منشاء قدرت

مسئله این نیست که قدرت به کی تعلق دارد، بل این است که منشاء قدرت کجاست؟

 

 

تاکنون در تاریخ اندیشه از سوی متفکران این سئوال مطرح شده که « قدرت به کی تعلق دارد؟»
اما مسئله این نیست که قدرت به کی تعلق دارد، بل این است که منشاء قدرت کجاست؟
آنچه آزمایش نشان داده می بینیم قدرت به شاه، دیکتاتور، یک حزب، و چند حزب تعلق داشته است. از زاویه دیگر به « یک فرد ، عده» و یا به « اکثریت» متعلق بوده است.
« ابزار قدرت» توسط فرد یا اکثریت برای اداره جامعه استعمال شده . نتیجه ی کار این بوده که نه در دوره ی اداره فردی، و نه در دوره اداره جامعه  با رأی اکثریت، « افراد جامعه زندگی خوبی نداشته اند». 
اشکال از کجاست؟

توجه کنیم، فرد مستبد گفته « من درست میکنم»، یک حزب آمده گفته « من درست میکنم»، چند حزب آمده و گفته اند « احزاب درست میکنند»، ولی در کل « کار زندگی درست نشده است»!
آنها علت شکست را به « گردن این و آن» بسته اند. به « غلط بودن این و آن راه» مربوط دانسته اند. به خرابکاری دیگران یا حتی خود وابسته دیده اند. باز این سئوال مطرح میشود که واقعاً اشکال در کجاست؟

کسانی از متفکران جواب داده اند« قدرت به یک طبقه تعلق دارد.» آزمایش این اندیشه،  نتیجه اش این شده که « قدرت به یک حزب یا چند حزب» تعلق داشته، اما باز « کار زندگی درست نشده است.»
باز باید پرسید اشکال در کجاست؟ آیا راه « مستبد ، و یا راه یک یا چند حزب را ادامه دهیم « کار زندگی درست می شود؟»
اینها گفته اند« ابزار قدرت به من مستبد» یا « به مای احزاب با رأی اکثریت» تعلق دارد.
و آن را هم به کاربسته اند اما « باز بار زندگی هیچگاه به مقصد نرسیده است». چرا؟

من مجبورم اینجا در درستی سئوال متفکران تردید کنم. نتیجه آن پرسش همین است که ما می بینیم و جوابی که کار زندگی را درست کند،  نداده است. چون می پرسد، قدرت به کی تعلق دارد، بعد هم آن را متعلق به شخص، و حزب و احزاب،
می کند، که نتیجه اش را دیده ایم.
به یقین این سئوال نادرست است. مسئله این نیست که « قدرت به کی تعلق دارد»، بل این است که « قدرت از کجا می جوشد؟»
وقتی پاسخ مشخص باشد می توان گفت«  همانجا هم لازم است ، ضرورتاً جاری باشد، که مالکانش حضور دارند».

قدرت از جامعه می جوشد، ضرورتاً در بستر خود نیز جاری میشود. اینکه آنرا شخص و اشخاص، یا حزب واحزاب، حتی اکثریت، تصاحب میکنند، کاری ست خلاف جریان آن در بستر. خلاف مالکیت قدرت، توسط شهروندان.
آب چشمه قدرت نباید جز به تساوی در بسترآن، در جای دیگری جاری شود، که متعلق به بستر خود است. در غیر این صورت « کار زندگی را خراب می کند، همچنان که تجربه نشان داده، فجایع بیشمار آفریده است».

هیچ شخص و اشخاصی، هیچ حزب و احزابی، نمی تواند و نمی توانند، کار زندگی در جامعه را درست کنند. تنها این چشمه نیرو، جامعه ، است که میتواند توسط « ید قدرت خود»  با « تشکلهای مختلف، داوطلبانه، و مستقل شهروندان که ایجاد میکند» تصمیماتش را توسط مجالس عمومی، به شکل قانون در آورده و با حفظ « حق اصلاح و تغییر در جهت بهزیستی شهروندان » آنها را اجرا نماید، و کار زندگی افراد جامعه را به شکل نسبی درست کند. اگر هم خطا کردند مجبورند هزینه اش را متحمل شده و تصمیمات را اصلاح نمایند.
نوع « سیستم سیاسی، و اقتصادی-اجتماعی» جامعه را تصمیمات آزاد و داوطلبانه و آگاهانه ی همین « تشکلهای مستقل شهروندان» تعیین میکند، نه این حزب و آن احزاب. و شخص و اشخاص. هر چند که وجود احزاب در جامعه ضروری ست.

ذهن متفکر در ایران، هنوز در چهارچوبه ی « درستی و نادرستی خطوط سیاسی، راه جناح های سیاسی، راه این و آن فلسفه و اقتصاد و غیره، اسیر است»، این اسارت نه راه حل است و نه پایانی دارد. و نه خردمندانه است. لازم است
 ذهن اندیشه پرداز، کودکی خود را ترک گوید. لازم است به جای افراد جامعه، شهروندان، تصمیم نگیرد. آزمایش صحیح و خطا را به عهده آزمایشگاه جامعه، خود شهروندان، بگذارد. و در تشکل یابی مستقل چشمه قدرت، مستقل از، هر نیروی دیگر، بکوشد. 
هر چند جامعه نیاز به از سر گذراندن دوره ی  اداره جامعه توسط احزاب داشته باشد.

ذهن متفکر ما، به جای اینکه اندیشه خود را روی « روابط نابرابر اقتصادی جهان پیشرفته با دیگران، متمرکز کند، و در پی ایجاد روابط تا حد عملی، نسبی ، عادلانه و برابر و ممکنه با جهان، باشد،
از خارجی برای خود لولوخور-خوره درست کرده، و او را به جای « روابط ناعادلانه » نشانده است، در حالی که « خارجی» و « روابط ناعادلانه» دو مقوله ی جداگانه هستند؛
و نباید آنها را درهم ذوب کرد که از توی اش « مرگ بر این و آن»، «مرگ بر این چیز و آن چیز» درمیاید. و «عمل» به جای اینکه به سوی « ایجاد روابط سودمند برود»، به کجراهه ی « دشمنی با جهان» میافتد که افتاده است.
مسئله « وجود خارجی و دیگری» نیست، بل مسئله « ایجاد روابط عادلانه نسبی و ممکنه» با جهان است که کار خود ستم دیده است.« ناتوانی و کج بینی» خود را لازم نیست در پشت لولوخور-خوره ها مخفی کرد.
ذهن متفکر، اینجا هم لازم است کودکی سیاسی خود را وداع گوید. و «روابط خود» را به جای «سیستم ها» ننویسد. که دو مقوله ی مجزای اند.

فلان شخص یا جریان میگوید: «من ائله میکنم، بئله میکنم». بله، شما میتوانید در مورد سرنوشت خودتان ائله و بئله بکنید، ولی نمی توانید در مورد سرنوشت « دیگری» تصمیم بگیرید.
زمان آن است که هر شهروند در مورد سرنوشت خود، چگونگی زندگی خود، خودش تصمیم بگیرد، و آگاهانه. حق تصمیم گیری پیرامون امور زندگی یک شهروند تنها متعلق به خود اوست.
و این «حق تصمیم گیری»، واگذار شدنی به دیگری نیست. 
هرجا این حق واگذار شده، تیره روزی و فقر و فلاکت و مرگ به بار آورده است.
قدرت به منشاء خود تعلق دارد که مالک آن است. به جامعه، به شهروندان، به یک یک شهروندان. 
کارخودگردان، جامعه خودگردان. 

**

 منشاء قدرت 2

https://iranglobal.info/node/71104

---

*عکس نخست: میشل فوکو 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: