فرهنگ و هنر

فراموش می شوم / چو کولیانِ در گذر
اگرمسافر معمولي نباشي و بخواهي با هر كدام به درد دل بنشيني مي تواني كتابي بنويسي پراز داستان هاي متفاوت داستان هاي آدم هايي كه اگر چه در اين گوشه از دنيا به حاشيه رفته و در حافظه ي فراموش شده ي جامعه جا خوش كرده اند ولي با تلاش و اميد سعي دارند تا در واگن هاي مترو سهم خود را از زندگي بيابند. سهم آنان از زندگي واگن هايي است كه از پي هم مي آيند ، هرچه واگن ها انبوه تر خوشبختي افزونتر. كتاب را ورق ها بسيار خواهد با نامي آشنا: انسان ها و واگن ها .
«محمود» جان/ از «مرگِ رنگ» مگو/ از دلِ شکسته ی شاعرانِ شباهنگ/ وان نقش های عاشقانه ی رؤیا/ بر تار وُ پودِ یاد/ از تاک ها که رها می شوند / لحظه لحظه در آینه / چون گیسوانِ یار/ افشان وُ روشن به روی دار/ زآوازِ ناتمام/ رمزی بگو
خسته شدیم، بسکه تو این مدت (بیش از رُبع قرن ناچیز ) تو سر و مغز هم زدیم، و هی از طریق رادیو و تلویزیون، تلفن، پالتاک و سایت، وبلاگ، مصاحبه، درد دل و گفتگو کردیم و در باره صحت و سُقم ِ مبارزات مردم مون و شیوه مبارزه شان نظر دادیم!
خنده اش جادوی عشق/ با سرانگشتش چو گلبرگِ بهار/ چرخِ دیگر زد قلم/ بر بوم، آزادی نوشت/ رنگدانه در تَعَب/ می تراود همچو تب/ از در وُ دیوارِ سردِ این حصار/ چشم بستم باز این تصویرِ کیست!
حاج کریم اهل شیراز و مقیم این شهر، یک مغازه دار و لوازم فروش ساده و بس مهربان و پرکار و صادق بود که همسر و چهار فرزند دختر و پسر داشت. حاج کریم قبل از حج رفتن در بازار شیراز کار می کرد و دو سالی بود که این مغازه را باز کرده و تازه هم از زیارت حج برگشته بود. پسر بزرگش محمد ازهمان سن هفت سالگی هنگامی که هر روز از مدرسه بر می گشت، یک سر به مغازه پدرش می آمد و به او کمک می کرد. او حتا روزهای جمعه و تعطیلات مدرسه هم یار و یاور پدرش بود.
از خرزبون بسته،حدالاقل بخشی از روستائیان عزیز کشورمان، مثلأ: برای شخم زدن زمین و یا حمل و نقل وسواری استفاده می کنند، ولی در وصفشیراین حیوان درنده همین بس که مانند این آخوندهای بی اصل نسب، جز پاره و پوره کردن آدمها و خوردن آنها کار دیگری از دستش بر نمی آید . حتی آفتابه را نمی توان با این جنایتکاران رژیم جهل و نکبت ، مقایسه کرد ، چرا که بالاخره آفتابه برخلاف سران حکومت جمهوری اسلامی درمواقعی خدمتگذار مردم است و کسی نمی تواند مُنکر این قضیه باشد.
انتظار, لحظاتی که هیچ بشری مایل نیست آنرا سپری کند. دراین دقایق هرلحظه ای بمدت زمان طولانی تری تبدیل میشود. گوئی که زمان منجمد شده است. الا اینکه واقعه ای شاد ی بخش باشد. نام وبوی بیمارستان بطورناخودآگاه مرا بیاد انسانهای فقیر وتنگدست می اندازد. دراینجا فقر ازنظر محدودیتهای جسمی ویا روانی است و شاید هم هردوی آنها. این محیط یاس آور مرا همچنین بیاد زندان تاریک وبیروح می اندازد. هنگامیکه قدم به چنین محیطی میگذاریم متوجه میشویم که درزندگی هیچ چیز به ما وفادار نیست حتی بدن خودمان.
تو گُل بودی مو گُلدون این چه خوابه/ خداوندا تو دونی این عذابه/ اگه گلدونِ عمرُم رو شکستی/ هنوزُم بوی گل در پیچ وُ تابه/ نظر در هر چه می بندُم تو بینُم/ به هر سو می دوُم راهُم سرابه/ شبُم تاریک وُ روزُم مُرده انگار/ فقط اشکُم به دیده چون شهابه/ به دل گفتُم خبر داری تو از یار
بازوی قوی کوه تحت کتف وبینی وموهای آشفته وپریشان ماه به روی ابردیگری که تکیه گاه نامیده میشد گم گشت. شانه پهن او ماه را بغل کرد. سپس اطراف او به سیاحت پرداخت. نقشه کشورهای دور وروزهای فراموش نشدنی را به روی پوست ظریف وکشیده اش ترسیم کرد. زوزه های شب درگوشه ای ازآسمان لایتناهی نیمه روشن وتاریک, سکوت را برانگیخت. شب خیالی اطراف ماه حساس وفرهیخته منقبض شد. هرنفس برآمده بین قلبهای آنها زنگ نامووزون ورخوت تاریکی را رها کرد. گردش دست کوه زیر ابر نرم ومطبوع ماه, گرمی خاصی به او عطا کرد