نقدی کوتاه بر " داورینیسم اجتماعی" نیکروز اولاد اعظمی

نسبت دادن داروینیسم اجتماعی به دیدگاه مارکسیسم و آوردن نمونه از بهار پراگ و افغانستان امری نادرست است، زیرا مارکس و انگلس داروینیسم اجتماعی چالز داروین را با قاطعیّت تمام در مباحث و بصورت کتبی در نوشته ها غیر علمی و نادرست ارزیابی کرده اند.
در جایی دیگر، نویسندهء مقاله، ایالات متحدهء آمریکا را محکوم میکند که با سیاست جنگ در صدد برتری خود هست، از سویی دیگر کشورهای ملقّب به "بَبر" جنوب شرقی آسیا را که به نئو لیبرالیسم روی آورده اند و به توسعهء اقتصادی چشم گیری رسیده اند را به رخ دیگران میکشد.

Soziokulturelle Evolution ، عنوان کلی برای تئوریهای بررسی تکاملی فرهنگ و اجتماعات

گوناگون هست. این تئوریها مدلهای تکامل را برای درک رابطهء بین تکنولوزی و یا ابزار تولید و روابط اجتماعی و ساختارهای آن همراه با ارزشهای فرهنگی یک جامعه و تغییرات آنرا با گذز زمان بیان میکند.

 Sozialdarwinism یا تئوری "داروینیسم اجتماعی"، هم تئوری دانش شناخت استحالهء اجتماعی و فرهنگی جوامع در فضای طبیعی و عوامل غیر طبیعی دیگر است که به منازعه و یا جنگ بین گروهها و یا جوامع به عنوان نیروی محرکه پیشرفت که در مقالهء آقای "اولاد اعظمی" به ان اشاره شده است هماهنگی ندارد.

 چارلز داروین، تکامل طبیعی پدیده ها را در بیولوگی صرفأ نتیجهء رفرم و مکانیزم طبیعی و فراهم شدن شرایط گذار از نوعی پست به نوعی تکامل یافته تر ارزیابی کرد، در تئوری اجتماعی و فرهنگی خود هم بر این نظر بوده که تمدن انسانی از سطح ابتدایی شروع شده و با گذر زمان با تأثیر پذیری از فاکتورهای مختلف، به تکامل خود ادامه داده است، در این پروسه فرهنگهای برخوردار از خلاقیّت و شایستگی های فردی و گروهی برتری خود را با تداوم حیات به اثبات می رسانند. در قرن نوزده استعمارگران و بویژه از سوی راسیستها و فاشیسیتها آنرا بکار گرفتند و جوامع انسانی را ژنتیکی با برتری های نژادی تقسیم میکردند. امّا این نگرش بشکلی که در مقالهء "داوینیسم اجتماعی" آقای اولاد اعظمی بکار گرفته شده منطقی نیست.

 نسبت دادن داروینیسم اجتماعی به دیدگاه مارکسیسم و آوردن نمونه از بهار پراگ و افغانستان امری نادرست است، زیرا مارکس و انگلس داروینیسم اجتماعی چالز داروین را با قاطعیّت تمام در مباحث و بصورت کتبی در نوشته ها غیر علمی و نادرست ارزیابی کرده اند.

 راه رشد غیر سرمایه داری از سوی اردوگاه سوسیالیسم برای ایکسپانزیون قدرت سیاسی و جغرافیایی خود، که از سوی نگارندهء این مقاله برای اثبات نظرات خویش بکارگرفته شده، انتخابی نادرست در نتیجه ناموفق میباشد. اصولأ جنگ سرد بین کاپیتالیسم و سوسیالیسم را بر مینای تئوری اجتماعی داروین تعریف کردن ساده اندیشی هست، از این گذشته تئوری اجتماعی داروین از زمان حیات خودش تا به امروز از سوی بسیاری از دانشمندان مردود شمرده شده است و موردی راسیونال و اثبات شدهء مطلق نیست.

 نگارندهء مقاله بر اساس تئوری داروینیسم اجتماعی، آمریکا و جمهوری اسلامی را در کنار هم گذاشته و بر آن تأکید کرده است که هردو سیستم برای تنازع بقاء خویش متوسّل به جنگ شده اند. شاید نگارندهء مقاله خود متوجه نشده است که هر دو سیستم را از انواع بهترین در طبیعت ارزیابی کرده و اکنون یکی از آنها باید بماند و دیگری باید از صحنهء طبیعت محو شود، در صورتیکه برابر با شاخص های داروینیسم اجتماعی، آمریکا با امپربالیسم بودنِ خود، باز هم در رابطه با تکامل حاصله در عرصه های مختلف اجتماعی و تکنولوژی و مهارتهای انسانی و سیستم دموکراسی حکومتی آن از نوع برتر هست و نظام جمهوری اسلامی در مراحل تاریخ تکاملی در مجموع از نوع پَست( ابتدایی، پایین)، بوده و خواهد بود و برابر با قوانین طبیعت محکوم به فناست.

 در جایی دیگر، نویسندهء مقاله، ایالات متحدهء آمریکا را محکوم میکند که با سیاست جنگ در صدد برتری خود هست، از سویی دیگر کشورهای ملقّب به "بَبر" جنوب شرقی آسیا را که به نئو لیبرالیسم روی آورده اند و به توسعهء اقتصادی چشم گیری رسیده اند را به رخ دیگران میکشد. غافل از اینکه، فلسفهء نئولیبرالیسم زیربنای سیاست فعلی گلوبال آمریکاست بوده و میباشد و رواج دهندگان آن در جهان "پرزیدنت ریگان" و " مارگارت تاچر" بوده اند. بنا بر این یک نوع آشفتگی و تضاد در افکار نویسندهء این مقاله کاملأ آشکار هست.

 نگارندهء مقاله، با یاری جستن از داروینیسم اجتماعی، گذشته از آمریکا و ایدئولوژی مارکسیسم، بنا به نوشتهء آقای "محسن کُردی"، با پائین آوردن سطح مبارزهء سیاسی کنونی را به دو یا چند خواستهء رایج آنهم در یک دموکراسی؛ اپوزیسیون سیاسی رادیکال خواهان برکناری جمهوری اسلامی، و "همایش پاریس" را که در این جبهه میگنجند را مورد هدف قرار داده است:

 نظام جمهوری اسلامی بنا به جهان بینی و داشتن چنین سیستم حکومتی ایی، در دگردیسی های اجتماعی از نوعی پَست هست، و گروهها و اقشار خواهان برکناری آن برابر با اصول "داوینیسم اجتماعی" از نوعی برتر و تکامل یافته تری هستند، افراد و احزاب هوادار و یا خواهان اصلاح آن، مطابق با تئوری اجتماعی "چارلز داروین" از خودِ این نظام از نوعی پَست تر( پایین تر، یا زیر دست تر) هستند.

 نشست و یا همایش پاریس، اگر اشتباه نمیکرد، و بجای گذاشتن پایگاه اجتماعی و سیاسی خود بر مبنای قومی، قبیله ای و عشیره ای، آنرا بر اساس حقوق فردی و شهروندي فرا قومی و قبیله ای میگذاشت از موفقترین همایش ها میتوانست باشد، با وجود مرتکب این اشتباه، هنوز هم از پتانسیل سیاسی بالایی بر خوردار هست، و برای رفع این اشتباه دیر نشده است.

 در همایش سوّم چندی پیش اتحّادِ جمهوری خواهان ایران در برلین آلمان، درست مطابق با سیاست خارجی جمهوری اسلامی( دشمنی با آمریکا و مدارا با اتحادیه آروپا)، با همکاری آقای" یوشکا فیشر" وزیر امور خارجهء قبلی آلمان و آقای "دکتر براتی"، کنفرانسی از دبیر اوّل حزب سبزهای آلمان "خانم روت" و از حزب کریست دموکرات که حکومت را در دست دارند و از دیگر نهادهای مدنی این کشور، همچنین نمایندگانی از حزب دموکرات و جمهوری خواهان آمریکا، نمایندگانی از کشورهای خاورمیانه و نزدیک تشکیل شد، چرا ایرانیان حضور عوامل خارجی اروپایی در این همایش را که هدف نهایی آنها به چالش کشیدن سیاست خارجی آمریکا، و از سویی حفظ جمهوری اسلامی با تغییرات و اصلاحات روبنایی هست را به انتقاد نگرفتند و نمیگیرند؟؟، و فقط حضور آقای "تیمرمن" آمریکایی در نشست همایش پاریس را که خواهان برکناری جمهوری اسلامی است، به بحث میکشند و داد و ناله سر میدهند؟؟.

 براستی تا سرزمین ما دارای چنین اپوزیسیونی هست، حکومتی برتر از نظام اسلامی را هم شایسته نیست.

 ‏2007‏/07‏/04 میلادی

Nasser.karami@gmx.de

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.