گریز از دهان مرگ!

زندانیان محکوم به اعدام شعار می دادند: "مرگ بر خمینی!" و همدیگر را با اسم صدا می کردند، در میان صداها من صدای چند تن از زنان زندانی را شنیدم ..... صدای تیراندازی را می شنیدم و بعد هم صدای تیرهای خلاص را ! هر کدام از آن تیرها یکی از یارانم را به خون غوطه ور می کرد! ..... در آن شب دست کم چهل و سه زندانی به دست یکی از خون آشامترین رژیم های تاریخ ایران زمین اعدام شدند! .....

 

گفتگوی حسن پویا با محمدرضا آشوغ از بازماندگان کشتار تابستان ۶۷

محمدرضا آشوغ شاید تنها زندانی سیاسی شصت و هفتی باشد که از میدان تیرباران گریخته است، او سحرگاه یازدهم مردادماه سال ۱۳۶۷ در چند قدمی مرگ، مسیر بین زندان و کشتارگاه با هوشیاری و شجاعتی کم نظیر از دهان مرگ گریخت تا حکایت جان های شیفته ای را که در آن سحرگاه شوم به جوخه آتش سپرده شدند بازگوید و از رازهای آن جنایت پرده بردارد، آن چه در زیر ملاحظه می کنید پاسخ های محمدرضا آشوغ به پرسش های این قلم است برای درج در کتاب: "در آستانه توفانی روبنده" که آن را به آن جان های شیفته آزادی و انسانیت که در سحرگاه یازدهم مردادماه ۱۳۶۷ در پادگان کرخه جاودانه شدند تقدیم می کنم:

اگر ممکن است از تحصیلات خود و دوره و یا دوره هائی که در زندان بودید بگوئید

من محمدرضا آشوغ هستم، تکنسین مهندسی بهداشت و کنترل مواد غذائی که در سال سوم دستگیر شدم، اولین بار در سال ١۳۶۰ بازداشت و به دو سال حبس و ده سال حبس تعلیقی محکوم شدم و تا سال ١۳۶۲ در زندان بودم، دومین بار اواخر سال ۱۳۶٤ دستگیر و به ده سال حبس محکوم شدم، در نهم مرداد سال ۱۳۶۷ بدون محاکمه و حتی بدون رعایت موازین حقوقی و قضائی پوسیده مربوط به رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی و قوانین قضائی بین المللی بدون جرم جدیدی به اعدام محکوم شدم و سحرگاه یازدهم مرداد در دو قدمی مرگ از جوخه تیرباران گریختم.

شما در تابستان ۶۷ در زندان یونسکو بودید، تاریخچه این زندان چگونه است و مسئولانش در آن مقطع چه کسانی بودند؟

زندان یونسکوی دزفول یک بنیاد خیریه سازمان ملل بود که در زمان رژیم پهلوی به قصد مرکزی برای مبارزه با بیسوادی تشکیل شده بود، در اواخر عمر حکومت رژیم سابق محل بنیاد مذکور در اختیار اداره آموزش و پرورش قرار گرفت تا به عنوان باشگاه فرهنگیان مورد استفاده قرار گیرد، این محل در همان ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ به زندان بزرگی برای جوانان و فعالان سیاسی تبدیل شد! در آغاز دارای چهار اتاق بود که بین سیصد تا چهارصد زندانی را در آن جا می دادند اما بعد آن را به سرعت گسترش دادند و زندان یونسکو دارای چهار بند، چهل سلول و شش سلول قرنطینه شد، بعد هم چند اتاق به نام دادگاه انقلاب ساختند که زیر آنها اتاق شکنجه معروف به اتاق تمشیت قرار داشت که بازجویان از آن محل برای شکنجه و اعتراف گیری استفاده می کردند! مسئولان زندان در مقطع ۶۷ علیرضا آوایی به عنوان دادستان، هردوانه مسئول زندان، خلف رضایی معروف به خلف رینگو بازجوی شکنجه گر، شمس الدین کاظمی بازپرس شکنجه گر و نداف بازجوی معتاد و قاچاقچی که گویا به جرم مواد فروشی به زندان افتاده است! کفشیری پاسدار شکنجه گر که بعدها به پاس جنایت هایش مسئول سپاه پاسداران دزفول شد، عبدالعظیم توسلی پاسدار بازجو و شکنجه گر که مسئول دادستانی استان خوزستان شد، دیگری علی خلف معروف به علی کور پاسدار شکنجه گر و عبدالرضا سالمی که به بیماری ناعلاجی مبتلا شد.

در مقطع تابستان ۶۷ تعداد زندانیان سیاسی این زندان چند نفر بودند و از کدام سازمان ها و گروه ها؟

بیشتر زندانیان سیاسی این دوره از سازمان مجاهدین خلق بودند، تعدادی (چهار یا پنج نفر) هم از سازمان فدائیان - اقلیت در این زندان حضور داشتند، تعداد کل زندانیان سیاسی زندان یونسکو در آن زمان حدود صد نفر بود که بعضی از آنها را از شهرستان آورده بودند و تعدادی هم زندانیان سیاسی سابق بودند که دوباره دستگیر و به زندان برگردانده بودند.

کمیسیون مرگ در این زندان از چه کسانی تشکیل شده بود و چه زمان و چگونه کارش را شروع کرد؟

کمیته مرگ تشکیل شده بود از آخوندی به نام محمدحسین احمدی حاکم شرع، شمس الدین کاظمی بازپرس، علیرضا آوایی دادستان و یک نماینده وزارت اطلاعات که او را نمی شناختم، البته هردوانه مسئول زندان و چند پاسدار نیز حضور داشتند، به تقریب اواخر تیرماه ۱۳۶۷ بود که زندانیان تازه ای را به زندان ما آوردند، در همین دوره شایع شده بود که قرار است کمیته ای از طرف خمینی برای عفو زندانیان به زندان بیاید، در اوائل مردادماه اول ملاقات ها قطع شدند، روز نهم مرداد ۱۳۶۷ همگی ما را به صف کردند و هشت نفر، هشت نفر به داخل دفتر زندان بردند و پس از مطرح کردن یک سؤال به ما حکم اعدام دادند!

وقتی در مقابل هیأت مرگ قرار گرفتید چشمانتان بسته بودند یا باز؟ سؤالات هیأت مرگ از شما چه بودند؟ این رویارویی چه مدت طول کشید؟

ما همگی چشم بسته بودیم! هنگام سؤال کردن برای یک لحظه چشمبند را پائین می آوردیم و مأمور وزارت اطلاعات و یا حاکم شرع یک سؤال می پرسید و آن این بود: "حالا که منافقین (مجاهدین خلق) به ما حمله کرده اند حاضرید با آنها بجنگید یا نه؟" در پاسخ به این سؤال هر کس جوابی می داد، در گروه ما جز یک نفر که کم سن و سال بود بقیه جوابشان منفی بود، هر کس موضوع حکم داشتن و شغل خود را مطرح می کرد، در مورد خود من مأمور اطلاعات پرسید: "حاضری روی مین بروی؟" من هم گفتم: "آیا همه مردم باید روی مین بروند تا شما قبولشان داشته باشید؟" در آن موقع بین حاکم شرع و مأمور اطلاعات بر سر دادن حکم اعدام اختلاف نظر پیش آمده بود، به طوری که بعدا حاکم شرع (محمدحسین احمدی) از نماینده اطلاعات به احمد خمینی و حسینعلی منتظری شکایت می کند که در کتاب خاطرات منتظری هم مطرح شده است. (نگاه کنید به پیوست شماره ۱۵۷ کتاب خاطرات منتظری) خلاصه این که من در آخر به هیأت مرگ گفتم: "کار من درمان است نه جنگیدن، البته اگر کشور ما از طرف یک قدرت خارجی مورد حمله قرار گیرد من حتما از کشورم دفاع می کنم!" دوباره نماینده اطلاعات پرسید: "تو حاضری همین الان با منافقین بجنگی؟" من هم گفتم: "نه!" و او بلافاصله گفت: "اسمش را بنویس جزو لیست اون طرفی ها !" و این گونه حکم اعدام مرا صادر کردند! این گفت و شنید حدود یک دقیقه بیشتر طول نکشید! در گروه هشت نفره ما محمد انوشه باریک آبی خیلی کوتاه گفت: "نه حاج آقا، من با مجاهدین نمی جنگم!" احمد آسخ هم خیلی کوتاه گفت: "نه، من هم با مجاهدین نمی جنگم!" طاهر رنجبر گفت: "حاج آقا اسلحه بده تا به تو نشان بدهم جنگیدن یعنی چی!"

در هیأت مرگ چه کسی حرف آخر را می زد؟

در گروه هشت نفره ای که من بودم تقریبا همه را نماینده وزارت اطلاعات و بازپرس تعیین تکلیف می کردند و حکم می دادند، در این بین حاکم شرع در اقلیت و عملا هیچ کاره بود!

آیا وقتی در برابر هیأت مرگ قرار گرفتید قصد آنها را از این به اصطلاح محاکمه می دانستید؟

به طور دقیق نمی دانستم اما دو نکته در ذهنم بودند، یکی این که رژیم را ضد انسانی می دانستم و به هیچ وجه فکر نمی کردم که خمینی هیأت عفو برای افراد سیاسی که دشمن او هستند بفرستد، دوم این که در ابتدا فکر می کردم این یک تاکتیک سیاسی است و می خواهند ما را بترسانند اما خیلی زود مطمئن شدم که خمینی دژخیم می خواهد با کشتن انسان های مبارز اسلامش را با خون آبیاری کند!

پس از رویارویی با هیأت مرگ شما را کجا بردند؟

بعد از آن به اصطلاح محاکمه یک دقیقه ای ما را به بندها و سلول هایمان برگرداندند، روز بعد عصر هنگام بود که گفتند: "وسائلتان را جمع کنید، می خواهیم شما را به اهواز ببریم!" تنگ غروب بود که وسائلمان را جمع کردیم، از زندانیان خواستند که وسائلشان را روی محوطه چمنی که جلوی سلول ها بود بریزند، بقیه هم وسائلشان را در دفتر دادستانی گذاشتند، بعد هم زندانیان را یکی یکی داخل اتاقک هائی بردند و گفتند: "شما محکوم به اعدام شده اید، باید وصیتنامه تان را بنویسید!" نوبت من که شد وصیتنامه ننوشتم، پس از بازگشت کاظمی بازپرس زندان به خاطر ننوشتن وصیتنامه مورد حمله پاسداران و بازجویان قرار گرفتم! بعد هم مرا به محوطه زندان بردند و روی زمین نشاندند، تا همه وصیتنامه هاشان را بنویسند و آنها را به محوطه زندان بیاورند ساعت حدود یازده یا دوازده شب شد.

کار هیأت مرگ چه مدت طول کشید و چه کسانی در آن زندان دستیار و همدست آنها بودند؟

همان روز اول که من آنجا بودم خیلی از زندانیان را که حدود هفتاد نفرشان را من دیده بودم حکم اعدام داده بودند! بعدا هم بنا به اطلاعات موثق صدور احکام اعدام تا مدتی ادامه داشته است، در مورد همکاری مسئولان زندان با هیأت مرگ بدون شک هردوانه رئیس زندان، عبدالعظیم توسلی بازجو (بعدا دادستان استان خوزستان)، عبدالرضا سامی نژاد پاسدار، نعمت الله کفشیری پاسدار جلاد (مسئول سپاه دزفول)، غلامرضا خلف رضائی زارع بازجو، عبدالحسین دهیجی (دعیجی) پاسدار، رشیدیان پاسدار، گندمی پاسدار، حمید نادی خلف پاسدار و علی نادی خلف پاسدار جلاد از جمله کسانی هستند که با هیأت مرگ همدست بودند. افراد دیگری هم مثل پاسدار قرائتی که از طرف ارشاد آمده بود و یکی دو آخوند هم بودند که با هیأت همکاری می کردند که برای من ناشناخته بودند.

آیا مسئولان زندان به هیأت مرگ خط هم می دادند؟

البته، همین طور بود، در آن یک دقیقه یک سؤال مطرح می شد و همگی افراد حاضر در آن محل حرف می زدند و اگر لازم بود خط هم می دادند، مثلا وقتی طاهر رنجبر گفت: "حاج آقا، شما اسلحه بده تا به تو نشان بدهم جنگیدن یعنی چه!" بلافاصله یکی از پاسداران به نام نعمت الله کفشیری گفت: "فردا به تو نشان خواهم داد!" و با طاهر برخورد لفظی کرد، اصولا چون هیچکس در قوه قضائیه استقلال رأی نداشت و ندارد هر کس برداشت خودش را داشت، در مجموع افراد اطلاعات و دادستانی دو نفری حکم را می دادند و حاکم شرع اگر چه در جلسه حضور داشت اما نظرش زیاد مطرح نبود و در اقلیت بود!

در بسیاری از زندان ها مسئولان زندان جنایت اعدام را در خود زندان مرتکب می شوند، چرا در زندان یونسکو زندانیان سیاسی را برای اعدام به بیرون از زندان می بردند؟

به نظر من زیاد بودن تعداد زندانیان سیاسی محکوم به اعدام و واقع بودن زندان در مرکز شهر می تواند بخشی از دلایل آن باشد، همچنین مخفیکاری رژیم در کشتن این همه زندانی سیاسی بیگناه در زمانی کوتاه و دفن مخفیانه آنها ممکن است دلیل دیگر آن باشد، در سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ تقریبا همه اعدام ها در محوطه این زندان پشت حیاط خلوت آن صورت می گرفتند، در آنجا محوطه پرت افتاده ای وجود داشت که تعدادی درخت کهن و قطور داشت، زندانیان کم سن و سال را به درخت می بستند و سپس با سنگدلی تمام به آنها شلیک می کردند، من و عیدی دانگا بارها این صحنه فجیع را از بالای هواکش سلول های روبروی محوطه اعدام شاهد بودیم، درختان تنومند از شلیک گلوله ها سوراخ، سوراخ و خونین شده بودند و تکه هائی از گوشت بدن انسان به درخت ها چسبیده بودند، جنایتکاران بعدها به قصد از بین بردن آثار جنایات خود تعدادی از این درختان را قطع کردند، از جمله بچه هائی که در این محل اعدام شدند می توان از عبد‌الرضا زنگویی، حمید آسخ و غلامرضا گلال زاده نام برد.

در آن غروب شوم مقدمات اعدام را چگونه فراهم کردند و شما را کجا بردند؟

همان طور که قبلا گفتم روز نهم مرداد ما را دسته، دسته به دفتر زندان یونسکوی دزفول بردند و هیأت مرگ ما را افراد سرموضعی تشخیص داد! غروب روز بعد (دهم مرداد) بین ساعت هفت یا هشت بود که گفتند: "وسائلتان را جمع کنید، می خواهیم شما را به اهواز ببریم!" بعد هم که مرحله وصیتنامه نوشتن بود و در محوطه زندان به انتظار نشستن تا همه وصیتنامه هاشان را بنویسند که این خود تا حدود یازده تا دوازده شب طول کشید، در این فاصله آنها وسائل کشتار ما را تدارک می دیدند! من در آن شلوغی تقاضا کردم که دستشوئی لازم دارم و به این صورت توانستم چند مینی بوس و جیپ لندرور سپاه، دو آمبولانس و یکی دو ماشین پاترول را ببینم، سپس ما را که چشمانمان با چشمبند و دستانمان با طناب های پلاستیکی بسته بودند سوار دو مینی بوس کردند که در هر کدام بیست و دو نفر جا می گرفتند، یعنی حدود چهل و چهار نفر در آن دو مینی بوس بودند، سرنشین بقیه ماشین ها هم جوخه مرگ (پاسداران)، بازجوها و مأموران اطلاعاتی بودند، ماشین ها که راه افتادند بعد از مدتی بچه های زندانی در شرایطی پر ابهام شروع کردند با همدیگر صحبت کردن، آخرین گفتگوها در چند قدمی مرگ!

اول فکر کردیم به سمت اهواز می رویم اما خیلی زود متوجه شدیم که دارند ما را به سمت جاده دهلران و رودخانه کرخه می برند! بعد از حدود یک ساعت رفتن ما را از مینی بوس ها پیاده کردند و به محوطه ای که یک حمام بزرگ در آن بود بردند، در این حمام بزرگ تعدادی اتاقک دوشدار شبیه حمام های نمره بودند، آنها چشمبند و دست های ما را باز کردند و هر کدام ما را به یکی از این حمام های کوچک فرستادند و گفتند: "دیگر لازم نیست لباس های خودتان را به تن کنید، غسل کنید و بعد کفنی را که به هر کدام می دهیم بپوشید!" بعد هم از پنجره حمامک کفنی به من دادند و گفتند: "بعد از غسل کردن این را بپوش!" من در همان لحظه به کاظمی (بازپرس) گفتم: "من غسل نمی کنم و لباس های خودم را می پوشم!" در این موقع به در و دیوارها نگاه کردم، دیدم بسیجی ها روی دیوار یادگاری نوشته اند، از روی یادگاری های روی دیوار فهمیدم که در حمام پادگان ولیعصر هستیم، در همان حال که با کنجکاوی به در و دیوار نگاه می کردم پنجره بزرگ بالای دوش نظرم را جلب کرد، با خودم گفتم بهتر است از همین جا فرار کنم ولی دل، دل کردم و این امکان را دادم که محوطه توسط نگهبان ها در محاصره باشد.

از این رو بی آن که فکر فرار را از سرم بیرون کنم موقتا صرف نظر کردم و لباس هایم را پوشیدم، در این هنگام پیرمردی که آشپز زندان یونسکو بود از پنجره حمامک به هر زندانی مقداری سدر و کافور می داد برای غسل میت کردن! این کار او اعتراض زندانیان زن و مرد را به همراه داشت، آنها در حالی که شعار: "مرگ بر خمینی!" جنایتکار را سر می دادند همدیگر را با اسم صدا می کردند، در میان صداها من صدای فاطمه قلاوند، شهین حیدری و چند تن از زنان زندانی سیاسی را شنیدم، (من قبلا در مصاحبه ای به جای فاطمه قلاوند به اشتباه صغری قلاوند گفته بودم که این اشتباه من از همهمه و صداهای زیادی که در آن لحظات وجود داشت ناشی می شد.)

چه شد که به فکر فرار افتادید و آن را چگونه انجام دادید؟

فکر فرار از سال ها قبل توی ذهن من بود، همان سال ها در سلول فکرم را به طور خصوصی مطرح کرده بودم ولی نمی دانم چگونه به گوش دادستان (علیرضا آوایی) رسیده بود، به طوری که وقتی برای حضور در مراسم خاکسپاری زنده یاد مادرم می خواستند چند ساعت مرخصی به من بدهند آوایی گفته بود: "غیر از ضمانت کتبی، دو نفر هم باید ضامن او شوند تا در صورت فرار محمدرضا آنها را به زندان بیاوریم!" من در آن چند ساعت مرخصی امکان فرار داشتم چون که همه امکانات فراهم شده بودند اما به خاطر تعهد آن دو نفر و دردسرهائی که فرار من برای آنها به وجود می آورد فرار نکردم، آن روز در حمام بعد از این که دوش گرفتم لباس هایم را پوشیدم، کاظمی بازپرس با چند پاسدار آمدند پشت در دوش، کاظمی پرسید: "غسل کردی؟ کفن پوشیدی؟" گفتم: "نه!" بعد در دوش (حمام) را باز کردند و چشم ها و دستانم را بستند و چند نفری ریختند روی من و شروع کردند به کتک زدن! بعد از مدتی کتک زدن مرا کشان، کشان به محوطه پادگان نزدیک مینی بوس ها بردند، من به حالت نیمه بیهوش روی زمین افتاده بودم کاظمی چند پاسدار و مأموران اطلاعات بالای سرم ایستاده بودند، کاظمی رو به آنها گفت: "این را همین طور با لباس اعدام می کنیم، بندازیدش توی مینی بوس!"

بعد از این که مرا پرت کردند داخل مینی بوس یکی از مأموران مرا برد ردیف آخر صندلی های مینی بوس و روی یکی از آنها نشاند، در مینی بوس متوجه شدم که در خلال کتک خوردن و کشاندن من روی زمین طناب پلاستیکی دست هایم شل شده است، دست هایم را تکان دادم دیدم می توانم آنها را از طناب آزاد کنم، صبر کردم تا مینی بوس راه افتاد، شروع کردم به باز کردن دست هایم، چشمبند را هم از چشمم پائین کشیدم، مینی بوسی که من در آن بودم پر شده بود، همه کفن پوشیده بودند، به اطراف نگاهی کردم، پسرعمه ام حجت قلاوند کفن پوشیده روی صندلی جلوی من نشسته بود، جلو مینی بوس دو مأمور مسلح کنار راننده ایستاده بودند، کنارم در صندلی آخر طاهر رنجبر و محمد انوشه با چشمان و دست های بسته، کفن پوش دو طرف من نشسته بودند، به طاهر و محمد گفتم: "من دست هایم بازند، می خواهم فرار کنم!" طاهر ناباورانه گفت: "پس منتظر چی هستی؟ برو اگه میتونی!" دو مینی بوس اعدامی ها را می بردند و بقیه‌ ماشین ها همراه این دو مینی بوس به صورت ستون تپه‌ ماهورها را طی می کردند و به سمت میدان تیر می رفتند!

منطقه جنگی بود، به خاطر عبور و مرور تانک های زنجیردار جاده ناهموار شده بود و مینی بوس ها و بقیه ماشین ها آهسته حرکت می کردند، با این وجود توفانی از گرد و خاک در هوا بلند بود و به راحتی چیزی دیده نمی شد، من فقط چراغ ماشین ها را که در فاصله حدود بیست متری از عقب می آمدند می دیدم، من تصمیم خودم را گرفته بودم، این آخرین شانس من برای انتخاب مرگ یا زندگی بود، پنجره مینی بوس را خیلی آرام باز کردم، دوباره به پاسدارانی که جلو مینی بوس کنار راننده بودند نگاهی کردم، دیروقت بود، حدود ساعت سه نیمه شب، داخل مینی بوس سر و صدا و همهمه بود، عده ای سرودهائی زمزمه می کردند و بعضی هم شعار می دادند، همه خسته بودند، پاسدارها هم، کفش هایم را درآوردم، هوا تاریک بود، گرد و خاک در عقب مینی بوس ها پیچیده بود و میدان دید را محدود می کرد، لحظه بسیار حساس و دشواری بود، در دلم آشوبی بود، این آخرین دیدار من با سرنشینان مینی بوس مرگ بود، هیچ شکی در درستی فرار نداشتم، فکر این که با این فرار می توانم از راز جنایتی که در این سحرگاه داشت اتفاق می افتاد پرده بردارم به من انرژی و قوت قلب می داد.

اگر چه سال ها در سلول سر کرده بودم اما هنوز از لحاظ بدنی سرحال و چابک بودم، به یارانم که آنها را برای آخرین بار می دیدم گفتم: "اگر تا ده یا پانزده متری صدای تیر نیامد دیگر رفته ام!" در همان لحظات کسی در درونم می گفت: "نترس، برو!" انگار کسی مرا هل دهد، در این هنگام رفتم روی صندلی آخر مینی بوس که کمی بلندتر از بقیه بود، دست هایم را روی پنجره مینی بوس گذاشتم و خود را تا ‌جائی که امکان داشت بیرون بردم به طوری که کاملا از پنجره‌ مینی بوس آویزان شده بودم، بعد با یک حرکت پاهای خود را جمع کردم و از پشت خود را پشتک وارو به بیرون پرتاب کردم، با پا روی زمین قرار گرفتم و بعد با صورت به زمین خوردم، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که شروع کردم به صورت مارپیچ دویدن، چهارصد متری رفته بودم که با دیوار بلند و توری سیم خاردار اطراف پادگان روبرو شدم! بدون لحظه ای مکث و با سرعت عجیبی خودم را به بالای سیم خاردار رساندم و پریدم طرف دیگر و به دویدن ادامه دادم، بدنم در چند نقطه زخمی شد و دست هایم چنان زخمی برداشتند که هنوز بعد از بیست و شش سال آثارش روی آنها هستند!

هنوز می توانستم نور چراغ ماشین ها را ببینم اما فاصله من به طور نسبی از آنها زیاد شده بود، آن قدر دویدم تا به نقطه ای رسیدم که رودخانه کرخه دو شاخه می شد، یک شاخه به سمت هویزه می رفت و شاخه دیگر به سمت شوش، شاهور و اهواز، البته من به طور تصادفی به این سمت آمده بودم، مردادماه بود و هوا گرم، داخل آب شدم، عمق آب زیاد نبود، از یک قسمت آن عبور کردم و به طرف دیگر رودخانه رفتم، آب خیلی سرد نبود، بعد از عبور از رودخانه آرامتر می دویدم، درونم گرم شده بود، کسی درونم می گفت: "آرام باش، دیگر تمام شد!" در این هنگام متوجه شدم که هنوز چشمبندم به گردنم است، آن را درآوردم و زیر خاک کردم، همین طور که می رفتم صدای تیراندازی را می شنیدم و بعد هم صدای تیرهای خلاص را ! هر کدام از آن تیرها یکی از یارانم را به خون غوطه ور می کرد، هنوز بعد از بیست و شش سال صدای آن تیرها در گوشم زوزه می کشد و آزارم می دهد.

بعد از این که از دهان مرگ گریختید چه احساسی داشتید و کجا رفتید؟

بعد از عبور از رودخانه کرخه ابتدا به سمت عراق می رفتم اما بعد تغییر جهت دادم و به سمت کوه های شمالی پشت رودخانه کرخه راه افتادم، از این که فرار کرده بودم احساس خوبی داشتم، احساس می کردم وظیفه سنگین پژواک دادن صداهائی که در این سحرگاه خاموش شدند به دوش من است، همچنان صدائی در درونم می گفت: "همه چیز تمام شد، راحت باش!" هوا داشت روشن می شد، در چشم اندازم جاده ای دیده می شد که بعضی ماشین ها در آن در حال رفت و آمد بودند، اولش فکر کردم که جاده اهواز است اما خیلی زود متوجه شدم این جاده دهلران است که از اندیمشک به آن سمت می رود، همین طور که می رفتم متوجه شدم که این اطراف همه اش پادگان و منطقه نظامی است، در فرصتی مناسب که جاده خلوت بود از عرض آن عبور کردم و به سمت کوه های بالای دشت عباس راه افتادم، پاهای برهنه ام از راهپیمائی شب قبل خراشیده و زخمی شده بودند، در مسیرم به سمت کوه ها که می رفتم چادرنشین هائی را در دوردست دیدم، سعی کردم به آنها نزدیک نشوم، خودم را به سختی به بالای کوه های منطقه رساندم، مایل بودم بدانم کجا هستم اما خیلی خسته بودم، در غار کوچکی بالای کوه دراز کشیدم.

بعد از چند ساعت بیدار شدم و دوباره به سمت ارتفاعی بالاتر راه افتادم، حالا بهتر می توانستم دوردست ها را ببینم، از نقطه ای که ایستاده بودم توانستم پل کرخه و جنگل های دشت عباس در کنار کرخه را ببینم و موقعیت خودم و منطقه ای را که در آن بودم تشخیص دهم، منطقه به نظرم آشنا می آمد، به اطراف دقیقتر نگاه کردم، یادم آمد که سال ها پیش با تنی چند از دوستانم برای شکار به این منطقه آمده بودیم و چشمه آبی در این منطقه بود، پس از مدتی جستجو جای آن را پیدا کردم، چشمه ته دره قرار داشت، جای دوری که بعید به نظر می رسید مزدوران رژیم تا اینجا بیایند، تازه فهمیدم چه فاصله دوری را شبانه پیاده آمده ام، اطراف چشمه علف های مختلفی بودند که هنوز کمی سبزی داشتند، وسائل فرسوده سربازان در اطراف چشمه حکایت از آن داشت که آنها در زمان جنگ مدتی در این اطراف بوده اند، بعد از این که از آب چشمه سیر نوشیدم بلند شدم و اطراف چشمه جستجو کردم به این امید که از میان وسائل فرسوده سربازان ظرف آبی پیدا کنم، (امیدوارم روزی برای فیلمبرداری به قصد ثبت این واقعه به آن منطقه برویم!) سرانجام یک گالن پنج لیتری شکافته شده پیدا کردم، آن را تمیز و از آب پر کردم.

بعد هم مدتی دنبال یک جفت تخت پوتین کهنه سربازها گشتم تا این که دو تا پیدا کردم، آنها را به زیر پایم بستم و با ظرف آب به بالای کوه برگشتم، گرمای هوا حدود پنجاه درجه بود، از بالای کوه مسیری را برای خودم در نظر گرفتم، من باید از میان پادگان های ارتش عبور می کردم و خودم را به نقطه ای می رساندم که لامپ های زیادی داشت و حدسم این بود که پل کرخه باشد، به سمت پل کرخه راه افتادم، شاید فاصله ام تا آن نقطه پانزده تا بیست کیلومتر بود اما من باید با احتیاط کامل حرکت می کردم، بعد از چند ساعت پیاده روی آب داخل ظرف تمام شد و تشنگی فشار می آورد، دیروقت شب بود، شاید دو نیمه شب، به یکی از پادگان ها نزدیک شدم، دیدم سربازی نگهبانی می دهد، در نزدیکی او یک کولر آبی برای اتاق نگهبان ها قرار داشت، روی زمین زیر کولر آبی سطلی پلاستیکی گذاشته بودند تا آبی که از پائین کولر می چکید در آن جمع شود، در همان نزدیکی بیش از نیم ساعت منتظر ماندم تا نگهبان به نقطه دیگری رفت، با شتاب خودم را به سطل آب رساندم و در حالی که خیلی وحشت کرده بودم سطل را که پنج تا شش لیتر آب داشت برداشتم و در تاریکی شب محو شدم!

در آن برهوت و گرما آب بودار چکیده از کولر غنیمتی بود، بلافاصله سیر از آن نوشیدم و دوباره به سمت پل کرخه به راه افتادم، هوا داشت روشن می شد که دیدم دارم وسط زمین های کشاورزی راه می روم، برای عادی سازی چوب بلندی پیدا کردم و سطل پلاستیکی را به یک سر آن آویزان کردم و روی شانه ام گذاشتم، شبیه کشاورزان و دامداران محلی! در حین رفتن به اطراف هم با دقت نگاه می کردم که ببینم کجا هستم، یکباره چشمم به جاده کرخه ـ دهلران افتاد، به سمت آن رفتم و در یک موقعیت مناسب به طرف دیگر جاده رفتم، رسیدن به پل کرخه و عبور از آن هدف مورد نظرم بود، پگاه بود و هوا روشن شده بود و می توانستم اطراف و آدم هائی که در دوردست بودند را بهتر ببینم، لحظه ای ایستادم و اطراف را از نظر گذراندم، یادم آمد که طرف های پل کرخه آشنائی قدیمی دارم، هنوز به لحاظ امنیتی نمی توانم در مورد این نقطه روشنتر بنویسم، آدرس این محل را بعد از سرنگونی حتمی جمهوری اسلامی خواهم گفت! خودم را به محل آشنای قدیمی رساندم، آنها آن موقع نبودند، کسی که آنجا بود گفت آشنایانم ساعت نه صبح می آیند، پنجشنبه بود، روز دوم فرارم، ساعت حدود پنج صبح.

مسیری طولانی را شبانه از کنار آن چشمه که سمت راست جاده دهلران و در میان کوه ها قرار داشت آمده بودم، خیلی خسته بودم، تصمیم گرفتم تا آمدن آشنایانمان کمی بخوابم، در کف جوی بی آبی که همان نزدیکی بود دراز کشیدم و به فاصله کوتاهی به خوابی عمیق که به بیهوشی شبیه بود فرو رفتم، با آمدن آشنایان قدیمی من هم بیدار شدم، برای آنها موضوع فرارم و نیز تیرباران بچه ها را گفتم، آنها به من گفتند که برای عبور از پل کرخه حتما باید کارت عبور داشته باشی که من نداشتم! پس عبور از روی پل منتفی بود، آنها همچنین گفتند که از دیروز پاسداران هر چند ساعت یک بار به اینجا می آیند و پس از بازرسی بدون آن که چیزی بگویند می روند، بعد هم سریع برایم نان تازه و کره و یک جفت کفش آوردند، من هم تند صبحانه ام را خوردم، تمام این کارها در عرض ده دقیقه انجام شدند، فقط یک فکر توی ذهنم بود و آن این که هر چه زودتر از منطقه دور شوم، آنها همچنین بسته کوچکی نان برای توی راهم به من دادند، هدف بعدی من شهرکی بود که آنها نشانیش را دادند و از آن نقطه ای که بودم هفت تا هشت ساعت پیاده روی بود.

