جان (9)

قله بلند! نمونه زیبایی، این، چشمان منست...هی...! وقتی برای رزم، به بزرگی سبلان، نیرو ندارید، برای درنوردیدن قله ها نکوشید .* وقتی درکنارت صورتکها میشکند و قئ ات میگیرد دست خودت نیست، سایه ها ترا میبرند.هیچ شده که بی اختیار به دنبال شبحی راه بیفتی و به آن برسی؟ تنها میتوانی در میان سایه ها وجودت را لمس کنی شاید که دگر بار از نو زاده شوی.
 
گلنار سخن او را قطع کرد  و گفت:
-جانم،  واقعیت اینست که ما آنجا نبودیم  ببینیم این بچه ها چگونه در مدت کوتاهی مرده اند. اجازه بدهید همینجوری به کسی اتهام نزده و حکم صادر نکنیم.اگر رژان  مایل باشد میتواند توضیح بدهد که چرا  از مسایل زندگی خواهرش اینقدر بی اطلاع بوده است؟
رژان: 
-قبول میکنم که در این مورد کوتاهی کرده ام . من درگیر مسایل زندگی خانواده  و کار  خودم بودم. ابداً فکر نمیکردم که همچو مسأله ای پیش بیاید. از طرف دیگر میدانید که  در آن مدت من در کرمانشاه بودم و  خواهرم در یکی از روستاهای ارومیه ساکن بود. وقتی خبر گرفتم که دیگر دیر شده بود. تنها چیزیکه زیتون به من گفت این بود :« راحتم بگذارید میخواهم زندگی کنم » . من دیگر  مسئله را  
پی گیری نکردم. 
 حضورم در جمع بر پایه دوستیهای قدیمی و برای خلاصی ریشه ای از اینگونه دردهاست که از درون ما را میخورد. وگرنه کسی من را مجبور به اینکار نکرده است.حالا اگر دوست دارید همه چیز را قطع کنید باشد حرفی ندارم . فقط سئوالی دارم، بین من کرد با دوستان  آذربایجانی و فارسی زبان  چه چیزی هست که ما را دور هم جمع کرده است؟مگر این دوستی دیرینه و دردهای مشترک نیست؟ 
پولاد:
 -فکر میکنم ما باید در مورد کوششهای خود  یک تصمیم اساسی بگیریم یعنی اینکه راژان به جمع دوستان کرد، آرش به   فارسی زبان  و من و گلنار و دیگران به دوستان ترک زبان خود به پیوندیم . چون مسایل ما نه تنها مشترک نیست بلکه خیلی هم متفاوت و حتی متضاد است.
«دورا» که تاکنون ساکت بود گفت:
-پس من ...
همه سرشان را پایین گرفتند. او پرسید:
-میتوانم بپرسم وقتی من حرف میزنم چرا همه سرشان را پایین میگیرند؟
گلنار گفت:
- وقتی حرف میزنی چشمانت مثل همیشه  برق میزنند . مانند ستاره میدرخشند.  توان نگاه کردن  را از آدم سلب میکنی.
قله بلند!
نمونه زیبایی
این 
   چشمان منست.
 
دست آرایشگران را پس زده! 
شوخی نمی پذیرد.
 
 به چشم ازندازش 
          نزدیک نشوید.              
هی...!
وقتی برای رزم
به بزرگی سبلان 
          نیرو ندارید                
برای درنوردیدن قله ها
                  نکوشید.                      

Şuxluq götürməz

Bu mənim gözlərimdir

Muşşatələr əlini gerə çevirmiş

Gözəllik örnəyi

Uca bir zirvə

Görkəminə toxunmayın

...Eeey 

Savalan boyu savaşmaya

Gücünüz yox ikən

Zirvələri görməyə çalışmayın

 

 

دورا لبخندی زد و گفت: 
-مهم نیست راحت باشید. داشتم میگفتم پس من  چکار کنم که از مادر ارمنی و پدر ترک زبان به دنیا آمده ام. پیشنهاد پولاد به معنی اینست که ما هرچه زحمت کشیده ایم همه را متلاشی کنیم. 
از نظر من پیوند ما علاوه بر دوستیهای قدیمی تلاش برای کسب حق و حقوق همه اقشار جامعه و مردمان گوناگون است. 
مهم نیست که آدم در چه جمعی قرار گرفته  باشد بلکه مهم اینست که هدف جمع کسب حقوق همگان است یا نه. از سوی دیگر  مردمان مختلف نیاز به همبستگی دارند یا نه؟ فکر میکنم بدون همبستگی کسب این حقوق غیر ممکن است. هیچ مردمی به تنهایی قدرت خلاصی خود را ندارد.از اینرو  ما از چند سو با مردمان مختلف و اقشار  جامعه جوش خورده ایم. جان هم بار ها در نوشته های خود روی این موضوع تأکید کرده است« کسب حقوق همگان یا هیچ. مسئله اینست. آزادی و سعادت من جدا از رهایی و سعادت دیگری نیست. ما ضمن محترم شمردن صف و خواسته های مستقل هر مردمی برای همبستگی بین آنها در جهت پیروزی مشترک تلاش میکنیم. انتخاب راه زندگی حق خدشه ناپذیر هر مردمی ست.» اینها نه تنها نظر جان ، بلکه اندیشه ی من نیز هست.
پولاد:
-شما ها روی روابط عاطفی زیاد تأکید دارید و لی برای من فقط همگامی مهم است.
گلنار:
-پولاد طبق معمول خوب تحلیل میکند ولی در آخر،  راه حل  نا درست نشان مید هد. نمیدانم علتش چیست .دوستیهای ما نمونه و چکیده ای از روابط میلیونی و دهها میلیونی مردمان گوناگون این سرزمین است. زندگی را تنها منافع مادی تعیین نمیکند بلکه پیوند های روحی و فرهنگی و خانوادگی  نیز به همان اندازه برای بشر در احقاق حقوق خود مهم و تعیین کننده است...
 
آنا» ،خواهر گلنار، از پنجره ی اطاق ساختمان کوچکی، واقع در ، ورودی باغ انگور، به سوی آلاچیقی که وسط باغ قرار داشت  داد زد :
-گلنار!  نهار حاصیر دی گلین. (گلنار نهار آماده است بیایید.)
گلنار:
- گلدیک آنا گلدیک( آمدیم آنا آمدیم)
 
*
 نه ، بین خواب و بیداری نیستم...
وقتی درکنارت صورتکها میشکند و قئ ات میگیرد دست خودت نیست، سایه ها ترا میبرند.هیچ شده که بی اختیار به دنبال شبحی راه بیفتی و به آن برسی؟ تنها میتوانی در میان سایه ها وجودت را لمس کنی شاید که دگر بار از نو زاده شوی. در میان سایه هایی که کمترین شباهتی به ملموسات معمولی  ندارند.
هر چند که اغلب مه و دود به نظرمیرسند ولی  سرگردان نیستند و بدون اینکه احساس کنی با کوچکترین حرکات و رفتارشان ترا شکل میدهند. 
خواستم سایه ی گل نه، بوته باشی ، که عمر گل کوتاه است . آن بوته ایکه همیشه از سایه تو آب میخورد. با لبخندت غنچه میزند، و با آه تو زرد و پژمرده میگردد.
گفتم تنها نیستی  در این سر دنیا چنار هایی هست که ازتو آب میخورند.  
پرنده خسته کوچولو 
بنشین!
 برفرازش این سخره ی
                      ایستاده 
                          بر دریا 
میان  امواج ویرانگر و
                    توفانزا.
 
بیاسای!
 
 بگذار
با اشکهایم
زخمهایت را 
ببندم.
 
فردا که  آفیاب مید مد
میتوانی
   در امتداد آزادی
             پرواز کنی.
 
این هم 
    اشکم 
هدیه پرواز تو.
Balaca
     yorqun
           quş
otur!
Bu qayənın başında
                             ki
dəryada durub.
 
 Fırtanalı
      dağıdan
      dalğaların
ortasında!         
 
 
Dincəl!
Qoy göz yaşlarımla
bağlıyım
       yaraların.
 
Sabah ki 
         günəş çıxacaq
 azadlıq
        boyu
uça bilərsən.
 
 
Buda 
         gözyaşım!
Uçuşun
hədiyyəsi.
 
جان شیفه - قسمت اول تا پنجم 

http://iranglobal.info/v2/node/415

جان شیفه - قسمت ششم

http://iranglobal.info/v2/node/760

جان شیفته قسمت هفتم

http://iranglobal.info/v2/node/1126

جان شیفته (8

http://iranglobal.info/v2/node/1531

جان شیفته (9

 
ادامه دارد
منبع: 
ویژه ایران گلوبال
انتشار از: