پنج درنگ از ملاقات در اوین

از صبح یک سر توی سرم می زدند که دروغ گفتی و باید راستش را بنویسی! یک ساعت وقت داده بودند فکر کنم و بنویسم و یا برای تعزیز به زیرزمین بروم! چیزی برای نوشتن نداشتم! ..... در ملاقات مادرم گفت که هر کاری می کنی بکن اما کسی را لو نده! .....

 

 

درنگ نخست

نخستین بار اوین را در اواخر سال ۱۳۵۵ دیدم، با مادرم به ملاقات بهروز (برادرم) رفته بودیم، گویا پس از بازداشت چند تن از فعالان سیاسی در خرم آباد او را برای بازجوئی دوباره به اوین برده بودند اما تا آبان ۱۳۵۷ که آزاد شد در آنجا ماند، آن روزها اوین زندانی دورتر به نظر می رسید، شاید دورتر از قزل قلعه که هبت (هیبت الله معینی چاغروند) برادر دیگرم در آغاز دهه پنجاه در آنجا زندانی بود و یا قصر که در مرکز شهر بود و شماری از اعضای خانواده ام در آن زندانی بودند، مادرم می گفت: "اوین همان برهوت است!" هر بار می بایست چندین ساعت در آن برهوت در برابر زندان که برعکس زندان قصر نه امکان راحت و ارزانی مانند اتوبوس های دو طبقه داشت که از گاراژ شمس العماره (میدان توپخانه) مستقیم به جلو زندان می رفتند و یا از خانه عمه سلطنت در خیابان پیروزی که با دو کورس تاکسی و یا اتوبوس می شد به میدان قصر رسید، نه در اطرافش فروشگاهی برای خرید خوراکی بود و نه تا چشم کار می کرد رفت و آمدی! تنها برای تابستان درختان بزرگ کنار دیوارش سایبانی برای خانواده بودند، آن ‌هم اگر نگهبان ها اجازه می دادند تا در انتظار نوبت ملاقاتشان در سایه آنها بنشینند!

در این برهوت نخستین چیزی که توجه را جلب می کرد کلاغ ها و صدای دهشتناکشان بود و هر بار که غارغارشان بلند می شد مادر زیر لب دعا می خواند، اتاق های ملاقات نسبت به سالن های ملاقات قصر کوچکتر و کم ازدحام تر بودند، با آن که زمان ملاقات همان پانزده دقیقه بود اما بهتر می شد گفت و شنید، از دم در تا اتاق های ملاقات راه زیادی نبود، هنوز اتاق ملاقات با قاب های شیشه ای نساخته بودند! در پشت همین شیشه ها بود که در مهرماه ۱۳۵۷ مادرم به یکباره از زیر چادرش اعلامیه ای را بیرون آورد و به شیشه اتاقک چسباند تا بهروز بخواند، اعلامیه یکی از گروه های چریکی بود که با باورهای بهروز نزدیکی نداشت! با این حال شوق چشمان بهروز و لبخندش را هنوز به یادم دارم، بهروز پس از آزادی ماجرای آن روز را که چندی پس از اعتصاب غذای بزرگ زندانیان سیاسی در اعتراض به کشتار هفده شهریور بود با همان شوق در چشمانش، واکنش همبندانش را به ماجرای اعلامیه و تأکیدشان بر بازگشت ناپذیری قیام مردم تعریف می کرد.

درنگ دوم

پس از انقلاب من نخستین عضو خانه بودم که بازداشت شدم و به اوین رفتم! از بازداشتگاه‌ وزرا به اوین رفتم، حسینی بازجوی شعبه پنج در کنج دیوار نشاندم و گفت: "چشمبند را بالا بزنم و بعد پرسید: "می دانی اینجا کجاست؟" و من با آن که می دانستم ولی گفتم: "نه!" شب بود و خسته بودم، از شب پیش در راهرو دفتر مرکزی دادستانی نشانده بودندم، یک ساعت هم نخوابیده بودم، صدای تعزیر شعبه هفت و تم ضرباهنگ شلاق دلم را می لرزاند، نمی دانستم صدای چیست؟ نمی خواستم بدانم، حتی زمانی که از زیر چشم به پاهای ورم کرده و گاه خون آلود کسانی که در آن سوی راهرو نشسته بودند نگاه می کردم سعی می کردم توجیهی‌ به جز شکنجه پیدا کنم! شب سالگرد ترور رجائی و باهنر بود، نوحه: "ز داغت بمیرم برادر رجائی!" آهنگران را یکسره با صدای بلند پخش می کردند و پاسدارها و بازجو‌ها با آن سینه می زدند، گاه زندانیان را هم بلند می کردند تا آنها هم در گروه سینه زنی که حلقه وار در میان دو راهرو شعبه سینه می زدند شرکت کنند، برخی از آنها تعزیز شده بودند و هنوز پاهایشان ورم داشتند، گاهی هم از داغ برادر رجائی و باهنر محکم به جای سینه خود بر سر زندانیان نشسته در کنار دیوار می زدند!

حسینی گفت: "اینجا اوین است، میدونی اینجا همان جائی است که جزنیتان هم به حرف آمد؟" پاسخم از خستگی بود و نه شجاعت و یا نه حتی حاضر جوابی: "من فکر می کردم ساواکی ها از اوین رفته اند!" و هنوز هم ضرب سیلی ئی که از پشت به گردن و صورتم نواخته شد را حس می کنم! آن شب تنها با سیلی به پایان نرسید، شاید باز هم جوانی بود یا توهم به پیشبرد خط امام در راست حاکم بر اوین که در پاسخ به پرسش های نخستین نوشتم : "تفتیش عقاید بر مبنای اصل سی و دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ممنوع است و من از پاسخ خودداری می کنم!" به هر روی با روش ارشادی تعزیری بازجو قانع شدم که قانون اساسی اصلی، قانون اوین است و باید به برخی پرسش ها پاسخ داد!

درنگ سوم

سه ماه بعد بود، بازجوئی ها پس از وقفه ای یک ماهه شروع شده بودند، از صبح یک سر توی سرم می زدند که دروغ گفتی و باید راستش را بنویسی! یک ساعت وقت داده بودند فکر کنم و بنویسم و یا برای تعزیز به زیرزمین بروم! چیزی برای نوشتن نداشتم، پس از زیرزمین!!! بعد از ظهر دوباره مرا به جلو شعبه آوردند، حسینی آمد و روی صندلی کنج دیوار بازجوئی نشاندم و برگه بازجوئی را جلو دستم گذاشت: "همه مسائل خرم آباد را بنویسید!" خواستم بپرسم: "کدام مسائل را؟" و هنوز "ب" برادر را نگفته که حسینی با عصبانیت همان طور که با کابل سفید دستش بر سر و گردنم می زد، داد می زد: "خفه شو و بنویس! ما همه را می دانیم! سه ماه دروغ گفتی! فکر کردی می توانی ما را گول بزنی؟" یکباره در شعبه باز شد و پاسداری مرا با نام پدر صدا کرد و بعد گفت: "ملاقات داره!" حسینی بلافاصله گفت: "ملاقات ممنوعه!"

"دم در نگفتن ملاقات ممنوعه، ملاقاتیش اومده بالا!" حسینی مکثی کرد و گفت: "ببرش!" در اتاق ملاقات بقیه زندانیان به صف پشت پرده و در برابر کابین هایشان ایستاده بودند، مرا هم جلوی کابینی در وسط صف گذاشتند، پاسدار توضیح داد که: "می روید جلو کابین چشمبندها را برمی دارید! نه به چپ و نه به راست نگاه نمی کنید! با بغل دستی حرف نمی زنید! بعد از ملاقات هم آنجا می مانید تا ملاقاتی برود! بعد چشمبندها را می زنید و به پشت پرده برمی گردید، در مدت ملاقات هم چشمبندها را در جیبتان بگذارید، نباید دیده شوند!" جلو کابین منتظر ماندم، در که باز شد خانواد‌ه ها آمدند، بیشتر مادر بودند، چادر چند تایشان خاکی بود، مادرم از دور که آمد دست تکان دادم، جلو کابین ایستاد، تلفن را برداشت، چادرش خاکی بود.

- سلام!

- سلام پسرم، خوبی؟

- آره خوبم، شما خوبید؟ همه خوبن؟

- همه خوبند، پدرت، خواهرهای گرامیت! همه خوب!

مادر "گرامی" و "خواهرها" را باهم جمع زده بود! "گرامی" نامی بود که منتظر بودم بشنوم، در خانه به شوخی گاهی هبت را "گرامی" صدا می کردند، گرامی مادر بود!

- پسرم میخوام چیزی بپرسم!

- چی مادر؟

- توبه که نکردی؟

- چی؟

- توبه که نکردی؟

- مادر چرا می پرسید؟

- ببین پسرم، پس از سال ها اومدم و دم در زیارتنامه اوین خواندم! گفتم دوباره السلام علیک یا اوین! پاسدارها مسخره ام کردند، دنیاست دیگر، برای همه پیش می آید اما من نمی خواهم مادری دیگر به خاطر بچه من پایش به این خراب شده بیفتد!

- آخه مادر .....

- میدونم اما هر کاری می کنی بکن، کسی را لو نده!

- آخه مادر مگر من کیم یا چی کردم که باید توبه کنم؟ خب، از این ..... دفاع کردیم!

- نه، نه، این طوری حرف نزن، تو نباید فحش بدی پسرم!

به یک باره سوزشی در گلویم احساس کردم و سرفه ام شروع شد، تا این لحظه آرام حرف زده بودم، درد ضربه کابل به گلویم تازه شروع شده بود و سرفه امانم را برید، وقت ملاقات تمام شد!

- انشاء الله دنبال کارت هم هستم، یادت نرود چی گفتم، مث برادرات باش تا سرمان را همیشه بالا بگیریم!

در پشت پرده که رفتم قلبم چنان از شادی می تپید که یادم رفته بود چشمبند را بگذارم و نزدیک بود پاسدار هم روش ارشادی برادر حسینی را اجرا کند! همان پاسداری که مرا برده بود دوباره به شعبه برگرداند، هنوز ننشسته بودم که این بار حسینی کاغذ را از زیر دستم کشید و برد و بعد با پرسش دیگری آورد: "همه فعالیت های خود را در پیشگام دانش آموزی لرستان بنویسید!" به هر حال این پرسش مشخص تر بود، با آن که حرفی تازه نداشتم و پیشتر نوشته بودم، همه کارهای آن زمان علنی بودند و تازه اگر مخفی هم بودند با بازداشت بسیاری از بچه ها ناگفته زیادی از آن روزها نمانده بود، آن لحظه بود که فهمیدم مهربانی برادر حسینی برای اجازه ملاقات تنها به دلیل رأفت اسلامی نبود، ملاقات با خانواده فضای احساسی ایجاد می کند که بازجو می تواند از آن بهره ببرد! تنها به این فکر نکرده بود مادرم به من چه خواهد گفت! دوباره باید بازنویسی می کردم، تصمیمم را گرفتم، خودکار را به دست گرفتم و نوشتم: "در این باره من هر آن چه را می دانسته ام قبلا نوشته ام، چیزی بیشتر از آن چه نوشته ام نمی دانم!" چند توسری خوردم و آن شب را هم در شعبه ماندم اما روز بعد بدون بازجوئی به بند برگشتم.

درنگ چهارم

در روزهای آخر شهریور ۱۳۶٤ وقتی مادر و همسر جمشید سپهوند به ملاقاتش رفته بودند نا به هنگام ملاقات حضوری داده بودند! جمشید پرسیده بوده آیا آنها تقاضای ملاقت کرده اند؟ و با پاسخ منفی خانواده فهمیده بود آخرین دیدار است! جمشید به همراه مبشر مدائن جوانترین برادر مدائن ها (دو برادر دیگر او لقمان در سال شصت و داود در سال ۱۳۶۱ اعدام شده بودند!) و سه تن از مجاهدین خلق امیر پیرهادی، غلامرضا لعلی، غلامرضا امشاسپند و احمدرضا شعاعی نائینی از زندانیان سابق سیاسی و اعضای جناح چپ سازمان فدائی در بیست و هشتم شهریور همان سال اعدام شدند! هفته بعد وقتی خانواده به اوین مراجعه کرده بودند به آنها گفته شده بود: "ملاقات ندارد! به یک مرد بگوئید بیاید!" همان روزها در قرار با یکی از رفقا به من گفته بود: "جمشید اعدام شده است!" و می دانستم.

حال پانزدهم مهرماه ۱۳۶٤ است، آقای سپهوند پدر جمشید به تهران آمده است و می خواهد به اوین برود، مردهای این خانواده یا اعدام شده اند و یا در زندانند! با آن که تحت تعقیب هستم به اصرار خانواده برای نرفتنم جلوی اوین گوش نمی کنم، حتی اصرار عمه منیر مادر جمشید را هم نمی پذیرم، نمی خواهم آقای سپهوند تنها برای شنیدن خبر اعدام پسر بزرگش به اوین برود، شش صبح از خانه‌ عمه سلطنت خانه ای که ملاقات های زندان دوره شاهنشاهی و سپس مراسم آزادی فرزندان خانواده در دوران انقلاب و سپس روزهای سخت سوگ اعدام شدگانمان را در خود دیده بود به راه افتادیم، جلوی لوناپارک می گویند: "با مینی بوس بالا بروید!" همان جا آقای سپهوند می گوید: "تو همین جا بمان!" نمی مانم! باهم سوار مینی بوس می شویم، از خانه تا اوین حتی یک کلام هم حرف نزدیم، جلو در کوچک اوین او را می برند و من همان جا منتظر می مانم، به جز من و سه مرد و یک زن دیگر هیچکس آنجا نیست، مدتی همان جا می ایستم و پرسش های پاسداران در رفت و آمد را تحمل می کنم.

خانمی که کمی آن سوتر از در و جلو آفتاب نسشته است صدایم می کند، سیگار می خواهد و بعد می گوید: "همین جا بشین پیش من، کمتر پیگیرت می شوند!" کنارش می نشینم، همسر او هم به داخل رفته و می گوید پسرش سه هفته است ملاقات ندارد، به او هم گفته اند: "یک مرد بیاید!" نمی دانم زمان چگونه می گذرد، تنها دل و تنم می لرزند، آقای سپهوند با ساکی در دستش از در اتاقک کوچک اوین بیرون می آید، بیرون نمی آید، فرو می ریزد! تلخندش و نگاهش به آسمان مانع خیس شدن گونه اش نمی شوند، من هم به آسمان نگاه می کنم، باز هم هیچ نمی گوئیم، منتظر مینی بوس نمی مانیم و به طرف دره سرازیر می شویم، چند قدمی می رویم، زیر لب می گوید: "پاهایم جان ندارند!" جلوی نخستین سواری که رد می شود را می گیرم، سوار می شویم، مرد میانسال تنها از نگاه متوجه می شود که وضعیت عادی نداریم!

هنوز ننشسته ام که آقای سپهوند می گوید: "در بهشت زهراست!" و کاغذ سفید تا شده ای را به دستم می دهد، متن وصیتنامه است، راننده می پرسد: "کجا ببرمتان؟" و من آدرس می دهم، هر سه باهم آه می کشیم! به خانه که می رسیم تنها به کسی که در را باز کرده است و هنوز به یاد نمی آورم چه کسی بود می گویم: "خبر کوتاه بود!" شب خانواده به خرم آباد می روند و من صبح زود روز بعد به سوی بهشت زهرا می روم، قطعه صد و شش، گورها همه تازه اند!

درنگ پنجم

ما‌ه های آخر پائیز ۱۳۶٤ پس از دو سال انفرادی هبت را به سالن سه آموزشگاه و بند عمومی برده اند، مادرم چنان خوشحال است که گوئی آزاد شده است! دل به دریا می زنم و برای ملاقات می روم، دلهره مادرم بیشتر است، تا جلوی اتاقک های لوناپارک اصرار می کند که برگردم، وقتی مادرم می گوید: "معینی چاغروند!" پاسدار پشت باجه کارت ملاقات مرا بیرون می آورد، مادرم بدون آن که به من نگاه کند فوری می گوید: "اشتباه است!" و با تکرار: "هبت الله!" پاسخ: "پس این کیه؟" پاسدار را بی پاسخ می گذارد! کارت جدیدی می نویسند!

بیرون از اتاقکی که‌ ساخته اند به دیوار تکیه داده ام و مشغول سیگار کشیدنم، مادرم آن سوتر با مادرگلچوبیان مشغول گفتگوست، به یکباره کسی مچ دستم را می گیرد! با وحشت دستم را می کشم، حاج کربلائی است: "با این سن جوانت آخه این زهرمار چیه دستت گرفتی؟" مادرم چنان به سوی ما می دود که کفش هایش از پاهایش بیرون می زنند، تا مادرم را می بیند می گوید: "آها ! تو بچه مادر زندانی دو نظام هستی؟ همینه دیگه! حداقل این یکی رو نصحیت کن سیگار نکشد!" مادر نگاهش می کند، این نگاه را می شناسم، می دانم این بار هم پاسخ می دهد: "پسرم مردم آزار دو نظام نبوده، نصحیت لازم ندارد!" فوری می گویم: "حاج آقا تفننی می کشم، می دانم خوب نیست، مادر هم همیشه می گوید سیگار خوب نیست!" می خواهم غائله را ختم کنم، می دانم بگومگو با این حیوان می تواند به قطع ملاقات بیانجامد! کربلائی راهش را می کشد و می رود، مادر سیگار را از دستم می گیرد و همان جا می نشنید و می کشد!

بالاخره به اتاق انتظار ملاقات می رسیم، مدتی منتظر می مانیم و بعد در را باز می کنند و به داخل می رویم، هبت همه چهره اش خنده است، در این دو سال بی اغراق ده سال پیر شده است! همزمان که با مادر صحبت می کند با نگاه با من حرف می زند و با سر اشاره می کند: "برو!" وقتی گوشی را می گیرم و سلام و احوالپرسی تنها می گوید: "ادامه تحصیل بده و درس بخوان!" و همزمان با سر به دوردست ها اشاره می کند! تازه متوجه می شوم که دست راستش را در جیبش گذاشته و حرکت نمی دهد! از نگاهم متوجه می شود، لبخند می زند، همزمان که با مادر حرف می زند خودش را به سمت کابین بغلی که مادرگلچوبیان ایستاده می کشانده تا با سر سلامی به مادر کامبیز کند، کامبیز با لبخند و غرور نگاه می کند، "همه چیز خوب است اخوی!" آخرین جمله ای که از او می شنوم، تلفن قطع می شود! در بیرون سالن پدر گلچوبیان بدون گلایه ای در صدایش می گوید: "همه مدت ملاقات کامبیز به هبت خان نگاه می کرد!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

 

منبع: 
http://www.bidaran.net/spip.php?article460
برگرفته از: 
کتاب: "آواز نگاه از دریچه تاریک" نوشته: "مهدی اصلانی"
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: