مفهوم برخی واژه های اجتماعی و بکار گیری آنان

بله معیارها برای سنجش زیبائی در انسانها متفاوتند. معیار برخی فقط زیبائی ظاهری است. اما زیبائیهای دگر وجود دارد که احتمالا ابژکتیو نباشند. البته چه زیبا خواهد بود اگر انسان هم ازنظر ظاهر زیبا باشد و هم ازنظر معنوی زیبا باشد.

 

(1)

مثلی است معروف که گویند: "بیگانه گر وفا کند خویش من است"

من ازامروز مطالبی دردیوار فه یسبوکم می نویسم که مورد استفاده همه باشد. هدف اصلی تفسیر واژه هائی هستند که روزانه بکار برده می شوند و در واقع از ضروریات زندگی خواهند بود. ازعزیزان و دوستان تقاضا دارم، مطالبی که بنظرآنها خوب نیست، حتما با ای میل به من تذکر دهند که خودم را تصحیح کنم. بهر حال من کوشش می کنم وفا کنم نه جفا آورم.                   

نخست واژه انتخاب

در انتخاب تمام جوانب کار را بسنجید. مثال، گویند: "بی گدار به آب نزنید". این انتخاب و نکاتی که انتخاب کننده در نظر دارد و برای خود به معیار انتخاب در زندگی خصوصی تبدیل می کند، برای مثال در انتخاب نکات مهم به شرح زیر اند:

از نظر روانشناسی، دیدار نخست نقش عمده ای دارد. پس اول جمال و زیبائی، دوم دهان باز کردن و صحبت کردن، سوم رفتار و نشست و بر خاست، چهارم اطلاعات عمومی و سطح سواد اجتماعی درمورد جهان، پنجم مرام و ایدئولوژی، ششم سواد کلاسیک و مشاغل انجام شده تا کنون، هفتم تجربیات و خلاقیت و نکات مثبت یا منفی که انسان در زندگی انجام داده است.

اینها عمده ترین مسایلی هستند که در زندگی هر انسانی نقش ویژه ای دارند. برخی ها زیبائی را فقط در ظاهر نمی بینند، بلکه زیبائی معنوی نیز شرط است.

مثال و پند جالبی است از نظامی گنجوی: گویند از مجنون پرسیدند، کجای لیلی آنقدر ترا مجذوب کرده که سه ماه فقط برای دیدن او سرچشمه ای می نشینید؟

در پاسخ گفت: بیائید و لیلی را از چشم مجنون ببینید.

بله معیارها برای سنجش زیبائی در انسانها متفاوتند. معیار برخی فقط زیبائی ظاهری است. اما زیبائیهای دگر وجود دارد که احتمالا ابژکتیو نباشند. البته چه زیبا خواهد بود اگر انسان هم ازنظر ظاهر زیبا باشد و هم ازنظر معنوی زیبا باشد.

در پیش درباره انتخاب برای تشکیل خانواده و شریک زندگی برای هردو طرف(زن و مرد، دختر و پسر) نکاتی را نوشتم و در مدت فقط یک شبانه روز، حدود 70 نفر برایش کامنت نوشتند. مطمئنا اگر مطلب بیشتر امکان و شانس دیدن در میان دوستان من و دیگران می داشت، تعداد علاقمندان به آن بمراتب بیش از این می شدند. بعلاوه یاد داشتها و پرسش هائی نیز خودم دریافت کرده ام که پاسخ آنها در ادامه خواهد آمد که خلاصه پاسخها و انتشار آن در دیوار فه یسبوکم بدون اشاره به نام پرسش گر است و آن برای اطلاع عمومی است.

 دوم واژه صداقت

امروز نوبت واژه  و صفت صداقت است. در واقع یک تعریف از صداقت در فرهنگ دهخدا داریم که آوردنش در اینجا زیانی ندارد: "و بروز این صفت در آدمی بر اثر محبت و عشق باشد نسبت به معشوق حقیقی. و صداقت را پنج درجه است. اول صفا، دوم غیرت، سوم اشتیاق، چهارم محبوبیت و پنجم تحیر است. " البته مثالهای دهخدا برای چندقرن پیش درست بوده اما امروز معیار دگری برای برخی از این نکات داریم. در حقیقت، صادق یعنی راست گو است. این نکته مهم باید در جامعه خاورزمینی جابیافتد که صداقت داشتن شرط اولیه زندگی متمدنانه است. خیلی ها حتی نام فرزند مذکر را صادق می گذارند، اما متأسفانه در اثر تعلیم و تربیت دیکتاتوری مذهبی و غیرمذهبی برخی ها با آنکه نام شان صادق است، نا خود آگاه، صادق نیستند و احتمالا این در اثر همان تعلیم و تربیت در سیستمهای دیکتاتوری است. در فرهنگ اسلام زده ما، اکثرا حتی غیر مسلمانان که درجامعه اسلامی و دیکتاتوری تعلیم و تربیت دیده اند، فراوان، درباره صادق بودن و صداقت و راست گوئی حرف می زنند، اما کمتر به حرفهای خود عمل می کنند. اوحدی شاعر برجسته ایرانی مثلی دارد در مورد راستی و درستی که به صداقت انسان نزدیک است، من آن را در اینجا می آورم. او گفته است:

."راستی زهریست شکرین انجام + کج نباتی که تلخ سازد کام"

بله، صداقت واقعا مانند زهر است و کام انسانها را تلخ می کند، اما صادق بودن شیرین ترین لحظات زندگی است. مولوی بزرگ در رابطه، دوری جستن از ظاهر سازی و تشویق به راست گوئی، شعری دارد که خطاب به عاشق و معشوق و می گوید:

جز من اگرت عاشق شیداست بگو      ور میل دلت بجانب ماست بگو .

ورهیچ مرا در دل تو جاست بگو      ورهست بگو، نیست بگو، راست بگو .

همانطور که اشاره شد، ما در سیستمهای دیکتاتوری از صداقت بیش ازحد حرف می زنیم، اما با تأسف به آن کمتر عمل می کنیم. درعوض یاد گرفته ایم  زیاده از حد سوگند بخوریم. به گور پدر و مادر و برادر و خواهر و امامان و پیامبران و کلام خدا و خود او. من هرگز شخصی را که بیش از پنجاه سال پیش می شناختم از یاد نمی برم. این مرد بزرگ سید بود و سواد هم نداشت، اما هرگز تا آنجا که من می دانستم به امامی سوگند یاد نمی کرد. تنها سوگند او به راستی و درستی بود. سید فرامرز نان هم نمی خورد و از میوه های طبیعت استفاده می کرد. او را به دلیل رقابتی که با هیچ کس نداشت، کشتند. بهرحال اغلب قسمها درفرهنگ اسلامی هم دروغ محض اند و صداقت ندارند. مولوی بر این نکته دقیق تأکید می کند که راست گفتن، یک نوع اطمینان دادن است و هیچ رنجش و دلخوری نیز در آن نباید باشد و اصلا نیاز به توجیه گری هم برای صادق نبودن مان نیست. آنچه که می گوئیم نه از روی نیاز بلکه صادقانه باید باشد. گرچه ما خود را قانع کنیم و به خود بقبولانیم این توجیه گری، در رابطه با نبود صداقت، اما خود را با این عمل نادرست یعنی با خود صادق و رو راست نبودن، خوشبخت می دانیم. در حالیکه شاعران گرانمایه ما در اشعار پند آمیز شان، خوش بختی را در راستی و درستی و صداقت می بینند و اگر حرفی می زینم، بدون توجیه گری روی آن حرف بمانیم

راستی شغل نیک بختان است      هرکه را هست نیک بخت آن است

دل ز بهر چه در کجی بستی      راستی پیشه کن ز غم رستی  .

امثال و حکم دهخدا

یکی از عوامل پیشرفت در درازمدت همین راست گوئی است. متأسفانه در همه کشورهای دیکتاتوری دروغگوئی بخشی ازتعلیم و تربیت است و باید این تناسب را بهم زد و فرهنگی نو ساخت که بر راستی و صداقت استوار باشد.

درباره روز نخست یعنی 30. 7. 2014 و مسئله انتخاب که تاکنون حدود 80 نفر کامنت نویس داشته است و چند نفر هم لطف کرده و خصوصی برای خودم نوشته اند. روز دوم و سوم مسئله صداقت و توضیح آن بود که گویا فقط 38 بیننده داشت و پرسشی نیز طرح شده که من در زیر سعی می کنم به آن در جمع پاسخ گویم.

از نامه های دریافتی، گرچه یکی از مطالب نیز هیچ ارتباطی با موضوع ندارد، اما من از این نوشته ها خیلی چیزها یاد می گیرم. در عین حال بعضی از این عزیزان درباره نکات دوم تا چهارم نظراتی داده اند، قسمت اول این نوشته چکیده بیانات آن عزیزان است، که در اینجا می آورم. "درباره بیشترین پیوندها، نه فقط در خاور میانه و کشورهای اسلامی، بلکه به احتمال قوی در سراسر جهان آن شرط اول، یعنی لحظه دیدن جمال و زیبائی صداقت دارد و عامل اصلی پیوندها بین دختران وپسران اند. انسانهای با احساس بطور طبیعی شیفته یک دیگر می شوند و بعد ازچندی به دلایلی که احتمالا خودهم نمی دانند چرا؟ پیوندرا ازهم گسیخته اند". البته خوانندگان با هوشی که با دقت بس زیاد تری توجه کرده و برایم نوشته اند، کاملا درست می گویند، همان نظر اول کار خود را می کند. این نکات چکیده ای بود از نامه دوستان اما قسمت دوم و پاسخ من به پرسشهائی که شده از قبیل، آیا فکر نمی کنید که بی گدار به آب زدن و ظاهر سازی و پای بند نماندن به عهد و پیمان می تواند نقشی در این جدائی داشته باشد؟ پرسشهای بسیار مهمی شده. بله، حتما اینها در جدائی نقش مهمی دارند. بهر حال این دوستان بسیار عزیز در نوشته های خود به دیگر عواملی که حتما نقش بزرگ تری در جدائی ما بین دو نفر دارند، اشاره نکرده اند. در اینجا، من کوشش می کنم در پاسخ به این پرسشها به دلیل شغلی ام به عنوان مشاور خانواده و تجربه عملی که در زمینه گفتگو باجوانان کسب کرده ام، بیشتر آن را بشکافم و بخشی از این عوامل را به عرض عزیزان خواننده برسانم. ببینید زیاد تعجبی ندارد اگر انسانها، اغلب در ایام جوانی، بدون توجه به خیلی از مسایل، عاشق می شوند و به خاطر این عشق پشت پا به همه چیز می زنند، حتی به پدر و مادر هائی که بچه های شان را به حد پرستش دوست دارند و می خواهند در زندگی به سبک خود خوشبخت ترین باشند. ما به خوبی می دانیم که یکی از عوامل عشق، ظاهرش همان مسئله جنسی است و این نکته روابط جنسی نه عشق واقعی، به آن اندازه مهم بوده که در برخی ادیان خدا را هم بخود موظف و مشغول داشته است و بخش زیادی از کتاب مقدس اش را، به از تنه به پائین اختصاص داده است. بهر حال از عواملی که باعث جدائی دو نفر می شوند که روزی عاشقانه همدیگر را می ستودند و دوست می داشتند، علاوه بر آن نکاتی که دوستان به آنها اشاره کرده اند، نکات دیگر، به شرح زیر هستند:

اول باید بدانیم که این دو فرد گرچه در یک کوچه زندگی کنند و یا از یک قبیله و ملیت باشند و حتی یک مدرسه بروند و با یک زبان صحبت کنند، دارای دو شیوه تربیت متفاوتند و از دو پدر و مادر متفاوت هستند و رفتار و بیان و شیوه برخوردی متفاوت یاد گرفته اند و به آن عادت کرد اند. پس در آن مرحله نخست و احساس عاشقانه نه فقط این نکته ها، بلکه همه نکات دیگر مانند جهان بینی و سطح سواد اجتماعی و کلاسیک و مشاغل و ثروت و ارث و امثال کمتر دیده می شوند. نکات اختلاف در زندگی را پس از پیوند و اعتماد بیشتر بهم بروز می کند و همین ها خود باعث جنگ و جدل و همان عمل نکردن به عهد و پیمان و نهایتا جدائی می شود و اگر انعطاف پذیر نباشیم و مرغ ما فقط یک پا داشته باشد و به هیچ وجه برای همدیگر گذشتی نشان ندهیم، یعنی یکدنده بمانیم، بس زود تر از آن که انتظار می رود، آن وصلت و رابطه عاشقانه پایان می یابد. این طبیعی است پیوند عاشقانه دو نفر، تعریفی دارد که با مسایل جنسی تا حدودی جدا است. به دیگر سخن این رابطه فقط در زیبائی و مسایل جنسی خلاصه نمی شود. جمال و زیبائی گرچه مهم اند اما زود گذرند. در عوض منش و رفتار آدمی می ماند. آن مثال لیلی و مجنون، نظامی گنجوی در تعریف انتخاب که قبلا آوردم تا حدودی صدق می کند. مثال دیگر داریم که: "مجنون رخ لیلی از مرگ نیندیشد". در اینجا منظور از رخ، منش و رفتار لیلی بود و الی لیلی زیبائی ظاهر چندانی نداشت. مولوی در یکی از اشعارش گوید:

گفت لیلی را خلیفه کاین توئی       کز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی       گفت خامش چون تو مجنون نیستی.

(غوی = تابع هوا و هوس)

دوم عوامل ابتدائی که باعث شکست رابطه عاشقانه می شود. خصلت و آثار بد پدر شاهی و بد زبانی و غرور بی جا، نداشتن اعتماد، ضعف انسان، بی توجهی به عهد و پیمان، بی مسئولیتی در برابر خود و طرف مقابل و بچه ها اگر باشند و سوء استفاده از سادگی و عاقبت حسادت و چشم چرانیها که این ها بزرگ ترین لطمه را به هویت و شخصیت خود انسان، دارای این خصوصیات، از هر طرف می زند. این نکته مرا بیاد مطلبی در زمان خود مترقی و امروز ارتجاعی، انداخت که زنده یاد پدرم همیشه می گفت: "اگر دندان درد بگیرد چکار اش می کنند؟ آن را می کشند". امروزه این نکته شامل مرد و زن می شود. درباره این نکات اگرعلاقه بود، برایم بنویسید، با کمال میل بیشتر توضیح داده خواهد شد.

سوم عواملی که می توانند از جدائی جلو گیری کنند چه چیزهائی هستند؟ در مراحل نخست؛ منطقی بودن طرفین و شعور انسانی و احترام به حقوق هر دو جانب و درعین حال پای بندی به اصول و تعهدات چه شفاهی و چه کتبی است، جستجوی جدی برای یافتن راه حل همه مشکلات. در مرحله دوم هدف به پیش بردن زندگی عاشقانه است از هر طرف و توجه به خواستهای طرف مقابل. مثلی است که همیشه باید در مدنظر باشد، یک انسان عاشق، قدر زر زرگر شناسد و قدر گوهر گوهری، را فراموش نکند. اگر از نظر فرهنگی اختلافی وجود دارد، قبل از بروز مشکلات، باهم به بحث گذاشته شود. برای مثال اگر با هم اختلاف جهان بینی وجود دارد. خیلی ساده بنشینند و مسئله را حل و فصل کنند. حتما یکی از طرفین حق دارد و باید بتواند طرف مقابل را قانع کند و طرف مقابل، به فرض چون با منطق است اگر مطلبی واقع بینانه طرح شده باشد، باید بپذیرد. پس اختلاف رفع خواهد شد. اما، مجددا فرض کنیم یکی از طرفین (زن یا مرد) بطور کامل قانع نشود. برای قانع نکردن یا قانع نشدن؛ دو حالت داریم نخست، طرفی که حق به جانب است، نتواند طرف مقابل را قانع کند. دوم یکی از طرفین بداند و آگاه باشد که طرف مقابل درست می گوید، اما بنا به عادت، او از اول راهش را انتخاب کرده است و نمی خواهد قانع شود. این هم عوامل گوناگونی دارد که توضیح آنها این مطلب را به درازا خواهد کشاند و در اینجا برای جلو گیری از طول کلام از توضیح بیشتر خودداری می شود. اگر علاقمند داشت و پرسشی شد حتما توضیح داده خواهد شد و به پرسشگر ارسال می گردد. برای دو حالت نامبرده فوق مسئله انعطاف پذیری نقش مهمی دارد. به عنوان مثال یکی از اختلاف ها بر سر شیوه انتخاب جاه و مکان، انتخاب مبل و وسایل منزل و انتخاب راه وروش زندگی است. مثلا شرکت در تظاهرات و دفاع از حقوق دیگران و حمایت از یک خط سیاسی و اجتماعی خاصی. اینها نیاز به درجه انعطاف پذیری دارد. اگر آن خط سیاسی طرف مقابل لطمه ای به جامعه وارد نیاورد، مانند نژاد پرستی، هواداری از رژیم دیکتاتوری و آنارشیسم، پس می شود راه حلی یافت و طرف مقابل را تحمل کرد و با علاقه همکاری کرد، به شرطی که در منزل و نزد بچه ها مطلبی در رابطه با آن خط سیاسی گفته نشود. برای نمونه تاکنون بچه من از دهان من نشنیده که باباش چه خط سیاسی را دنبال می کند. البته خود او از نوشته های من مطلع شده است و حتا با دوستانش در سخنرانیم نیز شرکت کرده است. پس تا آنجا که از جانب این بچه ها، مانند حق طبیعی خود پرسش نشود، نیاز به بیان نظر نیست و هیچ لزومی ندارد برای یک ایدئولوژی خاصی تبلیغ کرد. در اینجا مثالی تاریخی و زنده در قرن بیستم داریم که زن و شوهر فرانسوی هر دو از سر شنا سان و اعضای رهبری احزاب سیاسی خود، (سوسیالیستی یا همان سو سیال دمکرات و کمونیستی) بودند، اما چهل سال با هم زندگی آرامی داشتند و بدون در گیری. البته یکی از آنها راهش درست بود و دیگری نه، اما علیه یکدیگر، هیچ تبلیغی حتی رقابتی نمی کردند و عاشق و معشوق هم بودند. این نکته را باید از زبان بچه های آنها شنید که گویا مصاحبه هائی در این باره داده اند و مطالبی هم به زبان فرانسه نگاشته اند. باید چیزهائی که هیچ زیانی به زندگی انسانها نمی رساند، بخاطر دوست داشتن طرف، با آغوش باز پذیرفت. شاعر در مورد انتخاب مکان زیستن عاشق و معشوقی گوید:

 گفت معشوقی بعاشق کی فتی      تو بغربت دیده ای بس شهرها

  پس کدامین شهر از آنها خوشتر است       گفت آن شهری که در وی دلبر است

امثال و حکم دهخدا

بنابراین انعطاف پذیری مسایل  انتخاب شیوه زندگی را حل می کند. ما مثالی در فارسی و کردی و احتمالا دیگر زبانها داریم که گوید: اهل کدام کشور یا شهری؟ در پاسخ شنیده می شود که هنوز پیوند زندگی را با کسی نبسته ام. یعنی من اهل آن شهر و کشورم که شریک زندگی آینده من اهل آن کشور و شهر باشد. این توضیحی بود درباره فقط دو واژه اجتماعی و پاسخی به چند پرسش مطرح شده در همین زمینه. آرزو دارم همه بتوانند از آنها استفاده کنند.

هایدلبرگ آلمان فدرال، 4.8.2014                                   دکتر گلمراد مرادی

dr.g.moradi41@gmail.com

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.