درد دلهای یک آدم معروف

به آن آقای هشتصد ساله گفتم میدانم چرا همه کتابهایت را به فارسی نوشتی. به وی گفتم مرد حسابی زبان فارسی را تو چطور میتوانستی بزاری بری به زبان آذری بنویسی. بهانه هم نمیتوانی بیاری که اصلا زبان آذری چیست. آن همشهریت هفتاد هشتاد سال پیش آنرا کشف کرده و نه در یک ده، بلکه در دو ده، یکی دو نفر را دیده که به این زبان حرف میزدند

 

من آدم معروفی ام. تازگی ها البته معروف تر شده ام. منظورم داستان سفارش لقد زدنم به کسی بود که به زبان رسمی ما حرف نامربوط زده بود. خیلی سر و صدا کرد. مجبور شدم برای ماست مالی یک چیزهای دیگری جای لقد بگذارم اما خوب کار از کار گذشته بود و داستان لقد شهرت مرا عالمگیر کرد.

قبلا دبیر ادبیات فارسی بودم. یعنی زبانی که ادبیات درست و حسابی دارد و زبان شیرین ما است. زبان های غیر فارسی خیلی هایشان اصلا ادبیات ندارند. نمونه اش همین زبان مشتی مهاجم که هشتصد سال پیش به ما حمله کردند. جریان لقد مربوط به یکی از این حمله کننده ها است. راستش حرف زدنشان اصلا به زبان آدمیزاد نمیماند تا چه برسد به داشتن ادبیات. روی وئر- وئر کردن هایشان اسم زبان میگذارم تازه خیلی هم لطف میکنم.

زبان ما حتی هشتصد سال پیش هم که وی به ایران حمله میکرد فارسی بود. عین همین زبانی که من امروز حرف میزنم. کم کمکی مثل الان، عربی قاتی داشت اما آن بدبختی ما حکایت دیگری است. به هشتصد سال پیش ربطی ندارد. از اول تاریخ اصلا زبان ما فارسی بود. زمان کورش بزرگ هم فارسی بود. وقتی میگویم ما، یعنی ایران. فکر نکنید منظورم فقط من و دوستانم هستیم. یا همین تهران و اصفهان و شیراز و سنگسر. نه!منظورم کل ایران است. ایران هم که معلوم است کجا است. اگر نمیدانید بروید گوگل مپ سرچ کنید میبینید.شکل یک گربه است که سرش هم همانجا هاست که آن آقا بهش هشتصد سال پیش حمله کرده بود.

اگر شک دارید که زبان ما از ازل فارسی بود بفرمائید! من خودم کتیبه ای از کورش- شاه شاهان دیدم بزبان فارسی نوشته است. آن موقع کورش هم زبانش فارسی بود و هم خیلی آدم آینده نگری بود. میدانست که روزی عربها به ایران حمله میکنند و کلماتی مثل حق و حقوق، قاطی زبان ما میکنند. در نتیجه آمد کلمه حقوق را در کتیبه اش آورد. نه اینکه فکر کنید که زمان کورش حقوق اصلا نبود و کورش فقط به فکر آینده بود، نه! آن موقع هم حقوق بود اما به آن یک چیزهای دیگر میگفتند که در آن گوش و سوراخ و طناب هم بود. البته چون عربها هنوز به ایران حمله نکرده بودند، آن موقع به طناب، نخ چند لایه میگفتند.

نمیدانم چرا رفتم سراغ عربها. آخر این عربها هم شدند آدم؟ آنها آن زمان سوسمار میخوردند اما ما در شیراز شف فرانسوی داشتیم. همه اش تقصیر آن آقاست که هشتصد سال پیش به ایران حمله کرد و مرا یاد حمله عرب ها انداخت. راستش در طول تاریخ خیلی ها به ما حمله کرده اند. بقول آن فرزانه زمان، آنقدر به ما حمله کرده اند که حمله دانمان از هم وا رفته است. شاید دلیلش این است که حمله دان ما برای این اقوام وحشی خیلی وسوسه کننده است. هر کسی که از این طرف ها رد شده یک حمله ای بما کرده. از قیصر روم و اسکندر و عرب بگیر تا این کسی که هشتصد سال پیش به ما حمله کرد. بعد هم که این برادران افغانی همزبانمان تا ناف حمله دانمان را گرفتند و کمی بعد هم که روس ها خدمتمان رسیدند.

نمیخواهم در اینجا حاشیه بروم اما حرف حرف میاورد. انسان که چوب نیست. احساس دارد. فکر میکنید حالا من حرف از آن آقا و حمله هشتصد سال پیشش میزنم عربها یادم نمیاید؟. اصلا بیشترین درد ما از این عربها است.قبل از حمله آنها ما یک امپراطوری داشتیم مثل دسته گل. یک سری شاه که یکی از آنها شهرتش دادگر بود.البته به اندازه من معروف نبود. من، هم شهرت ادبی دارم، هم شهرت مبارزه بر ضد سانسور وهم شهرت ناموس پرستی که مال همین چند روزه است. برگردیم به دوره آن شاهان دادگر. آن موقع یک سری ملا هم بود که به آن موبد میگفتند. آدم های زیاد دیگری هم بودند که البته به حساب نمی آمدند و برای خودشان می چریدند. اما این عربها که آمدند آن آدم ها پر روشدند. خلاصه ایران ما کمی وضعش خیلی قاراشمیش شد. به من ایراد نگیرید که چرا از زبان آن قوم مهاجم استفاده میکنم. من مخصوصا قاراشمیش گفتم که یادم باشد برگردم دوباره به آن هشتصد سال و آن شخصی که به ما حمله کرد.

حالا داستان آن آقا را بگویم. یک شخصی که از تمام وجناتش مغلطه میبارد یک جائی گفته که گویا زبان فارسی زبان رسمی نباید باشد. یک آمریکائی اگر این حرف را میزد و منظورش این بود که این زبان نباید در آمریکا رسمی باشد باز میشد تحمل کرد. یک فرانسوی و یا یک چینی هم همینطور. (البته اگر یک کانادائی میگفت قبول نمیکردیم. برای کانادا یک دلیل منکوب کننده داریم. این آقا الان تو کانادا است. برای حرص دادن به وی هم که شده باید زبان فارسی را در کانادا رسمی کنیم.) در اصل من فکر میکنم که زبان حافظ و سعدی و زبان من، حتما باید زبان رسمی همه دنیا باشد. من خودم با این زبان چند رمان نوشته ام. باید به همین دلیل هم که شده اقلا در سازمان ملل به آن زبان حرف بزنند. جائی میخواندم که یک نفر گفته این زبان فقط سیصد فعل دارد و خیلی ضعیف است و از این پرت و پلا ها. اولا که این طور نیست و این زبان شیرین ما بیشتر از سیصد تا فعل دارد. در ثانی فرض کنیم که اینطور است. که چی؟ مغز آدم باید معیوب باشد که این چیز ها را دلیل بداند. همان موقع جائی گفتم که این خود دلیل اینست که این زبان باید بین المللی بشود. باعث میشود خیلی مسائل پیچیده نباشد. در سیاست هم میشود خیلی مورد استفاده باشد. هکذا در فیزیک و مسائل فضا و همه علوم. مسائل ساده میشود. خیلی زود همه آنرا یاد میگیرند. دیگر اینهمه شلوغ بازی و آکسفورد بازی میرود پی کارش.

از این غنای ادبیات فارسی فعلا بگذریم و بر گردیم به حرف آن آقا که گفته این زبان حتی در ایران هم نباید رسمی باشد . این دیگر خیلی زیادی است. واقعا رو میخواهد که کسی که هشتصد سال پیش به ایران حمله کرده و هفتاد تا کتاب هم نوشته از این گنده گوئی ها بکند . حالا کاری ندارم که این اشخاص چطور پس از هشتصد سال زنده اند. این ها هیچ کارشان به آدمیزاد نمیخورد. آن زبانشان و آن از عمر نوح کردنشان. حتما نوح هم از جنس اینها بوده که میگویند هزار سال عمر کرد. خدا نکند این شخص هم هزار سال عمر بکند. اما این داستان حمله وی به ایران خیلی مساله مهمی است. من سعی کردم یادش بیاورم اما فکر میکنم باز یادش رفته. هشتصد سال شوخی نیست حتما یادش رفته. آخر آدم حسابی اگر حافظه نداری چرا هشتصد سال عمر میکنی. تو وقتی آن موقع که زبانمان فارسی بود به ما حمله میکردی فکر نکردی که هشتصد سال بعد یخه ات را میگیرم؟ درست است از آن جربوزه ها ندارم که خودم بیایم کاری باهات بکنم اما فتوا که میتوانم بدهم. دیگران که هستند. لقد که هنوز جزو سلاح "مس دیستراکشین" نشده که گرفتاری بیاورد. (ایراد نگیرید که اصل کلمه "لگد" است. ما در زبان محاوره ای لقد میگوئیم تا خیلی باحال باشد. لگد زیاد صفا ندارد. البته من کمی تخفیف دادم و لغد نگفتم )

خلاصه بر گردیم به اصل مطلب. آن موقع یک چیز دیگر هم به وی گفتم. به وی گفتم ای درخت عر عر! ای کسی که هفتاد تا کتاب نوشتی و همش هم به زبان فارسی. چرا یک کتاب به زبان آذری نه نوشتی. (برای مراعات حق کپی رایت باید یاد آوری کنم که این کلام گهر بار درخت عر عر را فرزانه دیگری به اسم نادر پور گفته که خدایش بیامرزاد.). به وی گفتم الکی دنبال بهانه نگرد که در مدرسه ات روزنامه دیواری بزبان خودت را تو سرت زدند و مجبور شدی به لیسی. این رمانتیک بازی ها در من اثر ندارد. زبان فارسی شوخی نیست که با این حرفها و ننه من غریبم بازی ها کنار بکشد. بقول آن فرزانه راحل، ما قلم های مسموم را میشکنیم. و بقول خودم سفارش میدهیم که به دهان آنها لقد بزنند. ما درختان عر عر را قطع میکنیم. حتی اگر هفتاد هزار کتاب هم به زبان ما نوشته باشند. (هزار را منباب قمپز دادن به هفتاد اضافه کردم تا وسعت زبان فارسی را نشان دهم و الا بین خودمان، من خودم بعضی وقتها حیرت میکنم که آن آقا چطور با سیصد فعل هفتاد کتاب نوشته. حتما خیلی قاطی دارد) . حرفهائی به وی زدم که اگر از قوم یاجوج و ماجوج نبود از خجالت باید آب میشد.  -در حاشیه بگویم که اینها خجالت سرشان نمیشود. یکی از همین ها که خوشبختانه غزل خداحافظی اش را خواندند، برای خودش تاریخ نوشته بود و ادعا میکرد که قبل از ما اینجا بوده. البته خودش را نمیگفت چون صحبت از شش هزار سال میکرد حتما همشهریهایش را میگفت. واقعا که!–

به آن آقای هشتصد ساله گفتم میدانم چرا همه کتابهایت را به فارسی نوشتی. به وی گفتم مرد حسابی زبان فارسی را تو چطور میتوانستی بزاری بری به زبان آذری بنویسی. بهانه هم نمیتوانی بیاری که اصلا زبان آذری چیست. آن همشهریت هفتاد هشتاد سال پیش آنرا کشف کرده و نه در یک ده، بلکه در دو ده، یکی دو نفر را دیده که به این زبان حرف میزدند. پس الکی بهانه نیار که زبان آذری وجود ندارد. اصل مطلب را بگو که زبان فارسی تو را وسوسه کرده و به طرف خود کشیده.

یک حرف دیگری هم به وی زدم که صلاح نیست بگویم اما چه کنم که من آدم آزاده ای هستم و با سانسور میانه ای ندارم. به وی گفتم میدونم ته دلت میگوئی زبانت ترکی است و ادبیات ترکی ائله است و بئله است و نوبل گرفته و از این حرف های مسخره. به وی گفتم به همان زبان آذری به چسبی برای سلامتی ات بهتر است. اگر اسمی از ترکی میاوردی و اگر جرئت داشتی یک کلمه به ترکی مینوشتی آنوقت میدانی که در همان کانون نویسندگان اگر دارت نمیزدیم نویسنده ایرانی نبودیم.

آدم های نادان نیایند به من بگویند فاشیست و راسیست و از این حرفهای صد من یک غاز. نه خیر من خودم از هر کس دیگری تو این مایه ها ادعام بیشتر است. قبلا مگر نگفته ام که “من می‌خواهم دیوار سانسور شکسته شود. من می‌خواهم آزادی بیان در کشورم نهادینه شود. من می‌خواهم بستری برای دیالوگ داشته باشیم.”؟ این را که کسی نمیتواند منکر شود. هنوز هم تو سایتها است. اما زبان فارسی یک مقوله دیگر است. زبان فارسی مثل ناموس انسان است. شوخی بردار نیست. یک انسان است و یک ناموس. این ناموس مثل قوانین دوره قبل از بیگ بنگ است. چطور پیش از بیگ بنگ قانون های فیزیک دیگر کار برد نداشته ، در اینجا هم وقتی صحبت از ناموس پیش میاید، دیگر آزادی بیان و شکستن دیوار سانسور و بستر دیالوگ میشود کشک. فمینیست ها هم دوره نیافتند که ناموس پرستی مال طالبان و آخوند ها است. نه خیر در اینجا ناموس زنانه منظورم نیست.ناموس من یعنی ناموس زبانی. یعنی هر که به ناموس ایرانی یعنی زبان فارسی حرف کجی زد باید خدمت آنجایش با یک لقد رسید. ناموس شوخی بردار نیست.

یک آدم نادانی هم ممکن است پیدا شود و بگوید که ای بابا همه ما ایرانی هستیم و باید در این غربت هوای خودمان را داشته باشیم و لقد به کسی نزنیم. از این حرفها نیست. درست است که من خودم قبلا شاکی بودم که ما خودزن و خودی‌زن بار آمده‌ایم اما منظور من دقیقا این بود که بجای خود زنی غیر خود زنی بکنیم. من همانجا گفته بودم که در روستاهای ایران “پشه‌هایی وجود دارند که خودی‌ها را نمی‌گزند، به همین‌خاطر به آنها می‌گویند غریب‌گز. پس این در فرهنگ ما هست که غریب را می‌توان گزید”. ما هم که ایرانی هستیم .از آن پشه روستایمان کمتر که نیستیم. آن آقا هم که هشتصد سال پیش به ایران حمله کرد که خودی نیست. حتی غریب هم نیست بلکه یک دشمن خونی ما است. هفتاد تا کتاب هم نوشته باشد بازهم غیر خودی است چرا که به ناموس ما چپ نگاه کرده. نخیر! این بی ناموسی ها به ما نیامده پس مائیم و لقدهایمان و دهان آن آقا.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب سامان
با سلام، حرفهایتان کاملا قابل درک است، کسی که با وقاحت تمام علیه ملیتهای غیر فارس، توهین و ناسزا بگوید، و با بی تربیتی تمام، فرمان تهدید فیزیکی علیه شخصیتی بزرگی مثل دکتر رضا براهنی، شاعر، رمان نویس و منتقد بزرگ ایرانی را صادر کند، چیزی از خمینی کم ندارد، که فرمان قتل نویسنده انگلیسی سلمان رشدی را صادر کرد. در اینجا باید به این آقای به اصطلاح معروف، خاطر نشان ساخت، ممکن است صدور چنین حکمی برعلیه خود این آقا تبدیل شود، وهواداران و دوستاران جناب دکتر رضا براهنی، پاسخ یاوه گوئی های این آقا را بدهند.امید که هیچ اتفاقی نیفتد. ولی این آقای با فرهنگ که میخواهد:" کسی با لگد بر دهن آقای براهنی بزند." قدری بخود بیاید و از تهدید دیگران دست بردارد، و از محضر جناب دکتر رضا براهنی، عذر خواهی کند، و بی تربیت نباشد. آدم بی تربیت درهیچ کجا ارزش ندارد. با تشکر صائب

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دوستان اگر ممکن است به جای متن بهم ریخته قبلی لطفا این مطلب را جایگزین آن نماید با سپاس.
جناب کاظم ثانی
با سلام، عطف توجه به گفتار جنابعالی، اینجانب هردو شخص، آقای یاشار گولشن، و همچنین آن فاضل گستاخ را که با افاضات سخیفش به جناب دکتر رضا براهنی، به بهانه دفاع از زبان فارسی، دهن دری و اهانت میکند، میشناسم. جناب دکتر براهنی عمر گرانبهایش را در راه اعتلای فرهنگ و ادبیات ایران، چه بصورت نقدهای با ارزش ادبی، مثل " طلا در مس"، "قصه نویسی"، " کیمیا و خاک"... و امثالهم، چه بصورت ، اشعار ناب مختص بخود، " مثل خطاب به پروانه ها..." ، "آهوان باغ"، " بیا کنار پنجره" ....، و دهها آثار دیگر که آن را فقط سبک براهنی باید گفت، چه بصورت آثار جاودانه و پر ارزش داستان های بلند و کوتاه ، مثل ،" آواز کشتگان"،

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آ طهرانى
اگر انجمن قلم قوم فارس واقعآ يک انجمن قلم دروست و حسابى مى بود،اين شخص را ،از انجمن اخراج مى کرد ولى متاسفانه
از اينجور اشخاص به وفور دراين انجمن موجود مى باشند،البته استاد بنى طرف مقالة بسيار جالبى در مورد افراد و عمل کرد
غير دموکراتيک اين به اصطلاح انجمن قلم قوم فارس به تحرير در اورده اند.که بسيار خواندنى مى باشد. ׳

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راسيزم و بيماري نژاپرستي محتواي اصلي اين توهين و اهانتها به نويسنده بزرگ آذربايجان جنوبي را تشكيل ميدهد.رضا براهني يك نويسنده ي آذربايجاني و از تبار سيد جعفر پيشه وري است.قلمش چشم پان ايرانيستها و پان فارسيستها را ميسوزاند و خواهد سوزاند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
""" سمفونی مردگان عباس معروفی ذوب شد‌گی کامل این نویسنده در حال و هوای رمان خشم و هیاهو ویلیام فاکنر """، آیا عباس معروفی کتاب "" سمفونی مردگان "" خود را با تقلید کامل از فضای کتاب "" خشم و هیاهو ویلیام فاکنر "" نوشته است؟ و آیا ایشون با اینکار "" لگدی به جهالت انسان ایرانی‌ "" مخصوصا جامعه فارسی‌ زده و به ریش همه خندیده؟ با مقایسه کتاب خشم و هیاهو ویلیام فاکنر و کتاب "" سمفونی مردگان عباس معروفی "" متوجه چنان تشابهاتی خواهید شد که "" لرزه بر وجودتان مستولی خواهد شد. ۱- در هر دو داستان، خانواده از هم میپاشد، در خشم و هیاهو، پدر و مادری به دلیل می‌‌خوارگی می‌میرند، و فرزندان از هم دیگر جدا می‌‌شوند، هم چنین پسر خانواده می‌میرد. در "" سمفونی مردگان "" پسر خانواده معلول می‌‌شود، آیدا از خانواده جدا می‌‌شود، پدر منزوی شده و می‌میرد و مادر بیمار شده و دار وادی را وداع می‌‌گوید. ۲- در کتاب

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این قدر نشناسی و جرات جسارت به بزرگان اندیشه وقلم در قالب سخیف کلمه چینی معروفه معلوم کاهیست از کوه خود بزرگ بینی ناشی از حقارت تاریخی و نفرت نفرین شده قومی غاصب وناحق که جهان امروز بیزار از این نا روائیهاست، زشتی کار در گستاخی و اندازه ندانی منحصر به معروفه ومعروضه سخیف نیست بلکه بنیان آموزش وسپهر فرهنگی این خلایق مسموم از دگر ستیزی وخود شیفتگیست وگرنه کدامین عقل سالم و دارنده هنجار رفتاری چنین چهار نعل سر به رسوایی میزند و شبپره وار زم آفتاب میکند

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب سامان رشتی اگر کمی دقت کنید متوجه میشوید که این یک طنز است که برای عباس معروفی نوشته شده است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سامان رشتی
دوستان ایران گلوبال با سلام و درود، استدعا دارم این مطلب را در سایت خود پوشش دهید.
در مورد مطلب " درد دلهای یک آدم معرف" با تاسف غم انگیزی باید به محضر نویسنده آن عرض بکنم، که این دیگر آبرو ریزی است. که کسی اسم خود را نویسنده بگذارد و به دیگران اینچنین توهین و دهن دری بکند. این چه فرهنگی است که این آقا اینچنین آن را نمایندگی میکند. و آبروی همه را میبرد. این آقای باصطلاح نویسنده که گویا عقده های معروف شدن دارد، آیا میخواهد با اهانت و تهدید دیگران عقده هایش را خالی بکند ، یا از اینطریق راهی برای معروف شدن بجوید؟ اگر یک همچه آدمی چنان تو خالی و گستاخ، به ملیتهای ساکن ایران اهانت میکند. با اطمینان تمام باید گفت که وای بحال فردای ایران! این آقا که گویا غیرتش گل کرده و لنگه لگدش رو هواست، که بر دهن دیگران بکوبد. اسم خودش را هم گذاشته با فرهنگ! وای بحال آن فرهنگی که