تحریم

جا به جایی قدرت شاخص اصلی روندهای سیاسی کشور بوده و می رود تا به مساله روز تبدیل شود؛ در آن صورت، می توان تصور کرد که قطعنامه و پیام های همراه آن می تواند به یک سویه شدن منطقه خاکستری، استواری اراده تغییر در جنبش سبز و تشدید درگیری ها در اردوی حکومت کمک کند. آیا مردم ایران حاضرند، به نتایج منفی این فشارها به مثابه بهای آزادی، بنگرند و شرایط مثبت جهانی را در خدمت تغییر و یکسره کردن کار حکومت بگیرند و یا آنگونه که بدبینان میگویند، زیر بار فشار قد خم کرده، اقتصاد صدقه ای و حکومت رمالان را...

جا به جایی قدرت شاخص اصلی روندهای سیاسی کشور بوده و می رود تا به مساله روز تبدیل شود؛ در آن صورت، می توان تصور کرد که قطعنامه و پیام های همراه آن می تواند به یک سویه شدن منطقه خاکستری، استواری اراده تغییر در جنبش سبز و تشدید درگیری ها در اردوی حکومت کمک کند. آیا مردم ایران حاضرند، به نتایج منفی این فشارها به مثابه بهای آزادی، بنگرند و شرایط مثبت جهانی را در خدمت تغییر و یکسره کردن کار حکومت بگیرند و یا آنگونه که بدبینان میگویند، زیر بار فشار قد خم کرده، اقتصاد صدقه ای و حکومت رمالان را باز هم تحمل خواهند کرد؟ پاسخ این سوال هر چه باشد، دریافت آن چندان به درازا نخواهد کشید.

صدور قطعنامه چهارم تحریم از سوی شورای امنیت؛ بار دیگر گفتگوی گسترده ای را در میان نیروهای اپوزیسیون دامن زد . پیشتر، در زمان ترکتازی جورج بوش پسر، که نظریه "محور شرارت" بر سیاست خارجی ایالات متحده در رابطه با کشور ما حاکم و شبح جنگ بر فراز کشورمان در پرواز بود، تحریم و تشدید آن عمدتا در خدمت فضای جنگی قرار داشت. در آن زمان که از اپوزیسیون قدرتمند هم خبری نبود و چشم انداز روشنی در مقابل جامعه قرار نداشت، نتیجه عملی تحریم در ایران عمدتا فقر و فلاکت بیشتر مردم می بود.

امروز اما، شرایط تغیرات محسوسی کرده است:

- گر چه هنوز هم اینجا و آنجا از "گزینه نظامی" یاد می شود، اما با پیروزی دموکرات ها و استقرار اوباما در کاخ سفید، این گزینه از دستور کار سیاست خارجی ایالات متحده اساسا خارج شده و در نتیجه "تحریم" و "جنگ" دیگر هیچ رابطه قابل فهم و نگران کننده ای با هم ندارند و با تحریم نمی توان از این زاویه مخالفت کرد.

- در داخل کشور، تولد و رشد شتابان جنبش سبز، معادلات استراتژیک را دگرگون کرد. این جنبش که بر پایه همکاری رانده شدگان از حکومت و سرکوب شدگان به دست حکومت پدید آمد، با طرح گفتمانی انسانی، ملی، دموکراتیک و مدرن چشم انداز تازه ای را در مقابل جامعه ایرانی گشود. حضور هزاران کادر ورزیده و با تجربه، بر آمده از جنبش های ملی، چپ و مذهبی، در درون جنبش سبز و حرکت متین آن در سالی که گذشت، تولد و حضور نیرویی توانا و با ظرفیت مسئولیت پذیری و حکومتگری را رغم زد و مردم ایران می روند تا در سیمای این جنبش، آلترناتیو مورد اعتمادی را بیابند. دوام جنبش سبز و اعتماد روزافزون مردم به آن، موقعیت نظام ج.ا را بیش از پیش دشوار کرده است. پایه اجتماعی نظام هرگز تا بدین حد لاغر نبوده است. علی خامنه ای که امروز بخش بزرگی از پایه گذاران نظام را در مقابل خود می بیند، بیش از هر زمان به باندها و محافل نفتی- نظامی- امنیتی متکی شده و به ناچار منویات آنان را نمایندگی میکند به گونه ای که می توان کشور را آوردگاه دو نیروی متخاصم تصور کرد که در یک سو پیشگامان مردم به طلایه داری جنبش سبز و در سوی دیگر باند های فوق الذکر به زعامت خامنه ای صف آرایی کرده اند. "کهریزک"و "فتح المبین" به مثابه جز کوچکی از سی سال جنایات و تبهکاری این باندها و اعقاب و انصارشان، راه مصالحه را مسدود کردند و امروز اگر روند انتقال قدرت، به مثابه روند اصلی تحولات کشور، با افت و خیز همراه شده است، این نه نشانه فقدان اراده معطوف به قدرت در جنبش سبز و یا وجود شانس قابل رویت توافق و سازش، بلکه ناشی از وجود "منطقه خاکستری" نسبتا بزرگی است که هم اکنون میان دو اردوگاه وجود دارد.

اتخاذ هر تصمیم تعیین کننده ای تا حدود زیادی در گروی تعییرات و سیر رویدادها در این منطقه خاکستری است، که در آن توده وسیعی از لایه ها و اقشار مختلف - از بخش هایی از طبقه سرمایه دار تا بی چیزان اعماق، از بی خبران تا مرددها و از آنهایی که در همه حال در کنار قدرت حاکم و پیروزمندان قرار دارند تا پاسداران، بسیجی ها و روحانیون دون پایه - حضور دارند.

در جهان امروز، دیپلماسی هر کشور فقط تا جایی که مدافع منافع ملی آن کشور باشد، دارای منطق قابل فهم است. بنا براین از دول غربی، چین و یا روسیه این انتظار را داشتن که در سیاست خارجی خود، به منافع مردم ایران توجه کنند، در بهترین حالت ساده لوحی سیاسی است. در عین حال عدم توجه به نظرات و تصمیمات دول دیگر و بویژه دولت های بزرگ و تاثیرات این تصمیمات بر حال و آینده کشور، و عدم بررسی امکانات تاثیر گزاری بر آنها، چیزی به مراتب بدتر از ساده لوحی است.

قطعنامه چهارم شورای امنیت سازمان ملل را نه مردم ایران پیشنهاد کردند و نه نیروهای اپوزیسیون. امریکا و دول اروپا مبتکر و مدافع پیگیر آن بودند و چین و روسیه هم از آن پشتیبانی کردند. ایالات متحده در پروژه در هم شکستن مقاومت ج.ا ، منافع استراتژیک خود در خاور میانه، آسیای میانه و قفقاز را پی میگیرد که کنترل منابع نفتی این مناطق و اعمال کنترل کامل بر منابع و بازارهای انرژی جهان، محور اصلی آن است. نه چین و نه روسیه تحت هیچ شرایطی حاضر نیستند، که دژ ایران فرو بریزد و امریکا با دستیابی به اهدافش در منطقه، گلوی آنها را در چنگ بگیرد. ج.ا روی این تضاد - و به درستی- حساب باز کرد و تا پیش از قطعنامه اخیر، بازی با این تضاد، در وجه غالبش جواب میداد، اما این بار جواب نداد و در نگاهی دقیق تر، جواب عکس داد. اینکه در پس پرده چه گذشت و تیم اوباما تا چه میزان در معماری نظم نوین جهانی، چین و روسیه را همراه کرده است، امریست در حوزه حدس و گمان ولی یک نکته مسلم است: هیچ دیپلماتی روی اسب بازنده شرط نمیبندد و سوال این است که آیا برای دیپلماسی چین و روسیه دوران احمدی نژاد پایان یافته است و رای مثبت به قطعنامه را در عین حال باید پیامی به جامعه و اپوزیسیون ایرانی هم دانست؟ برای پاسخ مثبت به این سوال دلائل موجهی وجود دارد: برای ایالات متحده، ج.ا. کانون تولید شر در منطقه است. کانونی که باید - به زبان بوش "خاموش" و به زبان اوباما "مهار" شود. در زمین بازی سیاست ایران اما، با حذف پروژه حمله نظامی - تنها سه احتمال وجود خواهد داشت: حفظ و به زانو در آوردن رژیم احمدی نژاد- خامنه ای، گفتگو با نظامیان و توافق بر اساس انتقال همه قدرت به آنها، و یا کمک به انتقال قدرت به جنبش سبز به زعامت موسوی. به همان میزان که برای امریکا، انتقال قدرت به موسوی، که بدبینی اش به "غرب" را پنهان نمیکند- در مقابل دو آلترناتیو دیگر، میتواند نامطلوب ترین تلقی شود، برای روسیه و بویژه چین این انتقال می تواند مطلوب باشد، چرا که ایران تحت رهبری موسوی، نه خود حیاط خلوت غرب خواهد شد و نه دست امریکا را در تبدیل خلیج فارس، آسیای میانه و قفقاز به حوزه نفوذ بی رقیب باز خواهد گذشت.

چه این تحلیل و ارزیابی درست باشد و چه نادرست، یک نکته روشن است، چین و روسیه با رای خود اعلام کردند که سیاست "نگاه به شرق" ج.ا. شکست سنگینی خورده است و زین پس با دولت محبوب خامنه ای چون گذشته همراهی نخواهند کرد. این پیام نمیتواند مورد استقبال ایرانیان قرار نگیرد و بویژه در منطقه خاکستری تاثیرات مثبتی بر جا نگذارد .

قطعنامه چهارم وقتی به اجرا در آید و با تحریم های فوق العاده امریکا و اروپا هم همراه شود، به رغم همه تلاشی که برای محدود کردن دامنه تاثیر آن به حکومت و امکانات آن صورت گرفته، تاثیرات سویی بر اقتصاد کشور و زندگی مردم، بویژه تهیدستان جامعه خواهد گذشت. تا جایی که به کشور و مردم ایران مربوط میشود، مسولیت تمام عواقب تحریم ها متوجه علی خامنه ای و باندهای نفتی- نظامی-امنیتی حاکم است. فلاکت موجود که با افزایش تحریم ها شدیدتر هم می شود، سرنوشت مقدر کشور ما نبود. در عین حال اگر بپذیریم که :

۱-خطر جنگ، حمله خارجی و تجزیه، کشور را تهدید نمی کند .

۲- " جا به جایی قدرت" شاخص اصلی روندهای سیاسی کشور بوده و می رود تا به مساله روز تبدیل شود؛

در آن صورت، می توان تصور کرد که قطعنامه و پیام های همراه آن می تواند به یک سویه شدن منطقه خاکستری، استواری اراده تغییر در جنبش سبز و تشدید درگیری ها در اردوی حکومت کمک کند. آیا مردم ایران حاضرند، به نتایج منفی این فشارها به مثابه بهای آزادی، بنگرند و شرایط مثبت جهانی را در خدمت تغییر و یکسره کردن کار حکومت بگیرند و یا آنگونه که بدبینان میگویند، زیر بار فشار قد خم کرده، اقتصاد صدقه ای و حکومت رمالان را باز هم تحمل خواهند کرد؟ پاسخ این سوال هر چه باشد، دریافت آن چندان به درازا نخواهد کشید.

 

انتشار از: