خواب نامه (طرحی برای چیزی که چیز نیست)

آنچه که می خوانید سواد خوابی است که حضرتش چند شب پیش در عالم خواب با من در میان گذاشت. هر کس این سواد را چهل بار سواد بردارد و به چهل باسواد بدهد یا که در گوش چهل بیسواد بخواند همه ی گناهانش بخشیده میشود و چهل روز بعد به سعادت میرسد. سعی شود به دست ملانقطه ایهای اخمو و ادیب و ایرادگیر نیفتد!

در این جهنم، من که فکر میکردم همیشه از نه گویان بوده ام، خودم را رفته رفته به شکل شان یافتم، یافتم که تاکنون نه به جهنم که به جانهای جهنمی ام پرداخته ام، جانهایی که خاصییت جهنمی شان انکار من بود، منی که انکار نمی شناخت و هیچ دوست نداشت مجبور باشد بین بله و نه یکی را انتخاب کند، به این ترتیب همه ی سؤالها و نقطه ها و بعضی دیگر از علایم نوشتار یا انکار را واگذاشتم و حالا بیهیچ علاقه با کمترین علامت دفتری میگشایم تا که شاید در ناگشودگی ی اینهمه شغالهای عزیز بی شغل گشوده شوم، گشودنی به درازای یک جمله ی دراز، بلند نه، دراز که بیشمار گاهان با خط تیره بریده و دوباره وصله خورده و بخیه زده می شود، باری، حقیقت این است که در پیش آغاز همین سطر نقطه نه، نکته یا نکته ها مد نظر بوده است، ولی کسی با ربودن نقطه به حیثیّت متن که می ماش تنها و نونش ناگاه ست، دستبرد و مرا در بی هدفی، بی سؤالی، بی زبانی و سرگردانی سوق داد تا با ذهن یکی دیگر که خود بیشمار من می نماید، راه بروم، راه بروم در بیراه هایی که نه تنها راه که بیراهه های من نیز نیستند، اما من تا جلوس نقطه بر متن نباید خود من، بلکه باید یکی دیگر باشم، یکی که در همه است و از دیدن خود در آینه میترسد، با این همه در همه به سایهاش فحش میدهد و ایراد میگیرد

ـ ای داد بیداد، ایراد چه ایرادی دارد که داص تیغش را نمیبرد و غاف تپهایست که صیمرغ هرگز رویش غین نمیکند

ـ درست بنویس خوش اخلاق، چه خبرتاست

ـ داس را هرگز هیچ شاعری درست نمینویسد، چرا که دوست ندارد داصش جانی را بیجان کند

ـ شما از کجا میآیید، اینجا بهتان خوش میگذرد، نمیخواهید برگردید

ـ امو گاو، اگر بنویسم گاو، نگو که پدربزرگ جوری دیگر میگفت، به درک که برادرم به تشویق و راهنمایی اش عاغبت آرف شد و آنقدر ارعر کرد و به گوساله ای گیر داد که عشقش بالا شد، مولا شد، صاحب هفت دنیا شد، نیمی خر، نیمی گاو، در حلولی بیحلوا حوا شد

ـ هاهاها، در این بیهودگی قلم دارد قاشغاش کف به لب میآورد و غش میکند

ـ قبل از آنکه تو به دنیا بیایی بیهودگی اینجا حضور داشت عزیز من، حالا اینهمه غُر نزن که زندگی بیهوده است، از این گذشته، اگر تو آنقدر رشد نکرده ای تا این چند روزِ زودگذر عمر را یکجوری بگذرانی، به کل حیات انسانی چه کار داری که حرفهایی گنده تر از خودت میزنی، فکر میکنی فقط تو خودت توی این دنیا داری زندگی میکنی

ـ خدایا کفش هایم را از من بگیر، کلمات را اما از من دریغ مورز و نقطه ی گم گمگشته ام را به من بازگردان تا مبادا گاوی گرسنه بماند و خواننده ای خسته شود، داسم داس نیست، سواد علف را به دانشگاه برده اند، آس و پاسم کرده اند و بچه های گرسنه را به تبعید در فرهنگ لغات فرستاده اند، میگویند کتاب برای همه ی کلمات، شاخ شکسته ها، به چراگاهتان برگردید، در کویر بی علف غربت چه میجَوید

ـ چرا یک سری نمیروی ایران، اوضاع خیلی عوض شده، اصلن کار به کار کسی ندارند

ـ ها، شاید من هم باید مثل همه ی گاوها به چراگاه خاطراتم برگردم و به قصابها بگویم معععع، بیایید سر گوساله ها را مدنی و درست و حسابی ببرید وگرنه همین روزها اینها شاخ درمیآورند، منبر و تاج و تختتان را درب و داغان میکنند، در ابتدا انگار خدای من، تو نبودی، کلمه نبود، نقطه نبود، آدم نبود و به جای همه تنها یکی همین سؤال بود

ـ شاشخانه کجاست

ـ کفشتان را واکسبزنم آقا، تازه میشود

ـ نانقندی دارم

ـ خیار نوبر، گوجه سبز

ـ شش تا جوراب به قیمت یکی، شش تا جوراب به قیمت یکی

ـ دست نگهدارید لطفاً، فعلاً وقت جوراب خریدن نیست، برای اینکه هم چشمتان درد نگیرد و هم شما نیز امکان یابید مکنونات دلتان را بیان نمایید، در فضای خالی ی که از این پس با بجا گذاشتن خط تیره بر ابتدای سطر منظور میشود لحظه ای مکث کنید و بعد هر چه خواستید بگویید، مثلا در همین سطر بعد

ـ

ـ خدا برکتتان بدهد، کمکم کنید

ـ نمی فروشم آقا، چرا اینقدر چانه میزنید، همه چیز را زیر قیمت میخواهید بخرید، یعنی من توی این دنیا اجازه ندارم پول نانم را دربیاورم

ـ چی، قباحت، چه کسی گفته اسم همه ی تویله های تویل که فاقد توالتند روزنامه است که روز و شب چاپ میشود، وقتی جنگلها بیدرخت میشوند، شبکارها در بیخوابی شبها نامه ها را برای روز آماده میکنند، روز، نامه میشود، روزنامه ها معجزه میکنند، روزنامه ها ذوقزده میکنند، روزنامه ها رأی جور میکنند، روزنامه ها راهزن را راهبر میکنند، روزنامه ها رهبُری را همین روزها روی صفحه دولا میکنند تا بخشی وسیع از اَنطلولکتوعلها و آکادمیکرها زربزنند و آینده و دنیا در عصر اَنفورماتیک دهکده بشود، نزدیک، در دسترس، کوچک، جمع وجور، قابل کنترل، باشکوه مثل لاس و گاس که مرکز دنیاست، یعنی هم ونیز است هم پاریس و هم شهرنو، تا بند تنبانها و گرهی کراوتها شل بشود، زرنگترها بروند عوعو هه هه گوگو هن هن لولو پولو هااا هاااا هاااا برای کاری مثل پلوخوری

ـ آهای، یکی لتفن دستمال بدهد، این یارو زیرش خیص شد، فرش به درک

ـ چقدر بردی

ـ باختم بابا، هرچه توی دستم بود باختم

ـ روزنامه ها چیزی از قارچهای شاعر و شاعرانی که مثل قارچ یک شبه روییده اند و پته ی پدرهاشان را روی آب میریزند چاپ نمیکنند، ناشرها کلاسیک کار شده اند، یعنی میروند آصار عادمهای از دنیا رفته یا گریخته را بدون پرداخت حقوق نویسنده پشت سر هم منتشر میکنند، زمان زیر تنبانها و توی روزنامه ها به بند آمده و بازار بورس غوغا میکند، بیگمان در همه ی طویله های باور و اعتقاد و ایده ئولوژی را به همین زودی دیکتاتوری تخته میکند، گوسفندهای قربانی منتظر ظهور چوپان غمخوارتان نباشید، عیسی به صلیب رفت، مهدی هرگز بدنیا نیامد، و نیروانا توهمی است مضحک

ـ آقا، من به خدا اعتقاد دارم Monsieur je crois en dieu

ـ شما فعلاً ساکت باشید آقای روسو

ـ یک لیوان آب لطفاً

ـ یک لیوان هم به من بدهید، لعنت بر جان شیطان، اینجا چه اتفاقی دارد میافتد

ـ قاطی کرده بیچاره، به دل نگیرید، منظورش اعتقاد راسخ شما نیست، این روزها خیلیها این جوری فکری شده اند، برای کسی نگویید آ، خود من هم دست به هر کاری میزنم تا فکری نشوم، وقتی تو فکر میروی آ، دیگر نمی توانی از آن بیرون بیایی، علاج ندارد، بهترین و قویترین قرصهای ضدحاملگی، ببخشید، ضدافسردگی هم کاری نمیکند، سر صبح، همین که چشمهایت باز شد نق میزنی، اِه باز که من هنوز زنده ام

ـ تو باید زیاد ماست بخوری، علاجش فقط ماست است

ـ نه، جانم اول باید یبوست بگیری تا اینجور فکرها به کله ات راه پیدا نکند

ـ بیکاری، بیکاری بابا، بیکاری باعث میشود تا آدم به بی مصرف بودن خودش پی ببرد و دچار دپریشن و انواع مريضيها بشود

ـ نه، فقط بیکاری نیست، من که شاغلم هم این جورییم، صبحها نمیدانی چقدر عذاب آوراست، با دلینگ دلینگ ساعت بیدار میشوی و از زندگی عقت میگیرد و میپرسی این وسیله بودن، این ماشین وار سر کار رفتن و بیگاری کردن خدای من تا کی تا کی

ـ ماست، ماستِ بز کوهی بخور، ماست معمولی خوب نیست چون به حیوان هرمون و آنتی بیوتیک و هزار آت و آشغال شیمیایی دیگر میدهند تا زود رشد کند و بیشتر

ـ برو تو هم، بُز مان کجا بود، تازه آنهم کوهی اش

ـ چیه، چرا با تمسخر داری این کلمات را می خوانی، توی ذهن تو افکار جالب تری می گذره

ـ نمی دانم دیگر برای چه زنده ام، خسته شده ام از این زندگی یکنواخت، کاش یک بچه داشتم تا خودم را با او و مشکلاتش مشغول میکردم، آن موقع که وقت ازدواجم بود بیهوده رفتم دانشگاه و عمرم را با تحصیل هدردادم، خاک تو سرم، چند تا خواستگار را جواب کردم، فکرمیکردم مرد دلخواه من باید یک آدم بخصوصی باشد، چه میدانم، شاید فکر میکردم باید از یک سیاره ی دیگر بیاید، حالا به چه امیدی زندگی کنم، همسن و سالهای من همه مادربزرگ شده اند

ـ هنوز دیر نشده، حتماً که نباید بچه دار بشوی، کلی مرد مجرد وجود دارد، یکیش را با قربان قدت بروم، یکدل نه صد دل عاشقتم و اینجور حرفها خر کن، هم تو از تنهایی درمیآیی، هم آن یارو، بچه چیه، دیگر مد نیست، فقط دردسره

ـ به این حالتی که تو داری، می گویند افسردگی، به بچه داشتن و نداشتنش ربطی ندارد. وقتی روند زندگی بر وفق مرادت نباشد، وقتی توی اجتماعی زندگی بکنی که زن بودن با تحقیر و نابرابری و ستم مضاعف اجتماعی توأم باشد، برای آدم روحیی جز همینی که تو داری باقی نمی ماند

ـ آره، به خدا، خوش به حالت که شوهر نکرده ای، مگر می شود ازش طلاق گرفت، تا ابد برده اش هستی، تا ابد، می گویند تازگی قانونی را تصویب کرده اند که چند همسری هم برای مردها کاملاً شرعی به حساب می آید

ـ من دخترم دلش لک می زند برای دوچرخه سواری، ولی مگر یک دختر می تواند توی کوچه و خیابان دوچرخه براند، دائم از من می پرسد که چرا برادرش اجازه دارد دوچرخه براند، ولی او نه، شوهرم یک بار برایش توضیح داد که دین ما این اجازه را به زنها نمی دهد، دخترک زبون بسته ام، قربانش بروم الهی، گفت دینی که دخترها را از دوچرخه سواری منع می کند، دین خوبی نیست، از ما خواست که دین مان را عوض بکنیم، شوهرم بهش توپید که کفر نگوید و برود درسش را بخواند، دخترکم با آن سادگی و دلپاکیش از حسرت و غیض، در حالیکه داشت از اتاق خارج می شد، گفت که اصلاً خدای ما خدای خوبی نیست و یک دوچرخه را بیشتر از او دوست دارد، شوهر دیوانه ام اعصابش خرد شد و زد زیر گوشش، زبون بسته آمد توی بغلم و هق هق کنان از من پرسید این چه خدایی است که نه اجازه می دهد دوچرخه برانم، نه میگذارد که دینمان را عوض بکنیم، من اصلاً دوستش ندارم، دوستش ندارم، من میخواهم دوچرخه برانم

ـ چرا نزدی تو پوزه ی شوهرت، بهش می گفتی احمق، مادر تو مگر یک زن نیست، مگر از او خوبی و مهربانی و نوازش ندیدی، حالا چطور به خودت اجازه می دهی به دخترت که فردا برای خودش مادری می شود بی حرمتی کنی

ـ خوب گفتی، این مردها مگر از زن زاده نشده اند، چطور میشود بپذیرند که حقوق مادر و خواهر و دخترشان کمتر از مردها باشد و در جامعه به آنها ظلم بشود، مگر می شود پدری دخترش را دوست نداشته باشد، آخر این مردها دیگر چه نوع جانوری هستند که بین دختر و پسر خودشان تبعیض قایل می شوند

ـ تو چرا بند کرده ای به مردها، مردها که ضدیتی با ما زنها ندارند، این قوانین عقب مانده و وحشی شرع اسلام است که دست و پامان را بسته

ـ کیشی و قادین دوغومنان برابر یارانیبلار، ندن فرقلاری اولماغ گرک، مادام کوری، ایندیرا گاندی، فروغ فرخزاد، شیرین عبادی اولاردا قادیندلار، اووز آنالارمیز مگر قادین دیگلار

ـ آفرین به تو آذری، خیلی خوب گفتی، یاشاسین

ـ بابایم معلم بود، ما توی ده زندگی میکردیم، همینکه از مدرسه میآمد خانه، یک راست میرفت سراغ بُزها، ما یک گله بُز و گوسفند داشتیم، چوپانمان که خودش هم کنار گله یک گوشه ی طویله زندگی میکرد، آنها را روزها به چراگاه میبرد، دو تا از بزها حامله بودند، بابا که بزها را بیشتر از بچه هایش دوست داشت به من و برادرم سپرد که بزهای باردار را خیلی مواظب شان باشیم، ما هم آنها را یک روز با خودمان بردیم توی باغ انگور، بچه ها آمدند و گفتند بیایید فوتبال بازی کنیم، آخ آخ آخ، بدترین خاطره زندگی من همین روز است، آنقدر سرگرم بازی بودیم که بُزها توی تاک تلف شدند، شب آمدیم خانه و زودی رفتیم زیر لحاف و خودمان را زدیم به خواب، به مادرم گفتیم که بزها را دادیم به چوپان، میدانست دروغ داریم میگوییم، بابا وقتی آمد، طبق معمول اول رفت سراغ بُزهایش، بعد مثل عزراییل آمد سراغمان، دست و پامان را بست و دو روز انداختمان توی اتاقی که اتاق مهمان به آن میگفتیم، نمیدانی چه جوری لت و پارمان کرد، وقتی همسایه ها آزادمان کردند از خانه فرارکردیم

ـ بابا یا پدربزرگ تو، خدا بیامرزدش، خیلی معلم تر و بوزدوستتر از بابای این بابا بود، ببینیم از تو چه در می آید، فرق بز و بوز را اگر نمیدانی، عیب دارد، توی فرهنگ لغت آدمهای با فرحنک هنوز در موردش تحقیق بعمل نیامده، دندان روی جگر بگذار و خوانش شرح احوال و افکار این و آن را همینجا ادامه بده، اگر در انتها بافرهنگ نشدی، بی فرحنگ هم نخواهی بود

ـ زنم عشق محال من بود، خالهام توی شهر زندگی میکرد، شوهرش بازاری و مغازه دار موفقی بود، سالی چند بار میآمدند پیش ما برای دید و بازدید، دخترخاله ام را خیلی دوست داشتم، او هم این را فهمیده بود ولی جوری وانمود میکرد که انگار متوجه نیست، من میدانستم که پدرش او را هرگز به من نمی دهد، به همین خاطر قدمی پیش نگذاشتم، وقتی دیپلم گرفت همراه برادرش رفت خارج، نمیدانی چقدر زجرکشیدم، تصمیم گرفتم هر جوری شده من هم بروم خارج و مثل آنها تحصیل کنم تا از طرفی مقام و کلاسم مثل آنها بشود، از طرف دیگر شوهرخاله ام دخترش را به من آقای مهندس بدهد، مگر میشد پول جورکرد، تصمیم داشتم یک کلیه ام را توی بازار سیاه بفروشم و خرج تحصیلم کنم، ولی خریدار خوب پیدا نشد، چند سال افتادم توی کار شبانه روزی، سرت را دردنیاورم، بالاخره آمدم خارج، دخترخاله ام توی کشوری دیگر بود ولی تلفنی با هم تماس داشتیم، یکبار حتی رفتم پیشش، آنوقت نامزد خارجی داشت، جلوی حسودی خودم را گرفتم و با خودم گفتم تو عاشقشی، یعنی که سعادت و خوشبختیش را میخواهی، خوب، حالا سعادت او در بودن و زندگی کردن با یک مرد دیگر است، پذیرفتم که او را تنها توی دلم دوست بدارم، به او گفتم چنانچه برای ازدواج و تشکیل خانواده به پول احتیاج دارد میتوانم مبلغی به او هدیه کنم، گفت نه نمی خواهد، وقتی درسم تمام شد یکبار به من تلفن کرد و گریه کنان گفت که از نامزدش جداشده، رفتم پیشش و جریان عاشقی خودم را برایش تعریف کردم، گفت میدانستم ولی مطمئن نبودم، به او گفتم آنقدر که من توی عمرم به تو فکر کردم اگر به خدا فکر میکردم پیغمبر میشدم، او هم عاشق من شد، چه جور هم، گفت وضع مالی بابایش چشمهایش را کورکرده بوده و به او امکان نداده قدر عشق مرا بداند، گفت ثروت و پول کثیف است و آدم را نابینا میکند، گفت بیا با هم برویم توی کوهستان یا توی یک روستای دور افتاده یا بین مردم فقیر و گرسنه ی هندوستان زندگی کنیم، زودی ازدواج کردیم، هرچه داشتم برایش خرج کردم، هنوز چند روزی بیشتر از جشن عروسی ما نمی گذشت که دیدیم چیزی برای همدیگر نداریم، میدانی چیه، تا چندی پیش معنی زندگی در عشق به او خلاصه میشد، زندگی بدون او تعریف نداشت، حالا حسابی گیجم، نمی توانم باورکنم که زندگی بدون او هم بتواند معنا داشته باشد، شاید باید سالها بگذرد، نمیدانم چه چیزی میتواند در دل آدم جانشین عشق بشود، باورمیکنی، بعضی شبها خواب میبینم که او را مثل همان روزهای نوجوانی ام دوست دارم، شاید بخندی ولی من چشمهایم را شبها روی هم میگذارم تا حس عاشق بودن را خواب ببینم

ـ دوره زمانه خیلی عوض شده، هیچی این روزها دل آدم را خوش نمیکند

ـ میدانی چیه، هر چیزی وقت خودش را دارد، آدم وقتی به چیزی دل می بندد و سر موقع به دستش نمیآورد، بعدها مسلماً دیگر چنگی به دلش نمیزند

ـ همه ی این گرفتاریها از این است که عاشق نیستیم، اگر عشق توی زندگی باشد دیگر بیماری روانی وجود ندارد

ـ خود عشق هم یعنی بیماری روانی، بدتر از آن چه میخواهی

ـ تو خیلی منفی بافی

ـ حالا اگر آدمی وجود داشته باشد که نتواند عاشق بشود گناهش چیست

ـ میدانید جریان از چه قرار است، آدم زمانی عاشق کسی میشود که او را نشناسد، حالا آمد عاشق شد، بعد از مدتی او را می شناسد و میبیند آنکس که تصور میکرد باید باشد نیست، یعنی ما وقتی عاشق کسی هستیم در واقع عاشق خود او نیستیم، بلکه عاشق تصورمان از او هستیم

ـ چرا دارید خودتان را عذاب میدهید، باید به یک روانشناس خوب و مجرب مراجعه کرد، این روزها بدون روانشناس نمی شود زندگی روزمره را پیش برد، روانشناس من میگوید که خود او هم چند هفته در میان یک جلسه باید به همکارش مراجعه کند

ـ توجه، توجه، توجه، علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت

ـ آلو، آلو، آلو

ـ یادش بخیر، یک زمانی بود که آدم وقتی مشکلی داشت توی دلش به خدایش مراجعه میکرد و از او حاجت میخواست، حالا باید پیش دکتر رفت و به داروی شیمیایی پناه برد

ـ آره والله، آن زمانها چقدر با خدا حال میکردم، مونسم بود، هر جا میرفتم سایه اش را بالای سر خودم میدیدم، یک هو گُه گیجه گرفتم، نمی دانم چطور شد که حتی از شنیدن اسمش هم بدم آمد و پناه بردم به این سگ مصب که اگر یک روز به من نرسد خمار خمارم

ـ من وقتی از زبان کسی کلمه ی خدا را می شنوم شش دانگ حواسم جمع میشود تا سرم کلاه نرود

ـ هیهات، هیهات، بیدینی گناه بیدینان نیست بلکه گناه کبیره مؤمنان است، چونکه اینها با تصور غلط و اغراق آمیزی که از خدا در ذهن دیگران بوجود آورده اند موجب بیدینی آنها شده اند

ـ بیدینی معنیاش بیخدایی نیست جانم، خدا در درون هر انسان، در درون هر موجود زنده، از گل و گیاه گرفته تا حیوانات، بخودی خود وجود دارد

ـ بله، بله، من هم مثل شما فکر میکنم

ـ یک عده کلَاش بعنوان روحانی و خداشناس یا مبلغ دین خودشان را به خدا نزدیکتر از دیگران جا زدهاند و به این وسیله برای رسیدن به قدرت یا ثروت از خدا مثل یک کالا استفاده میکنند

ـ من برای اعتقاد به خدا به ملا و روحانی و هیچ رابطی احتیاج ندارم، اعتقاد من، مال من است، یعنی حریم خصوصی من است، نه کسی را می گذارم واردش بشود، و نه بخودم این حق را میدهم که وارد حریم اعتقادی کسی بشوم

ـ این طرز برخورد با خدا خیلی قشنگ است، هیچ مؤمن واقعی به واسطه یا رابط بین خودش و خدایش احتیاج ندارد

ـ تقصیر زیر سر تلویزیون است، آدم وقتی جلویش می نشیند نمی فهمد چه جوری وقتش میگذرد، آنقدر داستان و حوادث خیالی و ساختگی میبیند که به آنها عادت میکند، رفته رفته از زندگی تکراری خودش بدش میآید و دیگر هیچ خدایی را نمیتواند بنده باشد

ـ هه، زندگی را ببین چقدر بی معنا شده، خدا لعنت کند همه ی آنهایی را که اعتقاد به خدا را توی دل مردم کور کرده اند

ـ چرت نگو، خدا خودش اگر عرضه داشت ما را اسیر ملا و منبر و شارلاتان نمیکرد

ـ این به خدا چه ربطی دارد، شارلاتانها برای حکومت کردن از خدا و مذهب سوءاستفاده میکنند، میدانی چیه، هر کس که سیاست را با خدا و مذهب قاطی کند، ذاتاً عوامفریب و جانی و فاشیست است

ـ راست میگویی، به نظر من دو چیز کاملاً خصوصی است و به کسی ربط ندارد، یکی مسائل جنسی، یکی هم رابطه ی آدم با خدایش

ـ نچ نچ نچ، فقط اینها نیست، یک علت اساسی را شما فراموش کردهاید، انسان از زمانی که عقلش را کار گرفت و به دانش و تکنیک دست یافت شروع کرد به جدا شدن از خدا

ـ بابا، این حرفها را بریزید دور، چه کار به کار خدا و شارلاتان و ملا دارید، زندگی نان را بکنید

ـ شغل شما چیه

ـ جن پرانی

ـ حتماً بوسیله نرم افزار، نه

ـ با یک شغل متآسفانه نمیشود امروز امرارمعاش کرد

ـ بلاخ، کاف و سین کشی درآمدش حرف ندارد، آدم زود صاحب ساختمان چند طبقه و ماشینهای آنجوری میشود

ـ بله، درست مثل فرماندهان سپاه و بسیج و سازمان اطلاعات شان

ـ آنها و آغازاده ها که حسابشان سوا است، چونکه به حکم مقام معزم رهبری تمام کشور در اختیار آنهاست

ـ بله، تمام ایران غنیمت جنگی است و به آنها تعلق دارد

ـ Fiedes, Spes, caritas

ـ چی میگه

ـ هیچی بابا، به لاتین یک شعار عوامفریبانه ی کلیسا را عنوان میکنه که میگه ایمان، امید، عشق

ـ چیز خوبیه که، آدم جز عشق و امید و ایمان دیگر چی می خواهد

ـ تو اسمت چیه دختری که به گل میمانی

ـ اِلِنا

ـ کجا به دنیا آمدی اِلِنا

ـ کیّف

ـ خدای من، اینروزها اسم همه ی دختران قشنگی که از اُکراین و دور و برهایش میآیند اِلِناست، اوه، چه چشمهایی، گردنت چرا کبود شده دختر، کسی کتکت زده، وای وای وای، باید بروی پیش دکتر

ـ بگذار مرا به حال خود، یارو سادیست، ترا خدا چشمها زیبا نگو، همه مردها همین چشمها زیبا بلد، از این رمانتیک وق وق وق، جا، فقط جا، من دنبال جا، چرا تو مرا این جوری نگاه کردن، هی با تو، اوووو یسوس خِرستوس، اِتا کاکوی موشینا

ـ داشتم به این فکر میکردم که اسم همه ی گلهای لگدمال شده دنیا اِلِناست

ـ سِلیوزا، نه باور، به جز پدر هیچ مردی از چشم سِلیوزا بیاید تا حال من ندیدن، هاااا ترا شناخت، رمانتیک واقعی مثل تو من داشت، توی شهر ما شعر گفت، شکم گرسنه شعر گفت، کسی کتاب نکرد، میرود پاپیروس پاپیروس شعر دیوار چسباندن، من پول احتیاج، شعر نه، پول، پول، مالادشایا سیسترا کوچک خواهر، ماما، هر دو بالنییه، هر دو بیمار، باید اُپراتسیا اُپراتسیا عاع ع عمل، ماما، ماما، عمل اُپراتسیا، شاید حالا اومِرلی مردن، برادر زمستان خیابان زامیوُرزلی یخ مردن، گرسنه، حالا زمین، زیر، زمین زیر، زیر، تو فهمید، اقامت تقلب، سگها دنبال من، اوووه، یسوس خِریستوس، پولیتسیا، پولیتسیا

ـ مسافرین محترم، ما هماکنون در آسمان جزایر قناری هستیم، در سمت راست جزیره ی

ـ تاکسی، تاکسی، سلام، روانخانه لطفاً، تمام پولم همین است، کم و زیادش مال خودتان، اگر بیشتر داشتم میرفتم گورستان یک قبر برای خودم میخریدم

ـ متأسفم، این شهر روانخانه ندارد

ـ چی، تمام کشور خودش روانخانه است، در هر اداره را بزنی میگویند برو توی نوبت

ـ ببخشید، شما مقصدتان ادارهی بخصوصی است

ـ مگر زبانم را نمیفهمی آقا، روانخانه، روانخانه، چندبار بگویم ر وان خا نه

ـ آدرس خانهتان کجاست

ـ آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست، عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی

ـ بیایید دستجمعی خودکشی کنیم

ـ

ـ یک ذره ضد جهودی حرف بزنید، آدم فکر میکند خدای ناکرده شما هم جزو قوم برگزیده ی موسی هستید که دیگر نه با عصا و شلاق و سرنیزه و مسلسل، بلکه با هلی کوپترهای جنگی به جان مردم میافتد و بچه های کوچک را توی گهواره ترور میکند تا آنها بعداً تروریست نشوند

ـ آره، یک خورده از فلسطینیها و اسرائیلیها بگویید که هر روز گوشت تن همدیگر را به فرمان پیامبران متقلب شان حریصانه میبلعند

ـ خفه شو بیدین

ـ خاک تو سر فلستینیها و اسرائیلیها، چندین دهه است که دارند با کشت و کشتار یکدیگر آبرو و حیصییت هر چه بشر و بشریت را می برند

ـ شما از تاریخ ادیان کاملاً بی اطلاعید، مسلمانها بر خلاف حالا، چه در دوران جنگهای صلیبی و چه ماقبل و بعد از آن، تنها حامیان قوم یهود بودند و از آنها در برابر مسیحیان که آنها را مسبب به صلیب کشیده شدن مسیح میدانستند، همواره پشتیبانی کردند

ـ خدایا بیا و ما را از شر پیامبرانی که فرستادی خلاص کن، توی دجله وفرات قرنهاست که خون فرزندان آدم جاری است

ـ عزیز من، اینهمه مزاحم خدا نشو، بیچاره، برای یک مدتی رفته رم مرخصی

ـ جدی رفته مسافرت، رم یا قم

ـ نه بابا، توی مکه تشریف دارند، منتظرند تا هر سال حاجیها بیایند برایش گوسفند قربانی کنند و اقتصاد عربستان

ـ نمیدانم چرا یک مغز متفکر و دانشمند پیدا نمیشود تا مواد شیمیایی کشنده ای کشف کند و با آن این زورگوها را، با تمام مملکت و ایل و تبارشان، دستجمعی به درک واصل کند، اینجوری ستم و کشت و کشتار برای همیشه از روی زمین ناپدید میشود

ـ نگران نباش، آن روز دارد کم کم میرسد، ولی تصورش را بکن، آدمهایی که تو خیلی دوستشان داری هم قربانی چنین فاجعه ای میشوند

ـ آیا آنچه را که ایشان در شهرهای یهودا و کوچه های اورشلیم مرتکب می شوند نمیبینی، پسران سنگ پرتاب میکنند، پدران بمب به پیکر می بندند و زنان فرزندانی عاصی و انتقام جو میزایند، اما تو ای قوم یهود که مکانهای بلند خود را در توفت، در وادی حنوم بنا کرده ای و با ماهواره و جنگ افزارهایی پیچیده به سلاخی و ریشه کنی این پسران عاصی و معصوم و سنگ انداز میپردازی، بدان که من شما را بدین شقاوت امر نکرده بودم ، من یهوه خدای شما هستم، تمام جماعت بنی اسراییل را خطاب کرده به ایشان بگویید من نیز در غضب عمل خواهم کرد و چشمم شفقت نخواهد دید و شما و ایشان را مورد نفرین و دهشت و لعنت و عار خواهم گرداند، لیکن همه ی ملتها سرانجام به ملکوت من ایمان خواهند آورد و شمشیرهای خویش را برای گاوآهن و نیزه ها را برای اره ها خواهند شکست و امتی بر امتی شمشیر نخواهد کشید و بار دیگر جنگ را نخواهند آموخت

ـ Havenu schalom alechem

ـ Havenu schalom alechem

ـ هللهلویا، هللهلویا، Halleluja Halleluja Halleluja

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده ی تو چنان که در آسمان است بر زمین نیز کرده شود، نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرض های ما را ببخش، چنانکه ما نیز مقروضان خود را میبخشیم، و ما را در آزمایش میاور، بلکه از شریر ما رهایی ده، زیرا که ملکوت و قوت و جلال تا ابد از آن توست، آمین

ـ هاره کریشنا هاره

ـ Om mani padme hum ، Om mani padme hum

ـ

ـ چرا مکث کرده ای و دیگر نمی خوانی

ـ دارم فکر می کنم

ـ فکر را بگذار کنار، یک دعایی هم تو بخوان بابا، این سطر خالی برای همین کارهاست

ـ بدانید که زندگانی دنیا بازی است و بیهودگی و زینت است و تفاخر میان شما و افزون کردن در خواسته ها و فرزندان، چون بارانی است که روئیدنهای آن به شگفت آورد برزگران را، پس خشک گردد و آن را زرد شده بینید، سپس شکسته گردد و در آخرت عذابی سخت است و آمرزش و خوشنودی خداست و زندگانی دنیا جز متاع فریب نیست

ـ بله، بله دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ، ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ

ـ وانگاه یهوه آدم را به شکل خویش آفرید تا

ـ نکشید، نکشید، شما را به خدا هیچ آدمی را نکشید، با کشتن هر آدم، جرمش هر چی باشد، تکه ای از خدا را کشته اید، مگر در تورات نیامده که خدا حضرت آدم را به شکل خودش آفریده، مگر می شود کسی را که شکل خداست

ـ راست می گوید، قانون اعدام در هر مرام و مسلک و مملکتی که باشد ضدییت آشکار با خدا که هیچ، خداکشی است

ـ ادعو علی سبیل ربک بالحکمه و موعظه الحسنه

ـ اشداء علی کفار و رحماء بینهم

ـ بسم ‏الله ‏الرحمن ‏الرحیم

از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه مى‏گویند از روى حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‏اند، و با توجه به محارب‏بودن آنها و جنگهاى کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهاى حزب بعث عراق و نیز جاسوسى آنان براى صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانى و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتداى تشکیل نظام جمهورى اسلامى تاکنون، کسانى که در زندانهاى سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشارى کرده و مى‏کنند محارب و محکوم به اعدام مى‏باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با راى اکثریت آقایان حجه‏الاسلام نیرى دامت ‏افاضاته، قاضى شرع، و جناب آقاى اشراقى، دادستان تهران، و نماینده‏اى از وزارت اطلاعات مى‏باشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین طور در زندانهاى مراکز استان کشور راى اکثریت آقایان قاضى شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم‏الاتباع مى‏باشد، رحم بر محاربین ساده‏اندیشى است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامى است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابى خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید، آقایانى که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعى کنند، اشداء على الکفار باشند، تردید در مسائل قضائى اسلام انقلابى نادیده ‏گرفتن خون پاک و مطهر شهدا مى‏باشد، والسلام، روح‏الله الموسوى الخمینى

ـ این با موازین اسلام مطابقت ندارد

ـ چرا دارد، خداوند در سوره التوبه قران، آیه ی 28 می فرمایند، با هر که از اهل کتاب که ایمان به خدا و روز قیامت نیاورده و آنچه را خدا و رسولش حرام کرده حرام نمی دانند و بدین حق نمی گروند قتال و کارزار کنید

ـ این آیه هم مثل آن آیه هاییکه حضزت محمد صلللا دز زمان حیاتشان آن را از قرآن مجید حذف کرده بودند چونکه آن آیه ها نه بوسیله ی جبرییل، بلکه بوسیله ی شیطان به ایشان نازل شده بود، جزوه آیات شیطانی است، باید از قرآن مجید حذف شود

ـ این نظر شما کفر محض است، میدانید کیفرش

ـ تکبیر

ـ الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه

ـ مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن

ـ از اعدامهای سال شصت هفت چیزی نگوییم، بچه های ما از آن نباید بدانند

ـ اما، اما، سه تا پنجهزار انسان اسیر و دگراندیش ایرانی

ـ بسمه تعالی

در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است، در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است، روح الله الموسوی

ـ ای ایران ای مرز پرگهر

ـ نه، نگو، ترا خدا نگو

ـ در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما

ـ بکش جانی، بنام خدای خونخوارت بکش، اما نسلهای فردا بر گور تو و خدا و پیغمبر خونخوارت تف خواهند کرد، تف

ـ تف

ـ تا قله ی البرز است، من هستم، ایران هست

ـ ای خاکت سرچشمه ی هنر

ـ جان فدای وطنم، خاک ایران کفنم

ـ اشکها، اشکها

ـ دور از تو اندیشه بدان

ـ هر کس موظفه از جان خودش محافظت کنه

ـ جان من فدای خاک پاک میهنم

ـ فرار کنیم، فرار کنیم از دیوان مسلمان فرار

ـ نقطه، نقطه، من طاقت تداعی آن

ـ تجاوز دختران معصوم باکره تا بعد از اعدام وارد بهشت نشوند

ـ لعنتی، نقطه بگذار، حق نداری خاطر خواننده را با تداعی آن فاجعه ملی

ـ لعنت آباد

ـ نه، لعنت آباد نه، خاوران، خاوران، ایران، خاوران، خاوران، ایران

ـ خدایا به من اراده بده تا نقطه گمگشته ام را بیابم و همینجا بگذارم، این دیگر خواب نیست، کابوس است، کابوس، مرا از این کابوس نجات بده، دختران و پسران قربانی همنسلم، وای، وای، به تن های شقه شقه شده شان نگاه کن، تنها جرم شان دگراندیشی بود، های های های های، کاش من هم می مردم، کاش نقطه نقطه نقطه

ـ ای ایران ای خرم بهشت من، روشن از تو سرنوشت من، گر آتش بارد به پیکرم، جز مهرت در دل نپرورم

ـ مرگ بر ضذ ولایت فقیه

ـ هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است، در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است، روح الله الموسوی

ـ آرام باش، آرام باش، این واقعیت نیست، فقط یک کابوس است، کابوس، نقطه را ول کن، بیدار شو، بیدار شو سرود بخوان، ها، آفرین، حالا برو تلفن را بردار با مادرت حرف بزن

ـ هایل هیتلر، هایل

ـQuo mon cher Monsieur

ـ الله الله الله، لا الا عه علللا

ـ کابوس

ـ It"s close to midnight and something evil"s lurking in the dark

Under the moonlight, you see a sight that almost stops your heart

You try to scream but terror takes the sound before you make it

You start to freeze as horror looks you right between the eyes

You"re paralyzed

Cause this is thriller, thriller night

And no one"s gonna save you from the beast about strike

You know it"s thriller, thriller night

You"re fighting for your life inside a killer, thriller tonight

ـ مایکل، مایکل

ـ آی لاو یو، آی لاو یو

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، ارادهی تو چنان که در آسمان

ـ خدایا مرا ببخش از اینکه تا حالا گمراه و مسلمان بودم، بیهوده نماز خواندم، روزه گرفتم، سرفطر و خمس و ذکات به آخوند و آیات عظام دادم، و در برابر تبعیض، تجاوز، بیعدالتی، شکنجه و سفاکی برادران دینی ام نسبت به انسانهای بی دین و بیآزار سکوت کردم، حالا من دیگر چطوری سرم را بالا بگیرم و خودم را انسان بنامم، کاش فریب شان را نمی خوردم، کاش فقط خودت بودی، کاش محمد صلللایت را نمی فرستادی، کاش اسیر حکومت اسلامی مان نمی کردی، کاش

ـ من توی دهن این ملت میزنم، من یک ملت دیگر تیین می کنم

ـ روح منی خمینی، بت شکنی خمینی

ـ آه، بیروح، بیروح ملت ایران

ـ روح منی خمینی

ـ تمام ملتهای دنیا، از رشد نیافته ترینشان گرفته تا اروپا و امریکا، فاقد روح و وجدان انسانی اند، چرا که جز این اگر می بود هرگز در پی جانیانی چون هیتلر و خمینی براه نمی افتادند و حمامهای خون و کوره های آدمسوزی و هیروشیما و خاوران

ـ آلو، آلو، آنجا چه خبره، آلو، آلو، آلو

يار دبستانی من، با من و همراه منی، چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی ،حک شده اسم من و تو، رو تن اين تخته سياه، ترکه‏ی بيداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

ـ الو، آلو، صدات خیلی ضعیفه، بلندتر حرف بزن

ـ دشت بي‏فرهنگیِ ما، هرزه تموم علفاش، خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش، دست من و تو بايد اين پرده‏ها رو پاره کنه

کی مي‏تونه جز من و تو، درد ما را چاره کنه

ـ شبانه ریختند توی کوی دانشگاه، دانشجویان بیچاره را از طبقه ی سوم و چهارم می انداختند پایین و نییت می کردند یا امام حسین قبول کن

ـ بگو خب، چرا ساکتی، بگو با هات چکار کردند

ـ

ـ The world is closing in

Did you ever think

That we could be so close, like brothers

The future`s in the air

I can feel it everywehre

Blowing with the wind of change

ـ اول کیومرث بود، نه، اول جمشید بود، نه، معلوم نیست اول کی بود ولی بدون شک اول کلمه نبود بلکه دریای فراخکرت بود و گیاه ریواس، جمشید کشاورزی را اختراع کرد، اهورامزدا از او خوشش آمد و گفت بیا شاه شو، جمشید اول نپذیرفت ولی با اصرار اهورامزدا قبول کرد، به شرطی که روی زمین بیماری و مرگ و میر به هیچوجه وجود نداشته باشد، اهورامزدا پذیرفت، جمشید هفتصد سال پادشاهی کرد، شیطان به سراغش رفت و فریبش داد و اهورامزدا او را که مغرور شده بود به مرگ محکوم کرد

ـ اسم پدر ضحاک مرداس بود، ضحاک کمتر از هزارسال پادشاهی کرد، یک روز شیطان به شکل طبیب به سراغش رفت و شانه هایش را بوسید

ـ کاوه آهنگر ضحاک را مغلوب کرد

ـ فریدون سه پسر داشت، ایرج را سلم و تور کشتند، منوچهر پسر ایرج

ـ سلام استاد، روزتون بخیر، حال تون خوبه

ـ کیقباد به کمک رستم، پهلوان پسرکش، صد سال پادشاهی کرد

ـ توجه، توجه، توجه، علامتی که هم اکنون می شنوید

ـ آرام باشید، بیهوده اعلام خطر می کنند، هیچ ملتی با ما دشمن نیست، دشمن ما همین فقها و سرداران پاسدار

ـ وضغیت قرمزاست

ـ اوج توان عقل آدمی احراز معرفت به این تقین است که درک هستی میسر نیست

ـ ساعت پنجِ صبح از خانه میزنم بیرون، شب ساعت یکربع به یازده میرسم خانه، خانم و بچه هایم شام شان را خیلی وقت است که خورده اند و دارند تلویزیون تماشا میکنند، ظرفهای آشپزخانه را می شویم، اگر غذایی باقی مانده باشد میخورم و چند دقیقه با خانواده اختلاط میکنم، همین که سرم را میگذارم روی بالش خوابم میبرد، با همه ی اینها میخوانم، مینویسم، میخوانم، مینویسم، من مطمئنم نوشته هایم برای رشد فرهنگی کشور مفید واقع خواهد شد، اما کاش یک شغلی داشتم که یکجوری سر و کارم با کتاب بود، توی زندگی هرگز شانس نیاورده ام، حتی توی خانه نمی توانم از نوشته هایم حرف بزنم، مسخره ام میکنند، ولی چه کنم، من از پدرم یاد گرفتم، پدر خوبی باشم

ـ

ـ دوستم دارد، دوستم ندارد دوستم دارد، دوستم ندارد، دوستم دارد، خداجان، آخر چند تا گل پرپر بکنم، همیشه یک بار دوستم دارد، یکبار هم دوستم ندارد، به این که نمیگویند عاشقی، چرا آدمها یکبار دوست دارند، یکبار دوست ندارند، ولی، ولی چشمهایش که نمیتواند دروغ بگویند، به خدا دوستم دارد، نه، شاید هم دوستم ندارد، اگر میدانستم تو دلش چه میگذرد، هرچه از تو خواستم به من نداده ای، عیبی ندارد، خداجان، بیا این بار خدایی کن و بگذار دوستم داشته باشد، به جان خودم بعداً همیشه به تو اعتقاد پیدا میکنم، آخ، ای دوست دارم بچه دار بشوم، دوست دارم بچه هایم همه به شکل ماه خودش بشوند، خداجان، چقدر من این آدم را دوست دارم ،دوستم دارد، دوستم ندارد، دوستم دارد

ـ Heinrich mir graust vor dir

ـ دنیا را عاشق میکنم، فقط به خاطر تو، غرق شقایق میکنم فقط

ـ کبوتر نامه بر خوش اومدی از سفر بگو

ـ زنان سراسر جهان متحد شوید

ـ خوشگل من، قربان چشمهایت بروم، دیگر چی شده

ـ من یک زنم، آزاد به دنیا آمدم، میخواهم آزاد باشم

ـ خوب آزاد باش، کی جلویت را گرفته، بیا اصلاً این آزادی من هم مال خودت، نخواستمش

ـ آزادی ترا نمیخواهم، میدانی چیه، شما مردها یک طرف هستید، ما زنها یک طرف دیگر، ماها نمی توانیم همدیگر را بفهمیم، تا حالا دنیا دست شماها بوده، ببین چه به گُه اش کشیده اید

ـ فه مینیسم یعنی میومیوی گربه، خانم جان، کجای کاری تو

ـ گُه بخور، بی شعور اقتدارطلب مردسالار، متعصب

ـ چه داری میگویی تو، مگر دیوانه شده ای، من کجایم متعصب است، حساب من را با فشاری که رژیم روی زنها میآورد سوا کن، خودت میدانی که من از اولش هم با این رژیم

ـ خفه شو، دیگر نمیخواهم تحلیلهایت را بشنوم

ـ بیا این گُهی که اسمش زندگی است را با همدیگر یک کاریش بکنیم عزیزم، گول جاروجنجال را نخور، نگاه کن، هرچه تو بگویی من میگویم چشم، ولی کنسرنها مگر میتوانند بدون عکس لختی زن جنسهایشان را آب کنند، فکر اقتصاد دنیا را کرده ای، وال استریت یک شبه کن فیکون میشود

ـ دهانت را ببند کثافت، دیگر نمیخواهد با لولوی سرخرمن امپریالیسم و مبارزه ی طبغاتی مخم را بخوری، مبارزه، مبارزه جنس زن با جنس ناخلف مرده

ـ مردیکه بیعرضه را ببین به چه مصیبتی دچار شده

ـ مسلمان نیست، اگر بود زنکش را آنقدر میزد تا

ـ بله در سوره ی نساه، آیه ی 34، خداوند می فرمایند، و زنانی که از مخالفت و نافرمانی آنان بیمناکید باید نخست آنها را موعظه کنید، اگر مطیع نشدند از خوابگاه آنها دوری گزینید، باز مطیع نشدند آنها را به زدن تنبیه کنید

ـ نه، این آیه هم جزو آیات شیتانی است، جبرئیل آن را به پیامبر ناذل نکرده

ـ شیطان میتان چیچییه، بزن بیعرضه، زنت را بزن!

ـ آره، بزنش، هرچه موعظه کردی بسه، زن جماعت حرف حساب حالیش نیست

ـ رفیقان یک به یک رفتند، مرا در خود رها کردند، همه خود درد من بودند، گمان کردند که همدردند

ـ چرا ترانه ی غمگین نسل پدرت را زمزمه می کنی، تو که هم جوانی و هم تحصیل کرده

ـ دل من پیر شده، تا زمانی که توی ایرانم دلم پیره، ما سه تا رفیق بودیم، یکی بعد از اتمام دانشگاه یکراست رفت استرالیا، همانجا اقامت گرفت و سیتی زن شد، یکی دیگر اول رفت مالزی، تازگیها کارش جور شده و دارد می رود مقیم کاندا بشود، من بعد از شش سال سابقه ی کار توی ایران می خواهم از این کشور لعنتی در بروم

ـ پسر، تو مهندسی، کار و درآمد خوبی هم داری، خانواده ات اینجاست، همه را می خواهی ول کنی و بروی توی دیار غربت دنبال خوشبختی

ـ من و تو دنیامان خیلی فرق دارد، من با این رژیم و این ادارات رشوه خوار و بچاپ بچاپ دیگر نمی توانم کنار بیایم، مملکتی که توش سنگ روی سنگ بند نیست و هر احمق بسیجی و پاسدار و آقازاده حرفش حکم قانون است، جاییکه نمیتوانی توی خیابانهاش دست دختری که عاشقشی را توی دستت بگیری و قدم بزنی، محل زندگی نیست که، مگر چقدر عمر می کنم که همش با این کثافتها درگیر باشم، بیست و نه سالم است، تا سی و پنج سالگی باید یک پاسپورت خارجی توی دستم باشد و به یک آدم آزاد تبدیل بشوم، می خواهم بچه ام توی یک جامعه ی آزاد و قانونمدار به دنیا بیاید، توسری نخورد، تحقیر نشود

ـ گل، گل، خانم، برای آقاتان گل بخرید، شما را به خدا از من گل بخرید، یک شاخه، فقط یک شاخه، خوب، اقلاً پولش را بدهید

ـ نه، بیایید من بهتان آدامس بدهم

ـ گلٍ، گل

ـ آدامس

ـ گل، گل، شیشه ی ماشین را لطفاً بکشید پایین، گل

ـ نمیخواهم، برو

ـ وووی، نگاهش کنٍ، مثل سگ گرگرفته دارد میغرد

ـ هاوهاوهاووو

ـ برو

ـ برو نمیخواهم

ـ گل

ـ آدامس

ـ برو، برو بچه

ـ بیابان را سراسر مه گرفته است

ـ هاووهاو

ـ وای، مامان جان، این یارو سگ نیست، بخدا گرگه

ـ چراغ قریه خاموش است

ـ برو، هاوو، برو، هاووهاوو برووو

ـ Fare una vita da cane

ـ وای چه دندانهایی دارد

ـ آقا، گل، خانم، گل، بیایید از من گل بخرید، این رفیقم لوس است ولی من خوبم، گلهای من هم خیلی خوبند، بگیرید مجانی، خانم، گل، آقا، گل

ـ خدای من، بچه های به این نازنینی ببین به چه روزی افتاده اند

ـ پای خدا را بیخود به میان نیاور، برو سراغ پدر مادرهاشان

ـ مادرهاشان که تقصیرندارند، مردها زورکی مردیشان را چپاندند تو

ـ به همین خیال باش، دولت گفت بند تنبانها را شل کنید، سرباز لازم است

ـ جمهوری اسلامی خودش مولد بچه های فقیر و خیابانی است، چون از بین آنها در صورت نیاز سربازگیری می کند برای حفظ نظام

ـ بدوییم بچه ها، آن یکی ماشین، گل، خانم برای آقایتان گل بخرید

ـ گل

ـ آدامس

ـ مامان، این ها چی میخواهند

ـ هیچی عزیرم، محل شان نگذار، تو اصلاً چشمهایت را ببند

ـ آهای با توام، توی خوابت نه، توی کله ات چه میگذره

ـ من میدونم تو کله ات از پول و سکس پوکیده، توی دلت نگاه کن، ببین ازش چه مانده

ـ شب است و چهره ی میهن سیاهه

ـ معلم اخلاق نمی خواهم، خودم میدانم خوب و بد یعنی چه، مادرم برای خرج تحصیل من و داداشم میرفت زیر مردهایی مثل بابای تو می خوابید، وقتی دید که درآمدش کفاف نمیکند و من هم اجباراً همکارش شده ام دوا خورد و مرد

ـ من دیگر سراغ هیچ فاحشه ای نمیروم

ـ چرا، بهت خوب حال نداد

ـ خدا هیچکس را به این روز نیندازد، یک چیزی من میگویم تو میشنوی، پسر، خوشگلی این زن را نبین، وای وای وای وای

ـ تعریف کن ببینم چه شده

ـ باورت نمی شود، اینجایش اثر یک زخم بود به این هوا، اول نگفت، وقتی اصرار کردم، زد زیر گریه و گفت که یک کلیه اش را فروخته تا

ـ جون تو نرخم بالا نیست، خرج دارم، نخواه واست بگویم چه خرجی

ـ خدایا بیامرز مرا و والدینم را و رحم کن بر آنها همانطور که در کودکی به من رحم کردند و به حسنات آنها پاداش بده و گناهان شان را ببخش

ـ پری تو چرا دیگر مدرسه نمی آیی

ـ دارم میروم مسافرت

ـ با این حال مریض بابایت میخواهی بروی مسافرت

ـ دهانت قرصه اگر برایت بگویم کجا دارم میروم

ـ ای وا، چه داری میگویی، من و تو که از این حرفها نداریم، پری

ـ مامانم یک حاجی با انصاف و قابل اعتمادی پیدا کرده که ترتیبش را داده بروم دوبی، آنجا باید یک شب پیش یک شیخ باشم و چند میلیون بگیرم، بعد برمیگردم بابام را می بریم بیمارستان عملش بکنند

ـ برارم خیلیه سیصد هزاران، نگوتم دوستم کیه نترس برارم، دایه دایه وقت جنگه، وقت دوستی با فشنگه

ـ کشور اسلامی ما، کشور همه ی مسلمین جهان است، شیطان بزرگ، امریکا و صهیونیستها بدانند

ـ مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل

ـ وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد

ـ مراقب باشید، استکبار جهانی می خواهد در صفوف مسلمین

ـ کشور دارد از بین می رود، اینها روی پول مفت نفت نشسته اند، از روسیه و چین و کره شمالی اسلحه می خرند و بند کرده اند به اسرائیل و امریکا، نکند بزودی مفتی مفتی یک جنگ تحمیلی دیگری هم بکنند تو کت مان

ـ پول، پول، پول، پول، دارم دیوانه میشوم، انگار هیچ چیز با ارزش دیگری جز پول توی این دنیا نیست

ـ پول برق را میدهی پول گاز می ماند، پول گاز را میدهی، کرایه خانه می ماند، آدم تا کی میتواند جلوی بچه اش آب و نان بگذارد

ـ چند بار خواستم خودم را بکشم ولی موفق نشدم

ـ مهدی بیا، مهدی بیا

ـ توجه، توجه، علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام رفع خطر یا وضعیت سبز نبوت اسلامی است، پناهگاه خود را ترک و دختران و زنان جوانتان را به دست فقها و آقازاده هایشان بسپارید تا به همت سلحشوران بسیجی و پاسدار برای شرف و ناموس تان فاتحه خوانده شود

ـ خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار، از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزا

ـ حزب فقط حزب آلله، رهبر فقط روح الله

ـ لاکن جنگ نعمت است

ـ جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا

ـ مهدی بیا

ـ بسم الله الرحمان الرحیم

ـ

ـ های های های

ـ گریه نکن گریه نکن درست میشود

ـ های های های های

ـ بابا گریه نکن، اشک ما را هم درآورده ای، بس است، یکجوری درست میشود

ـ های های های های، دیگر درست بشو نیست، فقط همین یکذره دین و ایمان برای ما باقیمانده بود، ببین چه کارش کرده اند، تا قرنها مردم از شنیدن اسم خدا و پیغمبر چندش شان میشود، های های های های

ـ من مسلمانم و حسابم از اینها سواست، خانه ی خدا را هم زیارت کردم، اما از خانواده و دوستانم خواستم به من حاجی نگویند، چون حاجی و حاج آقا یعنی فلان آیت الله و بهمان سرهنگ پاسدار

ـ وقتی دین و سیاست با هم قاطی بشود، حاصلش همین است که می بینیم، خاک تو سرمان، از ماست که برماست

ـ ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره الحسنه، یا مقلب القلوب

ـ مادرم یک حاج خانم سید و سخت اهل نماز و آخرت است، از بین بچه هایش من را بیشتر از همه دوست دارد، چون با رژیم همکاری نمی کنم و نان به نرخ روز نمی خورم، مردم محله و تقریباً همه ی دوست و آشنا چشم دیدن برادرهای پاسدارم ندارند، بر عکس همه با من خوبند، چندی پیش رفتم پیش مادرم و قرآن را برداشتم گذاشتم روی زانویش و گفتم مادرجان تو به من درس اخلاق و انسانیت داده ای، تو برایم از خوبی پیامبر و ائمه و سادات گفته ای، پنجاه و چند سال است که با تعلیمات تو زندگی کرده ام، حالا دیگر نمی توانم مثل گذشته اعتقاد داشته باشم، خودت بهتر از من می دانی که توی مملکت چه خبر است، این همه دروغ، دزدی، تجاوز عنف، چپاول و آدمکشی به نام اسلام و از طرف آنهایی که از من و تو هم مسلمان ترند، آنزمان که می گفتم از خمینی خوشم نمی آید، می گفتی به عمامه سیاهش نگاه کنم و از جدش که جد تو هم است بترسم، بعدش نوبت این قرمساق سید علی خامنه ای شد، بازم گفتی پشت سر این سید مظلوم یک دست حرف نزنم، مادر جان، ترا به جدت، ترا به این قرآن و به شیر پاکی که به من دادی قسم، من مسلمان پنجاه و چند ساله را راهنمایی کن، دیگر عقلم سر جایش نیست، زبانم لال، تو مطمنی که دین ما راست راستی بر حق است و بجای خدا شیطان پرست نیستیم، نکند آن ائمه که جد تو باشند هم مثل همین امام خمینی و طرفداراناش چپاولگر و آدمکش بودند، اشک افتاد توی چشمهای مادرم، قرآن را بوسید و گفت، خدا میداند پسرم، برای ما فقط از خوبیهاشان تعریف کردند، شاید آنها هم اینجوری بودند، تو لطفاً همینی که هستی، باش، برادرهایت بین مردم برای ما دیگر آبرویی نگذاشته اند، فکر می کنم، تنها تو شیر پاک

ـ اخ، چرا این چیزها را به پیرزن گفتی

ـ گفتم دیگر، خب، مادرم است، من اعتقادم را از او گرفتم و تنها به او ایمان دارم، از آخوند و مرجع تقلید و بسیجی و پاسدار که نمی شود تقاضای راهنمایی در مورد سوالات اعتقادی داشت، اگر آدم مشکل مالی داشت و خواست ادمفروشی بکند می رود پیش آنها

ـ عزیز من، خدا توی منبر و مسجد و با ملا نیست، خدا توی دل تک تک آدمهاست، هر کس که دلش پاک است، هر کس که عاشق است، هر کس که همنوعش را با هر اعتقاد و عقیده و جنسیت و ملییتش دوست دارد و به حقوق فردیش احترام میگذارد، او، تنها او به خدا نزدیک است، نه ملا و مجتهد و آیت اله، پیش خدا منافق و مشرک و ملحد وجود ندارد، اینجور دستبندیها ساخته ی ذهن عقب مانده و بیمار بعضی از آدمهاست، همه ی ما، چه خدا را قبول داشته باشیم، چه نداشته باشیم، به نوعی جلوه و نشانه ای از او هستیم، احترام به تک تک این جلوه ها احترام به خداست، انساندوستی خدادوستی است، آنکس که همنوعش را مشرک و ملحد و منافق می نامد، فرسنگها از خدا دور است و قصدش اصلاً خدادوستی نیست، بلکه به این وسیله می خواهد عده ای را دور خود جمع کند تا مال و ناموس آنهایی که یکجور دیگر فکر می کنند، یا یکحور دیگر به نظر میرسند و در اقلیتند را چپاول کند، خدا را در دل خودت، در لبخند بی ریای بچه ها، در طبیعت، در گل، در بهار و در گوناگونی آدمها جستجو کن، نه توی تورات و قرآن

ـ آفرین، زنده باد خدا

ـ خدایا مرا ببخش از اینکه تا حالا فکر می کردم با نماز خواندن و روزه گرفتن و زیر منبر ملا و مجتهد نشستن دارم به تو نزدیک می شوم، مرا ببخش از اینکه به یهودی و مسیحی و لامذهب کینه ورزیدم

ـ ما را نیز ببخش خدایا

ـ خوش به حالت که شوهر خوبی توی خارج گیرت آمد و از این خراب شده دررفتی، تو را به خدا، تو را به دوستی مان، تو را به بچه ی عزیز و بیگناهی که توی شکم داری یک نفر را برایم پیدا کن تا با من ازدواج کند و من را از این زندگی نکبت بار نجات بدهد، کور، کچل، هر چقدر پیر و علیل هم باشد برایم فرقی نمیکند، نمیدانی اینجا چه خبر است، یک مرد درست و حسابی پیدا نمی شود، همه یا معتادند یا کلاَش و جیب بر حرفه ای

ـ

ـ نچ نچ نچ، مملکت را ببین به چه جهنمی تبدیل شده، همه جا پر از معتاد و عملی است، کار آخوندهاست، دیدند دیگر با قرآن و روضه و یاحسین یاحسین نمی شود مردم ناراضی را کنترل کرد و حکومت دارد از دست شان درمیرود، تریاک و هروئین را ریختند توی دست مردم تا قسمت بزرگی از جامعه، خصوصاً جوانان ما معتاد و بی اراده بشوند

ـ تو چرا زن نمی گیری

ـ اول یک دختر سالم نشانم بده تا ازدواج کنم، همه شان کاسبی کرده و دوخته شدهاند

ـ تو خودت چی، خودت پاک پاکی

ـ چرا می پرسی

ـ یک مرد پاک و با شخصیت هرگز با پرده ی بکارت زن ازدواج نمی کند، بلکه با قلب، با شرافت، با اخلاق و شخصیت یک زن ازدواج می کند، پرده ی بکارت فقط برای بچه املهای حزب الهی که در زن فقط آلت تناسلیش را می ببنند، مهم است

ـ دوستم نداشتی، دوستم نداشتی، بی انصاف، دوستم نداشتی، خودخواه، یک ذره هم دوستم نداشتی، اگر دوستم داشتی حداقل به خاطر من میماندی و خودکشی نمیکردی، حالا من بدون تو تنها چه کار کنم

ـ همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، دیگر نمان به در، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا، درمان نمی شود، دشوار زندگی، هرگز برای ما، بی رزم مشترک، آسان نمی شود، تنها نمان به درد، همراه شو، همراه شو عزیز

ـ پسرم بیست سالش بود، گفت بابا می بینی که توی این مملکت هیچ آینده ای ندارم، من و رفیقم میخواهیم برویم اروپا درس بخوانیم، دیدم مغزش خوب کار میکند، پسره دوستش هم خیلی اعجوبه بود توی درس، گفتم بروید بچه ها، خدا پشت و پناه تان، دار و ندارمان را دادیم به قاچاقچی، آی آی آی آی، هر دو نفرشان با خیلیهای دیگر بین راه تلف شدند، مادرش سالهاست که اتاقش را دست نخورده گذاشته، همین یک دانه پسر را داشتم، کاش نمی گذاشتم برود اروپا، بی پسر بشوید الهی شماهایی که مملکت را به این روز سیاه نشانده اید، پسرهایت دربدر بشوند اروپایی که نمی دانم کجای دنیایی و به دل جوانهای مردم وسوسه میاندازی بیایند به طرفت

ـ خدا دلت را صبر بدهد، ولی هر کس پایش به اروپا و امریکا رسیده آ، نانش توی روغن است، دانشگاه برای هر کسی که استعداد درس خواندن داشته باشد تا سر پیری رایگان است، مریض بشوی دوا و درمان مجانی در اختیارت قرار میگیرد، متوسط عمر آدم آنجا حشتاد و پنح سال است، وقتی مردی احتیاج نیست پول قبر و کفن و دفن بدهی، باورکردنی نیست

ـ چرا، من باورت میکنم، یکی که فامیلش آنجا زندگی میکند هم برایم همین چیزها را تعریف کرده، من اگر دست و بالم باز بود آ، نه تنها دو تا پسرهایم را بلکه یکی و یک دانه دخترم را هم میگذاشتم از این خراب شده در برود

ـ بس کن بابا، بس کن، خدایا، این دیگر چه بلایی است که سر ما بنده های ناشکرت آورده ای، همه میخواهند از آب و خاک آبااجدادیشان دل بکنند بروند بی ریشه و بی هویت و آواره بشوند، خدایا، پس کی می ماند اینجا را آباد کند، سرنوشت نسلهای بعدی مان چه میشود

ـ تو دیگر کلاهت چقدر پس معرکه است، بنده خدا، نسلهای بعدی کجا بود، هیچکس در فکر دو ساعت بعدش نیست، حالا چه برسد به فردا و نسلهای بعدی، مگر نمی بینی که پدر به پسر رحم نمیکند

ـ ای پرچمدار ستمکشان، دشمن را بر خاک خون نشان

ـ دکتر علی شریعتی، معلم شهید ما، راه او راه ما

ـ صمد بهرنگی معلم شهید

ـ ایران را سراسر سیاهکل میکنیم

ـ بیجه بادی شودره، گرم باد آماره، ممدلی، مشمدالی، هنده تی پیران پاره، ببشیم ازاد ببیم، آزاد ببیم

ـ بگو مرگ بر شاه

ـ بگو

ـ نه شرقی نه غربی جمهوری دجالی

ـ من توی دهن این ملت میزنم، من یک ملت دیگر تعیین میکنم

ـ آلو، آلو، کی آنجاست، آلو آلو، آلو، چرا جواب نمیدهید، آلو، آلو صدایم را می شنوید، آلو، آلو

ـ بابا، اینقدر دجال دجال نگو، آدم فکر میکند که تو هم از تبار مجاهد رجوی هستی، همان پسرعموی صدام تکریتی را میگویم

ـ هه، مجاهد نستوه خمینی کم بود حالا رجوی هم رویش، سگ زرد برادر شغال است

ـ شما حرف امام خمینی را قلت بیان کردید، او گفته بود من توی دهن این دولت میزنم، من یک دولت دیگر تعیین می کنم، منظورش دولت شاپور بختیار بود

ـ آخ آخ آخ، دلم خون شد، بیچاره بختیار چقدر گلوی خودش را پاره کرد و گفت که دیکتاتوری مذهبی از دیکتاتوری نظامی هم بدتر است و نباید گذاشت خمینی وارد سیاست بشود، و حکومت را در دست بگیرد، هیچ گوشی بدهکار صدای آن مرغ مظلوم توفان نشد، تروریستهای جمهوری اسلامی سر بیچاره را توی خانه ای که در قلب دمکراسی دنیا، پاریس، قرار داشت، بریدند

ـ حقش بود آن خائن

ـ تو از کجا میدانی او خائن بود

ـ اگر نبود پناه نمی برد به فرانسه

ـ خمینی هم یک مدتی توی فرانسه اقامت داشت، پس او هم خائن بوده دیگر، نه

ـ نقل به معنی کردم بابا، نقل به معنی، آن کفتار چنان توی دهان ملت زد که از یک ملت نجیب و ثروتمند یک ملت زبون و بیغیرت و موزی و گداصفت بوجود آمده

ـ بله، بله، عاقبت یک ملت با ایمان که کارش اطاعت از خدا و رسول و جانشینانش باشد نه اطاعت از عقل خود، به همین نظام فاسد که نامش را جمهوری اسلامی گذاشته اند ختم میشود

ـ خدای من، چرا

ـ چرا گذاشتیم یکی برای ما تعیین تکلیف کند

ـ چرا اطاعت کردیم

ـ چرا رأی دادیم

ـ چرا آنزمان که هویدا و دیگران را می کشتند سکوت کردیم

ـ چرا

ـ نچنچنچ، کدام آدم سالم کسی را رهبر خود میکند و دنبالش راه میافتد

ـ شب است و چهرهی میهن سیاهه، نشستن در سیاهیها گناهه

ـ همه چیزم درست بود، سی و سه روز توی مادرید بودم، برایم هم شناسنامه و هم پاسپورت فرانسوی جورکرده بودند، باورتان نمی شود، خود من هم اول باورم نمی شد، وقتی چشمهایم به عکسم توی پاسپورت افتاد خیال کردم که واقعاً خارجی شده ام، اسمم شده بود Alain Dupont ،اصلاً بین من و این آلن فرانسوی هیچ فرقی وجود نداشت، خدایا چرا نگذاشتی توی فرانسه به دنیا بیایم، چرا عربها و آخوندها را فرستادی تا ایران را به گند بکشند، بی انصاف لااقل میگذاشتی مستعمره ی فرانسه بشویم، آنوقت وضع و حالمان بهتر بود به خدا، سر تان را درد نیاورم، برای پرواز به تورنتو مجبور بودم اول به میلان پرواز کنم، بعد، از آنجا سوار هواپیمای مسیر تورنتو بشوم، توی فرودگاه مادرید هیچ اتفاقی نیفتاد، رسیدیم میلان، باورم شده بود که دیگر خرم از پُل گذشته، مدتی منتظر پرواز ماندم تا که وقتش رسید، رفتم توی صف تا بلیطم را نشان بدهم و بوردینگ کارت بگیرم، گرفتم، یکهو خانمی که بوردینگ کارت را به من داده بود به فرانسوی چیزی گفت، نفهمیدم، به انگلیسی گفتم که پدرم فرانسوی و مادرم اسپانیای است، جنده، انگار اسپانیایی هم بلد بود، باز چیزی گفت، گفتم آی کانت آندرستاند یو، وات دو یو مین مم، گفت ویت پلیز، داشتم به چشمهای خوشگل و شادش نگاه می کردم که مأمورین فرودگاه آمدند، شاشیدم توی این شانس

ـ من هم نتوانستم پناهندگی بگیرم، واسه همین دپورت شدم، بیخیال، راستش را بخواهی، زندگی توی خارج آش چندان دهان سوزی که دیگران میگویند هم نیست، چیزهایی که من قبل از به خارج رفتن شنیده بودم با آنچه که با چشمهای خودم آنجا دیدم از زمین تا آسمان تفاوت داشت، درست است که آنجا از مأمور منکرات و نیروهای ویژه ی چاقو و چماق خبری نیست و مردم از حق و حقوق اجتماعی در سطح بالایی برخوردارند و دولت مجری این حقوق است، ولی وضعیت خارجیها، یعنی آنهایی که با هزار درد و سر بالاخره اقامت و حق زندگی در آنجا را گرفته اند، تأسفبار است، همه از تنهایی و افسردگی گُه گیجه گرفته اند و منتظرند اوضاع کشور عوض بشود و برگردند ایران

ـ

ـ من از اینجا فرار بکن نیستم، تنها راه درست شدن وضع مملکت را در این میبینم که هر فرد این جامعهی طاعون آخوندی گرفته همت کند و بخواهد سرنوشت خودش را در دست خودش بگیرد، من خودم اینجوریم، برای عقیده ی دیگران احترام قایلم، مخل آزادی و آرامش و سعادت هیچ بنی بشری نیستم، اما هر کس که بخواهد از طریق عرف، اخلاق، دین، قانون، خدا و پیامبر و یا به هر طریق دیگر کلاه سرم بگذارد و خواستها و آرزوهای به حق مرا سرکوب بکند یا برایش قید و شرطی قایل شود، بدون رودرواسی می شاشم به خودش و ابا و اجداد و اعتقاداتش، تو هم ننه من غریبم و مظلومبازی را بگذار کنار، بدون آنکه احساس گناه کنی و عذاب وجدان بکشی، بشاش به زندگی همه ی آنهایی که مخل سعادت تو هستند

ـ آهای بچه ها بیایید بشاشیم

ـ سسس مؤدب باش پسر

ـ می بینید، صد بار نگفتم که این جوانها را نباید آزاد گذاشت، یک ذره اینها را به حال خودشان بگذاری می رینند به دین و مقدسات مان

ـ بدهیدش دست من، مؤمن و سربراهش میکنم حاجی

ـ هیچی هم نیستی، همین روزهاست که خلع سلاح بشی و بیفتی به گُه خوری که من مأمور بودم و معذور، از این گذشته یک ساعت آزادانه زندگی کردن می ارزد به هزار و چهارصد و چند سال با شما انگلهای عرب

ـ دندانهات را خرد می کنم، کونی

ـ آخ

ـ یار دبستانی من، با من و همراه منی، بغض الف بر سر ما

ـ توجه، توجه، توجه، سرودی که میشنوید سرود سرنگونی جمهوری جهنمی اسلامی است

ـ ای ایران ای مرز پر گهر

ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن از تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام

دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزش دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ـ

ـ خانمها و آقایان محترم، به فرودگاه امام خمینی خوش آمدید

ـ ببخشید، دستشویی کجاست

ـ دستشویی

ـ بله، دستشویی

ـ همینجاست

ـ کجا

ـ همین جا، نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی

ـ دستشویی، دستشویی، جمهوری اسلامی

ـ اصلاً دیگر کاری به کار کسی ندارند، توی فرودگاه از من پرسید چرا پناهنده شدم، گفتم میخواستم درس بخوانم ولی اقامت نداشتم، مجبور شدم وکیل بگیرم و بگویم که سیاسی هستم، الان سالهاست درسم تمام شده و میخواهم برگردم به مملکتم، گفت چه کاره هستم، گفتم تاکسیرانم، گفت مهندس شدی و داری توی خارج تاکسی می رانی، گفتم برادر، مهندس که سهل است دکترها و پرفسووها هم توی اروپا تاکسی میرانند یا که دارند پیتزا می فروشند، کار که عار نیست، وقتی فهمید سرم توی کار خودم است و با سیاست میانه ای ندارم دوستانه از من پرسید با چند میلیون میشود توی اروپا زندگی راحتی داشت، بعد پرسید وضع پناهندگی حالا چطور است، گفتم خیلی خراب، چطور مگر، گفت پسر برادرش چند هفته قبل تقاضای پناهندگی داده، نمی شود زحمت بکشم یک دعوتنامه برای خودش جور کنم، محبتم را بیجواب نمیگذارد، حدود سی و دو سه سالش بود، یک دست نداشت، حتماً توی جبهه از دستش داده بود، با خودم گفتم زکی این هم از مأمور اطلاعاتشان، مثل اینکه بدجوری در فکر فرارند، جان تو دو سه سال بیشتر طول نمی کشد، این رژیم کارش تمام است

ـ نه اینجوری نیست، تا زمانی که انگلیسیها نخواهند این رژیم از بین نمیرود، از زمان مشروطه گرفته تا حالا دست آخوندهای شیاد از آستین شغالهای انگلیسی بیرون میآید

ـ ای بابا، شما مثل اینکه از اوضاع دنیا اصلن خبر ندارید، کفتار انگلیسی دیگر دستش خیلی کوتاه شده، خرس روسی، رفیق پوتین، پشت شونه و اژدهای چینی

ـ آلمانیها هم دستشان توی کاره

ـ اینجوری نیست، آلمانیها فقط با آخوندها لاس میزنند تا معاملات اقتصادی شان صورت بگیرد، سر وقتش که برسد با انگلیسها و امریکاییها یکی می شوند

ـ توی فرودگاه کاری به کارم نداشتند، ولی وقتی رفتم خانه، زنگ زدند و گفتند که دوست دارند با من صحبت کنند، محلش را گذاشتند خودم انتخاب بکنم، رفتیم توی یک رستوران، سؤال و جواب معمولی و آخر سر گفتند که به ایرانیهای دیگر بگویم که برگردند به کشورشان، اوضاع حالا خیلی فرق کرده، آقای

ـ ویلا با ژیلا، ویلا با ژیلا به قیمت مناسب

ـ ویسکی، کنیاک ،همه جور مواد، برو آقا، برو آقا، مشتری نیستی برو مزاحم نشو لطفاً

ـ شب است و چهره ی میهن سیاهه

ـ رژیم مردم را گذاشته به حال خودشان، از امریکاییها و اروپاییها یادگرفتهاند که چه جوری با آنها معامله بکنند، هر کس هر چی میخواهد میتواند بگوید، ولی هیچ چیز تغییر نمیکند

ـ نشستن در سیاهیها گناهه

ـ آره، بنظر میرسد که مردم و رژیم یکجوری زبان هم را می فهمند و با هم کنار میآیند

ـ دقیقاً، مگر این رژیم از یک سیاره ی دیگر آمده

ـ بله، همین مردمند که رژیم را بوجود آوردند، در وجود هر ایرانی یک آخوند، یک رجاله، یک دجال خوابیده، در وجود همه ی ما، حتی در وجود خودم

ـ این حرف صحیح نیست، مردم بیچاره در برابر یک نظام قهار و آدمکش چه کار میتوانند بکنند

ـ تو که با عاشقان درد آشنایی، تو که

ـ وای چه متن نفس بری، من دیگر نمیتوانم بخوانم

ـ

ـ

ـ عیبی ندارد، ایشان متأسفانه دیگر نه میخواند و نه حرف می زند، چند سطر به خاتر ایشان خالی می ماند

ـ من هم خسته شده ام

ـ برای همه خسته کننده است

ـ من هرگز داستانی به این ملال آوری نخوانده ام

ـ درسته، بهتره همینجا یک نقطه

ـ نه جانم، ادامه بده، ادامه بده، اینهایی که حوصله ی خواندن ندارند، مشکل شان یک جای دیگر است

ـ آدم وقتی به استیصال می افتد، قوه ی ادارکش فلج می شود و دیدی واقع بینانه نمی تواند داشته باشد، مگر می شود همه ی ملت را مقصر برپایی جمهوری اسلامی دانست، این همه جنبشهای سرکوب شده ی مردم، اعتراضات هر ساله ی دانشجویان

ـ مردم ما خیلی کارها می توانند بکنند، حداقلش این است که دیگر سواری ندهند، نگاه کنید به ملتهای دیگر، هیچ ملتی به زبونی ملت ما نیست

ـ درسته، ما در طول تاریخ یا داشتیم چرت میزدیم یا اینکه شکست خورده و زبون به بالادستیهامان سواری می دادیم

ـ شما چه دارید میگویید، مثل اینکه از تاریخ و فرهنگ غنی کشورمان هیچ اطلاعی ندارید، تمام کشورهای متمدن دنیا متفق القولند که پزشکی جدید بر اساس دانش ابوعلی سینا بنا شده، فیزیک با نام خیام و شعر و ادب با حافظ و مولانا آراسته است، همین چندی پیش آثار مولانا در تیراژهای میلیونی توی امریکا منتشر شده

ـ بله، بله ،امریکاییها خیلی ترغی کرده اند، آنها دیگر از نفت و خونریزی و جنگ و غارت دست کشیده اند و با غزلیات شمس مدیتیشن میکنند

ـ تو باز هم شوخیت گرفته، جدی میگویم، نه تنها امریکاییها بلکه اروپاییها و تمام دنیا حافظ و مولانا را میشناسند، روی در ورودی سازمان ملل سالهاست شعر سعدی نوشته شده که می گوید بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند

ـ بله هنر نزد ایرانیان است و بس

ـ اَخ خ خ، کافی است بابا، دلتان را با یک چیز دیگر خوش کنید، گیرم که آنها یک کارهای بودند، حالا چه، کجای کاریم ما

ـ چرت میزنیم، منتظر شب جمعه ایم

ـ بله، منتظر یک سوشیانت، یک امام زمان، یک مسیح

ـ ما در عرصه ی تاریخ همیشه ملتی بوده ایم که روح ما با آسمان و ستارگان و عوالم خیال محظوظ می شده، میگویند در ایران باستان پهلوانان و سربازان ما شبها در حالیکه به ستارگان نگاه میکردند و با معشوقه هاشان در عالم خیال لاس میزدند راهی نبردگاه می شدند، زمینی و این دنیایی ترین ایرانی وقتی شکست و ناکامی غافل گیرش میکند میگوید مال دنیا برایم بی اهمیت است، من خاکی ام، درویشم، عارفم

ـ شما دیگر چقدر خودکم بینید، این خودش یک نوع بیماری است، خدا را شکر که اکثر ما ایرانیها دچارش نیستیم

ـ عجیب است، این روزها هر احمقی برای اینکه مدرن و مترقی جلوه کند میافتد به فحش و فحش کشی به جان فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی، کسی نیست به اینها بگوید شما خودتان

ـ

ـ همه ی ملتهای دنیا کم و بیش در برحه ای از تاریخ خود با بحرانهای فرهنگی مواجه بوده اند، تنها با درایت و دوراندیشی و صبر میتوان از بحران ملی و فرهنگی سرافراز بیرون آمد، نه با خودزنی و خودانکاری و هرج و مرج طلبی، بیایید مثل همه ی ملتهای متمدن دنیا نکات مثبت فرهنگ مان را حفظ کنیم و توسعه اش دهیم، نکات منفی و عقب مانده اش را به بحث و انتقاد بگیریم، اعتلای فرهنگی یک شبه امکان پذیر نیست

ـ کل فرهنگ ایران اسلامی گندیده است آقا، باید زیر خاکش کرد و رویش آهک ریخت تا سراسر کشور ضدعفونی بشود

ـ عاته ئیزم یا بی خدایی ضد دموکراسی است

ـ اسلام یکی از ارکان جامعهی ایران است

ـ بله، تعداد انگشت شماری غربزده فکر میکنند که میتوانند کلام آلله را از مردم بگیرند و بهشان کوکاکولا بدهند

ـ بعد از حمله ی اعراب این بلا سرمان آمد، اگر اسلام و اعراب نبودند ما هنوز هم سرآمد ملتهای دیگر بودیم، شما کدام کشور مسلمان را می شناسید که مردمش در رفاء و تمدن زندگی کنند

ـ چرا راه دور میرویم و همیشه دیگران را مقصر می گیریم، چرا اقرار نمی کنیم که ملتی هستیم تنبل و بیعرضه و غریبه دوست، میگویند وقتی افغانها به ایران حمله کردند تعداد سپاهیانشان فقط هشت هزار نفر بود، برعکس سپاه ما صد و بیست هزار نفر، مملکت را دو دستی پیشکش کردند، از این بدتر برخورد ما با عربهاست، مملکت را مفتی مفتی به دوازده تا عرب

ـ freme ta gueule

ـ بله، بله، متأسفانه وقایع تاریخی گواه صحت ادعای شماست، خیلی ببخشید از اینکه جسارت میکنم، قصدم به هیچ وجه جریحه دارکردن حس وطندوستی کسی نیست، در اسناد تاریخی آمده است که وقتی اسکندر مقدونی کشورمان را تسخیر کرد ایرانیها سرش تاج گذاشتند و او را شاهنشاه و فرستاده ی خدا خواندند، مردم مشرق زمین، خصوصاً ایرانیها عادتی ذاتی و تاریخی به نظام دینی دارند و نیاز مبرم روحی شان این است که یک نفر را در رأس هرم قدرت بنام فرستاده یا جانشین پروردگار ببینند

ـ مردم ما همیشه از دستگاه حکومتی کشور عاصی و بیزار بوده اند، به همین خاطر هر بار که قدرت بیگانه ای با شعارهای آزادی و نوعدوستی به سویشان آمد، از روی استیصال به آنها پناه برده اند، به این امید که از دست حکومت خودکامه خودی نجات یابند، این نکته بیانگر این است که مردم ایران در واقع امر خودبین و تنگ نظر و دگم اندیش و غریبه کش نیستند، برعکس گشاده نظر و نوع دوست و مهمان نوازند، آنها از غریبه همان انتظاری را دارند که اگر خود در توانشان بود برای دیگران انجام میدادند، مثل کورش که در قلمروی پهناور شاهنشاهی خود همه ادیان را آزاد گذاشت، بویژه اقلیت ناچیز قوم یهود را زیر پناه خود گرفت و آنها را از اسارت

ـ داستانسرایی تاریخی نکنید لطفاً، پیشنیان ما بهتر از ملتهای دیگر نبودند، اگر کورش مردمداری میکرد حتماً دلیل خاصی داشت، بر عکس او خشایارشاه، پسر داریوش بزرگ، وقتی آتن را به تصرف خود در آورد پرستشگاههای آکروپولیس را با خاک یکسان کرد، اگر یک ذره درایت در مغز خر این پادشاه ابله بود به راحتی میتوانست در قلوب مردم یونان که از جباران خود به ستوه آمده و ناراضی بودند و در بحران فرهنگی مهیبی بسر میبردند جای پیدا کند و آنها را به کیش خود رهنمون سازد و فرهنگ به اصطلاح غنی پارسی را عالمگیر کند

ـ به راههای دور نروید لطفاً، بخشی از این حرفها درست است، هگل میگوید که دروازهی بشریت بوسیله ی فرهنگ ایرانی گشوده شده، گوته شیفته ی حافظ ما بود، نیچه فیلسوف هنوز کاملاً فهمیده نشده ی آلمانی نام اثر معروفش را از روی نام زرتشت پیامبر ایرانی گرفت، همهی اینها درست است، اما به دلایلی مختلف ما نتوانستیم همپای دیگر فرهنگ ها قدم برداریم، دیگران از ما کمتر بودند ولی استعداد و موقعیت داشتند، بنابراین رشد کردند، امروزه واقعاً مسخره است اگر کسی ادعاکند که دستاوردی در عرصه ی علم یا هنر مال کشور یا ملت بخصوصی است، عوض خودزنی و پریشانی سعی کنیم خودمان را با دنیای جدید وفق بدهیم، یاد بگیریم و پیوسته در جستجوی تازگی و تحول باشیم

ـ درست میگویید، ضمن تأیید حرفهای شما مایلم به یک نکتهی بسیار ظریف و مهمی اشاره کنم، همیشه نظامهای سیاسی موجود در سرزمین ما از شاهان بزرگ گرفته تا جنبش مشروطه و همین خمینی و جمهوری اسلامیش حکومت را یک ودیعه ی الهی میدانستند، در پی این اعتقاد خود را منجی مردم می پنداشتند و میخواستند آنها را به سوی رستگاری هدایت کنند، این انعکاس هستی شناختی سنتی است، متأسفانه هنوز هم بسیاری از اندیشمندان ما مدعی رستگاری مردمند، قبل از هر چیز از این طرز تفکر باید فاصله گرفت، باید به فردیت یعنی به آزادی و اختیار فرد در زندگی خصوصی و اجتماعیش باوردداشت، به حقوق اولیه اش احترام گذاشت، یعنی به هستی شناسی مدرن دست پیداکرد، بنابراین دولت و نظام اجتماعی نه برای رستگاری مردم، بلکه برای تأمین رفاه و بهزیستی آنان باید تلاش کند

ـ مگر دولتی توی دنیا وجود دارد که دلش برای ملت بسوزد و برای رفاه آنها قدم بردارد، همه شان کم و بیش جانی و قاتل و مافیایی هستند

ـ اینجوری هم نیست بابا، منفی بافی را بگذار کنار، دنیایجهانی شده ی ما با همه ضعف هایش ضوابط و مقرراتی دارد

ـ متأسفم، من نگفتم که دولت باید دلش برای ملت بسوزد، دلسوزی خودش در ترمنولوژی هستی شناختی سنتی است، هر یک از ما باید با حقوق اولیه مان آشنا باشیم و یاد بگیریم که در همین دنیا خوشبخت باشیم، نه در دنیای دیگر

ـ بله، نمونه اش خود این یارو، نویسنده ی این لاتاالات، از رستگاری آسمانی صرف نظرکرده و به خوشکامی و سعادت زمینی هم نرسیده، بیچاره حالا دارد پریشان مینویسد

ـ من اصلاً نمی فهمم چرا یک عده این قدر ضد رژیم هستند، اینها بروند، جایشان را کی بگیرد، از کجا معلوم بعد از این رژیم به بدتر از این هم دچار نشویم، دنیا تا حالا همیشه بوسیله ی کسانی که زور و قدرت دارند اداره شده، اینها نباشند کسانی دیگر، آدم یک ذره به منطق و شیوه ی برخورد رئیس جمهور این رژیم و رئیس جمهور امریکا توجه کند می بیند که هر دویشان یک چیز را میگویند، منتها به دو زبان، به ما چه، هر خری سر کار بود ما سوارش میشویم و زندگی مان را میکنیم

ـ انسان هرچقدر مدرن هم اگر باشد باز از قرون وسطای درونش نمی تواند عبوربکند

ـ دو ماه و چهار روز است که میخواهم مدرن باشم، در این دو ماه و چهار روز تنها چیزی که دستگیرم شده این است که می بینم روزبه روز سنم دارد کمتر میشود، طوریکه حس میکنم که کودک هزارسال پیش هستم

ـ انا لله وانا الیه راجعون

ـ دیو، دیو، دیو درون ما قرون وسطایی است

ـ بععععله، و دیو درون دیگران مدرن

ـ اِه، عجب حرفی است ها، دیو به هر صورت دیو است، چه مدرن چه قرون وسطایی

ـ مشکل این است که انسان جنسش شیشه خرده دارد

ـ متأسفانه بشر بطور کلی در عرصه ی نوعدوستی هنوز به نوجوان رو به بلوغ شباهت دارد و تاریخ خرد و انسانمداری اش در هیچ اقلیم فرهنگی هنوز به درستی آغاز نشده است

ـ اینها چی دارند میگویند

ـ من هم نفهمیدم

ـ میگویند که دم شیطان پیدا شده

ـ چی پیدا شده

ـ امام زمان ظهور کرده بابا، امام زمان

ـ نه، عیسای مسیح دوباره متولد شده

ـ مزخرف نگو عمو، دم شیطان پیدا شده

ـ کجا

ـ زیر عبای ملا

ـ عههه، آنجا که قرنها بود جن قایم شده بود

ـ خوب، آن زمانها دوره ی جن بود، حال هم دوره شیطان، آن هم شیطان بزرگ امریکاست که دمش زیر عبای ملا گیر کرده

ـ چرت نگو، ملاها به هر قدرتی وابسته باشند، به امریکاییها دیگر وابسته نیستند

ـ ایشان هم ضد ملاها هستند و هم ضد امریکا، به همین خاطر این دو تا را با هم مرتبط می دانند، این نوع تفکر، یک تفکر بیمار است

ـ عجب

ـ بابا، ملاها انگلیسیاند، از قدیم و ندیم گفتهاند عمامه ملا را اگر برداری روی سرش نوشته شده مد این اینگلند

ـ آره، این پیرکفتار انگلیس شیطان بزرگ است، امریکا را همین انگلیسیها دارند خراب میکنند، قانون اساسی امریکا یکی از انسانیترین قانون اساسی دنیاست، انگلیسیها با وعده و وعید و دوز و کلک امریکاییها را میفرستند جلو، اطلاعات دروغی به آنها میدهند و حیثیتشان را در افکار عمومی دنیا

ـ خیلی برای شما متأسفم، فکرتان مال دوران جنگ سرد است، چشمهاتان را وا کنید و ببینید که کدام دولتها امروز از رژیم آخوندی جانبداری می کنند، روس و چین سالهاست از قبل جمهوری اسلامی دارند نان می خورند، یعنی دنبال نخود سیاه بمب اتمی می فرستندش و کالاهای بنچل شان را به چند برابر قیمت

ـ از بیکاری اعصابم خردشده، حسابی افتادهام به پیسی، از این گذشته، نمیدانم سرم را با چی مشغول کنم

ـ عجب دنیایی شده، هیچکس از آن سر درنمیآورد، نمیدانم این بیانصافها، فیلسوفان کجا رفته اند، بابا بیایید این دنیای بهمریخته را یکجوری تحلیل کنید تا ما بدانیم به کدام سو داریم میرویم

ـ فلاسفهی زیادی معتقدند که

ـ فیلسوف و فضول مردم را ول کن بابا، از افکار آنها فقط دیکتاتورهایی مثل اسکندر و استالین و هیتلر بوجود میآیند

ـ نه، هر کسی که گفت فیلسوف است که فیلسوف نیست، فیلسوف کسی است که بتواند مثل بچه ها از دیدن دنیا و پدیده ها شگفت زده شود و سؤال مطرح کند که چرا چیزی چنین است و جور دیگر نیست

ـ بعله، فیلسوف یعنی کسی که نمیداند چی به چی است

ـ نه، امشب نه، سرم داره می ترکه

ـ خیلی وقت است که هر شب بهانه میگیرد که سرش درد میکند و حال ندارد، شیطان میگوید بروم یکی را صیغه کنم، ولی میترسم آنوقت طلاق بخواهد، مهریهاش را چه کار کنم، مگر میشود مهریهاش را داد، کاش آنموقع که عاشقش بودم آنهمه مهریه قبول نمیکردم، اصلاً بهتر است بروم پیش سازمان ملل شکایت بکنم، آنها دستشان خیلی باز است، به امریکاییها مأموریت میدهند تا با هواپیماهایشان یک بمب هم وقتی که سر کار هستم بیندازند اینجا، اینجوری هم زنم از سردردش نجات پیدا میکند، هم من از شرش راحت میشوم، نه، این فکرم عملی نیست، مثل اینکه زیاد اخبار دنیا را دنبال کرده ام، باید مثل یک دیپلُمات یکجوری خرش کنم، عزیزم یک خبر خوب واسه ت دارم

ـ چه خبری

ـ توی اداره پایه گرفتم، بزودی حقوقم زیاد

ـ بیچاره ی زن ذلیل را ببین به چه روزی افتاده، برادر، تو مثل اینکه روان زن مسلمان را نمی شناسی، نازکردنش اینجوری است، وقتی تمکین نکرد، یعنی که جانش میخارد، باید اول بزنیش، همینکه زدیش خارش جانش می خوابد و خارش آنجایش شروع می شود، آنموقع فرو می کنی توش. خداوند تعالی خودش در قرآن کریم فرموده اند زنان کشتزار شمایند، شخمش بزنید، اگر مطیع نشدند به زدن تنبیه شان کنید

ـ fou moi la paix

ـ یعنی دهانت را ببند، مردیکه ی ضد زن

ـ مرده شویش ببرد، کثافت، ببین چه جوری از زن حرف می زند، انگار نه انگار او هم از رحم زنی متولد شده

ـ مسلماً از رحم مادرش زاده نشده، بلکه از سوراخ کون پدر عربش بدنیا آمده

ـ حیران عواطف پدرانه ی اینجور مردها هستم، یعنی اینها اگر صاحب دختری شدند، هرگز حس نوازش دختربچه شان را دارند، می توانند کمی دوستش داشته باشند، وقتی دخترشان را می بینند، آیا نسبت به او همان حس کثیفی را دارند که به عموم زنها در کله ی گندزده و بویناکشان می گذرد

ـ پس چه که به دخترانشان هم با همان چشم نگاه می کنند، اگر جز این بود آنها را مجبور نمی کردند که خودشان را پشت چادر و روسری پنهان کنند، برای جلوگیری از حشری شدن خودشان آنها را

ـ پدرم وقتی درسش تمام شد ماها را برداشت و رفتیم ایران، هشت سال آنجا زندگی کردیم، خیلی اذیت میکردند، هنوز هم که هنوز است سر لباسپوشیدن و مدل مویسر آدم توی مدرسه ایراد میگیرند، ولی با اینحال ایران خیلی خوب بود، فک و فامیل و دوستان اصلاً یک چیز دیگر است، نمیشود با خارج مقایسه اش کرد، من جزو بچه های نابغهی کشور بودم، چندبار از دست وزیر آموزش و پرورش و یکبار هم از خود رئیسجمهور جایزه گرفتم، بابا و مامانم سرآخر تصمیمشان را گرفتند و گفتند نمیگذاریم اینجا بههدر بروی، خیلی از نبوغت استفاده کنی تازه میشوی یک کلاهبردارحرفهای، باروبندیلمان را بستیم و دوباره آمدیم خارج

ـ دانشگاه چه، چطور وارد دانشگاه شدی

ـ وقتی نمرات دیپلم و جوایزم را دیدند از من استقبال کردند، باورم نمیشد، توی ایران چون زیاد دور و بر خرها و خایمالها نمیپلکیدم همیشه نمره ی درس اخلاق و دینیام پایین بود، با این سنگاندازیشان هرگز نمیتوانستم وارد دانشگاه بشوم، اما اینجا که کشور من نیست

ـ نع، کار کشورهای به اصطلاح جهان سوم هرگز خوبشدنی نیست، توی زمینهای ما علف دموکراسی نمیتواند بروید، به چند علت، الف، اگر جامعهای آزاد و دموکرات داشتهباشیم سلاحهای جنگی غولهای اقتصادی دنیا کجا باید به فروش برود، توقع داری آنها خودبخود اقتصادشان را خراب کنند و با بیکاری و نارضایتی مردم کشورشان روبرو بشوند و رفاه و دموکراسی نسبیی را که در حال حاضر دارند از دست بدهند، ب، باباجان اولین شرط برقراری دموکراسی استحکام قشر میانی در جامعه است، توی کشور ما آدم یا به نان شبش محتاج است یا اینکه از وفور ثروت غارت شده باید سرمایهاش را به خارج منتقل کند، بین قشر فقیر و قشر ثروتمند قشر میانی قویی در کار نیست، تجریهی عملی کشورهای متمدن اروپایی در دههای اخیر گواه استدلال من است، هر وقت کشورهایی مثل آلمان و اتریش و هلند و فرانسه و سوئد کم اسلحه فروختند یا در جنگ و غارتی شرکت نکردند، میزان بیکاری در آنها زیاد شد و به این وسیله قدرت خرید مردم پایین آمد و قشر میانی مورد تهدید و تهاجم قرار گرفت، پیآمدش گرایش میلیونی مردم به احزاب راست فاشیستی و نئوفاشیستی

ـ بله، متأسفانه انسانها فقط زمانی صلحدوست و بافرهنگ و متمدنند که در رفاه باشند، همینکه وضع اقتصادیشان بد شد در کوتاهترین فرصت فالانژ و فاشیست میشوند

ـ البته یک تعدادی هم کمونیست می شوند، از رؤیای عدالت و حکومت کارگری دم میزنند، ولی همینکه به قدرت رسیدند، حزب الهی ها، ببخشید، کادرهای حزبی شروع می کنند به سوارکاری روی دوش کارگرها و درآوردن دمار از روزگار مردم

ـ اروپائیها را ولشان کن، دستهایشان خونالود است، سیاستهاشان در قبال کشورهای ضعیف و به اصطلاح خودشان جهان سوم در واقع ادامهی همان سیاستهای استعماری قدیم است، دموکراسی و مدرنیته و صلحطلبی و انساندوستیشان کاذب است

ـ شما هنوز با الگوهای کهنه به دنیا نگاه میکنید، امروزه فرهنگ، تمدن، علم، هنر، بدون اروپاییها قابل تصور نیست

ـ راست میگوید، کجای دنیا سیستمی بهتر از سیستمهای حاکم در اروپا وجود دارد، حداقل کشورهای شرقی در زمینههای رفاه اجتماعی و آزادیهای فردی قرنها از آنها، حتی از فاشسیتهاشان هم، عقبترند

ـ جهودها

ـ انگلیسیها، انگلیسیها، کار کار انگلیسیهاست

ـ نه، انگلیسها بیگناهند، کار، کار جهودهاست

ـ متآسفانه خیلی راحت است دیگران را در شکست و ناکامی و بیعُرضگی و در جا زدن خود مقصر دانست، در عوض، ریشهیابی عقبماندگیهای فرهنگی، اجتماعی، صبر، حوصله، درایت و جرأت و فداکاری میخواهد

ـ

ـ سرم، سرم، از هیچ کار این دنیا و آدمها سر نمیآورم، دیگر دارم منفجر میشوم، خدایا چرا عمرم را اینهمه طولانی کرده ای، مگر من چه خطایی کردم، دارم سی و هشت ساله میشوم، سی و هشت ساله، خود تو باورت میشود، سی و هفت سال عمر کردهام، بسم است، خسته شده ام، خدایا از این دنیای عوضی یکجوری راحتم کن، چرا مرا به دنیا آوردی، چرا کارم را تمام نمیکنی

ـ بنشین زبانت را گاز بگیر و تماشا کن، گاوها در رادیوها دارند ماخ می کشند، اسبها بیآنکه شیهه بکشند با چشمهای مهجوبشان روی صفحه ی تلویزیون به گذشته هایشان خیره شده اند

ـ بیست تا دیگر رویش صاک هم میزنم، از پشت نه، صد تا دیگر بده، چی، تمام شب با این پول کم، خوب نداری برو جلق بزن بیسروپا

ـ بیوتیفول مادام دارم برای تمامِ شب، آقا ور آر یو گوینگ، دختر هیجده ساله دست نخورده به قیمت خیلی مناسب

ـ زن محجوب مسلمان برای صیغه، زن محجوب مسلمان برای صیغه

ـ کام ان، کام آن کام هاهاهاهاها

ـ Somebody up there likes me

ـ ایرانین لیدی، وری گود ایرانین لیدی، وری گود التي ايراني انسوان من ايران امنا في تخت

ـ اینها همه شان ضد زن و جاکشند

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، ارادهی تو چنان که در آسمان است بر زمین نیز کرده شود، نان کفاف ما را امروز به ما بده و

ـ جامعه تحقیر شده و بغارت رفته ی ایران آتش زیر خاکتسر است، زیر این خاکستر شراره های خشم زنان اسیر شریعت و سنت که قرنها ستم دیده و تازیانه خورده و مورد تجاوز قرار گرفته اند، روز به روز در حال اشتعال است

ـ بله، بله ناجی ما دیگر خدا و امام زمان و مسیح و چه گوارا و آغای گورپاجوف نیست، بلکه همین جنبش زنان عدالتخواه ماست که برای آزادی و تساوی حقوق زن و مرد با قدمهای کوچک به راه افتاده اند، آنها گور نظام الهی ولی فقیه و بسیجی و پاسدار بیغیرت متجاوز را خواهند کند

ـ دخترم، خواهرم، بانوی محترم، نگذار بیش از این برای سرنوشت تو مردان و پیران تصمیم بگیرند، از بسیجی و پاسدار نترس، حقت را بگیر، سرنوشتت را خودتت تعیین کن، هیچ کس رهبر و آقابالاسر تو نیست

ـ آره، به کسی چه ربطی دارد که من ناخنهایم را لاک میزنم و موهای سرم را بیرون می دهم

ـ من می خواهم دست به دست پسری که دوستش دارم توی خیابان راه بروم و موهایم را توی باد افشان کنم، این به اداره ی منکرات و نیروی انتظامی و آخوند و بسیجی و پاسدار چه ربطی دارد

ـ هزار آفرین به غیرت و شهامت زنان کشور ما، اصلن پیش ما ایرانیها خدا خودش یک زن به اسم آناهیتا بوده

ـ استغفرالله، ما زنها را با خدا چرا مقایسه می کنید، ما فقط می خواهیم حق طلاق داشته باشیم و چند همسری و سیغه از بین برود

ـ راست می گوید عمه جان، به خدایی خدا قسم هیچکس به درستی نمیداند، شاید خدا اصلاً هرگز مرد نبود بلکه یک زن بود، من بین بله و نه، بین مرغ و تخممرغ سالهاست ماندهام، باورکن تا حالا نه من و نه هیچ دیوانهای نصیبش نشده ثابت کند که خدا مرده یا زن

ـ بیا خیالت را راحت کنم و واقعیت را برایت بگویم، خدای بیچاره نه مرد است نه زن، چیزی بین این دو تاست، یعنی هم مرد است و هم زن

ـ می تواند باشد، بله، خدا دو جنسی است، مثل خیلی از همجنسگرایان

ـ زبانت را گاز بگیر، گردنت را می برند اگر

ـ وقتی که انسان انسان را میخرد، وقتی که انسان گرگ انسان است، دیگر نه تنها برای خدا جایی پیدا نمیشود بلکه حتی مفاهیمی چون عشق، هنر، فرهنگ، تمدن و نوعدوستی نیز یاوه است

ـ خودت را بکُش، خودت را بکُش و راحت شو

ـ You son of a bitch

ـ چه دارد میگوید این

ـ ora et labora

ـ زبونی هر ملت میراث تاریخی نظامهای دیکتاتوری آن سرزمین است، اینگونه نظامها هم ظالمان را با خودبینی و تکبر و مباهاتشان از انسانییت تهی نموده و ابله و خوار میدارند، و هم مظلومان را، چرا که مظلومان برای حفظ و بقاء خود در برابر دیکتاتورها به چاپلوسی و حیلهگری و زبونی میپردازند، در چنین جوامعی، چه ستمگران، چه ستمکشان، همه همزمان قربانی همنوع خویشند، روح مردمان این جوامع نیز سالها و شاید قرنها بیمار و پریشان و ناسالم خواهد ماند

ـ و شهر که میرود

شهر است که راه میرود

شهر بی شهریار

شهریار بی شهر

شر

شعر

شاعر

شاش

ـ بع، بع، عجب شعری، شاعرش کی است

ـ میرزا ملوان مولانای شیرازی

ـ عجب، ایشان کی باشند

ـ یکی از بستگان حیدربابای شهریار

ـ منظور شما شاعر غضلسرای معروف مرحوم استاد شهریار است که شعری به ترکی داشت بنام حیدربابا

ـ نه، نه، فقط تشابه اسمی است

ـ بیچاره شاعر تریاکی آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا، بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

ـ چندان بیچاره هم نبود، استاد همنشین حضرت علی یکدست ولی الله خونخوار برخاسته از خامنه بود

ـ به شاعر شریفی مثل اوستاد شهریار بیهوده تهمت نزنید آغا

ـ می گویند حضرت ولی فقیه خودشان شاعر تشریف داشتند و شعرشناس شاخصی حم بودند

ـ خمینی دجال هم دیوان شمس را از بر بود

ـ هر ایرانیی روحی لطیف دارد، شعردوست یا شاعر است، در خلوتش اشعاری از مولوی یا حافظ را زمزمه می کند، اما منافعش اگر اقتضا داد میشود جلاد

ـ بله شاش

شعر

شاعر

ـ هه، پیشوا آدلف هیتلر هم نقاش بدی نبود، کاش این نوع آدمها بعنوان هنرمندی گمنام می زیستند و هرگز وارد عرصه سیاست نمی شدند و موجب کشت و کشتار و

ـ از موضوع هنر شعر خارج نشویم لطفن، بیاییم این شعر را عانالیز کنیم

ـ غضل بسیار تراژیکی است

ـ غزل نیست جانم، این مثنوی ملوانی است که در مصرع اول رونده معلوم نیست شهر است یا شخص، با اینهمه شاهدیم که شهر خودش به خودی خود راه میرود، اما بیرونده، بی شخص، بی شهریار، و شهریار گویی همو شاعر است

ـ های های های

ـ چیه، چه شده، چرا داری گریه می کنی

ـ بیچاره شاعر

ـ بله، بیچاره شاعر ایرانی که موجود عجیبی است و مثل بعضی از پیامبران و خلیفه های فاقد الخطا و سوپرمن، شعر همیشه به او از عالم والا الهام می شود و ایشان توی این دنیای پیچیده دلش را به چند تا کلمه ردیف شده پشت سر هم خوش کرده و مدعی است شاعر شوریده و عارف و ملوان است و آنچه استاد عزل می گوید بگو می گوید

ـ اینقدر غرضورزانه قضاوت نکنید، توی این شعر، شاعر ایرانی دارد به شهر و شهریار و مجلس و رهبر و رییس جمهور می شاشد

ـ احسنت، احسنت، شاعران عزیز ایرانی لطفاً تا می توانید شاعرانه بشاشید، بشاشید به ادبیات، به فرهنگ، به هنر، به سیاست، بعد از اینکه سیر شاشیدید به واقعیت زندگی برگردید و مثل بچه ی آدمیزاد به شیوه نثر همه فهم بگویید چه دردتان است، کجای دنیایید، یک من شیر چقدر کره دارد، و شیر که شیر نیست شیر را با کره می خورد یا با مخ معیوب شما که شاعریید، شیرین سخن و شکارگر لحظه ها و کارتان بخیه زدن کلمات

ـ خشششش اینجا رادیو اسرائیل خششخششخش

ـ عشق

لذتی است

موهوم

که زوج زجرکشیده و زنگار ناکامی بر چهرهنقشبسته

نوزاد را

بدان مأنوس می کند

سعادت

نسیمی است

مطبوع

که هرازگاهی بر سبز احساس انسان می وزد

و سکوت

غمی است

وسیع

که با بالهای بلند مرگ

بر زلال آب جوبار رؤیاهایی گرم

منتشر می شود

زندگانی

باری

شبنمی است

بیپا

بر برگ

و مرگ

فروپاشی شکوفه است

از شاخه

به خاک

شعر

اعتراضی است

بدین فروپاشی

وگرنه، احساس عصیانی انسان عصر تنهاییست

آینه است

نه رهایی

در صدفش

این بلور اشک من

به خود نگاه کن

هیچ گلی زیباتر از لبخند تو نیست

انسان

بگذار با لبان تو بخندم

به خلقت جهان

به خدا و شیطان

چرا که زیشان جز ستیز و شر و مرگ معجزهای نیست

نه

نوزاد نابکار عشق را

به انس با نسیم سعادت

وسوسهای نیست

ـ اوه، عجب شعری، مال کیه

ـ چه میدانم بابا، مال یک خری هست دیگر، وایستا ببینیم توی دنیا چه خبره

ـ اینجا رادیو بی بی سی خششخششخشخشش صدای ما را از لندن

ـ توجه، توجه، توجه، علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است، محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید

ـ خششخش رادیو مسکو

ـ خششخشش دویچه وله

ـ اینجا رادیو فردا

ـ خششخششخشخشخشخش شنوندگان و بینندگان عزیز، همانطوریکه اطلاع دارید خشخشخششخش ما از بازیهای المپیک برای شما گزارش تهیه میکنیم، خشخشخشخش تیم ملی ما در سمت چپ با لباس سیاه، تیم ملی خششخشششخشخششخش امریکا در سمت راست با لباس خاکستری، با نظم بیسابقه و خاصی برابر هم قرارگرفتهاند، امروز بازی بسیار حساسی را شاهدیم، بچههای ما، این سلحشوران غیور قادسیه، پس از قرنها شکست و تحقیر و فراموشی حالا با سرعت سرسامآوری میدان را به دست گرفته اند

ـ اینجا رادیو

ـ والعصر ان الانسان لفي خصُر الا الذین امنو و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

ـ اینجا رادیو خششخشخششخشخش بسم القاسم الجبارین

ـ خشخشش رادیو

ـ اخباری که میشنوید

ـ الله اکبر، الله اکبر

ـ خشخشخشخش گل، گل، گل، بالاخره گل، گل، گل، قهرمانان سیاهپوش ما بالاخره توانستند مردم ستمدیده و عقبمانده ی نیویورک را از زیر یوغ آسمانخراشها برحانند، همانطوریکه شاهدید آسمانخراشهای دوقلو با خاک یکسان شدهاند، این اولین یورش بیسابقهی بچههای تحقیرشدهی ما بود، بزودی در تمام

ـ In nomine patre et filii et spirito santo amen ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، اراده ی تو چنان که در

ـ Securus judicat orbis terrarum

ـ جنون محض است این، جنون محض، هیچ قدرتی به تنهایی صلاحیت حفظ امنیت در سراسر دنیا را ندارد، خدا، حقیقت، انساندوستی، آزادی و مدنیت هرگز در انحصار یک قوم، یک ملت، یک عقیده یا یک مذهب نبود و نیست و نخواهد بود، بلکه با همه ی آنهاست

ـ درسته، درسته

ـ درست نیست، خداوند تنها پیامبر ما را بعنوان آخرین فرستاده خود برگزیده

ـ زنده باد

ـ Dominus vobiscum

ـ آلو، آلو

ـ مرده باد

ـ Mea culpa mea culpa mea maxima culpa

ـ مامان، مامان من چند شب دیگر بخوابم میمیرم

ـ تو نمیمیری عزیرم، تو هنوز زندگی نکردهای که بمیری

ـ من کی زندگی میکنم مامان

ـ عینکم شکست، راه را گمکردهام، اینجا کجاست، خیلی تنها هستم، خیلی

ـ آهای چشم کی هنوز میبیند، گوش کی میتواند فریادهای خاموش را بشنود

ـ از بس که با کسی حرف نزدهام و شنوندهای نداشتهام بهکلی دارم حرف زدن را فراموش میکنم

ـ آخ چشمهایم، چشمهایم، دیگر نه میخواهم و نه میتوانم ببینم

ـ آلو، آلو، حرف بزنید خب، آلو

ـ این یک فافافافاجججهی فاجعهی بشریاست، نیویورک، نیویورک، این یک فافافافاجعه فاجعه فاجعه فاجعه فاجعه

ـ به اسبها، اسبحا، به اصبهای خوشگل و نجیب نگاه کن که چطوری گوشهایشان میچرخد، چوپانی

ـ خفه خون بگیر، خفهخون

ـ از ما نیست وگرنه اینجوری حرفنمیزند، بایستی فرستادش دانشگاه ابوغریب یا گوانتانامو درس بخواند

ـ نه، یک پارازیت بیخطر بیشتر نیست، مثل اینکه درسهایش را توی دانشگاه اوین و شعبه های مخفیش قبلاً خوانده

ـ چوپانی در راهست حتماً، اسبها از زمینلرزه قبل از وقوعش خبردارند، حالا تو، تو، تو ،با تو هستم بیشعور، درخت وقتی میافتد تو در خودت واقعاً نمیلرزی، آدم بالغ هرچه از بین میرود ایرادی ندارد، بیعاری این روزها ژنتیک شده، ولی بچهها، بچهها، آیآیآی تو نمیلرزی، ها، جداً نمیلرزی وقتی که من سکوت کنم و خیش را به تو بدهم، تو با آدم در باغ عدن چه میکنی، تو، تو، تویی که شخمزدن نمیدانی، خویش را در باغ آیا باور میکنی، وقتی یک جمله بینقطه چنین به درازا میرود و تو، من، او، ما، اینها و آنها همه در هم تکرار میشویم و سرنوشتی

ـ نقطهات را بگذار حرّاف، مخ ما را خوردی، بگذار ببینیم اخبار چه میگوید، اوضاع دنیا این روزها خیلی تخمی

ـ خدا اموات جرج بوش دوم، پادشاه امریکا را، بیامرزد، بیچاره، جان صدها سرباز امریکایی را فدای آزادی مردم ستمدیده عراق کرده

ـ راست میگویی، باورکردنی نیست، ما در جنگ خمینی و صدام چقدر کشته دادیم و چقدر فریاد زدیم مهدی بیا، مهدی بیا برای فتح کربلا، خدا نخواست و حضرت مهدی علیهالسلام نتوانست بیاید ولی آقای بوش آمد و راه کربلا را برای همه ی شیعیان باز کرد

ـ ببخشید، نظام حکومتی امریکا سلطنتی نیست، پادشاهی به نام بوش

ـ ول کن بابا، صدایش را در نیاور، طرف یک چیزی گفته دیگر

ـ خدایا، رامبوهای امریکا را برای آزادی ملت مسلمان ما نیز بفرست

ـ این دیگر چه فکری است که به کلهات زده، میفهمی چه داری میگویی، امریکایی بیاید به خاک و ناموس ما تجاوز کند

ـ تجاوز نه، عزیز من، کمک، کمک به ملتی که اسیر فقهای خونآشام است

ـ امریکاییها خودشان خونخوارتر از این فوغه ها هستند

ـ به جهنم که خونخوارترند، بگذار اول این جلادهای خودی را سر به نیست کنیم، امریکاییها که رسوای عالمند، به راحتی میشود آنها را روانه کشورشان کرد، ولی این رژیم تف سر بالاست، ریشه در آب و خاک و فرهنگ خودمان دارد، به این زودیها نمیشود از شرشان خلاص شد

ـ هیچ قدرت و نیروی داخلی و خارجی نمی تواند از عهده این رژیم بربیاید مگر زنان و جوانان کشور خودمان، اگر زنان بخواهند برای برابری حقوق مرد و زن مبارزه کنند، ولایت فقیه و جمهوری اسلامی با قوانین شرعی اش مجبور به عقب نشینی است و این قدم به قدم منجر به نابودی نظام وحشی اسلامی خواهد شد، جوانان، به ویژه دانشجویان نیز به دلیل خواستهای منطقی و انسانی شان ذاتاً در ستیز و کشمکش با عناصر آخوند و طالبان بسر می برند، آنها

ــ بله، به کمک و حمایت امریکا و اروپا نباید دل بست، آنها منطقاً دنبال منافع خودشانند، اوپزیسیون خارج از کشور و اینجور دصته بندهای سیاسی هم هیچ کاری از دصت شان ساخته نیست، آنها به خارج پرت شده اند و از روی استیصال کارشان شده به این یا آن شخص یا دستبندی داخل حکومتگران دل ببندند، باید دید زنان و جوانان برای استحقاق حقوق فردی خود کی وارد کارزار می شوند، فقط زنان و جوانان همین آب و خاک

ـ تا زنان و جوانان وارد عمل بشوند، کشور به ویرانه تبدیل شده. خدا کند آقای بوش به فریاد ما برسد

ـ من اصلاً مذهبی نیستم، خیلی هم ضد آخوندم، ولی اگر سربازهای امریکایی یک روز به کشور ما حمله کنند، در برابرشان تا آخرین قطره خونم میایستم

ـ یا مقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

ـ چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم برزنده یک تن مباد

ـ خفه شو بابا، ایران سالهاست که وجود خارجی ندارد، تنها چیزی که از آن مانده آخوند و کشت و کشتار ملی و جنگطلبی

ـ امریکاییها عاشق نفت ما هستند، اگر وارد خاک ما شدند منظورشان کمک به ما نیست بلکه

ـ بابا، مردهشو این نفت لعنتی را ببرد، کی نفت مال ملت بود، حالا چه فرق میکند که کی میخواهد نفت ما را غارت کند، بگذار از این آخوندها که خون ملت را توی شیشه کردهاند نجات پیدا کنیم، بعد

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، ارادهی تو چنان که در آسمان است بر زمین نیز کرده شود، نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرضهای ما را ببخش چنانکه ما نیز قرضداران خود را میبخشیم و ما را در آزمایش میاور

ـ مبلغ مسیحی بدجنس

ـ چرت و پرت دارد میگوید، پاپ آنها هم کمتر از ولی فقیه ما نیست، یکیش مدعی جانشینی مهدی است، آن دیگری خودش را جانشین عیسی مسیح قلمداد می کند، هر دو عوامفریبب بیشرم خودشان را خطاناپذیر، سوپرمن و ماورای انسان میدانند

ـ کار ما آدمها بالاخره به کجا می کشد

ـ به زیر خاک

ـ این نقطه ی لعنتی شما کی پیدایش می شود آقای نویسنده یا روای یا هر کس که می خواهی باشی، حوصله ام حسابی سر رفته

ـ آره جان تو، خوب گفتی، این یارو ما را دست انداخته با جمله ی دراز و بی نقطه اش، نقطه ات کو آقا

ـ امشو دوشوه عزیزکم نمکردم ماچت، داغی یه ماچه عزیرکم له دلم دهر ناجت

ـ راه حل همهی مشکلات فقط گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک است

ـ گه جه لر فیکریندن یاتا بیلمیرم، بو فیکری باشمدان آتا بیلمیرم

ـ پرده از رویت کشیدم، سوی خود بازت کشیدم، آنقدر نازت کشیدم، تا نشستی

ـ تی دیله بتابه به بشیم بخانه، ایتا کاری نبه تی مار ندانه، اگر تی مار تره بیدینه می همراه، تره بیرون کنه از خوشه خانه، کورا شیم عزیز

ـ به رزی به رزی به رزی، شه مامه وه سه ری ته رزی، ده ستم برد بو ده ستی، و ماک کاله بی ده له رزی

ـ بنفشه گل بیرون بمو بیاد باور تی عهده، بگفته بی وقت بهار آیم تی ور با خنده، گلبارانه سبزانِ سر قاصد ببو بنفشه، فصل بهار بمو بیه می دل ببسته زنده

ـ قاطی دارد بابا

ـ نه، خودش را زده به آن راه

ـ من آدم قاطی خیلی دیدم، ولی داستان قاطی این اولیش است

ـ تازه کجایش را دیدهای داداش، این داستان که از خوب خوبهایش است، این روزها تا دلت بخواهد چرتنویس پیدا میشود

ـ داستان نیست، بابا، خوابه

ـ توی خواب که آدم نمی نویسد

ـ چرا، چرا، توی خواب آدم خیلی کارها می کند که در عالم بیداری قابل تصور نیست

ـ شماها هم دارید قاطی می کنید

ـ کی قاطی نکرده جانم، تمام دنیا این روزها قاطیه، یادش بخیر، دوره و زمانه ی پدربزرگهایمان

ـ صد رحمت به وزارت ارشاد و دستگاه سانسور ملاها، به این جوجه نویسنده ها اگر فرصت بدهی فرهنگ و ادبیات غنی ما را به گُه میکشند

ـ اینجوری حرف نزنید، آدم اگر از سابقه ی مبارزاتی شما بر علیه رژیم اطلاع نداشته باشد فکر میکند شما از آنها هستید، بگذارید هر چه دلش میخواهد بگوید، کی به حرفش گوش میدهد، همکاران ما در مجلات و مطبوعات با هوشیاری سعی میکنند نگذارند پای این جور نویسندگان و شاعران وارد عرصهی ادبیات بشود

ـ من با شما موافق نیستم، کارکردن با زبان و نوآوری ادبی جای خود دارد، ولی بازی بیجا و خستهکننده با کلمات یا مسخرهکردن و به عرعرآوردن عالم و عارف عمل زننده و زشتی است

ـ اشکال در دستور زبان ماست، باید تغییرش داد و قواعد واحدی برایش تعیین کرد تا هر کس به دلخواه خود

ـ چهل پنجاه سال غزل و قصیده و مثنوی سروده اید و با پررویی به جامعه ای که اکثر شهروندانش سواد خواندن و نوشتن نداشت فضل فروختید، ثمره اش رژیم متجاور و دژخیمی است که سرانش مثل شما از مولوی و حافز و ثعدی شعر بلغور می کنند، حالا تازه یادتان آمده که جوانهای تازه کار دست به قلم دارند فرهنگ ما را به گه میکشند، خجالت دارد، این گه را شما مفلوجان فکری به فرهنگ کشورمان زده اید، شما ها بودید که به خودتان اجازه اندیشدن و بازنگری به تعالیم شاعران و عارفان هشت قرن پیش را ندادید، حرفهایی آنان را تکرار کردید و دفتر نمایندگی ادبی برایشان باز کردید و به این دلخوشکنک بسنده نمودید که نام شما در ردیف شاعران و عارفان و اندیشمندان معاصر آورده شود، فقط همین، بیانکه

ـ استعدادهای ادبی و هنری جوانی که در دهه شصت بخاطر نابسامانیهای اجتماعی سیاسی از کشور خارج شده بودند، به دلیل عدم آشنایی کافی با گنجینههای ادبیات فارسی، زود نه تنها مرعوب و مقهور بلکه شیفتهی اندیشهها و ادبیات کشورهایی مهمان شده اند، تعداد انگشتشماری از آنها توانستند در اقلیم فرهنگی جدید راه بیابند و در آن کاملاً حل و ادغام شوند، بخش بسیار وسیعی اما از ایران رانده و از اروپا درمانده به انسانهای ناهنجار و پرخاشگری تبدیل شدهاند

ـ هههههههه، آقا فین دماغت را بگیر، دارد سرازیز میشود

ـ اوههه، بیا تو، بیا تو، دلقکها دارند آنالیز میکنند

ـ سسس، بابا ایشان از اساتید بزرگ

ـ که هیچ مرز و معیاری نمیشناسند، مثلاً خانم هنرپیشهای در یک اجلاس عمومی لخت میشود و میگوید اینجوری میخواستم اذهان عمومی را به ستم مضاعفی که به زنان ایرانی روا میشود جلب کنم

ـ مییاوو مییاووو، این یارو جزو ارتجاع ادبی است، کسی به او

ـ خانم شاعری در سوگ محقق اعدامی کشورش میگوید که ای کاش با او خوابیدهبودم، جوان نویسندهای هر چند سال در میان مجموعه داستانی با هزینه خودش بیرون می آورد و مجانی بین هموطنان مقیم خارج پخش میکند و اینجوری اعتبار کتاب و نویسنده را زیر سؤال میبرد، جوان شاعر دیگری چند صفحه کاغذ را سیاه میکند و این صفحات را توی یک پلاستیک میریزد و به فروشگاههای ایرانی می سپارد تا همراه سایر کالاهای وطنیاش اشعار او را هم عرضهکنند، توی این صفحات چه نوشته شده، هیچی، فقط ناهنجاریهای جنسی و روحی و روانی

ـ E pur si muove، کسی این حرف گالیله یادش میاید

نچنچنچ، حرمت غلمی گفتهاند

ـ مجال نده، دمش را غیچی کن، وگرنه

ـ یک دقیقه ساکت باش ببینم گالیله چه گفته بود

ـ هذیانهای بیهودگیتان را به هنرمندی هنر مینامید، چندانکه ابزاری در گیرهی ابزاری دیگر جا خوش کند، حرف را و جمله را و مطلب را به تصنع می سازید، آنگاه فریاد و فغانتان بر میشود که من نابغه را دنیای نابینا نادیده بگرفتهاست، راستی بینایی چیست وقتی که بیحسی با سکوت دامن میگسترد، دلم بر شمایان، شما خوبان و محبوبان مظلوم و خیالباف آه، چه بیدریغ میسوزد، کاش جهانتان را بامی بود و مرا نیز توانا دستی تا تان بر بلندترین بامها بنشانم، تا پر شوید، از غروری مضحک پر شوید، وگرنه بر پستی سیال پشتسر که هیچ، بر سطح بیبامیتان وقوف یابید و آدمیزاد را اندیشه کنید که چه جانور خیالپردازیست، هم در دوستی و هم در دشمنی

ـ منظورش چیه

ـ سسس، مثل اینکه پیامبری دارد ظهور میکند

ـ یا امام زمان، این بنده ی گناهکار را زیر چتر حمایت خودت بگیر

ـ شمایان بَراید، نه، بیگمان بَرتر و برترینِ برترینانید، اگر دانش بر این برتریتان آرامش تواند بخشید، اما کسی که دستکم ماغکشیدن نتواند و چریدن در صحرای خوشباوری دیگرانش عادت نیست، به درستی مییابد که ابَربر بربریست مطلق، و شما جانوران دوستداشتنی و کوچک که نام آدمیزاد را بنوشته بهروی کاغذی خردتر از خردک با خود یدک میکشید، در جستجوی کدام برتری، پیشینیانتان را مکرر کرده و چنین به حماقت پیر گشتهاید، آه، خدای را به جوانیهای بیجوابتان چه بیامان پدرانه بایدم گریست، چرا که همه جوانیام نصیب پیری شمایان شد، شمایان، شما برترینان، به گاه مرگ برایم برگی نیلوفر به هدیه آورید تا که بیتریتان را بپوشانم، شاید که ابر خیال و وهمتان از هم شد و شما با پاهای خویش به روی خاک پدرهاتان به راه افتادید و پستی را بخاطر بسپردید، بخاطر بسپردید که آدمی هرگز ابَر نیست و بر نیست و برتر نیست مگر در بربریتی که آنکش دچاریم

ـ کافیه، دیگر کافیه، دارم کلهپا میشوم، باید یکی دو ساعت بشینم در موردش فکر کنم

ـ اصلاً احتیاج به تأمل نیست، یکی دارد در مورد برتری و گنددماغی موعضه میکند

ـ ساکت باش، من هم باید یک خرده در آرامش فکر کنم

ـ

ـ چطور شروع شد، یادش نیست، ولی گمان میکند که همه چیز با همین چطور شروع شد تا اینکه بالاخره کارش به اینجا رسید که با کت و بالی بسته تنها جلو خودش بنشیند و بپرسد چطور خاتمه پیدا میکند

ـ کلک خودم را باید بکنم، دیگر نمیشود این زندگی را تحملش کرد، بایستی یک راهی پیدا کنم برای راحت مردن

ـ نقته بگذار آقا، نقطه بگذار

ـ فرهنگ ما روز به روز دارد پوسیدهتر میشود، خدایا به فردوسی رحمکن، نگذار زحماتش به هدر برود

ـ با این طرز تفکرتان خجالت نمیکشید، این بیچارههای گریخته از اجحافات نظام قرونوسطایی جمهوری ضدایرانی با گذشت سالها اقامت در خارج هنوز عاشق آب و خاک خودشانند و به زبان اجدادشان مینویسند تا زبان فارسی و فرهنگ تجاوزشدهی ما از یاد نرود، اینها می توانند پلی باشند بین فرهنگ مدرن و انسانی اروپا و فرهنگ اسلامی و عقب مانده ی ما، عوض قدردانی از زحمات و فداکاری آنها ببینید چطور دارید حکم قتلشان را صادر می کنید، به شما هم میشود گفت ادیب، به شما هم می شود گفت نویسنده

ـ حق با شماست، اینها هم فرزندان واقعی ایران و پویندگان راه فردوسی و حافظند، سوال دارند آقا، سوال دارند و می خواهند بفهمند که تا حالا چرا دست را دصت یا دثت ننوشته ایم، غزل آیا غظل یا قضل نمی تواند نوشته شود، و خیلی سوالهای دیگر، این بی مسولیتی نسل ما را نشان می دهد، اگر با آنها دلجویانه برخورد

ــ به خدا خود فردوسی هم اگر حالا زنده بود هیچکس تحویلش نمیگرفت، این حضراتی هم که اسم و رسم حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا را پیراهن عثمان کرده اند، هدفشان احترام به آنها نیست، بلکه میخواهند خودشان را به آنها وصلکنند و بگویند که بله ما قیم آنهاییم و ولی فقیه فرهنگ و ادبیاتیم

ـ عجب آدمهای عقب افتاده و احمقی، با نوشتن چند کتاب شعر و داستان و رمان فکر می کنند موجودات برگزیده و استثنایی اند و مردم، بویژه شاعران و نویسندگان جوانتر، باید جلوشان لونگ بیندازند، بابا، دیگر دوره ی لنگ اندازی تمام شده، اصلن لنگ دیگر تولید نمی شود، فقط حوله می فروشند، هر خواننده خودش یک نویسنده ی بلقوه است، از این گذشته

ـ من خواهرم را بیست و دو سال است ندیده ام، توی ایران معلم بود و سرش با شعر و اینجور فعالیتها گرم بود، در جریان انقلاب فرهنگی اخراج شد و فرارکرد رفت خارج، بیچاره، نه تشکیل خانواده توانست بدهد و نه کسی از کار و فعالیتش تا حال قدردانی کرده، حالا تنها توی آن گوشه ی دنیا افتاده و میگوید نمیخواهم با هیچ کسی رابطه داشته باشم

ـ هنرمندهای مقیم خارج را باید دورشان خط کشید، حداقل این اسم و رسمدارهایشان را باید کاملاً فراموشکرد

ـ از یکی شنیدم خیلی عقبمانده و خودبزرگبین و خودخواهند، یارو میگفت با یک تعدادشان نان و نمک میخورد، اینها یکروزنامه یا یک ماهنامه و همچون چیزی به فارسی در خارج چاپ میکنند، طرف اهل ذوق است و چند تا کتاب بخرج خودش با هزار جان کندن بیرون آورده، میگفت از او توی این مجله چیزی چاپ نمیکنند که هیچ، حتی در صفحه ای که اسم کتابهای جدید منتشرشده را مینویسند هم نامی از کتابهایش نمیبرند، چون با آنها همفکر و هم سلیقه نیست

ـ بابا، هنرمندهای ما همه شان همینند، خود این آشنایت هم اگر موقعیتی گیرش بیاید همین کار را میکند

ـ خاک تو سر ما که با انکار دیگری میخواهیم محق بودنمان را ثابت کنیم

ـ همه ی ما یکخورده فالانژ و انحصارطلبیم، چون یا در دورهی خدابیامرز شاه رفتیم مدرسه یا دورهی خمینی و اکبرشاه و علیشاه، کتابهای آموزشی مدارس در هر دو دوره بوسیله ی روحانیون و اندیشمندان مسلمان تدوین شده، باورتان

ـ کاش میتوانستیم باور کنیم که همهی ما حلقه های یک زنجیریم و تنها با هم مفهوم خواهیم داشت، کاش از طبیعت یاد میگرفتیم که با یک گل بهار نمیشود، که زیبایی تنها در گلسرخ نیست، که گیاهان دیگر، حتی علفهای هرز هم جزوی جدایی ناپذیر از

ـ هنوز خیلی وقتداری وقت را گول بزنی

ـHalt die Klappe Arschloch

ـ خودت خودت را داری قال میگذاری

ـ اگر نمیتوانی راه بروی راهها را بیهوده ندان

ـ نمیدانم چه شده، همه به من پشت کرده اند حتی مرگ

ـ بمیر، بمیر، پرپر بزن بمیر

ـ ایشان دارند رسالهی دکتراشان را در مورد تنهایی آدمها در عصر گوجه فرنگیهای تجاوزشده مینویسند

ـ تنهایی مردن هم مثل تنهایی زندگی کردن ملالآور و غمانگیز است، کی دوست دارد با هم خودکشی کنیم

ـOh Augenblick verweile doch, du bist so schön

ـ فاوست از خدا نمی ترسی نترس، اما از این موفستو

ـ باید دور شهر را دیوار کشید، باد دارد با خودش بیهودگی میپراکند

ـ باید به خدا یا به خدایان تازهای پناه ببریم، خدای موسی و عیسا و محمد نتوانست انسانها را بهم نزدیک کند و زندگی صلح آمیزی را نصیب شان سازد

ـ هاره هاره هاره ، هاره کریشنا هاره

ـ با مرده ها وداع کنید و آنها را به حال خودشان بگذارید، خودتان هم بچسبید به زندگیتان

ـ مذاهب سراسر دنیا متحد شوید تا خدا را از تنهایی در آورید

ـ Halleluja Halleluja

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید

ـ یا مقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل

ـ باید برای زندگی بمیری یا که برای مرگ زندگی کنی، چیزی هست، چیزی مثل باید، مثل زندگی، مثل مرگ

ـ همه چیز درگذر و فررار است، هیچ چیز جاودانه نیست

ـ هدف را فراموش کن، راه را بجو، راه

ـ دریا سرش را زیر آسمان کبود خمکرده و در خود فرورفته، تو هم سرت را بینداز پایین

ـ هیچ راهی نمانده، از ترس نامیدی باید امیدوارباشی

ـ اوه، الحاد مقدس به دادم برس

ـ باید به قدمزدن بیندیشی، شاید که هنگام اندیشیدن قدم بزنی

ـ یک چیزی را گم کرده ام نمیدانم چه است، یک چیزی را گم کرده ام، خدای من، یک چیزی را گم کرده ام، یک چیزی

ـ منظورت چیه، چی میخواهی جانم

ـ نکند همان چیزی که چیز نیست ابتدای همین خوابنامه

ـ نه بابا، حتماً بنگ کشیده یا از این قرصهای خطرناک شیمیایی انداخته بالا

ـ و آن خطاط سه گونه خط نوشتی، یکی خود خواندی و غیر، یکی خود خواندی و لاغیر، یکی نه خود خواندی و نه غیر، و آن خط سوم منم

ـ بیمروت، چرا تنهامان گذاشته ای، یا من را بکش تا از اینهمه ستم و جنایتی که به نام تو هر دم اتفاق میافتد خلاص بشوم، یا اینکه بیا پایین ببین که به خاطر تو دنیا را به چه سلاخخانهای تبدیل کردهاند، کوری مگر بیمروت، ندیدی در نیویورک بیچاره ها چطور خودشان را از آن بالای آسمانخراش پرتکردند پایین، چطور دلت آمد بنشینی و تماشا کنی، حالا هم سر میبرند، با کارد سر میبرند به نام تو، آره بدکردار به نام تو عالم و آشکار جلوی دوربین فیلمبرداری آیات قران کریمت بر زبان می آورند و همزمان سر میبرند، حالا گیرم که آنها از طرف تو نیستند، این طرفیهایش را بیا تماشاکن، به اسرای جنگی شان تجاوز میکنند

ـ چی داری کفر میگویی، صد بار نگفتم دیگر این سگ مصب را نخور

ـ دهانت را ببند زن، توی کار من و خدا دخالت نکن، آره، میگفتم داداش، تو که باحال بودی، تو که با ما بودی، تو که دوست، پدر، حامی و آقای همه ی ما بودی، چرا چشمهایت را بسته ای و ما را تنها گذاشته ای، ها، بیمروت، چرا نمیبینی، این طرفیهایش از یک قاره ی دیگر هواپیماهاشان را میفرستند شهرها و خانه ها و آدمهای بیگناه را توی یک قاره ی دیگر بمبباران میکنند، میگویند که میخواهیم مردم را از شر شیطان نجات بدهیم، ندیدی، ها ندیدی، چقدر بچه ی معصوم زیر آوار ماند، ها، بیمروت نکند پیر شدهای و چشمهایت دیگر نمیبیند

ـ اینقدر کفر نگو دیوانه، این الکل سلولهای مغزت را

ـ بمب، بمب

ـ Take me to the magic of the moment

on a glory night

where the childeren of tomorrow dream away

In the Wind of change

ـ چرا امروز اینقدر زود برگشتی خانه، عزیزم

ـ مدرسه مان تعطیل شده مامان

ـ برای چی

ـ میگویند بمب گذاشته اند مامان، میرویم با هم سینما، از بچه ها شنیدم یک فیلم خارجکی آوردهاند

ـ چه فیلمی

ـ اسمش را نمیدانیم، ولی خیلی خوبه، توی فیلم نشان میدهند که عراقیها رفتند مردم امریکا را نجات بدهند

ـ بابا، مخ ما را خوردی، نمیشود بیزحمت اینجا آن نقطه ی لعنتی ات را بگذاری

ـ آره، آن نقطه ی لعنتی ات هنوز پیدا نشد

ـ ادامه بده، ادامه بده، شیوه ی تازه و جالبی است، خواننده را به فکر وادار میکند، امروزه داستانهای معمولی عموماً خواننده را در پایان به دنبال ماجرا ترغیب نمیکنند، اما اینجور نوشتن از همان بدو شروع خواننده را با یک دنیای غیر قابل تصور مواجه میکند، به این ترتیب خواننده ی کنجکاو با داستان همراه میشود، طوریکه خود به خود خودش به حرف میآید و میرود داخل داستان و پشت خط تیره می شود نویسنده و

ـ برو بابا، تو هم با این کنجکاویات داری لیچار بارمیکنی، کجای داستان دنیای غیر قابل تصور بود

ـ اصلاً کجای این مطلب به داستان شباهت دارد

ـ هر داستانی داستان است، حتی داستان زندگی خصوصی هر یک از آدمها، منتها بعضی از داستانها شانس می آورند و بوسیله ی رادیو و تلویزیون و مطبوعات مورد توجه عموم قرار می گیرند، و بسیاری از آنها هم، مثل همین چیزی که داریم می خوانیم

ـ در داستان هیچ چیزی بیهوده مطرح نمیشود، مثلاً اگر تفنگی روی دیوار آویزان بود یک جای داستان این تفنگ باید شلیک بشود

ـ اسم تفنگ را به زبان نیاورید، شما را بعنوان تروریست میگیرند

ـ این آن تفنگ معروف آقای چخوف نیست که

ـ اینجا چه خبره، لطفاً یکنفر Status quo بدهد

ـ ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد، ملکوت تو بیاید، ارادهی تو چنان که در آسمان

ـ آی لیلی، جان لیلی، میجان جانان لیلی، لیلیجان تره من دوستدارم، از دیل و از جان لیلی

ـ به رزی به رزی به رزی،شه مامه وه سه ری ته رزی، ده ستم برد بو ده ستی، و ماک کاله بی ده له رزی

ـ ایشان در بکار بردن کلمات کم میآورند

ـ نه، کلمه و دستورزبان و نثرش کم و کسری ندارد، من کارهای خوبی از او خواندم، خشکسالی هایش تأثیرگذار و خواندنی است، اما اینجا موضوع خوبی گیر نمیآورد، همهاش تو عالم خیال بهسر میبرد، بههمین خاطر بیسر و ته می نویسد، ایشان بعد از رمان خشکسالیها بهتر بود دیگر نمی نوشتند، البته داستانهای سرکتاب و قرار هم بدک نبودند

ـ بگذار ببینم چه می گوید، این گزارش یک خواب است، گزارش یک خواب، یارو خوابش را آورده روی کاغذ، ما همه در خوابش داریم

ـ اینجا دنیای واقعی نیست، بلکه تفسیری از دنیای واقعیاست، تفسیری تلخ از آدمی که دنیا را اینطوری میبیند، بهتر است بردبار باشیم و این تفسیر تلخ و جهنمی را

ـ ببینم، اینجا اتاق چات است

ـ نه، اتاق پالتاک، شما فعلاً تحمل داشته باشید، حالا نوبت دوستی است که از خیلی وقت پیش دست بلند کرده بودند

ـ آقای ادمین، شما مایکروفون را بیهوده به آقای شالیزاده ی شوربخت شوریده ی شالیزار بی عازار زن زلیل لیله کوی لولمان مقیم آلمان بغل شلمان شیطان کوه، شیتان کو، شیطان کو

ـ نچ نچ نچ نچ

ـ چیه، چرا نچ نچ میکنی

ـ هیچی، مچلمان کرده و به حمه دارد می گوید بلاخ

ـ بله، یک بلاخ ادبی

ـ تو هم حرفی بزن خوب، چرا رفتی توی فکر

ـ دارم فکر میکنم که چرا یکی اینطوری مینویسد، آیا میخواهد عنوان کند که نوشتن یعنی بیان ناتوانی بیان

ـ این دیگر خیلی بغرنج شد

ـ فکر میکنم این تزی است که مطرح میشود، سادهانگاری است اگر تصور کنیم که نویسنده بی سلیقه است یا قاطی کرده یا قصد بیحرمتی به ادبیات منظورش بوده، برعکس با درهم ریختن دهها مطلب و داستانهای گفتاری زندگی روزمره، مرز قوانین نوشتار و سبکهای روایت را به قصد مغشوش میکند و به خواننده میرساند که بیان دنیایی که حتی تو خواننده با آن روبرویی امکانپذیر نیست، ادبیات، بهتر بگویم هنر، از همینجا، از همین ناتوانی آغاز میشود، در واقع این کار چندان تازهای نیست، بسیاری از نویسندگان معروف دنیا نیز قبلاً به نحوی در این عرصه قدم برداشته اند

ـ دارد از آنها کپی میکند متغلب

ـ وحشتناک است، چنین تزی واقعاً وحشتناک است، ببینم، شما با این یارو فامیل هستید که اینهمه طرفش را گرفته اید

ـ ببخشید اگر جسارت کردم، من اصلاً نمیخواستم نظر بدهم، این دوست ما از من خواستند

ـ بابا ترا خدا یکخرده دیگران را مراعاتکن، حتماً باید تو یکی از همه ایراد بگیری

ـ هی، راست میگوید والله، نکند شغلت را عوض کردهای

ـ حق با شماست، همیشه وقتی سبک یا اندیشهی تازهای عرضه میشود، غیرمعمولی به نظر میرسد، این مطلب اینجا هم صادق است، آدم نمیداند دارد داستان میخواند یا که مطلبی انتقادی، در کل فاقد نظم است، این بینظمی اتفاقاً آگاهانه و کاملاً بجاست و آدمی را به یاد بینظمی دنیای امروز میاندازد

ـ بله، بله، به این میگویند، اگر بشود داستانش نامید، داستان یا متن چند بُعدی

ـ آها، در چرت بودن ابعاد متنوعی دارد

ـ طرف بنگ کشیده و دارد هذیان میگوید

ـ چرا داری در مورد یک نویسنده این قدر سخت قضاوت میکنی، ببین یارو به من و تو خواننده هم حتی حقداده بیاییم داخل داستانش و در مورد کارش نظر بدهیم، فکر نمیکنی ما اینجا با یک مشکل بزرگ خواندن و نوشتن طرفیم

ـ همکار عزیز، همینجوری پیش برو، فعلاً که نوشتن فقط به خاطر این است که نویسنده های دیگر را با سبکات غافلگیرکنی

ـ من دارم پشت خط تیره ای که به قول خودتان برای من خواننده منظور کردهاید مینویسم، سؤالم از شما این است که شما با بیان اینهمه مطالب در هم و سرگیجهآور چه هدفی را دنبال میکنید

ـ مشکل نه، مشکل نه، اصلاً هیچ مشکل چندان پیچیدهای در کار نیست، من میتوانم این مطلب را خیلی دقیق تحلیل کنم، ببینید اینجا ما با هیچ نویسنده ای طرف نیستیم، بیشتر از این طرف ما خودمان هستیم، ما خواننده ها

ـ درست میگویی، بنابراین یارو ما را دست انداخته

ـ گوش بده ببین چه دارد میگوید، اینجا ضمیر ناخودآگاه ماست به جان تو، بعضی اوقات انگار یکی آمده از فکرهای من کپی برداشته، خود تو چقدر با من در مورد همین چیزها جر و بحث کردی

ـ راستش را اگر بخواهی، من بر عکس تو از همان اولین کلمه این حس را داشتم که یکی به دنیای من خواننده دارد تجاوز میکند

ـ فکر نمیکنی دنیایی که نویسنده بتواند با متنش به آن تجاوز کند، دنیای پوچ و مسخره ای است

ـ کاری به کار مسخره بودنش ندارم، ولی کسی هرگز کتابی را به دست نمیگیرد که در آن روی ناتوانی و نادانی و حماقتش انگشت گذاشته شود، این یعنی چرکینکردن زخم درون آدم، من کتاب میخوانم تا زندگی برایم قابل تحمل شود، نه اینکه حالم را از ادامهی زندگی بهم بزند

ـ همین را کم داشتیم که نویسنده هم خوانندهاش را دست بیندازد، بیشرمی است به خدا

ـ نه، نه، منصف باشیم، باید، باید بیشتر توضیح بدهم، ببینید موضوع یک خواب است یا چیزی مثل خواب

ـ خواب معمولی هم نه، کابوس

ـ بیدار شو آقا، بیدار شو، ما را به جان هم نینداز

ـ بگذار بیچاره بخوابد، دکتر میگوید که خواب علاج همهی بیماریهاست، میگوید قبل از خواب به چیزهای خوب فکر کنم تا عمیق بخوابم و اینجوری حالم خوب بشود

ـ من یکی که وقتی میخوابم دیگر نمیخواهم هرگز بیدار بشوم

ـ اوه، نمیدانستم، بخواب آقاجان، تا دلت میخواهد بخواب، ما یکزمانی بچه های خوبی بودیم، دعوا نمیکنیم

ـ برویم توی خوابش و حالش را جا بیاوریم

ـ ولش کن بابا، من میشناسمش، آدم متین و بیآزاریه، فقط موقع نوشتن نمیدانم چه مرگش

ـ سلام، ببخشید، اینجا کلاس آموزش خواب است

ـ بله، بیا تو، از سیقه میقه خبری نیستش آ، کاپوت داری با خودت، من بدون کاپوت نمیخوابم، چون ایدز و هزار جور درد و مرض

ـ شما چقدر بی چشم و رویید آقا، من گوشهایم دائم صدا می دهند و شبها نمی توانم بخوام، به همین خاطر دنبال کلاس آموزش خوابم، واقعاً از خواب فقط همبستری را می فهمید

ـ اجازه بدهید، حرفم را ادامه بدهم، چیزی مثل خواب که چیز نیست، یعنی، یعنی چهجوری بگویم، یکی یا نویسنده بجای یکی دیگر دنیایش را که مثل خوابی در هم و قروقاطی است، روی کاغذ میآورد و به شیوه ی مثلاً خرافی میخواهد به دست دیگران برساند

ـ آیآیآیآی، بدبخت نویسندهای که خواننده نداشته باشد

ـ آفرین، روی خوب نکتهای دستگذاشتهای، تا فراموشم نشده بگذار بگویم که متوسل شدن به شیوه ی خرافی رونویسی مکرر و پخش آن بین دیگران به شکل فردی، اعتراض یا اشاره به ناتوانی شاعر یا نویسندهی فاصله گرفته از جنجالهای اجتماعی در برابر مافیای مطبوعات و انتشارات است، این نکته در آن قسمت که به رسواکردن ناشران و روزنامه ها میپردازد به خوبی مشخص است، بفرما ادامه بده

ـ تا اینجا نگارش کاملاً عادی است، بعد

ـ باباجان، ولکن، نمیخواهد کل ماجرا را دوباره تعریف کنی، برو کار یکی که مشهور است را تجزیه تحلیل کن تا چیزی به تو بماسد

ـ اجازه بده حرفش را بزند

ـ ببخشید از اینکه وارد متن شما شده ام، این قسمت تحلیل و تفسیر متن خیلی بیمزه و سبک است، منظورم به هیچوجه این نیست که نقطه بگذارید و جمله تان را ببندید، بر عکس، مایلم داستان خصوثی آدمهای گمنام را بازهم حکایت کنید

ـ بله، بعد، یک نفر که نه مهم است و نه لازم است بدانیم مرد است یا زن

ـ خواهش میکنم غلو نکن، مسلم است که یارو مرد است

ـ مهم نیست، او میآید و در ابتدا تقریباً به شکل روانی توضیح میدهد که دنیای دوروبرش را جهنمی میبیند و برای نشان دادن این دنیا مجبور است بسیاری از قوانین نوشتن را کنار بگذارد و یک جملهی دراز بنویسد، ناگفته پیداست که او تأکید دارد میخواهد نه خودش بلکه به جای دیگران باشد، یکی که به راحتی به شکل و زبان شخصیتهایی متفاوت هویدا میشود و از زاویه ی دید آنها به سخن میآید

ـ جالب است، من هم حدسش را میزدم

ـ نگفتم چرت نیست، تو هر چیزی را که با مزاجت سازگار نباشد چرت میدانی

ـ چرته خانم، باورکن، مگر می شود که یکی توی جلد من برود و اینجا پشت خط طیره وادارم کند حرف بزنم

ـ چطور ممکن نیست، تو که تا حالا اینهمه حرف زده ای اینجا، یعنی همه ی این حرفهایی که میزنی واقعی نیست و چرته

ـ ادامه بده

ـ تا اینجا ایراد عمده ی نثر این است که فاقد نشانه های معمول و قراردادی نوشتن است، یعنی غلط نویسی هنوز کاملاً شروع نشده و ایراد از همین ایراد شروع میشود، در این قسمت ما توجهمان بیشتر متمرکز غلطهای نوشتاری است، ولی ناگهان درمییابیم که راوی یا کسی که دنیایش جهنمی است، به سرعت به آنچه که در ابتدا خودش به عنوان قصد یا انتنشن روایتش عنوان کردهبود، جامهی عمل میپوشاند و ما را به قول دوستمان بین آدمها و شخصیتهای متفاوت زندگی روزانه قال میگذارد، جالبتر اینکه هر وقت لازم دانست با گذاشتن علامت خط تیره در ابتدای سطر بعد، بین شخصیتها دیالوگ میآفریند، یا دوباره خودش به روایتش میپردازد، نکتهی بسیار قابل توجهی دیگر اینکه تنها خود راوی در روایتهای مغشوشش گاهی مرتکب غلطهای املایی میشود، دستکم تا آنجا که من توجه کردهام

ـ هههههه، بیچاره اثلاً متوجه نیست که من مثل سایهی طرف توی نوشته اش حروف غلت می پاشم

ـ این یعنی زیر پا گذاشتن دستور زبان و همه ی قوانین نوشتن

ـ درسته، یعنی بیاحترامی به همه ی بزرگان نثر

ـ هاوهاوهاوهاوهاوهاوو

ـ ساکت باش سگ

ـ گاز بگیر، گاز بگیر، تیکه تیکه اش کن

ـ هاوهاووهاو

ـIl suo cane non fa che abbaiare tutta la Notte

ـ اینقدر سواد زبان خارجی تان را به رخمان نکشید، شما هم تمام وقت دارید فقط پارس میکنید

ـ خوب ترجمهاش نکردی، یعنی سگ شما تمام شب بجز پارس کردن کاری نمی کند

ـ دست بردار، برای یک نویسنده مفلوک گمنام بیهوده جوسازی نکن، میگیرند میبرندش دانشگاه حالش را جا میآورند

ـ بگذار ببرندش، جهود است این مادر

ـ حالا دیگر بایستی رفت توی خوابش و غلط قُلوت را زیادتر کرد تا آنالیس فامیلش کاملاً خلط از آب درآید

ـ راست میگوید، چنین تازهکارهایی را محل نگذار، خودشان مثل عقرب که دورش آتش کنند، ترتیب خودشان را میدهند، اگر میخواهی توی مطبوعات ترا جدی بگیرند برو به پر و پای بزرگ بزرگها و مشهورهایش بپیچ

ـ دوستان، زیر گوش هم پچپچ نکنید، اگر نظری دارید بگویید تا همه ی ما بشنویم

ـ فرم این کار جالب است، اما زمانی میتوانست با ارزش باشد که افکار و اندیشهها با تیپها تطابق داشتند و کاملاً طبیعی بنظر میرسیدند، متأسفانه اینجا ضد آن صادق است

ـ شخصیت سازی، یعنی پروردن شخصیت آدمهایی که می آیند حرف می زنند با تعریف و توضیح و توصیف فضا، اعمال و احساسات درونی آنها

ـ این مطلب ساختار ندارد، بهتر بود کاملاً آشکار به تصادم ذهن سنتی ایرانی با ذهن رشد یافته و مدرن اروپایی پرداخته میشد، مثل بوف کور هدایت

ـ گوش به این لاطایلات نده، روایت جریان سیال ذهن به ذهن من ایرانی مهاجر آواره چرا نه، شاید راه درمان همین

ـ ارادهی تو چنان که در آسمان است بر زمین نیز کرده شود، نان کفاف ما را امروز به ما بده و قرض های ما را ببخش چنان که ما نیز مقروضان خود را میبخشیم، و ما را در آزمایش میاور بلکه

ـ هنرمند هنگام آفرینش بدون قاعده کارمیکند، سنجش کار او با قواعد موجود و حاکم کاری بیهوده است، آفرینش هنری در واقع یک حادثه است، همهی تلاش هنرمند در جهت بیان تفسیرناپذیریها و قواعدی است که بعد از اتمام روند حادثه هویدا میشود

ـ هوم، عجب نکته ی جالبی، آفرین ادامه بده

ـ به خدا این حرفهای اتوکشیده را از کتابی ترجمه کرده و دارد به خورد ما میدهد، خدای من، ما چغدر بیچارهایم، همهچیز ما مونتاژ و واردشده از خارج است، حتی تئوریهای ادبیمان

ـ بیمروت، چرا نمیگویی که این حرفها مال یک فیلسوف اروپایی است، آخر با این آکروباتبازی فلسفی چه افتخاری نصیبت میشود

ـ چی داری پچپچ میکنی، بلندتر بگو همه بشنوند

ـ کی، من، هیچی، داشتم با خودم حرف میزدم

ـ راست میگوید بابا، نویسنده های بیزبان که خودشان خود به خود به نوشتن نفرین شدهاند و بجز عدهی انگشتشماری از آنها که مشهور می شوند، بقیه زندگیشان بر باد است، دست از شانتاژ بردار

ـ ببینید چطوری دارد به من تهمت میزند، تو فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی از هنر و ادبیات چقدر می فهمی، من دارم شانتاژ میکنم یا خودت که سر تا پا شانتاژیستی

ـ فیصله بدهید بابا

ـ خیلی وقت است قیمه بادمجان نخوردم، یک قیمه بادمجان لطفاً، اگر ممکنه بادمجانش یکخرده بیشتر باشد

ـ برای من یک سلطانی، بی زهمت

ـ راست میگوید، کسی که اهل فن نیست باید ساکت سر جایش بنشیند و بیهوده اظهارنظر نکند

ـ بله، بنشیند قورمه سبزی بخورد

ـ من آزادم در هر موردی که ضرورت بدانم نظر بدهم، این به اهل فن بودن چه ربطی دارد، مگر من مدعی شدم که اهل فنم

ـ گُه میخوری در مورد من قضاوت میکنی

ـ آقایان، آقایان، حداقل در حضور خانمها و خواننده ها عفت کلام را حفظ کنید

ـ خانم، اسم تو عفت است یا عفی

ـ سس، ولش کن این افعی را، اهل حال نیست

ـ امشب را میتوانیم با هم باشیم، به شرطی که فقط امشب و بس

ـ من حتی برای یک دقیقه با تو بودن، تمام عمرم را پیشکشت میکنم جیگر

ـ استاد گرامی، این قدر از دستم عصبانی نباشید، من قصدم توهین به شما نیست، برایم خیلی جالب است بدانم شما با کدام منطق، به کدام دلیل میتوانید خودتان را قانع کنید که از هنر و ادبیات خیلی میدانید و صاحب نظرید، بنابراین دیگران نادانند و یا کم میدانند و باید در برابر شما سکوت کنند، داناترین دانشمندان عنوان میکردند که نادانند، شما که متأسفانه دنیا به منزلت نبوغتان هنوز پینبرده، چه چیزی برای گفتن دارید، فکر میکنید چند تا گوش خر گیرآورده اید که میخواهید پرش کنید

ـ من پاسخی برای ایشان ندارم، به قول عوام جواب ابلهان خاموشیاست

ـ خیلی لطف میکنید جناب استاد، من هم وظیفه ی خود میدانم در برابرتان سکوت کنم

ـ یقه اش را بگیر، بخوابان زیر گوشش، مادرکو

ـ بدبختی جوامعی مثل جامعه ی ما وجود روشنفکران کم مایه است که خود را بحرالعلوم میدانند و با ابرام و پافشاری روی مواضع کهنه و سنتیشان مانع رشد اندیشه های جوان میگردند

ـ پشت این خط تیره ی مسخرهتان فقط یک کلمه میخواهم بگویم، فرق شما با سایر روشنفکران ایرانی این است که شما نه تنها افکارتان مثل آنها التقاطی است، بلکه خواب شما هم افتضاح و التقاطی و مشمئزکننده است

ـ مردیکه گُه، قیافهاش صنار نمیارزد ولی دارد در مورد هنر

ـ هنر نه، قورمه سبزی

ـ چرا، چرا، هنر قورمه سبزی

ـ بیاییم بگوییم که یارو حسابی قاطی است و جروبحث را خاتمه بدهیم

ـ ها، وایستید ببینیم چه دارد میگوید، قاطیها به حقیقت خیلی نزدیکند

ـ حقیقت دیگر چه است

ـ بزن روش را کم کن

ـ فحش را توی دلت نگهندار، ثرتان میشود طورا میکشد

ـ فحش بده، خیتش کن تا دیگر جرأت

ـ اینجا روی همین زمین، در این یا آن گوشه از این سیاره همیشه یکی بود، یکی هست، یکی حتی با نام و دغدغه و شادکامی ما میآید، یکی که فکر میکند بافتهای جداتافته است، ولی غمش به اندازه ی غم ماست، نیازهایش به نیازهای همه ی میمونها شباهت دارد، غرورش کاملاً انسانی است، بالا میرود، پایین میآید، عاشق میشود، کینه میورزد، به جنگ میرود، میکشد، کشته میشود، صلح می کند، میزاید، زاده میشود

ـ هی عمو، دهانت را ببند، کی گفته من همان هستم که پدرم بود

ـ راست میگوید، یعنی هیچ فرقی بین من و آدمی که دو سه قرن پیش زندگی میکرد نیست

ـ جالب است، یعنی بین من و آقای رئیس جمهور تفاوتی وجود ندارد

ـ میشود این را یکجوری پذیرفت، اما بین زن و مرد که حتماً کلی تفاوت وجود دارد

ـ آره جان تو، فرق بین ما این است که تو احمقتر از من هستی و فقط به یک چیز فکر میکنی

ـ زن، زلزله بگیری، اگر پدر من و تو هم هی به همین ثوراق سحرآمیز فکر نمیکردند فکر میکنی ما حالا اینجا بودیم

ـ تو یکی خفه شو، آغا

ـ خیلی ممنون سرکار خانم، میفرمایی هر دوتامان نتوانستیم متوجه منظورش بشویم

ـ سس

ـ Das Ewig_Weibliche zieht uns hinnan

ـ خفه شو، آقای گوته، برو توی دیوان شرقی کپه ی مرگت را بزار و تقزل کن

ـ تصور شما وحشتناک است، واقعاً شما معتقدید که همه ی آدمها مثل همند، اگر اینجور بود جامعه ی بشری به هیچ دستاوردی در عرصه ی علم، دانش، تکنیک نمیرسید

ـ شاید منظورش اینهمانی و هماناینی و یا یک چیزی مثل تناسخ باشد

ـ اگر بچه ها تو مدرسه اینجور چیزها را بخوانند آش نسلهای دیگر پخته است

ـ کجای کاری تو، بچه ی من بدتر از او حرف میزند، دنیا دارد به آخر میرسد

ـ مشکل ما این است که هر گُهکاری را هنر معرفی میکنند

ـ این برخورد تند تو فکر میکنم به اینخاطر است که بسیاری از افکار و اسرار مگوی خودت را اینجا، آنهم به این شکل آشکار و بیشیله پیله، داری میبینی، طرف هر که هست کار خودش را خوب بلد است، دوستان اینجا ناخودآگاه جمعی ماست، تا زمانی که از این افکار، از این ناخودگاه، از این دیو درونمان نگریختیم نمیتوانیم آدمهای مدرن و آزادهای باشی

ـ بله، ایشان راست میگویند، اگر بچهی تو حرفهایی میزند که نمیفهمی این دلیل بر آن نیست که بچه ات اشتباه میکند، ما خودمان زمانی بچه بودیم، خداشاهدی چقدر با دنیای اولیاءمان مشکل داشتیم، چرا حالا خودمان درست همان برخوردی را با بچه هایمان میکنیم که قبلاً از پدر و مادرمان انتظارش را نداشتیم

ـ عجیب است، شب و روز فرهنگ و تمدن دنیا را بوسیله ی تلویزیون توی اتاقمان تجربه میکنیم، ولی باز هم در برخورد با کوچکترین پدیدهای که برایمان کمی غریب به نظر میرسد اینجوری علم شنگه راه میاندازیم

ـ آیآیی، مدرنیته را سالهاست نفس میکشیم، ولی همچنان اسیر دیو درونمان که سنتاست هستیم

ـ افسونزده ایم آقا، افسون زده، بله، اشباح شده ایم، به خدا از اخبار و اطلاعات بیهوده اشباع شده ایم

ـ گنجشککِ اشی مشی بالا بوم ما مشین

ـYani sen elmayi seviyorsun diye elmanin de seni sewmesi sart mi

ـ منظورش چیه

ـ چه میدانم، اگر میدانستم میشدم یه خولی مثل خودش

ـ یک سبک، یک شیوه، چه میدانم یک ایده ئولوژی، متدولوژی، ترمنولوژی، چیزی شبیه اینجور چیزهاست که به آن پسمدرن یا پیشمدرن شاید هم پیش پس مدرن میگویند

ـ حتماً پسامدرن منظورت است

ـ ها، یک همچون چیزی

ـ نه بابا، پستمدرن

ـ معنیش چیه

ـ من هم نفهمیدم

ـ ساکت لطفاً، بیاییم به نوبت پست مدرن را تعریف کنیم

ـ خیلی خوب است، به شرطی که با کلمات قلنبه سلنبله ی عربی تعریف نشود

ـ تا آنجا که من توانستم بفهمم یعنی که همه ی تعریف هایی که ما تا حالا از مفاهیمی چون عشق، زندگی، فلسفه، شعر، داستان، هنر، ادبیات، آب، هوا، دوست و دشمن شنیده ایم نارسا و کهنه و بسیاری اوقات اشتباهاست

ـ یعنی ساختمان پستی که مدرن ساخته شود، فقط با شیشه

ـ نه، یعنی سازمان یا دستگاهی که در آن خردورزی و عقلباوری نباشد

ـ بله، یعنی عقلی که عقل را در توضیح انسان و طببعت و زندگی ناتوان قلمداد کند، در ابتدا باور مذهبی مدعی بود که انسان قادر به شناخت و توضیح عالم و آدم نیست، بنابراین باید مطیع تعالم مذهبی باشد، یعنی به قیم یا ملا و کشیش که رابط او با خداست احتیاج دارد

ـ قلط کردند مادرغهبه ها، اینجوری میخواستند مال مردم را بالا بکشند

ـ بله، بله، اینها یک زمانی توی اروپا جا و زمین داخل بهشت به مردم میفروختند، همین روحانیت

ـ ora pro nobis

ـ یکییکی لطفا، اجازه بدهیم ایشان حرفشان را تمامکنند

ـ بعدها فلاسفه ی مغرب زمین به این نتیجه رسیدند که انسان قیم نمیخواهد چون خودش میتواند بیندیشد، یعنی قیم برای آدمهایی است که خردسال یا کم عقل و فاقد قوه تشخیص باشند، به این ترتیب خردباوری رواج پیداکرد، جمله ی معروفی از دکارت است که میگوید Je pense donc je suis یعنی من میاندیشم پس هستم، کانت اندیشه ی او را گسترش داد و گفت که روشنفکری بیرون آمدن آدمی است از نابالغی خودکرده اش، نابالغی یعنی ناتوانی در به کار بردن عقل خود بدون هدایت و راهنمایی دیگری، نابالغی هنگامی خودکرده است که علت آن نه کاستی و فقدان عقل بلکه فقدان عزم و جسارت در بکارگیری آن باشد، سخن معروفی از او به یادگار مانده است که می گوید Sapere aude یعنی در استفاده و بکارگیری عقل خود دلیر باش، جدیداً، یعنی از یکی دو قرن اخیر تعدادی از فلاسفه به انتقاد از خردباوری

ـ ببخشید، اینجا مدرسهاکابر مدرنیته است

ـ یاالله، یاالله، بفرمایید تو، بفرمایید خانه ی خودتان است

ـ سلام علیکم

ـ سلام علیکم، مخلصم

ـ هه، این یارو را باش، تازه حالا میخواهد به قطاری که از چند قرن پیش با سرعت سرسام آوری در راهست برسد

ـ برخورد انتقادی با مدرنیته یا به قول ایشان با خردباوری در کشوری مثل ایران یک برخورد ارتجاعی و در همسویی با بنیادگرایان مذهبی است، برعکس، این نحله ی فکری در کشورهای اروپایی، جریان فکری درستی است، من در اروپا خودم را پست مدرن احساس میکنم ولی در ایران نمیخواهم پست مدرن باشم بلکه به مدرنیته اعتقاد دارم، چون مخالف دخالت مذهب و روحانیون در سیاست هستم

ـ یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبراللیل والنهار

ـ آلو، آلو، آلو صدایم را میشنوید آلو آلو

ـ شنیدی، توی دانشگاه امیر کبیر می گویند دانشجویان

ـ دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم آدماش، خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش

ـ بنازم به اراده و شعور و شرف این داشجویان

ـ بله، بله، انتقاد از مدرنیته یا نشاندادن ضعفها و ناهنجاریهای آن ما را با محافظهکاران مذهبی همثو میکند

ـ آلو، آلو، صدات هی قطع و وثل می شود

ـ این نفس مردم ایران است که از خفقان اسلامی قطع و وصل می شود

ـ دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه، کی می تونه جز من و تو، درد ما را چاره کنه

ـ الو، الو

ـ شما خیلی دور دارید میروید، انتقاد از خردباوری یا نشاندادن ناتوانیهای مدرنیته به هیچوجه با سنت و شریعتهای مذهبی همخوانی ندارد بلکه برعکس، شریعت شدن خرد ناب، فاجعه آمیز بودن اندیشه ی ظهور ابرانسان، در یک کلام فاشیستی شدن تکنولوژی محصول خرد ناب را گوشزد میکند

ـ پست مدرن یعنی امروزی بودن، روح زمان بودن، جرأت آموختن داشتن

ـ خفه

ـ یعنی مطلق نیندیشیدن، قضاوت نکردن، حقیقت را در نزد همگان دیدن

ـ قلط می کنند این کفار، حقیقت تنها در قرآن کریم و در دین مبین اسلام است، شریعت ما

ـ ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز بر تن ما

ـ سیاست ما عین دیانت ماست، دیانت ما

ـ دانشگاهها را باید بست

ـ یار دبستانی من، با من و همراه منی

ـ نه، اساتید غربزده و کفار را باید اخراج کرد

ـ جلوی بیکاری را اگر بگیریم، صدای اعتراض همه می خوابد، بنابریان صلاح مملکت اسلامی در ایران است که زنها را از کارخانه ها و کارگاهها و ادارت مرخص کنیم تا به وظایف دینی و خانه داریشان برسند، آنوقت کار برای همه مردها پیدا می شود

ـ پست مدرن یعنی اسطوره زدایی

ـ ببخشید، این چیزهایی که شما میگویید توی کدام مغازه فروخته میشود

ـ دو تا کوچه آنورتر، توی دانشگاه آزاد

ـ پست مدرن شیوه بسیار خوبی است، برعکس مدرن که هر وسیله را تنها یکبار مصرف می کرد و همیشه می خواست تازه و نوین باشد، وسایل و ابزار کهنه در این سبک هنری دوباره و چندباره بکار می روند

ـ چه جالب، اینکه خیلی به نفع محیط زیست است

ـ یعنی سرعت سرسامآور اتفاقات

ـ مادرغهبه این حرفها را از کجا غورت داده

ـ ها، خوب گفتی، یعنی تندتند و سرپایی غذاخوردن، عشق ورزیدن، لذتبردن، دوستی کردن، همه چیز تند، سریع و سرپایی

ـ یعنی چندبُعدی بودن

ـ آره جان تو، مثل خودت

ـ برو بابا تو هم

ـ شلوغش نکیند لطفاً

ـ پست مدرن ابتدا در نقد سبک نقاشی امپرسیونیستی مطرح شد، بعدها در معماری این اصطلاح جاافتاد، فیلسوفی آن را با پساصنعتی شدن معنی کرده

ـ یعنی اعتراض به ناتوانی سیستمهای حاکم اجتماعی

ـ خیلی بیشتر از این، یعنی همواره آوانگارد یا پیشرو بودن، بهتر بگویم تغییر مدام، انقلاب مدام

ـ وووخ فراموشش کنیم انقلاب را

ـ یعنی پایان تاریخ

ـ آخ جان، درس تاریخ تمام شد

ـ خانم سلام، اینجا مدرنیته درس میدهند

ـ نه آقا، کلاس مدرنیته فکر میکنم کلاس بغلی باشد، اینجا ما داریم پست مدرنیسم میخوانیم

ـ بله، این کلمه ی انغلاب را به زبان نیاورید، خیلیها به آن حثاثیت دارند و مزاجشان بهم می خورد

ـ پست مدرن یعنی ساختمانی به نام پیتزاایتالیا، در واقع بناهایی که نه به شکل چهارگوش و معمولی، بلکه از کجی های متنوع و ابتکاری برخوردار باشند، این گونه معماری برخلاف هنر مدرن که تنها برای بخش برجسته و اِلیت جامعه بود، همه اقشار اجتماع را مخاطب قرار میدهد، خلاصه اینکه پست مدرن یعنی عدم یگانگی یا یگانگی انواع گوناگون در کل

ـ بنایی است روبروی کلیسای استفان در شهر وین که حضرت اصتفن عیسا السلام هر وقت به این ساختمان نزر بیندازد جمال مغدث خودشان را رویت می کند

ـ خیلی دور رفته اید، پست مدرن در ادبیات خودش را بویژه در رمان نشان می دهد، نمونه ی برجسته ی آن رمانی است از عکو نویسنده ی ایتالیایی، بنام گل سرخ، این رمان چند پرسپکتیویست، یعنی از یک طرف فکر می کنی داستانی است از صومعه ی قرون وسطا، از طرف دیگر فکر می کنی یک رمان جنایی است و می خواهی بدانی قاطل کیست، و از طرفی نیز حس می کنی همین الان وارد یک صومعه کاتولیک امروزی شده ای

ـ دقیقاً همین طور است، تازه در می یابی که گل سرخ، گل سرخ نیست، یعنی این گل سرخی که روی صفحه نوشته شده آن گل سرخ واقعی نیست بلکه نشانه ای است بجای آن

ـ بله، به همین ترتیب این خواب، خواب نیست

ـ وارد بحث ساختارشکنی نشوید

ـ پست مدرن یعنی داستان کوتاهی از بورخس بنام کتابخانه ی بابل

ـ من خودم شاگرد پرفسور دریدا بودم، بد نیست از چند مشخصه ویژه ی یک اثر پست مدرنیستی سخنی بمیان آوریم، فاکت آوری یا نقل از جای دیگر در اثر طوری که مشخص باشد که از یک سبک هنری دیگر عاریه گرفته شده، مادی و روزمرگی و قابل دسترسی اثر، وابستگی اثر به زاویه ی دید ببینده، و نیز درهمآمیزی مواد و مصالح و موضوعات نامتجانس در اثر، جوری که حس بهم وابستگی و همگونی در ذهن متبادر نشود

ـ بگذار راحتت کنم، پست مدرنیسم یعنی مرگ نویسنده آقا، یعنی اینکه آقای رولان بارت مرده است، به گفته ی این مرده، متن رشته ای از کلمات ناهمگون است که نویسنده آنها را بهم پیوند داده و در واقع بخیه زن یا پینه دوزیست که با پایان کارش از آن جدا شده و متنش به خودی خود راه می رود

ـ آهان، همان شعر بسیار جالب که می گفت، و شهر که میرود، شهر است که راه می رود

ـ ببخشید پوران پارت چی است

ـ پوران پارت نه، رولان بارت خانم یا آقای خانم بازی که معتقد بود نویسنده مرده است

ـ چنین حرفی بگوشم آشناست، این همان نیست که یکبار هم گفته بود خدا مرده

ـ استقفرولا، زبانت را گاز بگیر

ـ نه، آن آقای نیچه بود که فعلن موضوع بحث ما نیست، در مورد آقای بارت و تعوری مرگ نویسنده می گفتم، البته خود ایشان هم مدتی بعد مردند، ایشان می گفتند که با پپداشدن اولین خواننده ی یک متن، نویسنده آن می میرد، نوشتن فقط برای نوشتن و لذت بردن می باشد، نه برای تغییر جامعه و آدمها یا تعهد برای معیاری اخلاقی و الخ

ـ الاغ خود شخص شخیث آقای دریداست که عکس در عکث می گیرد و چشم بیننده را به خطا وا می دارد

ـ اینجا چی خبر اثط، یکی لطفاً بفرماید موضوع از چه قرار است، نویسنده اینجا کیصت

ـ نویسنده ای اینجا در کار نیست، متن دارد به خودی خود راه می رود

ـ مگر می شود نویصنده ای در کار نباشد، نویسنده همان آقای بارت یا شالی سوخته کوهی است که کلمات را دارد بخیه می زند و ما را بیهوده وارد کارزار متن کرده

ـ و ایشان مرده اند، بهتر بگویم با پیدا شدن نقطه ی کذایی و پایان یافتن این متن می میرند

ـ بیچاره، خدابیامرزدش، مثل اینکه خیلی شالیزارهای زادگاهش را دوست داشت، توی غربت و چشم انتظار بازگشت از دنیا رفت

ـ نرفت بابا، نرفت، نقطه هر وقت آمد میرود، نه به آن دنیا آ، به یک متن دیگر

ـ برو، برو، جانمی برو، دارم حال می کنم

ـ هنوز نفهمیدم که کی اینجا نویسنده است

ـ اختیار دارید، من نویسنده اش هستم

ـ نه، من نویسنده اش هستم

ـ من هم همینطور، راستش را بخواهید میخواستم چهار سطر پیش پشت خط تیره بیایم و بگویم که چند بار وارد این متن شده ام

ـ من هم

ـ من از همه نویشنده های پشت مدرن نویشنده ترم، اشلاً این من بودم که برای اولین بار اشطلاح پشت مدرن را در شعرهای شعدی و خانم شیمین بهبهانی به کار گرفتم، ولی مطبوعات نانجیب و کاشبکار، هنوز که هنوز اشت من را نادیده می گیرد، تز جدید من در مورد شعر دارد توی دانشگاههای هلند تدریش می شود اما همکاران کوتاه نظر ایرانی از حشودی شدایش را در نمی آورند، شما آدم قدردانی هشتید، من از بودن در کنار شما افتخار می کنم، ولی شاعران و نویشنده های دیگر همه شطحشان ناذل اشت، هیچکش از بدعتها و موفقییتهای من نمی نویشد، آخر من که نمی توانم در مجله ی خودم بنویشم که با خانم رقاش مشهور بین الملی متولد بحرین شعر و شماع و رمان را چنان رمانیک روی شحنه آوردیم که توی عروپا تا حالا چهارتا جایزه به ما داده اند

ـ آفرین، آفرین، حتما خیلی زحمت کشیدید و کارتان بسیار عالی بود، وگرنه به شما جایزه نمی دادند، از همکاران ایرانی تان هم دلگیر نباشید، همه شان از رژیم فقها و پاسداران آسیب روحی دیده اند، زیر فشار سانسور و قتلهای زنجیری قراردارند و برخوردهاشان احتمالاً سنجیده نیست، حالا که تز شما در مورد شعر و سماع در دانشگاههای هلند تدریس می شود، باید بر خود ببالید، دیگر چه می خواهید، بزودی تمام عروپا از شما قدردانی می کند، شاید هم یک روز جایزه ی نوبل گرفتید

ـ من بالاخره سردرنیاوردم که نویسنده اینجا چه کسی است، یکی از شماهای که هی من من می گویید به من بگویید نویسنده اینجا واقعاً کی هست

ـ ببین عزیزم، ضمیر اول شخص مفرد اینجا دارد رشته ی کلمات را بهم دوخت و دوز می کند

ـ بعله، و ایشان مرده اند، یعنی نویسنده مرده

ـ جل الخالق ول جلق، یعنی یک نویسنده ی مرده توی متنش جایی خالی برای من و تو گذاشته که بیاییم حرف بزنیم

ـ بعله، این که هیچ، ما قرنهاست داریم آثار مردگان را می خوانیم، با اشعار مردگان می عشقیم و دلی دلی می کنیم

ـ یعنی حتی نویسنده کوتوب مغدس هم بعد از نوشتن و تحویل کتابشان مرده قلمداد می شدند، قبل از آنکه از دنیا بروند

ـ اینقدر سوال نکن، لال بمیری تو

ـ آخ آخ آخ، آغای رولان بارت کجایی که ببینی که نه تنها نویسنده که خواننده هم مرده، دیگر کسی کتاب نمی خواند، بچه ها در کودکی شان با پلی استیشن و کامپیوتر و موبایل و انترنت وقت شان را تلف می کنند

ـ کافیه

ـ نه، اجازه بدهید من هم چیزی بگویم، اول باید بدانیم مدرن یعنی چه، یعنی سیستم عقلی که با قیچی عمل میکند، پستمدرن برعکس سیستمی است که در آن قیچی یا سانسور چیزی بیهوده و اضافی است، با اینهمه اندیشه یا ایدهئولوژی تنها بوسیلهی قدرتهای عظیم و عجیب و نامریی تبلیغاتی در جامعه رواج داده میشود

ـ این حرف مفت و مسخره و مارکسیستی است، پست مدرن یعنی فرامرزی بودن علم، ایده، انسان، اقتصاد

ـ ها، درست میگویی، به اضافه ی همه جانبه نگری

ـ میفرمایید سیستمهای تبهکار و مافیایی به این وسیله انترناسیونال و فرامرزی شدهاند

ـ صدایم را نباید بلند کنم، این احمق با این همه اتفاقاتی که در دنیا میافتد باز به عقل سلیم خودش هم شک دارد

ـ بله، در جهان جهانی شده مافیا هم جهانی است

ـ برو بابا، تو فقط یک طرف سکه را میتوانی ببینی، دائم چپولی و سیاه و سفید سرمایه دار و کارگر مد نظرت است

ـ یعنی تولید سرسامآور خیال، هوس، اندیشه، احساس، کالا

ـ یعنی که هویت انسان با بیت و بایت اندازهگیری شود

ـ نه، یعنی امید به آینده

ـ آفرین، امید به آینده چیز خوبی است، این بحص را فیثله بدهید، از امید و آینده بگویید که دل آدم یک خرده خوش بشود

ـ اشتباه است، پست مدرن یعنی ندانی چه درست است چه نادرست

ـ من هم همین نظر را دارم، یعنی مُخ آدم را جوری کاربگیرند که غافل درست چیزی را که اصلاً نمیخواهی، بگویی میخواهم

ـ کافی است لطفاً، کم و بیش همه ی تعریفها از پست مدرن درست است

ـ نه درست نیست

ـ چرا هست

ـ ببخشید، من باید چیزی را به این تعاریف اضافه کنم، پسامدرن یعنی برادر اِلِنا که یخکرد و مرد، خود اِلِنا که اجازهی اقامت ندارد

ـ آن پست سوسیالیسم است جانم، راستی حال مادر و خواهرکوچکش چطور است

ـ با این وضع بد اقتصادی کشورش حتماً تا حالا صدبار تلف شدهاند

ـ از مادر و خواهرش لطفاً صحبت نکنید، آنها آخرین امیدهای دخترک هستند که او را زنده نگهمیدارند

ـ برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی، شوریده خاطر ما را

ـ هاها، اِلِنا ذبان بلد نیست

ـ چی

ـ اِلِنا وطن ندارد

ـ خاک تو سر روحانی و رئیس جمهور و روشنفکر مملکتش

ـ چی

ـ اِلِنا همه جایش زخمی است

ـ اِلِنا وکیل ندارد

ـ خفهخون، مردهای زنخوار

ـ اِلِناهای سراسر جهان متحد شوید

ـ بع، سرکار خانم دوباره احساساتی شد

ـ نچنچ، این برای زیبایاش اصلاً خوب نیست

ـ راست میگوید، خودت را کنترل کن، فریاد نزن، صورتت چروک برمیدارد

ـ find the length of her foot

ـ خانمها موقع عادت ماهانه شان شورشی و عصبی میشوند، بگذار

ـ جریان اِلِنا بعنوان یک استثناء تأسفبار است، اما اگر دختران زیادی به سرنوشت او دچار شده باشند، دنیای ما وحشتناک است

ـ چرا راه دور میروید، خیابانهای شهر خودمان پر از دخترهای نابالغ خیابانی است، دختربچه دوازده سیزده ساله برای یک جفت کفش یا یک مانتوی اسلامی با فروشنده میرود پشت پستو، کار به آنجا کشیده که پسربچه ها هم خودشان را برای یک ساندویچ

ـ آره، آن دختر بچه، اسمش چی بود، فکر می کنم پری، از او خواهش کنیم بیاید پشت خط تیره ی سطر بعد و بگوید که بالاخره توانست با رؤیای یک شب همخوابی با شیخی در دوبی و ثروتمند شدن، پدر بیمارش را توی بیمارستان بستری کند

ـ

ـ نچ نچ، دیدی نیامد پشت خط تیره ی سطر قبل حرف بزند، دخترک بیچاره مثل اینکه از دوبی سالم و سربلند برنگشته

ـ شاید هم موقع برگشتن توی فرودگاه برادران و خواهران منکرات دخترک را سرکیسه کردند

ـ تف به غیرت هر چه بسیجی و پاسدار که دایم مانور نظامی برای ترساندن امریکاییها و اسرائیلها راه میندازند و چهار چشمی از تجهیزات اتمی حفاظت می کنند، وقتی که دختران سرزمینش دسته دسته به عربها فروخته می شوند

ـ بسی رنج بردیم در این سال سی، روحانی محترم، حضرات آیت الله، حوزه ی علمیه، بسیجی، پاسدار، مرسی، مرسی، مرسی

ـ های های های

ـ پری جان تویی، چی شده عزیزم، چرا گریه میکنی

ـ

ـ قطع شد

ـ الو، الو، الو

ـ شما مردهای ایرانی لافزن و ترسو و اهل بخیه و تقیه، چرا صداتان در نمی آید، مردی و غیرت و وطن پرستی تان کجا رفته

ـ ما مرد نیستیم تو رومون خط بکش، پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش، یک کم از آن عطر غیرتت تو روی ما هم بپاش

ـ آی ددم وای، شرمنده ام، شرمنده، من بعنوان یک مرد ایرانی از مرد بودنم شرمنده ام

ـ هر مردی از مردبودن خودش باید شرمنده باشد، وووخ مشمئزکننده است، این زندگی ننگ آورتان مشمئزکننده

ـ چرا من از مردبودنم شرمنده باشم، خوب، خودشان میخواهند، وگرنه نروند خودفروشی

ـ خفه شو خوک

ـ خودت خفه شو

ـ زن و مرد اگر قبل از جماع برای زمان معینی به صیغه ی هم درآیند، آنوقت عمل آنان خودفروشی و حرام نیست که هیج، بلکه بر اساس شرع اسلام است، و بسیار هم صواب دارد، در این صورت اوّل زن باید بگوید زَوَّجتُکَ نَفسي عَلَی الصِّداق المَعلُوم، یعنی خود را به ازدواج تو در آوردم به مهری که معین شده است، پس از آن بدون فاصله مرد بگوید، قَبِلتُ التَّزویجَ، یعنی قبول کردم ازدواج را

ـ ماذر فاکر، فاکیو

ـ ضد زن فاکیو

ـ fuck you

ـ مغام معزمه رحبری فاکیو

ـ آقای رئیس جمهور fuck you

ـ حضرات شورای نگهبان fuck you

ـ آهای شماهایی که روی زمین دفتر نمایندگی برای خدا و فرستادگانش باز کرده اید و مردم ساده دل را سرکیسه می کنید، بنام خدای واقعی بدانید که بزودی همه ما فریاد خواهیم زد: we will we wil rock you

ـ احمق چرا انگلیسی فحش میدهی

ـ روح التناک، سیر التحووا

ـ بگذار انگلیسی فحش بدهد بابا، اگر به عربی فحش بدهد همه فکرمیکنند دارد قرآن میخواند

ـ با شما بدبینهای عیبجو اصلن نمیشود به زبان آدمها صحبت کرد

ـ یعنی زبان انگلیسی زبان آدمها نیست

ـ خوب دقتکردی، آفرین، زبان استعمار قدیم و جدید، زبان دزدان و جانیان ابرقدرت جهانی است

ـ زبان خانهی فرهنگهاست، آن را با استعمار و قدرت و بمب قاطی نکنید

راست میگوید، انگلیسی زبان کامپیوتر هم است، اگر زبان انگلیسی نبود

ـ نه، اینطوری نه، بیاییم به ذهنمان زنگ تفریحی بدهیم

ـ خوب است

ـ چی خوب است

ـ هیچی

ـ چه شده، باز کسی مسئله دارد

ـ این میگوید هیچی خوب است، هیچی که چیزی نیست، حالا چیزی که نیست چطور میتواند خوب باشد

ـ باز می پرسی چطور، ببین، کمی بشین به اولین جمله ی همین خوابنامه فکر کن

ـ اه، حوصله ام سرآمد، این کلاس عاکابر پصت مدرنیصتی چقدر

ـ از خصوصیات حیوانی آدمی این است که پیوسته چیزی را که هست بد میداند و چیزی را که نیست خوب

ـ فیصله بدهیم فیلسوف، مگر نمیبینی حوصله ی همه سرآمده

ـ نه، ما از اول هم با هم مسئله نداشتیم

ـ آره، راست میگوید، مسئله ای بین ما در کار نبود

ـ ولی انگار یکی خواست آرامش ما را بهم بزند

ـ به خدا من اثلن نمیخاستم بروم توی خواب کسی و حرف بزنم، این یارو از من ثوءاصتفاده کرد و هر چی را که نمیخواستم بگویم گفتم

ـ آره، یکی ماها را به حرف آورد

ـ حرف

ـ یعنی کلمه که در ابتدا

ـ آهان، منطورت همان جمله ی آغازین کتاب مقدس که می گوید در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا

ـ نه، نزد نویسنده

ـ کلمه بود یا نغطه

ـ یکی

ـ کی

ـ یکی

ـ آخر کی

ـ همین جوری اتفاقی یکی

ـ اتفاق

ـ آرامش

ـ چی

ـ هستی

ـ کدام

ـ همین زندگی

ـ تو به این بندگی، به این جهنم میگویی زندگی

ـ بله، در این جهنم، من که همیشه از نهگویان بوده ام حالا بهتر است جمله ی بسیار طویل و سخت ثقیلم را به پایان برم و دفترم را ببندم، چرا که بیگمان کسی در جایی دیگر، با زبان و فرمی گویاتر خوابم را خواب خواهد دید و خیالش را بال خواهد بخشید و خوشتر خواهد آغازید، پس، کسی بی زحمت از سواد جیبش نقطه ای بردارد و به رهن اینجا بگذارد، همینجا.

ویرایش نخست: 1380

ویرایش پسین: 1388

 

انتشار از: