شانس کار با جوان های افغانستانی و مصاحبه با مردم

"مهاجرت:قسمت بیست وسوم

افغانستان برای تک تک ما مدرسه جالبی بود بخصوص برای من که دستم را در دو بخش کار در روزنامه حقیقت انقلاب ثور و سازمان جوانان باز گذاشته بودند.
مصاحبه با مردم رفتن به برخی بخش های نزدیک شهر کابل ،دیدن مشکلات و مسائلی که یک دیگرگونی عمیق بنام انقلاب ثوردر حیات اجتماعی آن ها بوجود آورده بود، از

شانس کار با جوان های افغانستانی و مصاحبه با مردم
"مهاجرت:قسمت بیست وسوم
افغانستان برای تک تک ما مدرسه جالبی بود بخصوص برای من که دستم را در دو بخش کار در روزنامه حقیقت انقلاب ثور و سازمان جوانان باز گذاشته بودند.
مصاحبه با مردم رفتن به برخی بخش های نزدیک شهر کابل ،دیدن مشکلات و مسائلی که یک دیگرگونی عمیق بنام انقلاب ثوردر حیات اجتماعی آن ها بوجود آورده بود، از خواندن ده ها کتاب آموزنده تر و جالب تر می نمود.
درروستائی به نام ده سبزبه مرد بسیار پیری بر خودم بنام محمد الف که پدر یک شهید بنام محمد یوسف بود .اورا نزدیک قبر پسرش بر بلندی یک تپه مشرف بر ده یافتم .میگفت "پسرم وصیت کرده بودکه اگر کشته شدم مزارم را بر بلای این تپه بنا کنید تا بتوانم چگونگی پیروزی انقلاب را ببینم .چرا که او اولین فردی از دهقانان این ده بود که به انقلاب پیوست با وجودیکه رئیس یک گروه از مدافغان انقلاب بود می گفت "افغانستان به تفنگ نه! بلکه به کتاب وقلم نیاز دارد. تا زمانی که این مردم با سواد نشوندو، نفهمند انقلاب پیروز نمی شود ".
خودش شروع خواندن نمود وگروه سواد آموزی راه انداخت .بمردم ده گفت اجازه بدهید زنانمان هم سواد بیاموزند تا کودکانمان در خانواده با سواد بزرگ شوند .معلمی در ده بود انگلیسی می دانست از او خواهش کرد که انگلیسی یادش بدهد.او تمام مدت در تلاش یاد گرفتن بود.می گفت اگر دهقان هاسواد داشتند هرگز وقتی با ان همه مشکلات حزب زمین ها راتقسیم می کند و به دهقان ها می دهد.سه شبانه روز راه نمی رفتند تا سند رادر پاکستان بدست ارباب برسانند وبگویند که ما مجبور شدیم وگرفتیم ".
واقعا نیز چنین بود .نیروی اصلی در مبارزه تنها دسته های مسلح نبود آن تعداد اهالی روستا هم که کوچ نکرده به پاکستان و ایران نرفته بودند! نیروی عقب مانده و ماندی بودند که عملا اجرای برنامه های حزب را دچار مشکل می ساختند. تنها مدرسه آتش زدن گروه های مسلح نبود که مانع از تحصیل دختران می شد.بلکه این عقب ماندگی عظیم جامعه دهقانی بود که حاضر به فرستادن دختران خود بمکتب نبودند.
دعوای یکی از خانم های پزشگ در بیمارستان که موجب شد پزشگ مربوطه چند روزی تا افتادن آب ها از آسیاب به بیمارستان نرود.عمق فاجعه وعقب ماندگی کشوررا در برابر تحولاتی که خواهان برابری زن ومرد و جامعه سکولار و نهایت سوسیالیستی بود نشان می دهد .مردی کودک چند ماهه خود را به بیمارستان می آورد خانم پزشگ که از رفقای زن سازمان بود می پرسد "مادرش کجاست که از او سئوال کنم"؟ می گوید "بزم را داخل نیاوردم در حولی "حیاط" ماندمش ".او مجدادا سوال خود را تکرار می کند."مرد عصبی می گوید" من گفتم که بزم در بیرون است". یکی از پرسنل که آن جا بوده می گوید "منظورش از بز زنش می باشد". دکترعصبی گشته می گوید" برو بیرون !که بدون مادرش نگاه نمی کنم"! نهایت دعوا وتهدید مرد " که توسیاه سر بمن می گوئی برو بیرون"!
نام عمومی زنان که مورد خطاب قرارمی گرفتند کلمه سیاه سر بود که بسیار رواج داشت.
در جریان مصاحبه در بیمارستان چهار صد بستر بیمارستان نظامی باافسرجوانی بنام "میرکباب" که یک پای خود را از دست داده بود آشنا شدم . اهل خوست بود می گفت" تمام فامیل حتی زنم و دو بچه ام به پاکستان رفتند و من که حزبی بودم ماندم شب قبل از رفتن گفتند تصمیمت را بگیر یا با ما می آئی یااز فامیل طردت می کنیم ! امافامیل من حزبم بود ماندم وهمه رفتند حتی زنم و دو بچه ام شاید عکسی از پدرشان داشته باشند که روی طاقچه بگذارند.امروز پدران عکسی که عکسشان روی طاقچه هاست بسیار زیاد است"!
واقعا عجیب بود .صف بندی دو طرف .
همسر مسئول سازمان جوانان آقای "فرید مزدک" در روزنامه همکار ما بود. بنام خانم "پریسا اءدا" کلا خانواده روشنفکر و تحصیل کرده ای بودند برادرش "فهیم اءدا" هم که تحصیل کرده فرانسه بود در بخش ترویج حزب کار می کرد از طریق خواهرش با من آشنا شده بودو بحث های جالبی داشتیم بسیار خاطره از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی داشت. پدر بسیار شوخ طبعی داشتند که ترانه سرای خوبی بود .روزی بعد از آشنائی با این خانواده به پدرشان گفتم " یک شب بیائید شام خانه ما! چه دوست دارید؟ قورمه سبزی؟یا خورشت بادمجان "؟خیلی جدی بی آن که بخندد گفت " ما شنیده بودم ایرانی ها در خانه برای مهمان حداقل سه دیک دارند. کدام شهر ایران است که خسیسند ؟ گفتم اصفهان ! گفت همان اصفهانی هستید ویک دیک بیشتر ندارید "! این همکار بودن باعث شده بودکه من با خانواده پدری وهمچنین با همسرش جدا ازمعرفی رسمی سازمان بعنوان مسئول جوانان به آقای فرید مزدک جهت خانوادگی نیز آشنا شده ورفت آمد داشته باشم. امری که جدا از رابطه تشکیلاتی بمن امکان می داد در دایره وسیع تری با جوانان آشنا وکار کنم.
قرار شده بود با آقای فرید مزدک در ساختمان سازمان جوانان دیداری داشته باشم. گفت "موقع چاشت بیائید تا هم نان بخوریم و هم با مسئولان شعبات آشنایتان کنم" . نزدیک ظهر بود که وارد اطاق انتظار شدم. جز راننده آقای مزدک کسی نبود.اوهر روز که بچه های آقای مزدک را بکودکستانی که دخترم نیز آنجا می رفت می آورد با من آشنا شده بود. دخترم نسبت به کودکان دیگرتپل تربود وسخت شلوغتر! از این رو نامش را بعنوان "مریم کپل"که از پس همه در می آمد تثبیت کرده بود.وقتی به راننده گفتم که قرار است اقای مزدک را ببینم .بدون معطلی گوشی تلفن را برداشت و بلند بلند گفت " رفیق مزدک آقای تپل با شما کار دارد . هر چه خواستم بگویم من نامم حیدر ولد همایون است قبول نگرد "گمش کنید نام حیدررا ! این آقای کپل نام خودتان هزار کده بهتر است"!این معرفی من موضوع خنده سر میز نهار بود.
دیداری که برای ما بهتراست بنویسم من بسیار آموزنده بود. آشنائی وتاکید آقای مزدک برهمکاری گسترده وآشنا کردن از نزدیک با ساختار تشکیلات که آن زمان زیر نظر فردی بنام آقای "ذکی" بود برایم درس های زیادی داشت افسوس که هرگز امکان استفاده فراهم نشد.
بسفارش آقای مزدک قرار شد که من برای جوان ها سخنرانی کنم و با آن ها به تبادل تجربه بپردازم .شیرین ترین خاطرات مهاجرت که بعد از مدتها دوباره بمن اجازه می داد با جوان ها بنشینم و برایشان از جوان های ایران و مبارات دانشجوئی بگویم ازرفقایم در پیشگام که بعدا به سازمان جوانان فدائی تبدیل شد. جان های جوان وعاشقی که بسیار نا جوانمردانه اعدام شدند. با جوان های افغانستانی زیادی آشنا شدم که می خواستند طرحی نو در اندازند.جوانهائی مشتاق و امیدوار به آینده با دنیائی آرزو.ادامه دارد ابوالفضل محققی

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: