"تنگ چشمان نظر به میوه کنند"!

"مهاجرت "قسمت بیست شیشم
گفتم "فکر کنم ما قبلا همدیگر را جائی دیده ایم "؟اندکی این پا و آن پا کرد اخلاقش این گونه بود نمی توانست نه بگوید! با اندکی تردید گفت بله !
خندیدم خودش بود همان پسر چشم آبی زندان جمشیدیه .گفتم پرویز داودی را می شناختی ؟ گوئی آتش بر اسپند انداخته باشند با هیجان گفت ."بله بله شما هم میشناختید"؟گفتم

"تنگ چشمان نظر به میوه کنند"!
"مهاجرت "قسمت بیست شیشم
گفتم "فکر کنم ما قبلا همدیگر را جائی دیده ایم "؟اندکی این پا و آن پا کرد اخلاقش این گونه بود نمی توانست نه بگوید! با اندکی تردید گفت بله !
خندیدم خودش بود همان پسر چشم آبی زندان جمشیدیه .گفتم پرویز داودی را می شناختی ؟ گوئی آتش بر اسپند انداخته باشند با هیجان گفت ."بله بله شما هم میشناختید"؟گفتم " آیا آنقدر چهره ام تغیر کرده که قادربشناختن آن نیستی ناسلامتی ما یک روز هم پرونده هم بودیم .من هنوز ترس واضطراب ترا ،این که خواهرات را دستگیر کنند بیاد دارم.زندانی انفرادی جمشیدیه که همیشه پشت میله ها می ایستاد"!
هیجان زده برخواست دست درگردنم انداخت و اشگ در چشمانش حلقه زد ."بله بله شناختم راستش اول هم که وارد شدید فکر کردم شما را جائی دیده ام"!
چنین شد که یکبار دیگر بعد ده سال اورا یاقتم .صحبتش بند نمیشد.تمامی گفتارش پیرامون پرویز داودی بود .می خواست بداند من اورا آخرین بار کی دیدم .گفتم "چند ماه قبل از کشته شدنش در خیابان سیروس یک چرخ دستی داشت که سیب زمینی پیاز می فروخت مخفی شده بود و مسلح.حس می کردم که ارتباطش قطع شده اما همان پرویز بود .می گفت از "ساختمان زندان جمشیدیه به این چرخ دستی کوچ کرده ام گاهی شبها داخل آن می خوابم. قرار شد باز همدیگر را ببینم .سر قرار نیامد و دو ماه دیگر خبر شهید شدنش را درروز نامه ها خواندم".
اشگ مجالش نمی دهد."رفیق ابوالفضل من بعد از شهید شدن پرویزاز شدت ناراحتی مدتی مریض شدم. امکان ماندن در ایران نبود.برای درس خواندن بیرون آمدم! اما نتوانستم .پرویز همشه با من بود در کنار بچه های هند مبارزه را شروع کردم .این اواخر مسئله ای برایم پیش آمد که بچه ها تصمیم گرفتند که این جا بیایم .چقدر خوشحالم که شما هم هستید"!
مدتی بعد برای کار به روزنامه حقیقت انقلاب ثورآمد. اما هم چنان بی تاب بود. شروع به نوشتن مطلب می کرد. بارها وبارها می نوشت خط می زد مطلب نوشته شده را دستش می گرفت در راهرو دور می زد چیزی را می پرسید .تمرکز کردن برایش دشوار بود.اماحواسش شش دانگ متوجه این بود که تو چیزی را بخواهی واو با سرعت برق پی انجامش برود.کافی بود کلمه چای از دهانت خارج شود.چاینک بدست از اطاق خارج می شد، جوشش می آورد وبا لیوانی چای شرمنده ات می کرد.هرگز نمی بایستی از او چیری طلب می کردی چون برای بر آوردنش از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کرد و اگر نمی توانست سخت دچار ناراحتی می شد و خود را سرزنش می کرد.
از این رو تلاش می کردیم کمتر مسئولیت بر گردنش بگذاریم بیشتر به کار ترجمه و کار ادبی تشویقش می کردیم .معلوماتش بخصوص در عرصه ادبیات وتا حدودی فلسفه کم نبوداما پراکنده مهم ترین مشکل او!
شاید اگر بخواهم برجسته ترین خصوصیت اخلاقی اورا بنویسم عزت نفسش بود و فداکاری واقعاا تا حد فدا شدن. قلبی که طاقت دیدن ناراحتی هیچ کس را نداشت.او به آن دسته از افراد قلیلی تعلق داشت که که می توانست سهم بزرگی از آن چه که داشت بدیگری ببخشد.
طبق توافق ساکنین کارتیه سه زندگی در آنجا جمعی بود و صنوق مشترکی وجود داشت که هر کس ماهانه سهم خود برای مایحتاج زندگی را به آن صندوق می پرداخت.خرید عمده و یک ماهه صورت می گرفت وهر روز طبق برنامه یکی از افراد وظیفه شهرداری را برعهده داشت. مهم ترین وظیفه شهردار پختن وآماده کردن غذا بود.
مبلغ دریافتی ماهانه بخصوص برای مجردین بسیار اندک بودوزندگی با حساب کتاب چرتکه ای پیش می رفت . روزی که بهزاد مسئول تهیه غدا بود از صبح کله سحر بر می خواست وتمام فکروذکرش پذیرائی عالی با همان اندک امکانات بود. تمام مدت روز درحال دویدن بود وگوش بزنگ که چه کسی چه چبزی طلب می کند که او بلافاصله بر سرسفره حاضرش سازد.
کمتر کسی است که از این انسان زیبا و دوست داشتنی.خاطره ای پیچیده در ابریشم مهر نداشته باشد." همه حق السهم خود را بصندق کمون می پرداختند جز یک نفرکه متاسفانه هم سابقه سیاسی بیشتری داشت وهم زندانی سیاسی زمان شاه بود.او حاضر به پرداخت سهم خود نبود اما نخستین کسی بود که سرسفره می نشست.این کار او باعث ناراحتی بچه ها می شد.می گفتند "غذا به تعداد حساب شده "! می گفت "عیب ندارد همان ته دیگ را بمن بدهید ."این کار بدفعات تکرارشد. طوری که کمون تصمیم گرفت صریح به او بگوید من البعد حق نشستن بر سر سفره را ندارد.وقتی رفیقی که مسئول ابلاغ نظر کمون بود سرسفره این نظرکمون را گفت.
او برخاست که برود. بهزاد گفت" این غذا برای من زیاد است"! بلافاصله غذای خود را بااو نصف کرد. با وجودیکه واقعا حجم غذا بسختی کفایت یک نفرمی کرد.پرسیدم بهزاد چرا چنین کردی؟ گفت "رفیق من بر سرسفره خانه ای که یک نفر در آن گرسنه باشد نمی توانم بنشینم". گفتم "او فرصت طلبی می کند ".گفت این عیب وخطای اوست و شاید هم مشگلی دارد .اما او گرسنه بود ومن باید غذایم را با او تقسیم می کردم." نقل قول از آقای کریم شامبیاتی که برای مدتی ساکن کارتیه سه بود.
متاسفانه چنین افرادی در تشکیلات خشگ یک گروه سیاسی جائی دیده وشمرده نمی شوند.
"تشکیلات بنیاد عام المنفعه نیست جائی برای هومانیست بازی"!
اکثرا این گونه جان های پاک وفداکارتوپ جمع کن کنار زمین بازی بازیکنان حرفه ای تشکیلات می شوند و هر از گاه رهبری به تشویق دستی بر سرشان می کشد .
بارها پرسیدم "بهزاد جان برایت این گونه کار ،زندگی در کارتیه سه مشکل نیست"؟ لبخندی می زد و می گفت "نه ما در هند زندگیمان بشدت سخت تر از این بود.گفتید پرویز داخل چرخ دستی می خوابید"!
در هیچ مهمانی ندیدم که نه در سر سفره حتی در وسط بنشیند .گوشه سفره دو زانو می نشست وبا عزت نفس با دو انگشت قطعه کوچکی نان جدا می کرد در حالی که حواسش نه به غذا بلکه اطرافیان بود به آرامی غذا می خورد.
"تنگ چشمان نظر به میوه کنند!
ما تماشاگران بستانیم "سعدی
کافی بود سوالی بکنی تا غذایش را نیمه تمام بگذارد و با هیجان به سوال شما پاسخ بگوید. ارواحی مطهر درون دستگاهی خشگ وبی روح بنام تشکیلات ... ادامه دارد ابوالفضل محققی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: