دلنوشته های خواهرانه از چهل سال انتظار و دوری خواهر کوچکم، فهیمه اسدی

فریااااااااااد از بیداد! آهاااااااااای دنیا ! صدای مرا می شنوی؟ فهیمه در چله زمستان، در سوز خاکستری دی ماه وحشیانه و غریبانه نقش بر سنگفرش های کوچه پس کوچه های شهر کلاچای شد، چهل سال است که او در ناکجاست و ما در جستجوی خاک، جا و سنگ مزار نداشته اش هستیم، آه، فهیمه، خواهر کوچک من، آن گل سرخی را که وعده گرفته بودی تا بر سر خاکت بکارم به روی کدامین گور گمنام بنشانم؟ .....

 

تاسیانه (۲) سال هاست که چشمانم به دنبال تو می گردند، هیچ رد پائی از تو نیست! هیچ نشانی از تو پیدا نمی کنم، نه در میان مانده ها و نه در میان رفته ها، نه در میان مفقودان و نه در میان اعدامیان، نه در میان اسیران و نه در میان زنجیر‌ شدگان، سنگ قبرهای سرد و سخت نیز نام و نشانت را بر سینه های سنگی خویش حک نکرده اند، تو هیچ جا، اصلا هیچ جا نیستی، نه در خاوران و نه در باختران، نه در ساحل، نه در دریا !

فهیمه جان، خواهر کوچک نازنینم، تو ای قهرمان قصه های شبانه ام، کجای جهان جا‌ مانده ای؟ مادر چشم به‌ در دوخته مان سال هاست به انتظار آمدنت نشسته است، او با بی قراری زیر لب آه می کشد و با درد و حسرت می گوید: "می‌ زای آیه، بیلاخره ایته روز می کوجی زای آیه!" (فرزندم می آید، بالاخره روزی فرزند کوچکم می آید!) پس کی می آیی؟ چهل سال انتظار بس نیست؟ مادر نمی خواهد بداند اما من می دانم که تو نیامدنی هستی!

به گواه آن صبح سرد و شوم در ماه دی، آن روزی که عقربه های ساعت دیواری خانه در حزن بی پناهیت یخ زدند و از حرکت بازماندند، به شهادت پیرزن همسایه که پرپر شدنت را با وحشت اجبار نظاره گر بود، او که شاهد شکستن بال و‌ پرت بود، از لای درز در خانه اش می دید که تو چگونه با خون پاکت سنگفرش سرد و یخ زده کوچه های کلاچای را لاله گون کردی و ساعت شماطه دار در سوگ تو مارش سکوت ‌نواخت!

و آن گاه که گورکن جوان در تاریکی شب ترسان و لرزان، پچ پچ کنان با اشاره به درخت آلوچه قول گرفت تا او را از نان خوردن نیندازیم شهادت داد که چگونه شبانه کالبد بی جان تو و یارانت را در سوز و سرمای ماه دی زیر نور ماه در کنار درخت آلوچه به امانت خاک سپردند، گرچه شهادت او خود روایتی بیش نبود! بیچاره گورکن جوان بابت کارش انعامی می خواست تا با آن کفش گرم زمستانی برای دختر سه ساله اش بخرد، آن درخت سرسبز و بلند‌قامت آلوچه نشانی از تو بود و شکوفه های سپیدش چون تور عروسان نمادی از تو و همراهانت! دیری نپایید که شبروان تبرپرست زیر نور همان ماه درخت آلوچه را کمر زدند و ریشه اش را خشکاندند!

گورها را صاف کردند و در دل همواره تپنده ات سیمان ریختند تا خاطره ات را نیز بکشند و پر پرواز را از تو بگیرند! آنها تو را دوباره از ما ربودند، در آن شب ماه از حزن هجر تو پشت ابرهای تیره خزید و مهتاب در فراقت سیاهپوش شد، آن شب ابرهای سیاه تا طلوع صبح بیدار ماندند، باریدند و باریدند و آن روز و هنوز از چشمان من می بارند! درخت ها را تبر زدند، شکوفه ها را پرپر کردند و بال و پر پروانه را سوزاندند تا نامی و یادی از تو باقی نماند! فهیمه، خواهرک گمشده من، کجائی؟ تو را در کجای این جهان باید بجویم؟ راستی، آیا وقتی می رفتی آرزوهایت را با خود بردی؟ یا این که هنگام رفتن بذرش را در دل باغچه ها پاشیدی و با خونت آبشان دادی و رفتی؟

غرورت اجازه نمی داد گردن آویز طلائی را که مادر به رسم تولد برای همه دختران نوجوانش خریده بود به گردنت بیندازی، زنجیر طلائی به نازکی موهای صاف چون ابریشمت که قیمت چندانی هم نداشت، می گفتی: "چگونه می توانم طلا بر گردنم بیاویزم وقتی دختر همسایه گرسنه سر به بالین می گذارد؟" ای گوهر گمشده من، ای خوب من، تو را کجا جستجو کنم؟ در اعماق دریاها میان صدف ها و مرجان های سفید و یا در اوج کهکشانی از ستارگان؟ یا در همه جا و هیچ جا؟ در‌ و‌ دیوار خانه از من سراغ تو را می گیرند، آنها هم دلتنگ تو هستند و سوز تاسیانگی تو را با آواز دیلمانی سر می دهند.

آن درخت یاس رازقی یادت هست؟ همان یاس سفیدی که در درگاهی خانه مان خوشامد‌گوی خواهران نو‌عروست بود؟ در انتظار عروس کردنت گلریزان و پریشان در هشتی خانه پژمرد و خشکید ولی در بی کوبه شده خانه ما هنوز چشم به راه کوبه کوبیت به انتظار ایستاده، او نمی داند: "دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت!" (۳) سکوت بستر خالیت در اتاق مشترکمان فریادی است از نبودنت، من که با صدای خس خس نفس هایت به خواب و رؤیا می رفتم دیر‌زمانی است در کابوس بیداری به دنبال ترنم لالائی نفس هایت هستم!

فهیمه من، چرا نامت، جایت و یادت را هم گم کرده اند؟ اما بدان که من، خواهرت، همدمت، محرم رازت نمی گذارم تا جمهور پلیدان خاطره ات را از یادها پاک کنند، من تو را داد می کنم، من تو را فریاد می کنم، فریااااااااااد! فریادی از گلوی تا به ابد بغض کرده خواهری دادخواه، فریادی از حلقوم مادر خسته مان، مادری خسته از انتظار، من معصومیت تو را فریاد می زنم، فریااااااااااد از بیداد! آهاااااااااای دنیا ! صدای مرا می شنوی؟ من به دنبال خواهرم می گردم، من به دنبال فهیمه ام می گردم.

گیل دختری از جنس آفتاب در کنار دریای مازندران، زاده انزلی، شهر باران، شهر یاران، دختری با چشمانی بادامی و به رنگ خرمائی با گیسوانی چون ابریشم، با قلبی آکنده از عشق و خوب خواهی، پاک و زلال چون عاطفه آبی دریای شمال، آیا کسی او را دیده؟ اگر او را دیدید به او بگوئید که امروز یارانت بیداد رفته بر تو و همراهانت را دادخواهی می کنند، یا اگر نشانی از او پیدا کردید به مادر چشم به راهش نوید دهید و مژدگانی بگیرید! چرا که او سوسوی چشمان مادرش بود.

فهیمه چون هیمه ای گرم و فروزان، در چله تابستان، در مردادماه زاده شد و در چله زمستان، در سوز خاکستری دی ماه وحشیانه و غریبانه نقش بر سنگفرش های کوچه پس کوچه های شهر کلاچای شد، آن گاه که هنوز نهال آلوچه اش شکوفه نزده و ثمر نداده بود شاخ و برگش یخ زد و پژمرد و خشکید! مادر آنجا نبود تا خونش را با جویبار اشک هایش بشوید و بوسه آخر را بر پیشانی سردش بزند و برایش لالائی آخر را با سوز جان سر دهد! مادر سال هاست در پی یافتن دفنگاه اوست تا سر و سینه زنان به روی آن بنشیند و رطب شیرین نچشیده آن نخل سر بریده را در میان دل شکستگان تقسیم کند.

فهیمه تنها به هفده بهار سلام داد! او را به وعده دیدار با بهاران به قربانگاه فرستادند، چهل سال است که او در ناکجاست و ما در جستجوی خاک، جا و سنگ مزار نداشته اش هستیم، شاید باید سراغ او را تنها در قلب به انتظار تپنده مادر کهنسالش جستجو کرد اما اگر روزی آن هم از درد فراق نتپید کجا باید سراغش را بگیریم؟ آه، فهیمه، خواهر کوچک من، آن گل سرخی را که وعده گرفته بودی تا بر سر خاکت بکارم آن را به روی کدامین گور گمنام بنشانم؟ (٤) "چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!" (۵)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک - خواهرم فهیمه اسدی در تاریخ هفتم امرداد ۱۳٤۳ در شهر بندرانزلی زاده شد، او هوادار سازمان مجاهدین خلق بود، فهیمه در تاریخ دوم دی ماه ۱۳۶۱ زمانی که بیش از هفده سال نداشت در حمله مسلحانه سپاه پاسداران جمهوری اسلامی به خانه تیمیشان واقع در شهر کلاچای کشته و پیکر پاکش هرگز به خانواده تحویل داده نشد!

دو - تاسیان یک واژه گیلکی است که معادل فارسی ندارد، اشاره به دلتنگی غریبی است در نبود عزیزی، غمی آمیخته با بی قراری، وقتی کسی به سفر می رود ‌و یا صیادی از دریا برنمی گردد از این کلمه استفاده می شود، حس غم و دلتنگی ناشی از جای خالی کسی که حضورش عادت شده است، امیرهوشنگ ابتهاج (سایه) نیز کتابی به این نام دارد.

سه - تاول سه از نصرت رحمانی، اشاره به در خانه پدریمان که پس از گذشت چهل و ‌اندی سال همچنان پیر و فرتوت اما استوار، تنها و بی کوبه در انتظار است، در انتظار خانواده پر‌جمعیتی که همگی محکوم به ترک اجباری از خانه و کاشانه مان شده ایم و در تبعید به سر می بریم!

چهار - فهیمه در روزهای آخر زندگی به دور از خانه ترانه ای با این مضمون را با صدای محزونش خوانده بود: "شب سالم که رسید جامه مشکیت را درآر! یک گل سرخ عزیز تو به سر خاکم بکار!" صدای ضبط شده او به روی کاست همراه با نامه ای از او تنها یادگار بر جای مانده از فهیمه بود که نه ماه پس از قتل او، در حمله پاسداران به خانه مان چون جان عزیزش غارت شد!

پنج - بخشی از یک غزل حسین منزوی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته: نویسنده این نوشتار از یک سو زادروز فهیمه اسدی را هفتم مردادماه سال هزار و سیصد و چهل و سه و زمان کشته شدنش را دوم دی ماه سال هزار و سیصد و شصت و یک نوشته است و از سوی دیگر نوشته است که او هنگام مرگ هفده سال داشته است! اما اگر زادروز فهیمه و زمان مرگش درست نوشته شده باشند او هنگام مرگ باید از هجده سالگی گذشته و به نوزده سالگی گام گذاشته باشد! از این روی نویسنده بزرگوار این نوشتار یا تاریخ های زادروز و کشته شدن فهیمه اسدی را نادرست نوشته است و یا سن او را هنگام کشته شدنش به نادرست هفده سال نوشته است!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

 

منبع: 
https://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-108542.html
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: