کبوتر و گربه خونخوار!

..... از کبوتر خون می چکد، گربه و کبوتر هر دو صداهای ناهنجاری از خود درمی آورند، تخم های کبوتر زیر تقلاهایشان می شکنند، گربه کبوتر بی جان و خونین را به دندان گرفته از بین میله ها می رود، ما می مانیم و پنجره ای که به آن خون پاشیده شده است! سال ١٣۶٧ جلوی چشمم زنده می شود، می خوابم و پتو را به روی صورتم می کشم و اشکم را که گوئی زندانی بوده رها می کنم .....

 

نگهبان می گوید ‌که دوباره وسایلمان را جمع کرده و موقتا به بند سه برویم! می خواهند که اتاق را رنگ کنند، باید وسایلی را که برای چند روز لازم نداریم در وسط اتاق گذاشته و روی آنها را بپوشانیم، به بند سه رفته و دوباره اتاق را تمیز می کنیم ولی در وقت شام غذا دریافت نکرده و گرسنه و خسته افتاده ایم! از انتقال متنفرم، در این چند ساله مدام از این زندان به زندان دیگر و یا از این اتاق به اتاق دیگر منتقل شده ایم و همیشه نفسمان را بریده اند، انتقال برایم به معنای از دست دادن دوستانم هم هست، به علاوه خسته شدن و برای چند روز مریض شدن! هرچند این بار دوستانم را از دست نداده ام ولی با دنیا و نینا در یک بند نیستیم، آنها هم مثل ما در اتاق دربسته هستند ولی در بندی دیگر، نمی دانم چه می کنند و چطورند؟ امکان نامه نگاری به شکل قبل را از دست داده ایم، تنها در مواقع ملاقات و یا جاسازی در بهداری می توانیم برای یکدیگر بنویسیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

امروز ملاقات داریم، خانواده هایمان کمی خوشحالند، می گویند یک گروه حقوق بشر به تهران آمده است و قرار است بیایند ما را ببینند ولی ما باور نمی کنیم که رژیم بگذارد آنها ما را ببینند! خانواده هایمان از ما می خواهند که وقتی که به دیدنمان می آیند با آنها حرف بزنیم، آنها خوشبینند که شاید این گروه روی رژیم فشار بیاورد که ما را آزاد کند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی از انتقالمان به این اتاق گذشته است، دوباره نگهبان از ما می خواهد که وسایلمان را جمع کرده و به اتاق قبلی در بند چهار برگردیم، برای من به خاطر بیماریم که از سر گذارندم خیلی خسته کننده است ولی باید تحمل کنم، به اتاق قبلی برمی گردیم و باز هم پشت درهای بسته می مانیم، رنگ کردن اتاق ها هم باید به خاطر بازدید گروه حقوق بشر باشد ولی رژیم نخواهد گذاشت که ما را ببینند ولی چرا اتاق ما را هم رنگ کرده اند؟ آن هم چه رنگ مسخره و بی کیفیتی! وقتی به دیوار دست می زنیم دستمان رنگی می شود!

شاید رژیم می ترسد که نتواند ما را از چشم آنها پنهان کند، به هر حال اگر گروه حقوق بشر به ساختمان دویست و شانزده وارد شود و به راهروی اصلی قدم بگذارد خواهد دید که چهار در به راهرو باز می شوند که هر یک به یک ساختمان دو طبقه منتهی می شوند، هر یک از این طبقه ها یک بند هستند، پس اگر آنها به راهروی دویست و شانزده وارد شوند رژیم نمی تواند مانع دیدارشان از بند ما شود، در این حالت رژیم نمی تواند به آنها بگوید که فقط بندهای یک و دو را ببینند که بخشی از آن خالی است و در بخشی از آن تواب ها هستند! در بند چند تا از اتاق ها خالی هستند و یکی از اتاق ها پر از وسایل است، یک بار که نوبت دستشوئیمان بود دیدم که نگهبان در آن اتاق را باز کرد و چیزی در آن گذاشت و دوباره در را بست! اتاق پر از وسایل آن زندانیانی باید باشد که یک سال و نیم پیش رژیم اعدام کرد وگرنه تا قبل از انتقال مردها به این بند وقتی که ما در اینجا بودیم همه اتاق ها پر از زندانی بودند!

از آنجائی که حالا در این بند به جز اتاق ما تنها اتاق یک است که پر از زندانی است اگر به آن نزدیک شویم نگهبانان که در دفتر هستند صدایمان را خواهند شنید، در نوبت های دستشوئی نگهبان در راهرو نمی ماند و به دفتر می رود! به این امید که وسایل نوشتن، کتاب و چیزهای دیگری پیدا کنیم نقشه گشتن اتاق را می کشیم، سار در گوشه ای از راهرو می ایستد که به محض آمدن نگهبان بتواند او را دیده و ما را خبر کند! نازلی در کنار در می ایستد، در را با قاشق باز می کنم و وارد اتاق می شوم! میز قشنگی می بینم که معلوم است با دست درست شده است، زندانیان مرد باید آن را قبل از اعدامشان درست کرده باشند، میز را برداشته و به نازلی می دهم که به اتاق خودمان ببرد، قبل از این که چیز به درد خور دیگری پیدا کنم نازلی صدایم می کند، نگهبان چیزی احساس نمی کند و هر یک از ما مشغول کارهایمان می شویم، میز خیلی خوبی است، برای نوشتن و خواندن می توانیم از آن استفاده کنیم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

چند روزی است که دو تا کبوتر سفید مشغول ساختن لانه ای با شاخه های خشک در پنجره اتاقمان هستند، با تمیز نکردن پنجره مراقب هستیم که نترسانیمشان، امروز درست کردن لانه تمام شد و خانم روی آن نشسته است، به نظر می رسد که می خواهد تخم بگذارد، این دو کبوتر برای همه افراد اتاق جالب هستند، پیداست که کبوتر ماده تخم گذاشته است، کبوتر نر برایش غذا می آورد، دیدن رابطه عاشقانه شان زیباست، این تنها پدیده طبیعی است که در اینجا می بینیم!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یک هفته ای از خوابیدن کبوتر روی تخمش می گذرد، نیمه های شب است، با صداهای ناهنجاری از خواب بیدار می شوم، همه بیدار شده اند و به پنجره زل زده اند، کبوتر از این طرف به طرف دیگر می پرد و گربه ای چاق و چله در تلاش است که او را بگیرد، از کبوتر خون می چکد، روی پنجره پر ریخته، پنجره را خونی کرده اند، همه مان یخ زده ایم، گربه و کبوتر هر دو صداهای ناهنجاری از خود درمی آورند، تخم های کبوتر زیر تقلاهایشان می شکنند، انگار خودمان را می بینیم که به وسیله پاسدارها داریم وحشیانه تکه تکه می شویم، همه از دیدن این صحنه افسرده ایم، از دیدن خودمان در حال مردن! کبوتر سفید سمبل آزادی است، مثل خودمان و ما داریم جلوی چشم خودمان می میریم! سال ١٣۶٧ جلوی چشمم زنده می شود، با زندانیان چنین کردند، گربه کبوتر بی جان و خونین را به دندان گرفته از بین میله ها می رود، شاید می رود که توله هایش را غذا دهد و ما می مانیم و پنجره ای که به آن خون پاشیده شده است! می خوابم و پتو را به روی صورتم می کشم و در سکوت اشکم را که گوئی زندانی بوده رها می کنم .....

برگرفته از کتاب: "زیر بوته لاله عباسی" نوشته: "نسرین پرواز"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس تزئینی برای این نوشتار نقاشی کبوتر صلح از پابلو پیکاسو است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: