بچه که بودم آرزو داشتم زندگی زری و علی را داشته باشم

آن وقت ها نمی دانستم که چه چیزی را در آن ها بیشتر دوست دارم. آشپزخانه ی گرم و صمیمی و سفره ی بازشان، بعدازظهرها که همه جمع می شدند و زری همیشه نگران آن که فکر می کرد دیر کرده بود، آدم های جورواجوری که این دو نفر با هر کدام شان رابطه ی خاص خودشان را داشتند، نوع زندگی مدرن و در عین حال سنتی شان که ترکیب دلپسندی داشت و یا قرائت خاص شان از زندگی که می توانستند بدون کوچکترین انتظاری دوست بدارند یا...
 
 
بچه که بودم آرزو داشتم زندگی زری و علی را داشته باشم. زری دبیرعلوم اجتماعی بود، شوهرش در وزارت کشاورزی کار می کرد. یک خانه ی دو اتاق خوابه در شهرک تازه ساز کوشک شهرآرا، یک ماشین آریا شاهین و بعدترها زری هم پیکان خرید. تابستان ها پشت ماشین شان را پر می کردند از انواع تنقلات و می آمدند چمخاله و با آمدن شان انگار تابستان سر می رسید. زمستان ها هر بار که می رفتیم تهران علی بهانه ای برای بردن مان به رستوران و خرید داشت. معمولا می گفت تازه ماموریت بوده و من به محض پا گذاشتن به خانه شان می پرسیدم که تازگی ها ماموریت نرفته.
همه ی زوج های اطراف را با آن ها مقایسه می کردم و هیچکس به گرد پای شان هم نمی رسید و همین مرا برای مثل آن ها شدن مصمم تر می کرد.
آن وقت ها نمی دانستم که چه چیزی را در آن ها بیشتر دوست دارم. آشپزخانه ی گرم و صمیمی و سفره ی بازشان، بعدازظهرها که همه جمع می شدند و زری همیشه نگران آن که فکر می کرد دیر کرده بود، آدم های جورواجوری که این دو نفر با هر کدام شان رابطه ی خاص خودشان را داشتند، نوع زندگی مدرن و در عین حال سنتی شان که ترکیب دلپسندی داشت و یا قرائت خاص شان از زندگی که می توانستند بدون کوچکترین انتظاری دوست بدارند یا...
هیچ وقت سیاسی نشدند نه به معنای آن زمانی و نه به معنای این زمانی اش ولی در خانه شان در هر دو دوره به روی همه ی افراد سیاسی خانواده و دوستانشان باز بود. زری غصه شان را می خورد، نگران شان بود، هر وقت که در می ماندند می دانستند در آن خانه به روی شان باز است. من اولین تماسم با سیاست در همان خانه و با همسران زندانیان سیاسی بود که می دانستند هر وقت نیاز باشد علی و ماشینش را در اختیارشان است. یادم است بعدها که من هم فکرمی کردم سیاسی شده ام تنها می آمدم تهران تا در این جلسه و آن گردهم آیی شرکت کنم. مطمئن بودم که کسی خبر ندارد ولی همیشه بعد از پایان برنامه علی یک جایی در خیابان های دور و بر پیدایم می کرد و از همان داخل ماشین داد می زد:« لاکو کوره خودته ویسین گردنی بیه جور.» البته کلی اعتراض می کردم ولی صدای مهربانش چنان تسلی بخش بود که نمی شد همراهش نرفت.
بعد از دستگیری ها کارشان سخت تر شد. خانه ی دو اتاق خوابه شان ظرفیت پذیرش آوراگان را نداشت. ولی این دو نفر به هیچکس نه نگفتند. یادم است با این که به شدت نگران امنیت هادی بودند، همچنان آخرین پناهگاه دخترک مجاهدی بودند که همه ی خانواده اش ناچار به فرار شده بودند. بعدها در غربت بارها فکر کردم که خانه شان شبیه ایران بود که با همه ی بچه هایش مهربان است. غصه ی همه شان را می خورد و نادانی همه شان را می بخشد.
سرنوشت شان هم یک جور خاصی به ایران و فجایعش پیوند خورد. زری در تصادف جاده ای که هر سال جان هزاران نفر از ایرانیان را می گیرد از دستمان رفت و علی همین دیروز قربانی کرونا و یا بهتر بگویم قربانی سیستم ناکارآمد درمانی شد. خانه ای که تصور چراغ روشنش قلبم را گرم می کرد و آرزوی بازگشت را شعله ور حالا دیگر کاملا خاموش شده. انگار آوار انقلاب که بر سر این کشور و مردمانش فرود آمد، به تدریج این خانه را که ایران خاص خودم بود، ویران کرد. ایرانی که برای همه ی فرزندانش جا داشت، ایرانی که در آن حرفی از سود و زیان و حسابگری در میان نبود، ایران سخاوتمند و مهربانی که این دو نمادش بودند.
 
 
 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: