چرا اسب حیوان نجیبی نیست!

زیرا «جهان و نگرش بسته و اخلاقی» و «جهان و نگاه ضد اخلاق و کاملا پوچ» دو روی یک سکه اند. موضوعی مهم که لکان در مقاله ی «ساد با کانت» به ما نشان می دهد. به زبان دیگر «پدر اخلاقی و مطلق گرا» و «پسر بی اخلاق و لذت پرست» دوروی یک سکه و فانتسم هستند. هر دو مطلق گرا و بی مرز و بنابراین ضد قانون و مرز و کمبود هستند. همانطور که «نماینده ی اخلاق ضد جسم و لذت» و «فرد گناهکار اسیر جسم و وسوسه»، دو روی یک سکه هستند و به یکدیگر تبدیل می شوند.

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

مشکل عمیق یک جامعه و  فرهنگ اخلاقی یا پُلیسی مثل جامعه ی ما تنها این نیست که این جامعه یک جامعه ی بسته و اخلاقی است که از سوی دیگر بناچار  میل عبور از قانون و گناه و میل امتحان «چیز ممنوعه» را بوجود می آورد. یعنی مشکل  تنها این نیست که به قول سارتر « اخلاق گناه را می آفریند». مشکل عمیقتر است. زیرا این وضعیت در واقع یک «سناریو و یا فانتسم» بوجود می آورد که دارای دو فیگور اصلی به اشکال مختلف است و این دو فیگور همان فیگورهای «پلیس/دزد»، «روحانی و نماینده اخلاق و فرا_من/  گناهکار و وسوسه طلبی» است که در یک فانتسم مشابه گرفتارند. هر دو اسیر یک توهم و دروغند و این دروغ این است که یک طرف یعنی اخلاق و پلیس خیال می کند چیزی مقدس وجود دارد که بایستی  پاک بماند و بایستی از آن مواظبت کرد تا کسی به او دست نزند و فیگور دیگر یا دزد و گناهکار خیال می کند که آنجا چیزی مقدس وجود دارد که بایستی سرانجام او را ببیند و به رازش پی ببرد. ازینرو این یکی می خواهد با تمام قوا «حجاب» را نگه دارد تا «چیز مقدس و پاک و حقیقت نهایی دیده نشود» و دیگری می خواهد مرتب به پشت خجاب دست یابد و سرانجام به این «بهشت گمشده و مقدس» دست یابد. در حالیکه و این توهم مشترک هر دو است، در پشت حجاب همیشه حجابی دیگر و حالتی دیگر از تن و از زن است اما زن نهایی، پاکی و تقدس نهایی، مادر گمشده یا بهشت گمشده، حقیقت گمشده قرار ندارد. آنچه دو فیگور پلیس و دزد، نماینده اخلاق/گناهکار نمی خواهند قبول بکنند این اصل بلوغ است که «دیگری و زندگی همیشه دارای کمبود و ناکاملی است و بهشت مطلق و چیز مقدسی وجود ندارد. که آنچه مقدس است همیشه از جهتی دیگر یک اغواگر و وسوسه گر تمام و کمال است. اما این پلیس و دزد به این «توهم» احتیاج دارند و ازین رو به این بازی ادامه می دهند با آنکه مرتب می بینند که پلیس نیز دزدی   بیش نیست و دزد نیز در جایی دیگر پلیس و حافظ ناموس است؛ همانطور که نمایندگان اخلاق مقدس همگی در پشت منبر بناچار آن دیگری می شوند که بدش را می گویند و گناهکاران در پی یافتن منبر خویش و هواداران خویش هستند.

 

 در واقع این «چیز مقدس و یا ابژه گمشده» همان «ابژه ی تمنا یا محبوبی» است که فیگور سوم در این سناریوی دزد/پلیس است و دزد و پلیس برای دستیابی یا حفاظت از او با هم می جنگند و درگیرند. طبیعی است که در این سناریوی نابالغانه این چیزمقدس و فیگور سوم کسی جز «مادر و بهشت گمشده ی مادری» نیست و پلیس و دزد کسی جز پدر و پسر یا دختری در این مثلث ادیپالی و گرفتاری ادیپالی نیستند. همانطور که راه عبور از این مثلث پذیرش قانون و اصل چهارم در این رابطه یعنی کمبود و قانون یا نام پدر است. تا هر کدام بتوانند راحتتر به راه خویش بروند و همزمان بهتر تن به قانون رابطه و مرز دیگر بدهند، زیرا می دانند که دیگری نیز دارای هیچ چیز کامل و مقدس و یا نهایی نیست و دارای کمبود است. چه پدر، چه اخلاق، چه مادر یا پسر و یا دختر، چه هر چیز دیگر انسانی و  عشق و ایمان یا علم انسانی.

 

 اما آنجا که این تحول و عبور از این مثلث ادیپالی به رابطه ی چهارطرفه و حکومت قانون بوجود نمی آید، آنگاه این دو فیگور همزاد و تولید کننده مداوم یکدیگر در یک دور باطل جنگ اخلاق/وسوسه  و بدور فیگور سوم یا همان بهشت گمشده هستند و به اینخاطر می توانند به راحتی به یکدیگر تبدیل شوند و هیچکدام نمی خواهد با قبول «کمبود و ناممکنی چیز مقدس یا بهشت گمشده» سرانجام از این دور باطل هر چه بیشتر درآید. زیرا این زندگی پلیسی/دزدی و زجر آن را بر خوشی این ترجیح می دهد که پی ببرد «بهشت گمشده ای» وجود ندارد. بهشت گمشده ای که او به آن باور دارد و خیال می کند فقط دیگری مانع دست یابی به اوست. چه این دیگری پلیس یا روحانی اخلاقی باشد یا دزد و گناهکار باشد. ازینرو آنها ناخودآگاه حاضر به ادامه ی این بازی دزد/پلیس به اشکال جدید هستند و لمس زجرهای نو اما نمی خواهند لذت و تمتع باور به اینکه «روزی بزرگ و باشکوه بوده اند و می توانند دیگربار بزرگ و باشکوه و کامل باشند اگر بر پلیس و اخلاق و یا بر دزد و گناهاک چیره شوند» را از دست بدهند. مشکل هر دو یک چیز مشترک است. عدم قبول تمناهای خویش و بنابراین پذیرش کمبود و نیاز خویش به دیگری و اینکه در پشت حجاب چیزی جز یک حجاب و روایت نو بیش نیست.

 

در نهایت دقیقا گرفتاری مشترک در این «فانتسم» است که باعث می شود حتی با رشد فروپاشی اخلاق سنتی، حتی با رشد «کویر و هیچی» و رو شدن  دست اخلاق و حجاب و یکی بودن پلیس و دزد، باز هم هنوز این تحول عمیق و اصلی صورت نگیرد. یعنی به جای اینکه با قبول «مرگ خدا» و «مرگ اخلاق مقدس» حال جامعه هر چه بیشتر به فردیت و قانون و تمنای مرزدار، به آزادی قانونمند تن بدهد، حال به این حالت در حال دچار شدن است که می گوید «خدا مرده است، پس هر غلطی که می خواهیم می توانیم بکنیم» و اینگونه دیگر بار به این وسیله می خواهد به لذت و کیف «مطلق بودن، بدون قانون و مرز بودن و کامل بودن دست یابد». با «هیچ شدن» احساس بزرگی و دست یابی به «قدرت بزرگ و بهشت گمشده» را بدست آورد. همانطور که حضور و رشد این نسل نو و حالات نوین از رشوه خواری، دروغ  و لذت پرستی محض، حالات نوین از گرفتاری در هیچی و پوچی اخلاق و وسوسه و وقتی «کاهن و عارف قدیمی حال به کاهن و عارف لجام گسیخته و تشنه تبدیل شده است»،  زمینه ساز و پیش شرط حضور نسل ماست، پیش شرط و نماد زمان آمدن نسل رنسانس است. نسلی که سرانجام به توهم و دروغ خویش و دیگری پی برده است و از بازی  و دور باطل «دزد/پلیس»، حجاب/کشف حجاب، ناموس/بی ناموسی، اخلاق/ بی اخلاقی با خنده ای خردمندانه بیرون می آید و پا به عرصه و گفتمان «قانون/فرد/تمنا» می گذارد یا به  عرصه مدرن «فرد/ قانون/ آزادی قانونمند و توجه به تمنا و مرز خویش و دیگری». به عرصه ای که در آن دقیقا به خاطر «قبول کمبود»، یعنی قبول اینکه هر قدرت و کمالی دارای ضعفی نیز هست و باید باشد، هر پیروزی در خویش باختی نیز دارد و آنچه زیباست از روی دیگر همیشه هولناک و عجوزه ای بیش نیست و می تواند حالات و چشم اندازها یا روایات دیگر نیز داشته باشد، آنگاه هر سه ضلع و سه معنا و حالت همپیوند فرد، قانون و تمنا می توانند مرتب تغییر بکنند و روایاتی نو از گفتمان و از اخلاق، از فرد و یا عشق و اندیشه بیافرینند اما هیچگاه بدون قانون و بدون اخلاق یا پوچ محض نمی شوند.

 

 زیرا جهان بسته و اخلاقی و جهان ضد اخلاق و کاملا پوچ دو روی یک سکه اند. موضوعی مهم که لکان در مقاله ی «ساد با  کانت» به ما نشان می دهد و اینکه «اراده ی ناب اخلاقی و فرا_من» کانت و «لذت بدون مرز و مطلق» ساد در نهایت دو روی یک سکه هستند و می خواهند به لذت مطلق گرایی و «سوژه مطلق و حاکم بر خویش و دیگری» دست یابند. به زبان دیگر «پدر اخلاقی و مطلق گرا» و «پسر بی اخلاق و لذت پرست»  دوروی یک سکه و فانتسم هستند. هر دو مطلق گرا و بی مرز و بنابراین ضد قانون و مرز و کمبود هستند. همانطور که«نماینده ی اخلاق ضد جسم و لذت» و «فرد گناهکار اسیر جسم و وسوسه»، دو روی یک سکه هستند و به این خاطر حوادثی مثل سفارتچی ایرانی در مکزیک و یا در ایران مرتب رخ می دهد و اینکه پلیس به دزد اصلی و سرگردنه تبدیل می شود.

 

 وقتی از این چشم انداز بالا به فیلم «اسب حیوان نجیبی است» از عبدلرضا کاهانی نگاهی بیاندازیم (عکس متن)، می توان گفت که در چهارچوب امکانات سینمایی ایران و در زیر فشار و نگاه سانسور، در مجموع یک فیلم جالب و طنزآمیز از این موضوع و رشد شکست اخلاق، ظهور مرگ خدا از یک سو و از سوی دیگر رشد هیچی و پوچی و گرفتاری است و گرفتاری نوینی در یک دور باطل. فیلم نمونه ای از نمایش طنزآمیز این جامعه و انسان گرفتار است بدون آنکه بتواند عمیقا این دور باطل و گرفتاری و فانتسم مشترک را نشان دهد. یعنی فیلم دارای ضعف های محتوایی و فرمی خاص خویش است اما بهرحال یک نمونه جالب  و اولیه و موفقی از نزدیک شدن به این فانتسم و گرفتاری، رشد پوچی از یک سو و از طرف دیگر «جستجوی جدید بدنبال خوشبختی و چیز گمشده» است، بدون آنکه بتواند پیوند عمیق میان این رشد پوچی و این جستجو، میان رابطه ی پلیس و جامعه ی هراسان از پلیس و اخلاق و یواشکی در حال لذت بری را بخوبی نشان دهد. ازینرو طنز فیلم و دینامیک فیلم در نهایت عمیق و چندلایه نمی شود و این مشکل فیلم است. آ نچه که در فیلم برای من بشخصه جالب بود، نوعی طنز سیاه درباره جامعه ایران و گرفتاری مردمش بود و اینکه هر کس بدنبال «چیزی یا دیگری می گردد تا دردش دوا بشود». طنزی جالب و در حد اینکه اداره ارشاد حذفش نکند و با اینحال رشد «هیچی و پوچی» و فروپاشی سنت و امنیت و نظم سنتی را نسبتا با طنز خوب نشان می دهد. نکته دوم و جالب فیلم این موضوع بود که چگونه این «جستجوی دیگری و خوشبختی» تبدیل به یک «جستجوی مشترک، پوچ و خنده دار» می شود و در واقع مرتب به خطا می رود. سوم اینکه ما اخر پی می بریم که «پلیس و قانون» که اینجا نقش  اصلی خویش یعنی «ضد قانون و دزد سرگردنه» را بازی می کند، در واقع یک «زندانی است که مرتب به خاطر پوشیدن لباس پلیس دستگیر می شود» و اینکه او حاضر می شود پولش را به دیگری بدهد تا کمی دردش دوا بشود. یک« نکته ی زیرکانه» فیلم این است که در واقع برای همه در فیلم و حتی برای تماشاگران امری بدیهی است که قانون و پلیس دزد سرگردنه باشد و برای مثال اگر جایی جشن باشد، رشوه بگیرد. به اینخاطر نیز فیگورها همه با کمترین مقاومت یا تردید به رشوه تن می دادند و نشان می دادند که رشوه امری قانونی و بدیهی در جامعه ما شده است.

 

 ازین منظر که به پایان فیلم و به این موضوع که پلیس در واقع یک زندانی است بنگریم، آنگاه در  پایان فیلم شاهد یک «چرخش و تغییر جالب» هستیم که بخوبی از آن  نگاه دوربین و  کارگردان فیلم استفاده نمی کند تا طنزش را قویتر  سازد و یک فینال قوی و چندلایه بوجود آورد. زی به  اینکه ما پی می بریم که آن مرد فقط یک زندانی است ،و این «چرخش فیلم» می توانست شدت تراژیک/کمدی بیشتری بگیرد  و اگر بهتر به آن پرداخته می شد و فیلم یا نگاه دوربین می توانست حالت جدیدی از این گرفتاری تراژیک/کمدی وار  را نشان دهد و اینکه همه می خواهند از روی دیگری عبور بکنند تا به خواستشان دست یابند. تا بهتر نشان می داد که نه تنها فرد و روابط در ایران پوچ شده است بلکه دیگری بزرگ وقانون همان پوچ اصلی است و این پوچیها مکمل یکدیگرند. به این خاطر فیلم «اسب حیوان نجیبی است» طنزی جالب از فروپاشی یک جامعه و رشد کویر در آن است اما بخوبی تراژیک/کمیک نمی شود و یا چندلایه نمی شود و طنزش  یا داستان و دینامیک فیگورها در مسیر فیلم دچار چاله و چوله و گرفتاریهایی می شود. در پایانش یک چرخش جالب است که اما بخوبی از آن استفاده نمی شود و  بجای نشان دادن عمق جدیدی از بحران و طنز انسانی می خواهد به کمک مهربانی انسانی و  همدردی انسانی بر این بحران عمیق چیره شود و بیشتر حالت یک «پیام انسانی» می گیرد. به جای اینکه از همین چرخش و تغییر برای نشان دادن طنزآمیز عمق بیشتر فاجعه  و گرفتاری جمعی استفاده بکند و حتی به طنز سیاه و عمیق دست یابد و تماشاچی را متوجه این موضوع سازد که حتی اگر این پول را نیز آن فرد می گیرد اما مشکل و گرفتاریش حل نمی شود یا پول را او نیز می خورد و مطمئنا برنمی گرداند و یا نمی تواند برگرداند. یعنی فیلم  در نهایت اسیر این فانتسم نماند که در نهایت انسانیت پیروز می شود و «اسب حیوان نجیبی» است بلکه دقیقا از این خطا نیز بگذرد و بتواند نشان دهد که «اسب نیز همیشه حیوان نجیبی نیست، گاه لگد و جفتک می اندازد  و گاز می گیرد. و کبوتر هم همیشه زیبا نیست و می تواند لحظه ای دیگر کرکس شود» و اینکه سهراب سپهری عزیز نیز در نهایت ناتوان از تحمل «هیچی و گو وکثافت زندگی» بود و می خواست «کمبود و هیچی» را  با «رمانتیزه کردن» کم خطرتر سازد و  بتواند بهتر بپذیرد و  کمبود یا هیچی را تصعید و زیبا بکند و در نهایت نفی بکند، به جای اینکه آن را بهتر بپذیرد و هر چه بیشتر به اساس قدرت و تحول مداوم خویش تبدیل سازد. زیرا به قول لکان مشکل «تصعید.1» و زیباسازی زندگی پارادوکس انسانی این است که کافی است این تصویر زیبا را یک کم زیر نور خورشید بیاوری  تا ببینی که چه گو و کثافت و مشکلاتی به همراه دارد و بدون آن ممکن نیست و اینکه این چیز زیبا و تصویر زیبا از زندگی یا از کمبود و هیچی چگونه در زیر نور و از جشم اندازی دیگر به «هدیه ایی از گو و کثافت.2» تبدیل می شود.

ادبیات:

1-2- Die Stellung des Subjekts. Christoph Braun. S.192

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.