زن هیچکس

درطول سه سالی که بعنوان روسپی کارکردم دراتاقها وآپارتمانهای پرازراز ورمز هرعصر با تعداد متعددی ازمردان مختلف همبتسرمیشدم که نصف دستمزد به صاحب جا وکار میرسید ونیمی هم بمن. سه سال همه چیز با دروغ وپنهان کاری وتنهائی سپری شد. شک وتردید وپارانویا نسبت به همه چیز وترس از بیماریهای جنسی ودردهای بیشمار فیزیکی. هربار باخود فکرکردم که چی هستم واحساس کردم کمترانسانم وروح من فشرده ومنقبض میشد درواقع بمرور زمان داشت میمرد.

برای اولین بارکه وارد اینکارشدم احساس کردم بوی تعفن می آید. فرار کردم وترمز دستی را بالا کشیدم وبخود زنگ تفریح دادم. اما خیلی زود به لجنزاربرگشتم. هرگزفکراینکه دنیارا تصرف کنم ویا یک لقمه کنم نداشتم. با اینکه فکرم خوب کارمیکرد اما سالها روح من درقعر دره ای خفته بود. درواقع درجهنم بودم. درکودکی صدائی بمن گفت: تو ارزش نداری. توصفرهستی. بهمین دلیل همیشه این احساس را داشتم که بجائی نمیرسم. هرگاه فرصتی گیرم می آمد احساس میکردم که قادرنیستم کاری انجام دهم. غیرازکارهائی که پائین هستند. درپس بیان حرفهای سنجیده ونسنجیده تن ها بی اعتمادی نهفته است. والدین هردومستبد ومعتاد بودند وبیماری عصبی داشتند. بخود میگفتم بچه بهترازاین نمیشود. بچه برای هوا بدنیا آوردند. نه توجهی نه حرفی نه اهمیتی. هیچ...من برای هیچ بدنیا آمدم. دختربچه ای غمگین باهزاران مشکل اجتماعی. دوستان زیادی نداشتم. باشیشه دستم را پاره کردم. ناامیدی وبی تعلقی به هرگروه واجتماعی مرا کلافه میکرد. فقط یکبار مایل بودم که یکی ویا هردو از پدر ومادرم بمن توجه کنند. مثلا بمن بگویند اینکار خوب است وآن کارخوب نیست وغیرو...نه هیچ خبری نبود. من مثل تکه ای شئی بودم. هنگامیکه ازمدرسه فرار کردم حتی یک معلم سراغ مرا نگرفت. دوست پسری گرفتم که نیز ازنظر روحی مرا مورد آزار قرار میداد. هربار از مرز جدیدی رد میشدم وهرحدودی را که گذر میکردم روحم ویران ترمیشد. در روزهای اول مانند خواب بود. حتی هم اکنون که صحبت میکنم مثل اینکه حقیقت ندارد وهیچ منطقی درچیزی که شرح میدهم وجود ندارد. رابطه ام با خود قطع شده بود. درمدت کوتاهی که به این شغل شنیع رو آوردم فکرکردم از اینکه مردها حاضرند بمن پرداخت کنند پس ارزش دارم. شاید کالای مخصوصی هستم. هنگامیکه بمن گفته شد ماساز بده اما عریان اینکار را انجام ده, کم کم تقاضاها بیشتر وبیشترشد وبمن گفتند نگران مباش. همه چیز زودتمام میشود. می آیند ومیروند. وقتیکه عصبانی میشدم بمن میگفتند انسان طلا که نیست. متاسفم ازاینکه نمیتوانم اشکهایم را متوقف کنم. شغل فاحشگی یعنی به نقطه ای میرسی که ازآن پائین تروجود ندارد. این بدترین تحقیراست.

 

درطول سه سالی که بعنوان روسپی کارکردم دراتاقها وآپارتمانهای پرازراز ورمز هرعصر با تعداد متعددی ازمردان مختلف همبتسرمیشدم که نصف دستمزد به صاحب جا وکار میرسید ونیمی هم بمن. سه سال همه چیز با دروغ وپنهان کاری وتنهائی سپری شد. شک وتردید وپارانویا نسبت به همه چیز وترس از بیماریهای جنسی ودردهای بیشمار فیزیکی. هربار باخود فکرکردم که چی هستم واحساس کردم کمترانسانم وروح من فشرده ومنقبض میشد درواقع بمرور زمان داشت میمرد.

 

گاهی اوقات برای کسب پول بیشتر مجبور به اضافه کاری میشدم که درمقابل آن دستمزد مشتری قادر بود هرکاری مایل است انجام دهد. مثلا یکی از آنها ازمن خواست که پدر ودخترباشیم. دیگری مازوخیست بود وازمن خواست با کمربندش اورا بزنم. آن یکی ازمن تقاضا کرد آدامس زیادی بجوم وپس از خارج کردن ازدهانم آنها را روی موهایم بچسباند. همه این اعمال عجیب وغریب اعتمادبنفس مرا بیشتر خرد میکرد. تا اینکه به صفررسید. پلیسها ریختند ومرا همراه چند تن روسپیهای دیگر دستگیرکردند. ازترس روی کف زمین افتادم وبیهوش شدم. دربدترین نقطه زندگی بودم. وقتیکه بیدارشدم داد زدم وسرم را به دیوار کوفتم. بخود گفتم این راه زندگی نیست. من که خانواده ندارم بلکه مانند یتیمی هستم که هرگز مورد توجه قرار نگرفته. بهرطریقی میخواستم خود را ازمنجلاب ذلت وخواری بیرون کشم. تا اینکه به محل امداد به دختران فریب خورده وآسیب دیده نامه دادم. شخصی سراغم آمد. کلاه بزرگ وضخیمی روی سرم قرار دادم باعینکی زمخت وسیاه روی چشمانم, براه افتادیم. ازتوشکسته بودم. شرم سراپای مرا احاطه کرده بود. دوسال ازکمک آن اشخاص بمن میگذرد ومن هنوز باور ندارم که دانشجوی سال دوم دانشکده باشم. رویای من داشتن کودکی است که بطور دائم به او توجه کنم. معذرت میخواهم ازاینکه گریه هایم بمن امان نمیدهند.  نه فقط بی توجهی والدین وبدبختیهای بیشمار خودشان بلکه درکودکی بمن آزار جسمی وجنسی شد. ای کاش هیچ مرد وزنی بچه بدنیا نیاورد اگر بچه دارشد مسئولیت نگهداری اورا بعهده بگیرد. امروز من آدم دیگری هستم ومیدانم که انسانها باهم متفاوتند.  ای کاش بچه ای داشته باشم که ازاو حتی یک لحظه غافل نشوم. امروز به زندگی امیدوارم.

 

22.10.201

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم زرگريان متن كوتاهي كه نوشته بوديد البته كه واقعيتهاي امروز اين سرزمين است اما بنده تخصص جامعه شناسي ندارم كه تحليلي در اين رابطه بگويم اما از اين فرصت استفاده مي كنم و گريزي به تفكر اسلامگرانه امروزه حكومت جمهوري اسلامي دارم كه با ترويج افزايش جمعيت بدون در نظر گيري همه مصائب آتيه آن صرفا جنبه هاي سياسي قضيه را پيش مي كشد . متاسفانه حقايقي در اين نوشته هاي شما هست كه فراتر از آن هم همه روزه در جامعه امروزي مشاهده مي كنيم و به غير از تاسف كاري از ما برنمي آيد