چقدر زندگی غیر منتظره است
20.02.2022 - 15:43

 

 

نوشته ای از راشل زرگریان:

 

وزش آرام باد مانند شیشه ای نوسان دار در گوشم زنگ میزند. بخود میگویم کاش ما آدمها مانند باد براحتی میتوانستیم به هرجائی که میخواهیم برویم. دلم میخواد آنرا لمس کنم اما مگر باد هم لمس شدنی است؟ از من فرار میکند. صدای آرامش بخش باد بطرف جلو ناپدید میشود. کمی پائین را نگاه میکنم متوجه شدم اطراف آنجا دریای بیکران در جریان است. اما در سکوت مطلق. منظره دریا چقدر فریبنده است.

برای آنجام کاری میبایست از آن مکان پیاده عبور کنم. آنجا که از سالها پیش بیاد دارم مکان گردشگری توریستها و همچنین محلی ها است و یا بود. اما امروز هیچ خبری نیست. شاید بدلیل کرونا و ویروسهای دیگری که از آن متولد شدند. اما جاهای دیگر عادی و حتی میتوان گفت شلوغ و پرسر و صداست. کمی ترسناک بنظر میرسد. هیچکس نیست غیر از یک پرنده غول پیکر و کمی جلوتر از آن خرچنگی که با شن ها بازی میکند.

درون این سکوت با پاهائی خسته قدم بقدم میروم. اما هرچقدر دقایق میگذرند متوجه میشوم که این راه به جای مورد نظر من ختم نمیشود. در واقع راه را گم کرده ام. نه هدایت کننده ای است و نه راهی که خود تشخیص دهم. تنها صدای آرام باد کمی سکوت را می شکند. چشمان خسته ام را بلند میکنم. بطرف راست و چپ اما از هیچکس خبری نیست. از سکوت میپرسم آیا برگردم و یا ادامه دهم؟ احساس میکنم کفشهایم وقسمتی از پاهایم  پر از شن شده اند. بخود میگویم بهتر است از همین جا برگردم بهمان نقطه ای که شروع کردم. اما ناگهان زنی نسبتا جوان بیمار را میبینم که طرف راست او را زن دیگری گرفته وطرف چپ او را دختری جوان بازویش را محکم در دستهایش حلقه زده که زن خمیده به روی شن ها سرازیر نشود. بطور اتومات نگاه من در چشمان آن زن تلاقی کرد و او با اینکه در حال زاری دیده میشد لبخند گشادی بمن تقدیم کرد. انگار مایل بود که با من حرف بزند اما من بدون هیچ منظوری بی تفاوت از کنار آنها گذشتم. کمی که جلوتر رفتم بخود گفتم ایکاش از آنها میپرسیدم مکان مورد نظر را بمن نشان دهند اما سئوال نکردم. شاید بیش از یک ساعت از پیاده رفتن من گذشت و هنوز همان راه شنزار تکرار میشد. متوجه شدم قادر به پیدا کردن راه اصلی  نیستم. چاره ای نداشتم بجز اینکه برگردم. دربرگشت کمی به آن زن فکر کردم که چگونه با آن حال ناراحت و نیمه فلج با چهره ای امیدوار بسختی رامیرود و حتی لبخند به غریبه ای هم تقدیم میکند. بهرحال میروم و میروم اما غیر از کویر خشک و خالی چیزی نمیبینم.

 

 Missing media item.

 

هنگام برگشت هوا کم کم داشت تاریک میشد. ترس مرا فرا گرفت. سعی کردم که سرعت پاهایم را افزایش دهم که شاید به آن سه تا زن برسم و آدرس را از آنها بپرسم. فکر اینکه سه نفر در آن محیط ارواح مانند وجود دارند کمی ترس مرا فرو ریخت. تند و تند قدم میزدم تا اینکه متوجه شدم آنها هنوز هستند اما با فاصله ای خیلی دورتر از من. باز هم سعی کردم سرعت راه رفتن را بیشتر کنم که به آنها برسم.  اما  از فرط خستگی احساس کردم زانوهایم جمع شدند و کفشها پاهایم را میکوبند. بازوهایم انگار مفصل نداشتند. مانند پرنده ای بیمار بال میزدند. ضربان قلبم بشدت میزد. آن سه نفر دیگر محو شده بودند و من ماندم در مسیری پر از شن و خاک. تاریکی در مه غلیظی غوطه ور شده بود. قفس سینه ام تنگ شده بود و بزاق دهانم زبانم را حک کرده بود. دندانهایم محکم بهم چسبیده بودند. با اینکه از کودکی عاشق طبیعت بودم اما هم اکنون متفاوت بود. این طبیعت مانند کویری خشک زار دیده میشد. هم اکنون حتی از آن پرنده مغرور و آن خرچنگ بازیگوش هم خبری نبود. کمی که جلوتر رفتم برای اینکه افکارم را به جهت دیگری مشغول کنم به پائین نگاهی انداختم که دریا را ببینم. هنوز آرام در جریان بود فقط رنگ آن تیره تر دیده میشد. پس از دقایقی طویل به راهی رسیدم که به شهر منتهی میشد.  خوشحال شدم و بطور اتومات انرژی بیشتری گرفتم و بازهم قدمهایم سرعت بخشیدم.  

ناگهان متوجه شدم که مسیر مورد نظر در همان ابتدای راه بود که توجه نکرده بودم. آن زن خمیده با همراهانش در کیوسکی در حال نوشیدن نوشابه ای بودند. از آن روز شاید حدود بیش از شش ماه گذشت.

 

Missing media item.

 

یکروز با یکی از دوستان برای نوشیدن فنجانی قهوه وارد بوفه ای شدیم. در حال نشستن بودیم که متوجه شدم زنی نستبا جوان و خوبرو  تنها روبروی من در کنار میز دیگری نشسته با لباسی الگانت و نگاهی مستحکم. احساس کردم او را میشناسم. هنگامیکه فنجان قهوه را سردادم یادم آمد کجا او را دیدم. او همان زن خمیده که بیمار دیده میشد با دو تن از همراهانشان در همان مسیر شنزار که من گم شده بودم. تعجب کردم چگونه هم اکنون تنها با اعتماد بنفسی بالا در آنجا حضور دارد. کنجکاویم بمن اجازه نداد که سئوال نکنم. بمحض اینکه به او نزدیک شدم مرا شناخت. حالش را پرسیدم. گفت: حدود سه سال از نوعی بیماری رنج میبرده که تقریبا کنترل خود را روی بدنش از دست داده بود. اما با رفتن  به دامن طبیعت طبق درخواست خودش کم کم بهبود یافته. گفتم: یعنی بدون دارو؟ گفت: دارو هم برداشتم اما درمان اصلی  من دیدن آن دریای زیبا و قدم زدن در آن شنزار خوشرنگ  به من جان تازه ای بخشیده اند. من در آن روزهای پر از فراز و نشیب دلباخته دیدن امواج دریا و دیدن غروب آفتاب و آسمان باز و بذر ستارگان بودم. به او گفتم: اما هنگام غروب آفتاب  آنجا میتواندجای خطرناکی باشد. او لبخندی زد و گفت: بله تاریکی که نمیتواند تاریکی را محو کند بلکه فقط روشنائی افکار ما میتواند آنرا دفع کند. (این جمله آخر در واقع از کتاب تنخ (آئین یهود) است.

13.02.2022

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

راشل زرگریان

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما