فرهنگ و هنر

خزان در ره گذاری رو به پایان 

همی میرفت لنگان  لنگ لنگان 

فروزان مجمر خورشید بی تاب 

به لرزانی نمایان گشته در آب 

دمان بادِ مشیّت تیز می تاخت 

زمین در زیر پایش رنگ می باخت 

"مهاجرت "قسمت چهل و نهم

از طالاری به طالار دیگر می روم .نه این موزه را پایانی نیست .در اطاقی جعبه وسایل وابزاردندان کشی پتر را نهاده اند.علاقه عجیب او به کشیدن دندان ! کافی بود کسی دست روی دندان بگذارد واز درد دندان ناله کند پتر با کلبتین بر بالای سرش ایستاده بودتا ضجه او بشنود.
"مهاجرت" قسمت چهل هشتم
وارد سرسرای عظیم موزه می گردیم اوج نمایش اشرافیت روس در شمای سبک باروک. پله های مرمری که با انحنا وظرافتی مانند بازوان گشوده یک زن در دو طرف سرسرای ورودی وارد شونده را به طبقه بالا فرا می خواند.از همان آغاز سردی ونوعی خشونت بدوی خوابیده در فضا را حس می کنی
"مهاجرت"قسمت چهل و ششم
.
فکر می کنم دراین روزهای سخت ودلهره آورکرونائی که دلتنگی آدمی را پایانی نیست باید چیزی بنویسم که به بر خاستن دل تنگی ازمیان یاری کند .لذا فکر کردم در ادامه خاطرات مدرسه جزبی خوانندگان خود رابیک سفرچند روزه
البتە شاید بپرسی علت چی بود ابی جدیدە یە دفە این بە کلەاش زد، باید بگم کسی نمیدونە حتی خود ابی، فکر کنم تشابە نام من و او با نام ابی و اسی قدیمیە بود، اما او فراموش کردەبود کە مادرم اسمش سارا نبود، فراموش کردەبود کە من در سن جوونی اونا فرزندشون شدەبودم، اما صب کن، فکر کنم مادرم توی سجلش اسمش سارا بود، آرە لامسب اسمش سارا بود، اینو کسی نمیدونست اما ابی کە می دونست. البتە فکر کنم آدما میشە بعضی وقتها خیلی کم حافظە بشن.
و من دوبارە میان حرفش می پرم و می گویم اما از آن سال دهها سال گذشتە،... تصور کن دهها سال! می گویم متوجە هستی کە چە سالی را می گویم سال ١٣٨٤ را می گویم. پسرم با شنیدن این حرف از جایش تکان می خورد و نیم خیز می شود. بە تقویم نگاە می کند و می گوید اما پدر اشتباە می کنی امسال سال ١٣٨٥ است