برگشتن از "دین"به معنای رهایی از "دین"نیست!

باتوجه به سرنوشت جمهوری اسلامی که چون گردبادی سهمگین و طوفانی در هم کوبنده و ویرانگرو داسی خون آلود وستمگر،تمام عرصه های جامعه را درنوردید و ما راهنوز هم در بند خود گرفتار دارد،بسیاری را از دین برگشته نموده است.نمادها ونمودهای این از دین برگشتن را هم در نسل دیروز که انقلاب سال57 بر شانه ها یشان و دستهای مان بر سریر قدرت جای گرفت و هم نسل بعد از آن که از انواع و اقسام موهبتهای ارتجاعی و عقب مانده آن بهره مند شده و میشود،میتوان آشکارا مشاهده کرد.به نظر میرسد،این واکنشی است منطقی در برابر هجوم عریا

برگشتن از "دین"به معنای رهایی از "دین"نیست!

باتوجه به سرنوشت جمهوری اسلامی که چون گردبادی سهمگین و طوفانی در هم کوبنده و ویرانگرو داسی خون آلود وستمگر،تمام عرصه های جامعه را درنوردید و ما راهنوز هم در بند خود گرفتار دارد،بسیاری را از دین برگشته نموده است.نمادها ونمودهای این از دین برگشتن را هم در نسل دیروز که انقلاب سال57 بر شانه ها یشان و دستهای مان بر سریر قدرت جای گرفت و هم نسل بعد از آن که از انواع و اقسام موهبتهای ارتجاعی و عقب مانده آن بهره مند شده و میشود،میتوان آشکارا مشاهده کرد.به نظر میرسد،این واکنشی است منطقی در برابر هجوم عریان و بی واسطه پندارها و اعتقادات دینی و هر آنچه بنام دین و دینداری بر جامعه رفته و میرود. اما اگر این برگشتن از دین را به معنایی صرفا صوری به منزله خراب کردن خانه ای تصور کنیم، آیا خراب کردن خانه میتواند به معنای ساختن خانه ای دیگر، آنهم از نوع ، جنس و مصالح دیگری باشد؟ "دین" بطور عام و در اینجا دین اسلام به معنای اخص آن که مورد نظر هست،امریست که تاریخا شکل گرفته و در طول این تاریخ تبدیل به امری فرهنگی و چنان مانوس با وجود ما گشته که گاهی تمیز و تشخیص امورات فرهنگیمان از دین  و یا بالعکس، نامحال و غیر ممکن است. دین از آنجایی که بنا به نهاد و ذات خود قصد داشته ودارد تا انسان را و بگفته ای دقیقتر فکر و اندیشه او را با خود کند وهمراه خود سازد  و فرصت و جای هر گونه پر سیدن و سئوال کردن را از او بگیرد و با پاسخهای همیشه آماده و رهنمودهای گسترده در تمام شئون زندگی، انسانها را مسخ نماید،گاهی در ناپیدایی خود آنچنان در عمق وجود وعقل و اندیشه انسانها جای میگیرد که تصور رهیدن و جستن از آن را غیر ممکن می سازد.برگشتن و یا رها کردن خود از بند دین و گسستن از آن ،خود به خود بمنزله رهایی و وداع با آن نیست!خطوط و رگه ها و ریشه های دین که در مورد ما به هزار و چهارصد سال پیش از نوع اسلامیش برمی گرددو قبل از آن نیز به قدمتی حد اقل چهار صد ساله در هیبت سلسله ساسانیان و دین زرتشت ظاهر شده، گواه این امر است. خودرا با دور کردن از سایه این درخت، آنهم با چنین ریشه هایی عمیق وتافته در زمین و ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهمان،نمی توانیم بیکباره خود را در پرتو خورشید دانایی و اندیشمندی بیابیم و بر خود و دیگران فخر اندیشمندی و دانایی بفروشیم. اگر بر گشتن از دین را همچون مثال بالا "خراب کردن خانه"بدانیم،تازه اول کار است که ببینیم و یاد بگیریم آن خانه جدید را بر کدام پایه وپی میخواهیم استوار کنیم!مصالح و ابزار مان کدامست و آیا اصولا به این چیزها فکر کرده و میکنیم؟و از این چرخ زدن در هوا  و معلق ماندن میان زمین و آسمان چون بادبادکی که ازشوق پرواز  نظر به زیر نداریم تا ببینیم هنوز با رشته و رشته هایی پیدا و ناپیدا بر خرابی آن خانه بسته ایم و این وارستگی و رهابودنمان به جایی خیلی  دور تر از آن "خرابه" ما را پرت نکرده است. ما ممکن است که بی دین شده باشیم اما این بی دینیمان هیچ دلیلی بر، از نوعی دیگر شدن نمی باشد.برگشتن از دین، دلیل برگشتنمان از پرسه های شاعرانه و گاها کودکانه در وادیهایی که از ما صبر و تامل و اندیشه میطلبد، نیست.هنوز این پیر،این "شعر و شاعری" حرف اول را در بیان خود و مشکلاتمان میزند. از عشق ها گرفته تا سیاستمان و زبان دوستی هایمان و خیلی از عرصه های دیگر ، هنوز شاعرانه است ،و جای تعجبی نیز نخواهد بود اگر جلادهایمان در هیبت حاکمان حکومت اسلامی  نیز  شاعران و یا شاعر مآبانی بودندو هستند  که گاهی و چندی در این سرای بی انتها پرسه زده و میزنند! چون شعر که برخاسته از احساس  است، در کرانه های خود ما را باعقل و اندیشه پیوند نزده و نمیزند و اندیشیدن در ژرفا و عمق واقعیتهای ملموس زندگی پیرامونمان  رانمی نمایاند. هنوز فرصتهایی که باید صرف پرداختن به همدلی ها و همیاری ها بر اساس اندیشناکیمان بر سرنوشت ملت و مملکت باشد صرف انتقامگیریهای زبانی و قلمی از هم میشود.هر سالگردی و هر واقعه ای در بطن رونده زندگی،بستری میشود بر تاختن و نه پرداختن به یکدیگر!هنوز در این که حکومت اسلامی کشتارهای خود را از سال شصت شروع کرده و یااز سال شصت و هفت بر سر و کله هم میزنیم. و در مورد دوازده فروردین"روز رفراندم جمهوری اسلامی" با زیرکیهای مختص به خود،بازی همیشه آشنای "کی بود کی بود،من نبودم" را برای هم بازی میکنیم!و در پی چرخاندن حریفانی از جنس خود و فقط در لباسی دیگر بوده، بدون چرخیدن بسوی خود و نگاه کردن به خود و دیگران که ما همه در اصل از یک ریشه ایم و خاستگاه فرهنگیمان یکیست .اگر کمی بخود اجازه صداقت و دوری از پیشداوریها و انصاف در نگریستن به یکدیگر دهیم،در کمال تعجب خواهیم دید،آنکه بر او اینچنان خشمگینانه و دشمنانه میتازیم و در زیر باران هر آنچه از فضاحت فرهنگی خود داریم،چونان آخرین دشمن و در آخرین کارزاربر سرش میکوبیم، توئیست است از جنس من، واو هم در من و با تو با هم میشود"ما"!  ما دوقلو وسه قلو وچند هزارها و میلیونها قلو هایی هستیم که ظاهر بیرونیمان وافاضه ها و افاده هایمان و تن پوشمان باهم فرق میکند وگرنه زادگان وبزرگشدگان ونفس کشیدگان یک آب و خاک و یک" فرهنگیم"!.وهر چه جغرافیای این شباهت از خانه به محله و از شهر به کشور گسترده میشود،این همسانی در گلوگاههای اصلی خودش ما را بیشتر شبیه هم میسازد!
چون نهادمان در فرهنگی دینی شکل گرفته و پرورش یافته،و هیچگاه بی پیغمبر و رهبر و مراد وقطب و خدا نمی توانیم ونتوانسته ایم خود رامعنا کنیم.  و بر همین اساس وقتی مارکس ویا لنین و مائو وارد ذهن ما می شود،پرتویی میگرددند از پیغمبر و رابطه ما با آنها میشود،مرید و مرادی! و اینچنین است که امروزه ،از اسلام برگشته هایمان عریانی تن خود را با لباسی از زرتشتیت و مسحیت وانواع دیگر دین و مذهب پر میکنند و در نهاد خود "انسانهای دینی"باقی می مانند. زرتشتیت و حکومت تئو کرات و مذهبی ساسانی با ملت همان کرد که آن تازیانه های  دین امروز در هیبت و هیکل اسلام پشت همه ما را شکافته و بر ما تازیانه میزند.مسیحیت نیز در اوج اقتدار خود با بر پا کردن انگیزاسیون و بر آتش افکندن،اندیشمندان و متفکران زمان خود با هزار و یک حیله و دستاویز میخواست در را بر همان پاشنه ای بچرخاند که تا آغاز دوره رنسانس  در اروپا میچرخید!  دین خواهی و دینخویی در برگشتن از اسلام و نهادهای درونی و بیرونیش ،میسر نمی شود.برای رهایی از آن و رها کردن خود از دین و دینخویی باید خود را ونگاه به پیرامونمان را با بکار آوردن اندیشیدن و فکر کردن در این که خود سزاوار و توانای به اندیشیدن و فکر کردن هستیم،عینیت ببخشیم.معنای زندگی را در ژرف ترین و پنهان شده ترین زوایای آن با عقل و اندیشه خود بپرورانیم و دل در این توانایی های خود ببندیم.آموزگاران ما و میراث به ارث مانده از آنها که حاصل قرنها تلاش حکیمانه است!که تا به امروز به ما رسیده، اگر راهگشا و راهنما و فانوس راهمان بودند،سرنوشت ما امروز چیز دیگری بود! و ما را عاقبت بخیر نموده بود! این وادی سوزناک و ترسناک واین چاه دهان گشوده از نادانی ها  وجهل و تباهی از کجاست که با برگشتن از اسلام و دور کردن خود از آن، باز هم با نگاهی ،حتی نه خیلی تیزبینانه در آینه، همان آدم دینخو و همان فرهنگ دینی ست  که از اینه بر ما نظر میکند! و این فرهنگ دینی ست که ما را و نهاد و اعماق وجودمان رانسبت به هم بدبین،شکاک و غرض آلود،توطئه گر و درغگو و فرصت طلب کرده وما را چنان در تور خود از خود بیخبر ساخته که در مسیری دایره وار و گویا ابدی و جاودانه ،جسور در تاختن  و برانداختن  به یکدیگر،نموده است. از مردانگی میگویم ودر نامردیها و با نامردی بر یکدیگر چونان هیولاهای فرودآمده از کرات آسمانی! میتازیم.در برخورد با یکدیگر با فریادهای گوش خراش برگرفته از سراسر "تاریخ اخلاق دینیمان"چنان غرق در گرداب  بی اخلاقی ترین برخوردها میشویم وسپس  آسوده خیال از این همه "اخلاق"، شبها با خیالی آرام و راضی از خود سر به بالین هر شبانه مان میگذاریم. تاریخمان را واژگونه مینمایانیم و از این واژگونگی ،خود سالها پیش در دره هولناک رژیمی سرا پا مسلح به "اندیشه ها و افکار دینی" واژگون گشته وآنگاه با عوض کردن قبله گاهمان ، و این بار نیز از همان نوع و ریشه واندوخته ها، قصد شوریدن بر مشکلات و معضلات خود داریم.این شورش ها وشوریدنها در دور تسلسلی باطل، باز کودکانی عقیم بدنیا خواهند آورد!هر گاه  اگر این بر گشتنها و شوریدنها و عصیانها را به سلاحی از تفکر،اندیشه وفکر"خود"،نه فکری عاریتی  وبر اساس رابطه  مراد ومریدی  واستاد و شاگردی  بنا نکنیم،کاممان از تلخی تلاشهای بیهوده ، همیشه تلخ خواهد ماند.
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.