ماجرای یک اعدام

کرم پک محکمی به سیگارش زد و حرف رفیقش را قطع کرد: - آره. فردا صبح اعدامم می کنند. هر کسی سرنوشتی دارد. این هم سرنوشت ما شد. که فردا در کنگاوراعدام شوم.

 

 

کنگاور------------------ .------------- اعدام کرم فشخورانی 
بعد از ظهر یکی از روزهای پائیز سال 1361 بود. آشیخ زمانی، حاکم شرع شهر کرمانشاه در دادگاه پشت میز کارش نشست. پرونده ای را که به تازگی دم دستش نهاده بودند ، سرسری نگریست و با نگاهی مالامال از شقاوت و بی رحمی پیشانی محکوم به اعدام را که در برابرش پشت میز کوچکی نشسته بود گزید و گفت: - آقای کرم فشخورانی حکم اعدام شما توسط دیوان عالی کشور تائید شده است. وصیتی دارید؟ اگر آری بنویسید!
دم دست کرم یک خودکاربود با چند برگ کاغذ که شلخته وار روی میز را اشغال کرده بودند. سه پاسدار چپ و راست و پشت سر کرم به پاسبانی نشسته بودند. کرم تازه پا به اوان جوانی نهاده و به علت قتلی که مرتکب شده بود مدت زمان زیادی می شد که در زندان دیزل آباد کرمانشاه شب را به روز و روز را به شب رسانیده بود. فضای کسالت بار زندان که بدتر از آن، چیزی نمی تواند باشد هنوز روحیه اش را در هم نشکانده بود. کرم خودکار و برگی کاغذ برداشت، درنگی تفکر و سپس چنین نوشت : - من را در کنگاور که زادگاهم هست اعدام کنید! سر چشمانم را نبندید تا درآخرین لحظات دقایق زندگی ام اعضای خانواده ام را، فامیل ها و دوستانم را که یحتمل در مراسم اعدامم حضور پیدا می کنند از نزدیک ببینم.
امضاء کرم فشخورانی زندان دیزل آباد کرمانشاه

پاسداری که سمت راست کرم نشسته بود، زیر چشمی کرم را نگاه می کرد، همین که دید نوشتن وصیت نامه به پایان رسیده از جایش برخاست وآن را روی میز، دم دست حاکم شرع نهاد. آشیخ زمانی، وصیت نامه را خواند. قلم را این جا و آن جا در پرونده دواند و سپس امضاء کرد. خوی دژخیم بودن پیشانی حاکم شرع را به هم کشانیده بود. دژخیم دژخیم است. بوی خون می آمد. بوی مرگ. بوی کشتن انسان. حاکم شرع سر از پرونده برداشت، نگاهش را به پاسداران شکاند و گفت: - ببریدش به سلولش تا وسایلش را جمع کند! اعدام فردا صبح، چیزی قبل از طلوع آفتاب است. اساعه دستور اعزامش را به کنگاور خواهم داد. 
اعدام یک چنین شخصی که جوان است و می تواند سالیان متمادی در زندان از او به نفع کشور و مردم کار کشید، و مهمتر از این، اعدام انسان های سیاسی که حامل شریفترین پیام های انسانی هستند به مثابه آن نیست که حکومت به دست خود ستارگان آسمان ایران را در دل این شب تیره و تار به زیر می کشد؟

سخنی که حاکم شرع در آخرین لحظه دادگاه به زبان راند دیگرسخن نبود، گلوله ای بود که شلیک 
شد و بر گیجگاه کرم نشست. کرم از کردۀ خود پشیمان بود اما چه سود که شانسی برای زنده ماندن در پیش رو نداشت. 
کم نیستند ایرانیان نگون بختی که در طی تاریخ غم انگیز کشورمان اعدام شده و افرادی چون پدر و مادر، برادر و خواهر و یا زن و فرزندانی خردسال تحت تکفل داشته اند. در بین این افراد اعدام شده چه بسا انسان هایی می توان یافت که در دوران زندگی شان آزاری به موری نرسانیده اند اما دریغ از بازی چرخ که با پیش آمدن یک جدال لفظی که بعدا به جدال فیزیکی بدل شده از همین شخص بی آزار یک قاتل ساخته است؛ قاتلانی که در درون زندان بعد از اینکه به حالت عادی برمیگردند و به گذشته ها و عمل ناشایستی که انجام داده اند فکر می کنند پشیمان می شوند. آرزوی این چنین اشخاصی بدون تردید این است که اعدام نشوند و یک روزی دوباره به دامن اجتماع برگردند و حتا نقیصه های گذشته را هم جبران نمایند. من از شما می پرسم: چرا باید فرصت زندگی کردن را از یک چنین آدمیانی که یک لحظه جنون آنی کار دستشان داده است گرفت؟ از این که اینان خاطی هستند و تنبیه باید شوند شکی نیست ولی آخرچرا اعدام که نتیجه ای به دست نداده و نمی دهد؟

با اشارۀ پاسداران، کرم برخاست. چشمانش را چشم بند زدند و او را بردند. پشت پای کرم حاکم شرع بلافاصله شمارۀ سرپرستی زندان را گرفت و چنین دستور داد:- فردا صبح، قبل از طلوع آفتاب کرم فشخورانی درملاء عام، در کنگاور باید اعدام شود! هر چه سریع تر او را به کنگاور اعزام کنید!
این یک دستور بود. سرپرستی زندان دست به کار شد. پاسداران در این فاصله کرم را به سلولش رسانیده و چشم بندش را باز کرده و او را به درون هول دادند. کرم خود را باخته بود و غمی ژرف و کشنده که بر وجودش چنگ انداخته بود، می رساند که مردن چه بس تلخ و ناگوار است! کرم گیج و گنگ نگاهی به هم بندانش انداخت و به آنها گفت: - دوستان حکم اعدامم تائید شد. آشیخ دستور داد که من را فردا صبح در کنگاوردار بزنند. قاضی گفت باید هر چه زودتروسایلم را جمع کنم. 
کرم بغض کرد و در حین جمع کردن وسایلش حلقه های اشک چشمانش را پوشاند. چند نفری نگاهش می کردند. مابقی حتا توان نگاه کردن به او را نداشتند. زندگی با تمام زیبائی¬هایش آیا به دیدن یک چنین صحنۀ غم انگیزی که رگ و پی انسان را می¬لرزاند می¬ارزد؟ کشتن انسان و حتا حیوان ننگ بشر و بشریت نیست؟ کرم وسایلش را که چند تکه رخت و وسایل اصلاح و یک کتاب بود جمع کرد. سپس هم¬بندانش را نگریست. در این مدت با دو نفر از آنان بر سر تنگی جا و عدم رعایت نظافت اتاق دم¬خور شده بود. از آنها شروع کرد، می¬بایست دلشان را به¬دست آورد. زندگی چه ناپایداراست! سر و گونه هایشان را بوسید. عذرخواهی کرد و بعد با اشکی که هم چنان در چشمانش موج می¬زد از مابقی حلال واری خواست. در این روزهای زندان، بیش از دیگران یک زندانی بود به سن و سال خودش که با کرم اخت و الفت رفیقانه¬ای گرفته بود. اوخلق و خوی کرم را به خوبی می¬دانست. کرم الآن هلاک سیگار بود. برایش سیگاری آتش زد و به دستش داد و با لحن دلسوزانه¬ای پرسید: - مطمئنی که فردا ...

کرم پک محکمی به سیگارش زد و حرف رفیقش را قطع کرد: - آره. فردا صبح اعدامم می¬کنند. هر کسی سرنوشتی دارد. این هم سرنوشت ما شد. که فردا در کنگاوراعدام شوم. 
کرم چندپک پیاپی به سیگار زد. سکوت سنگینی بر اتاق سایه افکنده بود. کسی را یارای سخن گفتن با او نبود. سیگاربه ته رسیده و نرسیده بود که صدای خشک و خشن باز شدن دریچۀ بالای در، در درون اتاق پیچید. از آن جا زندانی را صدا می زدند: - کرم فشخورانی. 
پاسداران بودند. کلید در قفل چرخید. کرم برخاست. در را باز کردند. یکی از پاسداران کرم را دستبند زد. دیگری وسایلش را برداشت. لحظۀ خارج شدن از در، کرم روی پاشنه پا چرخید، هم¬بندانش خاصه رفیقش را با درنگی بیشتر نگریست. آیا این آخرین دیدار است؟ و او را بردند. ماشین جیپ شهربانی در میان حیاط زندان، در وضعی که یک درجه¬دار پشت فرمانش نشسته بود حاضر یراق ایستاده بود. کرم را پشت سوار کردند. یک پاسدار مسلح سمت راست و پاسدار دیگری سمت چپش نشستند. ماشین با کمی شتاب از جا کنده شد و دمی بعد از زندان خارج گردید و به خیابان پیچید . کرم سمت چپ و راست خیابان رامی نگریست .دکان ها و چندین نفر زن و مرد و کودک جلو چشمانش آمدند و رفتند . هر کس با خود و در خود بود . انگار نه انگار که زادگاه جوانی را به قتلگاه او بدل کرده اند ! ماشین به گاراژ رسید و از آن جا میدان را دور زد و سر در بلواری که به جادۀ کرمانشاه – کنگاور منتهی می شود نهاد.

رئیس شهربانی شهر کنگاور سروان خوش اندام در این وقت روز طوق برنجی رنگ ریاست را به گردن آویخته بود و از بی کاری به صندلی ریاستش لم داده ودر خیالات خوش و ناخوش خود غوطه ور بود که صدای زنگ تلفن او را از جا پراند . سروان گوشی را برداشت و طبق عادت همیشگی اش گفت : - سروان خوش اندام هستم . بفرمائید ! 
طرف دیگر آشیخ زمانی ،حاکم شرع شهر کرمانشاه بود . آشیخ بیچاره از این که حکم به کشتن یک انسان داده بود به خود می بالید ! بدبخت نمی دانست که برای از بین بردن قتل و غارت و تجاوز و اعتیاد و دیگر معظلات اجتماعی در جامعه باید علت را دنبال کرد نه معلول .آشیخ گفت : - جناب سروان مقدمات اعدام یک زندانی به نام کرم فشخورانی را برای فردا صبح ، کلۀ سحردر ملاء عام فراهم کنید ! زندانی را فرستادم تا یک دو ساعت دیگر در دست شماست .

سروان خوش اندام چند بار پشت سر هم گفت اطاعت می شود . و گوشی را گذاشت .سپس شستی کنار میزش را فشار داد . گروهبانی که به نظر می رسید غریبه باشد به داخل آمد و پا چسباند و خبر دار ایستاد . سروان خوش اندام گفت : - گروهبان ما تا چند دقیقۀ دیگر یک زندانی خطرناک که فردا صبح باید در ملاء عام اعدام شود تحویل می گیریم . باید اساعه به فکر تهیه جرثقیل باشیم . در این خراب شده تنها جائی که جرثقیل گیر می آید معبد آناهیتاست . هر چه سریع تر با پاسبانی حرکت کنید به سمت آنجا ! من هم پشت پای تان به دفتر رئیس آن اداره زنگ می زنم . حقیقت را به آنها خاصه به رانندۀ جرثقیل نگوئید! اگر پرسیدند که جرثقال را برای انجام چه کاری می خواهید بگو میخواهیم فردا صبح قبل از طلوع آفتاب یک کانتینر از روی تریلر پائین بیاوریم !جلو بیفتید وبی درنگ جرثقیل را به دور میدان اصلی شهر هدایت کنید ! ها ، به راننده جرثقال هم بگوئید فرداصبح سر ساعت شش در کلانتری حاضر باشد که خودم او را کارش دارم !

گروهبان مجددا ادای احترام کرد . عقب گرد و بیرون آمد و به آسایشگاه که در طبقه بالا بود رفت و یک پاسبان صدا زد و حرکت کردند . سروان خوش اندام شمارۀ تلفن ادارۀ میراث فرهنگی که همان معبد آناهیتا باشد گرفت و به رئیسش که مهندس غریبه ای بود گفت که مامورانش در راه هستند و سپس همان دروغی را سر هم کرد که به گروهبانش توصیه کرده بود . 
رئیس اداره میراث فرهنگی بی خبر از این دروغ پردازی ها با خوش روئی تام و تمامی موافقت خود را اعلام کرد و قول داد که اساعه ترتیب انتقال جرثقیل را به دور میدان بدهد. کارمندان و کارگران در این موقع روز کارهایشان را تعطیل کرده و داشتند می رفتند . رانندۀ جرثقیل کاکامراد نام داشت . کاکامراد مردی بود به قد میان و به سن از زمره مردانی که به میانگین عمر رسیده بود و هر چه بخواهی خون گرم و خوش خلق و خوش کلام بود .کاکا مراد همین که دستور ماموریت را از رئیسش دریافت کرد ، سویچ جرثقیل را که روی یک تخته مستطیل شکل در کنار دیگر سویچ ها و کلیدها به دیوار آویزان بود برداشت و از اتاق بیرون آمد . در این فاصله هم ماموران شهربانی رسیده بودند . همه چیز داشت آماده می شد که جان انسانی را بستانند . کاکا مراد جرثقیل را روشن کرد .

رانندگی با این ماشین لندهور که دکلش قطرعظیمی دارد و ارتفاعش به بیست متر می رسد آن هم در سطح کوچه و پس کوچه های تنگ و ترش کار ساده ای نبود ولی چه خیال که کاکا مراد در این کار مهارت داشت . سالیان سال در معبد آناهیتا سنگ های چندصد خرواری را با همین جرثقیل جا به جا کرده و استخوان شکانده بود . کاکا تنۀ سنگین و سهمگین جرثقیل را لاک پشت وار پشت پای ماموران که جلو افتاده بودند پیش راند و به خیابان پیچید و چند دقیقۀ بعد به میدان رسید وآن را پارک و دکلش را راست کرد و پائین پرید . گروهبان ، فرمان سروان خوش اندام را مبنی بر این که فردا صبح سر ساعت شش باید کاکا مراد در شهربانی حاضر باشد به گوش راننده جرثقیل رساند و از هم جدا شدند .

کاکامراد انسان سحر خیزی بود . روز بعد به موقع بیدار شد . سر و صورت را آراست و رخت پوشید و راه را رو به شهربانی قد بر کرد .وضعیت کلانتری سوای روزهای پیشین بود . سروان خوش اندام از همان دیروز که ماموریت اعدام کرم را دریافت کرده بود کلیه مرخصی ها لغو و دستور داده بود که تمامی پرسنل امروز سر ساعت شش در شهربانی حاضر باشند . همین باعث شده بود که شهربانی شلوغ شود . کاکامراد دم در ورودی به پاسبانی که در درون جان پناهش به نگهبانی ایستاده بود سلام و صبح به خیر گفت . سپس سراغ اتاق رئیس را گرفت . اتاق سروان خوش اندام در طبقۀ بالا بود .کاکامراد قدم به صحن حیاط نهاد و در فکر مانده بود که رئیس کلانتری در این وقت صبح با او چه کاری می تواند داشته باشد !؟ کاکا پله را بالا رفت و دمی بعد در زد و داخل شد و خود را معرفی کرد . سروان خوش اندام دستش روی تلفن بود . ظاهرا می خواست به جایی زنگ بزند ، در همان حال و وضع به کاکامراد گفت : - شما برگردید کنار جرثقیل تان ! دور میدان منتظر باشید!اساعه ما هم خواهیم آمد .

دمی بعد کاکا در خیابان بود . برخورد غیر متعارف سروان خوش اندام ذهنش را به خود مشغول کرده بود. کاکامراد مانده بود که جریان چیست ! اگر میخواهند کانتین از پشت تریلر پائین بیاوریم دیگر احضار من به کلانتری چه معنا داشت !؟کاکا به میدان رسید .تریلر و کانتینی در کار نبود . صدای شیون زنی که از خیابان رو به رو به طرف کاکامراد و جرثقیل اش می آمد کاکا مراد را به خود آورد . کاکامراد دهانش از تعجب وا ماند . زن فریاد کشان با سوز وگدازی که رگ و پی انسان را می لرزاند فریاد کشان و شیون کنان به دو قدمی کاکا مراد رسید و گفت : - 
کاکامراد برادر چشممان روشن . جرثقیل آوردی برادر من را دار بزنی !؟ حق نان و نمک مان کجا رفت کاکامراد ؟ کو غیرت و مردانگیت کاکا مراد؟
کاکامراد زن را شناخته بود و فهمید هر آن چه راکه باید بفهمد. زن ، خواهر کرم فشخورانی محکوم به اعدام بود . کرم در زمان آزادیش گروهبان معبد آناهیتا بود و با همین کاکا مراد روزگارانی را به رفاقت پشت سر نهاده بودند . این دو به مهمانی رفتن و مهمانی آمدن بارها خاطر یکدگر را شاد کرده بودند . دست بازیگر روزگار ببین و ناجوانمردی ناجوانمرادانی چون سروان خوش اندام را ! که آن هم با دسیسه و نیرنگ کاکامراد را مأمور اعدام رفیقش ، کرم فشخوارانی کرده بود . کاکامراد سرش را پائین انداخت . شرم اجازه اش نمی داد به چهرۀ زن بنگرد .منتظر ماند تا زن ناسزایش را تمام کند اما شیون و فریاد زن گویا تمامی نداشت . کاکا به ناچار دستانش را به نشانۀ تسلیم بالا برد با کلامی که اطمینان خاطراز آن می بارید چنین گفت : - خواهرگم خیالت راحت باشد دستان من به کشتن هیچ انسانی آلوده نخواهد شد . من چه کار به برادر شما دارم آخر خواهرگم؟

خواهر کرم با شنیدن این سخن قدری امیدوار شد و قدمی جلوتر آمد. عالم و آشکار رگه هایی از امید در چهره اش خون گرفت . دستانش را به هم مالید و با سر اشاره ای به جرثقیل کرد و گفت : - کاکامراد، برادر دلم میخواهد حرفت را باور کنم ، ولی اگر این طور است که می گوئی ، پس این شتر منلا چیست که به میدان آورده ای !؟
کاکامراد با همان اطمینانی که سخن می گفت در جواب گفت : - به من گفتند میخواهیم یک کانتین از پشت تریلر پائین بیاوریم . همین . من روح ام از چیز دیگری . . .

صدای آژیر ماشین پلیس ، کاکامراد و زن و چندین نفرعابری را که به تماشا ایستاده بودند در جا میخکوب کرد . زن و هم چنین کاکامراد و تماشاچیان به رد صدا برگشتند . دو ماشین از شهربانی ، دوماشین از سپاه پاسداران باضافۀ یک ماشین پیکان شخصی بودند که پشت سر هم رو به میدان می آمدند .سروان خوش اندام در اولین ماشین بود و جلو نشسته بود . دومین ماشین دو درجه دار و دو پاسبان بودند که اعدامی را در میان گرفته بودند . سومی و چهارمی پاسداران بودند مسلح به تفنگ . آخرین ماشین یک پیکان بود که حاکم شرع ، آشیخ زمانی و امام جمعه شهر کنگاور ، آشیخ گودینی و رئیس دادگاه شهر کنگاور ، آقای آهنج را در خود جای داده بود و می آمدند تا شاهکاری را که خلق کرده بودند از نزدیک نظاره کنند . به میدان رسیدند . صدای ترمزهای پیاپی مردم را بدتر وحشت زده کرد .ماشین حامل اعدامی در دهانه میدان که جای وسیع تری بود ایستاد .مابقی کنار رفتند و برق آسا پیاده شدند .سروان خوش اندام و فرمانده سپاه دو نفر از مأمورانشان را نبش خیابان ناهید ، دو نفر را نبش خیابانی که به روستاهای فش و فشخوران منتهی می شود ، دو نفر را بر فراز ساختمان بهداری که بلند و مشرف به میدان بود فرستادند تا مردم را از زوایای مختلف زیر نظر داشته باشند .آفتاب بلندی ساختمان بهداری را نور پاشیده بود . میدان مملو از جمعیت شده بود .

تعداد زیادی محصل دختر و پسر که می بایستی تا دقایقی دیگر سر کلاس های درس حاضر باشند به تماشای کشتن انسان ایستاده بودند . اعدامی همچنان در درون ماشین بود . خواهرش در ده پانزده متری اش ایستاده و شیون می کرد و تقلا کنان بر آن بود تا جلو آید اما هر بار پاسداران مانعش می شدند . پاسداری به نام دانیال که به بد نامی شهرۀ شهرکنگاور شده بود از پشت یکی از ماشین ها طنابی که از هر دو سو حلقه وار گره زده شده بود بیرون آورد . کرم را پیاده کردند . دستانش را از پشت بسته بودند.کاکامراد در این لحظه پشت فرمان جرثقیل اش نشسته و از آن بلندی نظاره گر این صحنۀ دلخراش بود . سروان خوش اندام به کاکامراد با اشاره حالی کرد تا جرثقیل را روشن و کار را تمام کند . کاکامراد جرثقیل را روشن کرد و آن را تا دهانۀ میدان ، درست جائی که پاسداران اعدامی را سرپا نگه داشته و چپ و راست بازو به بازویش انداخته بودند پیش راند . کاکامراد قبلا به عمد ارتفاع قلاب جرثقیل را به اندازه قامت کرم پائین آورده بود تا نتوانند اعدامی را بدان بیاویزند . شیر مادرت حلالت باد کاکامراد . پاسدار دانیال یک سر حلقۀ طناب را به گردن اعدامی و سر دیگرش رابه قلاب جرثقیل انداخت. حاکم شرع با برگه ای کاغذ که در دست داشت جلو آمد . ظاهرا قصد داشت قبل از این که کرم را بالا ببرند چیزی بخواند . کاکا اما همه و همه را ناکام نامراد گذاشت . جرثقیل را خاموش کرد و پائین آمد .

سروان خوش اندام در این لحظه روی برجستگی بلوک سیمانی میدان که جای بلندی بود در کنار پنج شش نفر از مأمورانش ایستاده بود . سروان تا دید که کاکامراد از ماشینش پائین آمد به سویش خیز برداشت . نیت کاکا ناگفته پیدا بود . سروان به دو قدمی کاکا رسید و با فریادی سهمگین سر وته میدان را به هم نهاد : - شما چرا پائین آمدی ؟

کاکامراد این کارگرشرافتمند کنگاوری که فقط دو کلاس سواد داشت و عمری را به رنج و کار طاقت فرسای کارگری پشت سر نهاده بود بیدی نبود که به چنین بادی بلرزد . دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت : - جناب سروان از من نخواهید که آدم بکشم! من آدم کش نیستم . 
سروان با شنیدن این سخن برآشفت . پاسبان ها و پاسداران کاکا را احاطه کرده بودند . صدای سوت زدن و زده باد و مرده باد بالا گرفت . سروان خشن تر از چند لحظه پیش به کاکامراد گفت : - این حکم ،حکم حاکم شرع است . شما غلط می کنی که از اجرایش سرپیچی کنی . 
کاکامراد خون سرد بود . با لحنی که اطمینان خاطر از آن می بارید گفت : - جناب سروان من که نگفتم حکم ، حکم حاکم نیست . من نمی توانم سر یک مرغ را ببرم تا چه رسد به سر یک انسان . اجازه دارم برای خودم تصمیم بگیرم یا نه ؟ 
سوت زدن های پیاپی تماشاچیان گوش فلک را کرکرده بود . این جا و آن جا حزب اللهی ها شروع کردند به شعاردادن : - مرگ بر کاکامراد . مرگ بر منافق . وضعیت نشان از به آشوب کشیدن شهر داشت .

سروان خوش اندام راهی غیر از ترساندن کاکا نداشت . به میان سینه اش رفت و گفت : - شما داری با این کارت شهر را به آشوب می کشانی . مسئول انتظامات این شهر منم . این کار برایت مسئولیت خواهد داشت. میگویم برو بالا و کار را تمام کن و گرنه . . . 
کاکامراد بی اعتنا به تهدید سروان صبر ایستاد وسینه جلو داد ودر وضعی که دهان سروان خوش اندام را که بعد از آشیخ زمانی قدرقدرت این معرکه آدم کشی بود می نگریست جواب داد : - جناب سروان این جرثقیل و این هم شما . خودتان دارش بزنید ! من چرا باید آدم بکشم ؟ 
سوت وسوت و باز هم سوت . مرگ بر کاکامراد . کاکامراد به مخمصه ای دچار آمده بود . اگر نیروی انتظامی و مردم نبودند بعید نبود پاسداران و سروان خوش اندام کاکا را به زدن تنبیه کنند .پاسداری به نام سلطان آبادی دست به شانۀ کاکا نهاد و سر در گوشش و گفت : - شما اعدام نکنید چقدر تو نازک دلی ! بگو دنده های این جرثقیل لعنتی ات چگونه عمل می کند تا من دارش بزنم. 
و دستگیرۀ در را گرفت و بالا پرید و پشت فرمان نشست .

کاکامراد جوابی به پاسدار نداد وبا نیم نگاهی به او کم محلش کرد . بگو مگوها دوباره بالا گرفت . کار داشت به زد و خورد کشیده می شد . هم چنان این گوشه آن گوشۀ میدان سوت زدن ها و هیاهو و مرگ بر کاکامراد بلند بود. گروهبانی دست بر شانۀ کاکامراد نهاد : - بیا حاکم شرع ، آشیخ زمانی کارتان دارد ! 
حاکم شرع نوشته اش را به جیب نهاده و بور شده بود و به کنار هم پالگی هایش، امام جمعه ، آشیخ گودینی و رئیس دادگاه ، آقای آهنج که در گوشۀ میدان ایستاده بودند برگشته بود . کاکا رسید و آشیخ زمانی به او گفت : - برادر این بابا قتل کرده است . کسی که کسی را کشت باید کشته شود . کجای این کار ناعادلانه است ؟ برو پشت جرثقیل ات بنشین و کار را تمام کن ! ثواب عظیم هم دارد این کار . 
کاکا مراد ولی تصمیم خود را گرفته بود . جواب داد : - من توان آدم کشتن ندارم . اگر هم داشتم این کاررا نمی کردم . من یک مسلمانم آشیخ .
آشیخ گفت : - دستور را داری زیر پا می گذاری . هیچ می دانی این کارتان جرم دارد ؟کمترینش این که از اداره میراث فرهنگی بدهم اخراجتان کنند . 
- حاج آقا من کارگر ساده ای هستم . چیزی که برایم زیاد است کار.
سر و صداها دوباره اوج گرفت . طناب هم چنان بر گردن اعدامی بود. این بار پاسداری به نام برادر ده کهنه ای پشت جرثقیل نشست و ماشین را روشن کرد و شانسی با دنده هایش ور می رفت تا اعدامی را بالا بکشاند. سوت زدن و مرده باد و زنده باد دوباره و چند باره اوج گرفت . دکل جرثقیل به شدت تکان می خورد . هر لحظه ممکن بود فاجعه ای به بار آید . همین طور هم شد . دکل که ترسناک می نمود ، یک مرتبه به سمت راست حرکت کرد و کرم را از جا برکند و او را چند متر آن طرف تر پرتاب کرد و به جای اولش برگشت ولی بالا نرفت .مردم از ترس عقب نشستند . 
- مرگ بر کاکامراد . مرگ بر منافق.
کسی غیر از کاکامراد هم نبود که سر از جرثقیل در بیاورد . اگر هم بود سکوت کرده بود تا جلو این کار را که چیزی غیر از وحشی گری نبود بگیرد .هیچ راهی برای اعدام کرم وجود نداشت . حاکم شرع به ناچار دستور توقف اعدام را صادر کرد . طناب را از گردن کرم بازکردند . کرم این جوان نگون بخت گردنش زخم و شاید هم شکسته بود . چشمانش که برای ادامۀ حیات دو دو می زد دل هر بیننده ای را که بویی از ترحم و انسانیت برده بود به درد می آورد .او را در ماشین نهادند و به شهربانی و از آن جا ، بعد از چند ساعتی که به استراحت مأموران انجامید به کرمانشاه حرکت دادند.تاریکی بر سر مردم کرمانشاه آوار شده بود که ماشین حامل کرم به درون زندان دیزل آباد پیچید و کرم را از قضا به همان اتاقی تحویل دادند که قبلا بود. کرم بد جوری گردنش درد گرفته بود ولی این گردن درد چه اهمیتی می توانست داشته باشد ؟ کرم روز وحشتناکی را که پشت سر نهاده بود .برای هم بندانش تعریف کرد و آخر سر افزود : - من امروز نظاره گر جایگاه بلند انسانیت بودم که در آن جایگاه کاکامراد ، رفیقم چون نگینی بر انگشتر خوش می درخشید . من مطمئن بودم اگر طناب دار را از گردن من باز می کردند و به گردن او می انداختند ترجیح می داد اعدام شود و من را اعدام نکند . جوانمرد ،جوانمرد است . چه می شد رفقا در درگاه این خدا من از این مخمصه می جستم و یک بار ، فقط حتا اگر شده یک بار این کاکامراد را در آزادی می دیدم . 
بغض کرم را امان نداد که دیگر چیزی بگوید . رفیقش سیگاری برایش گیراند و به او داد. و گفت : - کرم تو مدتی در زندان می مانی و بعد آزاد می شوی . ما در اسلام قانون داریم اگر کسی را برای اعدام و یا سنگسار به میدان می برند به هر شکل و به هر دلیلی کشته نشود دیگر بخشوده خواهد شد . میدانی چرا ؟ خدا خواسته است که اعدامی زنده بماند . خدا خواسته که تو زنده بمانی . کرم با شنیدن این حرف قدری به زنده ماندن امیدوار شد . دو روز گذشت و در سپیده دم روز سوم بدون این که خبری به کرم داده باشند او را از دریچه بالای در صدا زدند . کرم گونه های هم بندانش را که در این دم دم صبح بیدار شده و توی جایشان نشسته و یا ایستاده بودند بوسید . دوباره حلال واری . دوباره ماتم . چند نفری دلداریش دادند که نه اعدام نمی تواند باشد اما اشتباه می کردند . پاسداران کرم را بردند . خروسی در آن حوالی میخواند . سر چشمانش را بستند و به حیاط خلوت زندان هدایتش کردندوبه سینۀ دیوارش نهادند . پاسداری رو به رویش به زانو نشست و دمی بعد شلیک دو تیر سکوت زندان و زندانیان را در هم شکاند . و کرم برای همیشه خاموش شد .و ناقاضی چون آشیخ زمانی و دیگر سیه دلان حکومت به آرزوی دل سیاهشان رسیدند . جلادان ننگتان باد !
محمد مستوفی ، معلم اخراجی شهر کنگاور . فرانکفورت بهار سال 2003

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.