آنها پیشنهاد کردند که از مسیری که به گدار معروف بود و آب کرخه در آنجا کم عمق و پهن می شد و محل عبور گاومیش ها بود از کرخه عبور کنم، به این ترتیب که به طور مایل از بالای گدار داخل رودخانه شوم و یواش، یواش از عرض آب کرخه عبور کنم، من که عجله داشتم به اعتبار این که شنا بلدم بعد از جدا شدن از آنها مستقیم به آب زدم اما خیلی زود متوجه شدم که فشار آب دارد مرا می برد، این بود که برگشتم به جائی که آنها گفته بودند و از بالای محل گدار همراه آب خودم را به سمت دیگر رودخانه رساندم، حسابی خیس شده بودم اما خودم را نباخته بودم، آب کرخه در زمان جنگ سربازان زیادی را غرق کرده بود، از آب که درآمدم از میان گاومیش ها و درختچه های اطراف و به موازات رودخانه به سمت جنوب حرکت کردم، حدود ساعت دوازده ظهر به ورودی جنگل کرخه که به بیشه معروف است رسیدم، داخل جنگل شدم و در مسیر آب به سمت شهرکی که آشنای قدیمی نشانی داده بود راه افتادم، حدود پنج یا شش بعد از ظهر از جنگل بیرون آمدم و خودم را به ورودی شهرک مذکور رساندم و با تعدادی از مردم آن شهرک که از قبرستان برمی گشتند همراه شدم و به مرکز شهرک رفتم.

در آنجا کمتر از ده دقیقه ماندم و بعد با یک پیکان باری که به سمت شمال حرکت می کرد از منطقه دور شدم. آنگاه به فاصله چند روز پس از پشت سر گذاشتن حوادث خطرناکی که فعلا به خاطر مسائل امنیتی از ذکر آنها معذورم خودم را به تهران رساندم.

واکنش رژیم جمهوری اسلامی در مورد فرار شما چه بود؟

بعدا شنیدم که پاسداران تا سه روز تمام جاده ها و مناطق اطراف پادگان کرخه (ولیعصر)، پل کرخه، جاده دهلران و مسیر جاده اهواز و اندیمشک را به شدت کنترل کرده بودند، همچنین حاکم شرع زنده یاد پدرم را احضار می کند و سراغ مرا از او می گیرد، پدرم هم می گوید: "او سال هاست که پیش شماست، ما چه خبر داریم؟" بعد هم او را تهدید می کند که از هر گونه کمکی به من خودداری کند! رژیم همچنین در جستجوی من به خانه فامیل ها هم می ریزد، آنها در مساجد دزفول و اندیمشک شایع می کنند که یک جاسوس عراقی از محل اعدام فرار کرده و به سمت امامزاده ابن جعفر اطراف دزفول رفته و آن اطراف مخفی شده است! بعد از فرار من محمدحسین احمدی حاکم شرع خوزستان که تضادش با نماینده اطلاعات و دادستان بالا گرفته بود نامه ای به خمینی می نویسد و رونوشتی از آن را هم برای حسینعلی منتظری می فرستد، از این نامه به خوبی دیده می شود که حرف آخر را نماینده وزارت اطلاعات می زده و حاکم شرع نقش ناظر و تأیید کننده داشته است! در این نامه به فرار من هم اشاره شده است.

متن نامه محمدحسین احمدی به خمینی:

حضرت آیت الله العظمی امام خمینی دامت برکاته، با عرض سلام در رابطه با حکم اخیر حضرتعالی راجع به منافقین گرچه این جانب کوچکتر از آنم که در این باره صحبتی بکنم ولی از جهت کسب رهنمود و من باب وظیفه شرعی و مسئولیت خطیری که در تشخیص موضوع به عهده من می باشد معروض می دارد که بر سر نفاق بودن یا پافشاری بر موضع منافقین تفسیرها و تعبیرهای گوناگونی می شود و نظرها و سلیقه ها بین افراط و تفریط قرار دارند که به تفصیل خدمت حاج احمدآقا عرض کردم و از تکرار آن خودداری می شود، من باب مثال در دزفول تعدادی از زندانیان به نام های طاهر رنجبر، مصطفی بهزادی، احمد آسخ و محمدرضا آشوغ بودند، با این که منافقین را محکوم می کردند و حاضر به هر نوع مصاحبه و افشاگری در رادیو و تلویزیون و ویدئو و یا اعلام موضع در جمع زندانیان بودند، نماینده اطلاعات از آنها سؤال کرد که شما جمهوری اسلامی را برحق و منافقین را بر باطل می دانید، حاضرید همین الان به نفع جمهوری اسلامی در جبهه و جنگ و گلوگاه ها و غیره شرکت کنید؟ بعضی اظهار تردید و بعضی نفی کردند، نماینده اطلاعات گفت اینها بر سر موضع هستند چون حاضر نیستند که در راه نظام بجنگند! به ایشان گفتم که پس اکثریت مردم ایران که حاضر نیستند به جبهه بروند منافقند؟ جواب داد: "حساب اینها با مردم عادی فرق می کند!" در هر صورت با رأی اکثریت نامبردگان (به اعدام) محکوم شدند فقط فرد اخیر (محمدرضا آشوغ) در مسیر اجرای حکم فرار کرد، لذا خواهشمند است در صورت مصلحت ملاک و معیاری برای این امر مشخص فرمائید تا مسئولان اجرا دچار اشتباه و افراط و تفریط نشوند، حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی خوزستان، محمدحسین احمدی، رونوشت: حضرت آیت الله العظمی آقای منتظری مد ظله

(از متن کامل خاطرات آیت الله حسینعلی منتظری به همراه پیوست ها، اتحاد ناشران ایرانی در اروپا، چاپ دوم، دی ماه ۱۳۷۹ - نشر باران در سوئد، خاوران در فرانسه و نیما در آلمان)

پیش از آن که به نقطه امنی برسید با پای برهنه مسأله غذا و خواب را چگونه حل کردید؟

من در شب اول فرارم چنان اضطراب و هیجانی وجودم را گرفته بود که هیچ دغدغه ای جز دور شدن از محل اعدام نداشتم، روز بعد از فرار هم بالای کوه چند ساعتی خوابیدم که قبلا گفتم، بعد از ظهر آن روز هم ته دره اطراف چشمه ای که قبلا به آن اشاره کردم از یک گیاه شبیه اسفناج که نام بومیش توله است تغذیه کردم، از این گذشته در یکی دو روز اول اشتهائی نداشتم، البته در زندان خونریزی معده هم پیدا کرده بودم و کلیه هایم در اثر ضربات کابل دچار ورم و خونریزی شده بودند که بعدها در اروپا توسط پزشکان شرافتمند درمان شدم، صبح روز دوم هم چند ساعتی تا آمدن آشنای قدیمی کف جوی بی آب خوابیدم و بعد هم که صبحانه نان و کره به من دادند با یک جفت کفش لاستیکی که کفش ها کمک شایانی بودند و داستانش را قبلا گفتم، بعد از این که در آن شهرک سوار پیکان باری شدم خودم را به اندیمشک رساندم، در اندیمشک چند ساعتی توقف داشتم، به درستی حدس زده بودم که خانه مان توسط مأموران اطلاعات و دادستانی تحت نظر باشد، از این رو به خانه آشنایی رفتم و در آن چند ساعت توقف ریشم را زدم، غذا خوردم و لباس هایم را هم عوض کردم.

در همین فاصله توسط یک نفر برای زنده یاد پدرم پیغام فرستادم و او را از حضورم در شهر باخبر کردم، پدرم و چند تن از بستگانم به فاصله حدود بیست دقیقه به دیدن من آمدند و من شانس آن را پیدا کردم که با آنها خداحافظی کنم، از طرف دیگر مأموران تعقیب و مراقبت رژیم به تصور این که من در خانه خاله ام هستم به آنجا می ریزند که خوشبختانه من آن موقع در منزل دیگری بودم و بعد از دیدار پدرم به سرعت از اندیمشک رفته بودم، به این ترتیب من از یک خطر دستگیری جدی دوباره جان سالم به در بردم، بعد از ترک اندیمشک در بیرون شهر پشت دوکوهه نزدیک یک موتورخانه قدیمی پمپاژ آب که در آن موقع مخروبه ای بیش نبود توقف کردم، نیمه شب بود، در حوالی این موتورخانه چندین باغ میوه بودند که آن شب من از میوه های آنها تغذیه کردم، شب را در کنار جوی های سیمانی موتورخانه به صبح رساندم، صبح زود دوباره راه افتادم و در محلی به نام پشمینه زار با دو کشاورز صحبت کوتاهی داشتم و با آنها صبحانه خوردم، بعد دوباره حرکت کردم و پس از چند ماجرای دیگر طی دو روز خودم را به تهران رساندم.

در آن شب چند نفر اعدام شدند؟ نام آنهائی که به خاطر می آورید چه کسانی بودند؟

شبی که ما را برای بردن به قتلگاه آماده می کردند من در چند نوبت توانستم با چشم خودم بیشتر زندانیان در آستانه اعدام را ببینم و تعداد تقریبی آنها را حدس بزنم، اولین نوبت وقتی بود که گفتند: "وسائلتان را جمع کنید، می خواهیم شما را به اهواز ببریم!" آن موقع ما حدود سی و هفت نفر بودیم که از سلول ها به بند سیاسی آورده شده بودیم که البته رژیم دوباره سلول ها را از افراد احضار شده جدید و نیز زندانیان سیاسی که از شهرهای مجاور آورده بود پر کرد، همان شب وقتی که در محوطه چمن وسط زندان بودیم تعدادی زندانی سیاسی از سلول های تازه پر شده به جمع ما اضافه شدند.

بعد که ما را با چشم ها و دستان بسته برای نوشتن وصیتنامه به دفتر دادستانی بردند من دیگر چیزی ندیدم، سرپیچی من از نوشتن وصیتنامه موجب شد که آنها کشان، کشان مرا به محوطه جلو زندان برگردانند، آنجا بود که در فرصت رفت و آمد به دستشوئی از زیر چشمبند متوجه پر بودن محوطه شدم که در یک نگاه کنجکاوانه و شمارش تقریبی تعداد آنها بین چهل تا پنجاه نفر به نظرم آمد، در همین دزدکی جستجو کردن و دیدن متوجه دو مینی بوس، دو آمبولانس، یک پاترول، دو وانت و چند رأس پاسدار و مأمور دادستانی شدم، بعد هم که وصیتنامه نویسی تمام شد ما را سوار دو مینی بوس کردند که هر کدام ظرفیت بیست و دو سرنشین داشت، با این ترتیب می توان گفت در آن شب دست کم چهل و سه نفر از فرزندان دلاور مردم ایران به دست یکی از خون آشامترین رژیم های تاریخ این سرزمین اعدام شدند، البته اگر افراد دیگری را هم در آن شب با وسیله نقلیه دیگر به کشتارگاه برده اند تا این لحظه بر من دانسته نیست اما نام تعدادی از آن شصت و هفتی های جاودانه شده تا جائی که من به خاطر دارم:

احمد آسخ بیست و هشت ساله، ساکن اندیمشک

احدی پور (مرد) بیست ساله، ساکن اندیمشک

حسین اکسیر بیست و هشت ساله، ساکن دزفول

محمدرضا امیدی بیست و شش ساله، ساکن اندیمشک

محمد انوشه باریک آبی بیست و نه ساله، دبیر دبیرستان ها، ساکن اندیمشک

محراب بختیاری بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک

جلیل بختیاری بیست و هشت ساله، ساکن اندیمشک

خلیل (جلیل) بخش یاوی بیست و هشت ساله، ساکن شوش

مصطفی بهزادی نژاد بیست و دو ساله، ساکن اندیمشک

صادق بیرانوند بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک

فریدون حنیف نژاد نوزده ساله، ساکن اندیمشک

شهین حیدری بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک

طاهر( صادق) رنجبر ماسوره ای بیست و پنج ساله

پرویز سگوند بیست و پنج ساله، شهرک نور

سگوند متولد قلعه نور

چنگیز (صادق) شریفی بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک (چنگیز پسرخاله ام بود، او اگر چه همان شب اعدام شده اما هنوز معلوم نیست که آیا آن شب از زندان اهواز به زندان یونسکو آورده شده و یا همان جا اعدام شده است)

حسین شیخی بیست و دو ساله، ساکن اندیمشک

علی شیخی بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک

شاپور شیرالی بیست و دو ساله

مهدی ظهیرالاسلام زاده بیست و شش ساله، ساکن دزفول

عذرا عامری بیست و چهار ساله، ساکن اندیمشک

رحیم فولادوند بیست و هفت ساله، ساکن قلعه نور

فاطمه قلاوند بیست و چهار ساله، ساکن اندیمشک

حجت الله قلاوند بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک (حجت پسرعمه ام بود)

ابراهیم یویج زاده (ابی) بیست و پنج ساله، ساکن اندیمشک

یادآوری آن عزیزان، آن شب و آن لحظه وداع در مینی بوس همواره برایم دردناک بوده است، گاهی چنان درد جانکاهی وجودم را پر می کند که هیچ داروئی نمی تواند دردم را تسکین دهد، همه امیدم این است که بتوانم هر چه بیشتر صدای آنها را پژواک دهم و عمق آن جنایت را که یکی از هزاران جنایت جمهوری اسلامی است بیشتر افشا کنم.

آیا می دانید گور دسته جمعی آنها کجا است؟

در مورد محل به خاک سپردن آن انسان های شریف اطلاع دقیقی در دست نیست، جمهوری اسلامی در این مورد هم مثل هزاران مورد دیگر جز دروغ چیزی تحویل خانواده ها نداده است اما جاهائی که رژیم نشانی داده ولی معلوم نیست حقیقت داشته باشند به گونه زیر است:

یک - گورستان علی روبروی پل قدیم دزفول، به گفته رژیم که اعتمادی به آن نیست حجت قلاوند از جمله کسانی است که در گوری دسته جمعی در این مکان به خاک سپرده شده است.

دو - گورستان ابن جعفر دزفول، رژیم در این گورستان چند جا را به خانواده ها به عنوان محل خاکسپاری عزیزانشان نشان داده است که از جمله می توان به طاهر رنجبر اشاره کرد که رژیم گفته طاهر را در این گورستان خاک کرده است.

سه - گورستان های متروکه اطراف دزفول و اندیمشک، رژیم به خانواده احمد آسخ سنگ قبری را در اطراف بالای رودخانه دز به عنوان محل خاکسپاری او نشان می دهد، خانواده او که به رژیم اعتمادی ندارند نبش قبر می کنند و چیزی در آن مکان نمی یابند!

اما آن چه که قطعی است این که در منطقه ای از پادگان کرخه (ولیعصر) در محلی که ماشین های فرسوده پادگان قرار دارند تعدادی از زندانیان سیاسی در گوری جمعی به خاک سپرده شده اند.

چرا نوشتن وصیتنامه و پوشیدن کفن را نپذیرفتید؟

طی سال ها زندان و مشاهده این که چگونه زندگی آن همه جوان پرشور و پاکباز بازیچه خواست و اراده مشتی موجودات جنایتکار از خمینی گرفته تا بقیه قرار گرفته وجودم را چنان از نفرت سرشار کرده بود که تصمیم گرفته بودم با هر چه که از طرف رژیم گفته می شود مخالفت کنم و بهای آن را هم بپردازم، یکی از دلایل فرارم هم از همین دیدگاه ناشی می شد.

تأثیر آن فرار در زندگی شما چه بوده است؟

فرار از آن قتلگاه در آن شب و دانستن این که آن همه یارانم به سوی چه سرانجامی می روند تأثیرات عمیق روانی روی من داشت که در این مختصر جای بحث آن نیست، کوتاه این که من پس از فرارم حدود شش ماه در ایران مخفی زندگی کردم و بعد هم حدود یک سال در یک کشور عربی به عنوان پناهنده به سر بردم، در این مدت از خونریزی معده و ناراحتی کلیه ها که ناشی از شش بار شکنجه اعترافی با شلاق بود بسیار رنج بردم، درمان ناراحتی دستگاه گوارشی، کلیه ها و مجاری ادرار در شرایط مخفی ایران و بعد هم شرایط پناهندگی در یک کشور عربی عملی نبود، بعد از اقامت در یک کشور اروپائی تحت درمان بسیار مؤثری قرار گرفتم و به طور نسبی بهبود پیدا کردم، اثرات شلاق بعد از بیست و شش سال اگر چه تا حدی از بین رفته اما هنوز جای ضربات کابل روی بدنم کم و بیش قابل تشخیص است اما اثرات روانی آن شب و فرار من برای سال ها مرا رنج می دادند، در سال های اولیه ورودم به اروپا بی خوابی و خواب های وحشتناک مربوط به زندان و بعد هم فرارم در مسیر رفتن به قتلگاه و نیز اتفاقات مربوط به بعد از آن آرامش مرا مختل کرده بود، تا این که به تدریج به کمک روانپزشکان باوجدان و معالجات روان درمانی تحت نظر آنها وضعم بهتر شد، اگر چه هنوز هم از بعضی تأثیرات روانی زندان و آن فرار رنج می برم، پس از بهبود نسبی با پشتکار چشمگیری برای حدود سه سال به یادگیری زبان هلندی مشغول شدم و چهار سال هم در رشته مهندسی بهداشت مواد غذائی تحصیل کردم، کتابی هم از تولید کشاورزی تا بازار به زبان هلندی نوشته ام به نام: "قلب تولید" به هر حال تمام تلاشم بر این بوده که با فعالیت و امیدواری بر اثرات روانی و بازدارنده آن دوره مسلط شوم تا بتوانم به زندگی ادامه دهم و برای خود و جامعه انسانی عنصر مفیدی باشم.

پس از بیست و شش سال وقتی به آن شب فکر می کنید اولین چیزی که به خاطر می آورید چیست؟

با این که بیست و شش سال از آن فرار گذشته هر گاه به آن دوره فکر می کنم تمام لحظات روز و شب آخر تا لحظه فرار مثل یک فیلم از جلو چشمانم می گذرند، هنوز یادآوری آن لحظات برایم سنگین است و رنج و غم آن حدی ندارد، یک دریغ و تأسف هم برای همیشه با من مانده است و آن این که چرا نتوانستم دست های دیگران را باز کنم، شاید عده بیشتری می توانستند فرار کنند اما وقت تنگ بود و من هم در اثر ضرباتی که توسط پاسداران رژیم بر سر و صورتم وارد شده بودند توانی نداشتم، در هر صورت آن دریغ و تأسف برای همیشه با من خواهد ماند، به یاد می آورم که در زندان دزفول همیشه به فرار فکر می کردم، همیشه به خودم می گفتم تو می توانی فرار کنی و این رژیم قرون وسطایی را رسوا کنی! حالا همیشه به خودم می گویم دیدی توانستی و سرانجام فرار کردی؟ تنها چیزی که آرامم می کند این که مثل روز برایم روشن است که جمهوری اسلامی به شکل بسیار زبونی سرنگون خواهد شد و مردم تمام دست اندرکاران آن همه جنایت را به پای میز محاکمه می کشانند، آنها محل خاکسپاری فرزندان دریادل و مبارز خود را پیدا می کنند و از آنها به گونه ای شایسته تقدیر خواهند کرد.

با این امید که در زمان حیات محمدرضا آشوغ جمهوری اسلامی ایران سرنگون شود و با همکاری و حضور او از داستان آن فرار یکی از بهترین فیلم های سینمائی بعد از سرنگونی رژیم ساخته شود.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

برگرفته از: 
این نوشتار از بخش های گوناگون تارنمای شهروند برگرفته شده است.
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: