بيا اين داوريها را به پيش داور اندازيم پيرامون برنامه تلويزيونی حزب مشروطه

اينکه حزبی اموراتش با بر چسب زدن بگذرد به خودش مربوط است، امّا وابسته کردن افراد به جمهوری اسلامی آنهم بدون هيچ مدرک و سندی، با آنکه حربه شناخته شده حزب مشروطه برای حذف و طرد دگرانديشان حزبی است، ولی بايد روزی طشت رسوايش از بام افتاده شود.
سياست حساسترين حوزه فعاليت انسان در جامعه است. حريم خصوصی و حريم عمومی در سياست از يکديگر جداست. زندگی شخصی و خصوصی منطقه ممنوعه ای است که هيچ کس حق ندارد وارد آن شود. نشر اکاذيب و اتهام جاسوسی به ديگران، نامش تعهد شهروندی نيست...

دموکراسی بر اين اصل استوار است که هيچ کس از خطا مبرا نيست و امکان دارد هر کس ( در هر مقامی ) اشتباه کند، همانطور که هيچ کس نميتواند ادعا کند که بی عيب است. دموکراسی روند بحث و انتقاد را مپذيرد. کارل پوپر گفته است ايستار معقول " با اين انديشه همراه است که هر کس در معرض اشتباه است و با انتقاد ديگران ميتواند به آن پی ببرد. بنابراين هيچ کس نبايد داور خود باشد."

دموکراسی با پذيرش فرد، پيشرفت ابتکار را تشويق ميکند و در او حس مسؤليت ميپرورد، فکر و اراده مردم را بارور ميکند، از آنها مساعدت ميخواهد و از اين راه به توسعه استعدادها ی آنها به عنوان يک شخض کمک ميکند. آزادی عقيده و بيان در يک دموکراسی تنها برخی از حقوق مدنی مهم تضمين شده مردم است. فردی که در يک دموکراسی ارزشمند شناخته شده است فرصت مشارکت خواهد داشت. روند مداوم بحث به عنوان يک اصلاح کننده ضرور برای جلوگيری از سوء استفاده از قدرت يا جلوگيری از خطا در داوری به کار ميآيد. آلکسی دوتو کويل بر همين اصل تاکيد داشت که يکی از مهمترين امتيازات دموکراسی اين است که به مثابه مکتب آموزش برای شهروندان کار ميکند. دموکراسی حق رأی و حق اعتراض به انتخابات را تامين ميکند و اعمال درست حق رأی و حق اعتراض به انتخابات را به شهروندان آموزش ميدهد. چنين فرصتی را هيچ شکل ديگری از حکومت فراهم نمی آورد.

از لحاظ فلسفه اجتماعی، دموکراسی دارای سه جنبه است: اجتماعی، اقتصادی، و سياسی؛ و گفته ميشود تا زمانی که اين هر سه جنبه در جامعه وجود نداشته باشد، دموکراسی کامل نخواهد بود. من از جنبه های اجتماعی و اقتصادی در ميگذرم که به بحث ما مربوط نيست، ولی از جنبه سياسی دلالت ميکند بر وجود حقوق سياسی، يعنی حق رأی دادن، حق اعتراض و نقد، و حق رسيدن به مقامات عمومی. و برای اعمال موثر اين حقوق، فرد بايد از آزادی بيان، آزادی نقد، آزادی مطبوعات و اجتماعات، و همه ديگر آزاديهای سياسی و مدنی بهره مند باشد. اولين قدم به سوی ايجاد جامعه مدنی جدا کردن حوزه عمومی از حوزه خصوصی است. کاری که در حزب مشروطه صورت نميگيرد؛ اين که سهل است، آنقدر اين دو حوزه به عمد در اين حزب مخلوط شده است که تفکيک آن ديگر آسان نيست. حزبی که منتقدان بر حق را دنباله حزب الّله بداند، وفاداری خود را به دموکراسی نشان ميدهد، چنانچه به آزادی و حق انتقاد.

ارتباط تنگاتنگ علم سياست و علوم وابسته به اخلاق را رابطه قانون با اخلاق بخوبی نشان ميدهد. با پيشرفت تمدن و با تضاد ميان منافع فردی و گروهی، عرف از يک سو سبب پيدايش اخلاق فردی (وجدان) و از سوی ديگر سبب پيدايش اخلاق عمومی (قانون) شد. يکی از ابزارهای جامعه برای تشويق يکايک اعضاء به درستی عملکرد، افکار عمومی است. افکار عمومی را يا بايد محترم داشت يا با زيرکی کنترل کرد. برای محترم داشتن افکار عمومی فقط اخلاق شخصی و تکاليف اخلاقی کافی نيست، کمال فردی نيز مهم و لازم است. کمال فردی هم يعنی رفتار درست با ديگران. کسی که فاقد کمال فردی است بديهی است که نميتواند افکار عمومی را محترم شمارد.

برنامه تلويزيونی حزب مشروطه طی برنامه ای مدعی شده است که منتقدين روش های نا پسنديده حزب مشروطه در خط جمهوری اسلامی قرار دارند. صرفنظر از اينکه با اين ادعا، حزب مشروطه بصورت زنده و مستند با آزادی بيان و انتقاد مخالفت ميکند و بدينگونه اعتقاد خود را به دموکراسی نشان ميدهد، برای روشن شدن بحث به چند روشنگری ميپردازم تا ادامه شفافيت سازی ها در آينده امکان پذير گردد.

گفتمان مسلط در حزب مشروطه دور مهفوم " طرد و حذف "باز توليد ميشود. استمرار و تداوم اين گفتمان در گرو حذف رقيبان خيالی است که خود خلق ميکنند. امّا اين رقيبان را چون نميتوان بدون دليل و مدرک حذف کرد، نخست بايد برای آنان شايعه ای درست کرد تا بهانه لازم را بدست دهد. وقتی که شايعه پراکنده شد و جا افتاد، حذف فقط يک مسئله زمانی است. متداولترين دليل برای حذف ديگران جاسوس خواندن آنان است بدون ارائه سند و مدرک.حذف يک هموند بدون هيچ مدرک و سندی عملی غير اخلاقی و غير عقلانی است و بايد جلوی آنرا گرفت. قصد و نيت من هم با اين شفاف سازی ها چيزی نيست جزء اينکه راه چنين کارهايی را مسدود کنم. برداشت کارل پوپر هم دقيقاً از "جامعه باز" بيانگر نوعی از زندگی اجتماعی است که اجازه انتقاد و گوناگونی را ميدهد. حزب مشروطه هم تنها از راه نقد و بر جسته کردن نقاط ضعف ميتواند به حيات تکاملی خود ادامه دهد.

 اينکه حزبی اموراتش با بر چسب زدن بگذرد به خودش مربوط است، امّا وابسته کردن افراد به جمهوری اسلامی آنهم بدون هيچ مدرک و سندی، با آنکه حربه شناخته شده حزب مشروطه برای حذف و طرد دگرانديشان حزبی است، ولی بايد روزی طشت رسوايش از بام افتاده شود. در مورد اين گونه اعمال نا شايست که معاون حزب مشروطه هميشه نقش اوّل را بازی کرده است ميتوان از محمّد رضا صفايی و ناصر جهانگيری نام برد. اوّلی چند سال پيش با فرجام غم انگيزش در پاريس حذف شد و دومی پس از کنگره ششم در آخن در سال 2006.

در مورد دومی فقر انديشه انتقادی و روح استبدادی حزب مشروطه را ميتوان مشاهده کرد: در پايان کنگره در آخن ناصر جهانگيری از کنگره انتقاد ميکند. دبير کل حزب مشروطه بدون هيچگونه سندی پاسخ ميدهد که "من به تو شک دارم! " پرسيده ميشود که چرا؟ جواب ميدهد: "حس ششمم به من ميگويد. من بچه ارتشی هستم و حس ششمم قوی است!!! " به همين راحتی و با کمک حس ششم يک انسان ميتواند در حزب مشروطه حذف شود. وظيفه حزب مشروطه اين است که با ارائه سند و مدرک جاسوس بودن ديگران را نخست ثابت کند و سپس با اعلام آن، جلوی رخنه اين "جاسوسان خيالی" را به درون ديگر نيروهای سياسی بگيرد.

برنامه تلويزيونی حزب مشروطه که دون کيشوت وار مدعی بود که جمهوری اسلامی هيچ کار ديگری ندارد جزء ضربه زدن به حزب مشروطه، و منتقدين را دنباله رو حزب الّله در ايران ميناميد، و زبان غير بهداشتی مجری برنامه که نقد منتقدين را "فحش" ميناميد، و انتقادات را حملات به حزب تعبير ميکرد، زيرا حزب مشروطه "هر روز بهتر و بزرگتر" ميشود، نوعی از فرقه گرايی است که من در مقالات پيشين بدان اشاره کرده ام. به عقيده من تخريب افراد در حزب مشروطه و سپس حذف آنان مشکل بزرگتری را نمايان ميکند و آن اين است که سيستم ساختاری حزب مشروطه طوری بنا شده است و اراده آن بوسيله " بندگان قدرت" اين اجازه را به افراد خاصی ميدهد که با اعضای حزبی خود چنين کنند. سؤال مشخص من از حزب مشروطه اين است: چرا عده ای در حزب مشروطه بقا سياسی خود را وابسته به نشر اکاذيب ميدانند؟ چرا عده ای در حزب مشروطه و با ورود غير مجاز به حريم ممنوعهء ديگران دروغ پردازی و اخلاق ستيزی خود را در پشت حزب مشروطه پنهان ميدارند؟ آيا بر اساس مدل ماکياولی برای رسيدن به هدف از هر روش ميتوان سود برد؟ و آيا توسل به چنين روش هایی، شيوه های حزب الّله در ايران را به ياد نميآورد؟ حزب مشروطه در کجا قرار دارد، آيا اساسنامه حزب چنين برخورد هايی را مجاز شناخته است؟ در شان اعضای آزاديخواه حزب نيست که در مقابل اين گونه اتهامات و تخريب شخصيتها سکوت پيشه کنند. اگر اين روش سنت شود، که متاسفانه نزد عده ای شده است، بايد ترسيد که فردا نوبت کدام يک از اعضای حزب فرا ميرسد.

اين سنت زشت در حزب مشروطه و اتهام زدن به ديگران بدون هيچ مدرک و سندی يعنی پا را از چارچوب قانون کشور هايی که در آن زندگی ميکنيد فراتر گذاشتن، و اين يک جرم محسوب ميشود. وظيفه شما بعنوان يک حزب احترام به همه انسانها و نگاه برابر به آنان است حتا اگر آنها عضو حزب شما نباشند. عکس العمل شما نشان داد که فرقه گرايی در حزب مشروطه چارچوبهای قانونی و دموکراتيک را تحت سايه قرار داده است و معيارهای اخلاقی را از بين برده است و چنين حزبی نقش بدی در رسيدن به آزادی و دموکراسی بازی ميکند.

معاون حزب مشروطه پس از شفاف سازی های من به صورت مکتوب مدعی شده است که او خود را "دکتر" نمی نا مد بلکه اين ديگران هستند که به او "دکتر" ميگويند و اضافه کرده است که اينگونه "دکتر" ناميدن ها در ايران متداول است، چنانچه در اتريش!! من تاکنون نمونه ای اين چنين ناشيانه از عذر بدتر از گناه نديده بودم. وقتی دروغ امتداد يابد و درونی شود و برای رسيدن به هر چيز يک اصل شود، کار به اين ژاژ گويی ها کشيده ميشود: حقيقت قربانی دروغی ميشود که مصلحت ايجاب ميکند.

ميکلوش گيمش Miklos Gimes که به جرم مشارکت در انقلاب مجارستان به چوبه دار سپرده شد در مطلبی در سال 1956 نوشت:“ آهسته آهسته ما لااقل در بخش بزرگتر و چيره گر شعور خود به اين عقيده رسيديم که دو نوع حقيقت وجود دارد، و حقيقت حزب ميتواند با حقيقت مردم تفاوت کند و ميتواند از حقيقت عينی مهمتر باشد.....اگر مصلحت سياسی ملاک سنجش حقيقت باشد، پس حتا دروغ ميتواند راست باشد..... نظرگاهی که سراسر تفکر ما را مسموم و ديدمان را تار و قوای نقادمان را فلج کرد و عاقبت شم تشخيص حقيقت و توان درک آن را از ما گرفت.“

معاون حزب مشروطه، نادر زاهدی گلپايگانی اينبار ديگر فقط شانه از زير بار مسؤليت خالی نميکند و دوباره منافع فردی و جاه طلبيها ی خويش را برتر از منافع حزبی نميداند، زيرا اکنون حزب را با همه اعضايش زير سؤال ميبرد. معاون حزب مشروطه اينبار به ملتی توهين ميکند، به جوانانی توهين ميکند که از گردنشان آفتابه آويزان ميشود و در شهرهای ايران به چوبه دار سپرده ميشوند؛ به دخترانی توهين ميکند که در بازار های خليج فارس خريد و فروش ميشوند؛ به مادرانی توهين ميکند که پشت درهای زندانهای رژيم سراغ فرزندانشان را ميگيرند؛ به دانشجويان دلير و در بند ، به کارگران شجاع و با غيرت، به خيابان خوابها توهين ميکند، آری به ملت بزرگ ايران توهين ميکند. آيا اين ملّت در بند همديگر را دکتر خطاب ميکنند و اين کار در ايران متداول است؟ به نظر حزب مشروطه اين " لکه ننگ" (اصطلاحی از نادر زاهدی گلپايگانی) برازنده چه کسی است؟ معاون حزب مشروطه نميتوانست در اين يک دهه و نيم اين "ديگران" را از اشتباه خود بدر آورد که او را بدين عنوان دروغين خطاب ميکردند؟ آخر دروغ هم معيارها و استانداردهای خودش را دارد، نميشود که آدمی هر جا کم ميآورد از ديگران هزينه کند.در عرصه سياست که حوزه عمومی است، نميشود که هر کس هر کار خواست بکند. در همين غرب اگر اين عنوانها به کسی داده شود با کمال فروتنی آنرا تذکر ميدهد و نميگذارد به يک دهه و نيم امتداد يابد.

چرا کسی که دروغ ميگويد صرفنظر از اينکه با اين عذر بدتر از گناه بزدلی خود را به نمايش ميگذارد، از مردم گرفتار ايران هزينه ميکند؟ حزب مشروطه زير فشار جمهوری اسلامی قرار دارد يا اينکه زير بار بی مسئوليتی عده ای همچون معاون حزب مشروطه دست و پا ميزند؟

معاون حزب مشروطه بايد از قواعد اخلاقی و هنجار های پذيرفته شده جامعه ای که در آن زندگی ميکند پيروی کند و قوانين آن کشور يعنی آلمان را رعايت کند، نه اينکه برای فرار از مسؤليت از يک اصطلاحی که در هتل های اتريش مرسوم است مدد بگيرد. آيا اين است سياست از ديدگاه حزب مشروطه؟ برای من واکنش اعضای با وجدان حزب مشروطه که ميدانند اين ادعا معاون حزبشان دروغ است جالب خواهد بود.

اصولاً چرا بايد اعضای حزب مشروطه معاون خود را دکتر بنامند؟ چه عواملی سبب اين نامگذاری شده است؟ آيا اينگونه رفتارها در يک حزب سياسی که ادعای خروج از "سه جهان" را دارد، فرو رفتن بيشتر در اين "سه جهان" نيست؟ آيا اينگونه رفتارها در پيشبرد سياستهای حزبی موثر بوده است؟ آيا ميدانيد پنهان کاری در سياست يعنی چه؟ و آيا ميدانيد اينگونه پنهان کاريها در مغرب زمين جرم محسوب ميشود؟ سياست در حوزه عمومی قرار دارد لذا حداکثر شفاف سازی بايد در اين حوزه صورت گيرد.

نقد و انتقاد و شفافيت سازی يک مسئله است و سخن را بر خلاف همه قرائن و شواهد موجود تعبير کردن و سپس آن را وسيله تخطئه و تخريب يک شخص و يا يک جريان قرار دادن مسئله ديگری است. برنامه تلويزيونی حزب مشروطه در جای ديگری مدعی شده است که منتقدين در "سايت های مختلفی" دست به "توهين اعضای حزب" زده اند. اينکه من با سند نشان داده ام که معاون حزب مشروطه آن نيست که خود معرفی ميکند و برای بقای سياسی خودش دست به تخريب شخصيت ديگران ميزند (و خودش به اين کار زشت اقرار ميکند) بايد به "توهين اعضای حزب" تعبير گردد؟ توهين اين است که يک دهه و نيم به مردم دروغ بگوييد و تازه پس از روشن شدن حقيقت از مردم هزينه کنيد. اين "سايت های مختلف" که با حالت تمسخر از آن ياد ميبريد، سايت ايران گلوبال است که حزب مشروطه خودش برای چاپ مطالب در سامانه حزبی ريزه خوار اين سايت است. آنهم بصورت غير حرفه ای و فرقه ای. نمونه غير حرفه ای آن چاپ مقاله خانم محترمی است که با ياد آوری يک نکته منطقی، آن را به نداشتن مشکل جمهوريخواهان ايران برای سفر به ايران تعبير کرديد. نمونه فرقه ای آن چاپ مقاله آقای نيکروز اولاد اعظمی در باره نشست پاريس است. از آنجا که اکنون حزب مشروطه عليه اين نشست شمشير را از رو بسته است، اينگونه مقالات بدون در نظر گرفتن هويت نويسنده در سامانه حزب چاپ ميشود. امّا از آنجا که آقای نيکروز اولاد اعظمی جمهوريخواه است و نقد های بسياری به پادشاهی و بالاحض پادشاهی پهلوی دارد، آيا حاضريد که مقالات وی که به انتقاد از پادشاهی نگاشته شده است را چاپ کنيد؟ چرا راه دور برويم: آقای کردی که نويسنده ثابت سايت ايران گلوبال است و از يک نظام پادشاهی مشروطه دفاع ميکند، فقط مقالاتی از وی در سامانه حزب مشروطه چاپ ميشود که اصولاً نقدی از پادشاهی پهلوی در آن نباشد. و اينگونه است که انسانهای تک بعدی در يک حزب پرورش مييابند.

 اوّلين اصل دموکراسی اينست که حرف طرف مقابل را گوش کنيد و سپس پاسخ دهيد، نه اينکه خود را به نشنيدن بزنيد و منتقدان را دنباله حزب الّله بدانيد و انتقاد را فحش بناميد. اين يعنی فرقه گرايی. کسی که به منتقدان خود اين اتهامات را ميزند، نميداند و متوجه نيست که خود را در مقابل نظريه پلوراليسم سياسی قرار ميدهد. پلوراليسم سياسی معتقد است که تعدد و تنوع گروه ها نه تنها يکی از "واقعيات" زندگی است، بلکه "بايد" و "مطلوب" است که چنين باشد. پلوراليسم يکی از اصول بنيادی دموکراسی ليبرال است که به کثرت و يا چند گانگی اصل و مبدا در سياست اعتقاد دارد.

اگر بخواهيم به دموکراسی دست يابيم، بايد بيان آزاد باشد و اجازه انتقاد را به ديگران داد. ما برای رسيدن به حقيقت چاره ای نداريم جزء اينکه نقد پذير باشيم، نه اينکه نقد را پيشاپيش محکوم کنيم، منتقد را جاسوس بناميم و سپس او را حذف کنيم. به قول جان استوارت ميل: " هنگامی که جلو انتشار عقيده ای به زور گرفته شود مخالفان خيلی بيشتر از صاحبان آن عقيده ضرر می بينند، زيرا اگر عقيده ای که به زور خاموش کرده اند صحيح باشد، در آن صورت همه کسانی که با آن مخالفند از اين فرصت گرانبها که بطلان را با حقيقت مبادله کنند محروم شده اند. امّا اگر عقيده ای اشتباه باشد، خفه کنندگان آن باز هم به هر تقدير، زيان برده اند، چون اگر اصطلاک عقايد را آزاد می گذاشتند، از برخورد حق و باطل به هم، سيمای حقيقت زنده تر و روشن ديده ميشد."

 سياست حساسترين حوزه فعاليت انسان در جامعه است. حريم خصوصی و حريم عمومی در سياست از يکديگر جداست. زندگی شخصی و خصوصی منطقه ممنوعه ای است که هيچ کس حق ندارد وارد آن شود. نشر اکاذيب و اتهام جاسوسی به ديگران، نامش تعهد شهروندی نيست، اسمش ورود غير مجاز به حريم ممنوعهء ديگران است. ورود به چنين حريمی هم از نظر اخلاقی و هم از نظر قانونی ممنوع است که ميتواند تحت پيگرد قانونی قرار گيرد.

 شما که اينقدر از نقد وحشت داريد و از طرفی به تغييرات اساسی در ايران فکر ميکنيد بايد بدانيد که اين جهان متمدّن که امروز ميشناسيم بدون نقد دائمی و مستمر غرب نميشد. به قول فوکو انتقاد کردن يعنی اينکه کاری کنيم که حرکاتی که امروز ساده و آسان انجام ميگيرد، ديگر به اين آسانی انجام نگيرد. من فکر ميکنم که حزب مشروطه از آغاز نوشته های من ديگر به آسانی نميتواند به ترور و تخريب شخصيت دست بزند و يا به سادگی انسانها را جاسوس جمهوری اسلامی بخواند. و ديگر کسانی نميتوانند برای خودشان القاب دروغين دست و پا کنند. اميد که چنين باد!

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.