بلندگو!

از اتاق بیست نفری فقط من مانده ام! پس از نزدیک صد روز که شب و روز آن از دستم دررفته به بند منتقل می شوم، بند خلوت شده! می گویند عده زیادی منتقل شده اند یا هنوز نیامده اند ولی از گریه های شبانه زیر پتو می فهم باید اتفاق هولناکی افتاده باشد! شریف گریه اش می گیرد: "فکر کردم تو هم با آنها رفته ای!" سرم را روی شانه اش می گذارم و اشک می ریزم! .....

 

به یاد کشتگان شصت و هفت زندان عادل آباد شیراز

عادل آباد برخلاف اسمش نه جای عادلی است و نه منطقه آبادی! چون در انتهای شهر و بیابانی برهوت بنا شده، البته شاید پس از سی و دو سال از آن تابستان خونین با گسترش حاشیه نشینی جزو شهر درآمده باشد، در این منطقه زندانی چند طبقه بنا شده است که چشم انداز آن از پشت شیشه برجک نگهبانی فقط بیابان است و بس، ساختمانی هیولامانند، در ظل آفتاب با برجک های بلند که چون اختاپوسی بر روح و روان ساکنان و محلات دور و بر آن سایه می اندازد، من نزدیک شش ماه در یک اتاقک آهنی نگهبانی دادم، اتاقکی بالای سر هواخوری بند چهار، در ارتفاع چهار متری که فقط با یک تلفن به افسر نگهبان و رئیس بدون درجه وصل بود و نمی توانستی با احدی جز این دو موجود ارتباط بگیری! یک صندلی آهنی و یک پارچ و لیوان پلاستیکی و یک فلاسک چای کل وسائل برجک بودند! آن موقع که سرباز نگهبان بودم نه سرباز زندانی همیشه از آن بالا با دوربینی که دست داشتم زندانیان را که دو به دو یا تک نفره گوشه دیوار کز می کردند نگاه می کردم.

برایم گوشه نشینی زندانیان چیزی بود مثل کز کردن خودم در برجک که بعدها به قول آقاصادق فهمیدم این کجا و آن کجا ! آن موقع که سرباز بودم نه زندانی از بالای برجکی که نگهبانی می دادم صداهای زیادی را می شنیدم، گاه فریاد و گاه ناله و آوازهای غمگین که باد به گوشم می رساند، زندان عادل آباد چندین بند دارد و من بیش از شش ماه سرباز نگهبان برج بند چهارش بودم، بندی که رئیس بدون درجه می گفت: "بند گروهک ها !" و بچه های سرباز می گفتند: "بند سیاسی ها !" من سرباز حساسی بودم و شاید به قول همان رئیس بدون درجه که برایم پرونده ساخت سرباز گروهک ها بودم! همین دو کلمه که به پرونده ام چسبانده شدند باعث شدند از برجک چهار متری نگهبانی به دالان های تنگ و تاریک شکنجه پرتم کنند و زندانی رئیس بدون درجه ام شوم و به قول افسر نگهبان مایه عبرت سربازان که در لباس مقدس به دشمن خدمت نکنند! البته افسر نگهبان و رئیس بدون درجه نمی دانند و شاید هم هرگز ندانند، من نه به دشمن خدمت کردم و نه سرباز گروهکی بودم بلکه انسانی بودم که عقل و دلم با سیاست و اخلاق ددمنشانه آنان جور درنمی آمدند!

چون روزگاری در مدرسه همین آقاصادق که معلم زندانی بند چهارشان است درس می خواندم! معلم وارسته ای داشتم که برای شاگردانش شعر می خواند و مطالبی می گفت که بند، بندشان می لرزید! آنان هرگز نخواهند دانست و نخواهند فهمید با پرویز تا قبل از تعطیل شدن دانشگاه هم خوابگاهی بودم و به علت نیاز به کارت پایان خدمت به امید معاف شدن با داشتن زن و بچه خودم را معرفی کردم و کارم به شکنجه و زندان کشید! به قول شریف (هم اتاقی و همبندم) اگر در شرکت های دولتی نمی خواستم استخدام بشوم مثل خیلی از دانشجویان که تحصیل خود را به علت انقلاب فرهنگی و جنگ رها کردند کارم به حبس نمی کشید، علت زندان افتادن من رساندن تکه یادداشت ساده ای از پرویز هم دانشگاهی سابقم به خواهرش بود که بدون آن که متوجه باشم مریدان رئیس بدون درجه ام زیر نظرم دارند آن را گرفتم و روز ملاقات به خواهرش دادم، همان رئیس بدون درجه که خودش به خاطر توزیع و ارتباط با قاچاق مواد مخدر مدتی بعد به زندان افتاد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بند چهار مثل سایر بندها سه طبقه است که با چند پله و چند راهرو باریک به هم ارتباط دارند، هشت اتاق سمت راست و درست روبروی آن هشت تا سمت چپ با یک زیرهشتی نسبتا بزرگ که چسبیده به دستشوئی و حمام طبقه پائین است، در طبقه همکف یک راهرو نسبتا بزرگ به پهنای سه متر و درازای بیش از صد متر وجود دارد که یک سرش به زیرهشت محل نگهبانان و رئیس بدون درجه و سر دیگرش به هواخوری یا حیاط بند می خورد، در این حیاط نسبتا بزرگ اغلب روزها از هشت صبح تا هفت عصر باز است، البته اگر نگهبان بند آدمی مثل شیرازی باشد، همین هوا خوردن ساده به دلخواه باز می شود! در همه اتاق ها، در تمامی طبقات به راهروها باز می شود، درهائی میله ای که به سرعت می توان آنها را قفل زد! همه زندانیان مثل جانوران باغ وحش جلوی چشم هستند، چشم نگهبانان یا کسانی که در راهرو قدم می زنند و یا در اتاق روبرو در گوشه ای کز کرده اند!

بند چهار یک میکروفن و بلندگو با دم و دستگاهش در زیرهشت دارد که اغلب ساعات روز صدا می دهد، گاه سرود و اخبار و نوحه پخش می کند و گاه دستورهای آمرانه می دهد، امروز همه در انتظار صدای بلندگو هستند، می دانند با آمدن رئیس بدون درجه وضع به نفع آنان نیست! همه چشم و گوششان به بلندگوست، ساعت نزدیک هشت صبح صدای رئیس بعد از چند سرفه ممتد توی بند می پیچد: "تا اطلاع ثانوی هواخوری ممنوع است!" بهانه اش هم دعوائی است که کازرونی دم صبحی با یکی از بچه ها راه انداخته، گویا یک نفر شیر گرم حمام را خوب سفت نکرده و آب کمی هدر رفته، به مجید گیر داده اند که قصد خرابکاری داشته است، کازرونی هیکل نخراشیده و زمختی دارد، بزن بهادر است و گاهی اوقات که نگهبان شیرازی تَیرش می کند مثل خود او می شود، یک سال است از هوادار دوآتشه گروهش به مرید از جان گذشته شیرازی و رئیس بدون درجه تبدیل شده! بیشتر وقت ها زیرهشت نشسته و با آنها پچ پچ می کند!

پرویزبا شنیدن صدای بلندگو ، غلتی می زند: "باید از اون روزای سگی باشه!" و از کیسه نایلونی کنار تخت دیوان شمس را برمی دارد، بند خلوت خلوت است و اغلب روی تخت یا کنج اتاق کز کرده اند، به بهانه دستشوئی که چسبیده به اتاق زیرهشت است می روم که هم دست و رویم را بشویم و هم ببینم چه خبر است، شیرازی تکیه داده به میله های زیرهشت و تا ته راهرو را زیر نظر دارد، مانند شکارچی که برای شکار کمین کرده، صدایم می زند: "مگه نگفتم با این بچه ها حرف نزنین؟" از مجید حرف می زنم که قرار است امسال دیپلمش را بگیرد و گاهگاهی از صادق معلم سابق سؤال می پرسد، سر تکان می دهد: "امتحان داره! چند تا مشکل درسی داشت؟" به کازرونی نگاه می کند: "هه هه! مشکل درسی یا خبرگیری؟" و هلم می دهد توی دستشوئی!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با صادق و شریف و پرویز که همدیگر را می شناختیم در یک اتاق بیست نفره که هشت نفر کف خواب هستند هم سفره هستم، هر کدام برخلاف آرزو و برنامه ای که داشتیم چیز دیگری شدیم، شریف دانشجوی معماری که دوست داشت مهندس شود نقاش ساختمان شد و صادق که قرار بود در سن چهل و چند سالگی با خواهر شریف ازدواج کند و کتاب چاپ کند متهم به تشکیل گروه براندازی! من و پرویز هم که قرار بود پزشک شویم و داروساز با انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه شدیم سرباز و تزریقات چی، من و شریف متأهل هستیم، من یک پسر دارم به نام بهروز و شریف یک دختر دارد به نام سوگل که تقریبا باهم همسن و سال هستند، از جمع چهار نفره ای که پنهانی هم خرج شده ایم فقط پرویز و صادق حکم نگرفته اند و به قول زندانی ها زیر تیغند! در کاغذ مهر شده ای که به دیوار سیمانی اتاق چسبانده اند جلوی اسم شریف و صادق نوشته اند: "گروهک ملحد!" و برای من و پرویز نوشته اند: "گروهک منافق!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پرویز از خیره شدن کازرونی به داخل اتاق بدش می آید، به طراح زندان که آن را شبیه زندان های آمریکا ساخته فحش می دهد: "لامصب آکواریم ساخته!" نگاهش می کنم، سبیل نازک سیاه با چشمان درشت و موی سیاه و چهره سفیدش می خواند، برخلاف سبیل کوتاه و ریش جوگندمی صادق پرویز همه چیزش باهم جور است، شریف دوست خانوادگی صادق که شوخ طبع است با صورت سفید پر از کک مک و ریش و سبیل بور انگار از کلمه آکواریم خوشش آمده، از تخت پائین می پرد: "چه ماهی های رنگارنگی هم داره!" به موی زبر سیاهم دست می کشد: "بچه آبودان چطوره؟" صادق کنار سه تا از بچه های کف خواب روی زمین نشسته، از فلکس یک لیوان چای می ریزد: "آکواریم، ماکواریم را ول کنین، شیرازی را بچسبین که از امروز همه کارس! دیگه از این به بعد به راه رفتن هم گیر میده!" و به قاب عکس سوگل کنار تخت شریف نگاه می کند.

به عکس نگاه می کنم، فکر می کنم باید شبیه خواهر شریف باشد که صادق دل در گرویش دارد، دخترک مثل یک پروانه رنگی است، انگار دارد توی باغچه پرواز می کند و روی گل های زرد و قرمز می نشیند، یاد ملاقات دو هفته قبل می افتم که شریف میخ دخترش شده بود، با گیس های بافته و طلائیش، می گویم: "شریف دختر بلائی داری، بهروز مرا بیچاره کرده!" پرویز می خندد: "پسر تپل سؤال کرده چرا باباها همشون زندانن؟ میدونی دختر بلا چه جواب داده؟" و به صادق نگاه می کند: "گفته اگه تو هم بزرگ بشی می اندازنت زندان!" شریف آه می کشد: "آخه چی بگه دختر بیچاره من!" صادق می خندد: "بهروز بینوا را ترسانده!" و دستی روی ریش جوگندمیش می کشد: "شاید سوگل راست بگه!" و زل می زند به کازرونی که به میله زردرنگ اتاق تکیه داده و گوش ایستاده است! زیر لب می گوید: "برو زیرهشت، رئیس منتظرته!" صادق از وقتی جریان زندان مرا فهمیده و سبیل جوگندمی و زیبایش را به زور تراشیدند و مجبورش کردند ریش بگذارد چشم دیدن کازرونی و شیرازی و رئیس بدون درجه را ندارد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

امروز بعد از یک هفته هواخوری آزاد شده، به سراغ باغچه آمده ام، خاکش خشک و سفت شده، با سیخ کوچکی که توی زمین مخفی کرده ام شروع می کنم به زیر و رو کردن خاک، دستم خاک و خلی می شود و چند حشره ریز و یک عنکبوت زرد روی مچم راه می روند، صادق لباس گل و گشاد زندان را پوشیده، خاک سفت شده را پا می زند: "خیلی خشکه!" و یک کیسه نایلونی از جیب درمی آورد، شریف به ریش صادق دست می کشد: "اگه میدونستم با ریش این شکلی میشی عمرا نمیذاشتم بیای خواستگاری خواهرم!" با سر و صورتی که با ریش تراش یا مکینه غلام (آرایشگر بند یک) اصلاح کرده به کرمی که توی خاک می لولد نگاه می کند: "این هفته فکر کنم گلم را بینم!" و می خندد، مثل یک کارشناس دست به کمرش زده است: "کرم برای خاک خوبه!" به دور و برش نگاه می کند و چند نهال کوچک سبز که توی دستمال نمداری گذاشته از جیب پیراهن گل و گشادش درمی آورد، صادق می خندد: "جنس ممنوعه!" و تخم چند نوع سبزی که مشخص نیست از کجا گیر آورده نشان می دهد: "اینها را هم بکاریم!"

می دانم شریف به بند عادی کانال زده و هر چه می خواهد گیر می آورد و برای نهال های انارش برنامه دارد، آن هم توی این باغچه چند متری که با هزار مکافات مسئول فرهنگی بند را که جنگزده و همشهری درآمده راضی کرده ام، پرویز به شوخی مالکیت آن را به نام من زده است و اسمش را گذاشته باغچه حسن! شریف از یک باغدار اطلاعاتی در مورد کاشتن درختان میوه گرفته و دوست دارد همه دانش کسب شده اش را امتحان کند، به نهال های انار که سبز شده و ریشه شان خوب خیس خورده نگاه می کند: "تا موقع میوه دادن معلوم نیس کجا باشیم!" پرویز به آسمان و لکه ابر سیاهی که مانند جانوری عظیم الجثه جلوی خورشید را گرفته اشاره می کند: "اونجا !" و زل می زند به کازرونی که آمده ببیند چه خبر است! کازرونی دستی روی شکمش می کشد، خودش را وارد نشان می دهد: "انار میوه کویریه، اگر باران هم نباره میمونه!" و تسبیحش را دور سر مجید که کنار دیوار نشسته می چرخاند و دور می شود، صادق با کیسه پر از آب سر می رسد و به کازرونی نگاه می کند که با احمد زل زده اند به مجید، آب را توی باغچه می ریزد: "زمین بد طوری تشنه اس!" و با کیسه نایلونیش دوباره راه می افتد.

مجید چشم، چشم می کند و با دور شدن صادق یکهو کنارم می نشیند، کتاب درسی دستش است: "چند تا سؤال دارم!" مضطرب به این ور و آن ور نگاه می کند: "گفتن نباید با آقاصادق حرف بزنی!" می دانم پرونده اش را طوری که دوست داشتند درست کرده اند، به قول صادق: "این بچه ها به سلول و سمپات چه کار؟" با چشمان درشت سیاه و چهره گندمگون مثل یک سرو قد کشیده در شانزده سالگی مثل خیلی از جنگزده ها ساکن شیراز شد، دوره دبیرستانش را تمام نکرده بود، به همراه چند دانش آموز به اتهام آتش زدن چند عکس گرفتار و زیر حکم است! اغلب کارهای بند و آشپزخانه را مجید و بچه های اتاق او که اغلب دانش آموز و زیر بیست سال هستند انجام می دهند، از شستن و نظافت اتاق نگهبانی و زیرهشت گرفته تا گرفتگی لوله فاضلاب که هر چند روز بالا می زند، مویش را اغلب نمره یک می زند، با شلوار کردی که پایش است بیشتر به شاگرد راننده اتوبوس یا کامیون می خورد، اتاقشان روبروی اتاق ماست، بیست و پنچ نفری می شوند، همه هم دانش آموز و رئیسشان شده کازرونی، به دور و برش نگاه می کند: "سؤال دارم!" می گویم: "بنویس!" و اشاره می کنم: "دستم خاکیه، بذار توی جیب شلوارم!"

کاغذ را می چپاند توی جیب گل و گشادم و می خندد: "فکر میکنن مواد توی جیبت گذاشتم!" چند نفر از هم اتاقی های مجید دورتر از باغچه قدم می زنند، احمد توی آفتاب نشسته و سرش را می خاراند، او هم جنگزده و همشهری مجید است، لاغر و سفید و چشم ریز سیاه و غمگینی دارد، نمی دانم چه بلائی سرش آورده اند که پادو کازرونی شده است! چند نفر دیگر که اسمشان را نمی دانم ولی همبند هستیم و بیشتر بالای چهل سال دارند مثل کبوترهائی که سردشان است کنار دیوار سیمانی سه متری حیاط ظل آفتاب کز کرده اند، دارم خاک خیس خورده را زیر و رو می کنم و آبی را که صادق آورده روی تخم هائی که کاشته ایم پخش می کنم که صدای بلندگو در حیاط بند می پیچد، مجید آه می کشد: "کار احمده!" شریف تکه گل خیس شده توی دستش را نرم و شستش را توی زمین می کند و علف ریشه داری را از زمین می کند، به آسمان نگاه می کنم که تکه ابر سیاهی جلوی گرمای خورشید را گرفته است، مجید کتاب را ورق می زند و به متنی که از آن سر درنمی آورد خیره می شود: "مطمئنم کار احمده!" و کتابش را می بندد، صادق کیسه نایلونیش را روی تخم هائی که کاشتیم می چلاند، کیسه را تکان می دهد و می دهد به شریف.

حس می کنم عصبی شده، چشم هایش داد می زنند، نگاه می کند به شیرازی که روی پله های بند مثل مجسمه ایستاده است، شریف نگهش می دارد: "مشکلی نباید باشه!" و زیر لب به کازرونی فحش می دهد، به دیوار بلند سیمانی نگاه می کنم و به صف آدم های کز کرده کنار دیوار و صادق که سلانه، سلانه طرف شیرازی می رود، چند کبوتر چاهی روی دیوار نشسته اند و به هم نوک می زنند، ظاهرا کبوتر نر پهنای دیوار را برای جفتگیریش تنگ می بیند، سعی می کند با نوک زدن و دنبال کردن برای خود و ماده اش که با باز کردن بال به او علامت می دهد جائی مساعد پیدا کند، خنده ام می گیرد از روزهائی که در برجک نگهبانی می دادم و به زنم فکر می کردم و دوست داشتم بفهمم حرف زندانیان درباره زن چیست؟ یاد صادق می افتم، او هم مثل من نمی داند چه شد که به قول خودش یکهو از معلمی و تشکیل زندگی آن هم به قول خودش سر پیری همه چیزش به هم خورد و شریف را با دست بسته و صورت کبود آوردند! وجب به وجب خانه اش را گشتند و به زندان آورده شدند! به شریف نگاه می کنم، عصبانی است، به عالم و آدم فحش می دهد، به مجید تشر می زند: "حالا وقت سؤال کردن بود؟"

مجید دلخور بلند می شود و می رود طرف احمد، چشمش را براق می کند: "هفته دیگه امتحان داشتم!" و مشتی توی سینه اش می زند و می دود طرف صادق که با شیرازی روی پله ها یکی به دو می کند! صدایش می زنم، برمی گردد: "نمی بینی پیله کرده؟" سرش را پائین می اندازد، می گویم: "کار آقاصادقت را سخت تر نکن!" همگی زل زده اند به صادق که باید برود انفرادی! شریف می گوید: "کاش میدونستم این شیرازی چه مشکلی با تو داره!" سؤال های مجید که در جیبم مانده به دستش می دهم، بی حوصله نگاه می کند: "بهش بگو صفحه بیست راهنمای کتابش را تمرین کنه!" و با کیسه دوخته شده از گونی آشپزخانه سلانه، سلانه می رود زیرهشت، شیرازی کیسه را می گردد و به شریف و من که همراهش تا زیرهشت رفته ایم گیر می دهد! برمی گردم به اتاق و از تخت خالی صادق خود را می کشانم روی تختم که با سقف نیم متر فاصله دارد، پرویز از تختش که چسبیده به تخت من است خودش را سر می دهد طرفم: "نمیدونم چه خوابی براش دیدن!" و آه می کشد، مجبور است طوری بنشیند تا سرش به سقف نخورد، مثل صادق بلاتکلیف است، آن هم به خاطر پانسمان همکلاسی سابقش که تیری به کتفش خورد!

دو سال است زیر حکم مانده، پرویز تنها فرد از جمع بیست نفری اتاق است که به خاطر دانستن علم پزشکی همه زندانیان حتی نگهبان ها هم به نوعی با او حرف می زنند، می گویم: "اگر علت مجید باشه فوقش یک شب!" و شعری از مولانا می خوانم: "عقل گوید شش جهت حدست برون راه نیست!" کازرونی گوشش تیز می شود، شریف با انگشتش ادا درمی آورد، کازرونی فحش می دهد و طرف شیرازی می رود، احمد نگاهم می کند، نمی دانم چرا پشت کازرونی رفته و صادق معلمش را ول کرده، پرویز می گوید: "نمیدونم سر بیچاره چه بلائی آوردن که از همه چیز میترسه!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شب از نیمه گذشته، می بینم صادق را می آورند، حال خوبی ندارد، توی پتوی کهنه اش خود را پیچانده، پائین را نگاه می کنم: "مخلص سقای انارها !" ظاهرا خواب است یا خودش را به خواب زده، شریف نیم خیز می شود: "چرا نصف شبی آوردنش؟" و دستش را که از پتو بیرون افتاده تکان می دهد، صادق عصبی به نظر می رسد، حال حرف زدن را ندارد، چشمش را نیمه باز می کند: "خسته ام!" و پتو را روی سرش می کشد، تا صبح خواب به چشمم نمی رود، حس می کنم خبری باید باشد، پچ پچ زیاد شده، شایع شده رئیس بدون درجه می خواهد ترکیب اتاق ها را عوض کند، در فکرم با چه کسانی می افتم، می بینم تا عید بیست روز مانده، خودم را به سرنوشت می سپارم و با صدای بلندگو بیدار می شوم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از ظرف صبحانه لقمه پنیری برمی دارم و با یک لیوان چای می روم طرف باغچه و به دانه های سبزی که نوک زده اند زل می زنم، بلندگو سر و صدای زیادی راه انداخته، معلوم نیست نوحه پخش می کند یا مارش نظامی، احمد و مجید کنار دروازه نشسته اند، نمی دانم به هم چه می گویند، شریف به انار سبز که پربرگ شده اشاره می کند و با نوک میله که توی زمین فرو کرده لبه باغچه را می تراشد، صادق با چشمان پف کرده توی حیاط می آید، خمیازه بلندی می کشد و نفس عمیق می کشد و می نشیند کنار باغچه و اشاره می کند به چند گلی زرد که گوشه و کنار درآمده، نگاه می کند: "تخم هاش را باد آورده!" شریف سر به سرش می گذارد: "استاد! تخم و باد باهم نمیسازن!" و دانه های خشک شده گل زرد را در دستمالش می ریزد، بلندگوی بند صدایش قطع نمی شود، به قول پرویز گوش فلک را کر کرده! "ای لشکر صاحب زمان آماده باش!" و به کازرونی و احمد اشاره می کند که با بلندگو همصدا شده اند و چند نفر هم دورشان را گرفته اند و سینه می زنند!

نمی دانم چه می شود یکهو جنی می شوند و می ریزند سر مجید! با پرویز و شریف و صادق آنها را پس می زنیم و می دوم طرف مجید که زیر مشت و لگد ناله اش بلند شده است! بینی مجید خونی است و صدای: "ای لشکرصاحب زمان" دسته کازرونی را از خود بی خود کرده، شیرازی روی پله ایستاده و سینه می زند، خود را بدون اطلاع نشان می دهد! یقه صادق را می گیرد: "بازم بچه ها را تحریک کردین؟" و رو می کند به مجید: "مگر نگفتم با صادق حرف نزن؟" کازرونی و چند نفر دورش را گرفته اند، صادق تو صورتش زل می زند: "می خواهم مسئول فرهنگی را ببینم!" دستی به ریشش می کشد: "مرخصیه!" و می خندد: "فعلا همه کاره بند منم!" دست صادق را می کشم و با پرویز و مجید می رویم توی اتاق، می دانم توی کیسه اش باند و چسب است، با دستمال صورتش را پاک می کنم، صدای بلندگو آهسته شده و احمد زل زده است به اتاق، کازرونی می آید و مجید را کشان، کشان از اتاق ما می برد! دلم برای مجید می سوزد، با اینها چه می کشد؟ صادق روی تخت دراز می کشد، حال و هوای حرف زدن ندارد، نگاهم می کند و زیر لب می خواند: "چندان که خواهی درنگر که نشناسی مرا !"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پرویز روی کوزه شکسته بسته ای که مجید از آشپزخانه گیر آورده گندم کاشته و سفره هفت سین را با چیزهائی که دم دست بوده کامل کرده، مسئول فرهنگی اجازه داده کسی روز عید ممنوع الصحبت نباشد، بلندگو یک ساعت مانده به تحویل سال اعلام می کند: "همه می توانند باهم صحبت کنند و یک روزی باهم سر یک سفره باشند!" صد نفری هم سفره می شویم، عید مثل این که همه را باهم آشتی داده، کسی به کسی پیله نمی کند، شاید از حال و هوای عید باشد، حتی نگهبان ها هم اخلاقشان عوض شده، شیرازی و رئیس مرخصی رفته اند و کازرونی ظاهرا بی رئیس شده، می گویند بعد از سیزده می آید، احمد و مجید آشتی کرده اند، تخم هائی که کاشته ایم همه سبز شده اند و بین صادق و شریف که سر انارها اختلاف است که میوه می دهند یا نه، شریف می گوید: "اگر گل داد میوه هم می دهد!" و کمی شوید و نعناع می چیند و سر سفر می گذارد، پرویز با خوشحالی به همه برگی تعارف می کند: "از تولید به مصرف!" و فال حافظ می گیرد: "ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم!" مجید که همیشه شعرها را غلط، غلوط می خواند خنده کنان می گوید: "از بدشانسی اینجا به پناه آمده ایم!" صادق ساکت است، در فکرم سال خوبی خواهیم داشت یا نه؟ در چشم مجید و احمد اضطراب و ترس پنهانند، هرچند اغلب همین حس را دارند و هر کس یک جوری پنهانش می کند، حتی کازرونی! ناهار را که می خوریم شوخی و خنده تمام می شوند، مثل این که با غروب آفتاب عید هم تمام شده است، بلندگو همه را به داخل بند فرامی خواند و هر کس توی تختش کز می کند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از صبح در بند را باز گذاشته اند، کنار باغچه می روم و به سبزی های زرد شده نگاه می کنم، مجید دورتر ایستاده، مثل این که می داند چه فکری می کنم: "آفتاب ظهر سبزی ها را خراب میکنه!" صادق با کیسه آب روی سرم ایستاده: "خیس نشی!" و یک باره آن را خالی می کند، شریف داد می زند: "ساقه انار نازکه، ممکنه بشکنه!" صادق که ریشش را اصلاح کرده و سبیل جوگندمی به او چهره شاعرانه ای داده می خندد و دست روی چشم می گذارد و زیر لب می گوید: "باورش شده کارشناسه!" و می پرسد: "ساقه ای شکست؟" انارها قد کشیده اند و باغچه شکل تازه ای گرفته، چند تخم هندوانه هم سبز شده و یکی از آنها دارد پهن می شود، ساقه نازکشان را با نخی جمع و جور می کنم تا هم سایه ای باشد برای سبزی ها و هم اگر هندوانه داد مشخص شود، گوجه ها تک و توکی درآمده اند و چند تائی از آنها گل داده اند، پرویز از میان سه انار سبز شده آن که بزرگتر و بلندتر است به نام خود می زند، شریف می خندد و برای هر انار اسمی می گذارد: "انار پرویز، انار آقا !" مجید از دور داد می زند: "و انار من!" می خندم: "پس من و شریف صاحب هندونه شدیم؟" صادق سرش را می خارند و به سبیلش که کمی کوتاهش کرده دستی می کشد: "بروم سقائیم را بکنم!" و با کیسه نایلونیش که این بار خوب دوخت و دوزش کرده طرف شیر آب می رود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

بلندگوی بند پس از چند لحظه و پخش سرود سکوت می کند و ناگهان در میان بهت و حیرت زندانیان که پای بلندگو ایستاده اند خبر از آتش بس می دهد! خبری که چند روز به صورت شایعه شنیده می شد، یاد پادگان می افتم و روزی که تقسیم شدیم، چقد دوست داشتم اگر معاف نشوم جبهه بروم، فکر می کردم راحت می شوم، به قول پدرم مرگ یه بار، شیون هم یه بار! اشتباه از خودم بود، اگر نمی نوشتم دیسک کمر دارم شاید کارم به امور انتظامات و نگهبانی نمی رسید، یاد رفیق و پسرعموی کشته شده ام در عملیات کربلای چهار می افتم و دلم می گیرد، همه ساکتند و گوششان به اخبار است، زیرهشت هم سر و صدائی نیست، با این که ساعت سه شده در هواخوری را باز نکرده اند!

پرویز می گوید: "خیلی ساکت شدن!" شریف می گوید: "حتما خبریه!" و صادق زیر لب می خواند: "ما بی غمان دل از دست داده ایم!" خودم هم بی حوصله نگاهشان می کنم، یک ماه است کسی به ملاقاتم نیامده! نمی دانم از بی پولی است یا مشکلی پیش آمده، روی تخت دراز می کشم و به شعرخوانی صادق گوش می کنم، شریف لباس های چرکش را جدا می کند: "فردا روز ملاقاته!" و دو به شک به من نگاه می کند: "روز دیدن سوگل!" پرویز می گوید شاید خواهرش بیاید، خواهرش را یکی، دو بار پشت شیشه دیده ام، همان خواهری که نامه را بهش رساندم و چند ماهی بازداشت شد، مثل خودش همیشه لبخند به لب دارد، با چشم های غمگین به پرویز نگاه می کند، خانواده ها ساعت و نوبت ملاقاتشان را طوری تنظیم کرده اند تا حداقل بچه های همدیگر را در سالن ملاقات از پشت شیشه ببینند، ملاقات قبل دختر شریف با گیس روبان زده اش مثل یک پروانه رنگی بلبل زبانی می کرد، پسرم اصلا با من حرف نزد، شریف می خندید: "دخترم دل پسرت را برده!" و صادق می گفت: "یک دل نه، صد دل عاشق سوگل شده!" می خندیم و منتظر فردا می نشینیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

همه منتظر صدای بلندگو برای خواندن اسامی هستند، احمد روی تختش که روبروی اتاق ماست زل زده به پرویز و صادق که کنار هم نشسته اند، دلم برایش می سوزد، در نوجوانی به چه کارهائی کشانده شده است، شیرازی دست به کمر توی بند قدم می زند و هی به این و آن دستور می دهد، ظاهرا برنامه دارد! به صادق و پرویز که توی اتاق نشسته اند تشر می زند و من و شریف را که با لباس تمیز در انتظار ملاقاتیم هل می دهد توی دستشوئی: "باید مثل آینه بشه!" می گویم: "نوبت اتاق ما نیست!" یکی، دو نفر از هم اتاقی ها هم همراهی می کنند، شیرازی دستم را می گیرد و کشان، کشان می برد زیرهشت و کازرونی با چند نفر می ریزند سر صادق و پرویز که جلوی زیرهشت با صدای بلند اعتراض می کند، یک ساعت بعد از بلندگو می شنوم ملاقات ها لغو شده و همه باید در اتاق ها باشند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

شب دو، سه نفر که تا حالا ندیده ام در راهرو با رئیس بدون درجه توی راهرو قدم می زنند و به اتاق ها سرک می کشند و در گوش هم پچ پچ می کنند و چیزی می نویسند! به مجید فکر می کنم و صادق و پرویز که توی خودشان رفته اند، چند جوان گچسارانی که تازه به بند آورده شده اند کنار زیرهشت مضطرب روی زمین نشسته اند، کازرونی حال آشفته ای دارد، احمد هم ساکت شده است، می گویند: "هیأتی برای بررسی از مرکز آمده!" هواخوری ممنوع است و بلندگوی بند فقط نوحه و قرآن پخش می کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

به بازداشتگاهی آورده می شوم که روز اول دستگیری بودم، پرویز و صادق با من نیستند و از مجید و شریف خبری نیست، آشنائی نمی بینم، سعی می کنم به جوان گچسارانی نزدیک شوم، به کازرونی نگاه می کند و با چشم و ابرو علامت می دهد، با جمعی که به اینجا منتقل شده ایم فقط با او سلام و علیک داشته ام، کازرونی که اغلب باهم در گیر می شدیم از صبح تا شب ذکر می خواند و به کسی کاری ندارد، دیوار سیمانی سیاه با سقف بلندش و فریادهای هولناکی که هر چندگاه از راهرو شنیده می شوند فضای اتاق را سنگینتر کرده اند! مانده ام بیرون اتاق چه خبر است؟ به کسی چیزی نمی گویند حتی به کازرونی! کبوتر چاهی از پشت شیشه سقف که قسمتی از رنگ تیره آن پاک شده به شیشه نوک می زند، مثل این که کبوتر حال ما را حس می کند، با چشم ریز سیاهش ما را نگاه می کند، شب و روز را مثل هم سر می کنیم! از اتاق بیست نفری فقط من مانده ام و جوان گچسارانی و یک معلم روستا که به تازگی به اتاق آورده شده، آهسته می گوید: "امروز سی ساله شدم!" با چند تار سفید درآمده روی کاکل موی نسبتا بلندش چهره غمگینی دارد، بی تاب از هیأت و سؤال هایش حرف می زند! می گویم: "می خواهند ببینند زنده ایم یا مرده!" جوان گچسارانی با بغض می گوید: "مگر آدم را چند بار می کشند؟" و می زند زیر گریه! نگهبان بازداشتگاه خرما پخش می کند: "خیرات شب جمعه!" و می خندد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از نزدیک صد روز که شب و روز آن از دستم دررفته به بند منتقل می شوم، چشم، چشم می کنم، آشنائی می بینم، بند خلوت شده! می گویند عده زیادی منتقل شده اند یا هنوز نیامده اند ولی از گریه های شبانه زیر پتو می فهم باید اتفاق هولناکی افتاده باشد! از کازرونی هم خبری نیست! می گویم: "او دیگر چرا؟" دلم برای بچه ها به خصوص مجید می سوزد، یاد احمد می افتم و چشم ریز محزونش که خنده را فراموش کرده بود، زیرهشت نشانده شده ام تا اتاقم را مشخص کنند، شریف را در راهرو می بینم، چشم می گردانم شاید صادق و پرویز را بینم، رئیس بدون درجه می گوید: "عجب! تو منتقل نشدی؟" و خنده موذیانه ای می کند: "توی اتاقتان پنج تخت خالی هم داریم!" شریف آه می کشد و در بغلم می گیرد و اشک می ریزد، از چشم های یکدیگر می خوانیم چه گذشته است! به کتاب های پرویز اشاره می کند که بی صاحب کنار تختش رها شده اند! حافظ را باز می کند: "درد عشقی کشیده ام که نپرس!" یکی از هم اتاقی ها که کف خواب بود و الان روی تخت پرویز نشسته می گوید: "شایع اس خیلی ها منتقل شدن!" شریف نگاهش می کند: "انتقال کلمه رمز است!" گریه اش می گیرد: "فکر کردم تو هم با آنها رفته ای!" سرم را روی شانه اش می گذارم و اشک می ریزم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

هواخوری آزاد شده است اما کسی دل و دماغ هوا خوردن ندارد! باغچه هم خشک شده و تنها یک انار در گوشه باغچه سبز و بزرگ مانده است، شریف می گوید: "این باید انار مجید باشه!" می گویم: "خوب طاقت آورده!" روی برگ های نازک انار دست می کشم: "شاید با آب دادن جان بگیرن!" به زمین خشک و چند علف درآمده نگاه می کنم، حس می کنم مثل باغچه شده ام، از لابلای ساقه های سبز و بی جان پرویز را می بینم، تعجب می کنم، با حنجره ای خون آلود می خواند: "بده تا بنوشم به یاد کسی که هست از غمش در دلم خون بسی!" از بلندگو سرود: "جهان شد به کام ما !" شنیده می شود، به انار مجید نگاه می کنم، می بینم با همه بی جانی گل داده است، آن هم گل های قرمز کوچک، شریف با نایلون صادق کنارم می نشیند: "کجائی؟" و آب را ول می دهد توی باغچه که تشنه تشنه است.

 

منبع: 
http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=49943
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: