابین با مشت به سر و صورت او می زدند تا تکبیر بگوید! معمولا بین دو نفر از زندانیان یکی از توابین می نشست تا آنها را کنترل کند، هر اتاقی که قرار می شد به حسینیه برود می بایست از قبل خودشان را آماده کتک خوردن می کردند، اگر اتاقی شانس می آورد و به حسینیه برده نمی شد از تلویزیون اتاق به طور مداربسته این مصاحبه ها پخش می شدند، در آنجا نیز مجبور بودند روبروی تلویزیون نشسته و مصاحبه را نگاه کنند و حق انجام کار دیگری را نداشتند، طی این مصاحبه ها عموما افراد بریده لاطائلاتی به هم می بافتند که به یک نیشخند هم نمی ارزیدند، لاجوردی عمدا این جو را پدید آورده بود تا رعب و وحشت ایجاد کرده و فضای اعصاب خردکنی برای زندانیان به وجود آورده و همه را به منجلاب خیانت بکشاند، بسیاری از مبارزین در آن شرایط نیز مشت محکمی بر دهان لاجوردی و دار و دسته اش زدند، نه تنها این جو دیوانه کننده تأثیری منفی در آنها نگذاشت بلکه انگیزه شان در مبارزه با رژیم قویتر شد.

از طرفی بازجوئی و شکنجه و از طرف دیگر بردن گروه، گروه برای اعدام! از یک طرف آوردن کوکلوس کلان ها (۳) و از طرف دیگر فشار روزافزون توابین روزگار تیره و تاری برای زندانیان به وجود آورده بود، هیچ یک از آنان ذره ای برای زنده ماندن امید نداشتند، کسانی را که کوکلوس کلان ها لو می دادند می بردند و تقریبا بازگشتی در کار نبود، افراد زیادی را نام می بردند که از این افراد بعد از دستگیری هیچ گونه مدرکی نداشتند، خودشان نیز در بازجوئی ها مقاومت کرده و اطلاعات نداده بودند اما توسط کوکلوس کلان ها شناسائی و دوباره زیر بازجوئی رفته بودند، بسیاری از آنها را در زیر شکنجه کشتند و یا بعدها اعدام شدند، توابین جو اتاق ها را تبدیل به مسجد کرده بودند، هر شب برای آنها شب جمعه بود، نماز جماعت راه می انداختند، قبل از غذا و بعد از غذا دعا می خواندند، شعار می دادند، مرثیه می خواندند و شب ها به بهانه های مختلف دعا از دعای توسل گرفته تا دعای کمیل راه می انداختند، در واقع کاتولیکتر از پاپ شده بودند!

در این جو دیوانه کننده و عصبی که هیچ گاه نمی توان بدان عادت کرد به بهانه های مختلف برای بچه های سرموضع و حتی برای آنان که دیگر سرموضع نبودند اما با تواب ها همکاری نمی کردند پاپوش درست کرده و به زیرهشت می فرستادند تا کتک خورده و برگردند! هیچکس اجازه نداشت با یک نفر دیگر در گوشه ای نشسته و حرف بزند، خرید و استفاده جمعی و هر گونه کار جمعی ممنوع بود، کوچکترین حرکتی که از این دست مشاهده می شد سیلی از گزارشات جورواجور از طرف توابین علیه فرد یا افراد به زیرهشت ارسال می شد، بسیاری از این توابین مستقیما با بازجوها نیز در تماس بوده و گزارشات را رأسا به آنها می دادند، عموما هم به این نکته تأکید می کردند که سرموضعی ها در حال جذب سمپات و هوادار بوده و یا عضوگیری کرده و تشکیلات می زنند، تشکیلات غذاخوری! تشکیلات خرید از فروشگاه! تشکیلات فلان! و ..... توابین حتی به خودی هایشان نیز رحم نمی کردند و مرتب علیه یکدیگر نیز گزارش رد می کردند!

تمام این گزارشات موضوعات مسخره و پیش پا افتاده ای بودند که هر کس آنها را می خواند خنده اش می گرفت اما همه این کارها برای خودشیرینی و دریوزگی و کاسه لیسی هر چه بیشتر توابین بود، بسیاری از افراد با همین گزارشات به زیر شکنجه رفته و یا اعدام شده بودند، زندانی در تمامی لحظات زیر کنترل بوده و مورد آزار و شکنجه قرار می گرفته است، این جو در مورد بسیاری از افراد که دارای انگیزه ضعیفی بودند اثر گذاشته و آنها را نیز به منجلاب می کشاند، در قزلحصار نیز این بساط با شدت بیشتری حاکم بود، در آنجا کار به جائی رسیده بود که حاج داود رحمانی به همراه توابین و دار و دسته اش حکومت مطلقه ای به راه انداخته بود، حاج داود یک تاجر آهن لات بود، از آنجائی که در جنایت و کشتار استعداد درخشانی داشت به ریاست زندان قزلحصار ارتقا پیدا می کند، او که دست چپ و راست خود را از هم تشحیص نمی داد در مدت کوتاهی آن چنان از توابین یاد گرفت که در مقام لاجوردی در قزلحصار نشسته و از زندانیان مصاحبه می گرفت!

این موضوع را خودش بارها و بارها تکرار کرده بود که من چه می دانستم کمونیست، سوسیالیست، اپورتونیست، چی چی ایست و چی چی ایست چیه؟ همین شما بودید که اینها را به من یاد دادید! نقش آموزگار زبردست و توانا را توابین کاسه لیس ایفا کرده بودند، وقتی حاج داود به بهانه های مختلف بچه ها را از بند و یا سلول هایشان خارج می کرد توابین را به سرشان می ریخت و آنها نیز بچه ها را آن قدر کتک می زدند تا خودشان خسته می شدند، یکی از بچه های آن دوره (که بعدها در جریان اعدام های ۱۳۶۷ اعدام شد) تعریف می کرد که یک بار پاسداران و توابین به داخل بند ما ریخته و آن قدر ما را با کابل و دسته بیل و چوب چارتراش زدند که وقتی رفتند همه ما به یک طرف افتاده بودیم، بعد از این که بند را جمع و جور کردیم علاوه بر دست ها و پاها و سرهای ورم کرده و شکسته یک مشت دندان جمع کردیم که در طی این کتک کاری ها شکسته بودند!!!

عموم زندانیان سرموضع را در اتاق های دربسته می انداختند، سلول های پر ازدحامی که زندگی را برای تک تک زندانیان وحشتناک ساخته بودند، در دوره ای در داخل سلول هائی به اندازه سلول های انفرادی اوین چهل الی چهل و پنج نفر زندگی می کردند، در این سلول ها تخت های چند طبقه ای قرار داشتند که روی هر یک از آنان شش الی هشت نفر می نشستند! زندانیان مجبور بودند که ساعت ها مدیدی را در یک حالت سپری کنند، در همین حال توابین جلوی میله های آهنی کشیک داده و منتظر شکار بودند تا به فردی یا افرادی گیر داده و به زیرهشت ببرند، این اتاق ها به قفس معروف بودند و بچه های آن دوره به خوبی با آنها آشنا هستند، برای مثال وقتی از فردی نام می بردند و یادش را زنده می کردند می گفتند که در دوران قفس با ما بود، به خاطر تراکم زیاد فقط موقع رفتن به دستشوئی راحت بودند و در دیگر موارد پیوسته در یک حالت قرار داشتند، در نتیجه لحظه شماری می کردند تا موقع دستشوئی فرا برسد، اتاق های بزرگتری که به تدریج این افراد را به آنها منتقل کردند دست کمی از این سلول ها نداشتند اما کمی جایشان بیشتر بود، زندانی می توانست در حالت درازکش بخوابد، این خودش نعمتی بود!

بساط مصاحبه ها در آنجا نیز بدتر از اوین پهن بود، طی این مصاحبه ها بعضی از افراد بریده چه به دلخواه و چه تحت فشار شکننده و سنگین مطالبی را از زندگی شخصی و خانوادگی خویش بیان می کردند، انسان از شنیدن آنها شرم می کند، این سخنان تیشه ای بر مغز زندانیان بودند و با اعصاب آنان بازی می کردند، در دوره ای حاج داود بندی به نام "قیامت" راه انداخته بود، این بند مخصوص تنبیهی ها اعم از دختران و پسران بود، او سالن روبروی بهداری واحد یک و سه را به "قیامت" تبدیل کرده و تنبیهی ها را به آنجا برد، درون قیامت تخته هائی را به شکل پاراوان های بیمارستان گذاشته بود، دو طرف سالن این تخته ها قرار داشتند که در بین آنها زندانی به طور انفرادی و رو به دیوار می نشست، این افراد باید در تمام مدت شبانه روز به حالت رو به دیوار می نشستند و حق هیچ گونه کاری را نداشتند، غذا را سر جایشان می خوردند و حق هیچ گونه حرکت اضافه را نداشتند، چون در حالت چمباتمه می نشستند خیلی سریع خسته شده و به پهلوها متمایل می شدند، اکثرا به این حالت دچار شده و به تخته ها برمی خوردند، با خوردن آنها به تخته می افتادند و آن وقت بود که سراغشان می آمدند و آنها را کتک می زدند!

وقت دستشوئی و شستن ظرف کمتر از سه دقیقه بود که می بایست سریعا کارهایشان را انجام داده و برمی گشتند، به دفعات افراد را قبل از این که خودشان را بشویند و کارشان تمام شود به بیرون کشیده و به سر جایشان می نشاندند، در تمام مدت شبانه روز توابین به نوبت نگهبانی می دادند و وظیفه شان را به خوبی و دقیق انجام می دادند، در تمام ساعات بلندگوی قیامت با صدای بلند مرتبه دعا و مصاحبه توابین و سخنرانی پخش می کرد، در مدتی که این وضع ادامه داشت بسیاری از افراد بریده، تعدادی نیز به بیمارستان روانه شده بودند (از شدت فشار و کتک ها) و تعدادی نیز دیوانه شده بودند، در انتها تعدادی از زندانیان این وضع را تحمل کردند، با برکناری لاجوردی و حاج داود در سال ۱۳۶۳ افراد باقی مانده از قیامت خارج می شوند، از شیوه های دیگر مثل "تابوت" و یا انداختن در اتاق های کوچک نیز استفاده می کردند، تابوت همان طوری که از اسمش پبداست دقیقا شکل تابوت بود و افراد تنبیهی را درون آن می خواباندند و زندانی را مدت ها به همان حالت نگاه می داشتند، روی این تابوت تنها یک سوراخ به اندازه پنج ریالی تعبیه کرده بودند که فرد بتواند نفس بکشد!

از شیوه های وحشیانه دیگر این بود که افراد تنبیهی را به مدت چند روز سرپا نگاه می داشتند، این کار در اوین هم متداول بود، در تمام این مدت توابین مأمور بودند تا زندانیان ننشینند و یا اگر افتادند با مشت و لگد دوباره آنها را بلند کنند، در این حالت که یک شکنجه فرسایشی و بسیار دردآور است خون در پاها از زانو به پائین جمع شده و پا ورم می کند، زندانی در تمام مدت این تنبیه حتی در همان حالت ایستاده نیز حق خوابیدن نداشت، گزارشاتی که از وضعیت وحشتناک زندان قزلحصار به بیرون و حتی به بعضی از سران رژیم از جمله منتظری رسیده بودند چنان بازتابی داشتند که مسئولین زندان ها برای بازرسی به آنجا رفته و بعد از بازدید آنها قدری از فشارها تقلیل پیدا کرده بودند، از اوائل ۱۳۶۵ قزلحصار را از زندانی خالی کرده و به گوهردشت و اوین منتقل می سازند، در این دو زندان نیز وضع جالبی حاکم نبود.

خاطره ای را بچه ها از قزلحصار تعریف می کردند که شنیدنی است، در سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ موسوی اردبیلی برای بازدید به داخل زندان قزلحصار آمده و بعد از بازدید زندانیان را در یک جا جمع کرده بود و در طی سخنرانیش می گوید: "من تمام زندان را بازدید کردم و به نظرم بسیار خوب است، بسیار عالی است و حقا پرسنل اینجا برایتان زحمت می کشند! در مورد غذا هم من غذایتان را خوردم، خیلی خوب بود، برنج را خوردم، عالی بود، نانش را خوردم، حقا خوب بود، آبش را خوردم، انصافا خیلی خوب بود، دیگه چه می گوئید؟ در بیرون می گویند که در زندان های ما شما را می زنند، می گیرند، می کشند، بیایند ببینند!" بچه ها نیز بعد از آن از او تقلید کرده و برای خنده می گفتند: "نانش را خوردم، انصافا خوب بود! آبش را خوردم، حقا خوب بود! و ....."

از بچه های گوهردشت در سال های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶٤ تعداد بسیاری بودند که از شش ماه تا سی و هفت ماه در انفرادی به سر بردند! بسیاری از آنان بعدها دچار افسردگی و ناراحتی های روحی شده بودند و یا به بیماری های جسمانی مختلفی از قبیل زخم معده، زخم اثنی عشر و ناراحتی های عضلانی، زخم هائی به جا مانده از گذران دوره های طولانی در انفرادی، هر یک از آنان کوهی از خاطرات تلخ را به دوش می کشیدند و می کشند که هر انسانی را سخت متأثر می کند، گفتم: "می کشیدند!" چرا که بسیاری از آنان در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شدند! افرادی که در قزل و گوهر بودند، دوره حکمشان را می گذراندند و یا این که "اطلاع ثانوی" و "ملی کش" بودند، با تمام فشارها و شکنجه هائی که لاجوردی، حاج داود و تمام شکنجه گران در اوین، قزل و گوهردشت بر زندانیان روا داشتند از زمانی که من پا به درون زندان نهادم با صدها تن از آنان برخورد کردم که چون کوه استوار بودند و خللی در افکار و اراده شان ایجاد نشده بود، سرزنده و شاداب بودند و خم به ابرو نمی آوردند، تعریف هائی که تک تک آنان از شرائط سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ لاجوردی و حاج داود می کردند سنگ را متأثر می کرد.

تمام لحظات یک زندانی را با برنامه های مختلف از شکنجه روانی گرفته تا شکنجه جسمی پر کرده بودند و دائما آنها را تحت فشار قرار می دادند، بعدها توابین را از درون غیر توابین جمع کرده و هر یک را در بندهای جداگانه نگهداری می کردند، ناگفته نماند که بسیاری از توابین به رغم خدمات زیادی که در جهت سرکوب زندانیان برای رژیم انجام داده بودند نیز اعدام شدند! آنها به این اعمال شنیع دست می زدند تا این که شامل رحمت امامشان واقع شوند غافل از آن که رژیم درنده تر از آن بود که حتی به آنها نیز رحم کند، امثال حسین روحانی بسیار بودند که وقتی می خواستند او را برای اعدام ببرند با ناباوری به دست و پای زندانبانان افتاده و التماس می کرد تا او را نکشند! احمد عطاء اللهی ها، عطا نوریان ها، روحانی ها و ..... سران توابین بودند که از تجاربشان برای برنامه ریزی های پیچیده سرکوب انقلابیون استفاده می کردند، آنها در بازجوئی های گسترده شرکت می کردند، دستگیری و ضربه به سازمان های مختلف را برنامه ریزی می کردند، حتی گفته می شد طرح مالک و مستأجر (٤) را برای تنگ کردن عرصه بر تشکیلات سیاسی و افراد تحت تعقیب وحید سریع القلم و توابین دیگر ریخته بودند!

در واقع شیوه هائی را برای به حرف درآوردن و فشار بر روی زندانیان و حتی دستگیری افراد ابداع کرده بودند که به مغز علیل هیچ یک از بازجوها خطور نمی کردند! در بسیاری از موارد این خائنین مستقیما در بازجوئی هم تشکیلاتی هایشان نقش داشتند، آنها از روابط درون تشکیلاتیشان اطلاع داشتند و ضرباتی می زدند که بازجوها نمی توانستند به تنهائی به چنین موفقیت هائی دست یابند! سعی کردم در حد اطلاعات و شنیده های خود مطالبی را از سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶٤ بیان کنم، امیدوارم هر یک از آنانی که در آن شرایط بودند لب به سخن بگشایند و حقایق تلخ آن سال ها را برای همگان برملا سازند، لازمه انتقال دقیق آن شرایط حضور مستقیم در این وقایع تلخ است، در همان دوران نیز با توجه به تمامی فشارهائی که از طرف توابین و پاسداران اعمال می شدند بچه ها سعی می کردند روحیه خودشان را حفظ کرده و محیط قابل تحملی برای خودشان به وجود بیاورند، در نتیجه در کوچکترین فرصت ممکن شوخی می کردند، روی سر و کول همدیگر می پریدند و یا کشتی می گرفتند اما به محض این که تواب ها سر و کله شان پیدا می شد حالت عادی به خودشان می گرفتند!

در قزلحصار نیز هیچکس حق نداشت با فردی دیگر رابطه ای شخصی داشته و یا به طور دسته جمعی غذا خورده و یا از فروشگاه جنس خریده و دسته جمعی استفاده کند اما بچه ها به هیچ وجه به این قوانین وقعی نگذاشته و با شگردهای مختلف این کار را انجام می دادند، بارها و بارها بر سر زندگی جمعی (کمونی) برایشان گزارش رد شده و آنها را به زیرهشت برده و زده بودند اما باز هم کوتاه نمی آمدند، یکی از بچه های قزل با توجه به سن کمش در آن دوران و نیز هیکل کوچک و جمع و جورش خیلی شلوغ بود، یکی از روزها فروشگاه انار آورده و بچه ها برای کل اتاق انار خریده بودند، این رفیق در آن روز جزو کارگری اتاق بود، تعدادی از انارها را جلوی خود گذاشته و دانه هایش را جدا کرده بود تا داخل یک سطل بریزد و بین بچه ها تقسیم کند، کارش تقریبا در حال اتمام بود که یکی از توابین سر رسید و موضوع را سریعا به حاج داود گزارش می کند، حاج داود نیز فورا با چند تن از تواب ها وارد بند شده و به اتاق آنها می آید و می گوید: "این انارهای دان کرده مال کیست؟" او هم در جواب می گوید: "مال من!"

حاج داود تعجب می کند و حرفی نیز برای گفتن نداشت اما می گوید: "حالا که مال توست همین الان همه را باید بخوری!" او شروع به خوردن انارهای داخل سطل کرد، حدود سه چهارم سطل پر از انار دان کرده بود و او هم علیرغم چشم غره بچه ها با اشتهای کامل تمام انارها را می خورد و آب ته آن را نیز سر می کشد! حاج داود که از تعجب شاخ درآورده بود خنده ای کرده و نتوانست بهانه ای برای کتک زدن او بیابد و از اتاق خارج شد اما به محض بیرون رفتن آنها اتاق شلوغ شده و بچه ها نیز با تعجب شروع به خندیدن کرده و همچنین بر سرش ریخته و تا می توانستند او را تنبیه کردند، به شوخی می گفتند: "بعد از مدت ها رنگ انار را دیدیم آن هم نصیب تو شد؟" عینا شبیه همین موضوع نیز به طور اتفاقی برای همین رفیق در مورد یک سطل سالاد پیش آمده بود که مثل دفعه قبل مجبور می شود تا آخر آن را بخورد!

عمومی شدن سالن سه

در اواخر ماه رمضان ۱۳۶۵ (فصل تابستان) بود که در اتاق ها باز و سالن سه عمومی شد، روزی به یاد ماندنی بود، همه کسانی که در آنجا بودند و باقی ماندند هرگز فراموششان نخواهد شد، در غروب تعدادی از بچه های سالن پنج را به سالن سه آورده و به درون اتاق های مختلف تقسیم کردند، تعداد زیادی از آنها هواداران مجاهدین بودند، سالن پنج را تخلیه کرده و بچه های سرموضع را به سالن سه آورده و بقیه را که مخلوطی بودند از توابین و دیگران به سالن شش بردند، بعدا به جای آنها در سالن پنج عده ای از بچه های قزلحصار که همگی سرموضع بودند را آوردند، همان شب نیز سالن عمومی شد، شور و حالی وصف ناپذیر بر بند حاکم شده بود.

تمام بچه ها یکدیگر را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند، بسیاری از آنان رفقای قدیمی و دوستان و آشنایان خود را باز می یافتند، دست در گردن یکدیگر سخت همدیگر را در آغوش می کشیدند، خیلی هایشان از بیرون همدیگر را می شناختند و در اینجا همدیگر را دوباره یافته بودند، دیگر آن مخفی کاری ها و پیغام رساندن های محرمانه بین اتاق ها به پایان رسیده بودند، اکنون حتی برای چند لحظه همگی دور هم بودیم و از این که سالن عمومی شده و می توانیم به راحتی یکدیگر را دیده و صحبت کنبم لذت می بردیم، سالن سه دارای ترکیب جالب توجهی بود، هیچ یک از سالن های دیگر اوین (سالن های مردان) و حتی کم و بیش گوهردشت نیز چنین ترکیبی را نداشتند، از تمامی گروه های سیاسی در آن حضور داشتند، هیج توابی در داخل سالن نبود، بچه ها ترکیبی بودند از دستگیری های ۱۳۵۹ ، دستگیری های ۱۳۶۰ به بعد (به قبل از سی خرداد و بعد از آن معروف بودند) و دستگیری های گسترده سال ۱۳۶٤ یعنی از قدیمی ها و جدیدی ها، نکته دیگر این که اکثر کادرها و اعضای رده بالای بعضی از جریانات سیاسی که عموما بعد از ۱۳۶۳ دستگیر شده بودند در سالن سه حضور داشتند.

از کادرهای حزب کمونیست، از کادرهای رزمندگان مثل رضا قریشی و حمید ..... از کادرهای مجاهدین نظیر جعفر اردکانی، از کادرها اتحادیه به نام های منصور قریشی و خلیل مردانی، از کادرهای موسوم به جناح فدائی شانزده آذر حسین صدرائی (معروف به حسین اقدامیعلی صدرائی، هیبت الله معینی، کامبیز گل چوبیان، شرف الدین، از کادرهای فدائی محمود محمودی، کریم حاجی محمدی، قدرت الله ارجمندی،مسعود صدیق و تعدادی از اعضاء و فعالین راه کارگر نظیر جعفر و صادق ریاحی، مصطفی فرهادی، تعدادی از کادرها و فعالین پیکار همچون حمید حیدری و نیز تعدادی از کادرهای اکثریت و حزب توده نظیر داعی، امیرهوشنگ نیک آئین، زارع و غیره، تمامی این افرادی که نام برده شدند افراد زیر حکم بودند، بسیاری از آنان به خوبی می دانستند که حکمشان اعدام خواهد بود، ترکیب بندی و تا حدودی حضور افراد فعال تشکیلات سیاسی در مجموع باعث شده بودند که جوی سیاسی و پر جنب و جوش در سالن ایجاد شود.

گروه های مختلف سعی می کردند ارتباط نزدیک در میان خویش ایجاد کرده و حتی مباحثات ایدئولوژیک و غیره را دامن بزنند و نیز افراد خویش را تحت آموزش سیاسی - ایدئولوژیک قرار دهند، تا جائی که مجاهدین تا آنجا رفتند که دست به ایجاد تشکیلات زدند، این کار آنها در دوره های مختلف سابقه داشته است اما هر بار وجود توابین در درونشان باعث می شد که سریعا لو رفته و عده زیادی نیز بدین ترتیب به دم تیغ سپرده می شدند، بعد از شور و حال چند روز اولیه آرام، آرام وضعیت سالن روال عادی پیدا کرد، بلافاصله مسئولین اتاق ها به عنوان نماینده هر اتاق دور هم جمع شده و به کارهای سالن سر و سامان دادند، کارهائی از قبیل نظافت سالن، مسائل صنفی و خریدها از فروشگاه، ساعات خواب و بیداری و هواخوری و دیگر امور بند، مسئولین اتاق ها طی نشست هائی که در اتاق هایشان برگزار می کردند نظرات افراد را جمع آوری کرده و به عنوان پیشنهادات مشخص به جلسه مسئولین اتاق ها ارائه می کردند و آن گاه نظرات جمعبندی شده در چارچوب پیشنهادات مشخص در درون اتاق ها به رأی گذاشته می شدند که در صورت تصویب به اجرا درمی آمدند.

این سیستم بعدها تکمیل و تکمیل تر شد که تقریبا به عنوان یک اساسنامه سالن تبدیل شده بود، از همان ابتدا برخوردهائی بر سر مسئولیت بند و هواخوری و غیره با بیرون ایجاد شدند، زیرهشت می گفت که مسئول بند را ما خودمان انتخاب می کنیم اما افراد سالن یک صدا بر این پافشاری می کردند که مسئول بند را باید خودمان انتخاب کنیم، بلافاصله فردی را انتخاب کرده و مسئول برخورد با زیرهشت قرار دادیم، علیرغم این که در ماه های اول زیرهشت نمی پذیرفت و درگیری های زیادی نیز پدید آمدند که طی آن در کار فروشگاه، هواخوری، آب گرم، روزنامه و غیره و غیره به قصد اذیت و آزار خلل ایجاد می کردند اما بعدا مجبور شدند که مسئول انتخابی را به رسمیت بشناسند، نظرات در مورد مسائل بند ابتدا در درون اتاق ها مورد بحث و بررسی قرار می گرفتند، بعدها که حرکت ها و مبارزات جمعی بند آغاز شدند این نظرات در قالب دیدگاه گروه های سیاسی متشکله بند ارائه می شدند، افراد همنظر در مورد آن به نظر واحدی دست می یافتند و سپس آن را در درون اتاق ها به بحث می گذاشتند.

در مواردی نیز گروه های مختلف اتحاد عمل هائی نیز برای پیشبرد نظراتشان ایجاد می کردند، در نهایت نظری که بیشترین رأی را به خود اختصاص می داد افراد بند موظف به اجرای آن بودند، در مورد این مسأله نیز آزادی کامل وجود داشت تا فردی یا افرادی که با هیچ کدامشان موافقت نکرده و نمی خواهند در چارچوب بند حرکت کنند به دلخواه خودشان دست به عمل بزنند، این اصل جزو اصول اساسنامه بند بود اما اکثریت قریب به اتفاق افراد سالن در چارچوب کلی سالن حرکت می کردند، این نکته حائز اهمیت بود چرا که بعدها این حرکت های صنفی به نوعی به حرکت های سیاسی بدل شده بودند.

پانویس های بخش دوم:

یک - قسمت نخست "یاد ایام" در شماره یک گفتگوهای زندان منتشر شده است.

دو - اشاره به سخنان مارکس و انگلس در ایدئولوژی آلمانی

سه - کوکلوس کلان: بازجوهای رژیم توابین را برای شناسائی مبارزین به تمام بندها و سلول ها می بردند، برای شناخته نشدن توابین چهره خائنین را با کیسه ای پارچه ای می پوشاندند که فقط جای چشمان و بینی در این کیسه ها باز بود، به دلیل تشابه توابین به کوکلوس کلان های آمریکا زندانیان سیاسی این نام را برای آنها انتخاب کردند.

چهار - این طرح برنامه ای بود که طی آن هر کس باید در هر خانه ای که سکونت داشت خود را معرفی کرده تا بدین ترتیب خانه های تیمی شناسائی شوند، بخش دیگر این طرح برای کنترل کلیه نقل و انتقالات در تهران بود، بر طبق آن می بایست سپاه از تمام جا به جائی ها در سطح شهر اطلاع داشته باشد.

بخش سوم (١)

عمومی شدن سالن سه، تحریم و درگیری تابستان ١٣۶۵

مدتی از عمومی شدن سالن گذشته بود و هنوز ما با زیرهشت در بسیاری از موارد از جمله مسئولیت بند به اتفاق نظر نرسیده بودیم، در این حین چند نفر جدید وارد سالن شدند، با ورود این افراد به داخل سالن درگیری ها با زیرهشت شدت یافتند، این دوره مصادف با شروع ریاست میثم بود، او در سال های ١٣۶٣ تا ١٣۶۵ بعد از حاج داود رئیس زندان قزلحصار شده بود، سعی داشت با سیاست شلاق و نان قندی برنامه هایش را به پیش ببرد، عده ای از بچه های سالن سابقا نیز سیاست ها او را تجربه کرده و به همین دلیل با روش کارش آشنا بودند، دو نفر از تازه واردها از توابین معروف بودند که بچه ها آنها را به خوبی می شناختند، (به قول بچه ها از توابین تیر!) و یکی دیگر نیز بابک زهرایی بود، سالن به طور یک صدا با ورود توابین مخالفت کرده و حتی وسائلشان را از اتاق ها بیرون ریختند و به آنها اجازه ورود به هیچ یک از اتاق ها را ندادند، اعمال ننگین آنها بر هیچکس پوشیده نبود و بچه ها نیز این بار آن هم طی گذشت چند سال به این سادگی زندگی با توابین را نمی پذیرفتند، در مورد بابک زهرایی نیز بحث هائی درگرفتند اما به نظر یکسانی نرسیدیم، به هر حال تمامی بچه ها پافشاری کردند که تواب ها باید از بند خارج شوند!

در مورد بابک زهرایی نیز بحث هائی درگرفتند، به این خاطر که او حکومت را ضد امپریالیست ارزیابی می کرد و در ارتباط با بین الملل چهار بود، همسرش نیز از بیرون زندان تقاضا داده بود او را به بند راحت تری منتقل کنند، در واقع او را با تواب ها به داخل بند فرستادند ولی تا زمانی که عادی ها در سالن سه بودند او نیز بود، بعد از آن رژیم او را به سالن شش و سپس به ٣٢۵ انتقال داد، میثم با این کار اهداف مختلفی را در سر می پروراند، اول این که مسئولیت بند را به آنها واگذار کند و دوم تمام اتفاقات درون بند را تحت کنترل داشته باشد، علاوه بر این می خواست به ما بفهماند که اگر امکاناتی نظیر عمومی کردن سالن و غیره به شما دادم به همان طریق هم می توانم از شما پس بگیرم، در نتیجه شما نیز باید سر به راه باشید! او می خواست سالن را تحریک کند و میزان واکنش آن را بسنجد که در مراحل اولیه با یک واکنش منفی مواجه شد، در مجموع به این نتیجه رسیده بودیم که رژیم تحت شرایط ویژه به خاطر شرایط اجتماعی، فشار خانواده ها و فشارهای خارجی مجبور به چنین کاری شده است.

عمومی کردن سالن ارزش زیادی برای ما داشت اما حاضر نبودیم که آن را به هر صورت حفظ کنیم و در بسیاری از موارد کوتاه بیائیم و به هر چه میثم گفت گوش بدهیم، در نهایت دوباره درها بسته می شدند و روز از نو، روزی از نو! پافشاری در حدی بود که بچه ها حاضر نشدند از خواسته شان کوتاه بیایند، در همین حین وقت ملاقات رسید که در آن دست به اعتراض زده و خواستار رسیدگی به خواسته هایمان شدیم، فاکتور خانواده ها و حرکت هایشان فاکتور بسیار مهمی بود که اغلب منجر به کمک به حرکت هایمان از درون زندان می شد، بعد از مدتی به خاطر پافشاری بر روی خواسته مان که در درجه اول خروج توابین بود میثم مجبور شد توابین را از بند خارج کند اما همچنان بر روی خواسته های دیگرمان تأکید می کردیم، حرکت یکپارچه سالن موجب شده بود تا زندانبانان جریحه دار شده و موضوع را جدی تلقی کنند، در نتیجه شروع به حرکت های حساب شده برای سرکوب ما کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از مدتی که از این ماجرا گذشت روزی در بند باز شد و عده زیادی را وارد بند کردند، قبل از این موضوع به بچه های اتاق شصت و یک گفتند: "اتاق را تخلیه کنید!" اتاق شصت و یک اول بند واقع بود، به هر رو عده ای را از بند عادی ها به آنجا آورده بودند، بند حالت متشنج به خود گرفت چرا که حدس می زدیم کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشد! طولی نکشید که تمام ماجرا روشن شد، دو تن از عادی ها که آدم های بالنسبه خوبی بودند و به زور به آنجا آورده شده بودند شروع کردند به قدم زدن در راهرو بند و به بچه هائی که در راهرو جمع شده بودند کم کم ماجرا را گفتند، میثم این افراد را که عموما مرتکب خلاف های سنگین شده و بسیاری از آنها نیز اعدامی بودند با وعده و وعید و فریب برای درگیری و زد و خورد با ما به درون سالن فرستاده بود! میثم گفته بود: "اگر به حرف هایمان گوش کنید و به آن چه که ما گفتیم عمل کنید در حکمتان تأثیر گذاشته و برایتان عفو می گیرم! و ....."

زندانبان می خواست تا این افراد جو را متشنج نموده و درگیری ایجاد کنند و آن گاه اعلام کند که زندانیان با یکدیگر درگیر شده اند و با این بهانه ما را سرکوب کند، مدت زیادی نگذشته بود که ما متوجه شدیم عادی ها هنگام آمدن تعدادی چوب و چماق و بطری با خود به داخل بند آورده و حتی بعدها فهمیدیم که مسلح به کارد و چاقو نیز می باشند! تعدادی از این افراد به درون راهروی سالن آمده و شروع به شعار دادن کردند، شعارهائی نظیر مرگ بر کمونیست، آن که میگه خدا نیست! مرگ بر منافق، حزب فقط حزب الله و ..... این کار را چندین بار تکرار کردند اما عکس العملی از جانب ما مشاهده نکردند، جو بند کاملا دگرگون شده بود، تمام بچه ها از اتاق ها بیرون آمده و در طرف دیگر سالن آماده بودند تا از خودشان دفاع کنند، مدتی به همین منوال گذشت و آنها نیز که تعداشان به حدود بیست نفر می رسید چند قدمی جلوتر می آمدند و شعار می دادند و برمی گشتند، بچه های سالن شدیدا عصبانی شده بودند اما هیچ گونه حرکتی نمی کردند و حتی چیزی نمی گفتند چرا که نمی خواستند آنها را بیش از این تحریک کنند.

عادی ها نیز در صورت به وجود آمدن درگیری نمی توانستند کاری انجام دهند چون ما حدود سیصد نفر بودیم و بیست نفر در آن گم می شدند اما از بیرون احساس پشتگرمی می کردند! عده ای از پاسداران پشت در منتظر درگیری بودند، از داخل چشمی به داخل سالن نگاه می کردند که در صورت به وجود آمدن درگیری وارد صحنه شوند، مدت زیادی طول نکشید که به درون اتاقشان برگشتند، بعد از آن صدای داد و بیدادی از داخل اتاقشان شنیده شد، بین خودشان درگیری ایجاد شده بود، آنهائی که مخالف این کار بودند و آنهائی که شعار می دادند به جان هم افتاده و ظاهرا دعوائی هم درگرفته بود، چون موافقین درگیری با ما مخالفین را تحت فشار قرار داده بودند که شما هم باید شرکت کنید، آنها که برخورد خونسردانه و نیز چهره های ما را دیده بودند حاضر نشدند قدمی علیه ما بردارند، برایشان تعریف کرده بودند که به محض ورود شما کتکتان زده و از بند اخراج می کنند! در حقیقت از ما غولی ساخته بودند که می بایست به دست آنان سرکوب می شدیم، به هر حال حرکتشان منجر به شکست شد و بعد از آن دیگر قادر نبودند علیه ما دست به هر گونه حرکتی بزنند.

از فردای آن روز زندگی تقریبا عادی بند در کنار عادی ها آغاز شد اما میثم قضیه را به همین جا خاتمه نداده و دست به حرکات دیگری زد، مسئول بند و مسئول فروشگاه را از عادی ها قرار داد و اعلام کرد: "هر کس هر کاری دارد از قبیل گرفتن غذا، رفتن به بهداری، فروشگاه و دیگر موارد باید به مسئول انتصابی آنها مراجعه کند و فردی را به عنوان مسئول بند به رسمیت نمی شناسیم!" کلیه افراد بند برای مقابله با این برخورد میثم به شور نشستند و بحث های زیادی در اتاق ها درگرفتند، پیشنهاداتی از قبیل اعتصاب غذا، برخورد کتبی با دادن نامه و برخوردهای متنوعی ارائه شدند که از جمله این پیشنهادات نگرفتن غذا، چای و نان از دست عادی ها و در کنار آن اخراج این افراد از بند بود، آن پیشنهاد آخری پذیرفته شد و به اجرا درآمد، این حرکت بعدها به تحریم غذا معروف شد، خلاصه با تصویب تحریم غذا و نیز ارائه دیگر خواسته ها در کنار آن عملا حرکت تحریم غذا از چند روز بعد به اجرا درآمد که طی آن ما غذائی که از بیرون به ما می دادند را نمی گرفتیم و از جیره موجود در اتاق ها استفاده می کردیم!

در اوائل باز شدن در اتاق ها چندین بار فروشگاه به طور وسیع جنس آورده و اتاق ها به مقدار زیادی خرید کرده بودند، از کاهو و کلم و هویج گرفته تا کنسرو و بیسکوئیت و غیره، این اجناس به دست مسئول صنفی بند و به کمک چند مسئول صنفی اتاق ها جمع آوری شده و جیره بندی آغاز شد، عادی ها غذای خود را برداشته و بقیه را به بیرون می فرستادند، آنها از افراد مختلفی تشکیل شده بودند که مرتکب جرائم متعددی شده بودند، بعضی ها آدم کشته بودند، بعضی ها سرقت مسلحانه کرده بودند که طی آن قتل هم داشتند، در واقع عمومشان دارای جرائم سنگین بوده و مسلح دستگیر شده بودند، نصرت خوفناک را که به عنوان مسئول بند قرار داده بودند استوار ارتش بود که دوستش زن خود را به او می سپارد و به مسافرت می رود، او به زن دوستش تجاوز کرده و پستان هایش را بریده و به قتل رسانده بود، یکی از آنها در ارتباط با پلیس بین الملل بود و در همان رابطه مرتکب خلاف شده بود، آن یکی دوستش را به قتل رسانده بود و دیگری در حین دزدی مأموری را کشته بود و ..... در میان آنها افرادی هم وجود داشتند که برای نجات جان خود حاضر نبودند دست به هر جنایتی بزنند!

وقتی که ما خواسته هایمان را به بیرون اعلام کردیم برای این که برای عادی ها لااقل آن دسته از آنان که احساس می کردیم بهتر از دیگران هستند شبهه ای ایجاد نشود و به قول معروف به آنها برنخورد با آنها تماس گرفته و برایشان صحبت کردیم و قضیه را برایشان توضیح دادیم، به آنها گفتیم که مسأله ما مخالفت با شخص شما نیست بلکه رژیم شما را به عنوان یک وسیله مورد بهره برداری قرار داده و می خواهد از شما سوء استفاده کند، ما نیز برای مقابله با ترفندهای رژیم دست به این حرکت زدیم، ما هیچ گونه دشمنی با شما نداریم و شما نیز نباید اجازه دهید که رژیم برای اهداف خودش شما را قربانی کند، حرکتمان خیلی سریع برایشان توجیه شد چرا که بعد از آن تعداد بیشتری به طرف بچه ها جذب شده و ارتباط برقرار می کردند، قضیه تا آنجا پیش رفت که بچه ها سعی کردند با آنها کار کنند و اهداف مبارزه مان را برایشان توضیح دهند، برای خیلی از آنها نوع زندگی و افکار و اعمالمان عجیب بودند و باور نمی کردند که همه این آدم ها به خاطر افکار و عقایدشان چنین سختی هائی را تحمل می کنند و کوتاه هم نمی آیند!

خصوصا این که بعد از مدتی فهمیده بودند که ما از حرفمان کوتاه نمی آییم و همچنان به خودمان گرسنگی می دهیم تا به هدفمان برسیم، ضمنا حرکت یکپارچه و متحد ما تأثیر به سزائی در روحیه شان گذاشته بود، همه این موضوعات روز به روز بیشتر جذبشان می کردند و نیز به همه بچه ها به دیده احترام می نگریستند، حتی بسیاری از آن افرادی که روز اول می خواستند ما را بزنند بعدها نزد ما آمده و عذرخواهی می کردند، بچه ها نیز طی صحبت های مختلف اوضاع زندانیان سیاسی و جنایاتی که رژیم طی این سال ها مرتکب شده بود را برایشان تشریح می کردند، اکثرا تحت تأثیر واقع شده بودند، در میان آنها سارق مسلح ها تقریبا بهترینشان بودند، از این دوره خاطرات به یاد ماندنی و جالبی برایم به جا ماندند که هیچ گاه فراموشم نخواهند شد، یکی از آنها بردن بچه های اعدامی برای اعدام بود که افراد عادی وقتی آنها را می دیدند که گشاده رو و خندان با همه روبوسی کرده و خداحافظی می کنند و به سوی مرگ می روند به هیچ وجه برایشان قابل لمس و درک نبود چرا که تا آن روز هر که را می دیدند که برای اعدام می رود با گریه و داد و بیداد و استمداد از زندانبانان بود که او را نکشند!

مسأله دیگر حکم گرفتن خصوصا حکم ابد بود، وقتی می گفتیم: "اینها ابد گرفتند!" تعجب می کردند و می گفتند: "خوب چرا می خندید؟ چرا دیگران به او تبریک گفته و می خندند و جشن می گیرند؟ مگر حکم ابد گرفتن خنده دار است؟" خلاصه این که تمام حرکاتمان برایشان مسأله شده بود و نتوانستند هضم کنند، برای همین روز به روز به ما نزدیکتر می شدند، همان طوری که ذکر کردم عادی ها از تیپ های مختلفی تشکیل شده بودند، تعداد زیادی از آنان به علت بیکاری و شرایط سخت اجتماعی و مهمتر از همه فقر دست به دزدی زده بودند که طی چندین فقره اعمالشان بالا گرفته و حتی در دزدی های دسته جمعیشان مرتکب قتل نیز شده بودند، به علت این که آنها مسلحانه اقدام کرده بودند پرونده شان به دادستانی انقلاب مربوط شده بود، اکثرا دارای حکم های سنگین بودند.

در طی مدتی که عادی ها با ما زندگی می کردند این تیپ از افراد شدیدا جذب بچه های سیاسی شده بودند و ارتباط عمیقی با ما برقرار کرده بودند که این ارتباط بعدها نیز ادامه داشت و از این موضوع آنها احساس غرور می کردند، حتی زمانی که از سالن سه آموزشگاه به بند سه بالای ٢٤٠ - ٢٤۶ انتقال پیدا کردیم آنها به بهانه های مختلف وارد بند ما شده و اخبار خارج از بند را برای ما می آوردند، در چندین مورد خبر اعدام زندانیان را به داخل بند آورده بودند و یا این که صحبت هائی که در بیرون از بند بین پاسداران مطرح می شدند و یا شایعات در مورد بندهایمان را به ما اطلاع می دادند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در یکی از روزها که در بند سه بالای ٢٤٠ - ٢٤۶ بودیم یکی از آنها برای سوراخ کردن دیوار با دریل به داخل بند آمده و از این فرصت استفاده کرده و با بچه ها به صحبت می نشیند، می گفت:

..... یکی از شب ها با چند تن از دوستانم برای دزدی به خانه ای که نشان کرده بودیم رفتیم، وقتی وارد شدیم خانه خلوت بود و وسائل زیادی دم دستمان قرار داشتند اما هر چه دنبال صندوق نسوز و یا طلا و پول گشتیم اثری ندیدیم، در نتیجه من حدس زدم که باید داخل اتاق خواب باشد، می دانستیم که در اتاق خواب زن و شوهر صاحبخانه خوابیده اند و تا آن موقع نیز بیدار نشده بودند، پشت در اتاق خواب رفته و در زدم، بعد از چند لحظه شوهر سراسیمه در را باز کرده و با دیدن ما وحشت کرد، من به او گفتم: "خونسرد باشید، ما سارق هستیم، لطفا بدون سر و صدا لباستان را بیوشید و بیائید بیرون!" خیلی ترسیده بودند و زن و شوهر از شدت وحشت می لرزیدند اما به سرعت لباس پوشیده و به داخل اتاق نشیمن آمدند، من گفتم که آمدیم مقداری از وسائل و نیز مقداری پول و طلا ببریم، اگر سر و صدا ایجاد نکنید با شما کاری نداریم، آنها نیز بیچاره ها سر و صدائی نکرده و ما کارمان را شروع کردیم، کلید را از صاحبخانه گرفته و در صندوق نسوز را باز کرده و تمام طلاها را برداشتیم!

در زمانی که بچه ها مشغول جمع آوری وسائل بودند من و صاحبخانه و زنش در اتاق نشیمن نشسته بودیم و شوهر شروع کرد به صحبت که شما با ما کاری نداشته باشید، وسائل فدای سرتان، هر چه می خواهید بردارید و ببرید و رو کرد به خانمش و گفت: "برو میوه و شیرینی بیار!" زن صاحبخانه فورا بلند شده و برای ما میوه و شیرینی آورد و به ما تعارف کرد ما هم نتوانستیم دستش را رد کنیم و خوردیم! خلاصه، سرتان را درد نیاورم، مدت زیادی گذشت و صحبت گل کرده بود، از هر دری صحبت شد، انگار ما آمدیم شب نشینی! راستش را بخواهید من نمک گیر شده بودم، بعد از مدت ها راه افتادیم تا برویم و وسائل را با خود ببریم، وقتی به تلویزیون دست زدیم زن صاحبخانه با التماس گفت که این یادگاری شوهرم برای روز تولد من است، خواهش می کنم آن را نبرید! من نیز به بچه ها گفتم: "باشد آن را نمی بریم!" به ویدئو دست زدیم گفت: "آن یادگاری دخترم است!" آن را هم برنداشتیم، خلاصه به هر چه دست زدیم گفتند: "یادگاری است!" و با خواهش و تمنا از ما می خواستند که برنداریم، من واقعا وجدانم اجازه نمی داد که چیزی از این خانه برداریم چون جدا نمک گیر شده بودم!

دردسر کوتاه، آخر سر گفتم: "جان مادرتان یه چیزی خودتان به ما بدهید تا با خودمان ببریم، آخه دست خالی که نمی شود رفت! تازه، من جواب بقیه را چه بدهم؟" صاحبخانه بلند شده و رفت با خودش مقداری پول آورده و به من داد، ما هم خداحافظی کرده و رفتیم، بچه ها به من خیلی بد و بیراه گفتند اما حرف، حرف من بود و باید اجرا می شد، چند مدتی از این موضوع گذشت و ما دستگیر شدیم، چند ماهی در زندان بودم که روزی مرا برای ملاقات صدا کردند، تعجب کردم، با خودم فکر کردم من که کسی را ندارم به ملاقاتم بیاید، در این دنیا یک خواهر دارم که یک شوهر عوضی و بی غیرت دارد که او و بچه اش را ول کرده و رفته و الان اصلا خبر ندارد که من دستگیر شده ام، راستش را بخواهید فقط به خاطر آنها دزدی می کردم چرا که خواهرم و بچه اش را خیلی دوست دارم، به آنها کمک می کردم، یعنی خرجیش را من می دادم، در حقیقت هر وقت پولمان ته می کشید و جیبمان را جارو می کردیم سراغ دزدی بعدی می رفتیم و این آخری هم با خودم عهد کرده بودم که بعد از این دیگر دزدی نکنم و بروم روزی یک کار آبرومند پیدا کنم.

در این آخری حدود یک میلیون دستم می رسید و می خواستم بروم جنوب و خواهرم و بچه اش را با خودم ببرم جائی که کسی مرا نشناسد و کار را شروع کنم، با شک و تردید رفتم که ببینم ملاقاتیمان کیست، وقتی به سالن ملاقات رسیدم تعجب کردم، چون همان مرد را که به خانه شان برای دزد رفته بودیم دیدم! در دلم گفتم که ای نامرد، حتما برای شناسائی من آمده ای، ما که به تو بدی نکردیم، خلاصه او جلو آمده و دستم را گرفت و صورتم را بوسید، گفت: "تو روزنامه عکس تو را دیدم و الان مدت زیادی است که در به در دنبالت می گردم، تو خیلی انسانی و من آمدم تا هر کمکی از دستم برمی آید برایت بکنم و هر چقدر پول هم خرجش شد برایم مسأله ای نیست!" من گریه ام گرفته بود چون که خلاصه توی عمرم یک آدم درست و حسابی دیده بودم، بعد از آن نیز بیچاره خیلی دنبال کارم را گرفت، حتی خیلی خرج کرد تا بعضی از شاکی ها را راضی کند، خلاصه این که آدم خیلی خوبیه اما من می دانم پرونده ام سنگینتر از آنی هست که بتوان کاری کرد اما بی خیال دنیا ! .....

در آنجا ماجرایش به پایان رسیده بود اما با گفتن آخرین جمله چند دقیقه ای مکث کرد و در خود فرو رفت، تمام بچه هائی که دورش جمع شده بودند در سکوت عمیقی فرو رفته بودند، ظاهرا همگی تحت تأثیر حرف هایش قرار گرفته بودند، بعد از چند دقیقه دوباره سکوت را شکسته و گفت: "من فقط دلم برای خواهرم و بچه اش می سوزد، آنها هیچکس را ندارند!" ماجرایش تکان دهنده بود، وقتی با کمال سادگی می گفت: "بابا وقتی من جیبم خالی می شد می رفتم دزدی، به خدا تا موقعی که پول داشتم هیچ وقت دست به دزدی نمی زدم!" انسان نمی توانست تحت تأثیر واقع نشود، این ماجرا اثر عمیقی بر ما گذاشته بود و من هیچ گاه نتوانستم او را فراموش کنم، از این موضوع ماه ها گذشت و ما به زندان گوهردشت منتقل شدیم، در یکی از روزها به خبر تکان دهنده ای در روزنامه برخورد کردیم که نوشته بود: "چند سارق مسلح به حکم قصاص در زندان اوین اعدام شدند!" در میان اسم ها نام او که به نظرم احمد بود و نیز فریدون که از افراد خوب عادی ها بود و چند اسم دیگر به چشم می خوردند! در آن روز تمام بچه های بند از شنیدن این خبر متأثر شده و خاطره یک روز تلخ دیگر در ذهنمان نقش بست.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بازگردیم به سالن سه، این حرکت میثم نیز به ضد خودش تبدیل شده بود، می دید به جای این که آنها بر ما اثر بگذارند ما بر آنها اثر گذاشته ایم و در نتیجه تیرش به سنگ خورده بود، تحریم غذا همچنان ادامه داشت، بعد از مدتی نیز عده ای از بهائی ها را به درون بند ما به سلول شصت و هشت فرستادند که علیرغم اعتراض مجدد و تأکید بر روی خواسته هایمان با آغوشی باز آنها را پذیرا شدیم، همه آنها مسن و پیر بودند، کارگر، استاد دانشگاه، کشاورز و از قشرهای مختلف اجتماع، بسیاری از آنها انسان های محترمی بودند که فقط به خاطر باورشان که بهائیگری بود سال های سال در زندان بودند و چه بسا اعدام شدند، بعضی هایشان آن قدر پیر و از کار افتاده بودند که به زور خودشان را جا به جا می کردند، همه آنها به غیر از یکی دو نفرشان دارای پرونده سنگینی نبودند، آنها که برخورد باز و گرم ما را دیدند تعجب کردند چرا که انتظار چنین برخوردی را نداشتند، چه بسا این که در اجتماع نیز با آنها (وقتی که از مذهبشان مطلع می شدند) چنین برخوردی نمی شد، از آنجائی که اکثرا آدم های روشنفکر و باسوادی بودند وقتی قضیه را برایشان توضیح دادیم فورا به عمق مسأله پی بردند.

یکی دو تن از آنان نیز با افکار انقلابی و کمونیستی آشنائی داشتند و قضیه حرکت و اعتراضمان برایشان توجیه شده بود، بعد از مدتی آنها تمایل قلبی خود را برای زندگی با ما کم کم بروز دادند، این موضوع از زبان بعضی هایشان اینجا و آنجا شنیده می شد چون که در بند ما از آسایش و راحتی بیشتری برخوردار بودند و از برخوردهای توهین آمیز و خشنی که در بند عادی ها با آنها می شد خبری نبود، همه بچه ها به خاطر سنشان احترام ویژه ای به آنها می گذاشتند، همه این موضوعات باعث شده بودند که بند در مورد حضور بهائی ها حساسیت آن چنانی نشان ندهد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

جیره بندی غذایمان ابتدا سه وعده بود اما بعدها به دو وعده در روز تبدیل شده بود، اوایل صبح ها تا زمانی که نان سوخاری داشتیم نان سوخاری و دو، سه عدد خرما و دو، سه عدد انجیر به عنوان صبحانه بود، بعدها به جای نان سوخاری چند تکه بیسکوئیت که آن هم به ته رسید، بیسکوئیت باقی مانده برای افراد بیمار و آنهائی که ناراحتی معده داشتند گذاشته شد، هرچند بچه هائی که در طول این حرکت دچار ناراحتی معده می شدند بیشترشان آن را بروز نمی دادند و حاضر نبودند از غذای دیگران کم شده و در اختیارشان قرار بگیرد، علیرغم این که وقتی بچه های دیگر بعدها می فهمیدند آنها را مورد سرزنش و ملامت قرار می دادند! نهار و شام که مخلوطی بود از چیزهای مختلف، از کلم و کاهو و هویج (۲) گرفته تا کنسرو کیلکا (نوعی کنسرو ماهی شمال) و کنسرو بادمجان و خرما و انجیر و آلو و کشمش، مسئولین صنفی آنها را مخلوط کرده و در هر وعده ای تقریبا یک کاسه آن را که به اندازه سوپ یک وعده نیز نمی شد بین دو یا سه نفر تقسیم می کردند، شام نیز به همین ترتیب بود!

روزهای اول هنوز انرژی باقی مانده از گذشته به دادمان می رسید، هنوز تعداد زیادی از بچه ها ورزش می کردند و در طی روز جنب و جوش بیشتری داشتند اما کم کم در روزهای بعد با کم شدن همان غذای محدود و به تحلیل رفتن انرژی ها آثار آن نیز هویدا می شد، سستی و رخوت، بی حالی، خستگی دائمی و عذاب آورتر از همه آنها گرسنگی ممتد که همیشه و در همه حال آن را احساس می کردیم چون با خوردن همان غذای کم فقط معده مان را تحریک می کردیم و این بیشتر اذیتمان می کرد، به هر حال شوخی های آن دوره فقط حول غذا بودند و بس، اگر حالی برای خنده بود می خندیدیم، البته ناگفته نماند که برای خنده و شوخی در همه حال برایمان انرژی وجود داشت، از طرف دیگر در همین بین چند تن از بچه ها را برای اعدام بردند و این موضوع اثر بدی بر روحیه مان گذاشته بود، سابق بر آن اعدام در روزهای شنبه و مدتی نیز دوشنبه صورت می گرفت اما در آن موقع روزهای چهارشنبه اعدام می کردند، چهارشنبه روز نفرت انگیزی برایمان بود، صبح زود اعلام می کردند که فرد با کلیه وسائل به بیرون بیاید!

با گفتن این حرف برای آن افراد که وضعیت مشخصی داشتند مسجل بود که برای اعدام می برند! در نتیجه تمام بچه های بند به سراغش رفته و با او روبوسی کرده و وداع می کردند و اگر فرصتی باقی می ماند بعضی ها نیز سرود می خواندند، آنها عموما با رویی گشاده و چهره ای خندان که هیچ گاه از یاد نخواهد رفت می گفتند و می خندیدند، مثل روزهای قبل خوش و بش می کردند، گوئی عازم مسافرتی شیرین هستند و هیچ ترس و نگرانی به دلشان راه نمی دادند، این موضوع باعث می شد که روحیه افراد صد چندان قویتر شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یکی از نمونه های فراموش نشدنی مسعود صدیق بود، او از بچه های فدائی بود که در زمان دستگیریش با خود سلاح حمل می کرد، مسعود در سال ۱۳۶۲ مسئول عملیات حمله به سفارت ژاپن در تهران بود، او پیوسته در حال شوخی و خنده بود تا جائی که به عنوان یکی از افراد شلوع بند معروف شد، مسعود صدای زیبائی نیز داشت، در مراسم مختلف از او درخواست می کردند که بخواند به ویژه وقتی که ترانه نسیم فروردین از مرضیه را می خواند بچه ها واقعا لذت می بردند تا جائی که همیشه بچه ها می گفتند که نسیم فروردین را باید فقط از مسعود شنید.

چند ماه بعد از این وقایع (١٣۶۶) در یکی از همین چهارشنبه ها صبح زود اسم او را خوانده و با کلیه وسائل خواستند! همه بچه ها به طرف اتاق آنها هجوم بردند تا آخرین دیدارشان را با او داشته باشند، بعد از پایان روبوسی بچه ها گوش تا گوش اتاق نشسته بودند و او را در میان گرفته و به نوبت سرود می خواندند، خود او نیز یک سرود انقلابی خواند، وقتی سرودش به پایان رسید یکی از بچه ها رو به او کرده و گفت: "مسعود، یک بار دیگر ترانه نسیم فروردین را برایمان بخوان!" او که می دانست برای آخرین بار این ترانه را خواهد خواند با تمام احساسش شروع به خواندن کرد، در طول خواندن او اشک در چشمان بسیاری از بچه ها جمع شده بود و در دلشان آرام می گریستند و نسیم فروردین او به پایان رسید و رفت!

بعدها که زیرهشت وضع را به این منوال دید وقتی که اعدامی ها را می خواستند ببرند بدون وسائل آنها را صدا می زدند تا با دیگران خداحافظی نکنند، در مقابل نیز وقتی از بیرون می آمدند و می گفتند: "کلیه وسائل را بدهید!" بچه ها هم نمی دادند و می گفتند: "ما وسائلش را نمی شناسیم، خودشان بیایند و وسائلشان را بردارند!" در یک مورد نیز همه ما را به هواخوری فرستادند و اتاق شصت و چهار را زیر و رو کرده و حتی چند تن از بچه ها را کتک زدند چرا که وسایل یکی از بچه های اعدامی را نداده بودند، بعدها کوتاه آمده و فقط می گفتند: "فرد اعدامی را زودتر بفرستید!" تعداد زیادی از بچه های زیر حکم را آن روزها و حتی بعدها برای اعدام بردند که رفتن هر یک از آنان خاطره تلخ و تاریک در ذهنمان بر جای گذاشته که هرگز فراموش نخواهد شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بازگردیم به موضوع تحریم غذا، اعتراض ما همچنان ادامه داشت و غذاها و به همراه آن انرژی ما نیز آرام، آرام به تحلیل می رفتند، این حرکت بیش از یک ماه ادامه پیدا کرد، قبل از شروع حرکت برای تشدید حرکتمان قبل از ملاقات تصمیم گرفتیم که ملاقات را نیز تحریم کنیم، البته بچه های سری اول ملاقات موظف شدند به ملاقات رفته و موضوع حرکت تحریم غذا و تحریم ملاقات را با خانواده ها در میان گذاشته و همه چیز را به آنها بگویند اما از سری دوم دیگر کسی به ملاقات نرفت، این حرکتمان بازتاب گسترده ای داشت، بعدها شنیدیم که از رادیوهای خارجی نیز خبرش پخش شده و آنها از این حرکت به عنوان اعتصاب غذا یاد کرده اند، گروه های سیاسی که در آن زمان دارای فرستنده رادیوئی بودند موضوع حرکت را پخش کرده بودند، ما نیز تحت لوای این برخوردها هدفمان این بود که مردم و جهانیان را از وجود خود و وضعیتی که در آن قرار داریم مطلع سازیم و ثابت کنیم که علیرغم تبلیغات رژیم که طرح می کرد که ما زندانی سیاسی نداریم و همه زندانیان توبه کردند بفهمانیم که افرادی هستند که زیر بار اهداف و خواسته های جمهوری اسلامی نمی روند.

جمهوری اسلامی همیشه از گفتن نام زندانیان سیاسی ابا داشت و همیشه سعی می کرد به گونه ای وانمود کند که این زندانیان عده ای هستند که دست به اعمال تروریستی زده و اکنون نیز از اعمالشان پشیمان هستند و توبه کرده اند، جالب اینجاست که سران رژیم حتی از این موضوع وحشت داشتند که به اصطلاح مهمانان خارجیشان که در بیست و دوم بهمن و یا در روزهای دیگر برای مفت خوری و به به و چه چه گوئی به ایران می آمدند از وجود زندانیان سیاسی سرموضع اطلاع پیدا کنند، وقتی چندین بار آنها را برای بازدید زندان به داخل آموزشگاه آورده بودند پشت در سالن سه و سالن یک را با آشغال و جعبه و وسائل دیگر پر کرده و به آنها گفته بودند که پشت این در انبار است و کسی اینجا نیست و سپس آنها را برای ملاقات با توابین به کارگاه زندان می برند که با توابین گفتگو کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از حدود بیست و پنج روز میثم مجبور شد با بند وارد مذاکره شود، یکی از همین روزها به تنهائی و با یک بیسیم وارد سالن شد، شروع کرد به سلام و علیک با افرادی که در راهرو بند بودند، استقبال گرمی از او به عمل نیامد، چند تن از بچه ها از جمله مسئول انتخابی بند نزدش رفته و گفتند: "ما طی نامه ای که دادیم خواستار مذاکره با شما هستیم، اگر برای مذاکره آمدید در یک جا نشسته و مذاکره کنیم وگرنه ما با شما کاری نداریم!" میثم گفت: "خوب چند نفر را بفرستید تا صحبت کنیم!" اما بچه ها گفتند: "ما فرد بخصوصی را مأمور نمی کنیم بلکه همه ما باهم با تو صحبت خواهیم کرد!" از انتخاب نماینده گریزان بودیم چون بعدها اولین فشار مستقیما به آنها وارد می شد، ما نمی خواستیم که افراد بخصوصی را زیر ضرب ببریم، سپس به هواخوری رفته و بعد از آن که میثم کمی صحبت کرد بچه ها بار دیگر خواسته ها را مطرح کردند.

او در جواب دادن در مورد تک تک آنها طفره رفته و بهانه هائی می آورد و در آخر از همه گفت: "شما باید وضعیت خودتان را در نظر داشته باشید که یک زندانی هستید، اگر محروم از این امکانات نباشید دیگر نمی توان به شما گفت زندانی، به نظر ما شما مرتکب جرم شده و باید متنبه شوید و اگر قرار بود شما هم مثل مردم بیرون زندگی کنید دیگر چه زندانی ئی؟" سعی می کرد با لحنی نرم و مؤدبانه همه این خواسته ها را ماستمالی کرده و از آنها شانه خالی کند، صحبت ها مرتب حول مسائل صنفی دور می زدند و دیگر به یک جدل تبدیل شده بودند، از طرفی بچه ها نمونه می آوردند و میثم نیز آنها را به انحاء مختلف توجیه می کرد اما بعد از همه این صحبت ها محمود محمودی (بابک) نوبت گرفت و شروع به صحبت کرد، او گفت:

..... شما ما را مجرم قلمداد کرده و می گوئید که ما را زندانی کرده اید تا جدا از اجتماع باشیم و حتی از کلیه امکاناتی که مردم در بیرون برخوردارند باید محروم گردیم، تازه اگر ما مجرم باشیم که به نظر من هیچ کدام از ما مجرم نیستیم تنها باید از اجتماع دور باشیم نه این که از تمام امکانات حتی ابتدائی ترین حقوق اولیه یک انسان محروم باشیم، شما از تک تک این خواسته ها و امکانات بهره برداری کرده و از آنها علیه ما استفاده می کنید، از روزی که هر یک از ما وارد زندان شدیم با شدیدترین برخوردهای غیر انسانی مواجه بودیم، شما در بیرون تبلیغات راه انداخته اید که در زندان های ما شکنجه وجود ندارد و زندانیان ما در کمال آرامش زندگی می کنند، همه ما از بدو ورودمان تحت شدیدترین شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفته ایم، بر روی بدن بسیاری از ما آثار شکنجه وجود دارند، زندانی از همان ابتدا چه در انفرادی و چه در اتاق های دربسته و بندهای عمومی با تحقیرآمیزترین برخوردها مواجه می شود، ما قبل از هر چیزی خواستار آن هستیم که به عنوان زندان سیاسی به رسمیت شناخته شده و این موضوع در تمام جهان نیز عنوان گردد و بر اساس حقوق یک زندانی سیاسی با ما برخورد شود.

شما که می گوئید ما زندانیان سیاسی نداریم اگر ما زندانی سیاسی نیستیم پس چه هستیم؟ کدام یک از ما مرتکب قتل، سرقت و از این قبیل اعمال شده است؟ حتی در قانون اساسی خودتان هم قید شده است که هیچکس حق ندارد فردی را به خاطر داشتن عقاید و افکار سیاسی مورد شکنجه، اذیت و آزار قرار دهد، شما حتی به قانون خودتان هم پایبند نیستید، طبق کنوانسیون ژنو یک زندانی سیاسی دارای حق و حقوق ویژه ای است که جمهوری اسلامی نیز موظف است آن را اجرا کند، کما این که جمهوری اسلامی نیز عضو کنوانسیون بین المللی ژنو است، بر اساس این قوانین باید شکنجه هر چه سریعتر بدون قید و شرط ممنوع گردد و تحت هیچ شرایطی این اعمال غیر انسانی انجام نگیرند، دادگاه ها علنی شده و هر زندانی حق داشته باشد برای خودش وکیل انتخاب کند نه این که دادگاه ها دو دقیقه ای و بدون وکیل باشند، هر زندانی حق دارد حداقل فضای کافی برای زندگی کردن داشته باشد نه این که در فضائی که دو نفر یا سه نفر باید زندگی کنند سی تا چهل نفر در بدترین شرایط زندگی کنند، زندانی باید دائما با فضای آزاد رابطه داشته باشد.

باید تمام نشریات و روزنامه های یومیه و کتاب های مختلف از درسی گرفته تا انواع و اقسام کتاب های دیگر در دسترس زندانی قرار گیرند، حتی امکانات ارتباط با خارج از زندان که بتواند به تحصیل مکاتبه ای بپردازد و غیره و غیره که تمامی خواسته های دیگر را خودتان بهتر از ما مطلع هستید، تنها فرقمان با یک فرد آزاد این است که ما در یک چاردیواری قرار گرفته و از اجتماع دور هستیم، شما به کدام یک از این خواسته ها وقعی گذاشتید که تازه امروز از ما طلبکارید؟ که انگار به خاطر آن که ما را زندانی کرده اید باید چیزی نیز به شما بدهیم؟ شما حداقل امکانات زنده ماندن را از ما دریغ می کنید و پیوسته از آنها به عنوان یک عامل فشار بر علیه ما استفاده می کنید، گذشته از همه اینها بر اساس هیچ قانون بین المللی حق ندارید که زندانیان عادی و سیاسی را در یک مکان نگهداری کنید چه برسد به این که آنها را بسیج کنید تا ما را سر کوب کنند و .....

محمودی از زندانیان زیر حکم بود که خودش نیز از پرونده سنگین خود خبر داشت، مانند بسیاری از بچه های زیر حکم به این مسأله واقف بود که حکم او بلاشک اعدام خواهد بود، در نتیجه هیچ ابائی نداشت که بدون ترس و واهمه این حقایق را بر زبان آورده و افشا کند، در دادگاهش نیز از جمله زندانیانی بود که مستقیما از عقاید و مواضع خویش دفاع کرده و جمهوری اسلامی را محکوم کرده بود، در واقع دادگاه خودش را به دادگاه جمهوری اسلامی تبدیل کرده بود، علاوه بر آن او یکی از زندانیان شناخته شده دوران شاه نیز بود و میثم به خوبی او را می شناخت، میثم نیز یک دوره ای زندانی شاه بود، سخنان او کوبنده و مستدل بودند که میثم پاسخی برای هیچ کدام از آنها نداشت، علاوه بر آن زرنگتر از آن بود که در مورد هر یک از این موضوعات وارد بحث شود، می دانست اگر وارد بحث در این زمینه ها بشود به جز رسوائی بیشتر برای خودش نتیجه ای دیگر به بار نخواهد آورد.

در تمام مدت صحبت های محمودی لبخندی تصنعی بر چهره داشت و در پایان گفت که آقای محمودی را من می شناسم و سخنرانی جالبی کردند! خوب حالا خواسته های مشخصتان چیست تا من یکی یکی آنها را بررسی کرده و در صورت امکان رسیدگی کنم، شما هم باید در نظر داشته باشید که امکانات ما نیز محدودند، ما در حال جنگ هستیم و مشکلات زیادی داریم و ..... بعد از آن قرار شد خواسته ها را دوباره یکی یکی دیکته کرده و به او بدهیم، او همیشه سعی می کرد سیاسی برخورد کرده و به قول بچه ها با پنبه سر ببرد اما بار دیگر شکست سختی خورده و از بند خارج شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از چند روزی به قول خودش رسیدگی به خواسته هایمان را آغاز کرد، اول از همه مسئول انتخابی ما را به رسمیت شناخت، عده زیادی از عادی ها را از بند خارج کرده و روزنامه و کتاب به بند فرستاد و کارهائی از این قبیل، ما همچنان بر روی کلیه خواسته هایمان خصوصا اخراج عادی ها و بهائی ها به ویژه عادی ها تأکید می کردیم، ناگفته نماند که جیره غذای ما نیز به پایان رسیده بود، بچه های سالن پنج که به تازگی از گوهردشت به آنجا منتقل شده و همه آنها نیز از بچه های سرموضع بودند تمام جیره انبار شده خودشان را برایمان فرستادند و حتی از فروشگاه به مقدار زیادی خرید می کردند تا به ما برسانند چون وقتی تحریم غذا آغاز شد زیرهشت فروشگاه را نیز قطع کرد!

علیرغم این که این آذوقه کمک زیادی بود اما با وجود حدود سیصد زندانی در یک بند این کمک ها مانند ریختن به چاه ویل بودند و هیچ جایمان را نمی گرفتند، ما به پیروزی های زیادی دست یافته بودیم، به بخشی از خواسته هایمان رسیده بودیم و به این امر نیز واقف بودیم که این رژیم هیچ وقت به تمام خواسته هایمان جامه عمل نمی پوشاند و تأکید بیش از حد بر روی آنها به جز فشار بیشتر بر خودمان نتیجه ای دیگر نخواهد داد، زمزمه هائی نیز در بند بودند که طی آن بعضی از افراد مذاکره مستقل با بیرون را طرح کرده و این موضوع تشتت و دوگانگی در برخورد بند ایجاد می کرد، این موضوع دقیقا چیزی بود که میثم خواستار آن بود و به هیچ وجه به نفعمان نبود، برای مثال چند نفر از بچه های مجاهد را خواسته بود و سعی کرده بود که با آنها به مذاکره بپردازد، بعد از آن میثم دوباره وارد بند شد، وارد اتاق ها می شد و در آنجا می نشست و با افراد صحبت می کرد، با توجه به جو عمومی غالب در بند کسی به خود اجازه نمی داد فعلا مستقلا با میثم از جانب بند و یا عده زیادی از اعضای بند وارد مذاکره شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از حدود یک ماه و اندی تحریم غذا شکسته شد، اوضاع کم کم به حالت عادی بازگشت و رژیم نیز طی چند ماه آینده عادی ها و حتی بهائی ها را نیز از بند خارج ساخت چرا که دیگر سودی برایش نداشت، طی مدت تحریم غذا چندین نفر را به بهانه های مختلف بیرون برده و کتک زده بودند، حتی در یک مورد طی یکی از برخوردها یکی از زندانیان به نام علی صدرائی که زیر حکم بود را به زیرهشت برده و شدیدا او را مورد ضرب و جرح قرار داده بودند!

یک روز بعد از نهار که وقت استراحت بود پاسداری که بسیار خشن و بددهن بود و بچه ها او را جیغ جیغو نام نهاده بودند وارد بند شده و با داد و فریاد اسم یکی از زندانیان را اعلام کرده و همچنان که فریاد می زد مرتبا تکرار می کرد که یا الله، زودتر بجنب بیا بیرون و .....! علی که در راهرو قدم می زد به او اعتراض کرده و گفت: "آقا مردم خوابند، چرا داد می زنی؟" پاسدار برگشته و به او دهن کجی کرده و توهین می کند که طی آن علی با او دست به یقه شده و او مشتی به صورت علی زد، او هم در جواب چند مشت و سیلی آبدار نثارش می کند، پاسدار جیغ جیغو خود را به زور از چنگ علی خلاص کرده و به بیرون می رود، بعد از آن علی را صدا کرده و به زیرهشت می برند و تا آنجائی که می توانستند چند نفری به سرش ریخته و کتک می زنند، بعد از آن او را با سر و صورت ورم کرده و خونین به داخل بند می فرستند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ملاقات بعدی را رژیم خودش قطع کرده بود اما در ملاقات دیگر که تقریبا چند روزی از تحریم غذا گذشته بود وقتی خانواده ها چهره های ما را بعد از حدود یک ماه و نیم می دیدند وحشت کرده بودند، تمام بچه ها طی این مدت ده الی پانزده کیلو وزن کم کرده بودند، از زور گرسنگی یک ماهه چشم ها گود افتاده بودند، بعدها که ما در چند مورد اعتصاب غذای سه الی پنج روزه داشتیم متوجه شدیم که عذاب تحریم غذا آن هم به مدت طولانی بیشتر از اعتصاب غذاست چرا که در اعتصاب غذا فقط در دو روز و شاید در سه روز اول گرسنگی را احساس می کردیم اما در تحریم غذا با تحریک کردن معده به وسیله خوردن همان غذای کم دائما با گرسنگی و احساس آزار دهنده آن دست و پنجه نرم می کردیم! در طی این دوران کارهای عادی افراد بند از قبیل قدم زدن، ورزش کردن و حتی بخش اعظمی از مطالعه کردن به حالت سکون درآمده بودند چرا که انرژی برای این کارها وجود نداشت، بعد از مدتی که از تحریم غذا گذشته بود عده ای از بچه ها را که پیش از آغاز تحریم غذا به آسایشگاه و سالن یک فرستاده بودند دوباره به داخل بند فرستادند و برای مدتی به انفرادی های آسایشگاه فرستادند.

زندگی در بند سه

از سالن سه خاطرات تلخ و شیرین و به یاد ماندنی برایم به جا مانده اند، بچه ها سعی می کردند به مناسبت های مختلف دور هم جمع شده و سرود و ترانه بخوانند، خاطرات شیرین تعریف کرده و به اصطلاح خوش باشند، در مراسم رسمی به مناسبت بزرگداشت روزهای مختلف مراسم ویژه ای چه در اتاق ها به طور عمومی و چه گروه های مختلف به طور خصوصی دور هم جمع می شدند و مراسم اجرا می کردند، روز جهانی کارگر معمولا روز باشکوهی بود که طی آن در ساعات مختلف روز از طرف گروه های مختلف چه به صورت مستقل و چه به صورت اتحاد عمل هائی مراسم این روز را برگزار می کردند، شانزدهم آذر، یازدهم اردیبهشت، سیزدهم آبان، نوزدهم بهمن، بیست و دوم بهمن و سالگردهای مختلف روزهائی بودند که سالن حال و هوای دیگری داشت.

در بعضی موارد زیرهشت می فهمید، به داخل سالن ریخته و مراسم را به هم می زد و طی آن چند نفر را برای بازجوئی به بیرون می بردند اما همیشه بچه ها در راهرو نگهبان گذاشته و به محض ورود پاسداران مراسم را جمع کرده و حالت عادی به خود می گرفتند، در جشن های ملی نیز به خصوص برای عید و شب یلدا و غیره هر اتاقی برای خود برنامه ویژه ای داشت، همه بچه ها در روز عید سعی می کردند بهترین لباس ها را پوشیده و اصلاح کرده در مجموع خود را از روزهای دیگر تمیزتر می کردند، تا غروب مراسم سرودخوانی و ترانه خوانی و حتی اجرای نمایش در بعضی از اتاق ها به راه بود، اگر وضع فروشگاه خوب بود (معمولا بچه ها برای عید ذخیره می کردند) بخور بخوری بود که بیا و ببین! در مجموع سعی می کردیم به همه مان خوش بگذرد، اتاق ها سعی می کردند در ساختن کیک (مخصوص زندان) و آذین بندی اتاق ها گوی سبقت را از اتاق های دیگر بربایند، این رقابتی بود که بچه ها با علاقه و شور و حالی هر چه تمامتر در بین خود ایجاد می کردند و موضوعی برای شوخی و خنده بود.

بچه ها سعی می کردند از ابتدائی ترین وسائل و ابزار حداکثر بهره برداری را بکنند، به طور مثال کیک ساخته شده ما مخلوطی بود از بیسکویت و نان سوخاری خرد شده، خرما، انجیر و کشمش له شده و نیز خامه درست شده از کره و شیر خشک، برای بهتر ساختن آن از کمپوت نیز استفاده می شد، از بیسکوئیت و نان سوخاری، خرما و یا انجیر مخلوطی درست کرده و طبقه، طبقه روی هم قرار داده و سپس با خامه و نیز کمپوت روی آن را تزئین می کردند، در حقیقت این نوع کیک خوشمزه ترین کیک زندان بود، پرده دوزی و آویزان کردن پرده های متنوع و درآوردن آن به شکل های مختلف یکی دیگر از مشغولیات ما بود و یا آن که از در قوطی های کنسرو و یا از قوطیش چاقو که به تیزی معروف بود ساخته می شد، قاشق شکسته رویی و یا قاشق استیل نیز وسیله خوبی برای ساختن چاقو و تیزی بود.

ابتکار جالبی نیز زندانیان زده بودند تا بتوانند در اتاق هایشان آب جوش تهیه کنند، وسائل این کار عبارت بودند از دو قاشق رویی یا استیل (استیل بهتر بود) و مقداری سیم برق، دو قاشق استیل را نزدیک یکدیگر قرار داده و بینشان تکه چوبی قرار داده می شد تا اتصال ایجاد نکنند و بعد آنها را به هم می بستند، سپس هر یک از قاشق ها را به یک رشته سیم وصل کرده و آنها را مستقیما به برق می زدند، هر گاه این وسیله را داخل آب فرو می کردیم جریان برقی که در بین قاشق ها به توسط آب انتقال داده می شد باعث می شد که قاشق ها را گرم کرده و آب را بجوشاند، در مواردی نیز از حرارتی که آب داغ ایجاد می کرد استفاده کرده و با بعضی از میوه ها سعی می کردیم چیزی شبیه به مربا درست کنیم، این وسیله را اگر در دست کسی می گرفتند سخت تنبیه می کردند، از جمله کارهای دستی که عده ای از زندانیان در اوقات بیکاری به آن می پرداختند ساختن کاردستی هائی با هسته خرما که با آن تسبیح درست کرده و یا با چند هسته خرما ماهی سیاه کوچولو درست می کردند و یا این که بر روی هسته خرما و سکه های پنجاه ریالی و سنگ با حکاکی کارهای زیبائی بر روی آنها انجام می دادند، ابزار این کار نیز سوزن و دسته مسواک بود که به وسیله آنها درفش و یا مغار نوک تیزی درست کرده و با آن کنده کاری می کردند.

بعضی از بچه ها نیز در بافتن کیف های دستی کوچک و بزرگ در انواع مختلف که با گره زدن نخ ها صورت می گرفت کاردستی های قشنگ می ساختند، آنها سعی می کردند این کاردستی ها را به شکل های مختلفی به خانواده هایشان برسانند، ملاقات با بچه ها فرصت مناسبی بود تا آنان وسائلشان را رد کنند، در حقیقت ساختن این کارهای دستی بسیاری از افراد را از بیکاری و بی حوصلگی نجات می داد و در عین حال کارهای بسیار جالب و زیبا ساخته می شدند که بعضی از آنها مدت های مدیدی از وقت یک فرد را به خود مشغول داشته بودند و علاوه بر آن برای ما نیز سرگرم کننده و تفریحی بودند، نخ لباس های کاموائی و نخ جوراب ها موارد استفاده بسیاری داشتند، نخ لباس های کاموائی را که مستعمل بوده و یا مورد استفاده قرار نمی گرفتند (و حتی در مواردی که مجبور بودیم لباس های خوب) را باز کرده و سپس آن را چند لا کرده و می تاباندیم، بدین ترتیب با تاباندن نخ ها طناب نسبتا محکمی به دست می آمد که برای کارهای مختلف استفاده می کردیم، مثل نخ برای پرده ها، طناب برای آویزان کردن لباس ها در اتاق و یا در هواخوری.

البته از سنجاق قفلی نیز استفاده می شد که طی آن سنجاق را طوری به طناب آویزان می کردیم که به عنوان گیره عمل کرده و لباس ها با طناب تماس پیدا نکنند چرا که کمبود وقت هواخوری و نتابیدن آفتاب به اتاق زمینه مساعدی برای رشد قارچ های پوستی بود، از این طریق سعی می شد که لباس های خیس با یکدیگر تماس حاصل نکرده و در صورت وجود احتمالی قارچ به لباس های دیگر و در نتیجه به افراد دیگری سرایت نکند، از نخ جوراب های نایلونی نیز برای ساختن نایلون های محکم برای دوخت و دوز و نیز برای ساختن کیف و دیگر کارهای دستی بهره برداری می شد، ضمنا پرورش و تکثیر گل های داخل اتاق نیز یکی از سرگرمی های جالب اتاق ها بود که بچه ها سعی می کردند چه در اتاق دربسته و چه در سالن عمومی برای زیبا ساختن فضای اتاق گل های زیادی را پرورش دهند، چه بسا که بعضی از اتاق ها به داشتن گل های زیبا مباهات می کردند، از خاک داخل باغچه و کود برگ و نیز تفاله چای برای پرورش گل استفاده می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ماجرای بسیار جالبی که در سالن سه اتفاق افتاد و شروع موج جدیدی بود حکم گرفتن دو تن از زندانیان زیر حکم بود که زیر اعدام قرار داشتند، در یکی از روزهای بعد از تحریم غذا که هنوز عده ای از عادی ها و بهائی ها در بند بودند دو تن از زندانیان سالن به نام های هیبت الله معینی از کادرهای رهبری جناح موسوم به فدائی شانزده آذر و جعفر اردکانی از کادرهای مجاهدین را از بیرون صدا کردند، صبح زود بود، هنوز ساعت بیداری اعلام نشده بود، مثل تمام روزهائی که بچه ها را برای اعدام می بردند بند منقلب شد، خبر مثل رعد همه جا پیچید و همه زندانیان از خواب بیدار شدند، باز هم دو نفر دیگر را برای اعدام می بردند، فورا رختخواب ها را جمع کرده و بچه های بند به طرف این دو نفر رفتند تا با آنها آخرین دیدار را داشته و روبوسی کنند، طبق معمول آنها نیز تمام بچه ها را با روئی باز در آغوش گرفتند و می بوسیدند، آنها را با کلیه وسائل نخواسته بودند اما همه ما به یقین حدس زده بودیم که برای اعدام می روند و نمی خواستیم فرصت آخرین دیدار را از دست بدهیم، به هر ترتیب که بود روبوسی ها و خداحافظی به پایان رسیدند و آنها رفتند، سکوت سنگینی در بند حاکم شده بود، تو گوئی خاک مرده بر روی بند ریخته اند.

مثل تمام روزهائی که بچه ها را برای اعدام می بردند آن روز نیز بند در خود فرو رفته بود، همه بچه ها غم سنگینی را بر دوش می کشیدند، غم از دست دادن رفیق، همرزم و یا همبند دیگری که تحملش بسیار مشکل بود، صحبت ها پچ پچی و آرام بودند، هیچکس با صدای بلند حرف نمی زد، همه آرام در خود فرو رفته و شاید بسیاری در درونشان آرام می گریستند بلکه کسی قطرات اشکشان را نبیند، در این روزها از شلوغی و داد و بیداد بچه ها در هواخوری در هنگام بازی خبری نبود و همه یا در حال قدم زدن بودند و یا در گوشه ای نشسته و آرام صحبت می کردند، بعدا که خبر حتمی اعدامشان به بند می رسید هر زمانی که می شد بچه ها برای رفیق از دست رفته شان مراسمی برگزار می کردند و طی آن زندگینامه و مبارزات و اهدافش را بازگو کرده و یادش را گرامی می داشتند و حتی در سال های بعد نیز در صورت امکان برایش مراسم سالگرد برگزار می کردند، در آن روز نوبت هواخوری ما صبح بود اما بسیاری از بچه ها دل و دماغ رفتن به هواخوری را نداشتند، همه شان یا در سالن قدم می زدند یا در گوشه ای نشسته و به فکر فرو رفته یا با دیگران صحبت می کردند.

حوالی ساعت یازده بود که ناگهان در بند باز شده و هیبت و جعفر وارد بند شدند! به محض این که چشمبند را از چشمشان برداشتند چهره خندانشان از چارچوب در نمایان شد، بچه های جلوی بند به طرفشان هجوم برده و شروع به سؤال کردند، ما که تازه فهمیده بودیم وقتی از اتاق بیرون رفتیم آن دو را بر روی شانه بچه ها دیدیم و متوجه شدیم که همه آنها شادی کرده و می خندند، تازه فهمیدیم که به آنها حکم ابد داده اند، لحظه باشکوهی بود، بچه ها آنها را روی شانه هایشان حمل کرده و هر دو را به اتاق هفتاد بردند، بعد از این که آنها ماجرا را تعریف کردند همگی شروع به شادی کرده و بند در عرض چند لحظه از این رو به آن رو شده بود و ساعت ها در همان اتاق چسبیده به هم و روی تخت ها تنگ در کنار هم نشسته بودند و شاید اتاق حدود نصف افراد بند را در خود جا داده و بقیه نیز در راهرو بودند، بچه ها شروع به سرود و ترانه خوانی کردند تا جائی که وقت نهار از یادشان رفته بود و دیگر کسی تمایل به نهار خوردن نداشت.

ما همگی چه برای آنها و چه برای تمام بچه های زیر حکم خوشحال بودم چرا که حکم ها شکسته شده و شاید عده ای دیگر از بچه های اعدامی که تعداشان به حدود چهل و پنج نفر می رسید از خطر اعدام بگریزند و زنده بمانند، هرچند این شادی هایمان دیری نپائیدند و در سال ۱۳۶۷ به غیر از دو نفر هیچ کدامشان را زنده نگذاشتند اما در آن لحظه از شادی در پوست نمی گنجیدیم، بعدها نیز تعداد زیادی از بچه های زیر حکمی که خطر اعدام برایشان وجود داشت حکم ابد گرفتند و این موضوع باعث شده بود که هر هفته تقریبا دو الی سه جشن حکم داشته باشیم، این موضوع عادی های باقی مانده در بند را بسیار متعجب و در عین حال متأثر ساخته بود چرا که در برخورد با بچه ها می گفتند:" شما دیگه چه جور آدم هائی هستید؟ حکم ابد می گیرید آن وقت جشن هم می گیرید؟" تعداد زیادی از بچه ها را قبل و بعد از این موضوع از سالن سه برای اعدام برده بودند، متأسفانه اسم همگیشان در خاطرم نیست، فقط می توانم این عده را نام ببرم:

مسعود صدیق (فدائی)

سیاوش حدادی مقدم (فدائی - ویژه کار)

محمود محمودی (فدایی - ویژه کار)

خلیفه مردانی (اتحادیه کمونیست ها)

مسعود قماشی (اتحادیه کمونیست ها)

مسعود سلطانی (چریک های فدائی)

محمدرضا کریمی مقدم (مجاهد)

شرف الدین (جناح شانزده آذر)

قائم شکوری (مجاهد)

اسماعیل (راه کارگر)

و تعداد زیاد از بچه های گروه های مختلف.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یکی از اعضای حزب کمونیست عراق در میان ما بود که رحیم شیخی نام داشت، آدم جالبی بود، فردی گشاده رو و خندان که تقریبا با تمام بچه های سالن رابطه ای انسانی و صمیمی برقرار کرده بود، حدود چهل و پنج سال سن داشت که بیش از پنج سال در زندان های مختلف ایران زندانی بود، او را در کردستان به اتهام جاسوسی برای عراق و نیز ارتباط با حزب دموکرات دستگیر کرده و مورد شکنجه های مختلف قرار داده بودند، روی پاهایش آثار شکنجه هویدا بودند، علیرغم این که در زمان دستگیری او هنوز ارتباطاتی بین حزب او و دولت ایران وجود داشت فردی معتقد به عقاید خویش بود، او به هیچ وجه کوتاه نیامده و به گفته خویش هیچ گونه اطلاعاتی به بازجوها نداده بود، تقریبا در روزهای آخری که در سالن سه بودیم قرار بود او را آزاد کرده و مستقیما به سوریه بفرستند، چند روز قبل از آزادی او بچه ها در یکی از اتاق ها برای آزادیش جشنی ترتیب داده و سرودهای مختلفی خوانده بودند، او تقریبا به تمام لهجه های ملی ما آشنائی پیدا کرده بود و از بچه ها تقاضا می کرد برای آخرین بار ترانه های لری، کردی و غیره بخوانند، از من نیز تقاضا کرد برایش یک ترانه - سرود محلی بخوانم، خیلی لذت می برد.

قبلا از من خواسته بود تا به او یاد بدهم و با لهجه عربیش سرود محلی ما را می خواند، خیلی جالب می شد چون عربی و فارسی و محلی به لهجه شیرینی تبدیل می شدند، در حین خواندن من خودش نیز با من همراهی می کرد، در انتها کمی صحبت کرده و از تمام گروه های انقلابی ایران (البته با دیدگاه خودش) و کمونیست ها تجلیل به عمل آورده و گفت که رفقا مطمن باشید وقتی که پایم به بیرون از زندان برسد رادیوی کوچکی خواهم شد برای زندانیان سیاسی ایران و جمهوری اسلامی را افشا خواهم کرد، در پایان برنامه از من خواست تا ترانه مرا ببوس را برایش بخوانم چرا که چندین بار خصوصی برایش خوانده بودم و هیچ گاه از شنیدن آن خسته نمی شد، چون تعریف می کرد که همسرش در عراق است و یک دختر بچه حدودا هفت ساله دارد، این دخترش را یک بار بیشتر ندیده بود آن هم زمان تولدش و این ترانه او را بسیار متأثر می ساخت، در طول مدتی که ترانه مرا ببوس را می خواندم برای اولین بار دیدم اشک از چشمانش سرازیر شده و آرام می گریست.

جا داشت از او یادی کنم چرا که انسان شریفی بود که سالیان سال از عمرش را صرف مبارزه علیه رژیم عراق کرده بود و حتی سالیانی نیز در شکنجه گاه های ایران به سر برده و دوش به دوش زندانیان سیاسی ایران رنج ها، مرارت ها و شکنجه های متعددی را متحمل شده بود و در تمام حرکت های زندان فعالانه و خستگی ناپذیر شرکت می کرد و خودش را به هیچ وجه جدای از ما و مردم ایران احساس نمی کرد و همیشه می گفت: "هر جا فرصت و شرایط برای مبارزه وجود داشته باشد آنجا وطن من است!" و واقعا طی این چند سال آن را ثابت کرده بود، من به مواضع حزبی او کاری ندارم اما او یک انسان انقلابی بود، اواخر پائیز ۱۳۶۵ بود که تمامی بچه های زیر حکم و ابدی را از ما جدا کرده و بعد از مدتی که در یکی از اتاق های دربسته سالن یک نگهداری کردند به بند سه بالای ٢٤۶ منتقل کردند.

انتقال به بند سه بالای ٢٤۶

بعد از چند مدتی که بچه های ابدی و زیر حکمی را به بند بردند ما را نیز به بند سه بالای ٢٤۶ انتقال داده و زنان سرموضعی را به سالن سه آموزشگاه انتقال دادند، در زمان جا به جائی تمام وسائلمان را گشتند و تقریبا کلیه چیزهای به درد بخور ما را از قبیل کتاب ها حتی کتاب هائی را که خودشان به ما فروخته بودند، دستنوشته ها و حتی بعضی از نامه هایمان و چیزهای دیگر را برداشتند و دوباره موج جدیدی از فشار و سرکوب را آغاز کردند، غذا را کم کردند، آب گرم را به هفته ای یک وعده و بعضی اوقات چند هفته یک بار تقلیل دادند، از باز کردن هواخوری، بردن به بهداری امتناع و خلاصه سعی می کردند از هر موضوعی برای ایجاد فشار بهره برداری نمایند، در واقع می خواستند چیزهائی را که طی این مدت به دست آورده بودیم از ما بگیرند و در صورتی که بعدا به ما می دادند به ما بفهمانند که این ما هستیم که به شما می دهیم نه این که خودتان به دست آورده اید! ما نیز کوتاه نیامده و به شکل های مختلف اعتراض می کردیم، ظاهرا رئیس زندان عوض شده و فردی به اسم مرتضوی به جای میثم آمده بود و در کارهای داخلی اوین مجددا حسین زاده نقش بیشتری به دست آورده بود.

بعد از آن تحریم غذای طولانی که اکنون ماه ها گذشته بود ما مرتب فشار آورده و خواسته های جدیدتری را طرح می کردیم، علیرغم این که مسائل جدیدی نیز مرتب پدید می آمدند، مثل برداشتن کتاب های ما و نیز نامه ها و همچنین قطع هواخوری و کم شدن غذا، حمام و ..... به خاطر همین اعتراضات دو بار دیگر دست به اعتصاب غذا زدیم که طی آن به نتایج ویژه ای دست نیافته بودیم، در یک وعده دست به اعتصاب غذای سه روزه زدیم که طی آن تمام خواسته هایمان را دیکته کرده و به مدیریت زندان ارسال کردیم و قبل از آن خانواده ها را در جریان کارمان قرار دادیم، آنها نیز از بیرون مرتب فشار آورده و به طور انفرادی و دسته جمعی دست به اعتراض زده بودند تا جائی که در چند مورد با آنها درگیر شده و در یک مورد مشخص نیز عده ای را دستگیر کرده بودند، خانواده ها به شکل های مختلف با یکدیگر در رابطه بودند که عمومی ترین رابطه آنها زمان ملاقات و یا سر قبر بچه های اعدامی بود، آنها در روزهای مشخصی به قبرستان بچه های چپ که در کنار قبرستان بهائی ها در جاده خاوران قرار داشت می رفتند و در آنجا همدیگر را می دیدند، به هر حال به هر طریق ممکن سعی می کردند دست به حرکت جمعی زده و از ما پشتیبانی کنند.

در این دوره تعداد بند در حدود سیصد نفر بود، چون علیرغم این که بچه های زیر حکم را جدا کردند اما سالن پنج و سالن سه را ادغام کرده و بار دیگر تعداد بند افزایش یافته بود، این اعتصاب سه روزه ما هیچ اثر مثبتی به بار نیاورده بود و چه بسا این که فشارها را افزود، بند سه دارای شش اتاق بود که همه این افراد در این شش اتاق تقسیم شده بودند، ساختمان به شکل ال انگلیسی بود و در تقاطع دو خط ال دستشوئی و حمام قرار داشتند و در دو طرف آنها اتاق ها به ردیف قرار داشتند، اتاق ها حدود سی الی سی و پنج متر بودند که در آنها تقریبا چهل و پنج الی پنجاه نفر زندگی می کردند، در سال ۱۳۶۰ همین اتاق ها حدود صد و بیست الی صد و پنجاه نفر زندانی را در خود جای داده بودند! ساختمانی دو طبقه که طبقه اول آن خالی بود، در یک طرف این بند یک راهروی دراز به عرض حدود یک متر و بیست به شکل ال قرار داشت و پنجره اتاق ها به طرف حیاط باز می شد، حیاط نیز خیلی کوچک بود، یعنی تقریبا به اندازه دو زمین والیبال که بخشی از آن را باغچه و بخش دیگر را زمین والیبال تشکیل می داد، در مجموع فضای این بندها خیلی کمتر از سالن های آموزشگاه بود.

ساختمان آن طوری طراحی شده بود که انسان دائما زندانی بودن خودش را احساس می کرد چون غیر از در و دیوار بند چیز دیگری دیده نمی شد اما آموزشگاه چشم انداز وسیعی داشت، بخش هائی از کوه، قسمت هائی از شهر و حتی در طبقات بالا زمانی که هوا صاف بود و دودی در آسمان تهران وجود نداشت می شد کوه های افسریه و حتی قله دماوند را دید، می گویند بندهای ٢٤٠ - ٢٤۶ را اسرائیلی ها ساخته بودند، ساختمان کل این قسمت طوری ساخته شده بود که اطراف آن را کوه احاطه کرده بود و از بیرون از زندان به هیچ وجه نمی شد ساختمان را دید و ظاهرا به همین خاطر قبل از انقلاب شایع شده بود که زندان اوین در درون کوه ساخته شده است اما زندان آموزشگاه، ساختمان حسینیه و بخشی از آسایشگاه را می شد از پارک و اتوبان مشاهده کرد، با توجه به همین فضای کم و افزایش تعداد روز به روز نیز امکانات محدودتر شده و فشارها افزایش پیدا می کردند، در راهرو نمی شد قدم زد چون اگر چند نفر در راهرو می نشستند دیگر امکان قدم زدن وجود نداشت! برای همین بچه ها از قدم زدن در راهرو صرف نظر کرده بودند و عموما مجبور بودند در اتاق بنشینند و قدم زدن را موکول به هواخوری کنند.

تازه اگر هواخوری در کار بود چرا که مرتب سر آن مسأله ایجاد می کردند، از روزهای اول عمومی شدن سالن سه بچه ها در هواخوری ورزش دسته جمعی می کردند، البته این موضوع بعدها به مسأله ای برای درگیری و در مواردی به کتک کاری منجر شده بود چون افراد بند می خواستند با توجه به وقت کم هواخوری بیشترین بهره برداری را از آن ببرند، در نتیجه بخش معینی از این وقت را برای ورزش دسته جمعی اختصاص داده بودند، رژیم این حرکت را حرکتی جمعی و تشکیلاتی قلمداد کرده و سعی در جلوگیری از آن می کرد، هر گاه هواخوری باز می شد و ورزش نیز شروع می شد عده ای پاسدار به داخل هواخوری ریخته و جلوی این کار را می گرفتند، اوائل هر چقدر بچه ها خواستند برایشان توضیح دهند نمی پذیرفتند و می گفتند دستور از بالاست و هیچکس حق ندارد ورزش دسته جمعی کند اما علیرغم همه اینها بچه ها کارشان را می کردند، در این باره بحث های زیادی در بند درگرفتند و رژیم نیز بارها به محض شروع ورزش در هواخوری را بسته و ما را به بند می فرستاد.

بچه ها عموما هدف خاصی از این کار نداشتند و تنها می خواستند از وقتشان حداکثر بهره برداری را بکنند و وقتی که مشاهده کردند که زیرهشت با زور و قلدری می خواهد حرفش را به کرسی بنشاند کوتاه نیامده و حتی به قیمت کتک کاری و قطع هواخوری این کار را انجام می دادند اما بعدها بچه های مجاهد اهداف ویژه ای در سر می پروراندند و این کار را به نوعی خطی انجام می دادند، خصوصا وقتی که دویدن آغاز می شد آنها به طور منظم و مثل یک گروه میلیشیا عمل می کردند و از این کارشان خیلی راضی بودند، درگیری ها سر این موضوع ادامه پیدا کردند تا جائی که یک بار عده زیادی از پاسداران با چوب و چماق به داخل هواخوری ریخته و ورزش را به هم ریخته و شروع به کتک کاری بچه ها نمودند و بعد از آن نیز هواخوری را قطع کردند، بعد از این موضوع بحث های زیادی حول ورزش دسته جمعی درگرفتند و عده ای از بچه های چپ بر این اعتقاد بودند که مجاهدین می خواهند از این موضوع ورزش بهره برداری سیاسی کرده و از آن برای آموزش نظامی افراد خودشان استفاده کنند و عملا ما را نیز به دنبال خود کشانده و به نوعی تمام مسائل و مشکلات دیگر تحت الشعاع این موضوع پیش پا افتاده قرار خواهند گرفت، در نتیجه رژیم هم به عنوان بهانه ای محکم سعی در فشار هر چه بیشتر بر ما را دارد.

رژیم این ورزش دسته جمعی را یک حرکت نظامی تلقی می کرد و ناگفته نماند که هواخوری در حین ورزش دسته جمعی شبیه به یک پادگان نظامی می شد، در نتیجه بچه های چپ کم کم تأکیدشان بر روی این موضوع ضعیف شده و دیگر حاضر نبودند که مجاهدین آنها را به دنبال خودشان بکشانند، هواخوری به مدت نامحدودی بسته شد و حتی اعلام کردند تا زمانی که شما ورزش جمعی می کنید در هواخوری باز نخواهد شد، باید تعهد بدهید که ورزش دسته جمعی نخواهید کرد اما مجاهدین به ویژه سر این موضوع تأکید داشتند و بسیاری از بچه های چپ علیرغم این که آن را قبول نداشتند اما حاضر نبودند به زیرهشت تعهد داده و یا آن که به زیرهشت نشان دهند که دوگانگی وجود دارد! هرچند اگر این موضوع دربند طرح می شد قطع ورزش دسته جمعی رأی می آورد اما مجاهدین می خواستند حتی به قیمت حرکت مستقل این کار را انجام دهند و این مسأله را کل بند خواستارش نبود چون عملا توان بند را ضعیف کرده و برای حرکت های جمعی بعدی قدرتی وجود نداشت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مدت زیادی از اعتصاب غذای سه روزه مان گذشته بود و علیرغم انجام کارهای عادی روزمره عملا مشاهده می کردیم که از طرفی تمام امکاناتمان محدود شده و روز به روز نیز کاهش می یابند و از طرف دیگر هیچ وقعی نیز به خواسته هایمان نمی گذاشتند، زمزمه های مجددی به منظور حرکتی دوباره در بند آغاز شدند و طی آن پیشنهادهای مختلفی ارائه شدند، از جمله این پیشنهادات اعتصاب غذای پنج روزه بود که با حداکثر آرا تصویب شد و قرار بر این گذاشته شد که بعد از ملاقات آینده با خانواده ها در میان گذاشته و سپس اعتصاب آغاز شود، بعد از ملاقات طی نامه ای خواسته های بند مجددا طرح شده و نیز اعلام اعتصاب غذای پنج روزه نمودیم و این نامه را به زیرهشت ارسال کردیم.

اعتصاب غذا آغاز شد اما عملا پنج روز طول نکشید، در روز دوم اعتصاب بودیم که عده ای از پاسداران که تعدادی از آنها نقاب بر چهره داشتند چندین بار از روی بشت بام بندها جلوی چشممان رژه رفته و خودشان را به ما نشان دادند، بچه های قدیمی عده ای از آنها را شناختند، چند تن از آنان از دار و دسته های داود لشکری و بهرام گشتاپو از گوهردشت بودند! احساس می کردیم که اتفاقات قریب الوقوعی در حال شکل گرفتن هستند اما نمی توانستیم دقیقا بفهمیم که رژیم چه نقشه ای دارد، صبح زود روز بعد اعلام کردند که کلیه وسائلتان را جمع کنید! این موضوع برایمان خیلی ناگوار بود چون جدیدا جا به جا شده بودیم و جا به جائی نیز واقعا مشکل و مشکل آفرین بود، به هر حال تمام وسائلمان را جمع کرده و حرکت کردیم که بعدا متوجه شدیم به گوهردشت منتقل می شویم!

زندان گوهردشت

بعد از ظهر بود که کلیه وسائل شخصی و عمومی را به کامیون های خاور منتقل کردیم، بردن به گوهردشت قویترین شایعه ای بود که در میان بچه ها رواج پیدا کرده بود اما این شایعه کم کم قوت گرفته و همگی به نتیجه واحدی رسیدیم، زندانیان را در گروه های مختلف سوار اتوبوس و مینی بوس کرده و دست های دو به دو را با دستبند به یکدیگر بسته و حرکت کردیم، بیرون از زندان چشمبندهایمان را برداشتیم، در نتیجه می توانستیم علیرغم وجود پرده ها تا اندازه ای خیابان ها و شهر را ببینیم، غروب بود، همگیمان احساس غریبی داشتیم، عده ای از بچه ها سال ها بود که خارج از زندان خانه ها و خیابان های شهر را ندیده بودند، احساس خوشحالی و از طرفی دیگر گرفتگی در چهره تک تک بچه ها نمایان بود، برای بسیاری از آنان در واقع این آخرین دیدار از شهر و دیارشان بود چرا که دیگر هرگز نتوانستند چیزی را ببینند! در سر راهمان ظاهرا عده ای از مردم فهمیده بودند که زندانیان را انتقال می دهند، به همین خاطر بر سر چهارراه ها و خیابان ها جمع شده و حرکت اتوبوس ها را که به ردیف می رفتند نظاره می کردند، ده ها اتومبیل شخصی و پلیس و غیره از جلو و پشت سرمان اتوبوس های حامل ما را اسکورت می کردند، در این جا به جائی که در نوع خود از بزرگترین جا به جائی ها بود بیش از سیصد زندانی حضور داشتند که با ده ها اتوبوس به طرف گوهردشت برده می شدند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

اتوبوس ها وارد محوطه گوهردشت شدند و ما را نیز به دنیای دیگری وارد کردند، خیلی از بچه های قدیمی قبلا در گوهردشت زندانی بودند اما بسیاری از ما اولین باری بود که وارد گوهردشت می شدیم، وقتی که از اتوبوس ها پیاده شدیم گفتند: "وسائلتان را از کامیون ها خالی کنید!" ما نیز همه وسائلمان را خالی کرده و به یکی از طبقات همکف انتقال دادیم، سپس ما را به طبقه دوم بردند، هنوز از آینده نزدیکمان خبر نداشتیم و نمی توانستیم حدس بزنیم که چه نقشه ای برایمان تدارک دیده اند، زمان زیادی طول نکشید که وارد یکی از بندهای بالا شدیم، از آنجائی که چشمبند به چشممان بود نمی توانستیم بفهمیم که به کجا وارد می شویم اما قبل از ورود ناگهان صدای ضرب و شتم و داد و بیداد به گوشمان رسید! راه برگشتی نبود و بالاجبار باید وارد بند می شدیم! وقتی وارد شدیم خودمان را در تونل پاسداران چماق به دست و شلاق به دست یافتیم و باران مشت و لگد و چوب و چماق بود که بر سرمان می بارید!

همه مان غافلگیر شده بودیم، به هر طرف که می رفتیم ضربه ای بود که به سرمان فرود می آمد! حال به هر کجائی که اصابت می کرد برایشان مهم نبود! ما فقط سعی می کردیم جلوی صورتمان را گرفته خم شده و به طرف جلو می دویدیم، از آنجائی که نمی توانستیم جائی را ببینیم هر لحظه زیر دست یکی از پاسداران می افتادیم و بعد از خوردن چند ضربه به جهت دیگر فرار می کردیم، نمی دانم چه مدت گذشت اما فقط می توانم بگویم که وقتی خودشان خسته شدند آرام، آرام دست از سرمان برداشتند، سپس به گروه های مختلف تقسیم و وارد اتاق ها کرده و گفتند: "کلیه لباس هایتان را بیرون بیاورید!" همگی لخت شده فقط با یک شورت رو به دیوار ایستادیم، تمام جیب هایمان را گشته و وسائلی که از درون آن بیرون می آوردند روی زمین پهن می کردند و لوازم دست ساز و کاردستی ها را برای خودشان برمی داشتند، مدتی به همین منوال گذشت، از هیچکس صدائی درنمی آمد، بعد از مدتی رجزخوانی و فحش و بد و بیراه از بند خارج شده و ما را به همان وضع رها کردند و گفتند: "هیچکس از جایش تکان نخورد!"

بعضی از بچه ها در طول کتک کاری حالشان خراب شده و یا بیهوش شده بودند اما کسی حق نداشت به آنها رسیدگی کند چون اگر چنین می کرد دوباره به سرش ریخته و می زدند، وقتی پاسداران خارج شدند عده ای از ما دور اتاقی با شورت نشسته و چشمبندهایمان نیز به چشممان بود و منتظر حرکت بعدی پاسداران بودیم اما در همین لحظه صدای خنده یکی از بچه ها نظرمان را به خود جلب کرد، فردی که می خندید صادق ریاحی بود، او وقتی چشمبندش را کمی بالا زد متوجه شد که کسی داخل اتاق نیست و همه بچه ها لخت با حالت خاصی دور اتاق نشسته و صحنه خنده آوری را پدید آورده اند، با شنیدن صدای خنده او همه ما چشمبندها را از چشم برداشته و شروع کردیم به شوخی با همدیگر و خندیدن چرا که دیدن صحنه لخت همه ما در آن شرایط بسیار خنده آور بود، به هر رو دوباره بچه ها جان گرفته و تو گوئی که هیچ وقت کتک نخورده اند صدای خنده همگیشان در بند پیچید، بلند شده و شروع به پوشیدن لباس هایمان کردیم، بر روی بدن تمام بچه ها بلااستثنا آثار ورم و کوفتگی و کبودی هویدا بودند، بعضی ها صورت و گوش هایشان خونی بودند، لباس هایمان را پوشیده و منتظر پاسداران شدیم.

بعد از مدتی داود لشکری رئیس زندان به داخل بند آمد و با صدای بلند شروع به صحبت کرد: "بعد از این سر و کارتان با چوب و چماق است! اینجا خط آخر است و هیچکس نمی داند شما اینجا هستید، هر کاری بکنید با بچه های ما طرف هستید، ایجا دیگر اوین نیست که دم به ساعت اعتصاب کنید!" و از این قبیل تهدیدات، در پایان گفت: "الان شام را پخش می کنند و هر کس جرأت دارد بگوید که من در اعتصاب هستم تا حسابش را برسم!" خلاصه بعد از تهدید و ارعاب و بد و بیراه گفتن از بند خارج شد و شام را پخش کردند، بچه های بند علیرغم این که در اتاق های مختلف پخش شده و درهای اتاق ها نیز بسته بودند به شور نشستند و در مورد ادامه یا قطع اعتصاب غذا صحبت کردند و در پایان به این نتیجه رسیدند که اعتصاب غذا را قطع کنند، همه اتاق ها به وسیله مورس از طریق دیوارها نتایج بحث ها را منتقل کرده و بدین طریق اعتصاب غذا شکسته شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

فردا یا پس فردای آن روز (دقیقا در خاطرم نیست) در اتاق ها را باز کردند و بند دوباره عمومی شد، همان شب ورود بعد از پذیرائی داغ!!! به ما گفتند: "بروید و وسائلتان را از پائین بیاورید!" وقتی که به طبقه پائین رفتیم تمام وسائلمان به هم ریخته و درب و داغون بودند، هر طوری بود مقداری از وسائلمان را که می شناختیم برداشته و به بند آوردیم، از همان روز به بعد هواداران مجاهدین و عده ای دیگر از مذهبی ها را از ما جدا کرده و به بند دیگری منتقل کردند، تعداد بند تقلیل پیدا کرده بود و ما خودمان در اتاق های مختلف تقسیم شدیم و لیست افراد را به بیرون ارائه دادیم، علیرغم ضرب شستی که در ابتدای ورودمان نشان داده بودند امکاناتش تا حدودی بیشتر از اوین بود، در واقع بعضی از خواسته هائی را که در اوین مطرح می کردیم عملا در گوهردشت فراهم بودند، امکاناتی نظیر روزنامه بیشتر، هواخوری نیمه وقت و بعدها کتاب و کتابخانه (البته کتاب های موجود در کتابخانه زندان گوهردشت) و حتی غذایش نیز قابل تحملتر از اوین بود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از مدتی که از ورودمان به گوهردشت گذشت آرام، آرام جا افتادیم و کارهای روزمره به روال عادی خود بازگشتند و ما نیز برنامه ریزی های روزانه خود را آغاز کردیم اما برای مدتی حرکت های اعتراضی افت کرده و بند در واقع عقب نشینی کرده بود چرا که جا به جائی و کتک کاری اولیه و نیز کم کردن افراد بند انرژی زیادی از بچه ها گرفته و از طرف دیگر کوچکترین حرکتی با عکس العمل شدید مواجه می شد که در مجموع برای بند نکته مثبتی نبود، در واقع افراد بند سعی در تجدید قوا برای حرکت های آینده را داشتند، تا آنجائی که در ذهنم است ساختمان گوهردشت دارای هشت واحد می باشد که هر واحد دارای دو طبقه و یک همکف بوده و دو به دو این واحدها در امتداد یکدیگر قرار دارند، به طوری که چهار واحد در یک طرف و چهار واحد دیگر در دو طرف مقابل که یک راهروی بزرگ آنها را از همدیگر جدا می سازد، از داخل راهرو هر بند در بند روبروئی از واحد دیگر باز می شد، مابین چهار واحدی که موازی یکدیگر قرار دارند هواخوری قرار داشت که سه طرف آن دیوار ساختمان زندان و یک طرف دیگر به حصاری بزرگ منتهی می شود، در انتها راهرو یک آمفی تئاتر بزرگ می باشد.

هر بند دارای یک بند کوچک معروف به فرعی بود که در ابتدای بند واقع شده که در ورودی آن از در ورودی بند جداست و در انتهای هر بندی نیز یک حسینیه قرار دارد که گاهی اوقات به اتاق تلویزیون تبدیل می شد، به غیر از اتاق های فرعی تقریبا تمامی سلول ها انفرادی بودند اما در بعضی از بندها دیوار بین دو انفرادی را برداشته و آن را تبدیل به یک اتاق بزرگ کرده بودند اما آثار سلول انفرادی همچنان در اتاق ها و سلول ها وجود داشتند، در بعضی از بندها نیز سلول ها به همان سبک انفرادی باقی مانده اما سینک دستشوئی و توالت را از درونشان برداشته و بند به عنوان بند عمومی مورد استفاده قرار می گرفت، این سلول ها را نیز به سبک انفرادی های آسایشگاه اوین ساخته بودند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از مدتی که از ورودمان گذشت با بچه های بندهای مقابل ارتباط برقرار کرده و تمام اخبار و اطلاعات را از آنها گرفته و اخبار اوین را نیز به آنها منتقل کردیم، ارتباط از طریق مورس و از طریق رد و بدل کردن نوشته در هواخوری انجام می گرفت، بندهای مقابل نیز زندانیان سرموضع بودند که عموما از قزلحصار به گوهردشت آورده شده بودند، آنها نیز در چند ماه گذشته دست به حرکت هائی زده بودند و به شکل های مختلف خواسته هایشان را طرح کرده بودند و درگیری هائی نیز با زندانبانان داشتند اما ظاهرا به گستردگی حرکت سالن سه اوین و نیز اعتصاب غذاها نبودند اما در مجموع از امکانات اولیه بیشتری برخوردار بودند، همان طوری که قبلا اشاره کردم بعدها این امکانات به ما هم تعلق گرفت.

در طی دوره ای که به گوهردشت منتقل شدیم به غیر از چند مورد گذاشتن غذا به بیرون به عنوان اعتراض و تحریم غذا و نیز ارائه نامه هائی به عنوان اعتراض و طرح خواسته ها اتفاق قابل توجه و چشمگیری نیفتاد اما بچه ها طبق هماهنگی هائی که با بندهای دیگر انجام می دادند خودشان را برای حرکت های بعدی و در واقع حرکت های وسیعتر آماده می کردند، در این دوره چند ماهه که تقریبا از اواسط سال ۱۳۶۶ آغاز شده بود چندین بار از بندی به بند دیگر منتقل شدیم، بچه ها نیز سعی می کردند از فرصت استفاده کرده و از دستنوشته هائی که در دسترس قرار داشتند استفاده کرده و بحث های مختلف نظری و سیاسی را دنبال کنند، علیرغم این که تمام وسائل را بازدید کرده و همه را به هم ریخته بودند اما بعضی از جاسازی ها دست نخورده باقی مانده و توانسته بودیم تعدادی از کتاب ها و دستنوشته ها را به گوهردشت مننقل کنیم، بچه های گوهردشت نیز کتاب های خواندنی جالبی داشتند که با ورود کتاب ها به بند عملا بخش اعظم وقت ما به خواندن آنها اختصاص پیدا کرد.

چند کتاب و جزوه از مارکس، انگلس و هگل و نیز چند سند از کمینترن به شکل دستنویس در بند موجود بودند که بسیار مورد استفاده قرار می گرفتند و تقریبا تمامی گروه ها سعی می کردند از آنها کپی برداری کرده و مورد بهره برداری قرار دهند، تعدادی از این کتاب های خوب در بندهای اوین به دست آمده بودند چرا که در سال های ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹ هر نوع کتابی در زندان موجود بود اما با شروع سرکوب ها همگی آنها را جمع آوری کرده و برده بودند، تعدادی از آنها را بچه های آن دوره در جاهای مختلف جاسازی کرده بودند و وقتی در اواخر سال ۱۳۶۵ سراغشان رفتند تعدادی از آنها هنوز موجود بودند، برای همین سریعا آنها را قسمت، قسمت کرده و شروع به تکثیر کردند، اگر یک نسخه از آن به دست پاسداران می افتاد دوباره تکثیر شده و در بند بخش می شد، در زندان کتاب برای ما اهمیت ویژه ای داشت چرا که با داشتن آن می توانستیم از وقتمان بهترین بهره برداری را بکنیم، در نتیجه هر گاه یک کتاب خوب و یا نسبتا خوبی به دستمان می رسید آن را تکثیر می کردیم.

بسیاری از بچه های اهل مطالعه سعی می کردند از درون کتاب های موجود که بسیاری از آنان در نقد مارکسیسم بودند فاکت های قابل توجه را جمع آوری کرده و استفاده نمایند، برای همین همان طوری که قبلا اشاره کردم کتاب های مطهری، جاسبی و جلال الدین فارسی برای این کار تقریبا مناسب بودند، معمولا هر گاه فاصله بین دو گشت و زیر و رو کردن بند به منظور بردن کتاب ها و دیگر دستنوشته ها و وسائل دست ساز زیاد می شد کتاب های دستنویس نیز زیاد می شدند چون که بچه ها به مقدار زیاد از آنان را تکثیر می کردند اما وقتی که بند مورد تفتیش قرار می گرفت و یا این که جا به جائی و انتقال صورت می گرفت بسیاری از آنان به دست پلیس می افتاد اما کافی بود که یکی از این نسخه ها جان سالم به در ببرد، بعد از مدت کوتاهی دوباره زیاد می شد! در کتابخانه اوین کتاب های خواندنی زیاد نبودند و یا این که در لیست موجود بودند اما عملا خبری از آنها نبود اما کتاب های خواندنی و جالب آن نظیر تاریخ دنیای قدیم و نامه هائی به دخترم از نهرو و تاریخ جنگ های اسپانیا، تاریخ جنگ های کوبا و کتاب های رمان مثل جنگ و صلح و چند تای دیگر که اسمشان در ذهنم نیستند موجود بودند.

بچه های گوهردشت کتاب های جالبتر و خواندنی تری در اختیار داشتند چون که در دوره های مختلف در قزل (بعد از دوران حاج داود) و گوهردشت نمایشگاه کتاب دایر کرده بودند که بدین طریق بچه ها توانستند تعدادی کتاب بخرئد، در مجموع از کتاب ها و جزوات موجود که بسیار مورد استفاده قرار می گرفتند می توان به علاوه کتاب های نام برده شده از کتاب ها زیر نام برد: تاریخ فلاسفه بزرگ، سیر تاریخی فلسفه (فروغی)، فلسفه هگل (استیس)، نقد فلسفه هگل (روژه گارودی)، خدایگان و بنده (هگل)، کتاب های رمان و نیز جزواتی کوچک اما محدود از مارکس، انگلس نظیر ایدئولوژی آلمانی یا تکامل نظریه مونیستی تاریخ اثر پلخانف، بحران اثر دیوید یافی و اسنادی از کمینترن که در جاسازی های اوین به دست آمده بودند، با توجه به محدود بودن این کتاب ها آنها برایمان در زندان از اهمیت ویژه ای برخوردار بودند، مسئولین زندان بارها در زندان نمایشگاه کتاب دایر کرده بودند که در آن کتاب های خواندنی نیز یافت می شدند اما هر بار در اولین فرصت در تفتیش ها و غیره دوباره آنها را از ما می گرفتند! این موضوع یکی از موارد همیشگی درگیری زندانیان با زیرهشت بود.

از زمانی که سالن سه عمومی شد تا قبل از شهریور ۱۳۶۷ علیرغم درگیری ها و حرکت های متفاوت بند فرصت مناسبی پدید آمده بود تا بحث های متفاوتی بر سر موضوعات مختلف به ویژه بحث های نظری و بحث هائی بر سر حاکمیت رواج پیدا کنند و بچه ها در گروه های مختلف حول مسأله تئوریک کار می کردند هرچند منابع ایدئولوژیک و تحقیقاتی کمی در دسترس قرار داشتند، شاید در موارد بسیار در حد صفر بودند اما کسائی که زمینه کار تئوریک قبلی داشتند با دیگران کار کرده و منبع خوبی بودند که افراد بدان ها رجوع می کردند، جمع های متعدد آموزشی اقتصاد و مطالعه دسته جمعی حول مسائل اقتصادی و نیز جلسات بحث حول فلسفه و مسائل فلسفی در جریان بودند و همه این جلسات و بحث ها محیط مناسبی بودند که بسیاری از زندانیان اطراف آنها جمع شده و سعی می کردند از وقتشان حداکثر استفاده را بنمایند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از یک دوره طولانی در اوین که مرتب با کشمکش ها و تحولات زیادی همراه بود و بعد از آن برخوردهای آن چنانی اولیه در ابتدای ورودمان به گوهردشت اکنون در یک دوره تقریبا همراه با آرامش و بدون کشمکش قرار داشتیم، در واقع از روزی که من وارد اتاق های دربسته اوین شدم شاهد درگیری دائمی با زیرهشت بر سر موضوع خاصی بودیم و یا این که تحولات قریب الوقوعی پدید می آمدند، در مجموع این مسائل از موضوعات مختلفی تشکیل می گردیدند که قبل از این نیز سعی کردم تا حد امکان و تا آنجائی که در خاطرم باقی مانده اند بازگو کنم، این موارد را به طور خلاصه می توان از موضوعات زیر نام برد: کمبودها، کمبود امکانات از قبیل آب گرم، هواخوری، نفروختن وسائل مورد احتیاج شخصی و نیز وسائل ورزشی، کم و بد بودن غذا، مسأله عادی ها، مسأله توابین، جا به جائی ها، تنبیهات فردی و جمعی، ندادن کتاب، نرسیدن مرتب روزنامه ها (در مورد روزنامه باید تأکید کنم که روزنامه و تلویزیون تنها منبع ارتباط ما با دنیا خارج از زندان بودند و رژیم نیز بارها و بارها از این مسأله به عنوان تنبیه استفاده کرده بود!) گاهی اوقات ما حاضر بودیم که غذا نداشته باشیم اما روزنامه قطع نگردد!

در اوایل تا زمانی که در اتاق های دربسته بودیم روزنامه ای که به ما می دادند و پولش را می گرفتند فردا یا پس فردا دوباره آن را پس می گرفتند اما بعدها ما طرح کردیم که بابت آنها پول دادیم و مال خودمان است که بعد از چندین مورد درگیری سر این موضوع که حتی باعث قطع روزنامه در چندین مورد شد توانستیم از آن پس برای خودمان نیز روزنامه نگه داشته و در آرشیو قرار دهیم، این آرشیوها که بعدها تعداد آنها زیاد شد منبع خوبی بودند برای استفاده های متنوعی از جمله تحلیل از حاکمیت اما آنها را نیز در گشت ها از ما می گرفتند، در واقع روی هر نقطه ای که زندانی در مورد آن حساسیت داشت دست گذاشته و از آن به منظور تنبیه و آزارمان سوء استفاده می کردند! همچنین مسأله ورزش دسته جمعی که اواخر مجاهدین روی آن خیلی تأکید می کردند و عملا در یک دوره طولانی در ارتباط با هواخوری مسأله ساز بود، مهمترین اینها بردن بچه ها برای اعدام بود که تأثیر به سزائی در روحیه افراد بند باقی می گذاشت.

به هر روی تا زمانی که وارد گوهردشت شدیم پیوسته اوضاع بند در تب و تاب قرار داشت و روز به روز مسائل جدیدتری مطرح می شدند که به دنبال خود عواقب متعددی به همراه داشتند اما در گوهردشت علیرغم برخورد اولیه بسیاری از مسائل موجود در اوین موضوعیت نداشتند و اوضاع بند ما نیز تا اندازه ای عادی شده بود و ما نیز در این دوره به کارهای روزمره خویش می پرداختیم که عبارت بودند از ورزش، (به علت مدت بیشتری که برای هواخوری داشتیم می توانستیم تقریبا مرتب ورزش و بازی کنیم) مطالعه روزنامه و کتاب، تماشای تلویزیون، صحبت ها، بحث ها و ارتباطات روزمره با بچه های دیگر و عده ای نیز سرگرم ساختن کارهای دستی می شدند، لازم به یادآوری است که بچه های گوهردشت دوران سخت خود را چه در قزل و چه در دوران انفرادی گوهردشت گذرانده بودند و در زمان ورود ما تقریبا در یک وضعیت نسبتا بهتری نسبت به گذشته قرار داشتند، خبرهائی که در اینجا به ما می رسیدند خیلی محدودتر و کمتر از اوین بودند چرا که در اوین هم تعداد زندانیان زیادتر بود و هم این که به دلیل مرکزی بودنش تحولات بیشتری در آن صورت می گرفتند و علیرغم آن ملاقات ها نیز منبع مهمی بودند.

از طرف دیگر به علت حضور بچه های زیر بازجوئی و زیر حکم و نیز تعداد زیادی از ملی کش ها و اطلاع ثانوی ها کنتاکت بیشتر با بازجوها، شعبه ها، مسئولین زندان و غیره ایجاد می شد، وجود عادی ها نیز در پخش خبر بی تأثیر نبود، در مواردی خبرهای مهم و موثقی از آنها به ما می رسیدند، در نتیجه اخبار سریعتر بخش شده و به دستمان می رسیدند اما گوهردشت این ویژگی را نداشت، به علاوه خبری هم که می آمد عموما از وقت آن گذشته و کهنه شده بود، از این نظر اوین بر گوهردشت ارجحیت داشت، خلاصه این که هفته ها و ماه ها بدین ترتیب سپری می شدند.

دادگاه های شرعی سال ۱۳۶۷

مردادماه سال ۱۳۶۷ فرا رسید، اخباری که از بیرون می آمدند حاکی از تحولات قریب الوقوعی بودند که جامعه و خصوصا جنگ را تحت الشعاع خود قرار داده بودند، ما از طریق روزنامه ها و رادیو به اخبار مهمی دست می یافتیم و احساس می کردیم اتفاقاتی در شرف تکوین هستند، در ظاهر این تحولات در اثر حمله شدید عراق به پذیرش قطعنامه ۵٩٨ از جانب رژیم منجر شده بود، همه ما حدس می زدیم که جامعه در موقعیت حساسی قرار دارد و احتمال وقوع تحولاتی وجود دارد اما مدتی بعد از آن که رژیم آتش بس را پذیرفته و قطعنامه را قبول کرده بود در یکی از نماز جمعه ها صدای رادیوی بند شنیده می شد که نماز جمعه تهران به طور مستقیم از آن بخش می شد، در این نماز جمعه رفسنجانی طی یک سخنرانی شدیداللحنی عملیات مرصاد (فروغ جاویدان) را تشریح کرده و تمام گروه های سیاسی به ویژه مجاهدین را مورد حمله شدید قرار داده و تمام نمازگزاران را تحریک کرده بود! به طوری که بعد از نماز حزب اللهی ها از دانشگاه تظاهراتی به راه انداخته و عده ای نیز به طرف اوین حرکت کردند که طی آن شعار: "زندانی محارب اعدام باید گردد!" و "منافق مسلح اعدام باید گردد!" و شعارهائی از این دست سر دادند!

از همان شب صدای رادیوی بند قطع شد و دیگر اخبار پخش نشدند! تلویزیون را به بهانه خراب بودن از مدت ها پیش برده بودند و از فردا نیز روزنامه ها را قطع کردند! در مقابل سؤال ما نیز هیچ گونه عکس العملی نشان نمی دادند، بی خبری از اوضاع بیرون لحظه به لحظه ما را می آزرد و از طرف دیگر شایعات مختلفی در گوهردشت پیچیده بودند، اخبار اعدام دسته جمعی کسانی که در عملیات مرصاد دستگیر شده بودند پخش شدند و جو وحشتی را دامن زدند، شایعات درست و غلط یکی بعد از دیگری پخش شده و تکذیب می شدند، از آنجائی که بچه های مجاهدین در ساختن اخبار رنگارنگ ید طولائی داشتند بسیاری از اخبارشان را کسی باور نمی کرد، در مجموع وضع متشنجی در بند به وجود آمده بود، تا این که در یکی از روزها خبر رسید که دویست نفر از مجاهدین را در اوین اعدام کردند! عده ای این خبر را به "اعدام" و عده ای نیز "اعزام" تفسیر کردند چرا که این خبر از طریق مورس و ناقص به دستمان رسیده بود! به هر روی برای هیچکس باور کردنی نبود زندانیانی که دارای حکم هستند و چندین سال از تحمل حکمشان گذشته است را اعدام کنند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بدین ترتیب شهریور فرا رسید، قبل از ظهر یکی از روزهای اوایل شهریور بود که تمام بچه های دو بند مقابل ما را به نوبت بیرون بردند و از بند ما نیز چند تن از بچه ها از جمله حمید نصیری و یکی دیگر از بچه های فدائی را که حکمشان در همین روزها تمام شده بود خواستند، با توجه به شایعات متعددی که پخش شده بودند تا شب همه افراد بند در هراس و دلهره به سر بردند و در این فکر بودند که چه اتفاقی افتاده و بر سر آنهائی که بیرون بردند چه خواهد آمد، اواسط شب بود که عده ای از بچه های یکی از بندهای روبروی ما برگشتند و در فاصله کوتاهی که وارد بند شدند سعی کردند بعضی از خبرها را با مورس به ما برسانند، آنها گفتند که دادگاه های شرعی به راه انداخته اند و بسیاری از بچه ها را نیز جدا کرده و به احتمال زیاد برای اعدام برده اند و حتی این را گفتند که شنیده شد از آنها وصیتنامه می خواستند!

هیچکس نتوانست خبر اعدام را باور کند، کما این که آنها نیز احتمال داده و با اطمینان نگفته بودند، همچنین از بندی دیگر خبر رسیده بود که یک افغانی از زندانیان عادی که مسئول جمع آوری اشغال از بندها بود بدون این که حرفی بزند با دست اشاراتی به بچه ها کرده بود تا شاید بتواند خبر مهمی را به آنها برساند، او با اشاره دست که دور سرش می چرخاند سعی داشت چیزهائی را بگوید، نمی توانست صحبت کند چون که پاسداری در همان نزدیکی ها حضور داشت، در مجموع بچه ها این طور تفسیر کرده بودند که عده ای آخوند برای کار مهمی به گوهردشت آمده اند، جو بند ساعت به ساعت متشنج تر می شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن شب هر طوری بود گذشت تا این که صبح نیز بچه ها خبرهائی از این دست پخش کردند که عده ای آخوند و حاکم شرع آمده و دادگاه های شرعی راه انداخته اند و آنهائی را که جدا می کنند یا برای اعدام برده اند و یا در جای دیگری نگهداری می کنند اما هیچ خبری از آنهائی که برده بودند نبود! ساعت حوالی نه صبح بود که در بند باز شد و گفتند همگی چشمبند زده و بیرون بیایند! همه مان چشمبند زده به صف ایستادیم و به طبقه پائین رفتیم، در بین راه بعضی از بچه های شناخته شده از جمله مصطفی فرهادی را که از بچه های راه کارگر و زندانی زمان شاه نیز بود جدا کرده و بردند، ما را به درون راهروی طبقه اول بردند و به ردیف نشستیم، ظاهرا عده ای دیگر نیز از بندهای دیگر از قبل به آنجا آورده شده بودند.

بعد از حدود دو ساعت تک تک را بلند کرده و وارد یک اتاق می شدند و بعد از این که برگردانده می شدند یا به درون راهروی دیگری که با یک در بزرگ از محل نشستن ما جدا می شد می بردند و یا به جهت مخالف آنها در انتهای راهرو به طوری که ما به هیچ وجه نمی توانستیم حدس بزنیم که در درون آن اتاق چه می گذرد، بعد از ساعت ها که تقریبا حوالی پنج بعد از ظهر بود مرا نیز به داخل اتاق بردند، به محض ورود چشمبندم را برداشته و روی یک صندلی نشاندند، در مقابلم چند آخوند که ظاهرا همگی حاکم شرع بودند و نیز یک نفر با لباس شخصی نشسته بودند، آخوندی که نقش حاکم شرع اصلی را داشت نیری (جلاد اوین) بود که برای بسیاری از زندانیان حکم اعدام صادر کرده بود و فردی که با لباس شخصی نشسته بود اشراقی دادستان کل کشور، آخوند دیگری به نام یونسی نیز در گوشه دیگر نشسته بود، او دادستان دادگاه های انقلاب تهران بود، بعد از چند سؤال و جواب اولیه گفت: "خدا را قبول داری یا نه؟" در جواب گفتم: "من صحبتی در این زمینه نمی کنم!" گفت: "جواب مرا می دهی یا بفرستمت بیرون؟" گفتم: "مرا به خاطر این موضوع نگرفتند!"

گفت: "به هر حال آیا خدا را قبول داری یا این که بفرستمت بیرون؟" گفتم: "من بحثی ندارم!" نیری رو به ناصریان دادیار زندان و یکی از گردائندگان اصلی این زندان کرده و گفت: "ببرش بیرون!" من بلند شده و خواستم در را باز کنم و بیرون بروم که اشراقی گفت: "بایست!" و بعدا رو به نیری کرده و گفت: "حاج آقا یک دقیقه صبر کنید، او بچه مسلمان است، چطور می شود خدا را قبول نداشته باشد؟ بیا اینجا ببینم پسرجان!" مرا دوباره برگردائدند، این بار اشراقی رشته سخن را به دست گرفت و گفت: "آقا مگر خدائی وجود ندارد؟ مگر بهشت و جهنمی نیست؟ مگر قیامتی وجود ندارد؟ پس این آسمان و زمین چطور می توانند خود به خود بچرخند؟ و ....." چند دقیقه سر این موضوع سخنرانی کرد، من دیگر نه از حرف او و نه نیری هیچ گونه عکس العملی نشان ندادم، فقط دلم می خواست که هر چه زودتر از این اتاق نفرت برانگیز که عده ای آخوند مرا دوره کرده بودند بیرون بروم! نیری دوباره شروع به صحبت کرد و گفت: "پدر و مادرت مذهبی هستند؟" من گفتم: "بله!" گفت: "آیا تا به حال به مسجد رفته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "آیا تا به حال نماز خوانده ای؟" گفتم: "نه!"

بعد از آن دوباره اشراقی گفت: "حاج آقا او نماز می خواند!" و رو به من کرد و گفت: "برو آقاجان، برو، تو مسلمانی و نمازت را بخوان!" و سپس دوباره به ناصریان گفت: "آقای ناصریان او را ببر بیرون!" از در بیرون آمده و گیج و منگ به گوشه ای برده شده و نشستم، هنوز نمی توانستم افکارم را جمع و جور کنم، نمی توانستم درک کنم که تمام این خیمه شب بازی ها برای چیست و از ما چه می خواهند؟ از آن زمان به بعد در افکارم غوطه ور شده و کلافه از این که به نتیجه خاصی دست نیافته بودم، بعد از مدتی کارشان تمام شد و ما را از داخل همان راهروئی که عده ای از بچه ها را از ما جدا کرده و برده بودند عبور دادند و به داخل یکی از فرعی ها فرستادند، در بین راه اثری از آن بچه ها نبود، وقتی وارد فرعی شدیم چند نفر را در آنجا دیدیم که پاهایشان ورم کرده و نشسته بودند، با دیدن ما این افراد به استقبالمان آمده و تعریف کردند که پاسداران به آنها گفته اند که همه بچه ها را اعدام کرده اند و نوبت شما هم می رسد و برای نماز ظهر نیز به آنها شلاق زده بودند! مدت زیادی نگذشته بود که ناصریان دادیار و عده ای از پاسداران وارد فرعی شده و گفتند: "بلند شوید و نماز بخوانید!" به غیر از یکی دو نفر بقیه بچه ها هیچ گونه عکس العملی از خود نشان ندادند!

سپس ناصریان به همراهان خود اشاره کرد و گفت: "بساط تخت را آماده کنید!" و به ما نیز گفت: "به صف بایستید!" یکی یکی را روی تخت انداخته و شروع به کابل زدن به کف پایمان کرده و مرتب فریاد می زد که نماز می خوانی یا نه؟ فردی که روی تخت می خوابید توسط سه نفر نگه داشته می شد یکی روی شانه اش می نشست و دهانش را می گرفت، دیگری روی کمرش و سومی روی پاهایش و آن را محکم نگه می داشت و پاسداران دیگر به نوبت کابل می زدند! خون جلو چشمانشان را گرفته بود و با هر ضربه کابلی که فرود می آمد فریادی وحشیانه همراه با شادی دیوانه واری سر می دادند! مثل کسانی که دچار جنون شده باشند می خندیدند و عربده می کشیدند و فحش های رکیکی به ما می دادند! به هر نفر بیست ضربه کابل زدند و هر کس که کابل می خورد به داخل اتاق دیگری فرستاده شده و مجبورش می کردند اتاق را دور زده و بدود! وسط اتاق نیز چند پاسدار ایستاده و با مشت و لگد که پوتین به پا داشتند روی ما انواع و اقسام فن های کاراته و جودو را آزمایش می کردند!

بعد از اتمام سری اول کابل، سری دوم شروع شد و در موارد اول عده ای بعد از چند ضربه گفتند: "نماز می خوانیم!" اما آنها به حرفشان اهمیتی نداده و تمام بیست ضربه را می زدند! به هر حال همه ما چهل ضربه کابل را خورده و با مشت و لگد روانه یکی از بندها شدیم، به همراه ما پیرمردی بود که با عصا راه می رفت، او را نیز آن قدر زده بودند که وقتی با تمام قدرت خود و به کمک یکی از ما خواست بلند شود پاسداری زیر پایش را لگد زد و او با شائه هایش محکم به زمین خورد، دو تن از ما علیرغم این که زیر باران مشت و لگد و کابل قرار داشتیم او را بلند کرده و دوان، دوان از پله ها بالا رفتیم، در طی مدتی که برای نماز ما را کابل می زدند ناصریان یکی از مجریان اصلی اعدام های گوهردشت مرتب تکرار می کرد که ما جنگ را برده ایم، منافقین را قتل عام کردیم و حالا نوبت کمونیست هاست! به دستور امام دوستانتان را یکی یکی دار زدیم، بعد از این نوبت شما می رسد، خیال می کنید بچه حزب اللهی ها می گذارند یک کمونیست و منافق زنده بماند؟ همه تان را می کشیم، دار می زنیم و .....

با حرص و ولع دیوانه وار مرتب جمله: "همگیتان را دار می زنیم، قتل عام می کنیم!" را تکرار می کرد و با تمام قدرتی که در حنجره داشت فریاد می کشید و این تهدیدات را تکرار می کرد، وقتی وارد بند شدیم تازه به عمق فاجعه پی بردیم، بخشی از بچه های باقی مانده از بندهای مختلف را در یک بند جمع کرده بودند، البته باقی مانده های مجاهدین و نیز باقی مانده ملی کش ها را جداگانه نگه داشته بودند، بسیاری از رفقای همبندمان در میان ما نبودند و دیگر برایمان مسجل بود که همه آنها را برای اعدام جدا کرده بودند، در غروب همان روز و حتی غروب روز قبل بچه های بند آخر که به آمفی تئاتر وصل است با چشم خود دیده بودند که کانکس سردخانه ای و یک بنز خاور جنازه اعدامی ها را بار کرده و می برد و عده ای نیز با ماسک و تجهیزات دیگر اطراف آمفی تئاتر و مسیر حرکت ماشین ها را سمپاشی کرده و ضد عفونی می کردند! تمامی هواداران مجاهدین را در یک سوله که گفته می شد در کنار نانوائی زندان گوهردشت قرار دارد دار زده بودند و حتی بعضی ها کوهی از دمپائی های روی هم ریخته را دیده بودند و بچه های غیر مجاهد را نیز در داخل سالن آمفی تئاتر دار زده بودند!

ظاهرا حکم شرعی خمینی اعدام با دار بود و بدین طریق فرصتی که رژیم سالیان سال در انتظارش بود فرا رسیده و موقعیتی پدید آمده بود تا بتواند هزاران زندانی بی دفاع را به چوبه های دار سپرده و گریبان خود را از این همه زندانی سیاسی خلاص سازد، بندی که به آن وارد شدیم تو گوئی خاک مرده روی آن پاشیده اند، همگیمان لحظه شماری می کردیم که نوبتمان فرا رسد، دیگر هیچکس امیدی به زنده ماندن نداشت چرا که به همان سادگی دیده بودیم که صدها نفر بدون هیچ گونه تشریفاتی در کوتاهترین زمان ممکن به جوخه اعدام سپرده شده بودند و آب از آب تکان نخورده بود! مرگ هیولائی بود که تک تکمان با آن دست و پنجه نرم می کردیم، تمام صحبت ها حول دادگاه شرعی و مسائل آن دور می زدند و همه می خواستند اطلاعات جدیدتری کسب کنند تا شاید در برخوردهای بعدی به کارشان آمده و مثل گذشته بی خبر و غیر مترقبه با حادثه روبرو نگردند، وقتی که سراغ تک تک بچه ها را می گرفتیم و آنها را در میان خود نمی یافتیم فاجعه را عمیقتر احساس می کردیم، از میان هفتاد و چهار نفر که در بند ما بودند حدود سی و سه نفر اعدام شده بودند!

این کمترین تعداد اعدامی ها از بندها بود چرا که ظاهرا ما آخرین سری بودیم که به دادگاه های شرعی فرستاده شده بودیم و شاید هم به میزان دلخواهشان دست یافته و قتل عام را قطع کرده بودند، طبق تعریفی که بچه ها می کردند آنهایی که اوائل به دادگاه های شرعی رفته بودند وقتی در مقابل سؤالاتشان پاسخ می دادند که ما نظری نداریم در موردشان حکم اعدام صادر می شد! حتی وقتی به محمد (صادق) ریاحی برخورد کردند او گفت: "این سؤال و جواب ها برای چیست؟" به او گفته بودند که می خواهیم بند نمازخوان ها و نمازنخوان ها را از هم جدا کنیم، تو می خواهی در کدام بند باشی؟ او در جواب گفته بود: "من از بند نمازخوان ها خاطره بدی دارم چون ماه ها در میان تواب ها بودم و بلاهای بسیاری به سرم آوردند، مرا به بند غیر نمازخوان ها بفرستید!" با همین جواب حکم اعدامش را صادر کرده بودند! تا جائی که این نوع برخورد و صادر کردن حکم ها موضوع درگیری بین خودشان شد و دوباره به خمینی رجوع کردند و او نیز مسأله را برایشان حل کرده و دوباره فرستاده بود تا تصفیه را تکمیل کنند!

این اخبار به گوش منتظری رسیده و او نیز طی نامه شدیداللحنی به خمینی اعتراض کرده بود، همین موضوع نیز روند عزل و برکناری او را از مقام نایب رهبری سریعتر کرده بود، بعدها شایع شد که بسیاری از طرفداران او و حتی چند تن از زندانبانان و دادیارها و حتی حاکم شرع های طرفدار منتظری نیز طبق حکم خمینی اعدام شدند! فردای آن روز بهرام گشتاپو و دار و دسته ناصریان به همراه داود لشکری به درون بند آمده و همه را در راهرو جمع کرده و از روی قیافه عده ای شناخته شده را نشان داده و گفتند: "بیائید بیرون!" روز پنجشنبه بود، تفسیرهای متفاوتی از این حرکت می شد که قویترین احتمال آن اعدام عده دیگری از میان آنان است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آن روز و فردای آن که جمعه بود هر طوری بود گذشتند، در طی این دو روز هیچ کدام از ما آرامش نداشتیم، در گروه های مختلف دور یکدیگر جمع شده و در مورد دادگاه ها صحبت می کردیم، هر یک از بچه ها در مورد برخوردی که در دادگاه با او شده بود حرف می زد، بسیاری از آنها شبیه به یکدیگر بودند و در بعضی موارد برخوردهای استثنائی را تعریف می کردند، عده ای از بچه ها چه اتفاقی و چه اشتباهی در صف بچه های اعدامی قرار گرفته و از نوع برخوردهای آنان تعریف می کردند و نمونه های تکان دهنده ای را مثال می آوردند، صبح روز شنبه تعدادی اسم خوانده شد و گفتند: "فورا بیرون بیائید!" من نیز جزو این افراد بودم، ساعت حدود هشت صبح بود که دوباره به همان جا یعنی محل دادگاه ها برده شدیم، در لحظات اول با چند نفر برخورد شد و بعدا بردن افراد به درون اتاق قطع شد.

ساعت ها پشت در دادگاه نشستیم، زمان آن قدر کند می گذشت که احساس می کردم سال ها طول کشیده است، افکار متفاوتی از سرم می گذشتند، بارها و بارها یک احتمال به ذهنم می رسید و دوباره برای آن توجیهی می تراشیدم و در مورد احتمال دیگری فکر می کردم، در تمام طول این مدت با فکر مرگ دست و پنجه نرم می کردم و هر لحظه صحنه دار زدن را در جلو چشمم مجسم می کردم و دچار احساسات متفاوتی می شدم، در درونم غوغائی برپا بود، برایمان مسجل شده بود که دوستانمان را کشته اند و موضوع دیگری در میان نیست که به خاطر آن ما را به اینجا آورده اند، زندگی و مرگ هر دو همچون بختکی بر روی شانه هایم سنگین می کردند تا جائی که دیگر زنده ماندن را برای خود جائز نمی دانستم و خودم نیز به این نتیجه رسیده بودم که به هر حال چه امروز و چه فردا باید کشته شویم، پس چرا هر چه زودتر نه؟ من بارها مسأله مرگ را برای خود حل کرده بودم و برایم طبیعی بود و این موضوع باعث شده بود که وحشت از مرگ در درونم کمتر شده و همین نیز تا اندازه زیادی روحیه ام را حفظ کرده بود تا بتوائم دوران زندانم را تا آنجائی که می توانم سالم طی کنم.

با تمام این تفاصیل و با توجه به این که وقتی در مورد مرگ می اندیشیدم تنها لحظه هائی از درد جانکاه و زودگذر را در خاطرم مجسم می کردم اما نفس مرگ خود به خود انسان را می آزارد و به وحشت می اندازد، به هر رو ساعت ها سایه سیاه مرگ را بر روی خود احساس کرده و با فکر آن سپری کرده بودیم، در طی روز بارها و بارها پاسداران و آخوندهای عباپوش که از زیر چشمبند گوشه های عبا و نعلینشان و نیز پوتین پاسداران را می دیدیم از جلویمان این طرف و آن طرف می رفتند و این فکر را به وجود می آوردند که همین الان کارشان را شروع خواهند کرد! ثانیه ها به اندازه روزها به درازا می کشیدند و ما فقط انتظار می کشیدیم، انتظار مرگ! اما سرانجام ساعت نه شب به ما گفتند: "بلند شوید و راه بیفتید!" گیج و خسته به راه افتادیم، ما را مستقیم به یکی از فرعی ها بردند، حدود سی الی چهل نفر می شدیم، وقتی که وارد فرعی شدیم و چشمبندها را برداشتیم دیدن قیافه های همراهان وحشت برانگیز بود! دلهره و هراس از چهره همگیمان هویدا بودند و بعضی ها شاید به اندازه سال ها پیر و چروکیده شده بودند و عده ای نیز از شدت فشار عصبی موهایشان سفید شده بودند!

وقتی که به این چهره ها می نگریستم به یاد رمان ژرمینال و اتین شخصیت اصلی رمان می افتادم که بعد از ده روز که از معدن بیرون آورده شد تمام موهایش از شدت ترس سفید شده بودند! آری، وحشت از مرگ چهره انسانی بر رخسارمان باقی نگذاشته بود و همانند اشباح شده بودیم اما با تمام این فشارها سعی می کردیم روحیه مان را حفظ کرده و به یکدیگر دلداری دهیم و حتی سعی می کردیم بخندیم و همه این اوضاع را به سخره بگیریم، در واقع تمام قوای جسمی و روحی خود را جمع کرده بودیم تا نشکنیم، به چند نفر از بچه ها در ابتدای ورود به اتاق دادگاه ها برخورد کردیم که به آنها حکم تعلیقی اعدام داده بودند و گفتند: "کوچکترین حرکتی چه در زندان و چه در بیرون از شما سر بزند حکم اولیه تان اعدام است!" حتی به یکی، دو نفر از آنها گفته بودند که این موضوع را به تمام همبندی هایت نیز بگو!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دو الی سه روز در فرعی ماندیم و کسی به سراغمان نیامد، در طول این مدت از هیچکس و هیچ جا خبری نداشتیم و دائما در انتظار بودیم، بعدا ما را دوباره به همان بند که همه بچه ها جمع بودند برده و سپس افراد باقی مانده بندها را به بندهای اصلیشان فرستادند تا وسائلشان را بردارند، ورود به بند اصلیمان خاطرات تمامی همبندیانی را که تا چند روز بیش با ما بودند در ما زنده کرد، فقدان رفقائی که تا به امروز نیز جای خالیشان را حس می کنیم، درد و رنج عظیمی بر قلب همگیمان سنگینی کرد، چهره تک تک بچه های رفته را در چارچوبه در سلول هایشان تجسم می کردیم اما جایشان را در میانمان خالی می یافتیم، هنوز نمی توانستیم باور کنیم که آنها در میانمان نیستند، تقریبا نیمی از افراد بند اعدام شده بودند، آن وقت بود که دیگر زنده بودن عذابمان می داد و به خودمان می گفتیم پس تو چرا زنده ای؟

روزهای اول که وارد اتاق عمومی شدم یکی از بچه ها حرف بسیار جالبی به من زده بود که در آن زمان آن را به خوبی درک نمی کردم اما بعدها بدان پی بردم، او می گفت: "در زندان سعی نکن به کسی دل ببندی و به او علاقه مند شوی!" گفتم: "چرا؟ مگر چیز بدی است؟" گفت: "نه، اما در زندان افراد وضعیت ثابتی ندارند و انسان نیز به افراد صادق و بسیار خوبی برخورد می کند که در بیرون به سادگی ییدا نمی شوند، وقتی که آدم به آنها دل می بندد و علاقه مند می شود بعد از مدت کوتاه آن را از دستش می گیرند، آن وقت است که نمی توان این موضوع را تحمل کرد و باعث می گردد که دائما در یک عذاب روحی قرار داشته و به نوعی داغان می شوی!" هرچند در آن روز وقتی که دوباره وارد بند خودمان شدیم به این موضوع واقف بودم اما مگر می توان با انسان هائی که وجودشان سرشار از ازخودگذشتگی و ایثار بوده و هر کدامشان دارای خصائل برجسته انسانی بودند را فراموش کرد؟ افرادی که برای دیگران زنده بودند.

به علاوه مگر می توان کسانی را که در دشوارترین شرایط زندگی انسان یار و غمخوارش بوده و تنها تکیه گاه انسانند به سادگی فراموش کرد؟ از این رو غم از دست دادنشان هر لحظه بر قلبمان سنگینی کرده و عذابمان می داد، به هر ترتیب سراغ ساک های خود رفته و جمع و جور کردیم و سپس سراغ ساک و وسائل شخصی رفقای اعدامیمان رفته و از میان وسائلشان بعضی از عکس ها و وسائل و حتی لباس ها و چیزهای دیگر را به عنوان نمونه برای یادبود آنان برداشتیم، چون هیچ گونه عکسی از خود آنها در دسترسمان موجود نبود، سپس ساک های آنها را جمع و جور کردیم تا شاید به خانواده هایشان بازگردانند، بعدها که هر بار در میان وسائل شخصیم به این یادگاری ها برخورد می کردم چهره شان از ورای عکس ها و وسائل در نظرم مجسم شده و قلبم را می فشرد، اسامی تعدادی از آنها بدین ترتیب است:

خسرو قائم مقامی فراهانی (سهند)

داود ناصری (کومله)

جعفر ریاحی (راه کارگر)

محمدصادق ریاحی (راه کارگر)

مصطفی فرهادی(راه کارگر)

احمد خسروی (فدائی)

حمید نصیری (فدائی)

بهزاد عمرانی (فدائی)

مجید ایوانی (فدائی)

اسدالله پنجه شاهی (فدائی)

محمدرضا آقاخانی (فدائی)

زین العابدین معروف به عبدی (فدائی شانزده آذر)

جعفر بیات (اتحادیه کمونیست ها)

همایون آزادی (فدائی)

بعد از آن همه ما را در یک بند جمع آوری کردند که به ترمینال معروف شد، در این بند به غیر از مجاهدین و عده ای دیگر از مذهبی ها مثل هواداران شریعتی و ملی کش های باقی مانده بقیه بچه های باقی مانده که حکم داشتند و غیر مذهبی بودند را جمع آوری کرده بودند، خبرها و بحث ها همه حول دادگاه ها می چرخیدند و اتفاقاتی که برای تک تک ما افتاده و چیزهائی که مشاهده کرده بودند را بازگو می کردند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

تا مدت ها ملاقات نداشتیم اما در اولین ملاقات قیامتی برپا بود چرا که با توجه به اخباری که در بیرون بخش شده بودند خانواده ها تصور نمی کردند که هیچ یک از ما زنده مانده باشیم، وقتی که در ملاقات مادر دوباره فرزند خود را می دید و یا همسری شوهر و بچه ها پدر خویش را فریاد و شیون و زاری بود که در اتاق ملاقات می پیچید، بسیاری از خانواده ها که در بیرون از زندان جمع شده بودند تا فرزندان خویش را ملاقات کنند با خبر مرگ آنها مواجه شده و وسائلشان را به آنها تحویل داده بودند، این موضوع تأثیری عمیق بر خانواده های دیگر گذاشته و همه را داغدار کرده بود، آن وعده ملاقات از جمله روزهائی بود که هیچ وقت از یادمان نخواهد رفت، خانواده ها اخبار مختلفی از زندان های دیگر و اعدام های دسته جمعی آورده بودند و خصوصا این که اکثر بچه های اوین را قتل عام کرده و از زیر حکمی ها و ابدی ها دو الی سه نفرشان باقی ماندند و بقیه اعدام شده بودند!

ظاهرا روال کار هیأت مأمور تشکیل دادگاه های شرعی که متشکل از چندین حاکم شرع به ریاست نیری و دادستان کل کشور (اشراقی) و دادیارها بود و مستقیما از شخص خمینی حکم دریافت کرده بودند این بود که ابتدا به اوین رفته و کار هواداران مجاهدین و خصوصا آنهائی را که در عملیات مرصاد دستگیر شده بودند یکسره می کنند، سپس به گوهردشت آمده و مجاهدین و عده ای از چپ ها را دادگاهی کرده و اعدام می کنند و دوباره سراغ بچه های غیر مذهبی و چپ های اوین می روند و بعد از این که اوین را تصفیه کردند بار دیگر به گوهردشت آمده و باقی مانده ها را دادگاهی می کنند که ما جزو آخرین گروه هائی بودیم که به دادگاه های شرعی رفتیم، می توان گفت عموم بچه های باقی مانده بعد از اعدام ها نیز از گروه های آخری بودند، به طوری که از اخبار معلوم بود دادگاه ها یک روز در اوین و روز دیگر در گوهردشت برگزار می شدند، در واقع در عرض یک هفته یعنی از اوائل شهریور به مدت یک هفته بیش از نیمی و شاید بیش از دو سوم زندانیان اوین و گوهردشت را به چوبه های دار سپرده بودند!

بچه های گوهردشت را در سالن آمفی تئاتر و بچه های اوین را نیز در حسینیه بزرگ اوین و یا زیرزمین ٢٠٩ دار زده بودند و هواداران مجاهدین گوهردشت را نیز در سوله کنار نانوائی! یکی از بچه ها به نام احمد خسروی که بعدها جزو اعدام شدگان بود همیشه یک جمله را که تکیه کلامش نیز بود تکرار می کرد، هر وقت در مورد وضعیت خودمان و کلا در مورد سیاست رژیم در مورد زندانیان سیاسی صحبت می کردیم و این که رژیم با این همه زندانی چه می خواهد بکند او می گفت: "بابا این موضوع که بحثی ندارد، رژیم نیمی از ما را می کشد و نیمی دیگر را آزاد می کند!" در واقع رژیم عینا همین کار را کرده بود، بخش اعظمی از زندانیان را اعدام کرده و تقریبا باقی مانده ها را آزاد کرد، خیمه شب بازی دادگاه های شرعی که به یک تراژدی تاریخی بدل گشت ابزاری بود که با آن در سراسر کشور هزاران زندانی سیاسی بی دفاع را قتل عام کرده بودند، جنایتکاران جمهوری اسلامی تلافی شکستشان در جنگ را با کشتار زندانیان در بند که قادر به هیچ گونه دفاعی از خود نبودند درآورده و کینه سیاه دیرینه خود را برای جهانیان به نمایش گذاشتند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در طی این دادگاه ها محکومین را به دستجات مختلف تقسیم می کردند، مرتد فطری، مرتد ملی، مفسد فی الارض، محارب با خدا و رسول خدا و لاطائلاتی از این دست تا بدین طریق اسلامشان را پایدار نگهداشته و احکامش را پیاده کنند، اگر سر و ته این احکام را جمع کرده و ماده ها و تبصره های آنها را مورد بررسی قرار دهیم تک تک ما این احکام شاملمان شده و حکم اعدام داشتیم! کما این که وقتی آن را بیشتر و به طور وسیعتری بسط می دادیم شاید بیش از نود درصد ملت ایران شامل این احکام شده و حکم اعدام در مورد آنان نیز صدق می کرد! مثلا گفته می شد کسی که بعد از پانزده سالگی حتی یک بار وارد مسجد شده و یا نماز خوانده باشد اگر بعد از آن نماز نخواند و یا در مورد آن شک کند و یا در مورد وجود خدا شک کند مرتد فطری شناخته می شود! افراد غیر مذهبی بلااستثنا جزو آنها بودند!

آنهائی که هیچ وقت نماز نخوانده و وارد مسجد نشده و یا پدرانشان به آنها نماز یاد نداده بودند همین که از روز اول آیه اشهد ان لا اله الا الله در گوششان خوانده شد مسلمانند و حکمشان سنگین است اما باید ثابت می شد که آنها بعد از چهارده سالگی هیچ یک از این کارها را نکردند و چه کسی بهتر از خودشان می توانستند این موضوع را ثابت کنند؟ چرا که در عرض چند دقیقه حتی در بسیاری موارد چند ثانیه تشخیص داده شده و حکم اعدام نیز صادر می شد، در واقع تمام این بازی ها و نیرنگ ها بهانه هائی بودند که بار دیگر بر اوضاع سیاسی جامعه مسلط شده و خودشان را حاکم بلامنازع معرفی کنند تا مبادا اوضاع بحرانی بعد از جنگ مردم را در مقابلشان قرار داده و بحران سیاسی را عمیقتر گرداند، بلاشک تمامی آنانی که به جوخه های اعدام سپرده شده بودند گناهی مرتکب نشده بودند و تنها گناهشان دفاع از مردم ستمدیده شان و اعتراض به شیوه های غیر انسانی سردمداران رژیم در قبال توده ها بود، سران رژیم نیز هیچ گونه بهانه موجهی برای کشتار آنان نمی یافتند.

تا آن زمان هزاران نفر را به جرم ترور، مبارزه مسلحانه، اقدام برای براندازی نظام و یا عضویت و یا هواداری از سازمان های سیاسی محکوم کرده و به قتل رسانده بودند اما این بار می بایست مستمسکی دیگر را بهانه می کردند تا شاید به اهداف ننگینشان دست یازند، چه چیزی بهتر از مذهب؟ براتر و کوبنده تر از این سلاح چیزی موجود نبود! در این میان انسان هائی نیز سرشان بالای دار رفت که جرمشان تنها طرفداری از یک گروه و یا سازمان سیاسی بوده و یا تمام فعالیت سیاسیش مختص می شد به خواندن چند نشریه و اعلامیه، تمامی این افراد به جز تعداد معدودی طبق همان قوانین قرون وسطائیشان به زندان محکوم شده و یا دوران حکمشان را سپری می کردند و یا همانند ملی کش ها و اطلاع ثانوی ها سال ها از حکمشان گذشته و هنوز در بند بودند، از میان آنان افرادی را می شناسیم که یا به طور اتفاقی دستگیر شده و یا فعالیتشان آن قدر ناچیز بود که در شرایط خطرناک سال ۱۳۶۰ که کوچکترین بهانه ای حکم اعدام به همراه داشت به شش یا هشت ماه زندان محکوم شده بودند اما حاضر نبودند علیه کسی انزجار داده و یا در مصاحبه شرکت کنند ولی در دادگاه های شرعی در طول چند ثانیه محکوم به مرگ می شدند!

از هواداران مجاهدین تعداد بسیار کمی زنده مانده بودند، به هر بهانه ای بود اکثریت آنان را اعدام کرده بودند، شایعاتی پخش شده بودند که آنها درون زندان تشکیلات زده و خودشان را آماده کرده بودند تا در صورت حمله مجاهدین از بیرون زندان آنها نیز از درون اقدام کرده تا زندان را متصرف شوند و سپس همه زندانیان را آزاد کنند! البته واضح بود که یا خود رژیم این شایعه را به وجود آورده و یا به پخش آن دامن زده بود تا از آن حداکثر بهره برداری را بکند، گو این که مجاهدین در زندان عموما به طور جمعی برخورد کرده و همین موضوع نیز در موارد متعددی باعث ضربات سختی به آنان شده بود، بسیاری از آنان نیز به نوعی متوهم بودند و یا این که در دوره های مختلف موضعگیری های متفاوت کرده بودند، مثلا در دوره های مختلف آنها در جواب به سؤال زندانبانان و یا برگه های مخصوص پر کردن مشخصات افراد بند که در یکی از بندهای آن پرسیده می شد: "اتهامتان چیست؟" آنها الفاظ گوناگونی از قبیل مجاهد، هوادار، هوادار سازمان، منافق و غیره را به کار برده بودند و حتی در آخرین مورد هوادار مجاهدین را مطرح کرده بودند!

همه این برخوردها نشان دهنده تحلیلشان در آن شرایط و متناسب با آن مواضعشان بوده است و رژیم نیز نسبت به آن مواضع بدان ها برخورد می کرد، تقریبا تمامی آنان که می گفتند ما هوادار هستیم و یا هوادار مجاهدین هستیم بدون سؤال بعدی راهی چوبه دار می شدند اما بودند کسانی که حرف های دیگر زده بودند اما باز هم اعدام شدند! به طور مثال در مورد یک هوادار کم سن مجاهدین که ظاهرا حوالی هفده سال سن داشت خبر بسیار تکان دهنده ای بر سر زبان ها بود، وقتی که او را به دادگاه می برند برای زنده ماندنش شراط متفاوتی را طرح کرده بودند، مثلا آیا مجاهدین را قبول داری؟ که گفته بود نه و یا همکاری می کنی؟ حاضری به تظاهرات بروی؟ حاضری نماز جمعه بروی؟ حاضری به جبهه بروی؟ و در پایان گفته بودند: "حاضری روی مین بروی؟" او همه این شرایط را به جز مورد آخر پذیرفته بود اما به او نیز رحم نکرده و اعدامش می کنند! گو این که از جمله مسائلی که منتظری برای خمینی طرح کرد همین موضوع بود که باعث جنجال نیز شد.

به هر جهت به جز تعداد اندکی از هواداران مجاهدین همگی اعدام شدند! ظاهرا با توجه به روحیاتی که در آن دوره هواداران مجاهدین در آن قرار داشتند بسیاری از آنها دچار توهم شده وخامت اوضاع را به خوبی درک نکرده بودند، در همین رابطه در مورد یکی از هواداران مجاهدین صحبت می شد که او را پای چوبه دار برده و بالای چارپایه قرار می دهند، او تا آن زمان تصور نمی کرد که می خواهند اعدامش کنند، وقتی که طناب را به گردنش انداختند تازه به اصل موضوع پی برد، فورا طناب را از گردن خویش خارج کرده و از چارپایه پائین می آید و با صدا بلند شعار: "مرگ بر خمینی" و "درود بر رجوی" سر داده و دوباره بالای چارپایه رفته و با دست های خودش طناب را به دور گردن خود می اندازد! ظاهرا آنها از عملیات فروع جاویدان (مرصاد) به این طرف هر لحظه منتظر باز شدن در زندان ها از طرف مجاهدین در بیرون بودند و خودشان را برای آن لحظه آماده کرده بودند!

از آنجائی که در بی خبری کامل قرار داشتند انتظارشان تشدید می یافت، آری، دادگاه های شرعی همانند صاعقه فرود آمده بودند و در مدت بسیار کوتاهی عده زیادی از رفقایمان را از میانمان ربوده و تأثیر عمیق بر روحیه تک تکمان نهاده بودند، بعد از آن برای بسیاری از ما دیگر مهم نبود که در چه شرایطی هستیم و زندگیمان در زندان سخت است یا آسان؟ یاد و خاطره رفقایمان که حتی با بعضی از آنها سال ها زندگی مشترک داشتیم در هر لحظه و در هر کجا همراهمان بود و هیچ گاه از یادمان نرفته و همیشه احساس می کردیم در کنارمان هستند و با ما زندگی می کنند اما وقتی دوباره به خودمان می آمدیم و جایشان را خالی می یافتیم قلبمان فشرده می شد و رئج می بردیم، بسیاری از آنان انسان های پاکی بودند با آرمان ها عمیق انسانی و متانتشان در مقابله با سختی ها و حوادث ناگوار برجسته بود، بودند کسانی که در زیر شکنجه های وحشیانه دژخیمان دم برنیاوردند و مهر سکوت بر لب زده و شکنجه گران را نا امید کرده بودند.

اگر به زندگی خصوصی بسیاری از آنان نگاه می کردی و تاریخچه کوتاه زندگیشان را که از زبان خودشان و یا دیگران شنیده می شد ورق می زدی به جز انسانیت و دفاع از زحمتکشان چیزی نمی یافتی، چهره های خندانشان به جز در موارد ابراز کینه و خشم علیه دشمن توده ها شکسته نمی شد و ابروانشان درهم نمی رفت، تو گوئی رژیم با تجربه تاریخی هزار و چهارصد ساله اش آنان را دستچین کرده و در یک جا گیر آورده بود! به هر روی غم فقدانشان همواره مثل عقده ای در دلمان وجود داشت و آزارمان می داد و به همان ترتیب روزها و شب های زندان را سپری می کردیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بعد از آن چند ماهی را در گوهردشت گذرانده و سپس راهی اوین شدیم، ظاهرا زندان گوهردشت را از زندانی سیاسی خالی کرده بودند! در طی این مدت چند برخورد نیز با همه ما شده بود که آیا حاضر به انزجار و تعهدنامه و غیره هستید یا نه؟ روز حرکت از گوهردشت به اوین هیچ شباهتی به روز آمدن به گوهردشت را نداشت، علیرغم این که شایعاتی بر سر زبان ها بودند که می خواهند تعداد زیادی را آزاد کنند اما برای همه بچه ها علی السویه بود، خبر آزادی هیچ گونه احساس شادی را در بچه ها به وجود نیاورده بود و برای ما فرقی نمی کرد که به کجا می رویم و یا در کجا باشیم، شهر و خیابان های تهران آن احساسی را در ما برنمی انگیخت که در روز حرکت به طرف گوهردشت ایجاد کرده بود، همه چیز برایمان مرده و بی حرکت جلوه می کرد و شور و شعفی در آن نمی یافتیم اما قسمت های مختلف شهر (از طرف سعادت آباد به طرف اوین می رفتیم) برای بچه های تهران تازگی داشت و تغییرات شهری برایشان جالب بود.

بار دیگر وارد اوین شدیم و مستقیما به بند چهار اوین فرستاده شدیم، ما را به طبقه همکف بند چهار منتقل کردند که متوجه شدیم در طبقه بالا نیز عده ای زندانی هست، این تعداد باقی مانده های اوین بودند که آنها را نیز در یک جا جمع کرده بودند، توابین در میان آنان نبودند چرا که آنها را در سالن های آموزشگاه (دو، چهار، شش) نگهداری می کردند، فردای آن روز موقع هواخوری درهای بندها را باز کردند و ما توانستیم با بچه های باقی مانده اوین ملاقات کنیم، در حقیقت بندها یکی شده بودند اما معمولا آخر شب ها درها را می بستند، آنها نیز به نوبه خود خاطراتی را که بسیاری از آنها مشابه اتفاقاتی بودند که در گوهردشت اتفاق افتاده بودند از دادگاه های شرعی تعریف می کردند اما در اوین ابتدا زندانیان را از بندها به انفرادی برده و سپس دسته، دسته برای دادگاه می فرستادند، تعداد بسیار اندکی از بچه هائی که به دادگاه رفته بودند زنده بازگشتند! درصد اعدامی ها در اوین خیلی بیشتر بود، ظاهرا قبل از این که به انفراد برده شوند مختصر بررسی بر روی افراد به عمل می آمد چرا که بودند افرادی که اصلا به دادگاه نرفته بودند و مستقیما برای اعدام برده شدند، حکم اعدام در مورد آنها از قبل صادر شده بود!

مواردی هم وجود داشتند که چند تن از بچه ها در گیرودار دادگاه ها گم شده و برای محاکمه برده نشدند و توانستند جان سالم به در ببرند و وقتی جریان دادگاه ها تمام شد تازه فهمیدند که این افراد کجا بودند، چه بسا که وقتی به دادگاه برده می شدند بدون شک جزو اعدامی ها بودند، بچه های زیر حکم بلااستثنا و بچه های ابد به جز دو نفرشان همگی اعدام شدند، همچنین بقیه زندانیانی که در بندهای اوین بودند (در آن زمان طبق اخبار بیشتر این بچه ها در بند یک بالا و پائین بودند) دارای حکم های بالای پانزده و بیست سال بودند که تقریبا همه شان اعدام شده بودند و باقی مانده ها را در یک جا در بند سه طبقه بالا جمع کرده بودند.

پانویس های بخش سوم:

یک - دو قسمت نخست یاد ایام به ترتیب در شماره های یک و دو گفتگوهای زندان منتشر شده اند.

دو - البته از همه اینها ترشیش را داشتیم چون قبل از تحریم غذا اتاق ها به مقدار زیادی جنس خریده بودند و در دبه های بزرگ شور گذاشته بودند تا در طول ماه های آینده استفاده کنند اما قبل از آن که آماده شوند آنها را تمام کرده بودیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

.

منبع: 
بخش های گوناگون گاهنامه: "گفتگوهای زندان"
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: