مصدق تحمل نداشت ببیند یکی از میان توده مردم تاج شاهی ایران را بر سر بگذارد

اما مشکل مصدق تنها آنچه که گفتیم نبود. او میخواست پهلوی ها را به زور پایین بکشد اما هنگامی که دریافت که در این کار موفق نمیشود و ممکن است کار بدتر شده و کمونیستهای حزب توده روی کار بیایند ترجیح داد «شهید زنده» از این ماجرا بیرون بیاید و موفق هم شد. از 25 مرداد تا 28 مرداد دکتر فاطمی شدیدا او را زیر فشار گذاشته بود که به توده ای ها اسلحه بدهند. مصدق میدانست که کمونیست جماعت وقتی روی کار می آید نشانی از فئودال و بورژوا جماعت باقی نمیگذارد و در یک نسل کشی...

28 مرداد نزدیک است. با همه گیر شدن اینترنت و حق مساوی بیان دیجیتالی و امکان دسترسی به وقایع تاریخی، ساندیس خورهای مصدقی کم صدا شده اند. در این مقاله به کودتای 28 مرداد از زاویه دیگری نگریسته میشود. زاویه مقابله یک اشرافی متفرعن که دمی از اندیشه زدن پهلوی ها باز نمانده است؛ دکتر محمد مصدق.

جریان 28 مرداد را همه میدانیم. نمیروم به تکرار مکررات. آنها هم که نمیدانند از جای دیگری بخوانند.

فرمان عزل مصدق؛

مصدق و هوادارانش میگویند که شاه حق عزل مصدق را نداشته است. اما تا آن زمان چنین بوده است که در دورانی که انتخابات صورت نگرفته و مجلس بر سر کار نبوده پادشاه حق نصب و عزل وزیر را داشت. احمد شاه قاجار به هنگام فطرت یعنی هنگامی که مجلس دایر نبود 12 نخست وزیر را 24 بار عزل و نصب کرد و هرگز نشد که دکتر مصدق انتقادی از احمدشاه که او را «شاه جوانبخت» می نامید بکند و بگوید که تو حق عزل و نصب وزیر را نداری. پس از رضاشاه و حتا زمانی که ساعد مراغه ای نخست وزیر بود، دکتر مصدق درخواست عزل او را از شاه میکرد. پس دکتر مصدق خود اذعان دارد که شاه حق عزل نخست وزیر را دارد.

دکتر عباس میلانی در مصاحبه با امید معماریان میگوید؛ نامه ای پیدا کرده بودم که خود دکتر مصدق رسما به شاه نامه نوشته و به شاه می گوید که در دورانفطرت یا دورانی که مجلس نیست شما حق عزل و نصب وزیر دارید. (متن کامل مصاحبه در سالنامه ایران در جهان درج شده است).

بنابراین هنگامی که دکتر مصدق مجلس هفدهم را منحل میکند، شاه این حق را بدست می آورد که نخست وزیر را عزل کند. (بگذریم از اینکه نخست وزیر قانونا حق انحلال مجلس را نداشته و این کار بجز قلدری و زورگویی به ملت نبوده است).

اما مشکل مصدق با عزل خودش چه بود؟ چرا بار اول در 25 تیرماه 1330 استعفا داد و این بار در 25 مرداد 1332 حاضر به استعفا نیست برعکس وقتی فرمان عزل را بدستش میدهند فرمان آورنده یعنی سرهنگ نصیری را بازداشت میکند (یعنی کودتا میکند) و فردا صبح از رادیو اعلام می کند که بر علیه او کودتا شده؟ اگر قرار باشد که وقتی شاه فرمان عزل هر نخست وزیری را بدهد او خبرآورنده را بازداشت کند و از رادیو اعلام کند که بر علیه او کودتا شده که دیگر در کشور سنگ روی سنگ بند نمی شود.

مصدق نمیخواست قبول کند که هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی و حل مشکل نفت خراب کرده است. به همین دلیل آرزو داشت که او را بزور پایین بکشند تا حواس ها منحرف شود. تا ننه من غریبم بازی و حسین مظلوم بازی در بیاورد و خود را شهید نشان بدهد که خوب هم موفق شد. ما فقط مردم مظلوم پرور نداریم، حتا روشنفکران مان هم مذهب زده و عاشق شهید و مظلوم جماعت هستند این که او حق دارد یا خیر مطرح نیست. اینطوری است که مصدق میشود شهید زنده، میشود مظلوم. کسی که بخاطر عقده های شخصی اش با پهلوی ها کشوری را به بحران کشانده میشود محبوب.

عقده های مصدق نسبت به پهلوی ها؛

اما مشکل مصدق تنها آنچه که گفتیم نبود. او میخواست پهلوی ها را به زور پایین بکشد اما هنگامی که دریافت که در این کار موفق نمیشود و ممکن است کار بدتر شده و کمونیستهای حزب توده روی کار بیایند ترجیح داد «شهید زنده» از این ماجرا بیرون بیاید و موفق هم شد. از 25 مرداد تا 28 مرداد دکتر فاطمی شدیدا او را زیر فشار گذاشته بود که به توده ای ها اسلحه بدهند. مصدق میدانست که کمونیست جماعت وقتی روی کار می آید نشانی از فئودال و بورژوا جماعت باقی نمیگذارد و در یک نسل کشی همه آنها را از دم تیغ میگذراند آنچنان که پس از تزار در روسیه بلشوویک ها چنین کردند.

از طرفی هم مصدق به پهلوی ها عقده شدیدی داشت. شاید برای نسل ما تصورش مشکل باشد. اما نمونه ملموسی وجود دارد. میتوان نگاهی به سریال دایی جان ناپلئون انداخت. آنجا که صحبت شوهر دادن قمر دختر عقبمانده و حامله عزیزالسلطنه میشود. و این که آقاجان چگونه در مورد فشرده شدن این عصاره اشرافیت (قمر) در بغل یک آدم از طبقه پایین (آسپیران غیاث آبادی) سخن میگوید. همین تکه نشان میدهد که چقدر برای اینها سخت بوده است که رضاخان «بی سروپا» بر آنها شاهی و سروری کند. بر آنهایی که بسیاری بزرگان را هم در خود راه نمیدادند و وصلت نمیکردند. این مشتی از خروار است.

برای قاجار جماعت قدرت گرفتن رضاخان بسیار ناخوشایند بود. خیلی به آنها زور آمده بود و همواره بدنبال فرصت میگشتند که نیش شان را به جان او فرو کنند.

از همین روست که می بینیم که پس از کودتای رضاخان و نخست وزیری سید ضیاء که او نیز از طبقه اشراف نیست، دکتر مصدق مخالفت میکند و فرار میکند. اما به محض آنکه قوام السطنه، اشراف قاجاری روی کار می آید مصدق حاضر میشود که در دولت او وزارت مالیه را بپذیرد. و از آن تاریخ هم هرگز پیش نیامد که مصدق جایی بنشیند که رضاشاه یا محمدرضاشاه بر او ریاست مستقیم داشته باشند. مثلا در دورانی که رضاخان نخست وزیر شد او شغل وزارت را نپذیرفت چرا که عارش می آمد. برای درک بهتر این موضوع کمی به عقب برگردیم تا چرایی این تفرعن اشرافی بیشتر روشن شود. به خاستگاه اجتماعی رضاخان و مصدق نگاهی داشته باشیم؛

مصدق، نوه محمدشاه و خویش نزدیک سایر شاهان قاجار

شغل مستوفی گری خراسان

مستوفی کسی است که حساب مالیات ها، درآمدها و هزینه‌ها را در یک ایالت (استان) نگاه می داشته است شغل مستوفی موروثی بود و از پدر به پسر می رسید. درآمد یک مستوفی یکی حقوق ثابت بود که از دولت میگرفت و دیگری درآمدهایی که به شغلش ارتباط داشت. شغل مستوفی گری مانند بسیاری دیگر از مشاغل زمان قاجار موروثی بود و پس از فوت پدر به فرزندانش میرسید

مصدق اولین حقوق موروثی اش در هفت سالی 127 تومان بود و در 13 سالگی از 4 حقوق دولتی برخوردار بود و در 17 سالگی به سفارش اقوام قدرتمندش به والیگری خراسان رسید که نه قبل و نه بعد از آن سابقه داشت. در آمد او سالانه مبالغ هنگفتی بود که سر به هزاران تومان میزد.

گزارشی که نیکولاس از سفارت فرانسه در سال 1888م. عرضه کرده؛در باره معدن فیروزه نیشابور...این معادن در سال 1882 به چهار نفر ایرانی اجاره داده شده سالانه 18000تومان ...دویست کارگر به کار گرفته شده هر کارگر روزی 5 قران و هر تراشکار 2 قران مزد می گیرد / کرزن ،ج 1،ص65 تا 264 ( مصدق حدود 1880 بدنیا آمده است. اگر فرض کنیم این دستمزد تا 7 سال بعد که مصدق شروع به حقوق گرفتن میکند اندکی بیشتر شده باشد بازهم دستمزد ماهیانه 127 تومان برای کودک اشرافی 7 ساله نشان از بیعدالتی بزرگی است که بر مردم میرود).

مصدق‌السلطنه از آغاز کار به سمت مستوفی خراسان، در درازای ده سال یعنی تا پایان سلطنت مظفرالدین شاه، املاک و روستاهایی را خریده بود و در اوایل مشروطیت در ردیف یکی از بزرگ فئودالهای کشور در آمده و شخصا در ردیف مادرش نجم السلطنه و دایی اش فرمانفرما قرار گرفته بود.

در فهرستی که در آن زمان به چاپ رسید، ۹۳ مالک بزرگ یا فئودال ایران را نام برده بود که از جمله نامهای نامی آن زمان به چشم می‌خورد: حضرت اقدس والا آقای عضد السلطان (شوهر خواهر مصدق)؛ حضرت مستطابه علیه عالیه حضرت علیا دامت شوکتها (خاله مصدق و همسر مظفردین شاه)؛ حضرت والا شاهزاده عبدالحسین میرزا فرمانفرما پسرعموی ناصردین شاه (دایی مصدق)؛ جناب آقای امام جمعه (برادر زن مصدق)؛ جناب حاجی ناصرالسلطنه (برادر شوهر مادر مصدق)؛ جناب مستطاب اجل آقای وزیر دفتر (میرزا حسین برادر مصدق)؛ حاجیه نجم السلطنه (مادر مصدق)؛ جناب آقای ظهیرالاسلام (برادر زن مصدق)؛ جناب وکیل الملک (شوهر مادر مصدق) و جناب مصدق السلطنه (- خاطرات سیاسی و تاریخی، انتشارات فردوسی - به کوشش سیف الله وحیدنیا ص ۸۵ – ۸۶)

رضاخان پهلوی

رضا یکی بود از میان توده مردم عادی فقیر و ندار و نه از میان اشراف و نازپروده ها و در پر قو خوابیده هایی از قبیل مصدق. او اگر از مردم میگفت و مشکلات مردم و دردهایشان نه برای آنکه مثل مصدق شاهد آن دردها باشد و انگشتی تکان ندهد (از فئودال چه انتظار انگشت تکان دادن- ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان) بلکه رضا واقعا آن دردها را زندگی کرده بود. درد خودش بود.

آغاز زندگی و جوانی رضاخان پهلوی؛

رضا در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ (ربیع‌الاول ۱۲۹۵ هجری قمری) در روستای آلاشت از توابع سوادکوه مازندران زاده شد. پدرش عباسعلی، سرهنگ فوج سوادکوه، و مادرش زهرا (نوش‌آفرین) که جزو مهاجرین از قفقاز بود. هنگامی که رضا 40 روز داشته پدرش فوت میکند و مادرش نوش آفرین به تهران آمده و در محله سنگلج در فقر و تهیدستی زندگی کردند.

از نوجوانی وارد فوج سوادکوه شد. سال 1275 پس از قتل ناصرالدین شاه قاجار فوج سوادکوه برای حفاظت از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده می‌شود. وی در دوران خدمت در قزاقخانه به سرعت رشد کرد و در سال 1280 ، به سرگروهبانی محافظین بانک استقراضی روسیه در مشهد و پس از چندی به وکیل‌باشی گروهان شصت تیر مسلسل ماکسیم منصوب شد. از همان رضا به دلیل مهارتش در کار با مسلسل در میان همقطارانش به رضاماکسیم معروف شد.

رضاخان مدارج ترقی را طی کرد که همه میدانیم برویم تا جایی که فرماندهی نیروهای قزاق مستقر در قزوین که در اختیار ژنرال آیرونساید انگلیسی بود به رضاخان واگذار شد. در آن زمان روسیه تزاری به دست بلشویک ها سقوط کرده بود و انگلیسی ها دیگر کاری در شمال ایران نداشتند و باید بار نیروهای قزاق را از گردن خود بر میداشتند و از طرفی هم نمیخواستند که این نیروها به دست ایرانیانی با افکار کمونیستی بیافتد. رضاخان و آیرونساید در این مورد همنظر بودند. حال نام این همکاری را مخالفین رضاخان نوکری انگلیسی مینامند این مشکل آنهاست. انگلیس میخواهد برود و قزاق را نمیخواهد بدست کمونیست ها بدهد. اگر من هم بودم میگفتم فرماندهی را به من ضد کمونیست بدهید. لذا نباید به این حرف مفت اهمیت داد که رضاخان را انگلیسیها آوردند. درعین حال اوضاع بلبشو کشور نیز به نفع انگلیسی ها نبود و آرزو داشتند که امنیت در کشور برقرار شود. این آرزو را البته خود ایرانیان نیز داشتند. برخلاف آنچه که مخالفان پهلوی ها در این سالها تبلیغ کرده اند رضاشاه نه حاصل مزدوری برای انگلیسی ها بلکه رضاشاه برآمده و نتیجه زمانه خودش بود. تو گویی همه چیز مهیا شده بود و او را فریاد میکرد. از مردم گرفته تا روزنامه نگار و روشنفکر و غیره همه از اوضاع بلبشو و ناامنی ناراضی بودند و از خدا یک قهرمان یک ناجی را میخواستند که رضاخان با همه اشکال و ایرادش ظهور کرد و الحق هم 90 درصد آرزوهای مردم آن روز ایران را برآورده کرد و اندک اشتباهاتش را باید به گل روی آن 90 درصد اعمال نیکش بخشید و دستمریزاد گفت. ما ایرانی ها همیشه عادت داریم نیمه خالی لیوان را نگاه کنیم و عیبجویی کنیم. (برنامه تلویزیونی «بفرمایید شام» کانال من و تو یک آینه تمام عیار از عادت زشت عیبجویی و تنگ چشمی ایرانی جماعت است).

کینه مصدق به پهلوی ها

از ظهور رضاخان تا 28 مرداد 32 قاجار جماعت دمی از فکر سقوط این نورسیدگان غافل نبودند. تنگ چشمی و حسد اشرافیت آنچنان چشم آنها را کور کرده بود که نمیخواستند «آسپیران غیاث آبادی بی سروپا (رضاخان) این قمر عقبمانده (کشور ایران) را به جایی برساند». اصل قضیه این بود. هنگامی که فعالیتهای سیاسی مصدق را دنبال میکنیم، ملاحظه میکنیم که حتا به بن بست کشانیدن مذاکرات نفت همه و همه در راستای سقوط شاه بوده است که قاجارها را به قدرت باز گرداند و در زمان آنها مشکل نفت را حل کند. در این باره به مدارک زیر توجه کنیم؛

قدم های مصدق به سوی قدرت مطلق و سرنگونی پادشاه

مصدق دکتر فاطمی را میفرستد که توسط محرمعلی خان، سانسورچی زمان رضاشاه، روزنامه های مخالف را ببندد. دکترفاطمی لیستی به محرمعلی خان میدهد و میگوید محرمعلی خان، این لیست روزنامه هایی است که حق نشر ندارند، چاپخانه های شان را پیدا میکنی و آنها را می بندی.

آنگاه مصدق وزارت جنگ را در قضیه 30 تیر به چنگ می آورد و پس از بستن دفاتر شاهپورها و شاهدخت ها مادر شاه را نیز به همراه آنان به خارج روانه کرد. این کار خلاف قانون بود. در هیچ جای قانون اساسی نیامده بود که شاهپورها حق فعالیت سیاسی ندارند فقط آمده است که حق ندارند وزیر بشوند. مصدق به وزارت دفاع و ارتش را از ارتباط مستقیم با شاه منع کرد و اینک با توصیه دکتر فاطمی معاونش به این نتیجه رسیده بود که «بایستی کاری کرد که شاه مجبور به مسافرت شود».

به نقل از موحد، جلد 2 صفحه 683 به نقل از یاد داشت اول اسفند مهندس حسیبی

با انحلال مجلس هفدهم که مجلس دست پرورده خود مصدق بود، دیگر خدا هم جلودار مصدق نبود.

با توجّه به مخالفت های پایدار دکتر مصدّق با رضا شاه، و سایر اعمالی که حال از او سر میزند آیا نابجاست که بگوییم که او سودای سرنگونی شاه را در سر می پروراند؟

حسین مکی، یار وفادار مصدق که تا آخرین روزها با مصدق همراه بود در ج1 ص 191 و نیز جلال متینی ص 348 مینویسند؛ «دکتر مصدق میخواست شاه را برکنار کند و مطمئنا چنین بود. از اوایل مرداد ماه 1331 اکبر میرزای صارم الدوله را فرستادند به اروپا تا با بچه های محمدحسن میرزا-ولیعهد احمدشاه_ ملاقات کند. دکتر صحت که طبیب مخصوص محمدحسن میرزا بود گفت؛ بچه های محمدحسن میرزا قبول نکردند».

هندرسون سفیر آمریکا در 19 اسفند 1331 در گزارش خود به واشینگتون مینویسد؛

مصدق که انگلیسی ها را بیرون رانده، مجلس شورای ملی را فلج کرده، و مجلس سنا را منحل کرده، همه سیاستمداران معروف را تار و مار کرده و بسیاری اعضای خاندان سلطنتی را به تبعید به خارج فرستاده، اینک سراغ شاه رفته است. شاید بعد از شاه نوبت مجلس باشد که از شر آن راحت شود. مصدق شاه را به چشم «فرزند آن شیاد و ستمکار (رضاشاه) می نگرد که همواره در تضعیف قدرت و اعتبار او می کوشد.

کودتای مصدق در 25 مردادماه 1332

اینجا بود که مصدق میزند به سیم آخر و جنگ آخر را آغاز میکند. هنگامی که فرمان عزلش را شاه مینویسد و توسط سرهنگ نصیری بدستش میدهد او حکم عزل خود را از وزرایش پنهان میکند و تنها به شایگان و فاطمی که خواستار سرنگونی شاه بودند نشان میدهد. مصدق به توصیه آنها نصیری را بازداشت میکند. فردا صبح از رادیو اعلام میکند که دیشب کودتایی را خنسی کرده است. و سوال اینجاست که کدام احمقی با دو کامیون سرباز می آید در مقابل مصدق که تانکها و نظامیان دور خانه اش را گرفته اند کودتا کند؟

اوج بیچارگی و حقارت مصدق در دادگاه نظامی است که بجای آنکه مردانه بگوید که من حکم عزل را نپذیرفتم و با بازداشت نصیری بر علیه نظام پادشاهی کودتا کردم، و دلایلش را هم مطرح کند، برای نجات جانش (که چندی از آن هم نمانده) میگوید من شک کردم که فرمان عزل جعلی باشد این بود که نصیری را بازداشت کردم. حتا مرغ پخته هم به این سخن میخندد. خوب آقا اگر شک داری همان زمان که نصیری را بازداشت کردی یک زنگ بزن به شاه بپرس آقا شما ما را عزل کرده اید یا خیر؟ چرا زنگ نمیزنی؟ برای آنکه نمیخواهی زنگ بزنی. برای آنکه خوب میدانی عزلت کرده و میخواهی بروی به دنبال زدنش. از رادیو اعلام میکنی که کودتا شده.

سیا و شاه و نیز بسیاری از سیاستمداران و ارتشیان ایران به فکر پایین کشیدن مصدق بودند و کار درستی هم میکردند. اما طرح آنها پس از بازداشت سرهنگ نصیری شکست خورد. روز 28 مرداد اما قیامی مردمی بر علیه مصدق بپا شد که آیت الله کاشانی نیز به حمایت شاه برخاست و با پیوستن نظامیان زیر فرمان مصدق به مردم مصدق سقوط کرد. این هم یک گفتار مفصل است که اگر لازم شد در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت.

دادگاه مصدق

کجای دنیا سراغ دارید که کودتاچی را در دادگاه عمومی محاکمه کنند و کجای دنیا سراغ دارید که دادگاه نظامی را در حضور خبرنگاران جهانی و روزنامه ها و رسانه ها برگزار کنند؟ و کجای دنیا سراغ دارید چنین دادگاهی به این آزادی را که در آن مصدق هرچه خواست گفت و هر بازی خواست در آورد و مظلوم نمایی کرد و غش کرد و خندید و گریه کرد و مسخره کرد و خوابید و (از همان کارهایی که همیشه میکرد) ؟ و کجا سراغ دارید بی حیاهایی که این دادگاه را بیدادگاه بنامند. (اینها همانهایی هستند که در برنامه «بفرمایید شام» به بهترین غذاها هم نمره یک میدهند!).

لینک مطلب «سالنامه ایران در جهان» که در آن نامه مصدق به شاه توسط عباس میلانی بیان میشود

http://www.blogger.com/post-create.g?blogID=378761...

انتشار از: