در سال ۶۷ چگونه از اعدام عزیزانمان باخبر شدیم؟

گفت: "به هر حال برادر شما به حکم قانون مجازات ....." دیگر نمی شنیدم، نمی خواستم بشنوم، تا این لحظه هنوز امیدوار بودم که زنده باشد ولی گوئی واقعیت داشت و دیگه هیچ روزنه امیدی وجود نداشت! گفتم: "من از اول هم میدونستم اونو کشتین!" ..... به خونه که رسیدم همسرش لباس سفید پوشیده بود! چرا؟ چرا؟ وای بر من! امروز سالگرد ازدواجشان بود! چه روز خوبی بود و حالا چه مصیبتی! .....

 

 

مدت زیادی بود که با هر تلفنی که به خانواده می زدم خبر اعدام یکی از عزیزان را می شنیدم! آخرین بار خبر اعدام یکی از اقوام نزدیک را به من دادند، بیش از هفت سال حبس کشیده بود و به زمان آزادیش نزدیک شده بود، بلافاصله برای شرکت در مراسم به تهران حرکت کردم، غافل از آن که ابعاد فاجعه وسیعتر از آن بود که فکر می کردم! در مجلس عزا نگاه ها سنگین بودند، هر کدام از همسران و خواهران و مادران که می آمدند احساس می کردم بیشتر از همیشه مرا در آغوش می فشارند، نگاهم با هر کدام تلاقی می کرد بی درنگ نگاهش را می دزدید، از هر کس سؤال می کردم که تو از برادرم خبر نداری؟ سکوت عمیق و پرمعنایش دلم را خالی می کرد! کم کم شکم به یقین بدل شد که شاید برادرم را هم .....

در طول ماه های گذشته همسر برادر و مادرم بارها تلاش کرده بودند ملاقات بگیرند یا حداقل خبری به دست بیاورند ولی هیچ موفقیتی به دست نیاورده بودند! شب منزل فامیلمان ماندم ولی خواب به چشمم نرفت و تا صبح برایم صد شب گذشت! به محض روشن شدن هوا به حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم و منتظر بودم تا کسی بیدار شود و من خداحافظی کنم و بروم اوین، مادر فامیل اعدام شده مان متوجه پریشانی و اضطرابم شده بود، پرسید: "چرا بی تابی؟" گفتم: "تو را به جان عزیزت راست بگو! تو نمیدونی برادرم را هم زده اند یا نه؟" سرش را پائین انداخت و گفت: "بیا بشین یک چای بخور!" سؤالم را تکرار کردم و ایشان با لهجه قشنگش گفت: "والا چه بگم، هیچکی حرف درستی نمیزنه ولی میگن همه رو کشتن!" من چون در تهران نبودم به خوبی دیگران در جریان مسائل نبودم، اطلاعاتم منحصر بود به خبر‌هائی که مادرم می داد، نتوانستم صبر کنم، لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و برای برداشتن شناسنامه ام به منزل زن برادرم رفتم، چه خوش خیال بودم، فکر می کردم شاید بتوانم ملاقات بگیرم.

مادر اصرارکرد همراهم بیاید، گفتم: "نه!" و فکر کردم اگر چیزی شده باشد چی؟ بهتر بود او را نبرم! خواهر کوچکترم گفت: "پس بزار من بیام!" نگاهی به او کردم و تا خواستم بگویم: "نه!" باز این فکر به سراغم آمد که اگر چیزی شده باشد تو می خواهی تنها چه کنی؟ بگذار کسی همراهت باشد! گفتم: "باشه، تو بیا !"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در راه هر آن چه آشوب وغوغای ممکن بود در دلم ریخته بود، گوئی به جانم تیشه می زدند، ضربان قلبم بالاتر از حدی بود که بشود تحمل کرد، درختان اتوبان یکی پس از دیگری از جلوی چشمم رد می شدند، همان درختانی که همیشه وقتی می رفتم ملاقات عاشقشون بودم، تک تکشونو دوست داشتم و می شمردم تا برسم به لوناپارک، چشمان قشنگش روبرویم نشسته بودند و با من حرف می زدند!

وقتی رسیدیم آدم های زیادی را می شناختم ولی اون ها هم انگار مثل من منگ بودند و کور و کر! سلامی خشک و دهانی که به زور هم باز نمی شد و نگاهی مات! باز هم از هر کس پرسیدم سکوت کرد! بعضی هایشان از من می پرسیدند: "تو چی؟ از ..... چیزی نشنیدی؟" می گفتم: "نه، من که اینجا نبودم!" به اتاق اطلاعات که رفتیم به هر یک شماره ای دادند و به یک اتاق در سمت دیگر هدایت شدیم، در آنجا تعدادی که عموما مرد بودند نشسته بودند، بعضی ها را در سالن انتظار ملاقات دیده بودم، سلام و علیکی! چند صندلی و یک علاء الدین وسط اتاق بودند، صدائی گنگ از اتاقی که درش بسته بود می آمد، هر چند دقیقه شماره ای خوانده می شد و فردی داخل اتاق می رفت و مثل آدمی که در خواب راه می رود بیرون می آمد! با قدم های کوتاه و کشیدن پا به روی زمین و من هر بار از جایم به سختی بلند می شدم، جلو می رفتم و دست هایش را می گرفتم و تا دم در کمکش می کردم.

به جز خودم به یک مورد خانم برخوردم، مادری که چادرش از روی سرش سر خورده و روی شانه هایش افتاده، دستانش آویزان بودند و چشمانش بسته، دخترش را زده بودند! او را بغل کردم، گفت: "دختر نازنینم!" و من آهسته گفتم: "الهی من بمیرم!" او در سکوتی مرگبار اتاق را ترک کرد، چه شده؟ اینها چرا این قدر حالشان بد است؟ چرا هیچکس حرف نمی زند؟ در آن اتاق لعنتی چه می گذرد؟ چه کسی آنجا نشسته؟ چه می گوید؟ چه؟ چه؟ چه؟ .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خودم را گول می زدم: "نه بابا ! اون که حکم داشت، نه، اگه کشته بودنش تا حالا فهمیده بودیم، حتما ملاقاتش قطع شده، نه!" هر چه تعداد نفرات کمتر می شدند من بیشتر می ترسیدم، داشت نزدیک ظهر می شد، شماره من سی و دو بود، وقتی نفر قبل از من رفت توی اتاق تمام استخوان هایم تکان می خوردند، پوست لبانم مثل خار در زبانم فرو می رفت و دریغ از یک نم رطوبت در دهانم و دست هایم مثل یخ! ته قلبم آرزو می کردم کار نفر قبل از من طول بکشد چون نمی دانستم در داخل اتاق چه می گذرد! خواهرم از وقتی به این اتاق آمدم رفت و نگفت کجا می رود، بعدها فهمیدم که او متوجه موضوع شده و رفته که به بعضی افراد فامیل زنگ بزند تا پیش مادرم باشند که وقتی ما می رسیم و خبر هولناک را می بریم مادر دور و برش پر باشد.

"شماره سی و دو!" وای! خاک بر سرم شده از جا بلند شدم، دیگه هیچکس نمانده بود که به خودم روحیه بده! فکر کنم نفر آخر بودم، در همین حین خواهرم رسید و با من به اتاق آمد، گفتم: "تو نیا !" دلم برایش سوخت، خیلی جوان بود، ما قبلا هم مرگ برادر را تجربه کرده بودیم! وقتی در را باز کردم متوجه شدم منتهی به راهروی کوچکی است و بعد وارد یک اتاق شدیم، برای همین هیچ صدائی بیرون نمی آمد، پشت یک میز کوچک یک پسر جوان و یک مرد مسن که قبلا او را در مواقع ملاقات دیده بودم نشسته بودند، از دیدن ما یکه خوردند، مرد مسن گفت: "شما چرا؟" من حدود سی و دو - سه ساله بودم، گفتم: "چرا؟ مگه من چمه؟" گفت: "چیزیت نیست ولی برو بگو یه مرد بیاد!" گفتم: "یعنی چی مرد؟ ما مرد نداریم!" گفت: "برو بحث نکن!" گفتم: "حاجی، ما مرد نداریم، برادرم خارجه، پدرم هم مریضه!" گفت: "به هر حال نمیشه، اون یکی که اصلا !" و به خواهرم اشاره کرد، من به خواهرم گفتم که بیرون برود، او که دیگر براش مسجل شده بود چه اتفاقی افتاده بدون مقاومت رفت!

گفتم: "حاجی بگو، هر چی هست من طاقتشو دارم!" نگاه عمیقی به من کرد، انگار می خواست مطمئن شود که من راستی، راستی پرطاقتم یا نه! گفت: "بشین!" و مرا به یک نیمکت که روی آن یک پتوی سربازی انداخته شده بود هدایت کرد، پاهایم بدجوری بی حس شده بودند، لرز داشتم، رفتم نشستم، یک دفتر که بیشتر شبیه دفتر حضور و غیاب مدرسه بود جلویش باز بود، پرسید: "اسمش؟" گفتم و بعد انگشت نشانه اش را روی یک لیست به سمت پائین حرکت داد، وای نه، نه، نه، چقدر خودخواه شده بودم، کاش اسم او نباشه! پس اسم کی باشه خوبه؟ چه فرقی میکنه؟ اینها اسمه، اسم آدم هائی که کشته شده بودند، آدم هائی که همه واسه خانواده شون عزیز بودند، برادر، همسر، خواهر، مادر و پدرهای ما ! صفحه اول، دوم، سوم، چهارم، انگشت متوقف شد، نه، نه، نگو، نگو، خودم میدونم! به زبون نبر! سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی، بهم زل زد، گفتم: "کشتینش؟" گفت: "ما نمی کشیم، ما اعدام می کنیم!" گفتم: "خب، اعدامش کردین؟" گفت: "روز شنبه چادر سرت کن برو در بزرگ اوین، اول وقت اونجا بهت میگن، فعلا هم به خونه چیزی نگو!"

صد کیلو شده بودم و از کمر بی حس! خواهرم توی در ظاهر شد و به سمت من آمد، بلند شدم و به سختی به خودم مسلط شدم، دلم می خواست آن قدر فریاد بزنم که کوه های اوین بلرزند، دلم می خواست آن چنان نعره بزنم که صدایم به همه خانه های تهران برسد، به همه خانه های ایران و جهان! چرا هیچکس نمی داند چه شده؟ چرا من تا امروز نفهمیده بودم؟ چرا در خواب خرگوشی بودیم؟ چرا؟ چرا؟ آن چنان بغضی داشتم که می توانست همه وجودم را منفجر کند، می توانست گلویم را پاره کند ولی فروخوردم و آرام بیرون آمدم، نگاه حاجی روی من میخکوب شده بود، به جرأت می توانم بگویم یک جورائی می ترسید، نمی دانم توی نگاهم چی بود، بلند شد و ایستاد، نمیدونم چرا ولی یادم است که تا وقتی از در بیرون رفتم ازم چشم برنداشت، وارد حیاط که شدم فریادهایم بیرون زدند، سر باز کردند، نفهمیدم چطور ولی حنجره ام قدرتی پیدا کرد بود که خودم هم باور نداشتم: "می کشمشون، انتقامتو می گیرم، چرا کشتینش؟ چرا؟ چرا؟" و خیلی حرفای دیگر.

صدای اذان می آمد، طوری تنظیم کرده بودند که برای اذان کارشون تموم بشه چون بعد از ما در را بستند و برای نماز بیرون آمدند، حاجی به من که رسید گفت: "چیه؟ گفتی طاقتشو داری، مگه نگفتی؟ پس چرا توزرد دراومدی؟" گفتم: "توزرد توئی نامرد، توزرد توئی!" حاجی خواست به من حمله کند که جوانک همراهش جلوشو گرفت و گفت: "حاجی اذانه، صلوات بفرست!" چند تن از کسانی که برای ملاقات آمده بودند به سمت من آمدند، خانمی گفت: "بسه آروم باش!" و فردی که گمان کنم پسرش بود مرا روی نیمکت حیاط نشاند و رفت کمی برایم آب آورد، آنها با اصرار ما را سوار کردند و به سمت خانه ما حرکت کردند، من حالا با خیال راحت داد می زدم و گریه می کردم و خواهر کوچکم هم خیلی سوزناک گریه می کرد، قیافه اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم، مسافتی که رفتیم و من کمی تمرکز پیدا کردم گفتم: "مگر شما ملاقات نداشتید؟ پس چرا دارین با ما میاین؟" خانم گفت: "مهم نیست عزیزم!" گفتم: "نه مهمه، ملاقات خیلی مهمه، شاید آخریش باشه، نه، برگرد، برگرد!"

به اصرار در ماشینی کرایه نشستیم و به سمت منزل رفتیم، راننده آژانس متوجه حال بد ما شد و گفت: "میتونم بپرسم چی شده؟" و من هم با بی حوصلگی براش گفتم، به شدت متأثر شد و خیلی اظهار همدردی کرد، به نزدیکی منزل که رسیدیم باز ضربان قلبم که فروکش کرده بود بالا رفت و اضطراب دوباره به من رو آورد، وای! من چگونه با همسرت برخورد کنم؟ با مادرم؟ پدرم؟ وای، وای، من ..... نزدیک منزل که رسیدیم همسر برادرم را از دور دیدم که داشت به سمت خانه می رفت، ماشین را نگهداشتیم و سوارش کردیم، هنوز هیچ حرفی نزده بودیم که همه چیز را فهمید! رنگش پرید و مثل همیشه ساکت و متین سرش را پائین انداخت و فقط گفت: "میدونستم!" مادرم روی پله دم در منتظر نشسته بود، ما را که دید از جایش بلند شد، به او هم هیچ نگفتم، خیلی ها آمده بودند، پدرم هم رسید و هنوز صدایش توی گوشم مانده: "دختر خدا خیرت بده، خیالمونو راحت کردی! مردم از بس اضطراب کشیدم و حرف تلخ شنیدم، می ترسیدم مردم واسمون حرف درست کنن، خب، خدا رو شکر روسفید شدیم!" در فکر شنبه بودم که باید بروم در بزرگ اوین.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پنجشنبه رفته بودم لوناپارک، محلی که برای ملاقات جمع می شدیم و خبرهولناک اعدام برادر عزیزم را غیر مستقیم گرفته بودم و امروز روز شنبه بیست آذر باید می رفتم جلوی در بزرگ اوین تا به طور قطعی برایم موضوع روشن شود، این دو روز منزل پر بود از جمعیت، به قدری سبد گل زیاد بود که حیاط پر شده بود و به ناچار به کوچه هم رسیده بود، صدای گریه توی گوشم بود، حتی وقتی همه خواب بودند، همسر برادرم که همیشه آرام بود حالا فغانش را می شد شنید، چقدر کم بود طول زندگیش با برادرم و چقدر در عرض چند سالی که او زندان بود اضطراب کشیده بود، دختر قشنگش از مجلس گریزان بود، رفقای برادرم می آمدند و می رفتند، اصلا به این مو ضوع فکر نمی کردند که ممکن است خطری تهدیشان کند!

برای رفتن به اوین آماده شدم، یک چادر سیاه سرم کردم و همراه همسر و خواهر خانم برادرم راه افتادیم، وای که در دلم چه غوغائی بود، چهره متبسم برادرم درست همان گونه که پشت شیشه اتاق ملاقات می دیدم در خاطرم نشسته بود، با تمام وجود آرزو می کردم وقتی رسیدم به من بگویند که او زنده است ولی چقدر عبث بود این فکر! توی فکرم باهاش حرف می زدم و بهش قول می دادم که ضعف نشون نمیدم و مثل خودت قوی برخورد می کنم، در راه چشمم به قله دماوند افتاد، چقدر زیبا و شفاف بود، برادرم خیلی این قله رو دوست داشت، بغض داشتم ولی اشکم خشک شده بود، این دو روز خیلی گریه کرده بودم، نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم، وای، چه خبر بود، جمعیت زیادی اونجا جمع بودند، تعداد انگشت شمارشان زن بود و بقیه مرد، با هر کی حرف می زدم می گفت زندانیش حکم داشته است، چند نفرشان حتی نزدیک به آزادی بودند.

یک نفر می آمد و اسم زندانی ها را می خواند که خانواده شان همراه او وارد اوین نفرینی می شدند، باز ضربان قلبم رفته بود بالا، به طوری که احساس خفگی می کردم، اسم برادرم که خوانده شد وارد اوین شدم، در اتاقک ورودی مردی نشسته بود و تا مرا دید گفت: "تو چرا؟ مگه قحط الرجالین؟" گفتم: "آره، همه رجالمونو کشتین!" گفت: "زبون درازی نکن، برگرد بگو پدرت بیاد!" گفتم: "این توضیحات رو توی لوناپارک دادم، هیچکسی رو نداریم، پدر و مادرم مریضن!" مکثی کرد و به جائی زنگ زد و گفت: "یه خواهر میخواد بیاد، میگه کسی را ندارند!" نمیدونم از او چی پرسیده شد که اون گفت: "نه خیلی!" و بعد گوشی رو گذاشت و گفت: "یکی از این چشمبندها رو بزن و برو!" من تا اون موقع چشمبند نزده بودم، یکی را برداشتم و زدم و وارد حیاط شدم، صفی از خانواده ها تشکیل شده بود، کنارشان ایستادم تا نوبتم شد و سوار یک ون شدم، مسافتی را طی کردیم و در جائی پیاده شدیم، یکی دستور داد: "پای نفر جلو را نگاه کنید و بروید!"

وارد یک سالن شدیم، از پله هائی بالا رفتیم و روی یک نیمکت داخل سالن نشستیم، همهمه زیادی بود، از اتاق ها صدا می آمد، شاید حدود یک ساعت نشسته بودم که کسی بغل گوشم گفت: "پاشو دنبال من بیا !" بلند شدم و با او دم در اتاقی رسیدم، گفت که روی نیمکتی بنشینم و از من مشخصاتم را پرسید و گفت: "میدونی برای چی گفتن بیایی اینجا؟" گفتم: "بله!" گفت: "چی؟" گفتم که می خواهم بدانم برادرم چی شده و کجاست؟ گفت: "آها ! خب، به نظرت کجاست؟" گفتم: "کشتینش؟" گفت: "کسی این رو گفته؟" گفتم: "نه، خودم فهمیدم!" گفت: "خیلی خوب، هنوز که مشخص نیست چیه ولی در کل اینجا سر و صدا نمی کنی، داد و فریاد نمی کنی، به کسی توهین نمی کنی، آروم میری توی اتاق، بازجوی برادرت پرونده اش رو برات میخونه، متوجه شدی که؟" بعد کاغذی را جلویم گذاشت که امضا کنم، در اتاق را باز کرد و من به دنبالش روی یک صندلی نشستم، جلوی من میزی بود، به نظرم آمد که یک نفر روبرویم نشسته، خیلی حرف زدیم ولی من تنها موارد مهم آنها را برایتان بازگو می کنم.

پرسید: "خب خواهر، شما در مورد فعالیت های برادرت چیزی میدونستی؟" من هم از او پرسیدم: "چه فعالیتی؟" گفت: "این که در گروهی ملحد و ضدانقلاب کار می کرد!" گفتم که نه! پرسید: "نظرت در مورد او چیه؟" پاسخ دادم که او مرد خیلی مرد خوبی است و من خیلی دوستش دارم! گفت: "میدونستی تو زندان چه آتشی می سوزونده؟ میدونستی چقدر زندانی ها رو به شورش وادار می کرده؟" گفتم: "نه، اینا رو نه ولی میدونستم چند سال زندان شاه بود و ما ملاقاتش می رفتیم و با خیلی از شماها و شخصیت هائی که الان حکومت می کنند در زندان بوده است، خیلی مقاوم بوده و خیلی سختی کشیده و من میدونستم که الان هم خیلی از مدت حبسشو در انفرادی بوده و خیلی شکنجه شده!"

به محض این که لفظ شکنجه را به کار بردم محکم زد روی میز به طوری که من نیم متر پریدم! چون چشمم بسته بود بیشتر ترسیدم، گفت: "بسه! این چرندیات چیه؟" گفتم: "حاج آقا، کسانی که از پیشش اومدن تعریف کردن، دستش داغون بود، نمیتونست تکونش بده!" گفت: "که چی؟ اون توی زمین فوتبال خورده بود زمین!" با تعجب گفتم: "ئه، فوتبال؟ حاجی هر چی می گفتی قبول می کردم ولی این یکی را نه، برادرم خیلی ورزش می کرد ولی اهل فوتبال نبود!" گفت: "چرا، ماشاء الله اینجا اهل همه چی شدن، حتما میخوای بگی سیگارم نمی کشید!" گفتم: "خب آره، بیرون نمی کشید!" گفت: "ولی اینجا می کشید! خب اینو چی میگی؟" گفتم: "خب اون که درد نداشت، دستش درد داشت!" گفت: "بگذریم، خب مرتد بودنشو چی میگی؟ آشوب کاریشو چی میگی؟ مقاومت در برابر قانون رو چرا نمیگی؟ اعتصاب غذا کردن؟ همکاری با منافقین و صدام؟ اینها از حمله به ایران حمایت کردند!"

گفتم: "حاج آقا چه حمایتی؟ اگه اعتصاب غذا هم بوده به خاطر قطع کردن ملاقاتاشون اعتصاب غذا کردن، چقدر ما اومدیم و شما همش گفتین ملاقات نیست، نیروها رفته اند عملیات، با دست بسته پشت این دیوار وحشتناک چه دفاعی میتونستن بکنن؟" گفت: "به هر حال برادر شما به حکم قانون مجازات ....." دیگر نمی شنیدم، نمی خواستم بشنوم، تا این لحظه هنوز امیدوار بودم که زنده باشد ولی گوئی واقعیت داشت و دیگه هیچ روزنه امیدی وجود نداشت! گفتم: "من از اول هم میدونستم اونو کشتین!" گفت: "ما که چیزی نگفته بودیم!" گفتم: "ولی این مراحل برای بقیه خانواده ها اتفاق افتاده بودند!" گفت: "بخشی از وسایلش رو بهت می دهیم و بخشی رو هم جائی دیگه تحویل می گیری!" او بعد از باز و بسته کردن یک کشو، ساعت و مقداری کاغذ و یکی دو تا خودکار کنار دستم گذاشت.

نمی توانید تصور کنید که چه حالی شدم، چرا حلقه ساعتش این قدر تنگ بود؟ یعنی مچ دستش تا بدین حد لاغر شده بود؟ روی ساعت سه و کمی بیشتر متوقف مانده بود، آن را برداشتم روی قلبم گذاشتم و بعد بوسیدم و گفتم: "شما اونو کشتین ولی من همیشه یادشو زنده نگه میدارم، ازش یاد گرفتم و به بچه هام هم یاد میدم!" بازجو جوش آورد: "ازش چی رو یاد گرفتی؟" گفتم: "همه چی را !" با لحنی بسیارعصبی گفت: "بهتره از ائمه یاد بگیری! از فاطمه، از زهرا !" گفتم: "به خودم مربوطه که از کی یاد بگیرم!" شروع کرد به داد و هوار که یادم نیست دیگر چه می گفت، من هم دیگه به اندازه کافی انگیزه برای عصبانیت داشتم، خبر مرگ عزیزترین کسی که داشتم مسجل شده بود، من هم دیگه حس می کردم چیزی برای از دست دادن ندارم.

این صدا، صدای این آقای بازجو تنها صدائیست که می توانم ادعا کنم از بین صدهزار صدا تشخیصش خواهم داد! این صدا بدیمن ترین و بدخاطره ترین صدائیست که در طول زندگیم شنیده ام، وقتی بازجو آخرین جملاتم را شنید بیشتر عصبانی شد، صدائی دیگر از سمت راست شنیدم که همراه بود با صدای جا به جا شدن کاغذ، تازه متوجه شدم غیر از ما دو نفر کسی دیگر هم حضور دارد و احتمالا گزارش می نوشت!" او گفت: "حاجی خون خودتو کثیف نکن، ولش کن، بحث نکن، خواهره دیگه!" مگه حاجی خونش تمیز هم بوده؟

یک کاغذ گذاشتند جلوم، حاجی دستور داد که از زیر چشمبند آن را بخوانم و امضا کنم، نوشته بود: "این جانب ..... متعهد می شوم که هیچ گونه مراسمی به عنوان ختم و سوم و هفتم و چهلم و ..... نگیرم وهیچ گونه اعلامیه ای ....." گفتم: "من امضا می کنم ولی همین الان هم خونه ما پر است از آدم هائی که حتی بعضی هاشونو نمی شناسیم!" گفت: "بی خود! خلاف قانونه و از الان دیگه باید هیچ مراسمی نگیرین و الا مطابق قانون باهاتون رفتار میشه، حالا پاشو دنبال این آقا برو بقیه وسایلشو بگیر!" پرسیدم که حلقه ازدواجش کجاست؟ گفت: "نداشته!" گفتم: "چرا داشت!" گفت: "حتما دستش مونده!" فکر کردم که دستش؟ مگه میشه؟

بار دیگر پاهایم صد کیلو شده بودند، سرم گیج می رفت و چشمم سیاهی، دنبال اون سایه مرگ بیرون آمدم، از پله ها گذشتیم و به حیاط رسیدیم، غروب شده بود، مگر چند ساعت گذشته بود؟ باز در صفی قرار گرفتم، دو طرفم را تا جائی که چشمبند اجازه می داد نگاه کردم، همین طور پاهای مردها بودند، منتهی این بار صدای بغضشون رو می شنیدم، صدای فغانشان را و صدای کلاغ ها و صدای خنده ای گنگ به همراه صدای به هم خوردن استکان ها از دور می آمد، چای می خوردند ولی به چی می خندیدند؟ در فکر بودم که چیزی سنگین پرت شد جلوی پام، یک ساک با زیپ باز، نشستم و بغلش کردم، بوئیدمش، بوی تن او بود، بوی عزیزش.

ماشین از راه رسید، باید ساک را توی ماشین می گذاشتم ولی نمیتونستم، یکی از مأمورین آمد و خواست کمک کند، دستشو هل دادم و گفتم: "دست نزن، خودم میتونم!" و به سختی بلندش کردم، دم در پرسیدند: "وسیله داری؟" گفتم: "واسه چی میپرسین؟" گفتند: "اگه نداری باید با این سواری ها برین!" گفتم: "یعنی چی؟" گفتند: "دستور است و همین طوری نمی شود این ساکو ببری!" چه دستور جالبی که به خاطر این که مورد سؤال مردم واقع نشویم ما را در صورت نداشتن وسیله برسانند منزل! چه مهربون! توی راه با صدای بلند گریه کردم، خواهر خانم برادرم هم در آغوش ساک آروم گریه می کرد، به خونه که رسیدم همسرش لباس سفید پوشیده بود! چرا؟ چرا؟ وای بر من! امروز سالگرد ازدواجشان بود! چه روز خوبی بود و حالا چه مصیبتی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشتار از بخش های گوناگون تارنمای: "بیداران" گردآوری شده است و نویسنده این نوشتار نویسنده ای با نام مستعار: "شبنم از ایران" است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: