بازخوانی گفتگوی خانم عزت کاظمی مادر زهرا کاظمی با روزنامه یاس نو

بیستم تیرماه سالگرد کشته شدن ددمنشانه زهرا کاظمی با بارانی از مشت و لگد و سیلی و باتوم و تازیانه از یک سو و مرگ طبیعی نامیدن این آدمکشی از سوی دیگر!

 

 

 

 

عزت كاظمی مادر زهرا كاظمی در گفتگوئی اختصاصی با خبرنگار اعزامی روزنامه "یاس نو" به شیراز جزئیات وقایعی را كه در یك ماه گذشته برای او رخ داده است شرح داد، او با توصیف وضعیت دخترش (زهرا كاظمی) در بیمارستان بقیة ‌الله الاعظم و تشریح آن چه در برخورد با مأموران دادستانی بر او گذشته است اعلام كرد خواهان شناسائی قاتل فرزندش است، آن چه پیش رو دارید متن كامل و بدون ویرایش این گفتگو است، لازم به توضیح است كه اسم خبرنگار مقتول در شناسنامه زهرا می باشد اما چون در بین خانواده و دوستان زیبا نامیده می شد مادرش نیز در این مصاحبه از وی با نام زیبا یاد كرده است:

زیبا (زهرا) چند سال پیش از ایران رفت؟

زیبا (زهرا) كلاس ششم را كه تمام كرد به دانشگاه تلویزیون تهران رفت و دو سال آنجا درس خواند، بعد از دو سال با پسر یك روحانی ازدواج كرد و باهم به فرانسه رفتند.

داماد شما روحانی بود؟

نه، پدرش معمم بود و در همدان زندگی می كرد، آنها بیست سال در فرانسه بودند، پسرش هم همان جا به دنیا آمد، من چند سفر برای دیدنشان به فرانسه رفتم، تا زمانی كه او در دانشگاه سوربن فرانسه دكترایش را گرفت ما مرتب برای مخارجشان پول می فرستادیم، بعد از بیست و دو سال زندگی در فرانسه به كانادا رفت.

چرا از همسرش جدا شد؟

شوهرش (.....) بود، ما هم دیگر پولی نداشتیم برایشان بفرستیم، با یك دختر سیاهپوست ازدواج كرد و حالا از او چند تا بچه دارد، ما در فرانسه یك آپارتمان برای زیبا خریده بودیم و سه قسمت قسط برای خرید آن آپارتمان برایشان فرستادیم، وقتی قسمت سوم قسط را فرستادیم ‌متوجه شدیم شوهر سابق زیبا آپارتمان را به نام خودش كرده است! نمی دانم چه كار كرد، وكیل گرفت و خانه را از دست دخترم درآورد! زیبا هم كه دید خانه ندارد پسرش را برداشت و به كانادا رفت.

دیگر ازدواج نكرد؟

خودش در تمام این سال ها كار می كرد و ازدواج هم نكرد، ما هر چند سال یك بار به دیدنش می رفتیم، آخرین مرتبه هم پدرش (ناتنی) رفت، البته پدر زیبا پنجاه سال پیش وقتی زیبا دو ساله بود فوت كرد، من دوباره ازدواج كردم، شوهرم از او مثل دختر خودش مراقبت كرد و او را به مدرسه فرستاد.

غیر از زهرا فرزند دیگری ندارید؟

نه،‌ هیچ بچه ای ندارم، فقط زیبا را داشتم.

خانم كاظمی دوست دارید در مورد اتفاقاتی كه در این مدت افتاده برایمان تعریف كنید؟ شما چطور از ماجرا باخبر شدید؟

چیزی كه می گویم حقیقت دارد، روز شنبه چهاردهم تیر وضو گرفتم كه به مجلس دعا بروم، زنگ تلفن به صدا درآمد، یك خانمی گفت: "سند بیاورید، زیبا را گرفتند!"

بعد از بازگشت زیبا از عراق او را دیدید؟

نه،‌ مستقیما رفت تهران.

قبل از سفر به عراق به شیراز آمد؟

نه، فقط پارسال یك ماه و پنج، شش روز در شیراز پیش من بود، بعد خداحافظی كرد و رفت، فقط چند شب قبل از این تلفن زنگ زده بوده، شب اول من مسجد بودم، شب دوم هم نبودم، پیغام داده بود كه كی اداره مامانم تعطیل میشه؟ تا این كه روز شنبه زنگ زدند و گفتند: "سند بیاورید!" من هم نفهمیدم چطور كفش پوشیدم و سند خانه را برداشتم، به پسر خواهرم گفتم: "برایم بلیت بگیر!" ساعت پنج و نیم صبح به سمت تهران حركت كردم و رفتم اوین.

می دانید از كجا تماس گرفتند؟

از تهران.

از چه سازمانی؟

نمی دانم، یك خانم تماس گرفت، خدا شاهد است كه او را نمی شناختم، حتی اسمش را نپرسیدم، من فقط یادم می آید كه كفش پوشیدم و رفتم، رفتم اوین، گفتم: "می خواهم وثیقه بدهم!" آنها در را برایم باز كردند، چادر سرم نبود، روسری سرم بود، گفتند: "باید چادر سرت كنی!" گفتم: "چادر ندارم!" یك چادر دادند تا سرم كنم، آنجا تا ساعت سه بعد از ظهر نشستم، اول می گفتند: "الان می آید!" كیفش را توی ساك گذاشتند و به من دادند، بعد گفتند: "سكته كرده!" گفتم: "چند شب پیش زنگ زده و حرف زده بود، خدا نكند!" بالاخره بعد از ساعت سه بعد از ظهر به من یك دوربین عكاسی دادند! من الان لباس تن بچه ام را می خواهم، كفش قهوه ای پوشیده، پیراهنش هندی بود، روسری سبز، شلوارش هم مشكی بود با مانتوی قهوه ای، من تمام لباس های بچه ام را می خواهم!

من رفتم سراغ دخترم را بگیرم، مردی با صدای بلند سرم داد كشید كه برو بیرون! وقتی گفتم: "خودتان از من خواستید بیایم!" گفت: "دخترتان سكته كرده!" پرسید: "آیا قبلاً مشكل قلبی داشت؟" گفتم: "من كه با او صحبت می كردم هیچ مشكلی نداشت!" گفت: "نه، او مریض بوده و سكته كرده است!" گفتم: "من دخترم را می خواهم!" گفت: "برو دخترت را بردار و برو!" بعد برایم ناهار آوردند ولی من نخوردم، خیلی از من تجسس كردند، به آنها گفتم: "چرا مرا معطل می كنید؟ آخرین حرفتان را بزنید!" تا سه و نیم بعد از ظهر آنجا بودم، بعد مرا با همراهانم سوار ماشین كردند و پیش دخترم بردند، وقتی او را دیدم چشمانش بسته بود، شست پاهایش چسب خورده بود، رانش مثل این چادر سرم سیاه شده بود! قسمتی از پشت دستش (اشاره به ساعد دست راست) سیاه بود! قسمتی از سرش را تراشیده بودند! زیر این چشمش (اشاره به چشم راست) زخم بود، (.....) از آنها پرسیدم: "چرا دخترم این طوری شده؟" گفتند: "به حال كما رفته!"

در اتاق خصوصی بود؟

نه، ده، دوازده تا تخت بود، یك گوشه هم زیبا خوابیده بود با كلی چیزی كه به او آویزان بود، فردا كه رفتم بیمارستان دیدم برایش حجله درست كرده اند! برده بودند توی یك اتاق كه همه چیز بود، فقط زیبا آنجا بود.

چند روز بستری بود؟

وقتی من او را دیدم دوازده روز بود كه به كما رفته بود، من هر روز ساعت چهار بعد از ظهر به دیدنش می رفتم.

اعلام كردند شما در حضور سفیر كانادا رضایت دادید جسد به كانادا منتقل شود؟

بله، مرا با ماشین بردند سفارت كانادا، همراهم بیرون منتظر ماند، حالم خیلی بد بود، خیلی گریه كردم، آنجا امضا كردم كه جسد را به كانادا ببرند.

پس چه شد كه در ایران دفن كردید؟

من پانزده روز در تهران خانه مادر دوست زیبا بودم، هر روز مأمور بالای سرم بود! چهار نفر، پنج نفر از آقایان می آمدند و با صاحبخانه حرف می زدند! موجبات ناراحتی را ایجاد كرده بودند كه من مجبور شدم رضایت بدهم! یك زن تنها، بدون پول، غریب، كجا را داشتم كه بروم؟ جنازه را برداشتم و آمدم شیراز!

شما فكر می كنید علت مرگ دخترتان چیست؟

او مجوز داشت، جلوی زندان عكس می گرفت، مأموران به سراغش می آیند و می گویند: "وسایلت اینجا باشد، خودت برو!" ولی او می گوید: "من می خواهم از وسایلم محافظت كنم!" برای همین او را به داخل زندان می برند اما وقتی من او را دیدم شست پاهایش چسب داشت! دست هایش كبود بودند! گفتم: "چرا دستش كبود است؟" گفتند: "به خاطر سوزن است!" گفتم: "مسخره می كنید؟ اینجای دستش (اشاره به آرنج) سوزن دارد، چرا اینجا كبود است؟" (اشاره به بازو و ساعد راست) یك نفر به من گفت: "دخترتان فقط یك روز در زندان زنده بود!" ولی من شنیدم كه در خود بیمارستان بقیة ‌الله الاعظم دو دكتر با دیدن زیبا سریع به سفارت كانادا خبر داده‌ بودند، من آنها را نمی شناسم و اسمشان را هم نمی دانم، من نمی دانم علت مرگ چیست؟ خدا داناست! من فقط قاتل بچه ام را می خواهم، من می خواهم همان معامله ای كه با بچه من كرده سرش بیاورند، می خواهم اعدامش كنند.

من پانزده روز مهمان آن خانه بودم، هر كه بود به من می گفت برو بیرون، شب، نصف شب می آمدند! من مریض افتاده بودم، هر روز سرم می زدم، آمدند گفتند: "بگذارید ببریمش بیمارستان خودمان!" خانم صاحبخانه گفت: "‌این امانت دست من است، نمی گذارم ببرید!" گفتند: "پس هر چه شد مسئول شما هستید!" از آن به بعد مرا این طرف و آن طرف می كشیدند! آقای توكلی (از مأموران) به صاحبخانه گفته بود: "شما لطمه می خورید! هر چه زودتر جنازه را بردارید ببرید!" از كانادا هم پسر زیبا كوشش می كرد جنازه را ببرد، من هم راهی نداشتم، غریب بودم، پول نداشتم، جائی نداشتم بروم، آمدند به صاحبخانه گفتند: "جنازه را بردارید و ببرید!" رفتیم پزشكی قانونی، جنازه را دادند، بدون این كه از من بپرسند كالبدشكافی كرده بودند! كسانی كه اینجا جسدش را می شستند گفتند: "خیلی از او خون رفت!" گفتند: "به خاطر كالبدشكافی بوده!" خیلی بلا سرش آوردند.

محل دفن چطور فراهم شد؟

می خواستند جنازه زود دفن شود و شرش را از سرشان كم كنند! به من گفتند: "هر جا بخواهی می بریم، كربلا، علی ابن حمزه، شاه چراغ!" كلی از این حرف ها زدند اما سر قولشان نماندند! گفتم: "نه پا دارم، نه ماشین! می خواهم جائی باشد كه بروم درد دل كنم!" آخرش آوردند آستانه دفن كردند، حالا او زیر خاك است، تو را خدا شما از حقیقت دفاع كنید، من فقط قاتل را می خواهم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

منبع: 
روزنامه یاس نو، شماره چهارشنبه هشتم مردادماه سال ۱۳۸۲
بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
vaghean moteasef shodam ama agar kasi be dobal haghighat ast be donbal mojde asgari bazjooye vezarat etelaat beravad albate tama madarek nazde sefarat kanada ojood ast ama chera sokoot ///////////////////////////////